بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تاریخ ادیان و مذاهب جلد سوم (اسلام), اسماعیل سعادت ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
     T-A-3001 -
     T-A-3002 -
     T-A-3003 -
     T-A-3004 -
     T-A-3005 -
     T-A-3006 -
     T-A-3007 -
     T-A-3008 -
     T-A-3009 -
     T-A-3010 -
     T-A-3011 -
     T-A-3012 -
     T-A-3013 -
     T-A-3014 -
     T-A-3015 -
     T-A-3016 -
     T-A-3017 -
     T-A-3018 -
     T-A-3019 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

سركشى هاى منصور و آزار دادن امام صادق عليه السلام  
بنا به روايت كشف الغمه از قول عبدالعزيز كه گفت : امام صادق عليه السلام فرمود:پس از واقعه شهادت نفس زكيه در يكى از روزها منصور مرا خواست من بر او وارد شدم ، درحالى كه بسيار با من درشتى مى كرد. آنگاه گفت : اى جعفر! ديدى محمد نفس زكيه را كهچه بر سر او آمد؟ من منتظرم يكى از شماها حركتى از خود نشان دهد خواه كوچك و خواهبزرگ باشد تا همه شما را به يكديگر ملحق كنم ! امام صادق عليه السلام مى گويد: منگفتم : يا اميرالمؤ منين !! پدرم از پدران خودش ، از على بن ابيطالب عليه السلام روايتنموده اند كه پيامبر عاليقدر اسلام فرمود: صله رحم از هر كسى سرزند، اگر از عمرشسه روز مانده باشد، تبديل به سى روز مى شود گفت : آرى من اين سخن را از پدرت دو،سه بار شنيده ام ، آنگاه منصور به حضرت اجازه داد تا به خانه باز گردد.
و نيز حاجب و دربان منصور در يكى از روزها كه امام صادق عليه السلام را بر منصوروارد كردند مى گويد: من به امام صادق عليه السلام عرض ‍ كردم منصور نسبت به شمابسيار غضبناك است و درباره شما خاندان مى گفت :نخل هاى آنها را ريشه كن مى كنم و اموال آنان را به غارت مى نمايم و فرزندان آنها رااسير خواهم كرد! ربيع حاجب مى گويد: لب هاى مقدس امام صادق عليه السلام به حركتدر آمد و چون بر خليفه داخل شد بر او سلام كرد و آنگاه جلوس فرمود. منصور جواب سلامرا داد و در حالى كه به شدت خشمگين بود، حضرت را تهديد كرد. امام صادق عليهالسلام فرمود: يا اميرالمؤ منين ! ايوب پيامبر مبتلا شد، صبر كرد، و داود به مقام رسيدشكر نمود، يوسف پيامبر از برادرانش جور ديد و صبر كرد، شما از فرزندان همانا هستى، بايد همانند آنها باشى ! منصور به حالت عادى در آمد و گفت ، راست گفتى ! تو را عفوكردم و بخشيدم .
امام صادق عليه السلام فرمودند: هر كس دستش به خون خاندان پيامبر آلوده شود خداوندحكومت و پادشاهى را از او خواهد گرفت . حضرت فرمود: ديدم باز در غضب شد و رگهاىگردنش پر شد. گفتم يا اميرالمؤ منين ! قدرى آرام بگير آنگاه امام فرمود: روزى اينحكومت و ملك از آل ابوسفيان بود و چون يزيد بن معاويه بن ابوسفيان ، امام حسين عليهالسلام را كشت و شهيد كرد، پروردگار پادشاهى و حكومت را از او گرفت تا بدست مروانافتاد و چون هشام ، زيد را كشت ، پروردگار حكومت را از او گرفت تا به مروان بن محمدرسيد، و چون مروان ابراهيم را كشت ، حكومت از او گرفته شد، و اينك حكومت به شمارسيده . منصور گفت : راست گفتى ، اكنون آنچه حوائج دارى از من بخواه ، امام صادق عليهالسلام اذن بده برگردم ، منصور گفت اختيار با تو است ، حضرت از پيش او بيرون آمد(184)
منفصل بن عمر كه يكى از ياران و شاگردان سرشناس و مشهور حضرت امام صادق عليهالسلام است مى گويد: در پى منصور دوانيقى ، امام صادق عليه السلام را مى خواست وتصميم كشتن او را داشت و امر كرده بود كه نبايد از مسلمانان كسى را به خانه خود راهدهد. بدينگونه امام را در خانه اش محدود كرده بود كه اين كار براى شيعيان بسيار زجرآور بود و اگر مساءله اى فقهى براى مردم پيش مى آمد نمى توانستند براى دانستن آنبه محضر امام صادق عليه السلام روند! تا اينكه يك روز منصور چيزى را از امام صادقعليه السلام طلب نمود. امام صادق عليه السلام دستور داد تا عصايى كه از پيامبر اكرمصلى الله عليه و آله در خانه داشت به منصور بدهند. منصورخوشحال شد و دستور داد تا آن را چهار قسمت كنند و در چهار موضع از مجلس عمومى وىقرار دهند تا بدينوسيله به يادگارى از پيامبر، افتخار كند. منصور در برابر اينعطاى پر ارزش دستور داد كه امام صادق از محاصره ماءموران در آيد و آزاد باشد وحضرت هم از اين موقعيت استفاده كرد و به تفسير و بيان احكام الهى پرداخت (185)
با توجه به فشارى كه بنى اميه و بنى مروان و بعدا بنى العباس بر خاندان عصمت وطهارت وارد مى آوردند و شيعيان را زجر و شكنجه و آزار مى دادند و جلادانىمثل زياد بن ابيه ، ياران و دوستان على عليه السلام را با سيخ ‌هاى گداخته چشمان شانرا كور مى كردند و در زندانها مى انداختند و پيكرهاى مقتولين و مردگان را در زندان آنشرايط چگونه اجازه داده مى شد كه مذهب تشيع به عنوان يكى از مذاهب رسمى آن عصرجاى پايى پيدا كند؟
اما پيروان مذاهب اربعه معمولا در جهت منافع دستگاه عباسى حركت مى كردند و تضادچشمگيرى با آنها نداشتند لذا طبيعى بود كه دستگاه خلافت تنها آنها را به رسميتبشناسد و براى شيعه و مذهب پر جوش و خروش و ظلم ستيز و ظالم براندازد او ارزشىقائل نشود.
