بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب شرح حدیث جنود عقل و جهل, امام خمینی (ره) ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST-0 -
     77500001 -
     77500002 -
     77500003 -
     77500004 -
     77500005 -
     77500006 -
     77500007 -
     77500008 -
     77500009 -
     77500010 -
     77500011 -
     77500012 -
     77500013 -
     77500014 -
     77500015 -
     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     Footnt02 -
     Footnt03 -
     Footnt04 -
     Footnt05 -
     IStart -
 

 

 
 

 

next page

back page

و از اين بيانات معلوم شد كه معنى هتك چيست كه در روايت شريفه ، مقابل و مضادّ با عفت قرار داده شده ، و ظاهر آن است كه طرف افراط و غلوّ باشد.و اين كه فقط اين طرف اختصاص به ذكر پيدا كرده ، براى آن است كه به حسب نوع ، مردم مبتلا به اين طرف هستند و به ندرت اتفاق افتد كه اختيارا كسى از حداعتدال به طرف تفريط و تقصير ميل كند. و با تكلف ، توان طرفين افراط و تفريط رادر هتك داخل كرد ، زيرا كه هتك عبارت از خرق و پرده درى است . پس خرقاعتدال و پرده ميانه روى را دريدن ، عبارت از ضد آن است و آنشامل طرفين شود

تتميم
و از آنچه در اين فصول سابقه و فصول آتيه معلوم شود ، ظاهر و روشن شود كه عفت ازفطريات و لوازم فطرت مخموره و از جنود عقل است ، و هتك از لوزام فطرت محجوبه و ازجنود ابليس و جهل است ، زيرا كه عدالت در قوا كه به منزله جنس است از براى عفت ، فطرى است و جور برخلاف فطرت است ، چنانچه گذشت .
و نيز خضوع و فرمانبردارى كامل و تبعيت ازكمل فطرى است ، چنانچه مقابل آن برخلاف فطرت است .
و نيز خود عفت و حياء و حُجب از فطريات تمام عايله بشر است ، چنانچه تهتّك و فحشاء وبى حيايى برخلاف فطرت جميع است ، لهذا در نهاد عائله بشرى ، عشق به عفت و حياءمخمور است ، و تنفر از هتك و بى حيائى نيز مخمّر است .

فصل دوم : در بيان ثمرات قوه شهويه :
بدان كه قوه شهوت از قواى شريفه اى است كه حق تعالى به حيوان و انسان مرحمتفرموده براى حفظ شخص خود و بقاى آن در عالم طبيعت و براى ابقاء نوع و حفظ آن . واگر انسان اين قوه را نداشت ، به واسطه محللات خارجيه و داخليه به اسرع اوقات روبه فنا و زوال مى گذاشت ، و تحصيل بدل مايتحلل نمى كرد. و چون تحصيل سعادت ابدى بى بقاى در عالم دنيا و اقامه در نشئهطبيعت صورت نگيرد ، سعادت ابدى انسان و حيات شريف ملكوتى او مرهون منت اين قوهشريفه است .
و نيز اين قوه را مدخليت تام و دخالت كامل است درتشكيل عائله شريفه و نظام مدينه فاضله و تربيت نفوس ناقصه .
پس علاوه بر آن كه سعادت خود انسان وابسته به اين قوه است ، سعادت بنى نوع همپيوند به اين مائده آسمانى است . و اين قوه در وقتىكفيل اين سعادات شخصيه و نوعيه است كه از حدوداعتدال تخطى و تجاوز نكند ، و از تحت موازين عقيله و الهيه خارج نشود؛ زيرا كه با خروجآن از حد خود و به جانب افراط و تفريط رفتن ، علاوه بر آن كه سعادات مذكوره راتحصيل نكند ، مايه شقاوت و بدبختى خود و بى نوع خود شود. چه بسا با شهوت رانىچند روز يا چند ساعت ، نظام يك عائله شريفه از هم گسسته شده ، و طرح بدبختى وبيچارگى آنها تا ابد ريخته شود. و چه بسا از عنان گسيختگى اين قوه ، شرافت خودانسان و عائله شريفه او دستخوش باد فنا شود. بيشتر اين فجايع و فضايح كه در اينجمعيتهاى عنان گسيخته پيدا ، شود ، از سرخودى اين قوه است .
اكنون انسان بيدار اگر قدرى فكر كند ، به خوبى مى يابد جنايت خود را در هتك پردهعفت قوه اى را كه خداوند تعالى براى حفظ نظام عائله و ابقاى شرافت و سعادت دنيا وآخرت مرحمت فرموده ؛ همان قوده را كه انسان به ضد مقصد و مقصود به كار برد.
چه جنايت و خيانتى بالاتر از آن شود! همان قوه اى كه بايد از آن بقاىنسل شود ، به واسطه به كار بردن آن راى بى موقع و بر خلاف ميزانعقل ، همان موجب قطع نسل شود. يا اگر بعد از اين جنايات ، نسلى از او باقى ماند ، بهانواع بليات و امراض گوناگون مبتلا باشد.
اطباء امروز ، بسيارى از امراض را بعد از تجزيه و تجربه به امراض تناسلى خودمريض يا پدر يا اجدادش كه به وراثت به او رسيده ، نسبت مى دهند اينها يك از هزارمفاسد دنيوى اين قوه عنان گسيخته است . اگر قدرى توجه شود به مفاسدى كه از آنحاصل شود در عالم ماوراى طبيعت ، به گفته اطباء نفوس و مربوطين با و حى الهى و علماءروحانى ماوراى طبيعت معلوم شود كه اين مفاسد دنيوى قدر قابلى درمقابل آنها ندارد ، و اين مطلب محتاج به فصلى جداگانه است كه تا اندازه اى مطلب روشنشود.

