بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر المیزان جلد 19, علامه محمدحسین طباطبایی رحمه الله علیه ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     ALMIZA01 -
     ALMIZA02 -
     ALMIZA03 -
     ALMIZA04 -
     ALMIZA05 -
     ALMIZA06 -
     ALMIZA07 -
     ALMIZA08 -
     ALMIZA09 -
     ALMIZA10 -
     ALMIZA11 -
     ALMIZA12 -
     ALMIZA13 -
     ALMIZA14 -
     ALMIZA15 -
     ALMIZA16 -
     ALMIZA17 -
     ALMIZA18 -
     ALMIZA19 -
     ALMIZA20 -
     ALMIZA21 -
     ALMIZA22 -
     ALMIZA23 -
     ALMIZA24 -
     ALMIZA25 -
     ALMIZA26 -
     ALMIZA27 -
     ALMIZA28 -
     ALMIZA29 -
     ALMIZA30 -
     ALMIZA31 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

شـرطـى كـه در آيه شريفه كرده از باب اشتراط حكم به امرى محقق الوقوع است ، كه همنـهـى را تـاءكـيـد مـى كـنـد، و هـم مـلازمـه مـيـان شـرط و مـشـروط را اعـلام مـى دارد،مـثـل مـى ماند كه پدرى به فرزند خود بگويد (اگر پسر من هستى فلان كار را مكن )ايـن تـعـبير هم نهى را تاءكيد مى كند، و هم مى فهماند ميان شرط و مشروط ملازمه است ، وكسى كه فرزند من است ممكن نيست فلان كار را بكند.
(تـسـرون اليـهـم بـالمـوده و انـا اعـلم بما اخفيتم و ما اعلنتم ) - وقتى گفته مى شود(اسـررت اليـه حـديـثـا)، مـعـنايش اين است كه من فلان قصه را پنهانى به فلان كسرساندم ، پس معناى (تسرون اليهم بالموده ) اين است كه در خفا به مشركين اطلاع مىدهـيـد كـه دوسـتـشان داريد - راغب اين طور معنا كرده . و كلمه (اعلان ) ضد اخفاء و بهمـعـنـاى آشـكـار سـاخـتـن اسـت . و جـمـله (انـا اعـلم )حـال از فـاعـل (تـسـرون ) اسـت . و كـلمـه (اعـلم ) اسـمتـفـضـيـل اسـت ، (يـعـنـى مـن دانـاتـرم ). بـعـضـى از مـفـسـريـناحتمال داده اند كه اعلم صيغه متكلم وحده از مضارع باشد، كه با حرف باء متعدى شده است، چون ماده علم گاهى با حرف باء متعدى مى شود، و گاهى بدون آن .
ايـن جـمـله اسـتـيـنـافـيـه اسـت ، امـا نـه بـه طـورى كـه ربـطـى بـه مـاقـبـل نـداشـتـه بـاشـد، بـلكـه بيان ماقبل است ، گويا شنونده وقتى آيه قبلى را شنيده ،پرسيده : مگر ما چكار كرده ايم ؟ در اين آيه پاسخ مى دهد: شما پنهانى به مشركين اطلاعمـى دهـيـد كه ما دوستتان داريم ، و حال آنكه من از هر كسى بهتر مى دانم ، و بهتر خبر دارمآنـچـه را كـه پنهانى و يا آشكارا انجام مى دهيد، يعنى من گفتار و كردار شما را به علمىمى دانم اخفاء و اظهار شما نسبت به آن يكسان است .
پـس مـعـلوم مـى شـود مجموع دو جمله (بما اخفيتم و ما اعلنتم ) يك معنا را مى رساند، و آنايـن اسـت كـه اخـفـاء و اظهار نزد خدا يكسان است ، چون او به آشكار و نهان يك جور احاطهدارد، پـس ديگر نبايد ايراد كرد كه آوردن جمله (بما اخفيتم ) كافى بود، و احتياج بهآن جمله ديگر نبود،
براى اينكه كسى به نهان ها آگاه است ، به طريق اولى به آشكارها عالم است .
و در جـمـله (و مـن يـفـعـل ذلك مـن كـم فـقـد ضـل سـواءالسـبـيـل ) كـلمـه (ذلك ) اشـاره بـه پنهان ساختن مودت با كفار، و به تعبير ديگر:اشـاره اسـت بـه دوسـتـى بـا آنـان . و كـلمـه (سـواءالسـبـيـل ) از بـاب اضـافـه صـفـت بـه مـوصـوف اسـت ، و مـعـنـايـشسـبـيـل السـواء يـعـنـى طـريـق مـسـتـقـيـم اسـت . و كـلمـه مـذكـورمـفـعـول ضـلالبـتـه احتمال اين نيز هست كه منصوب به حذف حرف جر باشد، و تقدير آن(فـقـد ضـل عـن سـواء السـبـيـل ) بـوده بـاشـد. و مـنـظـور از كـلمـه(سبيل )، (سبيل اللّه ) است .
دوسـتـى كـردنـبـا كـفـار از بغض و عداوت آنها نسبت به شما نمى كاهد و اگر به شمادستيابند....


ان يثقفوكم يكونوا لكم اعداء...



