![]() | ![]() | ![]() |
6267 عجبت لمنينكر عيوب النّاس و نفسه اكثر شيء معابا و لا يبصرها. تعجب دارم از كسى كه بدميداند عيبهاى مردم را و نفس او بيشتر چيزيست بحسب عيب و نمىبيند آنرا، يعنى عيبنفس او بيش از همه چيزيست و بفكر آن و اصلاح آن نمىافتد چنانكه گويا نمىبيندآنرا.
6268 عجبت لمنيتصدّى لا صلاح النّاس و نفسه اشدّ شيء فسادا، فلا يصلحها و يتعاطى اصلاح غيره.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 341
تعجب دارم از كسى كه متعرّض مىشود مر اصلاح مردم را و نفس اوسختتر چيزيست از روى فساد، پس اصلاح نمىكند آنرا و فرا مىگيرد اصلاح غير خودرا.
تعجب از جمعيست كه ديگران را امر بمعروف و نهى از منكر ميكنندو مىخواهند كه اصلاح حال ايشان بكنند و فساد نفس ايشان بيشتر از هر چيزيست واصلاح نمىكنند و امر و نهى او نمىكنند.
6269 عجبت لمنيظلم نفسه كيف ينصف غيره. تعجب دارم از كسى كه ستم كند نفس خود را چگونه عدل كندبا غير خود.
ممكن است كه مراد باين نيز مثل فقره سابق تعجب از جمعى باشد كهعدل ميكنند با ديگران يعنى ايشان را امر بمعروف و نهى از منكر ميكنند و ستم ميكنندنفس خود را بارتكاب گناهان. و ممكن است كه مراد اين باشد كه نمىشود كه كسى ستمكند نفس خود را و عدل كند با ديگران چنانكه بايد، بلكه هر كه ستم كند نفس خود رانمىشود كه در حكم ميانه ديگران نيز حيف و ميلى از او واقع نشود، و بنا بر اينممكن است كه غرض اشاره باشد بوجوب عصمت امام و اين كه پيشوائى كه حق تعالى او رااز براى عدل ميانه مردم قرار داده باشد بايد كه بهيچ وجه مرتكب گناهى نشود و اگرنه عدل ميانه مردم چنانكه بايد از او متمشى نشود.
6270 عجبت لمنيجهل نفسه كيف يعرف ربّه. عجب دارم از كسى كه نداند نفس خود را چگونه مىشناسدپروردگار خود را.
مراد به «نشناختن نفس خود» اينست كه نشناسد قدر و مرتبه او راو اين كه او خلق شده از براى اكتساب مراتب عاليه أخروى نه اشتغال بدنياى خسيسفانى. و مراد به «ندانستن اين» أعمّ از ندانستن آنست يا عمل نكردن بعلم خود كه آننيز بمنزله ندانستن آنست، و مراد اينست كه: كسى كه اين قدر نداند چگونه پروردگارخود را چنانكه بايد تواند شناخت پس هر كه با وجود اين دعوى شناخت پروردگار كند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 342
دروغ مىگويد، و ممكن است كه مراد بيان امتناع شناخت كنهپروردگار باشد و اين كه آدمى كنه نفس خود را نمىشناسد پس چگونه كنه پروردگار خودرا تواند شناخت
6271 عجبت لمنعرف دواء دائه فلا يطلبه، و ان وجده لم يتداو به. عجب دارم از كسى كه بداند دواىدرد خود را پس نجويد آنرا، و اگر يافته باشد آنرا مداوا نكرده باشد بآن. غرض اينستكه چنانكه در دردهاى صورى عجب است كه كسى دواى آنرا داند و تحصيل آن نكند، يا اينكه داشته باشد و مداوا نكند بآن، بايد كه در دردهاى معنوى نيز چنين باشد، پس كسىكه بدرد گناهى گرفتار شده باشد و داند كه توبه و استغفار دواى آنست عجب است كهكسب آن نكند و مداواى درد خود بآن نكند، يا اين كه هر گاه داند كه دواى ضلالت وجهالت اطاعت امام بر حقّ است عجب است كه طلب نكند آنرا و اين كه آن در هر زمانىكيست و بعد از اين كه دانست اين را اطاعت و فرمانبردارى او نكند و علاج درد خودبآن نكند.
6272 عجبت لمنلا يملك اجله كيف يطيل املّه. عجب دارم از كسى كه مالك نيست اجل خود را، چگونهدراز مىگرداند اميد خود را. يعنى هر گاه آدمى مالك مرگ خود نباشد و آن بدست اونباشد و هر لحظه احتمال رسيدن آن باشد با وجود اين اميدهاى دراز از براى خود قراردادن و سعى از براى آنها كردن عجب است.
6273 عجبت لمنيعلم انّ للاعمال جزاء كيف لا يحسن عمله. عجب دارم از كسى كه ميداند كه از براىعملها جزائى هست چگونه نيكو
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 343
نمىگرداند عمل خود را، يعنى هر گاه كسى داند كه از براى عملهاجزائى باشد اگر خوب باشد جزاى خوب، و اگر بد باشد جزاى بد، عجب است كه كسى عملهاىخود را خوب نكند تا اين كه جزاى خوب يا بد، و بد كند و از جزاى بد آن انديشه نكند.