فصل سوم : در بيان تاثير اعمال در قلب :
بايد دانست كه از براى هر يك از اعمال ، چه اعمال خيريه و چهاعمال شريه فاسده ، در نشئه ملكوت و عالم غيب يك صورت غيبيه ملكوتيه است كه ازآنها به گفته ارباب قلوب و اصحاب معرف الهيه (505) و اشارات و صراحات كتاب شريف الهى و صحيفه نورانى آسمانى (506) و روايات وارده از اهل بيت وحى الهى (507) ، بهشت اعمال و جهنم اعمالتشكيل شود و ارض ملكوت ، خود در ابتداء امر ساده و قيعان است ، وعمل بنى آدم آن را آبادان و معمور كند.
در قرآن شريف به تعبيرات مختلفه از اين حقيقت غيبيه پرده برداشته ، چنانچه در آيه30 از آل عمران فرمايد : يوم تجد كال نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء تودلو ان بينها و بينه امدا بعيدا (508)
و اين آيه شريفه كالصريح در اين است كه انسان خوداعمال را در آن روز مى بيند ، چه اعمال صالحه و چهاعمال سيئه ، و تاكيد كند اين مطلب را آنكه مى فرمايد درذيل آيه كه : آرزو مى كند بين او و اعمال سيئه اش ‍ جدايى بسيار باشد.
و در سوره مباركه زلزال فرمايد : يومئذ يصدر الناس اشتاتا ليروا اعمالهم #فمن يعمل مثقال ذرد خيرا يره * و من نعمل مثقال ذرة شرا يره (509) و ظاهر ، بلكه صريح آيه آن است كه مردماعمال خود هر چه باشد در آن نشئه مى بينند.
و اين مطلب ، يعنى تمثل اعمال و صورت غيبيه آنها از مسلمات پيشاهل معرفت (510) است ، و چنانچه از براىاعمال صورت ملكوتى است ، هر يك از اعمال را در قلب انسانى اثرى است كه از آن درروايات تعبير شده به نقطه بيضاء و نقطهسودا (511) ؛ زيرا كه از هر عمل صالحى اگر با شرايط صوريه و معنويهو قالبيه و قلبيه آورده شود ، يك نورانيتى در باطن قلبحاصل شود و يك صفاى باطنى از براى انسان رخ دهد كه انسان را به معرفت الله وتوحيد نزديك كند تا آن جا كه حقايق و سراير توحيد در قلب جايگرين شود ، و از آن درملك بدن نيز سرايت كند ، و ارض طبيعت نورانى و مشرق به نور الهى شود كه اين غايتسعادت انسانى است كه تفصيل و مراب آن از عهده اين اوراق عجالتا خارج است .
و همين طور از هر يك از اعمال سيئه در قل يك كدورتى و ظلمتىحاصل شود كه انسان را از مقام قدس و قرب حق(جل و علا ـ دور و از معارف الهيه مهجور كند ، و به عالم طبيعت و دنيا كه باطن آنسجين و هاويه است ، نزديك كند تا آنجا كه قلب و تمام شؤون غيبيه آن فانى در دنيا وطبيعت شود ، و حكم روحانيت و انسانيت از او برداشته شود.
و بايد دانست كه چون از براى انسان چهار قوه است : يكى قوه عاقله روحانيه ، دوم قوهغضبيه سبعيه ، سوم قوه شهويه بهيميه ، و چهارم قوه واهمه شيطانيه ، صورت انسانىدر عالم آخرت ـ كه يوم بروز صور غيبيه و ملكات نفسانيه است ـ به طوركلى از هشت صورت خارج نيست ؛ زيرا كه مقام جسمانيت و صورت ظاهره انسان در عالمآخرت و نشئه ماوراى عالم طبيعت تابع صورت روحانيه و مقام نفس است (و آن عالممثل اين عالم نيست كه طبيعت مخالف باطن باشد و ملك بدن از ملكوت نفس تعصى كند ، و اينمطلب در علم اعلى مبرهن است). (512)
پس اگر انسان در اين عالم سير به طريق مستقيم انسانيت كرد وتعديل آن سه قوه را كرد ، و آنها را تابع روحانيت وعقل كرد ، و سير باطن و ظاهر در تحت ميزان شريعت الهيه شد ، باطن او ملكه استقامت پيداكند و صورت روح و باطن صورت مستقيمه انسانيه شود. پس صورت جسمانيه و ظاهر اودر آن عالم مستقيم و به صورت جميله انسانيه است .
و اگر مقام روحانيت نفس و نشئه عقليه آن تابع يكى از سه قوه ديگر شد ، پس هر يك ازاين سه قوه غلبه كرد و ديگر قوا ر در تحت نفوذ خود قرار داد ، و ظاهر و باطن مملكتانسانى را به حكم خود كرد ، صورتباطن ملكوتى تابع آن شود. پس صورت غيبيهملكوتيه يا به شكل سبعى از سباع شود اگر غلبه با قوه غضبيه شد ، و يا بهشكل بهيمه اى از بهائم شود اگر غلبه با شهوت شد و مملك مملكت شهوى شد ، و يا بهشكل شيطانى از شياطين در آيد اگر غلبه با واهمه شيطانيه شد و مملكت به تصرفشيطان در آمد اينها صور بسيطه ملكوتيه است .
و گاه شود دو قوه از اين سه قوه در مملكت شود ، و انسان در عينحال كه در كمال غضب است ، در كمال شهوت نيز هست ، يا باكمال شيطنت كمال شهوت يا كمال غضب نيز دارد. پس از ازدواج هر يك از دو قوه صورتمزدوجه ملكوتيه پيدا شود كه نه سبع محض و نه بهيمه محض است و نه شيطان محض واز تركيب هر دو قوه ، سه صورت حاصل شود. و گاه شود كه هر سه قوه در انسان بهكمال است ، پس باطن ، تابع هر سه شود ، و از آن يك صورت مزدوجه از هر سه پيداشود.
و ممكن است كه انسان در آن عالم در آن واحد بيشتر از يك صورت داشته باشد ، يا در هرحال يك صورت داشته باشد؛ گاهى سبع و گاهى بهيمه و گاهى شيطان شود.
پس معلوم شد كه صوتر انسانيه يكى از اين هشت صورت است ، و بقيه صورت غيرانسان است ، چنانچه خط مستقيم بين دو نقطه بيش از يكى نيست ؛ چنانچه در آيات شريفهقرآنيه اشارت به آن شده :
در آيه 153 از سوره مباركه انعام فرمايد : و ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه و لا تتبعواالسبل فتفرق بكم عن سبيله (513)
و از رسول خدا ـ صلى الله عليه و آله ـ منقول است كه خط مستقيمى كشيدند و فرمودند : اين راه رشد و هدايت است . و از چپ وراست آن خطهائى كشيدند و فرمودند : اينها راههائى است كه بر هر راهى از آنشيطانى است كه دعوت به سوى آن كند. پس از آن ، اين آيه شريفه را قرائتفرمودند. (514)

