![]() | ![]() | ![]() |
6781 قوّة سلطانالحجّة اعظم من قوّة سلطان القدرة. قوّت تسلط حجت عظيم ترست از قوّت تسلط توانائى،يعنى قوّت تسلطى كه بسبب حجت يعنى دليل و برهان حاصل شود عظيمترست از قوّت تسلطىكه بسبب قدرت و توانائى بهم رسد، زيرا كه تسلطى كه بسبب حجت حاصل شود باعث اطاعت وانقياد در ظاهر و باطن هر دو گردد و تسلطى كه بسبب قدرت حاصل شود همين باعث اطاعتو انقياد ظاهرى گردد، و ديگر آنچه بسبب حجت حاصل شود زوال را بآن راهى نباشد بخلافآنچه بسبب قدرت حاصل شود كه ممكن است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 509
كه زايل شود بزوال قدرت، بلكه بر عكس شود باين كه توانا ناتوانگردد و ناتوان توانا، و غرض اينست كه عمده كمال افزونى مرتبه در تسلطى است كه بسببحجت حاصل شود نه آنچه بسبب قوّت و زور پهلوانى يا كثرت أعوان و أنصار باشد.
6782 قطيعةالرّحم من اقبح الشّيم. بريدن از خويش از زشتترين خصلتهاست.
6783 قطيعةالرّحم تزيل النّعم. بريدن از خويش زايل ميكند نعمتها را.
6784 قطع العلمعذر المتعلّلين. بريده است علم عذر متعللان را، ظاهر اينست كه مراد به «متعللان»جمعى باشد كه نافرمانيها كرده باشند و علت و سبب گويند از براى آن و مراد اين باشدكه: اگر كسى جاهل باشد معذور تواند شد و هر گاه عالم باشد و دانسته نافرمانى كردهباشد علم عذر او را بريده و ديگر عذرى از براى او نباشد، و ظاهر اينست كه مراد به«علم» مقابل جهل و سهو و نسيان همه باشد نه مقابل خصوص جهل، زيرا كه سهو و نسياننيز عذر باشد بلكه قويتر از جهل باشند چنانكه از تتبع فتاواى علما در كتب فقهيهظاهر مىشود.
6785 قرينالسّوء شرّ قرين، و داء اللّؤم داء دفين. همنشين بد بدترين همنشينى است، و دردلئيمى يعنى دنائت و ناكسى درديست نهانى.
6786 قطيعةالجاهل تعدل صلة العاقل. بريدن از جاهل برابرست با پيوند با عاقل، يعنى در خوبى ونيكوئى.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 510
6787 قبيح عاقلخير من حسن جاهل. زشتى عاقل بهترست از نيكوئى جاهل. و ممكن است كه «قبيح» و «حسن»باضافه خوانده شود و ترجمه اين باشد كه: كار زشت عاقل بهترست از كار نيكوى جاهل.
6788 قطيعةالعاقل لك بعد نفاذ الحيلة فيك. بريدن عاقل مر ترا بعد از روان شدن چاره است درتو. ممكن است كه مراد اين باشد كه عاقل از راه حزم و دور انديشى كه دارد هر چند باكسى دشمن باشد بالكليه ازو نمىبرد و فى الجمله ربطى باقى مىگذارد مگر اين كهحيله او روان باشد در او و چاره او كرده باشد بر وجهى كه ديگر از او بهيچ وجهانديشه نداشته باشد پس اگر عاقلى از تو ببرد بدان كه چنين كرده و هر چاره كه توانىاز براى خود بكن.
و در بعضى نسخهها «نفاذ» بدال بىنقطه واقع شده و بنا بر آنترجمه اينست كه: بريدن عاقل مر ترا بعد از فانى شدن چاره است در تو، يعنى تا تواندكه چاره بكند از براى اصلاح ميانه تو و او ميكند و بعد از اين كه هيچ چاره از براىآن نتواند كرد مىبرد از تو، و بنا بر اين غرض نصيحت اوست باين كه با مردم چنينبايد سلوك كرد و زود بزود از ايشان نبايد بريد.
6789 قصّر منحرصك وقف عند المقدور لك من رزقك تحرز دينك. كوتاه كن از حرص خود و بايست نزد آنچهتقدير شده از براى تو از روزى تو تا اين كه جمع كنى دين خود را، يعنى اگر چنين كنىجمع كنى دين خود را و بدست آورى و حفظ كنى.
6790 قرينالشّهوة مريض النّفس معلول العقل. همراه خواهش يعنى هوا و هوس بيمار نفس بيمار عقلاست، يعنى نفس و عقل و خرد او بيمار و عليل است ببيمارى معنوى. و بعضى از اهل لغتگفتهاند كه: بيمار را بحسب
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 511
اصل لغت «عليل» مىگويند و «معلول» نمىگويند و علماى متكلماناستعمال آن كردهاند و در بعضى نسخهها «مغلول» بغين نقطهدارست و بنا بر آن ترجمهاينست كه: «غلّ كرده شده عقل است»، يعنى عقل و خرد او غلّ كرده شده بآن هوا و هوسو در بند آنها باشد و گرفتار آنها گردد.
6891 قصّر والامل، و خافوا بغتة الاجل، و بادروا صالح العمل. كوتاه كنيد اميد را، و بترسيد ازناگاه رسيدن مرگ، و پيشى گيريد بعمل صالح.
6792 قلّلالمقال و قصّر الآمال. كم كن سخن گفتن را، و كوتاه كن اميدها را.