6274 عجبت لمنيعجز عن دفع ما عراه كيف يقع له الا من ممّا يخشاه. عجب دارم از كسى كه عاجزست ازدفع آنچه عارض شود او را، چگونه واقع مىشود از براى او ايمنى از آنچه مىترسد ازآن يعنى هر گاه آدمى ميداند كه عاجزست از دفع آنچه وارد شود بر او در آخرت و چارهآن نمىتواند كرد و مىترسد از عذاب و عقاب، عجب است كه ايمن گردد از آن و كارىچند كند كه مستحقّ آن گردد و ايمن باشد از آن و باك نداشته باشد از آن. و در بعضىنسخهها «ممّن» بجاى «ممّا» ست و بنا بر اين ترجمه اينست كه: چگونه واقع مىشود ازاو ايمنى از كسى كه مىترسد از او، يعنى چگونه ايمن مىگردد از حق تعالى كهمىترسد از او و عصيان او ميكند و باك ندارد از آن.
6275 عجبت لمنعرف انّه منتقل عن دنياه كيف لا يحسن التّزوّد لاخراه. عجب دارم از كسى كه داند كهانتقال ميكند از دنياى خود، چگونه نيكو نمىگرداند توشه برداشتن از براى آخرت خودرا.
6276 عجبت لمنيشترى العبيد بماله فيعتقهم كيف لا يشترى الاحرار باحسانه فيسترقّهم. عجب دارم ازكسى كه مىخرد بندگان را بمال خود پس آزاد ميكند آنها را چگونه نمىخرد آزادگان راباحسان خود پس بنده گرداند ايشان را.
6277 عجبت لمنيرغب فى التّكثّر من الاصحاب كيف لا يصحب
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 344
العلماء الالبّاء الاتقياء الّذين يغنم فضائلهم و تهديه علومهمو تزيّنه صحبتهم. عجب دارم از كسى كه رغبت ميكند در بسيارى مصاحبان چگونه مصاحبنمىشود با علماى خردمندان پرهيزگاران كه غنيمت برد فضايل ايشان را، و راه نمايداو را علمهاى ايشان، و زينت دهد او را صحبت ايشان. مراد به «غنيمت بردن فضايلايشان» اينست كه فضايلى كه ايشان دارند او نيز بسبب صحبت با ايشان كسب كند آنهارا، و اين غنيمتى باشد از براى او يعنى نفعى عظيم.
6278 عجبت لرجليأتيه اخوه المسلم فى حاجة فيمتنع عن قضائها و لا يرى نفسه للخير اهلا فهب انّه لاثواب يرجى و لا عقاب يتّقى أ فتزهدون فى مكارم الاخلاق. عجب دارم از مردى كهمىآيد نزد او برادر مسلمان او در حاجتى، پس باز مىايستد او از برآوردن آن ونمىبيند خود را از براى كار خير اهل و سزاوار، پس گمان كن كه نيست ثوابى كه اميدداشته شود و نه عقابى كه پرهيز كرده شود آيا پس بىرغبتيد در خصلتهاى نيكو، يعنىتعجب است از مردى كه برادر مسلمان او مىآيد نزد او از براى حاجتى كه داشته باشدپس او باز مىايستد از برآوردن آن با آن همه ثواب كه بر قضاى حاجت برادر مسلمانوارد شده و عقاب كه وارد شده از براى كسى كه امتناع كند از آن با وجود قدرت بر آن،و بر تقديرى كه كسى گمان كند كه ثواب و عقابى نيست و منكر آنها باشد، در خوبى بعضىخصلتها و بدى بعضى از آنها شكى نيست، و شكى نيست نيز در اين كه ملكه برآوردن حاجتبرادران از اخلاق حميده نيكوست، پس كسى كه امتناع كند از آن با وجود قدرت بر آن برتقديرى
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 345
كه گمان كند كه ثواب و عقابى نيست باز امتناع او عجيب است زيراكه آن بىرغبتى است در خصلتهاى نيكو و آن از عاقل عجيب است.
و پوشيده نيست كه بودن بعضى أخلاق نيكو و بعضى بد بر تقديرى كهكسى نعوذ باللّه گمان آن كند كه ثواب و عقابى نيست بمعنى بودن بعضى از آنهاست ازصفات كمال و بعضى از آنها از صفات نقص، و هيچ كس را در اين معنى شكى نيست و كسىانكار آن نكرده حتى اين كه فرقه مخذوله ضالّه اشاعره كه منكر حسن و قبح عقلىشدهاند بحسن و قبح صفات باين معنى قائلند، و ممكن است كه بمعنى استحقاق مدح و ثناو ذمّ و نكوهش باشد و بناى آن بر حسن و قبح عقلى باشد چنانكه مذهب حقّ است و انكارآن مخالف بديهه عقل است و بنا بر اين مراد اين باشد كه در خوبى بعضى اشياء و بدىبعضى بمعنى اين كه مستحقّ مدح و ثناست يا ذمّ و نكوهش، شكى نيست هر چند ثواب وعقاب اخروى نباشد، و اينست كه جمعى كه منكر شرايع و اديان باشند بحسن و قبح باينمعنى قائل شدهاند و صدق و عدل و احسان را مثلا خوب مىدانند، و كذب و ظلم و عدوانرا بد مىشمارند، و شكى نيست نيز در اين كه بعضى أخلاق و خويها و خصلتها خوب باشدباين معنى و بعضى بد، و اين كه ملكه بر آوردن حاجتهاى برادران از جمله خويها وخصلتهاى خوب است.
6279 عجبت لمنعلم انّ اللّه قد ضمن الارزاق و قدرّها، و انّ سعيه لا يزيده فيما قدّر له منها وهو حريص دائب فى طلب الرّزق. عجب دارم از كسى كه دانسته باشد اين را كه خدا بتحقيقضامن شده روزيها را، و تقدير كرده آنها را، و اين را كه سعى او زياد نمىكند او رادر آنچه تقدير شده از براى او از آنها، و حال آنكه او حريص تعب كشنده باشد در طلبروزى.
