![]() | ![]() | ![]() |
و شيخ صدوق رحمه اللّه بعد از آنچه نقل كرديم گفته كه: و كلامدر قدر نهى شده از آن، و نقل كرده حديثى از حضرت امير المؤمنين
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 266
صلوات اللّه و سلامه عليه كه شخصى سؤال كرده از آن حضرت ازقدر- پس فرموده آن حضرت صلوات اللّه و سلامه عليه كه: بحريست عميق پس فرو مرو درآن. باز سؤال كرده مرتبه دوّم، پس فرموده آن حضرت كه: راهيست تاريك پس مرو بآنراه. باز سؤال كرده مرتبه سيم. پس فرموده كه: سرّ خداست پس متكلف آن مشو، و حديثطويل ديگر نيز نقل كرده از آن حضرت صلوات اللّه عليه كه در آن نيز نهى شده از آن.
و پوشيده نيست كه حديث اوّل موافق است با اين فقره مباركه كهدر اينجا نقل شده.
و شيخ مفيد رحمه اللّه حكم بصحت اين حديثها نكرده و گفته كه:بر تقديرى كه آنها صحيح باشد دو احتمال دارد: يكى آنكه- نهى مخصوص جمعى باشد كهخوض درين قسم مطالب نتوانند كرد و تأمّل در اينها باعث ضلال ايشان شود و شاملجميع مكلفين نباشد.
دوم اين كه- نهى از تحقيق معنى قضا و قدر نباشد بلكه نهى ازتفكر در اسرار قضا و قدر باشد و از خوض در آنها و طلب علتى از براى هر فعلى ازافعال خداى عزّ و جلّ و هر حكمى از احكام او، زيرا كه آن چيزى نيست كه عقول بشرىبآن تواند رسيد بلكه همين بايد دانست كه هر چه كرده از روى حكمت و مصلحت است و هيچچيز را باطل و عبث خلق نكرده و قرار نداده چنانكه در قرآن مجيد فرموده: وَ ماخَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبِينَ يعنى خلق نكرديمما آسمانها و زمين و آنچه را ميانه آنها باشد بازى كننده. و فرموده: أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً، يعنى آيا گمان بردهايد شما اين كهخلق كردهايم ما شما را عبث يعنى بازى كننده يا از براى عبث و بازى. و فرموده:إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ،
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 267
يعنى بدرستى كه ما خلق كردهايم هر چيزى را بقدر يعنى بحقّ وگذاشتهايم آنرا در موضع آن، انتَهى ما افادَ و لَقَد أحسَنَ و أجادَ.
بعد از آن شيخ صدوق رحمه اللّه دو حديث ديگر نقل كرده: يكىآنكه- حضرت امير المؤمنين صلوات اللّه و سلامه عليه نقل فرمود از نزد ديوارى كهميل كرده بود بمكان ديگر، پس كسى گفت بآن حضرت كه: يا أمير المؤمنين آيا مىگريزىاز قضاى خداى تعالى- پس آن حضرت فرمود كه: مىگريزم از قضاى خداى تعالى بقدر او.
و دويم اين كه- كسى پرسيد از حضرت صادق صلوات اللّه عليه ازتعويذها كه آيا دفع ميكند از قدر چيزى را- پس آن حضرت فرمود كه: آنها هم ازقدرست.
و با وجود خفاى معنى اين دو حديث متعرّض بيان آنها نشده و گمانفقير اينست كه «قضا» و «قدر» درين دو حديث بمعنى علم مىتواند بود و مراد بحديثاوّل اين مىتواند بود كه: مىگريزم از آنچه خدا علم بآن دارد به آن چه بآن نيزعلم دارد و حاصل آن باشد كه آنچه واقع مىشود خدا علم بآن دارد پس اگر در زيرديوار مايل بمانم و آن بر روى من بيفتد علم خدا بآن تعلق گرفته خواهد بود، و اگراز آنجا بگريزم بجاى ديگر و سالم بمانم علم خدا بآن تعلق گرفته خواهد بود، پس علمخدا را علت امرى نبايد دانست بلكه رعايت آنچه عقلا و شرعا در كار است بايد نمود وهر گاه آن واقع شود معلوم مىشود كه علم خدا هم بآن تعلق گرفته بوده.
و ممكن است كه تعبير به «قضا» در اوّل و به «قدر» در ثانىباعتبار اين باشد كه اگر در زير ديوار بماند مجرّد قضاست يعنى علم خدا بآن تعلقگرفته امّا آن را خلاف مصلحت دانسته، و اگر بگريزد آن قدرست، يعنى علم خدا بآنتعلق گرفته و آن را موافق حكمت و مصلحت هم دانسته، و مراد بحديث دوّم اين مىتواندبود كه هر چه واقع مىشود علم خدا بآن بر نحوى كه واقع مىشود تعلق گرفته و [قدر]همان است پس اگر كسى مثلا تعويذ نكند و بلائى پيش او آيد علم خدا بآن تعلق
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 268
گرفته بوده و اگر كسى تعويذ كند و دفع بلاها از او شود علم خدابآن تعلق گرفته بوده و [قدر] در باره او اين بوده، پس تعويذ چيزى از قدر را دفعنمىكند بلكه اگر واقع شود آن هم داخل قدر خواهد بود و رسيدن بلا باو درين صورتقدر نخواهد بود، پس تعويذ بلا را دفع ميكند و قدر را دفع نمىكند و حاصل اين استكه: حق تعالى چنين مقرّر كرده كه اگر تعويذ نكند فلان بلا باو برسد و اگر بكند آنبلا دفع شود و در ازل علم بهر طرف كه واقع مىشود دارد، و آن را «قضا و قدر» گويندو علم سابق علت وقوع يك طرف نمىشود بلكه آن تابع اينست، و بنا بر اين هر گاه كسىتعويذ بكند دفع بلائى كرده كه بر تقدير عدم تعويذ مقدّر بود و دفع قدر واقعى نكردهچه در واقع قدر درين صورت دفع بلا ازو خواهد بود نه رسيدن بلا باو، و اللّه تعالىيعلم.