6793 قلّلالآمال تخلص لك الاعمال. كم كن اميدها را تا خالص شود از براى تو عملها، يعنى اگركم كنى اميدهاى دنيوى را خالص مىشود از براى تو عملها از براى حق تعالى و رضا وخشنودى او تعالى شأنه.
6794 قيّدواانفسكم بالمحاسبة، و املكوها بالمخالفة. در بند كشيد نفسهاى خود را بمحاسبه، ومالك شويد آنها را بمخالفت، يعنى بحساب نفسهاى خود برسيد و آنها را در بند آنداريد و رها مكنيد كه هر چه خواهند بكنند، و مالك آنها شويد و آنها را مطيع وفرمانبردار خود كنيد باين كه مخالفت هوا و هوس آنها كنيد و فرمان آنها مبريد، چه هرگاه با نفس چنين سلوك كنيد او مطيع شما گردد و مالك او باشيد، و اگر پيرو هوا وهوس او گرديد او مالك شما شود و هر روز هوا و هوس تازه كند و شما را پيوسته مشغولآنها سازد و مانع شود از سعى از براى آخرت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 512
6795 قليلالدّنيا يذهب بكثير الآخرة. اندكى از دنيا مىبرد بسيارى از آخرت را، زيرا كه كماست كه در كسب آن ارتكاب حرامى نشود و اداى حقوق آن بشود و در مصرف نامشروعى صرفنشود، و بر تقديرى كه هيچ يك از اينها نشود همين كافيست كه مانع گردد از استحقاقاجر و ثوابى كه از براى فقرا و درويشان باشد هر گاه صبر نمايند.
و فرموده است آن حضرت عليه السّلام در توحيد حق تعالى يعنىچگونگى او تعالى شأنه.
6796 قريب منالاشياء غير ملابس، بعيد منها غير مباين. نزديك است از چيزها بى اين كه اجتماع واختلاطى داشته باشد، دورست از آنها بى اين كه جدا باشد، يعنى نزديك است بهمه چيزنزديكى معنوى، باعتبار علم او بظواهر و بواطن آنها، نه اين كه اجتماع و اختلاطمكانى داشته باشد با آنها.
و دورست از آنها دورى معنوى، باعتبار علوّ مرتبه او و پستىمراتب آنها، نه باعتبار جدائى مكانى و دورى بحسب آن، چه ذات أقدس او تعالى شأنهمجرّدست و برترست از اين كه در مكانى باشد پس نزديكى و دورى مكانى با چيزى نداشتهباشد نزديكى و دورى او هر دو معنويست و هر يك از راهى.
6797 قوّواايمانكم باليقين فانّه افضل الدّين. قوى و محكم گردانيد ايمان خود را بيقين پسبدرستى كه آن افزونترين دين است، مراد به «يقين» اعتقاد ثابت جازمى است كه از روىدليل و برهان باشد و مراد اينست كه چنين كنيد كه اعتقاداتى كه در دين بايد همهبمرتبه يقين برسد و بتقليد و دلايلى كه افاده يقين نكند اكتفا مكنيد، زيرا كه أفضلدينها آنست كه از روى يقين باشد. و در بعضى نسخهها «قوّ ايمانك» است بلفظ مفرد وبنا بر اين
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 513
ترجمه اينست كه: قوى گردان ايمان خود را، تا آخر.
6798 قصّر املكفما اقرب اجلك. كوتاه كن اميد خود را پس چه نزديك است أجل تو. مراد تعجب است ازنزديكى مرگ بآدمى و اين كه با اين نزديكى آن اميدهاى دور و دراز دنيوى معقول نيستبايد كوتاه كرد آنها را و در فكر تهيه مرگ و بر گرفتن توشه از براى آن بود.
6799 قاتل هواكبعلمك، و غضبك بحلمك. جنگ كن با خواهش خود بعلم خود، و با خشم خود ببردبارى خود.
6800 قضاءاللّوازم من افضل المكارم. بجا آوردن لوازم از افزونترين مكرمتهاست. مراد به«لوازم» واجبيهاست كه حق تعالى لازم كرده كردن آنها را، و «بودن بجا آوردن آنها ازافزونترين مكرمتها» ظاهرست، چه ترك آنها سبب عذاب و عقاب مىشود پس بجا آوردن آنهاأفضل باشد از مكرمتهاى ديگر كه فضيلتى دارند امّا اخلال به آنها سبب عذاب و عقابىنمىشود.
6801 قاربالنّاس فى اخلاقهم تأمن غوائلهم. نزديكى كن با ناس يعنى مردم در خصلتهاى ايشان تاايمن گردى از مصيبتهاى ايشان. مراد اينست كه با ايشان نزديك شو بخصلتهاى ايشان وبآن نحو سلوك كن تا ايمن گردى از ضررهاى ايشان، و اين در اموريست كه نامشروع نباشديا در جائى كه تقيه باشد بلكه ممكن است كه مراد به «ناس» اهل سنت باشد چنانكه شايعاست و بنا بر اين صريح است در تقيه.
6802 قبح الحصرخير من جرح الهذر.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 514
زشتى حصر بهترست از زخم هذر، مراد به «حصر» بفتح حاء و صاد هردو بىنقطه عاجزى در سخن گفتن است، و «هذر» بفتحها و ذال نقطهدار بمعنى كلامبسيار ردىّ است يا كلام ساقط باطل، و مراد اينست كه: عاجزى در سخن گفتن هر چند زشتاست باز بهترست از هذر كه شنونده را مجروح و زخمى ميكند چه زشتى آن كمتر از زخماينست.