قبل ازين در شرح أمثال اين فقره مباركه مكرّر مذكور شد كه مراداين
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 346
نيست كه سعى در طلب روزى مطلقا عبث و بيحاصل است بلكه مرادبقرينه اخبار و آثار ديگر اينست كه قدرى از روزى را حق تعالى ضامن شده و آن البتهباين كس مىرسد و اكتفاء بآن هر چند با تعب و زحمت باشد مىتوان نمود و قدرى ازآنرا تقدير كرده كه زياده بر آن البته نباشد، هر چند سعى كنند زياده بر آن نتواندشد، با وجود اين سعى زياد و تعب كشيدن از براى آن چنانكه بعضى ميكنند معقول نيست ومحلّ تعجب است.
6280 عجبتللشّقىّ البخيل يتعجّل الفقر الّذى منه هرب، و يفوته الغنى الّذى ايّاه طلب، فيعيشفى الدّنيا عيش الفقراء، و يحاسب فى الآخرة حساب الاغنياء. عجب دارم از بدبخت بخيلپيش مىاندازد درويشى را كه از آن گريخته، و فوت مىشود او را توانگرى كه آن راطلب كرده، پس زندگانى ميكند در دنيا زندگانى درويشان، و حساب كرده مىشود در آخرتحساب توانگران.
مراد اينست كه تعجب است از بخيل بدبخت كه بخل او از ترس درويشىاست و خوف از اين كه مبادا يك وقتى درويش و بىچيز شود و از براى اينست كهمىخواهد كه هميشه توانگر باشد و با وجود اين پيش مىاندازد از براى خود درويشى رايعنى هنوز درويش نشده خود را درويش ميكند، باعتبار اين كه بوضع درويشان و طورايشان سلوك ميكند و خود را درويش و بىچيز مىنمايد، و «فوت مىشود او را توانگرىكه آنرا طلب كرده و خواهان آنست» بهمان اعتبار كه مذكور شد «پس زندگانى ميكند دردنيا زندگانى درويشان، و حساب كرده مىشود در آخرت حساب توانگران» پس سود توانگرىرا نمىبرد و ضرر و زيان آن را مىكشد.
6281 عجبت لمنيقال: إنّ فيه الشّرّ الّذى يعلم انّه فيه كيف يسخط. عجب دارم از كسى كه گفتهمىشود آنكه در اوست بديى كه ميداند آن در اوست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 347
چگونه خشمناك مىشود. غرض تعجب است از كسى كه بديى داشته باشدو خود داند كه آن در اوست و اگر كسى بگويد كه آن دروست خشمناك شود و نفهمد اينمعنى را كه هر گاه بودن آن در او بد باشد بايد كه آن را چاره كرد و از خود زايلكرد و خشمناك شدن بر كسى كه راستى گفته باشد وجهى ندارد بلكه آن هم بديى ديگرست.
6282 عجبت لمنيوصف بالخير الّذى يعلم انّه ليس فيه كيف يرضى. عجب دارم از كسى كه وصف كردهمىشود بنيكوييى كه او ميداند كه آن نيست در او، چگونه خشنود مىشود وجه تعجباينست كه هر گاه آن خير در او نباشد و او را وصف كنند بآن بايد كه خجل و منفعلگردد نه اين كه خشنود شود بآن چنانكه شيوه اكثر مردم دنياست.
6283 عجبت لمنيتكلّم بما لا ينفعه فى دنياه و لا يكتب له اجره فى اخراه. تعجب دارم از كسى كهسخن گويد به آن چه سود ندهد او را در دنياى او، و نوشته نشود از براى او مزد آن درآخرت او. مراد تعجب است از كسى كه سخن گويد به آن چه نه نفع دنيوى در آن باشد و نهاجر اخروى مانند اكثر سخنان اكثر مردم در مجالس و محافل.
6284 عجبت لمنيتكلّم فيما ان حكى عنه ضرّه، و ان لم يحك عنه لم ينفعه. عجب دارم از كسى كه سخنگويد در آنچه اگر حكايت كرده شود آن از او ضرر كند او را، و اگر حكايت كرده نشودسودى ندهد او را. مراد اينست كه عاقل سخنى كه گويد بايد كه چيزى باشد كه اگر نقلكنند از او ضررى نكند باو، و اگر بالفرض ضرر كند بر آن تقدير چيزى باشد كه اگر نقلنكنند سودى دهد او را، تا اين كه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 348
بجهت آن سود آنرا گويد، پس سخن گفتنى كه هيچ يك از آنها در آننباشد كمال بىعقلى است و محلّ تعجب است.