راغـب گـفـته (ثقف ) - به فتحه حرف اول ، و سكون حرف دوم - به معناى حذاقت درادراك و انـجام چيزى است . و اضافه كرده كه وقت ى گفته مى شود: (ثقفت كذا) معنايشايـن كـه مـن آن را بـا حـذاقـتـى كـه در ديد دارم ديدم . اين معناى لغوى كلمه است ، ولى بهعـنـوان مـجـاز در همه ادراكها هم استعمال مى شود، هر چند ثقافت و حذاقتى در بين نباشد. وديـگـران كـلمـه مـذكـور را بـه ظـفـر و دستيابى معنا كرده اند، و شايد اين معنا را به كمكمناسبت مقام آيه فهميده اند، و هر دو معنا بهم نزديكند.
زمـينه اين آيه بيان اين نكته است پنهان كردن دوستى با كفار به منظور جلب محبت آنان ،و رفع عداوتشان هيچ سودى به حالشان ندارد، و مشركين على رغم اين مودتها كه بعضىاز مـؤ مـنـيـن اعـمـال مـى دارنـد، اگـر بـه ايـشـان دسـت يـابـنـد دشـمـنـى خـود رااعمال مى كنند، بدون اينكه دوستى هاى مؤ منين تغييرى در دشمنى آنها داده باشد.
(و يـبـسـطـوا اليـكـم ايـديـهم و السنتهم بالسوء و ودوا لو تكفرون ) - اين جمله بهمـنـزله عـطـف تفسير است ، براى جمله (يكونوا لكم اعداء). و (بسط ايدى بالسوء)كنايه از كشتن و اسير كردن و ساير شكنجه هايى يك دشمن غالب نسبت به مغلوب روا مىدارد. و بسط زبانها به سوء كنايه است از ناسزا و بدگويى .
و ظـاهـرا جمله (و ودوا لو تكفرون ) عطف باشد بر جزاء جمله (يكونوا لكم اعداء)، وماضى ودوا معناى مضارع را مى دهد، چون شرط و جزاء اقتضاء دارد كه ماضى
مـزبـور بـه مـعـنـاى مـضـارع بـاشد. و معناى آيه اين است كه : اگر مشركين به شما دستيـابـنـد، دشـمـن شـمـا خواهند بود، و دست و زبان خود را به بدى به سوى شما دراز مىكنند، و دوست مى دارند كه شما كافر شويد، همچنان كه در مكّه مؤ منين را شكنجه مى دادند،و به اين اميد كه شايد از دينشان برگردند - و خدا داناتر است .


لن تنفعكم ارحامكم و لا اولادكم يوم القيمه



اين آيه توهمى را كه ممكن است به ذهن كسى برسد، دفع مى كند، و آن توهم است كه پيشخود خيال كند دوستى با مشركين مكّه به خاطر حفظ ارحام و اولاد شرعا اشكالى نبايد داشتهباشد. آيه شريفه پاسخ مى دهد: اگر اين تشبثات داراى فايده اى مى بود عيبى نداشت ،امـا اگـر حـفـظ ارحام به قيمت عذاب دوزخ برايتان تمام شود چطور؟ قطعا و عقلا نبايد درصدد حفظ آنان برآييد، براى اينكه ارحام و اولاد كه به خاطر حفظ آنان امروز با دشمنانخـدا دوسـتـى كـرديـد، در روزى كـه كـيـفـر مـعـصـيـت واعمال زشت خود رايكى از آنها همين دوستى با كفار است مى بينيد به درد شما نمى خورند،و دردى از شما دوا نمى كنند.
مـراد از ايـنـكـه فـرمـود خـداونـد بـيـن شـمـا و ارحـام و اولادتـان در قـيـامـت جـدايـى مـىاندازد
(يـفصل بينكم ) - يعنى روز قيامت خداى تعالى با از كار انداختن اسباب دنيوى ، ميانشـمـا جـدايـى مـى اندازد، همچنان كه در جاى ديگر فرموده : (فاذا نفخ فى الصور فلاانـسـاب بـيـنـهـم يومئذ) و علت سقوط اسباب و از آن جمله خويشاوندى ظاهرى اين است كهخـويـشـاونـدى كـه معنايش منتهى شدن نسبت دو نفر يا بيشتر به يك رحم (و يا يك صلب )اسـت ، تـنـهـا آثـارش را در ظـرف دنـيـا كه ظرف حيات اجتماعى است بروز مى دهد، و باعثمـودت و الفـت و مـعـاضـدت و عـصـبـيـت ، و يـا خـدمـت وامـثـال آن مـى گـردد، چـون ظـرف اجتماع است كه بالطبع و بر حسب آراء و عقائد، انسان رامـحـتـاج بـه اين امور مى سازد، آراء و عقائدى كه آن را هم فهم اجتماعى در انسان ايجاد مىكند، و در خارج از ظرف حيات اجتماعى خبرى از اين آراء و عقائد نيست .
در قيامت وقتى حقائق آشكا را جلوه مى كند، و رفع حجاب و كشف غطاء مى شود، - اثرى ازآراء و پندارهاى دنيايى نمى ماند، و رابطى كه ميان اسباب و مسببات بود، و آن استقلالىما در دنيا براى اسباب و تاثيرش در مسببات مى پنداشتيم ، به كلى از بين مى رود،
هـمـچـنـان كـه قـرآن كـريـم در جـاى ديـگـر فـرمـوده : (لقـد تـقـطـع بـيـنـكـم وضل عنكم ما كنتم تزعمون ) و نيز فرموده : (و راوا العذاب و تقطعت بهم الاسباب ).
پـس در قـيـامـت رابـطـه اسباب و انساب وجود ندارد، و هيچ خويشاوندى از خويشاوندى اشبهره مند نمى شود، پس سزاوار انسان عاقل نيست كه به خاطر خويشاوندان و فرزندان ،به خدا و رسولش خيانت كند، چون اينان در قيامت دردى از او دوا نمى كنند.
وجـوه ديـگـرى كـه در مـعـنـاى جـمـهـل(يفصل بينكم ) گفته شده است
بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: مـراد ايـن اسـت كـه روز قـيـامـت خداى تعالى صحنه اىهول انگيز به پا مى كند كه هر كس از هر كس ديگر فرار مى كند، همچنان كه قرآن كريمدر جـاى ديـگـر فـرمـوده : (يـوم يـفـر المـرء مـن اخـيـه و امـه و ابـيـه و صـاحـبته و بنيهلكل امرى ء منهم يومئذ شاءن يغنيه )، ليكن وجه سابق با مقام مناسب تر است .
بـعـضـى ديـگر گفته اند: مراد آيه اين است كه روز قيامت خداى تعالى شما را از يكديگرجـدا مـى سـازد، اهـل ايـمـان و اطـاعـت را داخـل بـهـشـت ، واهـل كـفـر و معصيت را داخل جهنم مى كند، در نتيجه يك خويشاوند بهشتى ، خويشاوند دوزخىخود را نمى بيند، چون در آتش است .
ايـن وجـه هـر چـنـد در جـاى خـود سـخـن صـحـيـحـى اسـت ، ليـكـن (هـمـان طـور كـه در وجـهقـبـل گـفتيم ) با مقام آيه تناسب ندارد، براى اينكه در آيه شريفه سخنى از كفر ارحام واولاد مؤ منين نرفته .
بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: مـراد از ايـن فـصـل و جـدا سـازى ،فـصل قضاء است ، و معناى آيه اين است كه : خداى تعالى در روز قيامت بين شما داورى مىكـنـد. ايـن وجـه هـم هـمـان اشكال را دارد كه وجه قبلى داشت ، براى اينكه در جايى سخن ازداورى مـى رود كـه مـورد اخـتـلاف بـاشد، و مقام آيه چنين مقامى نيست ، و لذا در آيه شريفه(ان ربك هو يفصل بينهم يوم القيامه فيما كانوا فيه يختلفون ) به خاطر اينكه سخناز اختلاف رفته ،
كـلمـه يفصل را به داورى معنا مى كنيم ، و مى گوييم معنايش اين است كه : پروردگار تودر قيامت بين آنان در آنچه درباره اش اختلاف مى كنند داورى خواهد كرد.
(و اللّه بـما تعملون بصير) - اين جمله متمم جمله (ان ينفعكم ) و به منزله تاءكيدآن است ، و معنايش اين است كه : روز قيامت ارحام و اولاد، شما را در برطرف كردن آثار اينخـيـانـت و امـثـال آن سـودى نـخـواهـند داشت ، و خدا بدانچه مى كنيد بينا است و چيزى بر اوپوشيده نيست ، و به عظمت خيانت شما آگاه است ، و خواه ناخواه شما را بر آن مواخذه خواهدنمود.
اسوه بودن ابراهيم (عليه السلام ) و پيروانش در تبرى از مشركين