6803 قاومالشّهوة بالقمع لها تظفر. بايست با خواهش بكوبيدن مر آنرا تا فيروزى يابى، يعنىبايست بجنگ با هوا و هوس، و بكوب آنرا تا فيروزى يابى بسعادت و نيكبختى.
6804 قدّموابعضا يكن لكم، و لا تخلّفوا كلّا فيكون عليكم. پيش فرستيد بعضى را تا بوده باشد ازبراى شما، و وامگذاريد پس از خود همه را پس بوده باشد بر شما. يعنى بعضى از أموالخود را پيش فرستيد از براى آخرت بصرف كردن در وجوه خير تا بوده باشد آن از براىشما، يعنى سود دهنده از براى شما، و مگذاريد همه را پس از خود پس بوده باشد آن برشما، يعنى زيان و خسران بر شما.
6805 قارن اهلالخير تكن منهم، و باين اهل الشّرّ تبن عنهم. همراه باش با اهل خير تا بوده باشىاز ايشان، و جدائى كن از اهل شرّ تا جدا شوى از ايشان، يعنى اگر همراهى كنى با أهلخير تو نيز از ايشان باشى، و اين يا باعتبار اينست كه صحبت ايشان اثر ميكند در اوو او را نيز از اهل خير ميكند، و يا باعتبار اين كه حق تعالى از روى تفضل بمجرّدهمراهى او با اهل خير او را نيز از اهل خير مىشمارد و با ايشان محشور ميكند.
6806 قصّر الاملفانّ العمر قصير، و افعل الخير فانّ يسيره كثير.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 515
كوتاه كن اميد را پس بدرستى كه عمر كوتاه است، و بكن خير پسبدرستى كه اندك آن بسيارست، يعنى كوتاه كن اميد را زيرا كه عمر كوتاه است و وفاباميدهاى دراز نمىكند، و بكن خير را هر چه ميسر شود اگر چه اندك باشد زيرا كهاندك آن بسيارست زيرا كه ثواب اندك خيرى بسيارست و بر تقديرى كه اندك باشد چوندائمى است و بريده نمىشود بسيارست.
6807 قوام العيشحسن التّقدير، و ملاكه حسن التّدبير. قوام زندگانى نيكوئى تقديرست، و ملاك آننيكوئى تدبيرست. «قوام چيزى» چيزيست كه بآن آنرا بر پاى توان داشت و حفظ تواننمود. و «ملاك» نيز بهمان معنى است، يعنى چيزى كه بآن مالك آن توان شد و «تقدير»بمعنى اندازه گرفتن است و «تدبير» بمعنى نظر كردن در عاقبت كارست و مراد اينست كه:بر پاى داشتن زندگانى و مالك شدن آن يعنى گذرانيدن آن بر وجه نيكو باندازه گرفتناخراجات است كه در آن نه اسراف شود و نه تنگ گيرى و بنظر كردن در عاقبت هر كارى ومصالح و مفاسد آن تا هر چه در آن زيان و خسرانى باشد اجتناب شود از آن.
6808 قوّة الحلمعند الغضب افضل من القوّة على الانتقام. قوّت بردبارى نزد خشم أفضل و افزونترست ازقوّت بر انتقام، زيرا كه آن سبب اجر و ثواب مىشود و اين باعث وزر و وبال هر گاهزياده از قدر استحقاق بشود، و بر تقديرى كه نشود باين كه اكتفا بقدر استحقاق ياكمتر از آن بشود فضيلت عفو و در گذشتن و اجر و ثواب آن را كجا دارد.
6809 قدّمواالدّارع، و اخرّوا الحاسر، و عضّوا على الاضراس، فانّه انبا للسّيوف عن الهام. پيشداريد زره پوش را، و پس اندازيد بى زره را، و بگذاريد دندانها را
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 516
بر أضراس، پس بدرستى كه اين كند كنندهترست مر شمشيرها را ازسرها.
اين از جمله كلاميست كه در آن تعليم بعضى از آداب جنگفرمودهاند و وجه «پيش انداختن زرهدار» و «پس انداختن بىزره» ظاهرست، و «أضراس»بمعنى دندانهاست يا خصوص سه دندان آخرين سه تا از بالا و سه تا از پائين از هرطرفى كه مجموع دوازده تا باشد و قبل ازين در فصل عين «عضّوا على» تا (آخر) نقل وترجمه و شرح شد نهايت در آنجا «النّواجذ» بجاى «الاضراس» بود و مذكور شد كه«نواجذ» بمعنى مطلق دندانهاست يا چهار دندان آخر در هر طرفى دوتا، يكى از بالا و يكىاز پائين. و ظاهر اينست كه مراد در اينجا مطلق دندانهاست و تغيير «نواجذ» و«أضراس» مجرّد تغيير لفظى است كه از راويان شده بنا بر اين كه مراد يكى است.
6810 قدّمالاختبار فى اتّخاذ الاخوان، فانّ الاختبار معيار يفرق بين الاخيار و الاشرار. پيشانداز آزمايش را در فرا گرفتن برادران، پس بدرستى كه آزمايش معيارى است كه فرقميكند ميانه نيكان و بدان، يعنى اگر خواهى كه برادران و دوستان از براى خودفراگيرى پيشتر آزمايش كن و هر كه را خوبى او ظاهر شود او را دوست خود فرا گير زيراكه تا آزمايش نشود خوبان و بدان از هم جدا نشوند و ظاهر نگردند.