6285 عجبت لمنيرجو فضل من فوقه كيف يحرم من دونه. عجب دارم از كسى كه اميد داشته باشد احسانكسى را كه بالاتر از اوست چگونه محروم مىسازد كسى را كه پستتر ازوست غرض اين استكه كسى كه احسان نكند بكسى كه پستتر ازو باشد احسان نكند باو نيز كسى كه بالاترازو باشد، پس كسى كه اميد احسان از بالاتر از خود داشته باشد و با وجود آن اميداحسان نكند بپستتر از خود محلّ تعجب است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 349
حرف عين بلفظ مطلق
از آنچه وارد شده از سخنان حكمت آميز حضرت أمير المؤمنين علىّبن أبى طالب عليه السّلام در حرف عين بلفظ مطلق يعنى بألفاظ مختلف نه بلفظ واحدمانند فصلهاى سابق كه همه فقرات آنها مصدّر بيك لفظ بود. فرموده آن حضرت عليهالسّلام:
6286 عودك الىالحقّ خير من تماديك فى الباطل. بر گشتن تو بسوى حقّ بهتر است از كشيدن تو درباطل. مراد اينست كه هر گاه كسى بر باطل باشد و ظاهر شود از براى او بطلان آن،برگشتن او بسوى حقّ و اعتراف بآن هر چند در آن خجالت و انفعالى باشد باعتبار اينكه اعترافى باشد از او ببطلان سابق يا اين كه عدم ثبات راى و انديشه او بر مردمظاهر گردد، بهترست از تصلب بر آن باطل و كشيدن در آن با وجود علم ببطلان آن هر چنددر آن خجالت و انفعال نباشد.
6287 عودك الىالحقّ و ان تعبت خير من راحتك مع لزوم الباطل. برگشتن تو بسوى حقّ و هر چند تعبكشى بهترست از آسايش تو با لازم بودن باطل و جدا نشدن از آن. اين نيز مضمون فقرهسابق است و بمنزله تأكيد آنست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 350
اگر هر دو را با هم فرموده باشند .
6288 علمالمنافق فى لسانه. علم منافق در زبان اوست، مراد به «منافق» كسيست كه باطن او باظاهر موافق نباشد در ايمان. و مراد اينست كه بزبان چيزى چند گويد كه علم و دانش اواز آن ظاهر شود امّا عمل به آنها نكند و از عمل او علمى ظاهر نشود بخلاف مؤمن كهاز عمل او علم او ظاهر شود هر چند بزبان نگويد چنانكه فرموده:
6289 علم المؤمنفى عمله. علم مؤمن در عمل اوست.
6290 علم بلاعمل كشجر بلاثمر. علمى بىعمل مانند درختى است بىميوه.
6291 علم بلاعمل كقوس بلا وتر. علمى بىعمل مانند كمانى است بىزه.
6292 علم لاينفع كدواء لا ينجع. علمى كه نفع ندهد مانند دوائيست كه اثر نكند، مراد به «علمىكه نفع ندهد» علميست كه عمل بآن نشود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 351
6293 عزّ القنوعخير من ذلّ الخضوع. عزّت قنوع بهترست از خوارى خضوع، «قنوع» بمعنى راضى شدن بنصيبو بهره خودست از دنيا و «خضوع» بمعنى فروتنى كردن است و مراد اينست كه عزّتى كه باقنوع است هر چند با تعب و زحمت باشد بهترست از خواريى كه با خضوع و فروتنى كردنبمردم باشد هر چند سبب توسعه و فراخى گردد.
6294 علم لايصلحك ضلال، و مال لا ينفعك وبال. علمى كه بصلاح نياورد ترا گمراهى است، و مالى كهسود ندهد ترا و بالى است، مراد به «علمى كه بصلاح نياورد» علمى است كه عمل بآننشود، و «بودن آن گمراهى» باعتبار اينست كه سبب زيادتى و زر و وبال گردد زيرا كهگناه عصيان عالم زياده است از گناه عصيان جاهل، بلكه جاهل در بسيارى از امور معذورباشد كه عالم در آنها معذور نباشد چنانكه مكرّر مذكور شد، و مراد به «مالى كه سودندهد» اينست كه نگاهداشته شود و در مصارف مشروعه كه سودى دهد در آخرت يا دنيا صرفنشود، و «بودن آن و بال» ظاهرست چه نفعى از آن نبرد و در دنيا تعب و زحمت حفظ وحراست آن بايد كشيد و در آخرت حساب آن بايد داد.
6295 عداوةالعاقل خير من صداقة الجاهل. دشمنى عاقل بهترست از دوستى جاهل يعنى كم عقل بقرينهمقابله با عاقل، و اين مضمون مشهورست.
6296 علم بلاعمل حجّة للّه على العبد. علمى بى عمل حجتى است مر خدا را بر بنده، يعنى بآن حجتمىگيرد خدا بر بنده كه صاحب آن باشد و برهان مىسازد آن را بر استحقاق او عقاب وعذاب را با وجود آن، و ديگر عذرى باقى نمىماند از براى او، بخلاف كسى كه عالمنباشد چه اگر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 352
او عصيانى كند جهل او عذرى مىتواند شد از براى او.
6297 عالم معاندخير من جاهل مساعد. عالمى دشمن بهترست از جاهلى يارى كننده، اين همان مضمون فقرهسابق سابق است و مراد به «عالم» عاقل است و به «جاهل» كم عقل، و هر يك بر ظاهر نيزمحمول مىتواند شد.
6298 عبدالشّهوة اذلّ من عبد الرّقّ. بنده خواهش خوارترست از بنده بندگى يعنى بنده مملوك،چه آن بندگى باعث خوارى در آخرت مىشود بخلاف اين بندگى و در دنيا نيز گاه هست كهخواريى كه بسبب آن حاصل مىشود زياده است از خوارى اين.
6299 عبدالمطامع مسترقّ لا يجد ابدا العتق. بنده طمعها بنده گردانيده شده است كه نمىيابدهرگز آزادى را.
6300 عبدالشّهوة اسير لا ينفكّ اسره. بنده خواهش گرفتاريست كه جدا نمىشود گرفتارى او،يعنى هرگز از آن خلاصى نيابد.