قد كانت لكم اسوه حسنه فى ابراهيم و الذين معه ... انت العزيز الحكيم



در ايـن جـمـله خـطـاب را مـتـوجـه مـؤ منين كرده . و جمله (اسوه حسنه فى ابراهيم ) معنايشاتباع و اقتداء نيكو به ابراهيم است . و جمله (و الذين معه ) به ظاهرش دلالت دارد براينكه غير از لوط و همسر ابراهيم كسانى ديگر نيز به وى ايمان آورده بودند.
(اذ قالوا لقومهم انا برءوا منكم و مما تعبدون من دون اللّه ) - يعنى ما از شما و از بتهاى شما بيزاريم ، و اين بيان همان چيزى كه بايد در آن اسوه و اقتداء داشته باشند.
(كفرنا بكم و بدا بيننا و بينكم العداوه و البغضاء ابدا حتى تومنوا باللّه وحده ) -ايـن قـسـمـت از آيـه برائت را به آثارش معنا مى كند، و آثار برائت همين است كه به عقيدهآنان كفر بورزند، و مادام كه مشركند با آنان دشمنى كنند تا روزى كه خداى واحد سبحانرا بپرستند.
و مـراد از كـفـر ورزيـدن بـه آنـان ، كـفـر ورزيـدن بـه شـرك آنـان اسـت ، بـهدليـل فـرمـوده : (حـتـى تـومـنـوا بـاللّه وحـده ) - تـا زمانى كه به خداى واحد ايمانبـياوريد و معناى كفر به شرك آنان اين است كه با شرك آنان عملا مخالفت شود، همچنانكه عداوت مخالفت و ناسازگارى قلبى است .
خـود آنـان بـرائتـشـان از مـشـركـيـن را بـه سـه امـر تـفـسـيـر كـرده انـد:اول مـخـالفـت عملى با شرك آنان ، دوم عداوت قلبى باايشان ، و سوم استمرار اين وضعمادام كه بر شرك خود باقى اند. مگر اينكه دست از شرك برداشته ، به خداى واحد ايمانآورند.
و توضيح درباره استغفار ابراهيم (عليه السلام ) براى پدر
(الا قـول ابـراهـيـم لابـيـه لاسـتـغـفـرن لك و مـا امـلك لك من اللّه من شى ء) - اين جملهاستثنائى است از كليتى كه جمله هاى قبل بر آن دلالت مى كرد، و آن اين بود كه ابراهيم ومـؤ مـنـيـنـى كه با وى بودند، از قوم مشرك خود به طور كلى و مطلق ، تبرى جستند، و هررابـطـه اى كـه ايـشـان را بـه آنـان پيوسته كند قطع نمودند، به جز يك رابطه ، و آنگفتار ابراهيم به پدرش بود كه گفت : (لاستغفرن لك ...).
و اين جمله معنايش اظهاردوستى ابراهيم نسبت به پدر نيست ، بلكه وعده اى است به وى داده، تـا شـايـد از شـرك تـوبـه كـنـد، و بـه خـداى يـگـانـه ايـمـان آورد، بـهدليـل ايـنـكـه قـرآن كريم در جاى ديگر فرموده : (و ما كان استغفار ابراهيم لابيه الا عنمـوعـده وعـدهـا ايـاه فـلما تبين له انه عدو لله تبرء منه ) كه از آن استفاده مى شود وقتىابـراهـيـم بـه پـدرش وعـده اسـتغفار داده كه برايش روشن نبوده كه وى دشمن خدا است ، ودشمنى با خدا در دلش رسوخ يافته ، و در شرك ثابت قدم است ، بدين جهت اميدوار بودهكـه از شـرك بـه سـوى خـدا بـرگـردد، و ايـمـان بـيـاورد. و وقتى برايش معلوم شد كهعـداوتـش بـا خدا در دلش رسوخ يافته ، و در نتيجه از ايمانش مايوس شد، از او بيزارىجست .
عـلاوه بـر ايـنـكـه از آيـه اى كـه داسـتـان احـتـجـاج ابـراهـيـم بـا پـدرش رانـقـل مـى كـنـد، و مـى فـرمـايـد: (قـال سلام عليك ساستغفر لك ربى انه كان بى حفيا واعـتـزلكم و ما تدعون من دون اللّه ) استفاده مى شود كه در همان مجلسى كه وعده استغفاربـه پـدرش مى دهد، بلافاصله مى گويد: من از شما و آنچه به جاى خدا مى خوانيد كنارهگيرى مى كنم ، و اگر وعده استغفار از روى محبت و دوستى پدر بود، جا داشت بگويد (ومن از قوم كناره گيرى مى كنم ) نه اينكه بفرمايد: (من از همه شما كناره گيرى مى كنمو پدر را هم داخل قوم كند)، و از همه كناره گيرى كند كه همان تبرى است .
ايـــنـــكـــه اســـتـــثـــنـــاى (الا قـــول ابـــراهـــيـــم لابـــيـــه...)متصل است يا منقطع
بـنـابـر آنـچـه گـفـتـيـم اسـتـثناء در آيه ، استثناء متصل است ، و مستثنى منه آن اين است كهنامبردگان با مشركين سخنى نگفتند، مگر درباره تبرى ، در نتيجه معنايش اين مى شود كه: مؤ منين و ابراهيم به غير از تبرى هيچ سخنى با مشركين نداشتند، الا سخنى كه ابراهيمفـقـط بـا پـدرش داشت ، و آن اين بود كه گفت : (لاستغفرن لك )، و معلوم است كه اينسـخـن نـه تـبرى است و نه تولى ، بلكه وعده اى است كه به پدر داده ، به اين اميد كهشايد به خدا ايمان بياورد.
ليكن در اينجا نكته اى هست كه با در نظر گرفتن آن ناگزير مى شويم استثناء را منقطعبـگـيـريم ، و آن اين است كه از آيه سوره توبه استفاده مى شود كه تبرى جازم و قاطعابـراهـيم بعد از آن زمانى بوده كه به او وعده استغفار داده ، و بعد از آنكه فهميد پدرشدشـمن خداست ، به طور قاطع از او تبرى جسته (فلما تبين له انه عدو لله تبرء منه )و آيه مورد بحث از همين تبرى قاطع خبر مى دهد، و در آخر وعده ابراهيم به پدر را استثناءمى كند. پس معلوم مى شود جمله آخر آيه ،
يعنى جمله استثناء، غير از جنس جمله مستثنى منه است ، و استثناى منقطع هم همين است .
و بـنـابـر ايـن فـرض ، مـمـكـن اسـت بـگـويـيـم جـمـله (الاقـول ابـراهـيـم ) اسـتثناء از مضمون همه آيه است يعنى از اينكه فرمود: (قد كانت لكماسـوه حـسـنه فى ابراهيم و الذين معه ) با در نظر داشتن قيدى كه به آن خورده ، يعنىقـيـد (اذ قـالوا لقومهم انا برءوا منكم ) و در نتيجه معناى آيه چنين مى شود: به تحقيقبـراى شـمـا اقتدايى نيكو است از ابراهيم ، و آنان كه با او بودند در اينكه از قوم مشركخود تبرى جستند (مگر قول ابراهيم كه به پدرش وعده اى چنين و چنان داد).
