بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب شخصیت و قیام زید بن علی (ع), سید ابوفاضل رضوى اردکانى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
     FOOTNT03 -
     ZEID0001 -
     ZEID0002 -
     ZEID0003 -
     ZEID0004 -
     ZEID0005 -
     ZEID0006 -
     ZEID0007 -
     ZEID0008 -
     ZEID0009 -
     ZEID0010 -
     ZEID0011 -
     ZEID0012 -
     ZEID0013 -
     ZEID0014 -
     ZEID0015 -
     ZEID0016 -
     ZEID0017 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

خدا مرا در آن خونها شريك گرداند 
يكى از ياران زيد به نام (فضل رسان ) مى گويد: (545) صبح روز خروج و قيام ،حضرتش مردم را تشويق به قيام مسلحانه و نبرد با طاغيان حكومت شام نمود و اين جمله رااز او شنيدم كه مردم را به يارى خود مى طلبيد و مى فرمود:
چه كسى مرا در اين نبرد مقدس يعنى جنگ با انباط شام يارى مى كند؟
سپس او با ايمانى قوى و لحنى محكم و مطمئن اضافه كرد:
به آن خدايى كه محمّد را به حق و براى بشارت برانگيخت ، فردى از شما مرا در ايننبرد كمك نمى دهد مگر اينكه من ، در روز رستاخيز دست او را بگيرم و به اذن پروردگارداخل بهشت نمايم ، سپس اين مرد مى گويد: حضرت زيد (عليه السلام ) به شهادت رسيدو جنگ تمام شد، من ، مركبى را كرايه كردم و آهنگ مدينه نمودم ، پس از ورود به شهر بهخدمت امام صادق (عليه السلام ) شرفياب شدم ، و دردل خود گفتم حضرت را از جريان كوفه و شهادت حضرت زيد بن على خبر نمى دهم چونمى دانستم اين مصيبت بسيار بر او سخت و ناگوار است ، امّا بر خلاف انتظارم تاداخل بر امام شدم ، امام بلافاصله فرمود: فضيل ، عمويم در چهحال بود؟
- اشك مرا مهلت نداد، و بى اختيار صدايم به گريه بلند شد، و شايد اين همان جواب منبود.
- او را كشتند؟
- بلى به خدا او را كشتند!
- او را به دار زدند؟!
- بلى چنين كردند!
ديدم حضرت به شدت گريه مى كند و قطرات درشت اشك مانند دانه هاى در برصورتش مى غلتيد، و سپس فرمود: اى فضيل تو هم در كمك عمويم جنگيدى ؟؟
- بله من هم در جبهه بودم .
- از دشمن چند نفر كشتى ؟
- شش نفر.
گويا حضرت از چهره من ترديدى مى خواند لذا فرمود:
- مگر در ريختن خون آنان (اهل شام ) ترديدى دارى و خود را مستوجب پاداش و اجر نمىپندارى ؟؟
عرض كردم : اگر شك و ترديدى در حقانيت خودمان داشتم در جنگ شركت نمى كردم و احدىرا نمى كشتم .
فضيل مى گويد: در اين هنگام اين جمله را از امام شنيدم كه مى فرمود:
(( اشركنى اللّه فى تلك الدماء))، )) خداوند مرا در ثواب و اجر ريختن خون آنانشريك گرداند.
بعد امام در مقام تجليل از حضرت زيد (عليه السلام ) فرمود:
به خدا قسم عمويم و همرزمانش راه شهيدان حق را پيمودند، آنان به راه على بن ابىطالب و اصحابش قدم نهادند.
نامه غم انگيز 
مردى به نام عبداللّه بن سيابه مى گويد: (546) هفت نفر بوديم از كوفه عازم مدينتهشديم ، و موقعى كه به شهر رسيديم ، خدمت امام صادق (عليه السلام ) شرفياب شديم، امام اولين سؤ الى كه از ما نمود اين بود: از عمويم زيد، چه خبر داريد؟
- گفتم : قيام كرده و يا در صدد قيام بود.
امام : اگر از او خبرى به دست آورديد به من اطلاع دهيد.
عبداللّه مى گويد: ما چند روزى در مدينه مانديم ، كه ناگاه فرستاده به نام صيرفى ازكوفه وارد مدينه شد، و نامه اى همراه داشت .
ما نامه را خوانديم ، آه چه خبر جانسوزى چه نامه غم انگيزى ، اى كاش ‍ نمى شنيديم ونمى خوانديم . در نامه ، خبر شهادت حضرت زيد بود، نوشته بود:
((امّا بعد، در روز چهارشنبه اول ماه صفر، زيد (عليه السلام ) قيام كرد و جنگ روزچهارشنبه و پنجشنبه ادامه داشت ولى حضرت زيد (عليه السلام ) با جمعى از يارانش درروز جمعه به شهادت رسيدند)). (اين نامه غبارى از غم و اندوه بود، كه بر چهره مانشست )
ما نامه را به خدمت امام برديم ، حضرت نامه را گشود، ومشغول خواندن آن شد.
(خداى مى داند چه حالى به امام دست داد ناگهان رنگ از چهره مباركش ‍ پريد و آثار غم واندوه در صورتش نمايان شد) و بى اختيار به گريه افتاد، سپس با چشمى گريان ازمقام و عظمت عموى شهيدش ياد كرد و گويى مى خواست با جملاتى خود و ما را تسليت دهد،او با حالتى گرفته و محزون فرمود:
(( انا للّه و انا اليه راجعون ))، )) بازگشت همه به سوى اوست ، عمويم ، در نزدخدا خوب حسابى باز كرد، او عمويى نيكو بود، همانا عموى من مردى بود كه سبب عزتدنيا و آخرت ما بود، به خدا قسم عمويم به مقام شهادتنائل شد، مقام او چون شهيدانى است كه در ركابرسول خدا و على و حسن و حسين (صلوات اللّه عليهم ) به شهادت رسيدند.
درود خدا بر او باد 
سليمان بن خالد (547) مى گويد: پس از شهادت زيد بن على (عليهماالسلام ) امامصادق (عليه السلام ) از نقش ما در كمك به نهضت و رهبر آن ، حضرت زيد جويا شد وفرمود: با عمويم زيد چگونه رفتار كرديد؟؟
گفتم : طرفداران او و مجاهدين تا سر حد جان در حفظ و حراست او مى كوشيدند، امّا موقعىكه مردم پراكنده شدند ما جسد او را گرفتيم ، و در گودالى در وسط جوى آب دفن كرديم، امّا دشمن در همه جا به جستجوى جسد پرداخت و عاقبت آن را يافتند و ناجوانمردانه بهآتش زدند.