از ديدگاه شيعه ، همه مسائل فقهى و احكام شرعى بايد از منبع وحى گرفته شود بهاين معنا كه بايد دستورات دينى از شخص رسول اكرم صلى الله عليه و آله اخذ گرديدهو به آنها عمل شود. در عصر پيامبر، مردم بطور مستقيممسائل و احكام دين و فهم كتاب مبين را از خود پيامبر صلى الله عليه و آله مى گرفتند واگر كسانى به پيامبر دسترسى نداشتند، احكام الهى را از طريق صحابه اخذ مىنمودند، و پيامبر گرامى مسائل مورد ابتلا را به مسلمانان ارائه مى داد بنابراين در حقيقتپيامبر اكرم صلى الله عليه و آله همه احكام و فرامين الهى اعم ازمسائل سياسى ، اجتماعى ، نظامى ، فردى و خانوادگى را در حيات خود - در حدى كه لازم وضرورى بود - به مردم رساند.
پس از رحلت پيامبر گرامى اسلام ، احكام دين بوسيله صحابه و از همه مهمتر و عالم تراميرالمؤ منين على عليه السلام به مردم رسانيده مى شد و تقريبا تا يك قرن مسلمانان ،احكام و مسائل شرعى را از صحابه و تابعين و اهلبيترسول الله صلى الله عليه و آله دريافت مى كردند.
تا اينكه در اوايل قرن دوم كه اواخر پادشاهى و حكومت بنى اميه بود، جنگ تيره عباسيانبا تيره بنى اميه آغاز گرديد، و اين دو تيره با يكديگر بر سر حكومت و زمامدارى بهنبردهاى خونين دست يازيدند، و در اين ميان امام صادق عليه السلام از اين فرصت استفادهنموده و به نشر احكام اسلامى و فرهنگ قرآن اقدام نمودند و در مدت كوتاهى ، فرهنگ غنىقرآن و اسلام را در ميان مسلمانان منتشر ساختند. اين نهضت علمى و فرهنگى باعث جلبتوجه عموم مردم آن عصر گرديد و رفته رفته نفوس عامه مسلمانان به طرف خاندانعصمت و طهارت متمايل و راغب شد. عباسيان وقتى از اين حركت و جنبش فرهنگى و علمىآگاهى يافتند كه جنگ آنان با بنى اميه پايان گرفته بود و عباسياناستقلال حكومتى خودشان را احراز نموده بودند، ولى در عينحال از اين رشد علمى و فرهنگى و بيدارى و آگاهى عده اى از مردم توسط امام صادقعليه السلام وحشت داشتند. لذا به چاره انديشى افتادند كه از چه طريقى مى توان بااين نهضت فرهنگى مبارزه كرد. براى اين كار دو نفر از شاگردان امام صادق عليه السلامرا كه يكى نعمان بن ثابت بن فردوس ‍ مشهور به ابوحنيفه و ديگرى ، مالك بن انسبود، در مقابل امام صادق عليه السلام قرار داده و مكتب جديدى را در برابر مكتب فقهى امامصادق عليه السلام گشودند.
پس از اين دو نفر كه دو مذهب فقهى به نام آنها نامگذارى شد، دو مذهب ديگر شافعى وحنبلى نيز علم گرديدند. محمد بن ادريس شافعى كه نسبش به هاشم بن عبدالمطلب بنعبد مناف مى رسد، در روزى كه ابوحنيفه در گذشت ، او به دنيا آمد و نفر چهارم اين مكتبفقهى احمد بن حنبل بن بلال شيبانى ، از مردم خراسان بود كه نسبتش به - ذى الثديه -رئيس خوارج نهروان منتهى مى شود مطرح گرديد.
كار به اينجا تمام نشد و در همه بلاد اسلامى فرقه ها و گروه هاى گوناگونى بهرهبرى فقهى مجتهدين به وجود آمد و در نتيجه صاحبان راى و ارباب قياس رو بهفزونى گذاشتند و احكام الهى تابع هوى و هوس ‍ گرديد.
تا اينكه در اواخر قرن چهارم كثرت فتاوى گوناگون بجائى رسيد كه مسلمانان در يكموضوع ، شاهد چندين نوع فتواى رنگارنگ بودند! و حيران و سر گردان كه به كداميكاز آنها عمل كنند!! و از طرفى دانشمندان روشنفكر تالى فاسد اين گونه اختلافات را حسنموده و به (القادر بالله ) عباسى شكايت بردند كه دشمنان اسلام از گسترش ‍فتاوى گوناگون درباره يك مساءله ، ما را سرزنش مى كنند و بايد از اختلافاتجلوگيرى شودذ. در آن وقت پيروان چهار مذهب فقهى ياد شده از پيروان مذاهب فقهى ديگربيشتر بودند. (القادر بالله ) براى به رسميت شناختن هر يك از مذاهب ، چهار هزار (/4000) مثقال طلا طلب كرد. طرفداران مذاهب اربعه فقهى ، هر يك مبلغ مذكور را به خليفهعباسى القادر بالله پرداختند و از طرف او هم دستور صادر شد كه چهار مذهب فقهىنامبرده رسميت دارند و قانونى مى باشند.
و اما شيعه ، از آنجا كه هميشه درگير با حكومت هاى فاسد بود و در نتيجه مغضوبحاكمان جائر بنى اميه و بنى عباس قرار گرفته بود، از نظر تعداد نسبت به پيروانديگر مذاهب فقهى در اقليت بسر مى برد و در آن زمان جمعيت شيعه كمتر بود و مرجع وپيشواى فقهى شيعيان در آن زمان سيد مرتضى علم الهدى بود كه چون از قضيه آگاه شدبا القادر بالله وارد مذاكره گرديد و از او خواست تا مذهب جعفرى را هم مانند مذاهب اربعهبه رسميت بخشد. القادر بالله از مرحوم سيد مرتضى علم الهدى ، در خواست دويست هزار(/ 200000) اشرفى نمود، تا مذهب جعفرى را نيز مانند آن مذاهب در سراسر بلاد اسلامىبه رسميت بشناسد. مرحوم سيد مرتضى (ره ) شخصا حاضر شد كه صد هزار اشرفىاز مال خودش بدهد و بقيه را هم از بازرگانان و توانگرى شيعه آن روز فراهم نمايد تامجموع مبلغ در خواستى فارهم آيد. بدبختانه توانگران و بازرگانان از دادن وجهخوددارى كردند و خليفه نيز به صد هزار اشرفى راضى نشد! اين بود كه در عصرديالمه و سلطنت آل بويه در زمان سلطنت معزالدوله و عضد الدوله كه قدرت و حكومت بهدست شيعيان افتادن ، مذهب فقهى جعفرى ، رسميت پيدا كرد. و اكنون در تمام كشورهاىاسلامى ، تنها كشورى كه مذهب شيعه دوازده امامى در آن رسميت دارد، كشور ايران مىباشد. براى اطلاع بيشتر در اين باره به كتاب (شيعه چه مى گويد)؟ تاليف آقاىشيخ سراج انصارى مراجعه كنيد. (از صفحه 441 تا 451)
ايران و مذهب جعفرى  
در سال 709 هجرى در زمان حكومت و پادشاهى سلطان محمد خدابنده كه يازدهمين پادشاهايلخانان است ، مذهب شيعه در كشور ايران رسميت پيدا كرد. سلطان محمد خدا بنده كه قبلابر مذهب اهل سنت و جماعت بود، در اثر مباحثه مرحوم علامه حلى با علماىاهل سنت درباره طلاق همسر سلطان و استدلالات مرحوم علامه حلى بر بطلان سه طلاق دريك مجلس ، به شيعه و مذهب فقهى اهلبيت عليه السلام گرائيد، و چون مورد علاقه شديدشيعيان قرار گرفت ، او را (خدا بنده ) ناميدند، ولى سنى ها به خاطر كينه اى كه ازاو به دل گرفتند او را (خربنده ) ناميدند! علامه حلى رضوان الله تعالى عليه موردعنايت و توجه سلطان محمد خدا بنده قرار گرفت و سلطان محمد دستور داد تا درسرتاسر كشور ايران مذهب فقهى جعفرى رسميت داشته باشد، علامه مجلسى گفته استكه چندين ساختمان از آثار عصر شاه خدابنده باقى مانده است كه در آنها نام مقدس دوازدهامام عليهم السلام كتيبه شده است .