و چون اين مطلب از مشكلات بود و بر اكثر مردم مشتبه و بآناعتبار جمعى توّهم جبر در افعال خود و عدم اختيار در آنها مىكردند قدرى تفصيل قولدر آن مناسب نمود هر چند ملايم وضع اين كتاب نبود.
6035 طوبىللزّاهدين فى الدّنيا، الرّاغبين فى الآخرة، اولئك اتّخذوا الارض بساطا، و ترابهافراشا، و ماءها طيبا، و القرآن شعارا، و الدّعاء دثارا، و قرضوا الدّنيا على منهاجالمسيح عيسى بن مريم على نبيّنا و عليه السّلام. خوشا از براى بى رغبتان در دنيا،رغبت كنندگان در آخرت، ايشانند كه فرا گرفتهاند زمين را بساطى، و خاك آنرا فراشى،و آب آنرا بوى خوشى، و قرآن را شعارى، و دعا را دثارى، و بريدهاند دنيا را برطريقه مسيح عيسى بن مريم بر پيغمبر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 269
ما باد و بر او باد درود. «فرا گرفتهاند زمين را بساطى» بساطو فراش هر دو بمعنى فرشى است كه پهن كرده شود، و مراد اينست كه: فرش ايشان همينزمين و خاك آن باشد و فرشى ديگر بر روى آن نيندازند، و «آب آن را طيبى» يعنى بوىخوشى كه بر خود پاشند مثل گلاب و عرقها، همان آب است و ديگر بوى خوشى ندارند، و«شعار» چنانكه مكرّر مذكور شد جامه را گويند كه ملاصق بدن و موى آن باشد، و «دثار»بكسر دال جامه را گويند كه بر بالاى آن پوشند و مراد اينست كه قرآن مجيد و دعا راهميشه با خود دارند و از خود جدا نكنند مانند آن جامه و از براى اشعار بزيادتىملازمت قرآن آنرا بمنزله شعار گرفته و دعا را بمنزله دثار. و «بريدهاند دنيا را»يعنى گذرانيدهاند آنرا و طىّ كردهاند ايّام عمر خود را از آن بر طريقه حضرت عيسىعليه السّلام كه زهد و بىرغبتى او در دنيا مشهورست و محتاج ببيان نيست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 271
حرفظاء
از آنچه وارد شده از سخنان حكمت آميز حضرت امير المؤمنين علىّبن ابى طالب عليه السّلام در حرف «ظاء» نقطهدار.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 272
فرموده است آن حضرت عليه السّلام:
6036 ظنّ المومنكهانة. گمان مؤمن كهانت است «كهانت» خبر دادن بغيب است و در ميان عرب در اوايلاسلام و قبل از آن كاهنان بسيار بودند كه خبر مىدادند ببعضى امور غيبى از روىقواعدى چند كه داشتهاند و مراد درين فقره مباركه اينست كه گمان مؤمن و حدس اوبمنزله كهانت است و بسيارست كه بنا بر قوّت حدسى كه دارد گمان مىبرد ببعضى امورغيبى.
6037 ظلمالمستشير ظلم و خيانة. ظلم كردن بر مشورتجو ظلم است و خيانت. مراد به «ظلم كردنمشورتجو» اين است كه با كسى كه مشورت ميكند آنچه را راى صواب داند باو نگويد ومراد اينست كه اين هم از اقسام ظلم و خيانت است و مذموم است و نبايد كرد.
6038 ظنّ الرّجلعلى قدر عقله. گمان مرد بر اندازه عقل اوست، يعنى راستى و درستى گمان او بقدر عقلاوست هر چند عقل كسى بيشتر باشد گمانهاى او راستر و درستر باشد.
6039 ظنّالانسان ميزان عقله، و فعله اصدق شاهد على اصله. گمان آدمى ترازوى عقل اوست، وكردار او راستگوتر گواهيست بر اصل و نژاد او،
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 273
يعنى از گمانهاى او و درست در آمدن آنها يا خلاف آن قدر عقل اورا مىتوان يافت، و «كردار او راستگوتر گواهيست بر اصل و نژاد او» يعنى كردار نيكوگواه گرامى بودن أصل و نژاد اوست، و كردار بد گواه دنائت و پستى أصل و نژاد او.
6040 ظنّ العاقلاصّح من يقين الجاهل. گمان عاقل درست ترست از يقين جاهل، يعنى جزم او، و مراد به«عاقل» داناست بقرينه مقابله با «جاهل» كه بمعنى نادان است، و ممكن است كه مراد به«جاهل» كم عقل باشد و به «عاقل» كسى كه عقل او كامل باشد.