در اين هنگام امام با حالتى تاءسف آميز فرمودند:
اى كاش آهن به بدن زيد مى بستيد تا سنگين مى شد و آن را به رود فرات به امواجخروشان آب مى سپرديد، تا اين طور نمى شد، سپس امام با لحنى آميخته با عظمت و احترامنسبت به عموى بزرگوارش حضرت زيد اضافه كرد:
درود خدا به روان او باد، و لعن و نفرت حق برا قاتلينش .(548)
(البته اين روايت حاكى است كه چند سال بعد از شهادت زيد (عليه السلام ) بوده است وامام هميشه به ياد عموى شهيدش بوده چون بدن زيد را بعد از چهارسال آتش زدند.)
امام صادق (عليه السلام ) به (ابى ولاد كاهلى ) فرمود: عمويم زيد را ديدى ؟
گفتم : بلى ، او را بالاى دار مشاهده كردم ، و مردم نسبت به وى دو دسته بودند، يك دستهبه او ناسزار مى گفتند و دسته اى ، براى او محزون و دلشان آتش گرفته بود.
امام فرمود: (( امّا الباكى فمعه فى الجنة ، و امّا الشامت فشريك فى دمه ))(549)
گريه كننده بر او با وى در بهشت است ، و امّا بدگوى وى در خون او شريك است .
يك چيز ديگر طلب دارند 
مهزم بن ابى برده اسدى مى گويد:(550)
دو روز بعد از شهادت زيد (عليه السلام ) به مدينه آمدم ، و در آنجا به خدمت امام صادق(عليه السلام ) شرفياب شدم ، امام مدتى مرا نگاه كرد، آنگاه فرمود:
اى مهزم ، زيد چه شد؟؟
گفتم : جسد او را به دار زدند.
فرمود: در كجا؟
گفتم : در كناسه بنى اسد.
فرمود: تو خودت بدن او را در آنجا بالاى دار ديدى ؟؟
گفتم : بلى ، ديدم ، صداى امام به گريه بلند شد بطورى كه زنانى كه پشت پردهبودند، به شيون و عزادارى پرداختند.
سپس فرمود: به خدا قسم يك چيز ديگر زا او مى خواهند كه هنوز نگرفته اند.
مهزم گويد: من به فكر فرو رفتم و با خود گفتم : ديگر بعد از كشتن و دار زدن ، از وىچه مى خواهند.
من ديگر از آنجا برخاستم و با حضرتش خداحافظى كردم ...
بعدها به كوفه بازگشت نمودم ، و در كناسه جماعتى را مشاهده كردم ديدم بدن زيد را ازدار پائين آورده اند و مى خواهند آن را به آتش بسوزانند با خود گفتم ، اين همان خواستهآنان بود كه امام قبلا به من فرمود.(551)
در پناه خدا 
جمعى از شيعيان بر امام صادق )) (552) وارد شدند، امام از آنانحال عمويش زيد را پرسيد، مردى از ميان آن جمع گفت : من از عموى شما مطلعم ، ما، يك شببا او در خانه معاوية بن اسحاق انصارى بوديم در همان شب جناب زيد بن على(عليهماالسلام ) به ما پيشنهاد كرد كه همه براى نماز به مسجد سهله برويم .
امام پرسيد: موفق به نماز در آن مكان مقدس شد يا، نه .
- نه ، چون كارى براى او پيش آمد، و موفق به رفتن مسجد نشد.
- به خدا قسم ، اگر او به مسجد رفته بود و موفق به نماز در آن مى شد و از خداىمتعال يك سال پناهندگى مى خواست ، پروردگار به او پناه مى داد، (و از شر دشمنمصون بود) آيا نمى دانى كه ادريس پيامبر در آنجا خياطى مى كرد، و ابراهيم از آنمحل با عمالقه به سوى يمن رهسپار شد، و داوود از آنجا براى سركوبى جالوت حركتكرد.
در آنجا سنگ سبزى است كه روى آن عمل هر پيامبرى نقش شده است و از زير آن سنگ خاك وطينت تمام پيامبران برداشته شده است ، و آنجا جايگاه استراحت شتر سوار است ، گفتهشد: مقصود از راكب كيست ؟ فرمود: خضر (عليه السلام ).(553)
امام صادق (ع ) بر عمويش زيد (ع ) نماز خواند 
يكى از اصحاب امام هشتم مى گويد از حضرتش راجع به كيفيت و چگونگى نماز بر ميتىكه به دار آويخته است ، سؤ ال نمودم ، حضرت ، براى جواز چنين عملى بهفعل امام صادق (عليه السلام ) استشهاد كرد و فرمود: مگر نمى دانى كه جدم (عليهالسلام ) بر عمويش نماز خواند.(554)
در (( وسائل الشيعه )) بابى دارد بنام (( باب كيفية الصلاة عن المصلوب ))(چگونگى نماز بر دار كشيده ) در اين باب فقط همين يك حديث است كه ذكر كرديم ، و امامكيفيت اين نماز را به سؤ ال كننده ياد مى دهد.(555)
مقام معنوى همرزمان زيد (ع ) 
علاوه بر روايات و احاديث زيادى كه در عظمت وفضائل زيد رسيده (كه يادآور شديم ) در عظمت ياران و آن گروه مسلمانان با ايمان وفداكارى كه به كمك وى قيام كردند، و در كنار او در راه خدا جنگيدند روايات و احاديثى ازائمه معصومين (عليهم السلام ) رسيده است كه بعضى از آنان در ضمننقل روايات فضائل زيد (عليه السلام ) گذشت ، و اينك به چند نمونه از اين احاديث ،نظر شما را جلب مى كنيم :
1 - خبرى كه از رسول خدا رسيده كه فرمود: مردى از فرزندان من قيام مى كند و دركناسه كوفه كشته مى شود به نام ((زيد)) او مردم را به حق دعوت مى كند، آنگاهپيامبر مى فرمايد: (( و يتبعه كل مؤ من )) (556) ، هر مسلمان با ايمانى ، از وىمتابعت مى كند.
2 - از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده كه فرموده : (( رحم اللّه عمى زيدا خرج علىما خرج آباؤ ه و وددت انى استطعت ان اصنع فاكونمثل عمى ، من قتل مع زيد بن على كم قتل مع الحسين بن على (عليهماالسلام ))) (557) ،خدا عمويم را رحمت كند، قيام و خروج او همان راه پدران وى بود، و من دوست داشتم مىتوانستم كارى كه عمويم كرد انجام مى دادم ، (و قيام مى كردم )...