سلطان محمد خدابنده چون به مذهب شيعه گرويد، دستور داد نام سه خليفه (ابوبكر وعمر و عثمان ) را از سكه ها برداشتند و در ترويج و گسترش مذهب تشيع كوشش فراوانكرد. و چون به تبريز رفت ، پس از جلوس بر تخت سلطنت به لقب (الجايتو) يعنىپادشاه آمرزيده ، ملقب شد و دستور داد كه در سكه هاى جديد، در يك طرف آنها نام مقدسمحمد و ائمه طاهرين و در طرف ديگر آن ها، ( السلطان الاعظم مالك الرقاب الاممالجايتو سلطان غياث الدين و الدنيا خدابنده محمد خلد الله ملكه ) را نقشنمودند.(186)
استاد مشكور در اين باره مى گويد: تا پيش از دولت صفويه در ايران شيعه غير رسمىبود و مذهب اقليت بشمار مى رفت و كوشش پادشاهآل بويه كه در قرن چهارم هجرى بر بعضى از ولايات ايران فرمانروايى داشتند ومعتقد به مذهب شيعه اماميه بودند، در رسمى نمودن آن مذهب به علت مخالفت خلفاى بغدادكه نفوذ دينى و سياسى بسيار در ايران داشتند به جايى نرسيد، ولى پس از سقوطخلافت بغداد به دست هلاكوى مغول در سال 656 هجرى ، يكى از ايلخانانمغول به نام سلطان محمد خدابنده موقتا مذهب شيعه اماميه را پذيرفت و در سكه و خطبه ناممقدس ائمه شيعه را آورد و نقش نمود، ولى باز رسمى شدن آن مذهب عقيم ماند. ليكن گروهشيعيان در پرده دامنه نفوذ خود را بين مردم شهرهاى ايران هر روز گسترده تر مى نمودند،تا اينكه خانواده اى شيعى مذهب به نام سربدارن در اواسط قرن هشتم هجرى توانست كهحكومتى اثنى عشرى در شهر سبزوار كه در آن روز اكثر مردمش شيعه بودند تاسيس نمايدو نيز سادات مرعشى ، حكومت شيعى در مازندرانتشكيل دادند. جهانشاه از پادشاهان قراقويونلو كه در قرن نهم هجرى در آذربايجان حكومتمى كردند، به شيعه بودن خود افتخار مى نمود وقبل از آمدن و ظهور صفويه ، بعضى از شهرهاى ايران چون قم ، كاشان و سبزوار و آوهمعروف به شهرهاى شيعه نشين بودند، و اكثر مردمان آنها به آن مذهب باور داشتند.
شاه اسماعيل صفوى كه به دست گروهى از صفويان قزلباش كه مذهب شيعه داشتند روىكار آمده بود و در سال 907 هجرى بر اريكه پادشاهى ايران جلوس كرد، عليرغم سلطانسليم پادشاه پر قدرت عثمانى كه به بهانه ادعاى خلافت اسلام در نظر داشت كه ازاين رهگذر بر مسلمانان ايران حكومت كند... شاهاسماعيل براى جلوگيرى از نفوذ سلطان سليم از همان ابتدا پادشاهى خود مذهب جعفرى رابجاى مذهب اهل سنت در سراسر كشور گسترش داد و روش و احكام مذهب تشيع را اساسسياست و دولت خود قرار داد و گفتن : اشهد ان عليا ولى الله - و حى على خيرالعمل را در اذان و اقامه عملى نمود و رواج داد.
و اكثر سنيان ايران كه از بيم شاه اسماعيل چاره اى جز تسليم نداشتند طوعا و كرها آنمذهب را قبول نمودند و در كوتاه ترين مدت ، مذهب شيعه اثنى عشرى بيشتر ولايات ايرانرا گرفت و از آن زمان تاكنون كه در حدود 500سال مى گذرد، شيعه جعفرى اثنى عشرى مذهب رسمى دولت و ملت ايران است . صفويهپس از رسميت دادن مذهب شيعه اثنى عشرى براى اينكه معارف جديدى جانشين معارف قديمسنى كرده باشند، در صدد بر آمدن كه فقهايى ازجبل لبنان كه در آن روزگار مركز و مهد معارف شيعه ومحل سكونت دانشمندان اين مذهب بود - و يا از احساء و بحرين كه درساحل غربى خليج فارس قرار داشت ، جهت تعليم و آشنا نمودن مردم ايران به فقهخاندان رسالت و علم كلام شيعه به ايران دعوت نمايند و لذا دانشمندانى چون شيخ حرعاملى ره و بها الدين عاملى ره به ايران روى آوردند وامثال علامه مجلسى ره از شاگردان ايشان به شمار مى روند.
جهت اطلاع بيشتر درباره مذهب شيعه اثنى عشريه به اين كتب مراجعه شود:
1 - اصل الشيعه و اصولهاامام صادق عليه السلام 190
2 - اوائل المقالات فى المذاهب و المختارات
3 - بيان الاديان ص 40
4 - تذكره الائمه مرحوم مجلسى ص 156
5 - دايره المعارف الاسلاميه ج 1 ماده اثنى عشريه
6 - سرمايه ايمان ص 98
7 - عقيده الشيعه الاماميه ص 111
8 - غيبت شيخ طوسى ص 256
9- النكت الاعتقاديه باب تاريخ مذاهب الاسلام
مذاهب اهل سنت  
ابوحنيفه و مذهب وى  
مذهب حنيفه يكى از مذاهب چهارگانه اهل سنت و جماعت است . از پيروان ابوحنيفه ، نعمان بنثابت بت زوطى بن ماه مى باشد كه در سال 80 هجرى به دنيا آمد و درسال 150 هجرى در گذشت . وى در اصل ايرانى و از مردمكابل است . جدش زوطى از اسيران كابل بود و پدرش ‍ ثابت در كوفه آزاد شد.