و امـا بـر فـرض ايـنـكـه استثناء متصل باشد، وجه اتصالش همانست كه ما در سابق بيانكرديم . بعضى از مفسرين در وجه اتصال چنين گفته اند كه : مستثنى منه ، جمله (قد كانتلكـم اسـوه حـسـنه فى ابراهيم ) است ، و معناى مجموع آيه اين است كه : شما مسلمانان درابـراهـيـم و مـؤ مـنـيـن به وى اقتدايى نيكو داريد، و بايد در همه رفتار و صفات او اقتداءكنيد، الا در يك خصلتش و آن اين است كه به پدرش چنين و چنان گفت .
ولى ايـن وجـه درسـت نـيـسـت ، چون زمينه آيه مورد بحث كه مى فرمايد (لكم اسوه حسنهفـى ابـراهـيـم ) ايـن نـيـست كه بخواهد تاسى به ابراهيم (عليه السلام ) را در تمامىخصالش بر مسلمانان واجب كند و استغفار يا وعده استغفار را استثناء كند، تا اين يك خصلتاز خـصـال ابـراهيم مستثنى باشد، بلكه زمينه آيه اين است تنها مردم مسلمان را در خصوصبـيـزارى اش از قـوم مـشرك خود وادار به تاسى كند، و اما وعده به استغفار در صورتىكه اميد توبه و ايمان در بين باشد، از مصاديق تبرى و بيزارى جستن نيست ، تا استثناىآن از بـيـزارى جـسـتـن ابـراهـيـم (عـليـه السـلام ) از قـوم مـشـركـش اسـتـثـنـاىمتصل باشد، هر چند كه از مصاديق تولى نيز نيست .
(و مـا امـلك لك مـن اللّه مـن شـى ء) - ايـن جـمـله تتمه گفتار ابراهيم (عليه السلام ) وبيان حقيقت امر در مساءله طلب مغفرت است ، و اينكه اگر از خدا جهت پدر طلب مغفرت كردم ،نـه چون طلب هر طلبكار از بدهكار خويش بود، بلكه منشاء آن فقر عبوديت ، و ذلت آن دربـرابـر غـنـاى ربـوبـيـت و عـزت او است . و اين خداى تعالى است كه يا به وجه كريمشاقبال نموده و بر بنده اش ترحم مى كند، و يا اعراض ‍ نموده از رحمت دريغ مى دارد، چوناحدى از خدا مالك و طلبكار چيزى نيست ،
و او مـالك هـر چـيـز اسـت ، هـمـچـنـان كـه خـودش فـرمـوده :(قل فمن يملك من اللّه شيئا).
و كـوتـاه سخن اينكه : جمله (لا املك ...)، يك نوع اعتراف به عجز در مقامى است كه ممكناسـت كـسـى از شـنـيـدن (ساستغفر لك ربى ) بويى از اثبات قدرت استشمام كند، لذابـراى دفـع اين تو هم بلافاصله به عجز خود اعتراف كرد، نظير كلام شعيب كه بعد ازگـفـتـن (ان اريـد الا الاصـلاح مـا استطعت - من جز اين نمى خواهم كه تا آنجا كه بتوانماصلاح كنم ) بلافاصله گفت : و (ما توفيقى الا باللّه ) تا اصالت و استقلالى راكه ممكن كسى از جمله اولش استفاده كند از خود نفى كرده باشد، و بفهماند كه هيچ گونهقدرت و استطاعتى از خود ندارد.
دعـــاى ابـــراهـــيـــم عـــليـــه الســـلام و پـــيـــروانـــشدرتوكل بر خدا و بازگشت به او
(ربنا عليك توكلنا و اليك انبنا و اليك المصير) - اين جمله نيز تتمه كلامى است كهقرآن كريم از ابراهيم و مؤ منين به وى نقل كرده بود، و مسلمانان را به تاسى به وى وامـى داشـت . و جـمـله دعـائى اسـت از نـامـبـردگـان بـه درگـاه پروردگارشان ، و مناجاتىدنـبال آن تبرى كه از قوم خود كردند، چون تبرى جستن آنهم به آن شدت ، ممكن است اثارسوئى به بار آورد، و ايمان را از آدمى سلب كند، لذا دعا كردند كه پروردگارا به توتؤ كل مى كنيم ، و به سوى تو توبه مى آوريم ، و بازگشت به سوى تو است .
جـمـله مذكور مقدمه اى است براى دعائى كه بعدا مى آيد، در حقيقت دعاى خود را با اين مقدمهافـتـتـاح كردند، و در آن مقدمه موقعيتى را كه در بيزارى از اعداء دارند ذكر نموده ، گفتند(پروردگارا توكل ما بر تو است ، و به سوى تو برمى گرديم ) و منظورشان اينبـوده كـه ما در موقعيتى از زندگى قرار داريم كه ممكن است فكر كنيم زمام نفس ما در دستخـود ما است ، و خود ما هستيم كه امور خود را تدبير مى كنيم ، ولى مانسبت به نفس خود بهتـو رو مى آوريم ، و آن را به تو رجوع مى دهيم ، و نسبت به امورمان كه بايد تدبيرشكـنـيـم ، آن را هـم به خود تو وا مى گذاريم ، و خلاصه مشيت تو را جايگزين مشيت خود مىسازيم ، تويى وكيل ما در امور، آن را به هر گونه كه خودت مى خواهى تدبير فرما.
آنـگـاه گـفـتـنـد: (و اليـك المـصـيـر) و مـنـظـورشـان ايـن بوده كه بازگشت هر چيز چهفعل و چه فاعل فعل به سوى تو است . و خلاصه اگر در انابه آوردنمان به سوى توخـود را بـه تـو سـپـرديـم ، و در تـوكـلمـان بـر تـو تدبير امورمان را به تو وا گذارنموديم ، راهى را پيش گرفتيم كه مطابق با حقيقت امر است ،
چون حقيقت امر است بازگشت همه امور به تو است .
(ربـنـا لا تـجـعلنا فتنه للذين كفروا و اغفرلنا ربنا) - قسمت از آيه متن دعاى ايشاناسـت ، و جـملات قبلى همان طور كه گفتيم مقدمه بود. در اين دعاى خود از خدا مى خواهند كهاز آثار سوء تبريشان از كفار پناهشان دهد، و ايشان را بيامرزد.
كـلمـه (فـتـنـه ) به معناى وسيله امتحان است ، و معناى اين كه (فتنه براى كفار قرارگـيـرند) اين است كفار بر آنان مسلط شوند، تا مورد امتحان قرار گرفته ، آنچه فساددر وسـع خود دارند بيرون بريزند، ابراهيم و مؤ منين را به انواع آزارها شكنجه كنند كهچرا به خدا ايمان آورده ايد، و خدايان ما را رها كرده ، از آنها و از عبادتشان بيزارى جستهايد.
ابراهيم (عليه السلام ) و يارانش در دعاى خود نداى (ربنا) را پى در پى تكرار كردهاند تا به اين وسيله رحمت الهى را به جوش ‍ آورند.
(انـك انت العزيز الحكيم ) - يعنى تويى آن غالبى كه هرگز مغلوب نشود، و كسىكـه هـمـه افعال او متقن است ، و از استجابت دعاى ما عاجز نگردد تويى . و تنها تويى كهمى توانى ما را از كيد دشمنان خود حفظ كنى ، و مى دانى از چه راهى حفظ كنى .
مـفـسـريـن در تـفـسـيـر اين دو آيه نظرهاى مختلفى غير آنچه ما گفتيم دارند كه به منظوررعـايـت اخـتـصـار از نـقـلش خـوددارى نـمـوديـم ، اگـر كـسـى بـخـواهـد بـايد به تفاسيرمطول مراجعه كند.