6811 قدّمالاختبار، واجد الاستظهار فى اختيار الاخوان، و الّا الجأك الاضطرار الى مقارنةالاشرار. پيش انداز آزمايش را، و نيكو كن احتياط را در بر گزيدن برادران، و اگر نهملجأ سازد ترا ضرورت بسوى همراهى بدان، يعنى پيشتر آزمايش مردم بكن و خوب احتياطبكن تا از آنان كه خوبى ايشان ظاهر شود برادران و مصاحبان فراگيرى و اگر پيش چنيننكنى گاه هست كه مضطرّ مىشوى بفرا گرفتن همراهان و مصاحبان، و چون آزمايش نكردهبا بدان همراه و مصاحب گردى.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 517
6812 قليلالدّنيا لا يدوم بقاؤه، و كثيرها لا يؤمن بلاؤه. اندك دنيا پاينده نمىماند بقاىآن، و بسيار آن ايمنى نيست از بلاى آن، غرض مذمّت دنياست و سعى از براى آن باين كهاندك آن بقائى ندارد و بزودى زايل شود، و بسيار آن كه قدرى بقائى تواند داشت ايمنىنيست از بلاى آن، و منشأ بلاهاى گوناگون مىشود در دنيا و آخرت.
6813 قلّ من غرى باللّذّات الّا كان بها هلاكه. كم است كسى كه حريص باشد بلذّتها مگر اين كه بودهباشد به آنها هلاكت او يعنى در دنيا يا آخرت يا هر دو.
6814 قلّ مناكثر من فضول الطّعام الّا لزمته الاسقام. كم است كسى كه بسيار كند از زيادتيهاىخوردنى مگر اين كه لازم او شود بيماريها و از او جدا نشود.
6815 قبول عذرالمجرم من مواجب الكرم و محاسن الشّيم. پذيرفتن عذر گنهكار از لوازم كرم است، و ازخصلتهاى نيكوست «مواجب» جمع «موجب» است يعنى محلّ وجوب يا وجوب و مراد اينست كه ازچيزى چندست كه كرم آنها را واجب و لازم كرده يعنى البته سبب آنها مىشود، و مرادبه «كرم» شرافت و بلندى مرتبه است.
6816 قيّدواقوادم النّعم بالشّكر، فما كلّ شارد بمردود. در بند كشيد آمدههاى نعمتها را بشكر،پس نيست هر گريخته بازگشته
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 518
شده، يعنى نعمتها كه بيايد شما را در بند كشيد و نگاهداريدآنها را بشكر كردن كه سبب بقاى آنهاست كه اگر شكر نكنيد بگريزد از شما و بسا باشدكه ديگر بر نگردد، زيرا كه چنين نيست كه هر گريخته بر گردد.
6817 قوامالشّريعة الامر بالمعروف، و النّهى عن المنكر، و اقامة- الحدود. بر پاى دارندهشريعت يعنى دين امر كردن بمعروف است، و نهى كردن از منكر، و بر پاى داشتن حدود،يعنى حدّها كه از براى گناهان مقرّر شده.
6818 قوامالدّنيا باربع، عالم يعمل بعلمه، و جاهل لا يستنكف ان يتعلّم، و غنىّ يجود بمالهعلى الفقراء، و فقير لا يبيع آخرته بدنياه، فاذا لم يعمل العالم بعلمه استنكفالجاهل ان يتعلّم، و اذا بخل الغنىّ بماله باع الفقير آخرته بدنياه. نظام دنيابچهار چيزست، عالمى كه عمل كند بعلم خود، و جاهلى كه ننگ نداشته باشد از اين كهبياموزد، و توانگرى كه بخشش كند بمال خود بر درويشان، و درويشى كه نفروشد آخرت خودرا بدنياى خود، پس هر گاه عمل نكند عالم بعلم خود ننگ ميكند جاهل از اين كهبياموزد، و هر گاه بخيلى كند توانگر بمال خود، مىفروشد درويش آخرت خود را بدنياىخود. مراد بأوّل كلام اينست كه انتظام أحوال دنيا بر وجهى كه حق تعالى صلاح آنرادر آن دانسته بچهار صنف است و بعد از آنكه آنها را شمردهاند اشاره فرمودهاند كهاگر صنف اوّل اخلال كنند به آن چه بايد بكنند باين كه عمل نكنند بعلم خود باعثاختلال صنف دوّم نيز مىشود زيرا كه هر گاه جاهل ببيند كه عالم عمل بعلم خودنمىكند علم در نظر او خوار مىشود و ننگ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 519
مىدارد از آموختن آن، و همچنين اگر فرقه سيم اخلال كنند به آنچه بر ايشان باشد باين كه توانگران بخشش نكنند بر درويشان باعث اختلال فرقه سيمنيز مىشود، زيرا كه درويشان هر گاه توانگران بخشش نكنند بايشان اكثر ايشان صبرنكنند و بفروشند آخرت خود را بدنياى خود.
6819 قلّةالغذاء اكرم للنّفس و ادوم للصّحة. كمى غذا گرامىترست از براى نفس، و پاينده ترستبراى صحت.
«گرامىترست ازبراى نفس» يعنى نفس را گرامىتر و بلند مرتبهتر مىگرداند، باعتبار اين كه مانعاز اشتغال او بفكر و ذكر و طاعات و عبادات نمىشود، و «پايندهترست از براى صحت»يعنى پاينده نگاهدارندهترست مر صحت را، باعتبار اين كه نگاه مىدارد از امراض وبيماريها كه از خورش زياد عارض مىشود.