فصل چهارم : موعظت براى اصلاح نفس :
هان اى عزيز! اگر انسان اين مطالبى را كه به موازين برهانيه ، پيش اهلش ثابت (515) و به نور كشف و شهود ، نزد اصحاب معرفت مشهود است (516) و مطابق اشارات ، بلكه صراحات كتاب الهى (517) و احاديث شريفه وارده از اهل بيت وحى وتنزيل است (518) ، احتمال نيز دهد بايد آرام نگيرد تا نفس را اصلاح كند.
مصيبت در آن است كه جميع آيات باهره كتب آسمانى و تمام احاديث شريفهاهل بيت عصمت ، از انبياء عظام و اولياء كرام ، و تمام براهين اصحاب حكمت و فلسفه ومشاهدات ارباب رياضت و شهود ، در قلوب قاسيه و دلهاى سخت ما ايجاداحتمال نكرده و عمل ما مثل اشخاصى است كه يقين حتمى به كذب همه ـ نعوذ باللّه ـ داريم .
عزيزا! اگر به هر يك از ما يك طفل ده ساله اى اطلاع دهد كه خانه ات آتش گرفت ياپسر پسرت در آب افتاد و الان غرق مى شود ، آيا اگراشتغال به هر كار مهمى داشته باشيم ، دست از آن برداشته در تعقيب اين اخبار هولناكسراسيمه مى دويم يا آن كه با اطمينان نفس نشسته اعتناء نمى كنيم ؟ اكنون چه شده است ، تمام آيات و اخبار و برهان و عيان به قدر خبر يك بچه ده ساله در ما تاثير نكرده .اگر تاثير كرده بود ، راحتى را از ما سلب نموده بود. آيا اين كورى باطن و عماى قلبرا بايد به چه نحو معالجه كرد؟ آيا اين مرض قلبى محتاج به علاج و طبيب هست ؟ آياراهى براى علاج اين احتجاب و ظلمت هست ؟ آيا كسى كه به مقدار خبر يكطفل نابالغ خبر انبياء و كتب آسمانى را نشمرده ، بايد او را مؤمن دانست ، و خواص ايمانرا براى او ثابت كرد؟
اگر آنچه را كه مذكور شد با مراجعه به احوال خود درست يافتى ، بدان كه دود شهوتو غضب چشم باطن ما را كور كرده ، و مجارى ادراك ما را بسته ، و تصرف شيطان و نفسگوش ما را از شنيدن حق و آيات الهيه كر نموده ، با چشم بسته و گوش كر نتوان حقايقرا دريافت كرد.
چنانچه خداى تعالى در سوره مباركه اعراف در آيه 179 ، در بياناحوال بعضى از ما مى فرمايد : و لقد ذرانا لجهنّم كثيرا من الجن و الانس لهم قلوب لايفقهون بها و لهم اعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها اولئك كالانعامبل هم اضلّ اولئك هم الغافلون (519)
علامت جهنمى بودن آن است كه دلى را كه براى تفقه و تدبر در آيات كريمه صحفتكوين و تدوين خلق فرموده و چشم و گوشى را كه براى بصيرت و شنوائى حقايقالهيه مرحمت فرموده ، در آنها صرف نشود و از افق حيوانيت تجاوز ننمايد ، و به مقامانسانيت لااقل كه مقام تدبيرات عقليه است ، نرسد. چنين انسانى به حقيقت حيوان ـ گر چه به صورت دنياوى ملكى انسان مى نمايد ـ ؛ بلكه گمراه تر از سايرحيوانات است ، به وجوهى كه يكى از آنها ، آن است :
انسان اگر از طريق مستقيم منحرف شد ، در هر بابى از ابواب بهيميت و سبعيّث و شيطنتاز ساير بهايم و سباع و شياطين جلو مى افتد؛ زيرا كه از براى قواى او سمت اطلاق استو ديگر موجودات محدود و مقيّدند ، شهوت بهيمى او آخر ندارد ، آتش غضب او عالم سوز است ، شيطنت و روباه بازى او اهل عالم را بدبخت و بيچاره مى كند.
عزيزا! اين آيات الهيه و تعاليم ربانيه براى بيدار كردن ما بيچاره هاى خواب ، وهشيار نمودن ما سرمستان غافل آمده .
اين قصص قرآنيه كه حاصل معارف تمام انبياء و خلاصه سير و رشد همه اوليا ، و بياندرد و درمان هر عيب و مرض نفسانى ، و نور هدايت طريق الهى و انسانى است ، براى قصهگفتن و تاريخ عالم نيامده . مقصود از آنها با آن همه تشريفات درتنزيل و نزول ، بيان تاريخ گذشتگان نيست براى صرف اطلاع و تاريخ دانى .
مقصود خدا را ، از مقصد مسعودى (520) و طبرى (521) و امثال آنها تميز بده ، و به نظر تاريخ و ادبو فصاحت و بلاغت به قرآن شريف نظر مكن كه اين صورت ، خود حجابى است بس صخيم.
قرآن كتاب رشد معنوى و تعاليم الهيه مربوط به مقاصداهل دنيا نيست . تمام مقاصد دنياوى مقاصد حيوانى است و انسان در تعقيب هر مقصدى كه بهدنيا نتيجه اش برگردد ، برود ، از افق حيوانى خارج نشده ، بلكه مادامى كه در بندمقاصد شهوات و لذات ـ چه دنياوى و چه اخروى ـ در افق حيوانيت است ، وبه حسب بعض مراتب دالخ آيه شريفه است كه مى فرمايد : اولئك كالانعام. (522)
آن آدمى زاده (اى) كه از تمام زحمات و رنجهاى انبياء و اولياء و تمام آيات الهيه و صحفسماويه و جميع اخبار و احاديث جز شهوت بطن و فرج ، چيزى نيافت ، و تمام مقاصد الهىو انبياء عظام را براى لذات بطن و فرج ، چيزى نيافت ، و تمام مقاصد الهى و انبياء عظامرا براى لذات بطن و فرج دانست ، و تمام عبادات وتحصيل علوم و معارف را وسيله رسيدن به آن لذات قرار داد ، آن انعامى است كه بى خودبه خود گمان آدم زاده برده ، آدم زاده بايد معلم به تعليم اسماء باشد. حق تعالىخاصيت و فضيلت آدم را به تعليم اسماء قرار داد و او را به همه موجودات به خاصيتعلم و معارفغ تفضيل داده ، و الا ملاذ بطن و فرجى و مقاصد حيوانى و خواص آثار آن موجبفضيلتى نيست .