6301 عارالفضيحة يكدّر حلاوة اللّذّة. عيب رسوائى تيره مىسازد شيرينى لذّت را، يعنى حرامىكه لذّت داشته باشد اگر چه لذّت آن شيرينى دارد امّا عار و عيب رسوائى آن شيرينىآنرا مكدّر و تيره مىسازد و آميخته بتلخى مىگرداند پس گذشتن از سر چنين شيرينىسهل باشد.
6302 علّةالمعاداة قلّة المبالاة.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 353
علت دشمنى كمى باك داشتن است يعنى كمى باك داشتن از مردم وبىپروائى در رعايت حرمت ايشان سبب دشمنى ايشان مىگردد.
6303 عبد الحرصمخلّد الشّقاء. بنده حرص دايم بدبختى است، يعنى بدبختى او دائمى است. و مرادبدبختى دنيويست زيرا كه در دنيا هميشه در تعب و رنج است و هرگز راحتى ندارد و امّابدبختى أخروى او پس بقدر و زر و باليست كه بسبب آن كسب كرده باشد.
6304 عبدالدّنيا مؤبّد الفتنة و البلاء. بنده دنيا پاينده فتنه و بلاست يعنى فتنه و بلاىاو در دنيا پاينده و دائميست چنانكه در فقره سابق مذكور شد.
6305 علّمواصبيانكم الصّلوة، و خذوهم بها اذا بلغوا الحلم. بياموزيد كودكان خود را نماز، ومؤاخذه كنيد ايشان را بسبب آن هر گاه برسند باحتلام، مراد به «احتلام» در اينجابيرون آمدن منى است از قبل خواه در بيدارى و خواه در خواب و چون اين يكى از علاماتمعروفه بلوغ است كه بسبب وجوب عبادات مىشود آن را مناط مؤاخذه فرمودهاند و مرادمؤاخذه ايشان است بسبب آن بعد از بلوغ، خواه باين علامت معلوم شود و خواه بعلامتديگر مثل سنّ كه پسر با كمال پانزده سال هلالى بالغ است و دختر با كمال نه سالهلالى بنا بر مذهب مشهور ميانه علما، و بعضى در دختر إكمال ده سال اعتباركردهاند، و مراد به «مؤاخذه ايشان بسبب آن» اينست كه ايشان را تعزير و آزار كننداگر نكنند آنرا بخشونت و درشتى و كتك و بالاتر از آن بتفصيلى كه در كتب فقهيه بيانشده.
پوشيده نيست كه پيش از بلوغ نيز گفتهاند كه ايشان را بايدعادت فرمود بكردن نماز هر گاه شش ساله شوند و بعضى هفت ساله گفتهاند، و هر دو درحديث
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 354
وارد شده و گفتهاند كه: مىزنند ايشان را هر گاه ترك كنندآنرا در نه سالگى يا در ده سالگى بنا بر اختلاف احاديث. و ممكن است كه اينهابعنوان استحباب باشد، و ممكن است كه بر سبيل وجوب باشد نهايت تأكيد در مؤاخذه بعداز بلوغ بيشتر باشد و بآن اعتبار آن تخصيص يافته باشد بذكر درين فقره مباركه.
6306 عادةالنّبلاء السّخاء و الكظم و العفو و الحلم. عادت نبيلان يعنى مردم نجيب يا تندفطنت سخاوت است و فرو خوردن خشم و در گذشتن از گناه مردم و بردبارى.
6307 عمى البصرخير من كثير من النظر. كورى ديده بهترست از بسيارى از نگريستن يعنى نگريستنهاىنامشروع.
6308 عزيمةالخير تطفئ نار الشّرّ. قصد كار خير فرو مىنشاند آتش شرّ را، يعنى گاه هست كه آتششرّى كه متوجّه كسى باشد از بلائى يا مصيبتى فرو مىنشيند و دفع مىشود بمجرّد قصدكار خيرى كه او بكند يا اين كه آتش شرّ گناهى كه كرده باشد فرو مىنشيند بمجرّدقصد كار خيرى كه بكند و اين كفاره آن مىشود.
6309 عظم الجسدو طوله لا ينفع اذا كان القلب خاويا. بزرگى بدن و درازى آن سود نمىدهد هر گاهبوده باشد دل خالى. مراد اينست كه عمده در آدمى اينست كه با عقل و شعور باشد و هرگاه دل آن خالى باشد از آن هر چند بحسب جثه بزرگ باشد كارى ازو نمىآيد.
6310 عبادمخلوقون اقتدارا، و مر بوبون اقتسارا، و مقبوضون احتضارا. بندگانيند آفريده شده ازروى قدرت، و تربيت كرده شده از روى قهر، و گرفته شده از براى حاضر شدن. ظاهر اينستكه مراد وصف مطلق بندگان خدا باشد باين كه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 355
بندگانىاند كه حق تعالى ايشان را خلق ميكند از روى قدرت وتوانائى خود، و تربيت ميكند از روى قهر و غلبه يعنى هر يك را بحدّ كمال خودمىرساند از روى قهر و غلبه خود بى مدخليت قدرت و اختيار او بلكه هر چند او نخواهدآنرا و آن مكروه او باشد و مىگيرد ايشان را و قبض روح ايشان مىنمايد از براى اينكه حاضر شوند در آن نشأه و بجزاى أعمال خود برسند نه اين كه معدوم شوند و ديگربازگشتى نباشد چنانكه گمان منكران حشرست.