6820 قليل يدومخير من كثير منقطع. اندكى كه دايمى باشد بهترست از بسيارى كه بريده شود، يعنى اندكعبادتى و كار خيرى كه مداومت شود بر آن بهترست از بسيارى از آن كه مواظبت نشود برآن، يا اندكى از آخرت كه دايمى است بهترست از بسيارى از دنيا كه بريده شود، يااندكى از دنيا كه دوامى داشته باشد بهترست از بسيارى از آن كه زود بريده شود، وبنا بر اين غرض نصيحت جمعى است از اهل مناصب كه اكتفا بقليلى كه دايمى بماند ازبراى ايشان نمىكنند و طمع زياد ميكنند كه باعث اين شود كه بزودى معزول و منكوبگردند.
6821 قليلالطّمع يفسد كثير الورع. اندكى از طمع فاسد ميكند بسيارى از پرهيزگارى را، يعنىاندك طمعى گاه هست كه سبب ارتكاب حرامى مىشود كه پرهيزگارى عظيمى را فاسد و باطلگرداند پس آدمى راه طمع بايد بخود ندهد، يا اين كه اندك طمعى از مردم هر چند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 520
باعث ارتكاب حرامى نشود باعث كمى اجر و ثواب پرهيزگارى عظيمىبشود و فضيلت و افزونى مرتبه آنرا فاسد و باطل گرداند.
6822 قتل الحرصراكبه. كشته است حرص سوار خود را يعنى باعث هلاكت و زيان و خسران صاحب خود گردد دردنيا و آخرت.
6823 قتل القنوطصاحبه. كشته است نوميدى صاحب خود را يعنى نوميدى از رحمت حق تعالى باعث هلاكت صاحبآن مىگردد چنانكه مكرّر مذكور شد و در احاديث بسيار وارد شده.
6824 قصّرواالامل، و بادروا العمل، و خافوا بغتة الاجل، فانّه لن يرجى من رجعة العمر ما يرجىمن رجعة الرّزق، ما فات اليوم من الرّزق يرجى غدا زيادته، و ما فات امس من العمرلم ترج اليوم رجعته. كوتاه كنيد اميد را، و پيشى بگيريد بعمل، و بترسيد از ناگاهرسيدن اجل، پس بدرستى كه هرگز أميد داشته نمىشود از برگشتن عمر آنچه اميد داشته مىشوداز برگشتن روزى، آنچه فوت شود امروز از روزى اميد داشته مىشود فردا زيادتى آنرا،و آنچه فوت شده ديروز از عمر اميد داشته شده نيست امروز برگشتن آن، چون از امربكوتاه كردن اميد و پيشى گرفتن بعمل مستفاد مىشود كه سعى از براى روزى چندان دركار نيست و اهتمام در عمل خير بايد داشت وجه آن را بيان فرمودهاند كه اگر چيزى ازروزى فوت شود سهيل است اميد برگشتن آن بلكه زياد بر آن بعد از آن باشد بخلاف آنچهفوت شود از عمر و عمل صالحى در آن نشود كه اميد برگشتن آن نيست پس آن را بعبث فوتنبايد كرد.
اگر كسى گويد كه: آنچه فوت شود از عمل نيز اميد تدارك آن بعداز آن باشد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 521
جواب گوئيم كه: آنچه بعد از آن كرده شود بهره آن وقت باشد وتدارك ما فات بآن نشود اگر گذشته را فوت نمىكرد باز مىتوانست كه بعد از آن كارخير ديگر بكند پس آنچه را فوت كند بعبث فوت كند بخلاف سعى از براى روزى كه در هرروز كفاف آن روز كافيست و اهتمام بسعى از براى بعد از آن ضرور نيست اگر امروز ازوفوت شود اميد اين هست كه فردا زياده از آن باو برسد و اين باعتبار اينست كه روزىبقدر زندگانى مىبايد و زياده بر آن در كار نيست و جمع كردن زياده و گذاشتن آن اگروزر و وبالى نداشته باشد ثمره و سودى خود يقين ندارد بخلاف كار خير و عمل صالح كههر چند زياده باشد بهتر و باعث زيادتى بلندى مرتبه در آخرت گردد پس بنا بر اين درهر روز هر گاه كفاف آن روز باشد چندان اهتمام بسعى از براى بعد از آن نبايد داشتاميد اين هست كه در هر وقت بهره آن و زياده بر آن برسد بخلاف عمل صالح كه چون هرچند بيشتر باشد بهتر باشد در هر روز آنچه فوت شود آن از دست رفته و تدارك آن ممكننيست و آنچه بعد از آن بشود آن تدارك آن نيست بلكه در هر وقت آنچه بكند از عملصالح آن بهره آن وقت باشد چنانكه مذكور شد.
6825 قلوبالرّعيّة خزائن راعيها، فما اودعها من عدل او جور وجده. دلهاى رعيت گنجهاى والىايشانست پس آنچه امانت گذارد در آنها از عدلى يا جورى بيابد آنرا، يعنى بيابد جزاىآنرا از ثواب يا عقاب، پس گويا آنچه را امانت گذاشته گرفته و يافته .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 523
حرفكاف
حرف كاف بلفظ «كلّ»
از آنچه وارد شده از سخنان حكمت آميز حضرت أمير المؤمنين علىّبن أبى طالب عليه السّلام در حرف كاف بلفظ «كلّ».
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 524
فرموده آن حضرت عليه السّلام:
6826 كلّ عاقلمغموم. هر عاقلى غمناك است.