لقـد كان لكم فيهم اسوه حسنه لمن كان يرجوا اللّه و اليوم الاخر...


در اين آيه بهمـنـظـور تـاكيد، مساءله اسوه را تكرار كرده تا علاوه بر تاكيد، اين معنا را هم بيان كردهبـاشـد ايـن اسـوه تنها براى كسانى است كه به خدا و روز جزا اميد داشته باشند، و نيزتـاسـى گـونـه افـراد بـه ابراهيم (عليه السلام ) تنها در بيزارى جستن از كفار نيست ،بلكه در دعا و مناجات هم از آن جناب تاسى مى كنند.
و ظـاهـرا مراد از اميد خدا، اميد ثواب خدا در برابر ايمان به او است . و مراد از اميد آخرت ،امـيـد پـاداشـهايى است كه خدا وعده آن را به مؤ منين داده ، پس اميد به آخرت كنايه است ازايمان به آخرت .
(و مـن يـتـول فـان اللّه هـو الغـنـى الحـمـيـد) - جـمـله بـى نـيـازى خـداى تـعـالى ازامـتـثال بندگان را مى رساند، مى فرمايد بيزارى جستن از كفار به نفع خود شما است ، وخدا از آن بهره مند نمى شود، چون خداى تعالى از مردم و از اطاعتشان غناى ذاتى دارد، و اودر او امرى كه به ايشان مى كند و در نواهى اش حميد، و داراى منت است ، اگرامر و نهى مىكند براى
اصلاح حال خود مردم و براى سعادت زندگيشان است ، نه براى خودش .