6041 ظلم الحقّمن نصر الباطل. ستم كرده است بر حقّ كسى كه يارى كرده باطل را، يعنى يارى كردنباطل فى نفسه بدو مذموم است و باعتبار اين نيز بد و مذموم است كه لازم دارد ظلم برحقّ را، چه هر چند باطل قوى گردد حقّ ضعيف شود.
6042 ظفر الكريمينجى. فيروزى يافتن كريم رستگار مىگرداند.
6043 ظفرالّلئيم يردى. فيروزى يافتن لئيم هلاك ميكند يا مىاندازد يعنى در هلاكت يا زيان وخسران.
مراد به «كريم» شخص گرامى بلند مرتبه است و به «لئيم» مقابل آنيعنى شخص دنى پست مرتبه، و مراد اينست كه اگر كريمى بر كسى ظفر و فيروزى يابد نجاتيابد او، زيرا كه او بكرم ببخشد او را و در گذرد از گناه او، و اكتفا كند بآن غلبهو فيروزى كه بر او يافته، و اگر دنى و پست مرتبه فيروزى يابد عفو نكند و آنچه راتواند از هلاك يا غير آن بعمل آورد.
6044 ظفر الكرامعفو و احسان.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 274
فيروزى يافتن كريمان در گذشتن است و احسان كردن.
6045 ظفراللّئام تجبّر و طغيان. فيروزى يافتن لئيمان تكبر است و طغيان نمودن، اين دو فقرهمباركه هم مضمون دو فقره سابق است.
6046 ظفر بالخيرمن طلبه. فيروزى يابد بخير هر كه طلب كند آنرا، يعنى خواهد خير را و جوياى آنباشد.
6047 ظفربالشّرّ من ركبه. فيروزى يابد بشرّ هر كه سوار آن باشد يعنى عزم و قصد آن داشتهباشد، يا اين كه هر كه بالفعل مباشر شرّ باشد فيروزى يابد بر شرّهاى ديگر نيز.
6048 ظفربالشّيطان من غلب غضبه. فيروزى يابد بر شيطان هر كه مالك شود خشم خود را، يعنىآنرا در فرمان خود دارد.
6049 ظفرالشّيطان بمن ملكه غضبه. فيروزى يابد شيطان بر كسى كه مالك او شود خشم او، يعنى اورا در فرمان خود دارد.
6050 ظفر الهوىبمن انقاد لشهوته. فيروزى يابد هوا بر كسى كه فرمان برد خواهش خود را، يعنى همينكه كسى فرمان خواهش خود برد هوا غالب شود بر او و هميشه او را در فرمان خود دارد وهمه اوقات گرفتار خواهشى باشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 275
6051 ظلمالمروءة من منّ بصنيعه. ستم كند مروّت را كسى كه منت گذارد بر احسان خود. مراد به«ستم كردن بر مروّت» اينست كه مروّت او يعنى مردى يا آدميت او بسبب آن منت گذاشتنفاسد و باطل گردد، پس گويا ستم كرده بر آن.
6052 ظفر بفرحةالبشرى من اعرض عن زخارف الدّنيا. فيروزى يابد بشادمانى مژده هر كه رو بگرداند اززينتهاى دنيا، يعنى مژده داخل شدن بهشت و دريافتن نعمتهاى آنرا.
6053 ظفر بجنّةالمأوى من غلب الهوى. فيروزى يابد بجنة المأوى كسى كه غلبه كند بر خواهش، يعنىفرمان آن نبرد و آنرا در فرمان خود دارد، و مراد به «جنّة المأوى» بهشت است كهمأوى و جايگاه مؤمنان است يا نام بهشت خاصّى است چنانكه مكرّر مذكور شد.
6054 ظلمالضّعيف افحش الظّلم. ستم ضعيف يعنى بر ضعيف قبيحترين ستم است.
6055 ظلمالمستسلم اعظم الجرم. ستم كردن مستسلم يعنى بر كسى كه مطيع و منقاد باشد بزرگترينگناه است، يعنى ستم اگر چه همه أفراد آن بد است، ستم كردن بر كسى كه مطيع وفرمانبردار باشد مثل ظلم حاكم بر رعاياى خود كه فرمانبردار او باشند قبيح ترست، وگناه آن بيشترست از ساير افراد ستم، مثل ستم بر كسى كه سركش باشد و در فرماننباشد.
6056 ظلم الاحسانقبح الامتنان. ستم احسان زشتى منت گذاشتن است، يعنى ستم بر احسان اينست كه احسان-
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 276
كننده آنرا تيره و ناصاف گرداند بزشتى منت گذاشتن.
6057 ظلم نفسهمن عصى اللّه و اطاع الشّيطان. ستم كند بر نفس خود هر كه نافرمانى كند خدا را وفرمان برد شيطان را.
6058 ظلمالسّخاء من منع العطاء. ستم كند سخاوت را كسى كه منع كند عطا را، مراد اينست كهمنع كننده عطا و بخشش نيز داخل ظالمان و ستم كنندگان است و ظلم او بر اصل خصلتفاضله سخاوت است كه او را در باره خود فاسد و باطل كند.
6059 ظلّ اللّهسبحانه فى الآخرة مبذول لمن اطاعه فى الدّنيا. سايه خداى سبحانه در آخرت عطا كردهشده باشد از براى هر كه فرمانبردارى او كند در دنيا. مراد به «سايه خدا» لطف ومرحمت اوست.
6060 ظلم العباديفسد المعاد. ستم بندگان فاسد ميكند روز بازگشت را، يعنى ستم بر بندگان خدا يا ستمبندگان بعضى بر بعضى.