6827 كلّ عارفمهموم. هر عارفى اندوهگين است.
6828 كلّ عالمخائف. هر عالمى ترسناك است، مراد به «عارف» و «عالم» هر دو يكيست، يعنى كسى كهمعرفتى باحوال مبدأ و معاد داشته باشد و فرقها كه در بعضى اصطلاحات ميانه معرفت وعلم شده در اينجا منظور نيست و مراد به «عاقل» در فقره اوّل نيز عاقل عارف است وترك تخصيص از براى ظهور آنست يا از براى اين كه عاقل البته عارف باشد به آن چهمذكور شد و ممكن است كه مراد به «عاقل» نيز دانا باشد نه صاحب عقل و خرد، و بنا براين هر سه بيك معنى است، و «غمناك و اندوهگين و ترسناك بودن ايشان» از براى آخرتاست و از انديشه آن.
6829 كلّ عارفعائف. هر عارفى ناخوش دارنده است يعنى دنيا را و سعى از براى آنرا.
6830 كلّ قانعغنىّ.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 525
هر قناعت كننده توانگرست، زيرا كه كسى كه قناعت كند بىنيازگردد از مردم و از طمع از ايشان و اين حقيقت توانگرى و كمال آنست.
6831 كلّ متوكّلمكفىّ. هر توكل كننده كفايت كرده شده است، يعنى هر كه توكل كند بر خدا حق تعالىكفايت امور او و كارگزارى آنها بكند چنانكه فرموده: «وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَىاللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» يعنى هر كه توكل كند بر خدا پس او بسندست او را.
6832 كلّ طامعاسير. هر طمع كننده اسيرست، يعنى گرفتار طمع خودست و رهايى نمىيابد از براىپرداختن بأحوال آخرت خود.
6833 كلّ حريصفقير. هر حريص درويش است، يعنى درويش و تهيدست است در آخرت يا اين كه در حقيقتدرويش است در دنيا نيز، زيرا كه حريص هر چند توانگر باشد باز همواره خود را مشغولسعى و طلب و محتاج بمردم دارد و اين حقيقت درويشى و نهايت آنست.
6834 كلّ شرهمعنّى. هر صاحب حرص زيادى بتعب انداخته شده است.
6835 كلّ مستسلمموقّى. هر فرمان برنده نگاهداشته شده است، يعنى هر كه اطاعت حق تعالى كند و فرماناو برد نگاهداشته شود از آفات أخروى بلكه دنيوى نيز. و ممكن است كه مراد نصيحت رعاياباشد بفرمانبردارى واليان و حكام بقدر مقدور و سركشى نكردن با ايشان، بعبث، باينكه هر كه فرمانبردارى كند نگاهداشته مىشود از آفات و بلاها،
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 526
و هر كه سركشى كند در معرض آنها در آيد.
6836 كلّ معتمدعلى نفسه ملقى. هر اعتماد كننده بر نفس خود انداخته شده است، يعنى در هر باب بايدكه اعتماد بر حق تعالى باشد و كسى كه اعتماد بر نفس خود كند انداخته شود در هلاكتو زيان و خسران.
6837 كلّ متكبّرحقير. هر تكبر كننده حقيرست، يعنى كوچك و پست مرتبه است نزد حق تعالى.
6838 كلّ فانيسير. هر فانى شوندهاند كيست، مراد اينست كه نعمتهاى دنيوى هر قدر كه باشد چونفانى و زايل مىشود اندكى است، عظيم نعمتهاى اخروى است كه پاينده و دائمى است.
6839 كلّ راضمستريح. هر راضى شونده راحت يابنده است، يعنى هر كه راضى و خشنود باشد بنصيب وبهره خود از دنيا و قانع شود بآن، راحت و آسايش يابد از تعبها و زحمتها.
6840 كلّ برىءصحيح. هر بيزارى صحيح است، يعنى هر كه بيزارى جست از دنيا و
وارست از آن تندرست و صحيح است بصحت معنوى، و أمراض و عللمعنوى را باو راهى نباشد، و ممكن است كه مراد اين باشد كه هر كه برى و پاك باشد ازامرى و آلوده بآن نباشد هر گاه متهم شود بآن صحيح ماند از آن و آفتى بآن از آن راهنرسد، و مراد اين باشد كه غالب اينست كه او صحيح ماند، يا اين كه در حقيقت او صحيحباشد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 527
زيرا كه اگر آفتى باو برسد حق تعالى تلافى آنرا بر وجه أحسنبكند پس در حقيقت آن آفتى نباشد از براى او.
6841 كلّ محسنمستأنس. هر احسان كننده أنس جوينده است، يعنى مردم را أنس دهد بخود و رام خودگرداند.
6842 كلّ قانطآئس. هر نوميدى نوميدست، يعنى هر كه خود را نوميد دارد از رحمت حق تعالى نوميدگردد در واقع، و ديگر أميد رحمت او در باره او نباشد، بايد كه آدمى هر چند گنهكارباشد باز اميد رحمت حق تعالى و بخشايش او داشته باشد چه نوميدى از آن بدترينگناهان بلكه در حكم كفرست.
6843 كلّ مطيعمكرّم. هر فرمانبردارى گرامى داشته شده است، يعنى هر كه اطاعت و فرمانبردارى حقتعالى كند نزد خدا و خلق مكرّم باشد.
6844 كلّ عاصمتأثّم. هر فرمان نبرنده پشيمانست، يعنى آخر پشيمان خواهد شد اگر همه در آن نشأهباشد.