ابوحنيفه در كوفه به دنيا آمد و براى فراگرفتن دانش كوشش فراوانى نمود. او نزدحماد بن ابى سليمان از علماى قرن اول و اوايل قرن دوم هجرى - در گذشته بهسال 120 هجرى - علم دين را فراگرفت . قبر ابوحنيفه هم اكنون در بغداد زيارتگاهاهل سنت است .
ابوحنيفه مدتى قاضى القضاه كوفه بود و منصور دوانيقى عباسى از او خواست كه منصبقاضى القضاتى را در شهر بغداد بپذيرد، ولى اوقبول نكرد؛ در نتيجه خليفه او را به زندان انداخت و در زندان در گذشت .
ابوحنيفه در بعد راى و اجتهاد قرار داشت و ازاهل حديث دورى مى كرد و اصل قياس و استحسان را در آراء خود پذيرفت . از اين جهت قياس واستحسان در مذهب فقهى او پس از قرآن و سنت و اجماع ،اصل چهارم به شمار مى آيد. روش و شيوه ابداعى او در فقه تحت عنوان فقه حنفىشناخته شده است .
نوبختى و ابوالحسن اشعرى و گروه ديگر از علما علم كلام او را از گروه (رجا) -مرجئه - خوانده اند و در اين مطلب به گفته او استناد نموده اند كه در كتاب (فقهالاكبر) گفته :
( لا نكفر احدا بذنب و لا ننفى احدا عن الايمان ) يعنى ما كسى را درباره گناهى كهانجام داده است كافر نمى دانيم و از كسى نفى ايمان نمى كنيم .
البته اين عنوان دليل بر مرجئه بودن نيست ، زيرا دانشمنداناهل سنت و شيعه نى اينگونه افراد را كافر ندانسته اند.
ابن خلدون مى گويد: ابوحنيفه تنها 17 روايت از روايات نبوى راقبول كرده و او در راى و قياس راه افراط را در پيش گرفته بود.
ابوحنيفه ، پس از مرگش ، مذهب فقهى او توسط دو نفر از يارانش يكى محمد بن حسنشيبانى ، و ديگرى ابويوسف قاضى ، رواج يافت . آثار وى تنها يك كتاب به نام فقهاكبر بيش نيست ، گر چه شاگردانش فتاوى او را پس از وى گرد آورى نموده و به رشتهتحرير در آورده اند.
پايه و اساس فقه ابوحنيفه مبتنى بر هفت اصل است : 1 - قرآن 2 - سنت 3 -اقوال صحابه 4 - قياس 5 - استحسان 6 - اجماع 7 - عرف .
ابوحنيفه از راه خز فروشى و معامله ابريشم زندگى مى كرد و از خلفاى عباسى بيزارىمى جست و هرگز آنان را دوست نمى داشت ، و به علويان كه دشمنان اين خلفا بودند كمكمالى فراوان مى نمود، بويژه در رابطه با قيام زيد بن على بن الحسين عليه السلامكمك مالى فراوانى به زيد و طرفدارانش نمود. و چون منصب قضاوت در بغداد را از طرفخليفه قبول نكرد، او را به زدن 100 ضربه تازيانه محكوم كردند و در زندان انداختندو عاقبت در زندان در گذشت . (187)
ابوحنيفه در هر مساءله فقهى پس از استنباط حكم شرعى مى گفت : هذا رايى يعنى اين راىمن است ، لذا پيروان او را (اصحاب راءى ) گفته اند.
مذهب فقهى ابوحنيفه در كشورهاى عراق ، مصر، لبنان ، سوريه ، تركيه ، تفغانستان ،پاكستان ، تركمنستان ، چين ، هند و آسياى مركزى رواج دارد و يك سوم مسلمانان جهان براين مذهب فقهى استوارند.
در گذشت وى در ماه رجب و يا شعبان سال 150 و يا 151 و يا 153 هجرى اتفاق افتادهاست . (188)
اهل حديث و اصحاب راءى  
همانگونه كه درباره مذهب فقهى ابوحنيفه گفته شد، او و پيروانش را(اهل راءى ) گفته اند. در برابر اين گروه(اهل حديث ) و اصحاب روايت مى باشند. شهرستانى مى گويد: مجتهدان سنت و جماعتبه دو گروه : اصحاب حديث و اصحاب راءى تقسيم مى شوند. ياران حديث كه مردم حجازمى باشند عبارتند از: پيروان مالك بن انس ‍ و محمد بن ادريس شافعى و سفيان ثورى ويزيد بن هارون و جرير بن عبدالله و وكيع بن الجراح و احمد بنحنبل و داود بن على بن محمد اصفهانى . اين گروه را از جهت اينكه نسبت به اخبار و روايات، نظر ويژ ه اى را از خود نشان مى دهند، اهل حديث گفته اند.
اين گروه احكام شرع را مبتنى بر نص قرآن و روايات مى دانند و از هر گونه قياس وامثال آن خوددارى مى كنند.
اصحاب راءى از مردم عراق و از پيروان ابوحنيفه هستند كه احكام شرع را از طريق قياس ومانند آن بدست مى آورند. پس از ابوحنيفه دو شاگردش - محمد بن حسن شيبانى و ابويوسف قاضى - اين روش را در ميان مردم عراق رواج دادند. (189)
و نيز اهل حديث را بر پنج گروه تقسيم كرده اند:
1 - داوديه 2 - شافعيه 3 - حنبليه 4 - مالكيه 5 - اشعريه .
فرقه داوديه :  
اينان از پيروان ابوسليمان داود بن على بن خلف اصفهانى هستند كه درسال 201 هجرى متولد شد و در سال 270 هجرى در گذشت . وى ملقب به ظاهرى كه يكىاز ائمه فقهى در اسلام است مى باشد به اين فرقه (ظاهريه ) نيز گفته مى شود.داود در روش و مكتب فقهى خود به ظاهر قرآن اكتفا مى كرد و هرگز به قياس و راءى واستحسان روى نياورد و در مورد اجماع هم ، توجه فراوانى به اصحابرسول اكرم صلى الله عليه و آله داشت و به شدت فقهايى را كه بر اساس راءى وقياس فتوى مى دادند رد مى كرد.
داوداصالتا از مردم كاشان ولى تولدش در كوفه بود و در بغداد زندگى مى كرد. درحوزه درسى تدريس او چهار صد شاگرد جمع مى شدند و او را نوشته هايى است كه ابننديم در كتاب الفهرست از آنها نام برده است .