6061 ظاهر اللّهسبحانه بالعناد من ظلم العباد. آشكار كرده با خداى سبحانه دشمنى را كسى كه ستم كندبندگان او را.
6062 ظلم المرءفى الدّنيا عنوان شقائه فى الآخرة. ستم كردن مرد در دنيا عنوان بدبختى اوست درآخرت، «عنوان» چنانكه مكرّر مذكور شد بمعنى سر سخن است يا دليل و علامت.
6063 ظلمالمعروف من وضعه فى غير اهله.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 277
ستم كند احسان را كسى كه بگذرد آنرا در غير اهل آن، يعنى بكندآنرا بكسى كه أهليت آن نداشته باشد باعتبار بديى كه داشته باشد مثل اين كه ستمكارباشد يا كفران نعمت كند.
6064 ظلم نفسهمن رضى بدار الفناء عوضا عن دار البقاء. ستم كند نفس خود را كسى كه راضى شود بسراىفنا كه دنياست بعوض سراى بقا كه آخرت است، يعنى كسى كه از سر آخرت بگذرد از براىدنيا، و دنيا را عوض آخرت بگيرد.
6065 ظفر بجنّةالمأوى من اعرض عن شهوات الدّنيا. فيروزى يابد بجنة المأوى كسى كه رو بگرداند ازخواهشهاى دنيا، و در بعضى نسخهها «زخارف» بجاى «شهوات» واقع شده و بنا بر اينترجمه اينست كه: رو بگرداند از آرايشهاى دنيا ، و «جنة المأوى» مكرّر مذكور شد كهبهشت است يا بهشت خاصى.
6066 ظلّ الكرامرغد هنيىء. سايه كريمان واسع نيكوى گواراست.
6067 ظلّاللّئام نكد وبىء. سايه لئيمان تيره وبادار است. مراد به «كريمان» مردم گرامىبلند مرتبه است يا صاحبان سخاوت وجود. و به «لئيمان» مقابل آن به هر يك از دومعنى، و مراد به «سايه ايشان» لطف و احسان ايشانست «وبا» چنانكه قبل ازين مذكور شدبيماريى را گويند كه عامّ باشد و مراد در اينجا مطلق علت و مفسده معنويست،
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 278
و «بودن احسان لئيمان تيره وبادار» ظاهرست، چه اگر هيچ نحوخفتى و ذلّتى با آن نباشد آميخته بكمال منت خود البته باشد.
6068 ظاهرالقرآن انيق، و باطنه عميق. ظاهر قرآن خوش آينده است، و باطن آن عميق است. «خوشآيندگى ظاهر آن» ظاهرست، و «عميق بودن باطن آن» باعتبار اينست كه در باطن آن معانىو أسرار بسيار باشد كه ببعضى از آنها بفكر پى توان برد و بعضى ديگر أفكار بشرى ازآن قاصرست و بجز بوحى و الهام معلوم نتواند شد.
6069 ظاهرالاسلام مشرق، و باطنه مونق. ظاهر اسلام درخشنده است، و باطن آن خوش آينده.«درخشندگى ظاهر آن» باعتبار اينست كه مجرّد تلبس بظاهر آن باعث پاكيزگى وضع و حالو محفوظ بودن جان و مال و بيرون آمدن از تاريكى ذلّت و خوارى و تابش انوار كرامتظاهرى مىگردد. و «باطن آن خوش آينده است» باعتبار اين كه اعتقاد بآن در باطن نيزو عمل بآن بر وجهى كه بايد باعث سعادت و نيكبختى دنيوى و أخروى گردد.
6070 ظلف النّفسعمّا فى ايدى النّاس هو الغنى الموجود. بازداشتن نفس از آنچه در دستهاى مردم استيعنى طمع نكردن در آنها آنست توانگرى يافت شده، يعنى توانگريى كه هر وقت يافتتواند شد و موقوف بر كسب مال و اسبابى نيست، يا اين كه توانگريى كه يافت تواند شدهمين است، و توانگرى ظاهرى در حقيقت توانگرى نيست بلكه آميخته بصد گونه فقر و حاجتاست.
6071 ظلف النّفسعن لذّات الدّنيا هو الزّهد المحمود. باز داشتن نفس از لذّتهاى دنيا آنست زهدستوده شده يعنى زهد ستوده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 279
شده اينست كه كسى منع كند نفس را از لذّتهاى دنيا و رغبت درمطلق آنها نكند نه اين كه مانند اكثر زاهدان خود را منع كنند از بعضى غذاها ولباسها از براى تحصيل جاه و اعتبار كه آنها أعظم مطالب و مقاصد دنيوى است و ضررآنها زياده از ساير آن مقاصد است.
6072 ظرف المؤمننزاهته عن المحارم، و مبادرته الى المكارم. ظرف مؤمن پاكيزگى اوست از حرامها، وپيشى گرفتن اوست بسوى مكرمتها.
«ظرف» بفتح ظاءنقطهدار و سكون راء بى نقطه بمعنى نيكوئى رو و هيئت است يا زيركى و افروختگىفطنت، و هر يك در اينجا مناسب است، و «مكرمت» بضمّ راء كردن كاريست كه دليل گرامىبودن و بلندى مرتبه باشد.