آرى هر كس همراه زيد بن على (عليه السلام ) كشته شد، مانند كسى است كه در كنار حسينبن على (عليه السلام ) به شهادت رسيده است .
3 - و در حديثى كه در قسمت پيشگويى ها ازرسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نقل كرديم كه مقام اصحاب و ياران زيد را غير ازديگران توصيف مى فرمايد، و آنان را با جمله (( غر المحجلين )) و ((يدخلون الجنةبغير حساب )) ياد مى كند.
(( (غر المحجلين ) )) كنايه از آثار نور در پيشانى و دست و پاى آنان است آرى آنانبدون حساب وارد بهشت مى شوند.(558)
كمك امام صادق به بازماندگان شهيدان 
عبدالرحمن بن سيابه گويد: امام صادق (عليه السلام ) پولهايى به من داد و دستور دادتا آن را در ميان خانواده شهيدانى كه در قيام عمويش زيد (عليه السلام ) به شهادترسيده اند، تقسيم كنم ، من اين كار را انجام دادم و سهم خانواده عبداللّه بنفضيل رسان چهار دينار شد.(559)
از روايات گذشته چنين به دست مى آيد كه امام صادق (عليه السلام ) علاوه بر محبت وعلاقه شديدى كه به زيد داشت و احترام خاصى كه براى اوقائل بوده است مرتبا از هر فرصتى به خاطر بزرگداشت عمويش زيد استفاده مى كند واز او سخن به ميان مى آورد و او را تجليل مى فرمايد، شايد منظور امام از اين يادآورى هاىمكرر، اين بوده باشد كه مردم را به مقام و منزلت و صحتعمل زيد، آشنا سازد تا مبادا، دشمنان با عناوين مختلف ، نام او و قيام او را از ياد ببرند، ومبادا مردم قيام و شخصيت اين رادمرد عالم اسلام را فراموش سازند.
فصل يازدهم : شعرائى در عزاى زيد شعر سروده اند 
(( من قال فينا بيت شعر بنى اللّه له بيتا فى الجنة )). (الغدير )) ج 2 ص 3)
ترجمه : هر كس درباره ما ((اهل بيت )) شعرى بسرايد، خداوند درمقابل هر بيت آن بيتى (قصرى ) در بهشت به او خواهد داد.
اثر انقلاب در اشعار سخن سرايان 
زيد بن على (عليهماالسلام ) در راه دفاع از مبادى اسلام و كيان دين و نجات مسلمين قيامكرد و در اين راه مقدس به شهادت رسيد، به همين جهت ياد او ازدل هيچ مسلمان آزاده و معتقدى بيرون نمى رود و بايد هم چنين باشد، بلى شاءن مبارزين راهخدا آن كسانى كه : (( ضحوا بانفسهم فىسبيل اللّه )) (560) ، جان خود را فداى اسلام كردند، همين است .
(( و كان استشهاده مصدر وحى للشعراء)) (561) ، شهادت زيد، الهام بخشسرايندگان آزاده بود.
لذا شعراء و سخن سرايان متعهد ذوق سليم خود را در راه هدف و بيدارى مسلمين وتجليل از رهبران فداكار بشر و انقلابيون آزاده به كار گرفتند. و شعراى با هدف ومسؤ ول آن عصر و پس از آن اشعار و سخنانى محرك جانسوز و انقلابى در رثاى زيدسرودند كه ما نام بعضى از آنان را در اينجا يادآور مى شويم .
شعراى آزاده اى كه درباره زيد (عليه السلام ) شعر و مرثيه سرودهاند
1 - ((كميت بن زيد بن خنيس ))،
كنيه اش (ابومستهل ) او يكى از شعراء آزاده و حق گويان با هدفى بود، كه : ذوق سليمو قريحه خدادادى خود را در راه خدا و حقگويى و مرام مقدسش بكار برد.
او مى توانست چون ديگر شاعران دربارى و متملق و چاپلوس و بى شخصيت ، از حاشيهنشينان و كاسه ليسان سلاطين بنى اميه باشد، و از همه مزاياى زندگى استفاده كند امّاكميت ، مرد بود، زندگى با شرافت و عزت و حقگويى و هدف را بر همه چيز ترجيح مىداد.
او در سال شهادت امام حسين (عليه السلام ) ديده به دنيا گشود(سال 61 بعضى سال 60 مى دانند) بيشتر ايام زندگى سراسر افتخار خود را در زندانها و مخفيگاه ها شكنجه گاه ها به سر برد، و عاقبت هم به خاطر طرفدارى ازاهل بيت (عليهم السلام ) و گرايش به حكومت علوى و مخالفت با رژيم غاصب بنى اميه درسال 127 ه‍ ق در زمان حكومت مروان بن محمّد اموى به شهادت رسيد، و خون گرم مقدس اينشاعر آزاده در راه هدف انقلابى و عاليش ريخته شد، سلام و درود ما به روان پاك او باد.
علامه مجلسى از (( (كفاية الاثر) )) نقل مى كند كه (ورد) فرزند كميت از پدرشنقل مى كند كه گفت : بر امام باقر (عليه السلام ) وارد شدم و عرض ‍ كردم : آقايم ، منابياتى را درباره شما سروده ام اجازه مى فرمائيد بخوانم ؟؟
امام فرمود: ايام البيض ؟!
گفتم : اين اشعار را فقط در مدح شما گفته ام و چيز ديگرى نيست ، من اشعارى خواندم ، كهدر عزاى اهل بيت پيامبر بود، و امام به شدت گريست ، آنگاه حضرتش مطالبى در ثوابگريه و خواندن مرثيه در سوگوارى خاندان پيامبر بيان فرمود.
سپس امام دست مرا گرفت و گفت : (( اللهم اغفر للكميت ما تقدم من ذنبه و ما تاءخر))پروردگارا، گناهان گذشته و آينده كميت را ببخش .(562)
خواننده محترم اگر مايل باشند قسمتى از سرگذشت و اشعار كميت را بدانند به كتاب(( (الغدير )) ج 2 ص 211) مراجعه فرمايند.
كميت ، در قصيده (هاشميات ) خود اشعارى درباره زيد (عليه السلام ) و فرزند او حسينبن زيد دارد كه ، مطلع آن در مدح بنى هاشم است . و به اين شعر آغاز مى شود:

(( الاهل عم فى رايه متاءمل ؟
و هل مدبر بعد الاساءة مقبل ؟ ))
و علاوه بر آن قصيده ، اشعار ديگرى دارد كه مى گويد:
(( يعز على احمد بالذى
اصاب ابنه امس من يوسف (563)
خبيث ، من العصبه الاخبثين
و ان قلت : زانين ، لم اقذف )) (564)
يعنى : ناگوارست بر احمد (صلى اللّه عليه و آله ) آنچه از يوسف به فرزندش ‍ رسيد،او پليدى است از گروه بدترين پليدها، و اگر گويم زناكارند تهمت ناروا نزده ام .