فصل پنجم : در ذكر بعضى روايات در فضيلت عفت :
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ بِاسْنادِهِ عَنْ ابِى جَعْفَرٍ ـ (عليه السلام) ـ قال ما من عبادَةٍ افْضَلُ مِنْ عِفَّةِ بِطْنٍ و فَرْجٍ (523)
و به اين مضمون روايات بسيارى وارد شده . (524)
محمد بن علىّ بن الحسين باسناد عن اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ فىوصيته لمحمّد بن الحنفية ، قال : و من لم يعط نفسه شهوتها ، اصاب رشده (525)
رسيدن به رشد و كمال انسانيت مرهون جلوگيرى نفس است از شهوات و لذات ، و كسانىكه متابعت شهوات كنند ، از رشد و هدايت باز مانند ، و چشمان آنها از دين طريق حق كورگردد.
و فى الوسائل عن ابى عبدالله ـ انهقال :انما شيعة جعفر من عف بطنه و فرجه و اشتد جهاده وعمل لخالقه و رجا ثوابه و خاف عقابه فاذا رايت اولئك ، فاولئك شيعةجعفر (526)
كسانى كه عفت نداشته باشند ، آنها شيعه حضرت صادق ـ عليه السلام ـ نيستند گر چه خود را شيعه آن حضرت بدانند. كسانى كه تبعيت نفس بهيمى كنند و متحركبه حركت حيوانى باشند ، مشايع نفس حيوانى بهيمى هستند و از حومه تبعيت عقلانى خارجندتا چه جاى آن كه به تبعيت الهى متّصف باشند! و شيعه حضرت صادق ـ عليهالسلام ـ به سبغة اللّه رنگ آميزى شدند ، و من احسن من اللّه صبعة (527) و از زنگار شهوت و غضب و شيطنت پاكيزه و طاهر شدند ، بلكه ازعقال پاى دل را رهائى دادند.
آرى ، و انّ من شيعته لابراهيم * اذ جاء ربّه بقلب سليم (528) در روايات شريفه تفسير شده است كه ابراهيم از شيعه اميرالمؤمنينبود (529)
زيرا كه با قلب سالم وارد شد به پروردگار خود ، و قلب سالم تفسير شده است بهقلبى كه سالم باشد از غير خدا و متعلق به چيزى نباشد مگر حق تعالى. (530)
و در تفسير برهان در حديث طولانى كه از تفسير امام ـ عليه السلام ـ نقل مى كند ، مى گويد : و قال رجل لعلىّ بن الحسين ـ عليه السلام ـ : يابن رسول اللّه انا من شيعتكم الخلّص .فقال له : يا عبداللّه فاذا انت كابراهيم الخليل ـ عليه السلام ـ ؛ اذقال اللّه تعالى : و انّ من شيعته لابراهيم اذ جاء ربّه بقلب سليم فان كان قلبككقلبه فانت من شيعتنا... (531) الحديث .