داود در شهر بغداد در گذشت و پس از وى كسى كه مذهب فقهى او را رواج فراوان داد ابنخرم اندلسى - متوفاى 456 هجرى - بود ابن خرم كتابى دراصول مذهب ظاهريه در هشت جلد به نام (الفقه الظاهريه ) تاليف كرده است . (190)
فرقه شافعيه :  
اينان از پيروان عبدالله بن ادريس الشافعى المطلبى هستند. فرقه شافعيه با گروه(اهل راءى ) در قسمتى از فروع دين با هم اختلاف دارند.
ايمان در عقيده شافعيه داراى سه شرط عمده است : 1 - الاقرار باللسان 2 - التصديقبالجنان 3 - العمل بالاركان ، همانطورى كه شيعه نيز چنين مى گويد.
شافعى بر اين باور است كه ايمان حالت كم و زيادى دارد. پيروان شافعى مى گويند:مؤ من هستيم اگر خدا خواهد. ولى پيروان حنفى مى گويند: ما حقيقتا مؤ من مى باشيم .
يك گروه از شافعيان مشبهه مى باشند و بعضى از اين گروه ، يزيد را خليفه پنجمگفته اند و على عليه السلام را به ظاهر ناسزا مى گويند!
شافعى با احمد حنبل مناظراتى داشته است (191) شافعى در فلسطين به دنيا آمد و دوساله بود كه او را به مكه بردند و دوباره به بغداد رفت و درسال 199 هجرى به مصر سفر كرد و در فسطاطه در روز آخر رجبسال 204 هجرى در گذشت و در دامنه كوه المقطم در مقبره بنى عبدالحكم به خاك سپردهشد.
شافعى از شعراء زبردست عصر خود بود و در سن بيست سالگى به مقام فتوى رسيد ودر آن سن به مدينه سفر كرد تا از محضر امام مالك استفاده كند و در آنجا ماند تا اينكهمالك در سال 179 هجرى در گذشت . وى سفرى به يمن كرد و در آن شهر با علويانزيدى همداستان و هم فكر شد و در پنهانى با امام يحيى بن عبدالله كه از بزرگان مذهبزيديه بود رفت و آمد و معاشرت داشت تا اينكه او را با گروهى از علويان اسير كرده ،به بغداد پيش هارون بردند (187 هجرى )
هارون چون از مقام علمى او آگاه شد او را آزاد نمود. سلطان صلاح الدين ايوبى مدرسهبزرگى بر سر مزار او ساخت و الملك الكامل درسال 608 هجرى گنبدى بر ضريح او بنا نمود. شافعى در ابتدا از پيروان مالك بنانس بود و از روايات پيروى مى كرد، ولى بر اثر سفرهاى فراوانى كه كرد براى خودمذهبى ويژه اختيار نمود. وى نظر خود را با روايات درهم آميخت و مذهبى بين دو مذهب حنفى ومالكى به وجود آورد كه به مذهب شافعى شهرت يافت .
او در كلام از پيروان ابوالحسن اشعرى بود و ادله چهارگانه را كه كتاب و سنت و اجماع وقياس باشد، قبول كرده بود. او قائل به استدلال نيز بود ولى چيزى را كه حنفيان بهآن استحسان مى گويند و نيز اين مطلب را كه مالكيان آن را مصالح مرسله گفته اند رد مىكرد.
تا زمان شافعى براى استنباط احكام شرع ، كتاب مدونى در دست نبود و تنها فقهاء دركتابهاى فقهى خود از بعضى مسائل مانند: اجتهاد و راى و استحسان ، سخن بر زبان مىآوردند. نخستين كسى كه مسائل اصول فقه را تدوين و تاءليف نمود وى بود.
شافعى در جوانى كتاب (الرسالة ) را تاءليف كرد. در اين كتاب سخن از قرآن ، سنت، ناسخ ، منسوخ ، علل ، احاديث ، خبر واحد، اجماع ، قياس ، اجتهاد، استحسان و اختلاف بهميان آمده است .
مذهب شافعى در عصر عثمانيان در كشورهاى اسلامى رواج فراوان سافت و دراوايل قرن دهم هجرى بر ديگر مذاهب اهل سنت پيشى گرفت و آنان را تحت الشعاع خود قرارداد. فقهايى كه از محضر او استفاده علمى كرده اند عبارتند از: احمد بنحنبل ، داود ظاهرى ، ابوالثور بغدادى .
از مشاهير شاگردان وى ، ابويعقوب بويطى متوفاىسال 231 هجرى و اسماعيل مزنى متوفاى سال 264 هجرى و ربيع بن سليمان مرادى درگذشته سال 270 هجرى مى باشند.
از فقهاى مشهور اين مذهب ابو اسحاق فيروز آبادى - در گذشتهسال 476 و مصنف كتاب (المهذب ) - و ابو حامد غزالى - در گذشتهسال 505 هجرى - مى باشند.
آثار شافعى 
آثارى كه براى شافعى ذكر كرده اند عبارتند از:
1 - كتاب (الام ) در فقه كه در چاپهاى مختلف به چاپ رسيده از جمله 7 جلدى .
2 - كتاب (الرساله ) در علم اصول فقه .
3 - كتاب (احكام القرآن )
4 - كتاب (السنن ).
5 - كتاب (اختلاف الحديث ).
6 - كتاب (السبق و الرمى ).
7 - كتاب (فضائل القريش ).
8 - كتاب (ادب القاضى ).
ناگفته نماند كه كتابهاى شافعى به دست شاگردان وى جمع آورى و نوشته و تدوينگشته است . چنان كه در مقدمه كتاب الام تصريح شده كه آن كتاب تقريرات درسشافعى است كه به قلم ربيع بن سليمان مرادى شاگرد شافعى ، به رشته تحريردر آمده است .
امروزه بسيارى از مسلمانان فلسطين ، اردن ، سوريه ، لبنان ، عراق ، حجاز، پاكستان ،مصر، هند و چين ، اندونزى و كردهاى ايران و سنيان فارس و يمن بر طريق مذهب فقهىشافعى هستند. (192) شافعى از نظر فقهى به شيعه خيلى نزديك است .
محمد بن ادريس شافعى درباره امام على بن ابيطالب عليه السلام مى گويد: در امام علىعليه السلام چهار خصلت است كه اگر يكى از آنها در هر كس پيدا شود مستحق تكريم واحترام است و آنها عبارتند از: زهد و علم و شجاعت و شرافت . و نيز مى گويد: پيامبرعاليقدر اسلام صلى الله عليه و آله ، امام على عليه السلام را به دانش قرآن و محتواىآن اختصاص داد و نيز رسول اكرم صلى الله عليه و آله به وى فرمان داد تا در ميانمسلمانان قضاوت نمايد و آن حضرت ، فتواهاى امام على عليه السلام را امضاء مى فرمود.و شافعى مى گفت : امام على عليه السلام بر حق بود و معاويه ناحق وباطل . (193)
شافعى در سال 146 يا سال 150 هجرى به دنيا آمده و درسال 204 ماه رجب در بغداد و يا در مصر در گذشته است .