2 - سيد حميرى (565)
نام او (اسماعيل ) فرزند (محمّد) لقب (حميرى ) او به (سيدالشعراء)) سرور شاعرانمعروف است ، و جلالت و مقام او ظاهر و هويدا است ، او مردى عالم و حاضر جواب بود.
روزى امام صادق (عليه السلام ) او را ملاقات كرد و به او فرمود: (( سمتك امك سيدا ووفقت فى ذلك انت سيد الشعراء)). )) مادرت ترا (سيد) نام نهاد و تو توفيق اين نامرا يافتى ، آرى تو آقاى شاعرانى .
علامه ، در مقام تجليل از اين شاعر آزاده مى فرمايد:
(( ثقة جليل القدر عظيم الشاءن و المنزلة (رحمة اللّه تعالى ) )) او مورد وثاقت وجليل القدر و عظيم الشاءن و والا مرتبه است خداى او را رحمت كند.
تمام همّ او به شعر سرودن در فضائل اميرالمؤ منين واهل بيت پاكش بود به طورى كه صاحب كتاب (اغانى ) از مدائنىنقل مى كند كه روزى سيد گفت هر كس فضيلتى از اميرالمؤ منين (عليه السلام )نقل كند كه من در آن شعرى نگفته باشم اسم را به او جايزه مى دهم ، و مردم دسته دستههر چه كه از فضائل على (عليه السلام ) در نظر داشتند و شنيده و يا نوشته بودندآوردند، و سيد درباره همه آنها شعر سروده بود، تا اينكه يك عربى آمد و فضيلتى رانقل كرد كه سيد در آن زمينه شعرى نگفته بود و اسبش را به او جايزه داد و اشعارىسرود. مى گويند اشعار (ميميات ) سيد را با شترهاحمل مى كردند.
و او از مجلسى كه در آن فضائل آل محمّد (صلى اللّه عليه و آله ) ياد نمى شد بدش مىآمد و مى گفت :
(( انى لاكره ان اطيل بمجلس
لاذكر فيه لا ل محمّد (ص ) ))
من كراهت دارم از مجلسى كه در آن يادى از دودمان محمّد (صلى اللّه عليه و آله ) در مياننباشد.
قصيده عينيه سيد 
اين قصيده يكى از معروف ترين و بهترين آثار شعرى سيد به شمار مى رود، اين قصيدهرا سيد، بعد از شهادت زيد (عليه السلام ) در محضر امام صادق (عليه السلام ) سروده ،مطلع اين قصيده با اين بيت آغاز مى شود:
(( لام عمر و باللوى مربع
طامسة اعلامها بلقع ))
در (( (بحارالانوار) )) از امام هشتم روايت شده كه حضرتش پيامبر را در عالم خوابديد، و على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام ) نيز همراه پيامبر بودند، و سيد جلوآنان نشسته و همين قصيده را مى خواند.
موقعى كه سيد از خواندن آن فارغ شد، پيامبر روبه فرزند عاليقدرش امام رضا (عليهالسلام ) نمود و فرمود: (( احفظ هذه القصيدة و مر شيعتنا بحفظها و اعلم ان من حفظها وادمن قرائتها ضمنت له الجنة على اللّه تعالى )). ))(اين قصيده را حفظ كن و به شيعيان ما دستور بده آن را حفظ نمايند. و آنان را آگاه كن كههر كس آن را حفظ نمايد و به خواندن آن مداومت كند، من بهشت خداوند را براى او ضمانت مىنمايم .)
سيد در سال 179 در بغداد چشم از جهان بست .
و حكايت شده كه بعد از مرگ سيد، حدود هفتاد هزار كفن ارزنده از طرف بزرگان وشخصتيهاى معروف اسلام براى كفن كردن او فرستاده شده امّا هارون الرشيد خليفه عباسىهمه آن كفن هاى قيمتى را به صاحبانش ‍ برگرداند. و خود يك كفن ارزنده را به اوپوشاند.(566)
از جمله قصايد معروف سيد، اشعارى است كه در رثاء حضرت زيد بن على (عليه السلام )و سب دشمنان اهل بيت سروده است ، و چند شعر آن در اينجانقل مى شود:
(( بت ليلى مسهدا
ساهر الطرف مقصدا
و لقد قلت قولة
و اطلت التبلدا
لعن اللّه حوشبا
و خراشاو مزبدا
و يزيدا فانه
كان اعتى واعندا
الف الف و الف الف
من اللعن سرمدا
انهم حاربوا الاله
و آذوا محمدا
شركوا فى دم المطهر
زيد تعندا
ثم عالوه فوق جذع
صريعا مجردا
يا خراش بن حوشب (567)
انت اشقى الورى غدا )) (568)
اسماعيل ، از گفتارت متشكريم ! 
حافظ مرزبانى در حالات سيد حميرى نقل مى كند كه :
فضيل گفت : بعد از شهادت زيد (عليه السلام ) خدمت امام صادق (عليه السلام ) رسيدم وحضرتش سخت مى گريست ، و مى فرمود: خدا زيد را رحمت كند، او عالمى درستكار بود، واگر پيروز مى شد مى دانست حكومت را به كى بسپارد.
فضيل مى گويد: عرض كردم : اجازه مى فرمائيد شعر سيد را برايتان بخوانم ؟
فرمود: كمى صبر كن .
بعد امام دستور داد، پرده هايى زدند و در اطاق ها را غير از يك در باز كردند.
سپس فرمود: بفرما بخوان .
من آن اشعار معروف سيد را خواندم كه مى گويد: (569) (( لام عمرو باللوى مربع)) تا آخر.
فضيل 13 بيت آن را در مجلس براى امام خواند، و مى گويد: موقعى شعرها را مى خواندم ،صدايى از پشت پرده در ميان شيون زنان به گوشم رسيد، كه مى گفت :
اسماعيل (570) از گفتارت متشكرم .
من به امام عرض كردم : مولايم ، معروف است سيد شراب مى خورد!!
فرمود: كسى چون او، توبه ، نجاتش مى دهد، بر خداوند سخت نيست كه گناهاندوستداران ما و مدح كننده ما را ببخشد.(571)
و باز فضيل رسان مى گويد: بعد از شهادت حضرت زيد (عليه السلام ) براى عرضتسليت خدمت برادرزاده اش امام صادق (عليه السلام ) رسيدم .