مقصد پانزدهم : در زهد و ضد آن كه رغبت است
فصلاول : در معنى زهد و رغبت است :
زهد به حسب لغت عبارت است از ترك شى ء و اعراض از آن و بى ميلى و بى رغبتى به آن ، و به معنى قليل شمردن و حقير شمردن نيز آمده ؛يقال : زهد ـ بحركات العين ـ زهدا و زهادة فى الشى ء و عنه اى رغب عنهو تركه ، و فلان يزدهد عطاء فلان : اى يعدّه زهيدا قليلا ، و الزّهد و الزّهادة : الاعراض عنالشى ء احتقارا له ، من قولهم : شى ء زهيد؛ اىقليل (532)
نويسنده گويد : كه اصطلاحى اگر عبارت باشد از ترك دنيا براى رسيدن به آخرت ازاعمال جوارحى محسوب است ، و اگر عبارت باشد از بى رغبتى و بى ميلى به دنيا ـ كه ملازم باشد با ترك آن ـ ازاعمال جوانحى محسوب شود. و محتمل است ، ترك از روى بى رغبتى باشد يا بى رغبتى وبى ميلى مطلق باشد. پس معلوم شد كه چهار احتمال مى رود :
اول آن كه زهد عبارت باشد از بى رغبتى به دنيا مطلقا چه اعراض كند عملا يا نكند.
دوم آن كه ترك دنيا باشد عملا ، چه بى رغبت باشد يا نباشد.
سوم آن كه بى ميلى ملازم با ترك باشد.
چهارم آن كه ترك از روى بى رغبتى باشد.
و شايد احتمال سوم در بين اين احتمالات ارجح باشد ، و بعد از آناحتمال چهارم ارجح است ، و پس از آن احتمال اول . و امااحتمال دوم بعيد است ؛ زيرا كه به حسب نصّ اهل لغت ، زهد خلاف رغبت است (533) ، چنانچه در اين روايت شريفه هم آن را همان طور معنى فرموده است . وشك نيست كه رغبت در شى ء عبارت از ميل نفسانى است ؛ نهعمل خارجى . گر چه رغبت ملازم با عمل نيست ، لكن نوعا از رغبت نيزعمل حاصل شود. از اين جهت مى توان گفت كه زهد نيز عبارت از بى رغبتى و بى ميلى استكه نوعا با ترك و اعراض مقارن باشد ، گر چه ملازم نباشد؛ و ايناحتمال پنجم است در معنى زهد.
بالجمله ، در معنى زهد بى رغبتى و بى ميلى ك از صفات نفسانيه است ، ماخوذ است .

فصل دوم : در درجات و مراتب زهد است :
بايد دانست كه از براى زهد ، همچون ساير صفات نفسانيه و مقامات انسانيه مراتب ودرجاتى است بى شمار كه به حسب جزئيات ، تحت احصاء و حصر نيايد. و ما به طوركلى اشاره اى به بعض مراتب آن به قدر مناسب با اين اوراق مى كنيم .
درجه اول زهد عامه است . و آن عبارت است از اعراض از دنيا براى رسيدن به نعيم آخرت .و اين درجه ، در حقيقت كسبى است كه از روى ايمان به بعضمنازل آخرت پيدا شده است ، و صاحب اين مقام در اسارت شهوت است ، لكن به حكمعقل شهوات زايله حقيره را ترك مى كند براى رسيدن به لذات باقيه شريفه . پس ‍ اينترك شهوت براى شهوت است .
و از اين درجه محسوب است اعراض از دنيا براى خوف از عقاب عالم آخرت ، گرچه دراطلاق زهد بر اين ترك و اعراض از روى خوف مسامحه است . هر چند در روايتمنقول از عيون اخبار الرضا (534) وارد است كه از حضرت صادق ـ سلاماللّه عليه ـ سؤال شد از زاهد در دنيا ، فرمود : كسى است كه ترك مى كندحلال آن را از ترس حساب آن ، و ترك مى كند حرامش را از ترس عقاب آن. (535)
لكن بيانات آن سروران دين و مربيان نفوس به حسب اختلاف ادراكات ، مختلف است ؛ يعنىبراى هر كس به فراخور مقام و مرتبه اش ، مرتبه اى از مراتب مقامات انسانيت را بيان مىفرمودند ، و عارف به مقامات نفس و اسلوب كلماتاهل اللّه براى كشف مرادات آنها اين نكته را بايد در نظر داشته باشد تا جمع شتاتكلمات اولياء و انبياء ـ عليهم السلام ـ در اين ابواب بشود.
درجه دوم زهد خاصه است . و آن عبارت است از اعراض از مشتهيات حيوانى و لذايذ شهوانىبراى رسيدن به مقامات عقلانى و مدارج انسانى و اين درجه از علم و ايمان به بعضمراتب عاليه از عالم آخرت پيدا شود كه به واسطه آن علم و ايمان مشتهيات حيوانى ولذات جسمانى در نظر محقر و كوچك شود و اين مبدا اعراض و منشا انصراف نفس از آنهاشود.
و لذات عقليه روحانيه و ادراكات مرسله مجرده ، گر چه مورد اعتناء فلاسفه و اعاظم ازارباب علم و دانش ‍ هميشه بوده و فيلسوف بزرگ عظيم الشان ارسطوطاليس ، معلماول ، در اين باب اهميت بسيار داده . ولى اين درجه نيز نزد اصحاب معرفت و ايقان وارباب حقيقت و عرفان معلل است . چون اين اعراض براى لذت است ـ گر چه لذتروحانى ـ قدم نفسانى در كار است و آن زهد حقيقت نيست بلكه ترك شهوت و لذتاست براى شهوت و لذت .
درجه سوم زهد اخص خواص است . و آن عبارت است از اعراض لذات روحانى و ترك مشتهايتعقلانى براى رسيدن به مشاهده جمال جميل الهى ووصول به حقايق معارف ربانى . و اين اول مقامات اولياء و محبين است و از مراتب عاليهزهد است ، پس زهد حقيقى صاحب اين مقام را به حسباول مرتبه حاصل شود و زهد حقيقى عبارت است از ترك غير خدا براى خدا.
و پس از اين مقام اول مراتب فنا براى سالك دست دهد كه آن عبارت است از فناى از لذات وعدم التفات به آن . و پس از اين مقامات ديگر اولياء است كه مقام را گنجايش ذكر آن نيست ، و ما در اين مقام اكتفا مى كنيم به ذكر همين سه درجه كه از امهات درجات است .