فرقه حنبليه :  
اين گروه از پيروان ابو عبدالله احمد بن حنبل مى باشند. احمد درسال 164 به دنيا آمد و در سال 241 هجرى درگذشت . او در شهر بغداد متولد گرديد ودر همان شهر از دنيا رفت . احمد حنبل فقيهى كثيرالسفر بود و براى فراگفتن علوماسلامى و حديث ، به شام و حجاز و يمن و كوفه و بصره سفر كرد و روايات بسيارى راگرد آورد و آنها را در مجموعه اى كه (مسند احمدحنبل ) ناميده شده فراهم نمود.
مسند احمد بن حنبل مجموعا در شش جز و در بردارندهچهل هزار روايت مى باشد او از عمل به راءى دورى مى كرد و تنها به كتاب الله و حديثاستدلال مى نمود و به اندازه اى در استناد به احاديث كوشا بود كه گروهى از بزرگاناسلام مانند: محمد بن جرير طبرى و محمد بن اسحاق معروف به ابن نديم او را ازپيشوايان حديث شمرده اند.
احمد بن حنبل يكى از شاگردان خوش فهم شافعى بود، ولى پس از مدتى از مذهب وىدورى نمود و خود مذهبى مستقل بنا كرد و آن را بر پنجاصل : قرآن و سنت و فتاوى صحابه و قول بعضى از صحابه اگر موافق كتاب و سنتباشد و همه روايات مرسل و ضعيف استوار نمود. پيروان مذهب حنبلى از پيروان سه مذهبفقهى ديگر اهل سنت كمتر مى باشند.
پس از در گذشت ابن حنبل سالها بعد از وى ، دو عالم بزرگ يكى ابن تيميه و ديگرىابن قيم شاگرد ابن تيميه روى كار آمدند و كار خودشان را بر اساس فكر امام احمدحنبل ادامه دادند و در قرن دوازدهم هجرى ، محمد بن عبدالوهاب متوفاىسال 1206 هجرى ، عقيده خود را بر محور مذهب حنبلى استوار نمود و مذهب نوينى را بوجودآورد كه امروز به نام (مذهب وهابى ) در عربستان سعودى رواجكامل دارد. احمد بن حنبل ايرانى الاصل و از مردمان شهر مرو و پدرش در آن عصر حاكم وفرماندار سرخس بود. او علاوه بر كتاب مسند خود، كتابهاى ديگرى درباره ناسخ ومنسوخ و تفسير قرآن و غيره نگاشت . او در عصر ماءمون عباسىقائل به قديم و ازلى بودن قرآن شد و پس از ماءمون كه معتصم بر سر كار آمد و او راآزار فراوان داد و به زندان انداخت و به مدت 28 ماه در زندان گرفتار بود تا اينكه درسال 220 هجرى از زندان آزاد شد، و چون متوكل عباسى بر اريكه خلافت جلوس كرد، احمدبن حنبل را احترام فراوان نمود تا از اين رهگذر جبران گذشته را نموده باشد.
ابن قيم فتاوى او را در بيست مجلد گرد آورى نموده است . ابنحنبل از مخالفان مذهب راءى محسوب مى شود.
مذهب فقهى احمد بن حنبل تا قرن هشتم در بلاد اسلام رواج فراوان داشت . مقدسى مىگويد: بيشتر مردم اصفهان و رى و شهرهاى ديگر در ايران مذهب حنبلى داشتند، و بهمعاويه بن ابوسفيان احترام فراوان مى كردند و در شام و فلسطين گروه زيادى بر اينمذهب بودند و از بزرگان اين مذهب كه در ترويج ان كوشش فراوان كردند، يكى تقىالدين احمد بن عبدالحليم بن تيميه متولد 661 و متوفاى 728 هجرى و پس ‍ از اوشاگردش ابن قيم بوده سات و در قرن 12، اين مذهب را محمد بن عبدالوهاب و خانوادهآل سعود در جزيرة العرب رواج دادند.
گروه حنابله به امر به معروف و نهب از منكر اهميت فراوان مى دهند و در عربستان گروهىبه نام (الامرين بالمعروف و الناهرين عن المنكر) از طرف حكومت دولت عهده دار اينكار هستند.
احمد بن حنبل مرد كهن سالى بود كه نسبت به محمد بن ادريس شافعى احترام زيادىقائل بود. او همچون ديگر اصحاب حديث و سنت ، قرآن را ازلى و قديم مى دانست ، و بااينكه كلام خدا را مركب از اصوات و حروف مى دانست ، باز هم بر اين باور بود كهتركيب حروف و اصوات به همين شكل در عالمازل ثابت و به ذات پروردگار قائم بوده و صوتى كه امروزه از قاريان شنيده مىشود و مشاهده اى كه از خطوط قرآن به چشم مى آيد، همان كلام ازلى و قديمى يزدانىاست !
و اين عقيده تا جايى در افكار گروهى از پيروان او پيش است كه مى گويند: هر يك ازنسخه هاى قرآن و جلد آن نيز ازلى است !
احمد بن حنبل در مقابل گروه معتزله كه قائل به مخلوق بودن و حادث بودن قرآن بودند،به شدت اصرار مى ورزيد كه قرآن قديم و ازلى است و به خاطر همين عقيده با ماءمورينخليفه عباسى ماءمون به مخالفت برخاست و كار بجايى كشيده شد كه او را دست بستهپيش ماءمون بردند. ولى پيش از رسيدن ، خبر مرگ ماءمون به احمد بنحنبل رسيد و ماءمورين دوباره او را به بغداد برگرداندند.
احمد در حكومت معتصم نيز بر عقيده خود اصرار ورزيد تا اينكه درسال 219 هجرى خليفه عباسى او را در حضور گروهى به مدت سه روز تحت نظر قرارداد و بر وى فشار آورد تا از عقيده اش منصرف شود، ولى اين فشار، ابنحنبل را از عقيده اش باز نداشت ! لذا خليفه دستور داد او را تازيانه بر او زدند، از هوشبرفت و خليفه از ترس گروه حنابله دستور داد تا او را زندانى كنند. در عصر واثقپسر معتصم نيز همين روش دنبال شد تا اينكه درسال 232 هجرى كه متوكل عباسى به خلافت رسيد، از احمد ابنحنبل حمايت كرد و او را محترم و معزز داشت .(194)
فرقه مالكى 
بنيان گذار اين مذهب ، ابو عبدالله مالك بن انس مى باشد كه پيروان او را مالكىگويند. مالك در سالهاى 90 تا 95 هجرى به دنيا آمده و در شهر مدسنه منوره ، از فقهاىمشهور آن شهر، فقه را فرا گرفت . مهمترين اثر معروف او (الموطا) مى باشد، كهدر آن روايات و سنن را بنا به ترتيب ابواب فقهى ، مرتب و منظم كرده است .