عسى اللّه ان يجعل بينكم و بين الذين عاديتم منهم موده و اللّه قدير و اللّه غفور رحيم



ضـمـيـر در (مـنـهـم ) بـه كـفارى برمى گردد كه مسلمانان موظف شده اند با آنان دشمنبـاشـند، و ايشان كفار مكّه بودند. و مراد از اينكه مى فرمايد: (اميد است خداوند بين شمامـؤ مـنـيـن و آنـهايى كه شما دشمنشان داشتيد مودت قرار دهد) اين است كه خداى تعالى آنكـفـار را موفق به اسلام كند، همچنان كه در جريان فتح مكّه موفقشان كرد، پس منظور آيهاين نيست كه خواسته باشد حكم دشمنى و تبرى را نسخ كند.
و مـعـنـاى آيه اين است كه : از درگاه خداى تعالى اين اميد هست كه بين شما مؤ منين و كفارىكـه دشـمـنـشـان داشتيد -كفار مكّه - مودت ايجاد كند، به اين طريق كه آنان را موفق بهاسـلام بـفـرمـايـد، و مـعـلوم اسـت كـه وقـتـى مـسـلمـان شـدنـد آن دشـمـنـىمـبـدل به مودت خواهد شد، و خداى تعالى قدير بر اين كار هست . و نيز آمرزگار گناهانبندگان خويش ، و رحيم به ايشان است . و در صورتى كه از گناهان خود توبه كنند، وبـه اسـلام در آيـنـد خداى تعالى از گذشته هايشان مى گذرد، پس بر مؤ منين است كه ازخـدا ايـن اميد را داشته باشند، و بخواهند تا به قدرت و مغفرت و رحمت خود اين دشمنى رامبدل به دوستى و برادرى كند.
نـــهـــى از دوســـتـى بـا كـفـار بـه مـعناى نهى از عدالت و خوش رفتارى با كفار غيرحربىنيست


لا يـنهيكم اللّه عن الذين لم يقاتلوكم فى الدين و لم يخرجوكم من دياركم ان تبروهم وتقسطوا اليهم ...



در ايـن آيـه شـريـفـه و آيـه بـعـدش نـهـى وارد دراول سـوره را تـوضـيـح مـى دهـد. و مـراد از آن كـفـارى كـه بـا مـؤ مـنـيـن بـر سـر ديـنقـتـال نـكـردنـد و مـؤ مـنين را از ديارشان بيرون نساختند، كفار نقاط ديگر و غير مكّه است ،مـشـركـيـنـى اسـت كـه بـا مـسـلمـانـان مـعـاهـده داشـتـنـد. و كـلمـه (بـر) كـه مـصـدرفـعـل (تـبـروهـم ) اسـت ، بـه مـعـنـاى احـسـان اسـت . و كـلمـه (اقـسـاط) كـه مـصـدرفـعـل (تـقـسـطـوا) اسـت ، بـه مـعـنـاى مـعـامـله بـه عـدل اسـت . و جـمـله (ان تبروهم )بـدل اسـت از كـلمـه (الذيـن ...). و جـمـله (ان اللّه يـحـب المـقـسـطـيـن )تعليل است براى جمله (لا ينهيكم ...).
و معناى آيه اين است كه : خدا با اين فرمانش كه فرمود: (دشمن مرا و دشمن خود را دوستنـگـيـريـد) نـخـواسـتـه اسـت شـمـا را از احـسـان و مـعـامـله بـهعـدل بـا آنـهايى كه با شما در دين قتال نكردند، و از ديارتان اخراج نكردند، نهى كردهبـاشـد، بـراى ايـنـكـه احـسـان بـه چنين كفارى خود عدالتى است از شما، و خداوند عدالتكاران را دوست مى دارد.
بـعـضـى از مفسرين گفته اند: اين آيه شريفه با آيه (فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم) نـسـخ شـده . ليـكن اين نظريه درست نيست ، براى اينكه آيه مورد بحث با اينكه مطلقاسـت ، شـامـل غـيـر اهـل ذمـه و اهـل مـعـاهـده نـمـى شـود، و كـفارى كه با اسلام سر جنگ دارندمـشـمـول ايـن آيـه نيستند، تا آيه سوره توبه ناسخ آن باشد، چون آيه مذكور تنها بهكفار حربى و مشركين نظر دارد، با اين حال چطور مى تواند ناسخ آيه مورد بحث باشد،باهيچ مزاحمتى بين آن دو نيست .


انـمـا يـنـهـيـكـم اللّه عـن الذيـن قـاتلوكم فى الدين و اخرجوكم من دياركم و ظاهروا علىاخراجكم ان تولوهم ...