فصل سوم : در بيان منزلت زهد نسبت به مقام سلوك انسانيت وكمال روحانيت :
گويا ما در فصلى از فصول سابقه بيان كرديم (536) كه تمام دعوتهاى حقه الهيه و شرايع كالمه ربانيه ـ چه دركشف حقايق توحيد و سراير تفريد و تجريد ، و چه در بسطفضايل و محاسن اخلاقيه ، و چه در تشريع احكام الهيه ـ بيرون از دو مقصد كهيكى مقصود بالذات و بالاستقلال است و ديگرى مقصود بالعرض و بالتبعيه است ، نيست.
آنچه مقصد ذاتى و غايت بغثت و دعوت انبياء ـ عليهم السلام ـ و مجاهدت و مكاشفتكمل و اولياء ـ عليهم السلام ـ است آن است كه انسان طبيعى لحمى حيوانىبشرى ، انسان لاهوتى الهى ربانى روحانى شود ، و لفق كثرت به افق وحدتمتصل شود ، و آخر و اول پنوند به هم شود ، و اينكمال حقيقت معرفت است كه در حديث شريف قدس اشاره به آن فرمايد : كنت كنزا مخفيافاحببت ان اعرف ، فخلقت الخلق لكى اعرف (537) در حديث شريف فرمايد : اول الدين معرفته . (538)
و تمام اعمال قلبيه و قالبيه و افعال روحيه و جسديه براىحصول اين مقصد مقدس است ، و به غايت بسط معارف الهيه است . و چون اين مقصد ذاتىاستقلالى حاصل نشود مگر به دو امر : يكى اقبال به سوى خداى تعالى ، وديگر ادبار از غير حق تعالى و اعراض از ماسوى ؛ از اين جهت ، كليه دعوتهاىالهيه يا دعوت بر اقبال به سوى حق تعالى است ، يا دعوت به اعراض از غير اوست .
و كليه اعمالقلبيه و قالبيه و ظاهره و باطنه يا نفس اقبال بر خدا و يا اعانت به آن كند ، و يااعراض ا ماسوى الله است يا معين آن است .
و شايد در اين حديث شريف كه اشتغال به شرح آن داريم ، و در احاديث ديگر كه فرمايد : به عقل گفتيم اقبال كن ! اقبال كرد ، و گفتيم ادبار كن ! ادباركرد (539) منحصر نمودن امر الهى را بهاقبال و ادبار اشاره به همين معنى باشد كه تمام اوامر و نواهى به ايندو مطلب رجوع كند.
و چون اين مطلب معلوم شد ، منزلت زهد و اعراض از دنيا و از ماسوى الله كه زهد حقيقىاست ، نسبت به سلوك انسانى معلوم گرديد ، و مقق شد كه اعراض از غير حق ، مقدمه است ازبراى وصل به جمال جميل و اتغراق در بحر معارف و توحيد ، و خود زهد بنفسه از كمالاتانسانيه و مقامات روحانيه كه مورد توجه استقلالى باشد ، نيست ؛ چنانچه در احاديثشريفه اشاره به اين معنى بسيار است .
در وسايل ، از كافى شريف سند به حضرت باقر العلوم ـ عليه السلام ـ رساند؛ انه قال : قال اميرالمؤمنين : ان من اعون الاخلاق على الدين الزهدفىالدنيا. (540)
و باسناده عن ابى عبدالله ـ عليه السلام ـ انهقال : حرام على قلوبكم ان تعرف حلاوة الايمان حتى تزهد فى الدنى (541)
و عن ابى عبدالله ـ عليه السلام ـ انهيقول : كل قلب فيه شك او شرك فهو ساقط ، و انما ارادوا بالزهد فى الدنيا لتفرعقلوبهم للاخرة (542)
و ظاهرا صدر اين حديث شريف اين است كه قلب سليم عبارت از قلبى است كه ملاقات كندبا خداى تعالى در صورتى كه در آن غير خدانباشد. (543) پس از آن فرمايد : هر قلبى كه در آن شك و شرك باشد ، ساقطاست ، و جز اين نيست كه مقصود از زهد در دنيا براى آن است كه قلب فارغ شود براىاخرت و از ملاحظه صدر حديث شريف واضح شود كه مقصود از آخرت در اين جاوصل به باب الله است ، و حصول ملاقات جمالجميل است ، و زهد حقيقى عبارت از آن است كه قلب از شك و شرك خالى شود و غير حق در آننباشد.
و باسناد عن ابى ، آنه يقول : اذا تخلى المؤمن من الدنيا سما و وجد حلاوة حب الله فلميشتغل بغيره (544)
و فى مصباح الشريعة ، قال الصادق : الزهد مفتاح باب الاخرة و البراءة من النار ، و هو تركك كل شى ء يشغلك عن الله من غير تاسف على فوتها و لا اعجاب فىتركها... (545) الحديث .