مالك بعد از استناد به قرآن و روايات نبوى ، بهعمل علماى عصر خود از اهل مدينه استناد مى جست و ازاهل استصلاح نيز كمك مى گرفت ؛ يعنى هنگام وضع حكم ، مصلحت عامه را در نظر داشت وآنچه اصلح بود رعايت مى كرد. مالك در سال 174 يا 187 يا 179 در مدينه در گذشت.(195)
مالك فقيهى عربى الاصل است كه در شهر مدينه ديده به جهان گشود و او را امام المدينهگويند و در همان شهر در گذشت . او فقه خود را بر اساس روايات نبوى قرار داد و بهخبر واحد نيز عمل مى كرد و به اقوال صحابه توجه فراوان داشت و چون براى مساءلهاى از مسائل فقهى دليلى از قرآن و سنت پيدا نمى كرد، به قياس و مصالح مرسلهمتوسل مى شد. و مصالح مرسله امورى است كه به منظور مصلحت مهم ترى به آن توجه مىكنند، مانند اينكه براى گرفتن اقرار از دزد مثلا او را شكنجه دهند! كه هيچ دليلى براعتبار آن در دست نيست ، و اين اصل فقط در نزد مالك بن انس پذيرفته شده است .
مالك هرگاه روايتى را نقل مى كرد، وضو مى گرفت و بر روى فرش ‍ جلوس مى كرد وريش خود را شانه مى زد و موقر و متين به خواندن روايت مى پرداخت . در وقت راه رفتن ويا در حال ايستاده ، حديثى را نقل مى كرد. او با اينكه به كبر سن رسيده بود و ضعيفشده بود در شهر مدينه بر اسب سوار نمى شد و مى گفت : به احترام پيامبر (صلى اللهعليه و آله ) كه در خاك مدينه مدفون است در اينجا بر اسب سوار نمى شوم .(196)
مالك بن انس كتاب الموطا را براى منصور عباسى نگاشت و در تمام عمرش جز براى حجبيت الله الحرام از مدينه خارج نشد. وى استاد شافعى بود. مذهب مالك در مدينه نشاءتگرفت و در حجاز منتشر شد، سپس در مغرب و اندلس و مراكش و الجزاير و تونس و ليبىو مصر و سودان و بحرين و كويت رواج يافت . پيروان مذهب فقهى مالك در حدود پنجاهميليون نفر مى باشند.(197)
فرقه هاى اسلامى 
(مقدمه ) 
محققان و فرق اسلامى مى نويسند كه شايد نخستين كتابى كه در اين باره نوشته شده ،توسط علماء شيعه اماميه باشد.
در (فهرست ) نجاشى از كتاب (فرق الشيعه ) تاليف (محمد بن احمد نعيمى )از اصحاب امام يازدهم (عليه السلام ) ياد شده است . (نجاشى ) از كتاب ديگرى بههمين نام تاءليف (ابوالقاسم بلخى ) يا كرده است .
تاكنون اين دو كتاب بدست نيامده است .
ولى دو كتاب ديگر به همين نام (: فرق الشيعه ) توسط دو نفر ديگر از علماء شيعهاماميه تاءليف شده كه در دست است .
كتاب نخست تاءليف (حسن بن موسى النوبختى ) از علماء قرن سوم شيعه اماميه بهنام (فرق الشيعه ) مى باشد.
و كتاب دوم تاليف (سعد بن عبدالله اشعرى ) (معاصر نوبختى ) به نام (المقالات والفرق ) مى باشد.
كتاب نوبختى با مقدمه و تعليمات سيد محمد صادق بحر العلوم (وقبل از او توسط مستشرقان و محققان انگليسى شناسائى و چاپ شده بود) در (نجف )چاپ شد (1379 ق اين كتاب توسط يك محقق ايرانى (دكتر مشكور) درسال 1361 ش به فارسى ترجمه شد.
كتاب (المقالات و الفرق ) اشعرى نيز براى نخستين بار توسط (دكتر محمد جوادمشكور) محقق ايرانى چاپ گرديد كتاب ديگرى در اين زمينه به نام (الاديان و الفرق) توسط فردى به نام (سيد عبدالله بن موسى )؟ تاليف گرديده است .
محمد بن نعمان معروف بن (مفيد) از مشايخ شيعه اماميه كتابى به نام(اوائل المقالات فى المذاهب ) تاليف كرده كه در دست است و مكرر چاپ شده است .
محمد بن عبيد بن على (485 ق كتابى به نام :
(بيان الاديان ) نگاشته است كه در سال 1883 م توسط مستشرق آلمانى (شفر) چاپو بعدا توسط (عباس اقبال ) تجديد چاپ گرديد. مرتضى بن داعى حسينى رازى ازعلما شيعه اماميه قرن هفتم هجرى كتابى به نام (تبصره العوام فى معرفه مقالات الامام) تاليف كرده كه در سال 1313 ش توسط عباساقبال چاپ شد.
عبدالقادر بغدادى (م 429 ق كتاب (الفرق بين الفرق ) را تاليف كرد كه چاپ مكررآن در دست است . عبدالكريم شهرستانى (م 548 ق كتاب(الملل و النحل ) را تاليف نمود.
و ابن حزم محمد بن على بن احمد (م 456 ق كتاب(الفصل فى الاهوا و النحل ) را نگاشت (198)
نسخه خطى فرق الشيعه نوبختى ابتدا نزد كتابدار شعبه شرقى موزه بريتانيا بودكه توسط (مارگليوث ) استاد دانشگاه اكسفورد به آن اشاره اى شده بود. مستشرقآلمانى (هلموت ريتر) بر نسخه عكسى اين كتاب دست يافت .
(هملوت ريتر) در بغداد نسخه خطى كامل اين كتاب را در كتابخانه (سيد هبه الدينشهرستانى ) يافت . گفته مى شود اصل اين كتاب در كتابخانه (ميرزا حسين نورى )فقيه و محدث معروف معاصر شيعه اماميه بوده است . مستشرق مذكور پس از مقابله نسخهها، كتاب فرق الشيعه نوبختى را در تركيه /استانبول به چاپ رساند (199)
محقق ايرانى دكتر مشكور معتقد است كه قبل از نوبختى ، كسان ديگرى بوده اند كه در اينموضوع كتاب نوشته اند:
1 - ابوعيسى محمد بن هارون وراق م 247 ق متكلم شيعى قرن سوم . وى كتابى به نام(اختلاف الشيعه ) داشته است .
2 - ابوالقاسم نصر بن صباح بلخى ، از علما شيعه نيمهاول قرن چهارم هجرى ، كتابى به نام (فرق الشيعه ) داشته است .