و ممكن است كه مراد وصف ملائكه باشد يا ائمه صلوات اللّه عليهمو غرض ردّ بر جمعى باشد كه گمان ألوهيت ايشان كردهاند باين كه چنين نيست بلكهايشان بندگانيند آفريده شده بقدرت و اختيار حق تعالى، و تربيت كرده شده از روى قهرو غلبه بهمان معنى كه مذكور شد، يا باين معنى كه تربيت كرده شدهاند بر وجهى كهمعصوم باشند از گناه و باز داشته شده باشند از آن بعنوانى كه گويا مجبور و مقهورندبر نكردن آن، و «گرفته شدهاند از براى احتضار» يا بعنوان احتضار يعنى موت يا جانكندن و كسى كه آفريده شود و تربيت كرده شود و بميرد چگونه إله مىتواند بود و ممكناست كه وصف باحتضار بر تقديرى كه كلام در وصف ملائكه باشد اشاره باشد به جسمانيتايشان بنا بر اين كه ملائكه همه جسمانى باشند، يا اين كه كلام در وصف طايفه ازايشان باشد كه جسمانى باشند و اللّه تعالى يعلم.
6311 عرّجوا عنطريق المنافرة، و ضعوا تيجان المفاخرة. ميل كنيد از راه منافرت، و بگذاريد تاجهاىمفاخرت را. «منافره» بمعنى پراكندگى و دورى كردنست و مراد تحريص مؤمنانست برموافقت و التيام با يكديگر، و عدول از جدائى و دورى كردن از يكديگر. و مراد به«گذاشتن تاجهاى مفاخرت» اينست كه بفضايل و مزايائى كه داشته باشيد مفاخرت مىكنيد،چون كسى كه مفاخرت ميكند آنرا زينت خود ميداند و بمنزله تاجى ميداند كه بر سرگذاشته باشد، پس «گذاشتن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 356
تاج مفاخرت، يعنى برداشتن آن از سر» كنايه است از ترك آن.
6312 عاشر اهلالفضل تسعد و تنبل . آميزش كن با اهل فضل تا نيكبخت گردى و نبيل يعنى نجيب يا تندفطنت.
6313 عمارةالقلوب فى معاشرة ذوي العقول. آبادى دلها در آميزش با صاحبان عقلهاست.
6314 عين المحبّعميّة عن معايب المحبوب، و اذنه صمّاء عن قبح مساويه . ديده دوست كورست از عيبهاىدوست، و گوش او كرست از زشتى بديهاى او، يعنى دوستى چنان چشم و گوش دوست رامىگيرد كه عيبهاى دوست خود را نمىبيند و گويا چشم او كورست از ديدن آنها، و زشتىبديهاى او را هر گاه بگويند نمىشنود چنانكه گويا گوش او كرست از شنيدن آنها، پسهر گاه كسى خواهد كه بر عيبها و بديهاى خود خوب آگاه شود از كسى استفسار كند كهدوست او نباشد، و همچنين اگر خواهد كه بر خوبى و بدى كسى مطلع شود استفسار أحوالاو از غير دوست او كند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 357
6315 عرف اللّهسبحانه بفسخ العزائم و حلّ العقود و كشف الضّرّ و البليّة عمّن اخلص له النّيّة.شناخته شده است خداى سبحانه بفسخ عزيمتها و واشدن گرهها، و گشودن سختى و بلا ازكسى كه خالص گرداند از براى او نيت را، يعنى از جمله دلايل از براى شناخت خداىسبحانه فسخ عزيمتهاست، چه بسيارست كه كسى عزيمتى دارد يعنى عزم جزم بر كردن كارىيا نكردن آن دارد ناگاه فسخ آن عزيمت ميكند بىحدوث سببى كه مقتضى آن فسخ باشد يازوال امرى از جمله اسباب آن عزيمت، و ظاهرست كه اين را از سببى ناچارست پس سبب آنبايد مجرّدى باشد عالم بما فى لضمائر قادر بر آنچه خواهد و آن خداى سبحانه است، وهمچنين از جمله دلايل آن اينست كه بسيار مشاهده مىشود كه كار بر كسى بسته مىشودو در گره مىافتد يا در سختى و بلائى مىافتد و همين كه متوسّل مىشود بدرگاه او وخالص ميكند از براى او نيت را و قطع اميد خود از ديگران ميكند و از روى اخلاص طلبگشايش يا رفع آن سختى و بلا از او مىنمايد چنان مىشود، پس بتكرّر مشاهده امثالاينها ظاهر و روشن مىگردد وجود او و علم او بهر چيز و هر حال، و قدرت او بر هر چهخواهد.
6316 عداوةالاقارب امرّ من لسع العقارب. دشمنى اقارب يعنى خويشان تلخترست از گزيدن عقارب،يعنى عقربها، مراد اينست كه گاه هست كه اقارب چنان شديد العداوة باشند كه گزندهتراز عقارب
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 358
باشند، يا اين كه چون دشمنى از ايشان خلاف متوقّع است هر گاهدشمنى كنند آن بدتر از گريدن عقرب نمايد، و اوّل ظاهرترست.
6317 عاودواالكرّ، و استحيوا من الفرّ، فانّه عار فى الاعقاب و نار يوم الحساب. عادت كنيدحمله كردن را، و شرم كنيد از گريختن، پس بدرستى كه آن عيبى است در أعقاب، و آتشىاست در روز حساب. مراد تحريص بر حمله كردن در جهادست و منع از گريختن در آن، و«عيبى است در اعقاب» يعنى عيبى است كه بأولاد و أحفاد نيز سرايت ميكند و ايشان نيزبآن سرزنش كرده ميشوند.