عرض كردم : آقا جان اجازه مى فرمائيد شعر سيد (572) را برايتان بخوانم ؟
فرمود: بخوان .
من آن قصيده معروف سيد را خواندم كه با اين اشعار شروع مى شد: (( فالناس يومالبعث راياتهم )) (573)
3 - سديف بن ميمون ، در قصيده اش مى گويد:(574)
(( لاتقيلن عبد شمس عثارا
و اقطعوا كل نحلة و غراس
واذكروا مصرع الحسين و زيد
و قتيلا بجانب المهراس )) (575)
4 - مرثيه فضل بن عباس بن عبدالرحمن در عزاى زيد (ع )(576)
(( الاياعين لاترق وجودى
بدمعك ليس ذاحين الجمود )) (577)
غداة ابن النبى ابوحسين
صليب بالكناسة فوق عود (578)
يظلل على عمودهم و يمسى
بنفسى اعظم فوق العمود (579)
تعدى الكافر الجبار فيه
فاءخرجه من القبر اللحيد (580)
فظلوا ينبشون اباحسين
خضيبا بينهم بدم جسيد (581)
فطال به تلعبهم عتوا
و ما قدروا علتى الروح الصعيد (582)
و جاور فى الجنان بنى ابيه
و اجدادا هم خير الجدود (583)
فكم من والد لابى حسين
من الشهداء اوعم شهيد (584)
و من ابناء اعمام سيلقى
هم اولى به عند الورود (585)
دماء معشر نكثوا اباه
حسينا بعد توكيد العهود (586)
فسار اليهم حتى اتاهم
فما رعوا علتى تلك العقود (587)
و كيف تضن بالعبرات عينى
و تطمع بعد زيد فى الهجود (588)
و كيف لهاالرقاد و لم ترانى
جياد الخيل تعدو بالاسود (589)
تجمع للقبائل من معد
و من قحطان فى حلق الحديد (590)
كتائب كلما اردت قتيلا
تنادت : ان الى الاعداء عودى (591)
بايديهم صفائح مرهفات
صوارم اخلصت من عهد هود (592)
بها نشفى النفوس اذا التقينا
و نقتل كل جبار عنيد (593)
و نحكم فى بنى الحكم العوالى
و نجعلهم بها مثل الحصيد (594)
و ننزل بالمعطيين حربا
عمارة منهم و بنوالوليد (595)
و ان تمكن صروف الدهر منكم
و ما ياتى من الامر الجديد (596)
نجازيكم بما اوليتمونا
قصاصا او نزيد على المزيد (597)
و نترككم بارض الشام صرعى
وشتى من قتيل او طريد (598)
تنوء بكم خوامعها و طلس
و ضارى الطير من بقع و سود (599)
و لست بآيس من ان تصيروا
خنازيرا و اشباه القرود )) (600)
5 - مرثيه ابوتميلة الابار در عزاى زيد (ع )(601)
(( اباالحسين اعار فقدك لوعة
من يلق ما لقيت منها يكمد (602)
فغدالسهاد و لوسواك رمت به
الاقدار حيث رمت به لم يشهد (603)
و نقول : لاتبعد، و بعدك دؤ نا
و كذاك من يلق المنية يبعد (604)
كنت المؤ مل للعظائم و النهى
ترجى لامر الامة المتاءود (605)
فقتلت حين رضيت كل مناضل
و صعدت فى العلياء كل مصعد (606)
فطلبت غاية سابقين فنلتها
باللّه فى سير كريم المورد (607)
و ابى الاهك ان تموت و لم تسر
فيهم بسيرة صادق مستنجد (608)
و القتل فى ذات الاله سجية
منكم واحرى بالفعال الامجد (609)
و الناس قد امنوا و آل محمد
من بين مقتول و بين مشرد (610)
نصب اذا اءلقى الظلام ستوره
رقد الحمام ، وليلهم لم يرقد (611)
يا ليت شعرى و الخطوب كثيرة
اسباب موردها و ما لم يورد (612)
ماحجة المستبشرين بقتله
بالامس او ما عذراهل المسجد (613)
6 - جيب بن جدر هلالى
جيب بن جدر هلالى شاعر خوارج (614) در مرثيه زيد (عليه السلام ) و نيرنگ مردمكوفه چنين سرايد:
(( ياباحسين و الامور الى مدى
اولاد درزة اسلموك و طاروا
ياباحسين لوشراة عصبابة
علقتك كان لوردهم اصدار ))
و نيز مى گويد:
(( اولاد درزة اسلموك مبللا
يوم الخميس لغير ورد الصادر
تركوا ابن فاطمة الكرام تقوده
بمكان مسلمة تعين الناظر ))
7 - ابن حماد گويد:(615)
(( و دليل ذلك قول جعفر عندما
عزى بزيد قال كالمستعبر
لو كان عمى ظافرا لوفى بما
قد كان عاهد غير ان لم يظفر ))
8 - اشعار يحيى بن زيد (ع )(616)
(( خليلى عنى بالمدينة بلغا
بنى هاشم اهل النهى و التجارب
فحتى متى مروان يقتل منكم
خياركم والدهر جم العجائب
و حتى متى ترضون بالخرق منهم
و كنتم اباة الخسف عند التحارب
لكل قتيل معثر يطلبونه
و ليس لزيد بالعراقين طالب ))
اى دوست پيام مرا در مدينه به بنى هاشم آن مردان با خرد و تجربه برسان (و بگو)تا كى بنى مروان از خوبان شما را بكشد و روزگار پر شگفت است ، تا كى بابدرفتارى و عهد شكنى آنان تن در دهيد و حال آنكه شما آزاد مردان در كارزاريد براى هرشهيدى خوانخواهى است ، امّا براى زيد در عراق و حجاز خوانخواهى نيست .
9 - اشعار صاحب بن عباد(617)
(( بدى من الشيب فى راسى تفاريق
و حال للهو تمحيق و تطليق
هذا فلا لهو من هم يعوقنى
بيوم زيد و بعض الهم تعويق
لها راى ان حق الدين مطرح
و قد تقمسه نهب و تمحيق
و ان امر هشام فى تفرعنه
يزداد شرا و ان الرجس تنديق
قال الامام بحق اللّه تنهضه
محجة الدين ان الدين مرموق
يد عوالى ما دعى آباءه زمنا
اليه و هو بعين اللّه مرموق ))
10 - در (( تحفة الراغب )) اين دو بيت در مرثيه زيد (عليه السلام ) آمده است :
(( مصيبة زيد انها لعظيمة
اذا ذكرت يوما نسيت المصائبا
قتيلا نيبشا بارزا فوق جذعه
بوجنته يلقى الظبا و القواظبا ))
مصيبت و اندوه از دست رفتن زيد بسيار بزرگ است ، موقعى كه به ياد آن افتى ديگرمصائب فراموش كنى .