3 - ابو طالب الانبارى (م 356 ق كتاب (فرق الشيعه ) داشته است (200)
دكتر مشكور مى گويد: كتاب المقالات و الفرق تاليف سعد بن عبدالله اشعرى كه تا چندسال پيش اثرى از آن در دست نبود، گمان مى رفت كه از ميان رفته باشد. برخى مىپنداشتند كه فرق الشيعه اشعرى همان فرق الشيعه نوبختى است . اما با پيدا شدناين نسخه خطى معلوم شد كه كتاب اشعرى كتاب مستقلى است . اين كتاب بايد در نيمه دومقرن سوم هجرى تاليف شده باشد. در عين حال مشابهاتى بسيار بين كتاب نوبختى وكتاب اشعرى وجود دارد و بديهى است كه يكى از ديگرى گرفته است . دكتر مشكور معتقداست كه كتاب اشعرى بعد از كتاب نوبختى نوشته شده و مؤ لف از آن كتاب استفادهفراوان كرده است (201)
فرقه ها و مذاهب اسلامى پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله :  
پس از رحلت جانگداز پيامبر عالى قدر اسلام صلى الله عليه و آله در 28 صفرسال 11 هجرى و تحقق كودتاى سياه سقيفه و وارونه شدن اسلام محمدى و ارتداد و فرارمردم از هيولاى خلافت غصب و طرد و نفى و حبس وقتل اهل بيت و اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله ، خواص خود فروخته و مرژزدورخليفه ، هر كدام نغمه اى ساز كردند و دكانى آراستند و جمعى از عوام كالا نعام را مريدخويش ساختند.
1 - در اين ميان ، تنها شخصيت شاخص و استوار كه اسلام محمد صلى الله عليه و آله وقرآن او را نمايندگى مى كرد، حضرت امام منصوص و معصوم على بن ابيطالب عليهالسلام بود كه با حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها و دو فرزند بزرگوارش امامحسن و امام حسين عليه السلام و ياران اندكش ابوذر، سلمان ، مقداد، و عمار...
در برابر كودتاچيان ايستادند و به مدت چهل روز يارى مى طلبيدند تا با يك حركتمسلحانه بساط جاهليت جان گرفته را نابود سازند، اما متاءسفانه كسى از اصحاب و مردمكه مرعوب زور و فريفته زر و شرمنده تزوير شده بود، به يارى آن امام بر حق نشتافتو در نتيجه ، شد آنچه بايد مى شد.
بنابراين ، امام على بن ابى طالب عليه السلام و ياران اندك وفادار آن حضرت ، اسلاممحمدى را نمايندگى مى كردند.
2 - گروه انصار به طرفدارى از سعد بن عباده خزرجى سنگ او را بر سينه مى زند و باكودتاچيان در گير شدند.
3 - گروه ديگر، باند كوتا را تشكيل مى دادند كه با ابوبكر بن ابى قحانه بيعتكردند. كه شرح آن گذشت
4 - گروهى دست از اسلام برداشتند و دنبال مسيلمه كداب را گرفتند. اينان از پرداختزكاه به كودتاگران خوددارى كردند و به شرحى كه گذشت ، ابوبكر به سركوبآنان پرداخت .
5 - با خلافت عثمان بن عفان ، باند عثمانى پديدار شد. اين گروه مركب از دشمنان قسمخورده اسلام و تبعيديان پيامبر اسلام و ديگر حراميان جاهليت بودند كه براى گرفتنانتقام از اسلام متحد شده بودند عثمان بن عفان دست اينان را در بيتالمال بازگذاشت و هر كدام ثروت و مكنتى عظيم برداشتند و مقدمه رژيم پليد اموى راپى ريختند.
6 - پس از قتل عثمان بن عفان و ازدحام مردم در بيعت با امام بر حق على بن ابى طالب عليهالسلام ، گروهى از اصحاب و رجال مشهور بى طرفى اعلام كردند و كناره گرفتند، ازجمله اينان : عبدالله بن عمر بن خطاب ، محمد بن مسلمه انصارى ، اسامه بن زيد، سعد بنابى وقاص ‍ و...
7 - از ميان بيعت كنندگان با امام على ابن ابى طالب عليه السلام گروهى به مخالفتبا حضرت پرداختند. كه در راس اينان طلحه و زبير و عايشه بودند. كه در تاريخاسلام جنگ جمل را پرداختند و از زبان پيامبر اسلام ، (ناكثين ) نام يافته بودند.
8 - گروهى ديگر از بقاياى ناكثين نزد معاويه بن ابى سفيان در شام رفته و باهمدستى او به توطئه عليه امام على عليه السلام پرداختند و خون خواه عثمان شدند ونبرد صفين را تدارك ديدند و از زبان پيامبر اسلام ، قاسطين نام يافته بودند.
9- گروهى ديگر از مقدسان احمق و افراطيان بى شعور كه خود حكميت را در جريان صفينبر امام على عليه السلام تحميل كرده بودند، بناى مخالفت گذاشتند و خواستند كه علىعليه السلام نقض ‍ پيمان كند، و ابلهانه نعره سر مى دادند كه : (لا حكم الاالله ).اينان ماجراى درازى دارند كه فصلى تز تاريخ اسلام را به خود اختصاص ‍ داده اند.اينان جنگ نهروان و حرورا را پرداختند و از قبل از زبان پيامبر اسلام نام مارقين بر خودنهاده بودند. اين گروه را فرقه هاى گوناگونى است .
در رابطه با انشعاب امت و پيدايش فرقه هاى مختلف اسلامى ، حديث مشهورى منسوب بهپيام آور اسلام صلى الله عليه و آله هست كه رفمود:
( ... و تختلف بعدى امتى على ثلاث و سبعين فرقه ، يهلك اثنان و سبعون و تنجىفرقه واحده ... )
اين حديث مشهور در كليه كتب فرق و ملل و نحل آمده است و سعى شده تا فرقه ناجيهشناخته شود. آنگونه كه مورد تحريف و تاويل نيز قرار گرفته است . محققان ومستشرقان بر صحت صدور چنين حديثى از پيامبر اختلاف نظر دارند. برخى آن راگرفته شده از روايات يهود و نصارى مى دانند.
محققان اسلامى مى گويند كه : صدور چنين حديثى از پيامبر اسلام قطعى و مسلم است ، وحتى پيامبر اسلام از افتراق ديگر اديان پيشين و تعداد فرقه هاى آنها خبر داده است .بغدادى و شهرستانى بر صحت و صدور اين روايت مصرند.
محققان شيعه اماميه معتقدند كه : بر فرض صحت سند بايد در متن اين روايت دقت نظربيشترى شود. چرا كه ظاهر اين است كه فرقه هاى بزرگ چهار فرقه مى باشند:
1 - شيعه ، 2 - معتزله ، 3 - اشاعره ، 4 - خوارج

next page

fehrest page

back page