6073 ظفر بسنىّالمغانم واضع صنائعه فى الاكارم. فيروزى يافته بسنىّ غنيمتها يعنى بلند مرتبه آنهايا روشن و درخشنده آنها گذارنده احسانهاى خود در مردم گرامى، يعنى كسى كه احسانهاىخود را بمردم بلند مرتبه كند نه بمردم دنى پست مرتبه.
6074 ظنّ ذوىالنّهى و الالباب اقرب شيء من الصّواب. گمان صاحبان عقلها و خردها نزديكتر چيزيستبصواب. يعنى گمان ايشان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 280
بتحقيق نزديكترست از جزم ديگران.
6075 ظالمالنّاس يوم القيامة منكوب بظلمه معذّب محروب. ستم كننده مردم در روز قيامت منكوبباشد بسبب ستم خود و معذّب باشد و محروب، «منكوب» كسى را گويند كه رسيده باشد باونكبتى يعنى مصيبتى، و «معذّب» يعنى عذاب كرده شده، و «محروب» كسى را گويند كهربوده شده باشد از او مال او.
و مراد به «محروب بودن ستمكار در روز قيامت» اينست كه أعمالخيرى اگر داشته باشد ربوده مىشود از او و داده مىشود بآنان كه ظلم كرده برايشان، يا فيض و رحمت حق تعالى از او ربوده مىشود يعنى باو نمىرسد و تهيدستمىماند مانند كسى كه أموال او را ربوده باشند.
6076 ظلم المرءيوبقه و يصرعه. ستم كردن مرد هلاك ميكند او را و مىاندازد او را بر زمين يعنىمىاندازد او را از مرتبه كه داشته باشد و پست مرتبه ميكند.
6077 ظلمالاحسان وضعه فى غير موضعه. ستم بر احسان گذاشتن آنست در غير جاى آن، يعنى كردن آننسبت بكسى كه أهليت آن نداشته باشد.
6078 ظلامة المظلومينيمهلها اللّه سبحانه و لا يهملها. حقّ مظلومان كه بظلم برده شده باشد مهلت مىدهدآنرا خداى سبحانه، و وا نمىگذارد آنرا، يعنى گاه هست كه بسبب مصلحتى تأخير ميكنددر گرفتن آن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 281
از ظالم و مهلت مىدهد ظالم را امّا اين نمىشود كه بالكليهآنرا واگذارد و نگيرد آنرا، و البته طلب آن مىشود از او در دنيا يا آخرت.
6079 ظلماليتامى و الايامى ينزل النّقم و يسلب النّعم اهلها. ستم كردن بر يتيمان و بيوهزنان فرود مىآورد عقوبتها را، و مىربايد نعمتها را از اهل آنها، يعنى هر گاه اهلآن نعمتها صاحب آن ظلم باشند، يا اين كه آن ظلم گاهى سبب اين مىشود كه عقوبتهاىعامّ فرود آيد و سلب شود نعمتها از اهل آنها هر چند آنها ظالم نباشند، و همين مجرّدشراكتى داشته باشند در شهرى يا دهى، و قبل ازين مذكور شد كه: گاه هست كه از براىمصلحتى چنين عذابها نازل مىشود، و اين اگر چه بحسب ظاهر ظلم است بر آنان كه ظالمنباشند نهايت حق تعالى در قيامت تدارك و تلافى ايشان بر وجهى بكند كه ايشان راكمال رضا و خشنودى بآن حاصل شود و اگر بالفرض آنان كه خود ظلم نكنند قادر باشند برمنع ظالمان و تقصير كنند در آن، همان تقصير كافيست از براى جواز فرو گرفتن عذابايشان را نيز.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 283
حرفعين
حرف «عين» بلفظ «عليك»
از آنچه وارد شده از سخنان حكمت آميز حضرت امير المؤمنين علىّبن ابى طالب عليه السّلام در حرف «عين» بلفظ «عليك» در خطاب مفرد يعنى در كلامى كهمتوجه يك كس بوده، و فرمودهاند: «عليك» يعنى فرا گير آنرا، يا لازم باش آنرا وجدا مشو از آن، و حاصل هر دو يكيست، و فصل بعد ازين در ذكر فقراتى است كه خطاببجمع بلفظ «عليكم» شده يعنى فرا گيريد آنرا، يا لازم باشيد آنرا، و جدا مشويد ازآن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 284
فرموده است آن حضرت عليه السّلام:
6080 عليكبالآخرة تاتك الدّنياة صاغر. فراگير آخرت را و لازم باش آنرا تا بيايد ترا دنياخوار و ذليل، يعنى اگر تو لازم باشى آخرت را و سعى كنى از براى آن و جدا نشوى ازآن، دنيا خود بخود بى سعى و تلاش مىآيد نزد تو خوارى و فروتنى كننده جهت اين كهقبول كنى آنرا.
6081 عليكبالحكمة فانّها الحلية الفاخرة. فراگير حكمت را و لازم باش آنرا پس بدرستى كه آنزيوريست فاخر.
مراد به «حكمت» چنانكه مكرّر مذكور شد «علم راست و كردار درستاست» و «فاخر» هر چيز نفيس و نيكوئيست.
6082 عليكبالحياء فانّه عنوان النّبل. لازم باش شرم را پس بدرستى كه آن عنوان نبل است يعنىسر سخن يا دليل آنست و «نبل» بضمّ نون و سكون باء بمعنى نجابت است يا تندى فطنت.