آن كشته اى كه قبرش را نبش كردند و دارش زدند و در پيشانى او اثر زخم تيربود.(618)
11 - ابومحمّد عبدى كوفى مى گويد:(619)
(( حسبت امية ان سترضى هاشم
عنها و يذهب زيدها و حسينها
كلا و رب محمّد و الهه
حتى تباع سهولها و حزونها
و تذل ذل حليلة لحليلها
بالمشرفى و تسترد ديونها ))
12 - شيخ يعقول نجفى سرايد:
(( يبكى الامام لزيد حين يذكره
و ان زيدا بسهم واحد ضربا
فكيف حال على بن الحسين و قدت
راءى ابنه لنبال القوم قد نصبا ))
13 - و شيخ صالح كواز گويد:
(( و زيد و قد كان الاباء سجية
لابائه الغر الكرام الاطايب
كان عليه القى الشبح الذى
تشكل فيه شبه عيسى لصالب ))
14 - سيد محمّد اعرجى قصيده اى كه 19 بيت است در رثاء زيد (عليه السلام ) دارد كهمطالع آن اين شعر است :
(( خليلى عوجابى على ذلك الربع
لاسقيه ان شح الحياها طل الدمع ))
15 - و ميرزا محمّد على اردوبادى قصيده اى كه (25 بيت است ) در مدح و عزاى زيد دارد كهاول آن اين شعر است :
(( ابت علياؤ ه الا الكرامة
فلم تقبرله نفس مضامه ))
16 - سيد على نقى تقوى لكهنوئى در مرثيه زيد اشعارى (22 بيت است ) دارد كهمطالعش اين شعر است :
(( ابى اللّه للاشراف من آل هاشم
سوى ان يموتوا فى ظلال الصوارم ))
17 - شيخ جعفر نقدى در مرثيه زيد (عليه السلام ) گويد: 31 بيت است .
(( يا منزل بالبلاغيبن ارسمه
يبكيه شجوا على بعد متيمه )) (620)
فصل دوازدهم : علل شكست قيام 
علل شكست  
قيام زيد (عليه السلام ) در كوفه به شكست انجاميد البته مقصود ما از شكست اين نيستكه قيام بى ثمر ماند، نه ، چون در فصل (نتايج قيام ) يادآور خواهيم شد كه قيام زيد(عليه السلام ) در واقع به پيروزى انجاميد امّا چون هر دو راه (شهادت يا پيروزى ظاهرى) خواسته خود زيد (عليه السلام ) و راه پر افتخار او و يارانش بود مقصود ما در اينفصل علل شكست ظاهرى نهضت در آن شرايط مساعدقبل از قيام بود، و اين مطلب مهمى است كه در اينفصل به بررسى آن مى پردازيم ، مى توانعلل شكست ظاهرى قيام را چند چيز دانست :
1 - وجود ارتش عظيم شام در عراق  
وجود ارتش عظيم شام در عراق ، و توجه كامل حكومت اموى به عراق بالا خص كوفه عراق ومركز مهم آن كوفه قلب كشور وسيع اسلامى آن روز به حساب مى آمد از دو جهت :
الف - مركز مهم اقتصادى و درآمد بيت المال ، عراق در آن عصر يك مركز مهم اقتصادىكشور اسلامى به شمار مى رفت و درآمد و ذخائر ارزنده بسيارى را در بر داشت .
درآمد دامدارى و زراعت و باغهاى مهم به خاطر موقعيت مناسب طبيعى آن .(621)
سران و عمال حكومت اموى اموال زيادى را به عنوان (بيتالمال ) از عراق به دمشق منتقل مى كردند.(622)
در عصر قدرت معاوية بن ابى سفيان از كوفه و نواحى آن سالانه بيش از پنجاه ميليوندرهم به خزانه اموى ها اضافه مى شد.(623)
تنها خزانه و درآمد منطقه (بطائح ) (624) پنج ميليون درهم درسال بود (625) اين غير از هدايا و تحفه هاى قيمتى بود كه حد آن به بيست ميليوندرهم فقط از بصره مى رسيد.(626)
اموالى كه در زمان حكومت عمر بن عبدالعزيز اموى از عراق به خزانه دولت ريخته مى شدبه ارزش بيش از يك صد و بيست و چهار ميليون درهم بود.(627)
مسلمة بن عبدالملك اموى اراضى و زمينهاى زيادى را در عراق تصرف كرده بود كه غله وزراعت آن درآمد زيادى داشت .(628)
و همچنين هشام خليفه اموى معاصر زيد (عليه السلام ) املاك زيادى از عراق را به نام خودثبت كرده بود.(629)
خالد قسرى استاندار عراق قبل از يوسف بن عمر در زمان حكومت شام املاك زيادى در عراقداشت كه قيمت درآمد آن حدود سيزده ميليون درهم بود.(630)
ب - منطقه حساس سوق الجيشى :
علت ديگرى كه حكومت شام را به سلطه و نفوذ در عراق مخصوصا كوفه حريص كردهبود، موقعيت نظامى و سوق الجيشى آن بود، و براى نفوذ در شرق مملكت اسلامى آن روز،عراق بهترين پايگاه بود.(631)
از آن طرف هميشه جنگجويانى از طرف حكومت به طور آماده باش در عراق براىسركوبى انقلاب هاى خوارج و ديگر احزاب مخالف حكومت داشتند.(632)
و براى اين دو هدف بزرگ نظامى تنها ارتش عراق كافى نبود و لشكرى نيز از شام درعراق به سر مى بردند، و حجاج بن يوسف به كمك همين ارتش ‍ توانست (شهر واسط) رابنا كند و پايگاه نظامى قرار دهد.(633)
و اين پايگاه براى تحكيم پايه هاى حكومت اموى در عراق بسيار مهم و مؤ ثر بود، روىاين جهات در موقع قيام زيد بن على (عليهماالسلام ) اموى ها از اين پايگاههاى مهم خود كهلشكريان زيادى در آن داشتند براى سركوبى نهضت استفاده كردند. (634) علاوه برارتش كه از سپاهيان عراقى و شامى تشكيل شده بود، مزدورانى زياد ازقبايل مهم عراق مانند (قيقانيه ) (635) و (بخاريه ) (636) را استخدام كردند و روىهم رفته ارتشى بسيار مجهز و قوى تشكيل داده بودند التبه اين دو قبيله عرب بودند وآنان سركوبى انقلاب دخالت مستقيم داشتند.