مـنـظـور از (الذيـن قـاتلوكم ...) مشركين مكه اند. و معناى (ظاهروا على اخراجكم ) ايناسـت كـه يـكـديـگـر را در بـيـرون كـردن شـمـا كـمـك كـردنـد. و جـمـله (ان تـولوهـم )بدل است از جمله (الذين قاتلوكم ).
و در جـمـله (و مـن يتولهم فاولئك هم الظالمون ) قصر افراد به كار رفته (يعنى حكمكـلى (لا تـتـخـذوا عـدوى ...)، را كـه بـه اطـلاقـش ‍شامل دوستى با همه كفار مى شد، منحصر كرد در يك طائفه از كفار، يعنى كفار مشرك مكّه ويـاوران ايـشـان )، در نـتـيـجـه مـعناى آيه چنين مى شود: دوستداران مشركين مكّه و دوستدارانيـاران مـشـركـيـن كـه عـليـه مـسلمين آنها را كمك كردند، تنها آنان ستمكار و متمردان از نهىخدايند، نه مطلق دوستداران كفار. ممكن هم هست جمله مورد بحث از باب قصر و حصر نباشد،بلكه تنها براى نهى (لا تتخذوا عدوى ...) باشد.
بحث روايتى
چـــنـــد روايـــت راجـــع بــه نـزول آيـات نـهـى از دوسـتى با كفار و مشركين
در ماجراى نامهنـوشـتـن حـاطـب بـن ابـى بـلتـعـه بـراى مـشـركـيـن مـكـه بـحـث در تـفـسـيـرقــمـى درذيل آيه شريفه (يا ايها الذين امنوا لا تتخذوا عدوى و عدوكم اولياء...)مـى گـويـد: ايـنآيـه در شـاءن حـاطـب ابـن ابـى بـلتـعـهنـازل شده ، هر چند لفظ آيه عام است ، و ليكن معنايشخـاص بـه اين شخص است ، وداسـتـانـش بـديـن قـرار بـود كه : حاطب ابن ابى بلتعه در مكّهمـسـلمـان شـد، و بـهمـــديـــنـه هجرت كرد، در حالى كه عيالش در مكّه مانده بودند. از سوىديـگـر كـفـارقـريـش ‍ تـرس آن را داشـتـنـد كـه لشـگـررسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم )بر سر آنان بتازد،
نـاچـار نـزد عيال حاطب رفته ، از اين خانواده خواستند تا نامه اى به حاطب بنويسند، و ازوى خـبـر مـحـمـد (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) را بپرسند كه آيا تصميم دارد با مردم مكّهجنگ كند يا نه ؟
خـانـواده حـاطـب نـامـه اى بـه او نـوشـتـه ، جوياى وضع شدند. او در پاسخ نوشت : آرىرسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسلم ) چنين قصدى دارد، و نامه را به دست زنى بهنـام صـفـيـه داد، و او نـامـه را در لاى گـيسوان خود پنهان نموده به راه افتاد. در همين ميانجبرئيل نازل شد، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) را از ماجرا خبر داد.
رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) و زبير بنعـوام را بـه طلب آن زن فرستاد، اين دو تن خود را به او رساندند. اميرالمؤ منين پرسيد:نامه كجاست ؟ صفيه گفت : نزد من چيزى نيست . حضرت على و زبير زن را تفتيش كردند، وچـيـزى هـمـراه او نـيـافـتـنـد. زبـير گفت : حال كه چيزى نيافتيم برگرديم . اميرالمؤ منينفـرمـود: به خدا سوگند رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) به ما دروغ نگفته ، وجـبـرئيـل هـم بـه آن جـنـاب دروغ نـگـفـتـه ، و او هـم بـهجـبرئيل دروغ نمى بندد، و جبرئيل هم به خدا دروغ نمى بندد، و به خدا سوگند اى زن يانـامـه را در مـى آورى و مـى دهـى ، و يـا سـر بـريـده ات را نـزدرسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) مى برم . صفيه گفت : پس از من دور شويد تادر آورم . آنـگـاه نـامـه را از لاى گـيـسـوانـش درآورد. امـيـرالمـؤ مـنـيـن نامه را گرفت و نزدرسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) آورد.
رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) از حاطب پرسيد: اين چكارى است ؟ حاطب عرضهداشـت : يـا رسول اللّه ! به خدا سوگند اين كار را از روى نفاق نكردم ، و چيزى تغيير وتـبـديـل نـدادم ، و مـن شـهـادت مـى دهـم بـه جـز خـدا مـعـبـودى نـيـسـت ، و ايـنـكـه تـورسـول بـر حـق اويـى ، و ليـكـن اهـل و عـيـال مـن از مـكـّه بـه مـن نـوشـتـنـد كـه قريش با ماخـوشـرفـتـارى مـى كنند، من خواستم در حقيقت حسن معاشرت آنان را با خدمتى تلافى كردهبـاشـم . بـعـد از سـخـنـان حاطب خداى تعالى اين آيه را فرستاد: (يا ايها الذين امنوا لاتتخذوا عدوى و عدوكم اولياء... و اللّه بما تعملون بصير).
و در الدر المـنـثور است كه احمد، حميدى ، عبد بن حميد، بخارى ، مسلم ، ابوداوود، ترمذى ،نـسـائى ، ابـوعـوانـه ، ابـن حـيـان ، ابـن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم ، ابن مردويه ،بـيهقى ، و ابونعيم - هر دو در كتاب دلائل - از على (عليه السلام ) روايت كرده اند كهفرمود: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) من و زبير و مقداد را ماءموريت داد،
و فـرمود: راه بيفتيد تا برسيد، به روضه خاخ ، در آنجا به زن مسافر بر مى خوريد،نامه اى با او است از او بگيريد و برايم بياوريد.
ما از مدينه بيرون شديم ، و تا روضه رفتيم ، در آنجا به آن زن مسافر برخورديم ، وگـفـتـيـم نامه را بيرون بياور، گفت : نامه اى با من نيست . گفتيم نامه را بيرون بياور وگرنه مجبورت مى كنيم لباسهايت را بكنى . او نامه را از لاى گيسوى خويش در آورد.
نـامـه را نـزد رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) آورديم ، ديديم حاطب در نامه اشپـاره اى از تـصـمـيـمات رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) را به جمعى از مشركينگـزارش داده . رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) به حاطب فرمود: اين چكارى بودكـه كـردى ؟ عـرضـه داشـت : عـليـه مـن اقـدام فـورى مـفـرمـا يـارسـول اللّه ! من مردى هستم كه با قريش سخت پيوستگى دارم ، ولى از آنان نيستم ، و درمـيان مهاجرينى كه با تو هستند افرادى هستند كه در مكّه خويشاوندانى مشرك دارند، و بهوسيله آنان از مال و اولادى در مكه دارند حمايت مى كنند، من نيز خواستم اين موقعيت را از دستندهم ، و به خويشاوندان مشركم احسانى كنم تا آنان متقابلا خانواده ام را مورد حمايت قراردهند، اين نامه به اين انگيزه نوشته شده ، نه اينكه انگيزه اش كفر و يا ارتداد من از دينمبـاشـد. رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله وسلم ) او را تصديق كرد، و فرمود راست مىگويد.