6083 عليكبالسّخاء فانّه ثمرة العقل. لازم باش سخاوت را پس بدرستى كه آن ميوه عقل است، چههر گاه عقل داند كه سخاوت سبب سعادت دنيا و آخرت است و جمع مال و نگاه داشتن آنبغير از زيان و خسران دنيا و آخرت حاصلى ندارد پس ثمره آن اينست كه فرا گيرد سخاوترا و از آن جدا نشود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 285
6084 عليكبالحلم فانّه ثمرة العلم . لازم باش بردبارى را پس بدرستى كه آن ميوه علم است،زيرا كه عالم فضيلت بردبارى و بلندى مرتبه آن را خوب ميداند پس ثمره علم او اينستكه عمل كند بآن و لازم باشد چنان فضيلتى را.
6085 عليكبالمشاورة فانّها نتيجة الحزم. لازم باش مشورت كردن را پس بدرستى كه آن نتيجه حزمو دور انديشى است، زيرا كه حزم و دور انديشى اينست كه آدمى بقدر مقدور سعى كند دراين كه آنچه كند عاقبت آن نيك باشد و مفسده بر آن مترتّب نشود، و ظاهرست كه عمدهاسباب تحصيل ظنّ باين در هر كارى مشورت با عقلاست و اين كه ايشان مصلحت در آندانند پس نتيجه حزم اينست كه در هر كارى مشورت با ايشان بشود و از آن جدائى نشود.
6086 عليكبالتّقى فانّه خلق الانبياء. لازم باش تقوى را يعنى پرهيزگارى يا ترس از خدا را،پس بدرستى كه آن خصلت پيغمبران است.
6087 عليكبالرّضى فى الشّدّة و الرّخاء. لازم باش رضا و خشنودى را در سختى و فراخى، يعنىرضا و خشنودى را به آن چه خدا از براى تو تقدير كرده.
6088 عليكبالسّكينة فانّها افضل زينة.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 286
لازم باش آرام را پس بدرستى كه آن افزونتر زينتى است.
6089 عليكبالعلم فانّه وراثة كريمة. فراگير علم را پس بدرستى كه آن ميراث بردنى است گرامى،زيرا كه علم ميراث انبياست صلوات اللّه و سلامه عليهم پس هر كه عالم شود او ازايشان ميراث برده چنانكه در احاديث وارد شده كه: علماء ورثه انبيااند .
6090 عليكبالاناة فانّ المتانّى حرىّ بالاصابة. لازم باش تأنّى را پس بدرستى كه تأنّى كنندهسزاوارست بدرست كردن.
مراد تأنّى در كارهاست و شتاب نكردن در آنها، و اين كه كارى كهبتأنّى كرده شود در اكثر درست كرده شود و آنچه بشتاب كرده شود كم است كه خوب شود.
6091 عليكباخلاص الدّعاء فانّه اخلق بالاجابة. فراگير اخلاص در دعا را پس بدرستى كه آنسزاوارترست باجابت.
مراد به «اخلاص در دعا» اينست كه با كمال حضور قلب و توجّهتامّ بآن باشد و آميخته بذكر و فكر ديگر نباشد و در آن باب توسّل او بخداى عزّ وجلّ خالص باشد و قطع اميد از غير او بالكليه بكند.
6092 عليكبالشّكر فى السّرّاء و الضّرّاء. لازم باش شكر را در شادى و سختى، زيرا كه شكر درنعمت باعث افزونى آن شود و در بلا باعث رفع آن.
6093 عليكبالصّبر فى الضّيق و البلاء.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 287
لازم باش صبر را در تنگى و بلا، زيرا كه ثواب صبر عظيم است والم بلا را سبك گرداند و گشايش دهد و مانع از نزول بلاى ديگر شود چنانكه مكرّربتفصيل مذكور شد.
6094 عليكبالعقل فلا مال اعود منه. لازم باش عقل را پس نيست مالى سودمندتر از آن. مرادملازمت فرمانبردارى عقل است و عمل بمقتضاى آن، يا سعى در تقويت و افزونى آن بفكرهاو تجربتها و مانند آنها.
6095 عليكبالقنوع فلا شيء ادفع للفاقة منه. لازم باش خشنود بودن بنصيب و بهره خود را، پسنيست چيزى دفع كنندهتر مر درويشى را از آن. ظاهر اينست كه اين باعتبار اين باشدكه اين معنى بالخاصيّه درويشى را دفع كند. و ممكن است كه باعتبار اين باشد كه باوجود آن ديگر او را فقر و حاجتى نماند پس در حقيقت توانگر باشد نه درويش.
6096 عليكبالادب فانّه زين الحسب. فراگير ادب را پس بدرستى كه آن زينت حسب است.
مراد به «حسب» چنانكه در فصل سابق مذكور شد كرم و شرفيست كهآدمى خود تحصيل كرده باشد، يا مال يا دين يا آنچه شمرده شود از مفاخر پدران اينكس. و مراد به «ادب» نيز در آنجا مذكور شد.
6097 عليكبالتّقوى فانّه اشرف نسب. لازم باش پرهيزگارى را پس بدرستى كه آن شريفترين نسبىاست، يعنى پرهيزگار بودن شريفتر از هر نسبى است كه باعث شرافت شود مثل سيادت ومانند آن.
6098 عليك بالزّهدفانّه عون الدّين.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 288
فراگير زهد را پس بدرستى كه آن يارى كننده دينداريست، مراد به«زهد» بىرغبتى در دنياست چنانكه مكرّر مذكور شد.