6845 كلّ جاهلمفتون. هر جاهلى يعنى نادانى يا بى عقلى بقرينه مقابله با عاقل در فقره بعدانداخته شده در فتنه است، يعنى نمىشود كه در فتنه نيفتد دنيوى يا أخروى يا هر دو.
6846 كلّ عاقلمحزون.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 528
هر عاقلى اندوهگين است، يعنى از براى آخرت خود چنانچه در اوّلفصل مذكور شد، و ممكن است كه مراد بفقره سابق بقرينه مقابله با اين فقره اين باشدكه هر جاهلى واله و مدهوش است و غم و اندوهى ندارد.
6847 كلّ عافيةالى بلاء. هر عافيتى بسوى بلائيست.
6848 كلّ شقاءالى رخاء. هر بدبختى بسوى فراخى است، مراد از اين دو فقره مباركه اينست كهعافيتهاى دنيوى چندان چيزى نيست و به آنها زياده فرحناك نبايد شد هر عافيتى ازآنها نمىشود كه منتهى ببلائى نشود اگر همه مرگ و أهوال عقبات آن باشد و همچنينبدبختيهاى دنيا و تنگيهاى آنها سهل است نمىشود كه منتهى نشود بفراخى و وسعتى اگرهمه در آن نشأه باشد.
6849 كلّ معدودمنتقص. هر شمرده شده نقصان پذيرنده است، يعنى هر چه بشمار در آيد مانند زندگانى ونعمتهاى دنيا كه متناهى است و بشمار در تواند آمد آن نقصان پذيرست، يعنى چندانچيزى نيست كم شود تا فانى شود، آنچه بكار آيد زندگانى آن نشأه است كه جاويد و غيرمتناهيست و بشمار در نيايد و هرگز كمى را بآن راهى نباشد.
6850 كلّ سرورمتنغّص. هر شادمانى تيره شونده است يعنى هيچ شادمانى دنيا بى تيرگى و كدورتى نيستكه آميخته باشد بآن يا از عقب آن در آيد.
6851 كلّ جمعالى شتات.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 529
هر جمعيتى بسوى پراكندگيست، يعنى هر جمعيتى در دنيا منتهىمىشود بپراكندگى.
6852 كلّ متوقّعآت. هر چه انتظار بودن آن باشد آينده است، يعنى هر چه البته بيايد مانند مرگ ياقيامت، آن آينده است و عاقبت بيايد، پس از آن غافل نبايد بود و در فكر تهيه كهخواهد بايد بود.
6853 كلّ طالبمطلوب. هر طلب كننده طلب كرده شده است، يعنى مرگ در طلب اوست تا دريابد او را، پساز آن غافل نبايد بود.
6854 كلّ غالببالشّرّ مغلوب. هر غلبه كننده ببدى غلبه كرده شده است، يعنى در حقيقت او مغلوب استو آن مغلوب غالب، زيرا كه غلبه كه او بر مغلوب كرده ببدييست كه با او كرده در دنياو آن هر چه باشد بزودى بگذرد و باعث ثواب و اجر او شود در آخرت، و او بجزاى آن درآخرت بعذاب عظيم و عقاب اليم گرفتار شود و تلافيى از براى آن نباشد.
6855 كلّ منافقمريب. هر منافقى مريب است، «منافق» كسى را گويند كه باطن او با ظاهر او موافقنباشد و «مريب است» يعنى صاحب قلق و اضطراب است و آرام و اطمينانى نباشد او را ازانديشه و بيم آن كه مبادا باطن او ظاهر شود و نقاق او معلوم گردد، يا اين كه مردمرا بشكّ و بدگمانى مىاندازد و نمىشود كه با هر كه نفاق دارد ايشان در باره او شكزده و بدگمان نشوند از سلوكهاى او، يا از جانب حق تعالى تا از او حذر كنند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 530
6856 كلّ آتقريب. هر آينده نزديك است، يعنى هر چه بيايد هر چند دور باشد در حقيقت نزديك است،زيرا كه زمان متناهى هر چه باشد بزودى تمام شود و غرض تنبيه آدمى است باين كه ازمرگ و قيامت غافل نبايد شد بخيال دورى آن چه هر چند دور باشند نزديكند و بزودىبرسند.
6857 كلّ قريبدان. هر نزديكى نزديك است، ظاهر اينست كه مربوط بكلام سابق و تأكيد آن باشد و مراداين باشد كه هر نزديكى خواه نزديك عرفى و خواه دورى كه مذكور شد كه هر گاه بيقينبيايد آن هم در حقيقت نزديك است همه در واقع نزديكند و از هيچيك غافل نبايد بود.
6858 كلّ ارباحالدّنيا خسران. همه سودهاى دنيا زيان است، يعنى هر سودى كه همين دنيوى باشد و بهرهأخروى اصلا در آن نباشد.
6859 كلّ معروفاحسان. هر معروفى احسانيست، يعنى هر نعمتى كه كسى بكسى بدهد احسانى است ونيكوكاريى است خواه خرد باشد و خواه بزرگ و خواه كم باشد و خواه زياد، پس ترك آنباعتبار خردى يا كمى نبايد كرد، يا اين كه معروف بهر كس احسانى است خواه درويشباشد و خواه غنى و اختصاص بدرويش ندارد نهايت بنا بر اين بايد تخصيص داد باين كهاز اهل آن باشد باين كه كسى نباشد كه آن را در مصرفى حرام صرف كند يا كفران نعمتكند چنانكه در «فصل فا» در شرح فقره «فى كل معروف احسان» مذكور شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 531
6860 كلّ ماضفكأن لم يكن. هر گذشته پس گويا نبوده است، غرض اينست كه از براى زندگانى دنيا كهدر گذرست چندان سعى و اهتمام در كار نيست وقتى كه گذشت بمنزله اينست كه هرگز نبودهپس هر نحو كه گذشته باشد گو گذشته باشد سعى از براى آخرت بايد كه پاينده و جاويداست و هرگز نگذرد.