فصل چهارم : در بيان آنكه رغبت به دنيا موجب احتجاب از حق است :
بدان كه رغبت به دنيا ، موجب احتجاب از حق و بازماندن از سلوك الى الله است ، و مقصوداز دنيا ، هر چيزى است كه انسان را از حق تعالى به خودمشغول كند. و چون اين معنى در عالم ملك بيشتر تحقق دارد ، اين اسم احق است از براى آن . واشاره به اين معنى است همين حديث مصباح الشريعه كه زهد را تعبير فرمايد به ترك هرچيزى كه انسان را از حق تعالى مشغول كند وغافل نمايد.
و اهل معرفت ، حجب نورانيه و ظلمانيه را ـ كه در حديث است كه از براى خداىتعالى هفتاد هزار حجاب از نور است و هفتاد هزار حجاب از ظلمت (546) به وجود اشياء و عوالم و تعين آنها تفسيرفرمودند (547) ؛ چه كه اشتغال به هر يك ، انسان را از وجهجمال جميل محرون و محبوب نمايد. و گاهى از اين حجب كثيره به حسب كليات به هفت حجابتعبير شده ، چنانچه در احاديث شريفه وارد است . در باب سجده وارد است كه سجود بهتربت قبر حسين بن على ـ عليهما السلام ـ خرق كند حجابهاى هفت گانهرا (548) و ممكن است ، اين هفت حجاب فوق اين حجب باشد ، چنانچه از حديثعلل ظاهر شود.
از علل به سند خود از هشام بن الحكم نقل نموده كه گفت : به حضرت ابى الحسن موسى ـ عليه السلام ـ گفتم : به چه علت در افتتاح نماز ، هفت تكبيرافضل شده است ؟ فرمود : اى هشام ! همانا حلق آسمانها هفت است و زمينها هفت است و حجابهاهفت است ، پس چون سير داده شد در شب معراج پيغمبر ، و گرديد نزديك به پروردگارخود ك قاب قوسين او ادنى ، رفع شد از براى او حجابى از حجب حق پس ‍ تكبيرگفت رسول خدا و بنا كرد كلماتى را كه در افتتاح است گفن . پس چون رفع حجاب دومشد ، تكبير گفت . و از اين جهت است كه در نماز براى افتتاح هفت تكبير گفته مىشود.
در هر صورت وجود هر موجود يا عالم حجابى است ، و تعين آن نيز حجابى است . و اين حجبانسان را زا جمال محبوب باز دارد و دلبستگى به هر چه كه غير حق است ، خار طريق سلوكالى الله است . پس سالك الى الله و طالبوصول به لقاء الله و صعود به معارج معارف الهيه اين خار طريق را بايد با رياضتشرعى از بين بردارد. و با دلبستگى و علاقه مندى به غير حق و تبعيت از شهوات بطن وفرج ، عرروج به كمالات روحانيه و وصول به لقاءجمال جميل امكان ندارد بلكه كليه حجب به يك معنى به خود انسان رجوع كند :
تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز (549)

بين و بينك انيى ينازعنى
فارفع بلطفك انيى من البين (550)
تفصيل اين اجمال عجالتا با اين حال مناسب نيست .

فصل پنجم : در بيان آنكه زهد از فطريات و لوازم فطرت مخموره است ، و رغبت ازلوازم احتجاب فطرت است
پيش از اين معلوم شد كه انسان به فطرت الهيه كه تمام عائله بشرى بر آن مفطور ومخلوقند ، داراى دو فطرت اصليه و فرعيه است كه شايد جميع فطريات به اين دو رجوعكند :
اول فطرت عشق به كمال مطلق كه آن فطرت اصليه اسقلاليه است . و دوم تنفر از نقصكه آن فطرت فرعيه است .
و چون حق ـ جل مجده ـ انسان را براى خود مخلوق فرموده ، چنانچه در حديثقدسى است : يابن آدم خلقت الاشياء لا جلك و خلقتك لاجلى (551) ، و در قرآن شريف و احاديث شريفه به اين معنى اشارت بسيار است (552) از اين جهت در جعل الهى تكوينى ، او را مفطور فرموده كه با يكى ازماسوى منقطع و به ديگرى به جمال جميل واصل گردد. و تمام فطريات كه در انسان است ، راجع به اين دو فطرت و از شعب آنهاست . و نظام احكام شريعت مطهره الهيه مطلقا برطبق همين نقشه فطرت است .
پس زهد كه عبارت از تنفر از نقص است و اعراض از غير حق به فطرت مخموره راجع است ، و از احكام فرعيه فطرت الله است . چنانچه رغبت به غير حق ـ هر چه باشد ـ به واسطه احتجاب فطرت است ؛ زيرا كه فطرت پس از احتجاب به حجب طبيعتمثلا ، محجوب خود را اشتباها در شعبه اى از شعبه هاى طبيعت گمان كند ، و علاقه محبت خود رابه آن پيوند نمايد ، و دلبستگى به آن پيدا كند ، پس ازجمال جميل باز ماند و از لقاء الله محروم و محجوب شود.
پس زهد حقيقى ، از بزرگترين جنود عقل و رحمان است كه انسان به واسطه آن پرواز بهعالم قدس و طهارت كند ، و رخت از عالم به كلى بر بندد ، وكمال انقطاع الى اللعه براى او حاصل شود. چنانچه رغبت به دنيا و زخارف آن و توجه ومحبت به زينتهاى آن بزرگترين جند ابليس وجهل است ، و از دقيقترين دامهاى نفس ‍ است كه به واسطه آن انسان به دام بلا مبتلا و از راههدايت و رشد گمراه و از وصول به نتيجه انسانيت و برخوردارى از ثمره شجره ولايتمحروم و محجوب شود.
و چون انسان اين مطلب را دريافت و با عين انصاف و چشم بصيرت بهاول و آخر امر خود نظر كرد ، بر خود حتم و لازم شمارد كه حتى الامكان اين خار طريق را كهاسم آن محبت و رغبت به دنيا و مال و منال آن است از سر راه سلوك خود بردارد ، و اين خطيئهمهلكه را كه راس هر خطيئه است (553) و ام هر مرض است از خانه قلب خود دوركند ، و اين خانه را كه منزلگاه محبوب و محل تجلى مطلوب است از قذارت پاك ، و از جنودابليس و شرك شيطان تطهير كند ، و دست غاصبانه ديو پليد را از خانه خدا كوتاه وبتها را از طاق و رواق آن فرو ريزد تا صاحب خانه بهمنزل خود عنايت پيدا كند ، و از جلوه هاى خود آن را روشنى دهد.
بار خدايا! ما در دامهاى پر پيچ و خم نفس و شيطان مبتلائيم ، و از اين دشمن قوى پنجهراه گزيزى نداريم ، و تاب مقاومت و جدال با او را نداريم ؛ از هر دامى گريزان شويم ، به دامهاى دقيقتر و محكمترى دچار شويم ، مگر لطف بى منتهى تو از ما دستگير كند و بهسعادت و خير مطلق رساند و از اين چاه ظلمانى طبيعت و هوى برهاند.
يا سيدى ! ارحم من راس ماله الرجاء و سلاحهالبكاء. (554)