6099 عليكبالعفّة فانّها نعم القرين. لازم باش عفت را پس بدرستى كه آن نيكو همنشينى است،«عفت» چنانكه مكرّر مذكور شد بمعنى باز ايستادن از حرامهاست.
6100 عليك بحسنالخلق فانّه يكسبك المحبّة. فراگير نيكوئى خوى را پس بدرستى كه آن كسب مىفرمايدترا دوستى، يعنى باعث اين مىشود كه مردم ترا دوست دارند و اين أمريست سودمند دردنيا و آخرت.
6101 عليكبالبشاشة فانّها حبالة المودّة. لازم باش گشادهروئى را پس بدرستى كه آن دامدوستى است يعنى داميست كه بآن دوستى مردم را توان شكار كرد.
6102 عليكبالاحتمال فانّه ستر العيوب. لازم باش احتمال را پس بدرستى كه آن پرده عيبهاست.مراد به «احتمال» بردبارى و تحمل بىادبيهاى مردم است، يا بر خود گرفتن مؤنات واخراجات مردم.
6103 عليك بذكراللّه فانّه نور القلب.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 289
لازم باش ياد خدا را پس بدرستى كه آن نور دل است، يعنى باعث روشنىآن مىشود. و در بعضى نسخهها «القلوب» بجاى «القلب» است و بنا بر اين ترجمه اينستكه: «آن نور دلهاست» و اين بفقره سابق موافقترست.
6104 عليكبالصّدق فانّه خير مبنىّ. لازم باش راستى را، پس بدرستى كه آن خيريست بنا گذاشتهشده. و ممكن است كه «خير مبنىّ» باضافه خوانده شود و معنى اين باشد كه: بهترين بناگذاشته شدهايست و در بعضى نسخهها بجاى «مبنىّ»: «منبىء» ذكر شده است بتقديمنون بر باء بصيغه اسم فاعل از «إنباء» و بنا بر اين ترجمه اينست كه: آن بهترين خبردهندهايست يعنى بهترين خبريست و آنرا «خبر دهنده» گفتن بر سبيل مجازست.
و ممكن است كه ضمير راجع بصدق بمعنى صادق باشد يعنى راستگوبهترين خبر دهنده ايست، و بنا بر اين «خبر دهنده گفتن آن» بر سبيل حقيقت است واوّل ظاهرترست و موافق است با سجع فقره آينده.
6105 عليكبالحلم فانّه خلق مرضىّ. لازم باش بردبارى را پس بدرستى كه آن خوئى است پسنديدهشده.
6106 عليكبالوفاء فانّه اوقى جنّة. لازم باش وفادارى را پس بدرستى كه آن نگاهدارندهتر سپرىاست. و در بعضى نسخهها «أوفى» بفاست نه بقاف، و بنا بر اين ترجمه اين است كه: آنرساتر سپرى است.
6107 عليك بصالحالعمل فانّه الزّاد الى الجنّة.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 290
لازم باش عمل شايسته را پس بدرستى كه آن توشه است بسوى بهشت.
6108 عليكبالورع فانّه خير صيانة. لازم باش پرهيزگارى را پس بدرستى كه آن بهتريننگاهدارييست، پرهيزگارى را نگاهدارى گفتن باعتبار اينست كه آن نگاهدارى نفس است ازمحرّمات
6109 عليكبالامانة فانّها افضل ديانة. لازم باش امين بودن را پس بدرستى كه آن افزونترديندارييست.
6110 عليك بطاعةمن لا تعذر بجهالته. لازم باش فرمانبردارى كسى را كه معذور نيستى در ندانستن او.مراد امام زمان است چنانكه مشهور است حديث حضرت رسالت پناهى صلّى اللّه عليه و آلهكه فرموده: هر كه بميرد و نداند امام زمان خود را بميرد مردن جاهليت، يعنى كفارعرب كه پيش از اسلام بودند، و تعبير از امام باين عبارت اشاره بدليل وجوبفرمانبردارى اوست، چه ظاهرست كه كسى كه شناختن او واجب باشد فرمانبردارى او واجبباشد و اگر نه چه ثمره بر شناخت او مترّتب شود
6111 عليك بحفظكلّ امر لا تعذر باضاعته. لازم باش نگاهدارى هر امرى را كه معذور نباشى در ضايعكردن آن. مراد تأكيد در محافظت بر واجبات است كه آدمى معذور نيست در ضايع كردن آنها.
6112 عليكبالاحسان فانّه افضل زراعة و اربح بضاعة. لازم باش احسان را پس بدرستى كه آنافزونتر زراعتى است، و سود كنندهتر سرمايهايست.
6113 عليكبالاخلاص فانّه سبب قبول الاعمال و افضل الطّاعة.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 291
لازم باش اخلاص را پس بدرستى كه آن سبب قبول عملهاست و افزونترطاعتى است. مراد به «اخلاص» چنانكه مكرّر مذكور شد خالص گردانيدن عمل است از براىحق تعالى و رضاى او و تقرّب باو و آميخته نساختن آن بغرضى ديگر كه منافى آن باشد.
6114 عليكبالرّفق فانّه مفتاح الصّواب و سجيّة اولى الالباب. لازم باش نرمى را پس بدرستى كهآن كليه صواب است و خصلت صاحبان عقلهاست، «صواب» بمعنى درست است و مراد سلوك درستو كارهاى درست است.