6861 كلّ آتفكان قد كان. هر آينده پس گويا بتحقيق بوده، يعنى هر گاه چيزى البته بيايد مانندمرگ يا قيامت هر چند دور باشد بزودى بيايد و بمنزله اينست كه آمده پس از آن غافلنبايد بود چنانكه در چند فقره ديگر مذكور شد.
6862 كلّ ذىرتبة سنية محسود. هر صاحب رتبه بلندى حسد برده شده است، يعنى نمىشود كه مردم حسدو رشك او را نداشته باشند پس بايد خود را از شرّ ايشان بدعا و غير آن حفظ نمايد.
6863 كلّ شيءيميل الى جنسه. يعنى هر چيزى ميل ميكند بجنس خود، از فوايد اين كلام معجز نظاماينست كه اگر كسى حاجتى داشته باشد تا تواند آنرا نزد كسى ببرد كه از جنس او باشدمثل دانا با دانا و نادان با نادان، نه كسى كه جنس او نباشد زيرا كه ميل جنس بجنسبيشتر باشد از غير جنس و بر اين قياس در مناكحات و مشاركات و مصاحبتها و غير آنها.
6864 كلّ شيءينفر من ضدّه. هر چيزى نفرت ميكند از ضدّ آن، يعنى از چيزى كه از جنس آن نباشد وتباين
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 532
داشته باشد با آن مثل دانا و نادان، بر قياس آنچه در فقره سابقمذكور شد.
6865 كلّ امرءيميل الى مثله. هر مردى يا آدمى ميل ميكند بسوى مثل آن، اين همان مضمون فقره سابقسابق است نهايت آن عامّ بود در هر چيز و اين در خصوص مرد يا آدمى وارد شده كهاغراض بآن تعلق گرفته.
6866 كلّ طيريأوى الى شكله. هر مرغى جا مىگيرد بسوى مثل و مانند خود، اين نيز مؤيّد و مؤكدفقرههاى سابق است.
6867 كلّ نعيمدون الجنّة محقور. هر نعمتى غير بهشت كوچك شمرده شده است، مراد غير بهشت است وآنچه در آن باشد از نعمتهاى جسمانى و روحانى كه عظيمتر از نعمتهاى جسمانى آنست.
6868 كلّ نعيمالدّنيا ثبور. هر نعمت دنيا هلاكت است، يعنى غالب اينست كه منشأ هلاكت مىشود ياهلاكت است، يعنى عاقبت فانى و زايل مىشود چنانكه در بعضى نسخهها «الى ثبور» واقعشده و ترجمه اينست كه بسوى هلاكت است، يعنى عاقبت و انجام آن هلاكت است و بنا براين نسخه نيز مراد معنى اوّل مىتواند بود.
6869 كلّ علم لايؤيّده عقل مضلّة. هر دانشى كه قوّت ندهد آن را عقلى گمراهيست، مراد به «قوّتندادن عقل آنرا» اينست كه عقلى نباشد كه بدارد بر عمل بآن و عمل بآن نشود،
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 533
يا اين كه مخالف حكم عقل باشد و بنا بر اين مراد به «علم» مطلقادراك است هر چند مطابق واقع نباشد نه خصوص ادراك مطابق واقع.
6870 كلّ عزّ لايؤيّده دين مذلّة. هر عزّتى كه قوى نگرداند آنرا ديندارى خواريست، «قوى نگرداند آنرا ديندارى» يعنى با ديندارى نباشد چه هر عزّتى كه با ديندارى باشد ديندارى آنراقوى گرداند.
6871 كلّ يوميسوق الى غده. هر روزى مىكشد بسوى فرداى آن، يعنى مىكشد آدمى را و مىبرد بسوىفرداى آن يعنى فردائى از آن نشأه كه فرداى آن بايد و جزاى آن تواند شد پس اگر آنروز خوب گذشته مىكشد بفرداى نيكى، و اگر بد گذشته مىكشد بفرداى زشتى، نعوذباللّه منه.
6872 كلّ انسانمؤاخذ بجناية لسانه و يده. هر آدمى گرفته مىشود بگناه زبان او و دست او، تخصيصاين دو عضو با آنكه او بگناه همه اعضا مؤاخذه مىشود باعتبار اينست كه آنهاعمدهترين أعضايند و زبان منشأ گناه بسيارى مىشود و اكثر گناهان كه باعضاى ديگرمىشود دست را در آن مدخلى باشد و از براى رعايت لفظ باعتبار موافقت لسان با انسانو يد با غد در فقره سابق.
6873 كلّ شيءفيه حيلة الّا القضاء. هر چيز در آن چاره است مگر قضا يعنى تقدير حق تعالى كه چارهنمىتوان كرد از براى دفع آن.
6874 كلّ الغنىفى القناعة و الرضا. همه توانگرى در قناعت است و رضا يعنى رضا بنصيب و بهره خود ازدنيا و طلب زيادتى نكردن.
![]() | ![]() | ![]() |