موقعى هشام از بيعت مردم با زيد (عليه السلام ) مطلع شد، ارتش مجهزى از شام به سوىكوفه گسيل داشت تا به عنوان نيروى ذخيره كمكى براى لشكريان موجود در عراقباشند.(637)
و با پيروزى هاى چشمگيرى كه در روزهاى اول و دوم نبرد نصيب زيد و ياران او شد،انقلابيون نتوانستند تمام لشكريان انبوه دشمن را سركوب كنند و اين خود در شكست نهضتاثر فراوان داشت .
2 - نقش جاسوسان و عواملنفوذى
دومين علتى كه سبب از هم پاشيدن نهضت شد وجود تعداد زيادى از جاسوسان وعوامل نفوذى دشمن در ميان انقلابيون بود كه تمام پيشامدها را گزارش مى كردند و درتمام اعصار اين نقش در شكست نهضت ها و قيام ها بسيار مؤ ثر بوده ، و دولت ها بودجهمهمى از كشور را به مصرف تشكيل اين سازمانهاى مهم جاسوسى مى رسانند.
از حكومت بنى اميه اولين كسى كه تشكيلات جاسوسى را به وجود آورد معاوية بنابوسفيان اموى بود او در اكثر شهرهاى مهم كشور وسيع اسلامى آن روز جمع زيادى ازمردم را از طبقات مختلف به عنوان جاسوس و (عين ) استخدام كرده بود مخصوصا در عراق ومركز آن كوفه افرادى از آنان شناخته شده بودند.(638)
و بعد از معاويه اين رويه را حكمرانان اموى تعقيب كردند. و آن را رونق بيشترى دادند،(( فنبثوا العيون و الارصاد لمعرفة الاعداء)) (639) اموى ها جاسوسان و ماءمورانسرى را براى شناختن دشمنانشان گماشته بودند.
در زمان نهضت زيد (عليه السلام ) والى عراق به كمك همين جاسوسان موفق شد اطلاعاتمهمى را از نهضت و مخفيگاه هاى انقلابيون به دست آورد و حتى وقت خروج و قيام را هم مطلعشده بودند و همين سبب شد كه زيد (عليه السلام ) به يارانش دستور دهد زودتر از وقتمقرر خروج كنند.(640)
و شكى نيست كه نقش جاسوسان در شكست نهضت اسلامى اثر مهمى داشت .(641)
3 - مسئله خلافت  
سومين علت مهمى كه بازوى نهضت را شكست اختلاف آراء و عقايد مسلمانان در مساءله خلافتبود.
برادران اهل سنت خلفاى راشدين را ابوبكر و عمر و عثمان و على (عليه السلام ) مى دانندو ديگر حكام اموى و عباسى را حاكم و (اولوالامر) و واجب الاطاعه مى دانند وحال آنكه شيعيان كه فرقه مهمى از مسلمين اند خلافت ،بلافصل حضرت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را به ادله قاطع از قرآن و سنت وعقل حق مسلم امام على (عليه السلام ) مى دانند و بعد از او رهبرى و زعامت اسلام را در يازدهفرزند معصومش مى دانند كه فعلا جاى بحث در اين موضوع نيست .
در موقع قيام زيد (عليه السلام ) كه يك جهش مهم اسلامى و حركت انقلابىقابل توجهى بود اين اختلاف بروز كرد، و ما در همين كتاب بخش (قيام زيد (عليه السلام) عمومى بود) يادآور شويم كه :
زيد بن على (عليهماالسلام ) براى ايجاد يك ارتش قوى و مجهز براى نابود كردن رژيماموى احتياج به وحدت و هماهنگى قاطبه مسلمين داشت لذا عقيده واقعى خود را از مردم و حتىپيروان و بيعت كنندگان خود پنهان مى داشت تا اين اختلاف سبب از هم پاشيدن نيروىمبارزين نگردد و موفق شد گروه بسيارى از مردم مسلمان با وجود اينكه شيعه نبودند حتىبعضى از ائمه و فقهاى عامه را با خود همراه كند.
امّا حيف كه اين نقشه صحيح رهبر انقلاب به واسطه كوتاه بينى و قشرى بودن افكاربعضى از مسلمين نتوانست همه گروه ها و احزاب و فرق مسلمين را به خود جلب كند، و علاوهبر اين سبب سوء ظن و بد گمانى جمعى از رفقاى شيعه و اصحاب خويش قرار گرفت واو را در ميدان رها كردند و به دليل اينكه او ابوبكر و عمر را علنا جلو مردم لعنت نكردهاست از نهضت بريدند و سبب پيدايش طرز تفكر و عقيده خاصى در ميان مسلمين شدند.
موقعى زيد در كوفه بود اين اختلافات به شدت بين مردم رايج بود،اهل عراق خلافت و حكومت را حق مسلم خاندان پيامبر مى دانستند، و عده اىقائل بودند كه خلافت از آن قريش است خواه ازاهل بيت باشند يا نباشند و جمعى ديگر مى گفتند، نه خلافت بدست انتخاب مردم و شوراىامت است .
زيد (عليه السلام ) در اين شرايط سخت مى توانست يك ارتش منظم و متحدىتشكيل دهد و بين تمام اعتقادات و آراء جمع كند و به همين منظور راهى را انتخاب كرد كهتمام فرقه ها بپسندند و با او همراهى كنند، موقعى از خلافت ابى بكر و عمر در آنشرايط حساس سؤ ال مى كنند كه او روى همين طرز تفكر جوابى مى دهد كه به اختلافاتدامن زده نشود. و مى گويد: (( ان عليا افضل الصحابة ، الا ان الخلافة فوضت الىابى بكر و عمر لمصلحة راءوها و قاعدة بينه راعوها من تسكين نائر الفتنة و تطييب قلوبالعامة ) )) (642) على (عليه السلام ))) از تمام اصحاب پيامبر برتر بود الاآنكه خلافت به ابوبكر و عمر سپرده شد براى مصلحت و رعايت قاعده اى آشكار كهخاموش شدن آتش فتنه و خشنودى دلهاى مردم بود.