فصل ششم : در استشهاد به ادله نقليه ، در اين باب :
و آن بيش از اين است كه در اين مختصر بگنجد و ما به ذكر مختصرى از آن اكتفا كنيم .
قال الله تعالى : لكيلا تاسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتاكم (555)
و از حضرت سجاد ـ عليه السلام ـ دروسايل نقل شده كه زهد در يك آيه از كتاب خدا است ، و اين آيه شريفه را قرائتفرمودند. (556)
و اين شاهد بر كلام سابق ماست كه زهد را از صفات نفسانيه ملازم باعمل گرفتيم ، نه نفس ترك . البته قلبى كه از محبت دنيا خالى باشد و اعراض از دنياكند و منصرف از آن باشد ، نه تاسف بر ادبار آن و نه فرحناكى براقبال آن مى كند
براى قلب زاهد يك حالت سهل انگارى و بى اعتنائى رخ دهد كه توجه به دنيا و زخارفآن نكند تا چه رسد كه از فوت آن تاسف و از اتيان آن فرح براى او رخ دهد.
و قال ـ تعالى شانه ـ فى وصف قارون فخرج على قومه فى زينتهقال الذين يريدون الحيود الدنيا يا ليت لنا مثل ما اوتى قارون انه لذو خظ عظيم * وقال الذين اوتوا العلم ويلكم ثواب الله خير لمن آمن وعمل صالحا و لا يلقيها الا الصابرون (557)
آنهائى كه به حيات دنيوى دلخوش كرده بودند و مقصود و مرادشان دنيا و زينت آن بود ، چون قارون با زينتهاى او ديدند ، ديگ آمال و آرزويشان به جوش آمد و حسرت زينت او راداشتند. ولى آنهائى كه صاحب علم بودند و از جانب حق تعالى به آنها علم به غيب عنايتشده بود ، اعتناء به زينت دنيا و قارون نداشتند و طالب ثواب الله بودند ، و مى ديدندكه با صبر و شكيبائى به آن ثوابها خواهند رسيد.
و اين آيه شريفه اشاره به مقام اول از زهد است . ومحتمل است كه آيه شريفه راجع به مقام زهد هم نباشد ، و ما اين آيه را به تبع بعضمحققين از شراح حديث (558) ذكر كرديم .
و روى لما سئلرسول الله ـ صلى الله عليه و آله ـ عن معنى الشرح فى قوله تعالى :فمن يرد الله ان يهديه يشرح صدره للاسلام ، وقيل : ما هذا الشرح ؟ قال : ان النور اذا دخل القلب انشرح له الصدر و انفسح .قيل : يا رسول الله ! و هل لذلك علامة ؟ قال : نعم التجافى عن دار الغرور و الانابة الىدار الخلود و الاستعداد للموت قبل نزوله (559)
معلوم است تا قلب متوجه دار ظلمانى طبيعت و چاه تنگ تاريك دنيا است و در غلاف ملك وغل و بند اين عالم است ، تنگ و ظلمانى و تاريك است وقابل نور هدايت و جلوه جمال و جلال نيست . و هر قدر منصرف از دنيا و زخارف آن شود ، شرح صدر براى او حاصل شود و قبول نور معنوى كند تا آن جا كه به كلى از دار غرورمنصرف و متجافى و منخلع شود ، پس لايق جلوه نور مطلق وجمال جميل شود. و شايد استعداد براى موت ، اعم از موت طبيعى حيوانى باشد. پس متعرضجميع مراتب زهد باشد.

چند روايت در باب زهد
فمنها عن محمد بن يعقوب ـ قدس سره ـ باسناده عن ابى عبدالله ـ عليه السلام ـ قال : من زهد فى الدنيا اثبت الله الحكمة فى قبله ، و انطقبها لسانه ، و بصره عيوب الدنيا داءها و دواءها ، و اخرجه من الدنيا سالما الى دار السلام (560)
از زهد در دنيا و اعراض از آن نور حكمت كه راهنماى طريق سعادت ووصول به مقام كمال انسانيت است ، در قلب ثابت و برقرار شود ، و از قلب جريان بهزبان پيدا كند ، چنانچه در باب اخلاص نيز وارد است كه : كسى كهچهل روز براى خدا خالص شود ، چشمه هاى حكمت از قلبش به زبانش جريان پيداكند. (561)
اخلاص نيز با زهد حقيقى در ترك آمال و مقاصد خود شريك است ، و حقيقت حكمت با ظلمت خودخواهى و خود بينى مضاد و منافر است ، و نيز تا محبت دنيا و زخارف آن در قلب است ، ازعيوب آن محتجب است ؛ زيرا كه پرده محبت ضخيم ترين حجابها است ، چنانچه گفته اند :حب الشى يعمى و يصم . (562)

next page

back page