و فرموده است آن حضرت عليه السّلام در باره كسى كه مذمّتمىفرموده او را:
6318 عاش ركّابعشوات، جاهل ركّاب جهالات، عاد على نفسه، مزّيّن لها سلوك المحالات و باطلالتّرّهات. كورى است بسيار سوار شونده تاريكيها، نادانى است بسيار سوار شوندهنادانيها، ستم كننده است بر نفس خود، زينت دهنده است از براى آن سلوك محالات وباطل ترّهات را. مراد به «كور بودن او» بودن او بر ضلالت و گمراهى است كه كورى معنويست،و مراد به «تاريكيها» تاريكيهاى جهالات و ضلالات است، و «بسيار سوار شونده آنهاست»يعنى در اكثر بر آنها قرار گرفته مانند كسى كه بر اسبى سوار باشد، و «نادانى استبسيار سوار شونده نادانيها» بمنزله تأكيد سابق است، و «محالات» بضمّ ميم جمع«محال» است بمعنى چيزى كه از حالى بحالى گشته باشد و از صورتى
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 359
بصورت ديگر تغيير يافته و مراد اينست كه زينت دهنده است ازبراى نفس خود سلوك شبههها را كه در نظر نادانان از صورت باطل خود گشتهاند وبصورت حق در آمدهاند و مراد به «سلوك آنها» پيمودن آنها و رفتن براه آنهاست، و«ترّهات» بضمّ تا و تشديد راء و فتح آن سخنان باطل بىطايل را گويند و در اصلبمعنى بيابانهاى خشك بىآب و علف است و استعمال آنها در آن سخنان باعتبار تشبيهآنها بآن بيابانهاست و اضافه «باطل» به «ترّهات» از براى تأكيد است يا مراد اينستكه: زينت مىدهد از براى آن سلوك باطلترين سخنان باطل بىطايل را.
6319 علّة الكذبشرّ علّة، و زلّة المتوقّى اشدّ زلّة. بيمارى دروغگوئى بدترين بيماريى است، و لغزشمتوقّى سختترين لغزشى است، يعنى دروغگوئى بيماريى است نفسانى بدترين بيماريها،زيرا كه در دنيا باعث خوارى و رسوائى گردد و در آخرت سبب عذاب اليم و عقاب وخيم، وچه بيمارى بآن مىرسد و ظاهر اينست كه مراد به «متوقّى» كسى باشد كه اظهارنگاهدارى خود از گناهان ميكند و خود را متقى مىنمايد. و «بودن لغزش او يعنى گناهاو سخت ترين لغزشى» باعتبار اينست كه فضيحت و رسوائى آن زيادترست از گناهى كه كسىكند كه خود را چنين ننموده باشد. و ممكن است كه جمع ميانه اين دو كلام باعتبار اينباشد كه اظهار تقوى با ظاهر شدن خلاف آن دروغگوئى است قولى يا فعلى كه خلاف آنظاهر شود و باعث خوارى و رسوائى گردد پس از قبيل ذكر خاصّ بعد از عامّ باشد. وممكن است كه مراد بمتوقّى كسى باشد كه مبالغت زياد و اهتمام تمام در حفظ ونگاهدارى خود كند و مراد اين باشد كه چنين كسى گاه هست كه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 360
لغزشى ميكند سختترين لغزشى، و غرض اين باشد كه مبالغه زياد درآن خوب نيست بلكه بايد كه ميانه روى كرد در آن و توكل بر حفظ و حراست حق تعالى كردو بنا بر اين كلامى است عليحده، و مربوط بسابق نيست و اين فقره مباركه در فصل زاىنيز نقل شد و در آنجا چنين بود «زلّة المتوقّى أشدّ زلّة و علّة اللؤم اقبح علّة»و در آنجا ترجمه و شرح شد.
6320 عزّاللّئيم مذلّة، و ضلال العقل اشدّ ضلّة. عزّت لئيم خواريى است و گمراهى عقلسختترين گمراهى است. مراد به «لئيم» چنانكه مكرّر مذكور شد شخص دنى پست مرتبه استيا بخيل. و «بودن عزّت اوّل خوارى» باعتبار اينست كه پست مرتبه هر گاه عزيز گردد واقتدارى بهم رساند كارى چند كند كه سبب خوارى او گردد در دنيا و آخرت بخلاف اين كهعزيز نگردد كه بسبب عدم اقتدار چندان كارى نتواند كرد كه سبب آن گردد، و «بودنعزّت دوّم خوارى» باعتبار اينست كه بخيل هر گاه عزيز و روشناس گردد بخيلى او ظاهرگردد و بسبب آن خوار گردد، بخلاف اين كه عزيز و روشناس نباشد كه بخيلى او معلومنشود، و «بودن گمراهى عقل سختترين گمراهى» باعتبار اينست كه گمراهيى كه با عقل وخرد باشد يقين باعتبار كمال تقصير صاحب آنست در طلب- كردن راه حق و با وجود آنمعذور نباشد بخلاف گمراهى كسى كه كم عقل باشد كه او ممكن است كه چندان تقصيرىنداشته باشد و بآن اعتبار معذور باشد.
6321 عنوانالعقل مداراة النّاس. عنوان عقل و خرد مدارا كردن با مردم است «عنوان» چنانكهمكرّر مذكور شد بمعنى دليل يا سر سخن است.
6322 عنوانالنّبل الاحسان الى النّاس.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 361
عنوان نبل احسان كردن بمردم است، «نبل» بضمّ نون و سكون باء يكنقطه بمعنى نجابت است يا تندى فطنت.