و بيان اين راءى كه زيد (عليه السلام ) به آن تصريح كرد در گردآورى نيروى عظيمىاز مسلمين به دور خويش اثر مهمى داشت و سبب شد كه جمعيت زيادى از عامه با او بيعتكنند.(643)
امّا حيف كه اين نقشه صحيح كه به خاطر ائتلاف و اتحاد ملت اسلامى ترسيم شده بودديرى نپاييد كه از هم گسست و بعضى از كوته نظران و فرصت طلبان يا از روىجهل و يا تعصب و يا غرض بين صفوف مسلمين اختلاف انداختند و دو دستگى عجيبى كه تاهم اكنون بين شيعيان جعفرى و زيديه است به وجود آوردند، و بهقول صاحب (محبر) كه مى گويد: جمعى از شيعيان در وسط معركه بيعت به زيد (عليهالسلام ) پيشنهاد كردند كه از ابوبكر و عمر تبرى جويد، و او اين كار را نكرد، آنان اورا رها كردند و گفتند تو دروغگويى ، و بعضى معتقدند كه عنوان (رافضه ) (رها گشتهگان ) در آن بحبوحه به شيعيان بسته شد.(644)
و هشام كلبى اين گفتگوى ميان زيد و شيعيان را چنيننقل كرده است :
بعد از آنكه مردم با زيد (عليه السلام ) بيعت كردند و يوسف بن عمر از جريان آگاهگرديد، براى از هم پاشيدن نهضت دست به كار شد، او جمعى از سران قوم را به نزدزيد فرستاد تا با او بحث كنند و آنان گفتند: (( رحمك اللّه ما قولك فى ابى بكر وعمر))، )) خدا ترا رحمت كند درباره ابوبكر و عمر چه مى گويى ؟
زيد (از باب تقيه و حفظ وحدت مردم ) گفت : خدا آن دو را رحمت كرده و بخشيده است و كسىاز خاندان ما از آنها تبرى نجسته و درباره آن دو جز خوبى چيزى نگوييد!
(( فلما سمعوا ذلك رفضوه )) (645) ، موقعى اين جواب را از زيد (عليه السلام )شنيدند او را رفض كردند و رهايش ساختند.
بغدادى ، مى گويد: اين مناظرات و گفتگو بعد از بيعت و در موقع ميدانقتال و جنگ پيش آمد، و در آن لحظات حساس كه صفوف ارتش بايد منظم و با هماهنگىبجنگد، بعضى از شيعيان نزد زيد (عليه السلام ) آمدند و پرسيدند: (( انا ننصركعلى اعدائك بعد ان تخبرنا براءيك فى امامة ابى بكر و عمر))، )) ما تو را بردشمنانت يارى مى كنيم به شرطى كه عقيده ات را درباره عمر و ابوبكر برايمان بيانكنى .
زيد (عليه السلام ) در اين شرايط سخت نمى توانست حقيقت را به آنان بگويد، ناچارگفت : (( انى لا اقول فيهما الاخيرا)) (646) ، من درباره آن دو چيزى جز خوبى نمىگويم آنان موقعى اين سخن را شنيدند وى را رها ساختند و بيعت او را شكستند.
و اسفرائينى ، نيز اين سؤ ال و جواب را در بحبوحه جنگ مى داند، مى گويد: در شدت جنگبود كه اين سؤ ال را از وى نمودند، و او هم جواب داد كه من ثناى آن دو را مى گويم و جنگمن با بنى اميه است نه ديگران ، موقعى آنان اين جمله را از وى شنيدند او را رفض نمودندو ميدان جنگ را ترك گفتند.(647)
سدى گويد: به زيد (عليه السلام ) گفتم : (( انتم سادتنا و ولاة امرنا فماتقول فى ابى بكر و عمر، فقال اتوليهما)) (648) ، شما بزرگ ما، و والى امر وپيشواى مائيد، درباره ابوبكر و عمر چه مى گوييد؟؟ گفت : آن دو را اولى مى دانم .
و محمّد بن سالم نيز نظير همين سؤ ال و جواب رانقل كرده است .(649)
خواننده محترم ، اين جملاتى بود كه در به وجود آمدن اختلاف و دو دستگى ياران زيد دربحران نبرد نقل شد، و سؤ الات و جواب هاى زيد را كه در اثر شرايط غير عادى بيانكرده بود، از نظر گذشت .
و اين پيشامد سبب شد كه عده اى از وجوه و سران شيعه كوفه از زيد (عليه السلام ) جداشوند چون شيعيان كوفه امامت و خلافت اميرالمؤ منين را به ديگران مقدم مى دارند، و معتقدبودند كه : (( ان عليا اولى الناس ‍ بمقامرسول اللّه و احقهم بالامر فى امته )). )) (650)
على (عليه السلام ) براى جانشينى پيامبر خدا، بر ديگران اولى و برتر بود و او درمساءله حكومت در ميان امت وى از ديگران احق و سزاوار بود.
و شيعيان كوفه همه خلفايى كه در خلافت از اميرالمؤ منين پيشى جستند غاصب مى دانند وبا اين طرز تفكر كه در ميان شيعيان كوفه و مصلحت انديشى زيد (عليه السلام ) و رويهاو براى وحدت فرق مسلمين سبب شد كه دو دستگى عميقى بين شيعيان و طرفداران زيد(عليه السلام ) به وجود آيد و اين خود در شكست نهضت و لكه دار كردن آن سهم بسزائىداشت .
و از آن طرف دست مرموز دشمنان در ايجاد اين تفرقه بسيار مؤ ثر بود و چون حكام اموىزيد (عليه السلام ) را از رهبران بزرگ شيعه و از شخصيتهاى برازندهاهل بيت (عليهم السلام ) مى دانستند و از آن طرف از نقشه عاقلانه او در حفظ صفوف مسلمينآگاه شده بودند، براى ايجاد اختلاف و تشتت ميان انقلابيون خودشان وارد كار شدند وبه قول بعضى از مورخين بزرگ :
جمعى از هواداران بنى اميه و اطرافيان هشام بن عبدالملك نزد زيد (عليه السلام ) آمدند وبه او گفتند: (( ما تقول فى ابى بكر و عمر؟فقال : رحم اللّه ابابكر و عمر صاحبى رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله )، اين كنتمقبل اليوم ؟ فقالوا: ما نخرج معك او تتبرء منهما،فقال : لاافعل ، هما اماما عدل ، فتفرقوا عنه )). )) (651)
درباره ابوبكر و عمر چه مى گويى ؟ گفت : خداوند آن دو را رحمت كند، آن دو صاحبرسول خدا بودند، شما قبل از امروز كجا بوديد؟؟
گفتند: ما همراه تو خروج نمى كنيم ، مگر آنكه از آن دو روى جوئى .
گفت : نه ، اين كار را نمى كنم ، آن دو پيشواى عادلى بودند، آنگاه آنان از وى جدا شدند.

next page

fehrest page

back page