6115 عليكبمقارنة ذى العقل و الدّين فانّه خير الاصحاب. لازم باش همراهى صاحب عقل و دين راپس بدرستى كه چنين كسى بهترين مصاحبان است.
6116 عليكبالقصد فى الامور، فمن عدل عن القصد جار، و من اخذ به عدل. لازم باش ميانه روى رادر كارها، پس كسى كه ميل كند از ميانه روى ستم كند، و كسى كه فرا گيرد ميانه روىرا عدل ورزد، يعنى ميانه روى در هر كار عدل است و شايسته، و ميل از آن ستم و ظلماست و ناشايست.
6117 عليكبادمان العمل فى النّشاط و الكسل. لازم باش دايم داشتن عمل را در نشاط و كاهلى.مراد به «نشاط» اينست كه رغبت و شوق بعمل باشد و به كاهلى خلاف آن، و اين كه سنگينو گران باشد آن بر او، و در أمر به «لازم بودن عمل در هر دو حال» در أعمال واجبىشبهه نيست، و امّا در أعمال سنتى، پس در بعضى أحاديث وارد شده كه در وقت كاهلى تركآن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 292
بهترست و عملى كه نشاطى در آن نباشد أجرى ندارد.
6118 عليكبالعفاف و القنوع، فمن اخذ به خفّت عليه المؤن. لازم باش پرهيزگارى و قنوع را، پسهر كه فرا گيرد آن را سبك گردد بر او اخراجات. مراد به «قنوع» راضى بودن بنصيب وبهره خود است از دنيا، «و هر كه فرا گيرد آنرا» يعنى قنوع را يا هر يك ازپرهيزگارى و قنوع را.
6119 عليكبالصّبر و الاحتمال، فمن لزمهما هانت عليه المحن. لازم باش صبر و تحمل را، پس هركه لازم شود آنها را سهل مىگردد بر او محنتها.
6120 عليكبالاستعانة بالهك و الرّغبة اليه فى توفيقك و تركك كلّ شائنة او لجتك فى شبهة اواسلمتك الى ضلالة. لازم باش يارى جستن بخداى خود را، و رغبت كردن بسوى او را درتوفيق دادن تو، و ترك نمودن تو هر صفت زشت كننده را كه داخل كند ترا در شبهه يابسپارد ترا بسوى گمراهى. «توفيق» چنانكه مكرّر مذكور شد بمعنى تهيه نمودن اسبابخيرست از براى كسى، و مراد اينست كه: لازم باش يارى جستن بخدا را، و رغبت بسوى اورا در اين كه توفيق دهد ترا در اين كه ترك كنى تو هر صفت زشت كننده را كه ترا درشبهه اندازد يا بگمراهى رساند. ممكن است كه و «تركك» عطف باشد بر «الرّغبة» و معنىاين باشد كه: و لازم باش اين را كه ترك كنى، تا آخر.
6121 عليكبمكارم الخلال و اصطناع الرّجال فانّهما يقيان مصارع
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 293
السّوء و يوجبان الجلالة. لازم باش خصلتهاى گرامى را، و احسانكردن بمردان را، پس بدرستى كه اينها نگاه مىدارند از جايگاههاى افتادن در بدى يااز افتادن در بدى، و واجب مىسازند بزرگى را، يعنى سبب بزرگى ميشوند.
6122 عليكبالعفاف فانّه افضل شيم الاشراف. لازم باش پرهيزگارى را پس بدرستى كه آن افزونترينخصلتهاى مردم بلند مرتبه است.
6123 عليك بتركالتبذير و الاسراف و التّخّلق بالعدل و الانصاف. لازم باش ترك تبذير و اسراف را، وخصلت كردن عدل و انصاف را. «تبذير» و «اسراف» هر دو بيك معنى است، و همچنين «عدل»و «انصاف» چنانكه مكرّر مذكور شد.
6124 عليك بطاعةاللّه سبحانه فانّ طاعة اللّه فاضلة على كلّ شيء. لازم باش فرمانبردارى خدا را پسبدرستى كه فرمانبردارى خدا افزون است بر هر چيزى.
6125 عليكبالاعتصام باللّه فى كلّ امورك فانّها عصمة من كلّ شيء. لازم باش چنگ در زدنبخدا را در همه كارهاى خود پس بدرستى كه اين نگاهدارييست از هر چيزى يعنى از هرآفتى و شرّى.
6126 عليك بلزومالصّمت فانّه يلزمك السّلامة، و يؤمنك النّدامة. فراگير جدا نشدن از خاموشى را، پسبدرستى كه اين لازم تو مىسازد سلامتى را،
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 294
و ايمن مىگرداند ترا از پشيمانى.
6127 عليك بمنهجالاستقامة فانّه يكسبك الكرامة، و يكفيك الملامة. لازم باش راه واضح راست روى را،پس بدرستى كه اين كسب مىفرمايد ترا گرامى بودن، و باز مىدارد از تو سرزنش را.
6128 عليكباخوان الصّفاء فانّهم زينة فى الرّخاء و عون فى البلاء. فراگير برادران پاك درونرا، پس بدرستى كه ايشان آرايشىاند در فراخى، و يارى كنندهاند در بلا.
6129 عليك بتقوىاللّه فى الغيب و الشّهادة و لزوم الحقّ فى الغضب و الرّضى. لازم باش ترس از خدارا در نهان و آشكار، و جدا نشدن از حق را در خشم و خشنودى.
![]() | ![]() | ![]() |