6323 عضّوا علىالنّواجذ، فانّه انبا للسّيوف عن الهام. دندان بگيريد نواجذ را پس بدرستى كه اينكند كنندهترست مر شمشيرها را از سرها، اين از جمله كلاميست كه فرمودهاند بأصحابخود در بعضى از روزهاى جنگ صفين مشتمل بر بعضى از آداب جنگ، و «نواجذ» دندانهاىآخرين است بعد از دندانهاى آسيا و آن چهارتاست در هر طرفى دوتا. و بعضى گفتهاندكه: همه دندانها را «نواجذ» گويند و مراد اينست كه در وقتى كه شمشير حواله شماكنند دندانها را يا آن دندانها را كه مذكور شد بر روى يكديگر سخت بگذاريد كه اينباعث اين مىشود كه شمشير كه بر سر بيايد كندى كند و چندان نبرد. و ممكن است كهوجه آن اين باشد كه گفتهاند كه: هر گاه دندانها را چنين كند متصلب مىشود اعصاب وعضلات متصله بدماغ و زايل مىشود استرخاى آنها پس مقاومت آنها با شمشير بيشتر باشدو تأثير شمشير در آنها كمتر گردد.
6324 عقوبةالكرام احسن من عفو اللّئام. عقوبت كردن كريمان نيكوترست از عفو كردن لئيمان. مرادبه «كريمان» مردم بلند مرتبه است و به «لئيمان» مردم دنى پست مرتبه. و «بودن عقوبتآنها نيكوتر از عفو اينها» باعتبار اينست كه در عقوبت آنها چندان خفت و خوارىنباشد بخلاف عفو اينها، كه ممنون شدن از آنها كمال خفت و خوارى دارد.
6325 عقوبةالغضوب و الحقود و الحسود تبدأ بأنفسهم. عقوبت خشمناك و كينهور و حسود ابتدا كردهمىشود بنفسهاى ايشان. مراد مذمّت اين اخلاق است باين كه ضرر و آزار آنها اوّلبصاحب آنها مىرسد باعتبار
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 362
كدورت و غصه كه لازم آنها باشد پس ارتكاب آن باميد اين كه شايدبعد از آن ضررى بآن طرف رسانند كمال سفاهت است، و ممكن است كه مراد اين باشد كهاوّل صاحب آنها ابتدا ميكند بعقوبت خود بر آنها، باعتبار غم و غصه كه بخود راهمىدهد و رنج و ألمى كه از آن راه مىكشد تا بعد از آن ديگر حق تعالى او را عقوبتكند بر آنها.
6326 عثرةالاسترسال لا تستقال. لغزش استرسال طلب فتح كرده نمىشود، «استرسال» بمعنى أنس وآرام گرفتن بكسى است و اعتماد كردن بر او در آنچه نقل شود باو از أسرار. و مراداينست كه درين باب كمال احتياط بايد كرد كه اگر لغزشى بشود در آن و سرّى نقل شودبكسى كه اهل آن نباشد ديگر چاره آن نتوان كرد و طلب فسخ آن و در گذشتن از آن نتواننمود بخلاف لغزشهاى ديگر كه در اكثر آنها طلب در گذشتن از آن توان كرد.
6327 عمل الجاهلوبال، و علمه ضلال. عمل جاهل و بال است و علم او ضلال است، «جاهل» در اينجا بمعنىكم عقل است، و «وبال» بمعنى سخنى و گرانى است و عذاب و هر امر مكروه ناخوشى را«وبال» گويند، و «بودن عمل جاهل وبال» باعتبار اينست كه غالب اينست كه كم عقل آنچهكند زيان و ضررى در آن باشد بحسب آخرت يا دنيا، و «صلال» بمعنى گمراهى است، و «بودنعلم كم عقل گمراهى» باعتبار اينست كه كم عقل كم است كه خطا نكند و براه راست برود.
6328 عقوبةالعقلاء التّلويح . عقوبت عاقلان تلويح است.
6329 عقوبةالجهلاء التّصريح. عقوبت جاهلان تصريح است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 363
مراد به «تلويح» اينست كه چيزى را بعنوان اشاره و تعريض وكنايه بگويند و تصريح بآن نكنند و مراد اينست كه در زجر و منع عاقلان تلويح ببدىآنچه كرده و منع از آن كافى است و حاجت بتصريح نيست بلكه نبايد كرد، زيرا كه آن ازبراى او ايذاى زيادى است كه حاجت بآن نيست بخلاف جاهل يعنى كم عقل كه از براى اوتصريح بايد كرد زيرا كه او تلويح نمىفهمد و بر تقديرى كه فهمد ممنوع نمىشود بآن.
6330 عقبى الجهلمضرّة، و الحسود لا تدوم له مسرّة. عاقبت جهل ضرر و زيان است، و حسود پايندهنمىماند از براى او شادمانيى.
مراد به «جهل» كم عقلى است يا نادانى، و «پاينده نماندنشادمانيى از براى حسود» باعتبار اينست كه كم وقتى است كه نعمتى بكسى رسد كه او ازديدن يا شنيدن آن حزين و غمگين نگردد و شادمانيى كه داشته باشد زايل نشود.
6331 عدلالسّلطان حياة الرّعيّة و صلاح البريّة. عدل پادشاه زندگانى رعيت و صلاح حال خلقاست، يعنى باعث اين مىشود كه برفاهيت زندگانى كنند و احوال ايشان منتظم و شايستهباشد.
![]() | ![]() | ![]() |