عمر گفت : يا رسول اللّه اجازه بده تا گردنش را بزنم ، حضرت فرمود: او در جنگ بدرشـركـت داشـت ، و تـو چـه مـى دانـى ، شـايـد خـداى تـعـالى نـسـبـت بـهاهـل بـدر عنايت خاصى داشته باشد، و فرموده باشد: هر چه مى خواهيد بكنيد، كه شما راآمرزيده ام ، پس آيه شريفه (يا ايها الذين امنوا لا تتخذوا عدوى و عدوكم اولياء تلقوناليهم بالموده ) نازل شد.
نـــقـــد و رد روايـــتـــى كـه در آن آمـده اسـت : شـايد خداوند به شركت كنندگان در جنگبدرگفته باشد هر چه مى خواهيد بكنيد...
مـؤ لف : اين معنا در تعدادى از روايات از چند نفر از صحابه مانند انس ، جابر، عمر، ابنعـبـاس ، و جـمـعـى از تـابـعـيـن از قـبـيـل حـسـن ، و غـيـره آمـده . ليـكـن از نـظـر متن خالى ازاشكال نيست .
بـراى ايـنكه اولا از ظاهر آن - بلكه صريح آن - برمى آيد كه حاطب ابن ابى بلتعهبه خاطر عملى كه كرده بود مستحق اعدام و يا كيفرى ديگر كمتر از اعدام بوده ، و تنها بهخاطر شركتش در جنگ بدر مجازات نشده ، چون بدريها در برابر هيچ گناهى مجازات نمىشـوند، براى اينكه بر حسب اين روايت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) به عمرفـرمـود: (او در جـنـگ بـدر شـركـت داشـتـه ). و در روايـت حـسـن آمـده كـه فـرمـود: ايـنهااهـل بـدرنـد از اهـل بـدر حـذر كـن ، ايـنـهـا اهـل بـدرنـد، ازاهل بدر حذر كن ،
اينها اهل بدرند، از اهل بدر حذر كن .
در حالى كه روايات وارده در داستان افك معارض آنند، چون در آن روايات آمده بعد از آنكهآيه شريفه در برائت عايشه نازل شد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) يكى ازتـهـمـت زنندگان به عايشه ، يعنى مسطح بن اثاثه ، را حد زد و كيفر كرد، با اينكه اينمـرد از سـابـقـيـن اوليـن اسـت ، و از مـهاجرين و از شركت كنندگان در جنگ بدر است ، و اينروايـات در صـحـيـح بـخـارى و مـسـلم ، و در روايـات بى شمارى كه در تفسير آيات افكرسيده آمده است .
و ثـانـيـا ايـنـكـه در ايـن حـديـث آمـده كـه خـداى تـعـالى بـهاهـل بـدر فـرمـوده هـر چه مى خواهيد بكنيد، كه من شما را آمرزيده ام با هيچ منطقى درست درنـمـى آيـد، چـون از ايـن جـمـله فـهـمـيـده مـى شـود كـهاهـل بـدر هـر گـنـاهـى كـه بـكـنـنـد آمـرزيـده انـد و ايـن حـرف مـسـتـلزم آن اسـت كـهاهـل بدر هيچ تكليف و وظيفه اى دينى نداشته باشند، نه چيزى بر آنان واجب باشد، و نهچـيـزى حـرام و نـه مـسـتـحـب و نـه مـكـروه ، براى اينكه وقتى مخالفت تكليف عقاب نداشتهبـاشـد، و انـجام و ترك آن برابر باشد، تكليف معنا ندارد، و اصلا جمله مزبور صريحاست در اينكه تمامى اعمال براى اهل بدر مباح است .
و لازمـه ايـن حـرف ايـن اسـت كـه آمـرزش اهـل بـدرشـامـل هـمـه گـنـاهـان حـتـى گـنـاهـانـى كـه عـقـل آنـهـا را جـز بـا تـوبـهقـابـل عـفـو نـمـى دانـد بـگـردد، مـانـنـد بـت پـرسـتـى ، و رد بـر خـدا ورسـول ، و تـكذيب رسالت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم )، و افتراء بر خدا ورسـول ، و مـسـخـره كـردن ديـن و احـكـام ضـرورى آن ، و گـنـاهـانـى ديـگـرمثل آن ، همچون كشتن يك انسان بى گناه از روى ظلم و فساد در زمين ، و تباه ساختن حرث ونـسـل ، و مـبـاح دانـسـتـن جـان و عـرض و مـال مـردم خـواهـيـد گـفـت : خـداونـداهل بدر را از ارتكاب چنين گناهانى حفظ فرموده .
در پـاسـخ مـى گـويـيـم بـحـث مـا دربـاره فـعـليـت ايـن گـونـهاعـمـال نـبـود تـا بـگـويـى اهـل بـدر چـنـيـن گـنـاهـانـى مـرتـكـب نـشـدنـد، و خدا آنان را ازامـثـال آن گـنـاهـان حـفـظ كـرده ، بـلكـه دربـاره امـكـان آمـرزشامثال اين گناهان در فرض ارتكاب است .
و ثـانـيـا كـلام خـداى تـعـالى اگـر فـرمـوده بـاشد: هر چه مى خواهيد بكنيد بايد تمامىعمومات را كه در تمامى احكام شرعى يعنى عبادات و معاملات وارد شده ، تخصيص بزند، وهـيـچ يـك از آن عـمـومـات شـامل اهل بدر نشود، و اگر چنين چيزى وجود مى داشت بايد در بينصـحابه معروف مى شد، و براى آنان مسلم مى بود اين دسته از صحابه كه در جنگ بدرشـركـت داشـتـنـد از تـمـامـى تـكـاليـف ديـنـى هـر قـدر هـم اهـمـيـت داشـتـه بـاشـد آزادند، وحداقل بايد در بين خود اهل بدر معروف باشد،
و حـال آنـكـه در روايـات وارده دربـاره اخبار اهل بدر، و سرگذشت آنان ، اثرى از آن ديدهنـمـى شـود، بـلكـه از سـيـره اهـل بدر، و مخصوصا روشى كه در فتنه هاى بعد از رحلترسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله وسلم ) اتفاق افتاد، خلاف آن ديده مى شود احدى نمىتواند آن را انكار كند.
از هـمـه ايـنـهـا كـه بـگذريم آزاد شدن يك گروه از بين همه مسلمانان و رهايى آنان از قيدتـكـليـف ، بـه طـورى كـه هـر كـارى خـواسـتـنـد بـكـنـنـد و هـر مـخـالفـتـى را بـا خـدا ورسـول بـتـوانـنـد مـرتكب شوند هر قدر هم عظيم باشد، مناقض با مصلحتى است كه دعوتديـنـى و فـريـضـه امـر بـه معروف و نهى از منكر و نشر معارف الهى از راه نشر رواياتصـادره از رسـول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) بر اساس تاءمين آن مصلحت بنا شدهاسـت ، چـون وقـتـى مـردم بـدانـنـد كـه اصحاب جنگ بدر در گفتن هر نوع دروغ و افتراء وارتـكـاب زشـت تـريـن گـنـاه و فـحشاء آزادند، ديگر چگونه دعوت آنان به سوى دين رابپذيرند، و با چه تاءمينى به گفته ها و نقل احاديث آنان اعتماد كنند.
عين اين اشكال در مورد شخص رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) هم وارد مى شود،بـه ايـن بـيـان كـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) سـيـد و سـروراهـل بدر بود و خدا او را به عنوان شاهد و مبشر و نذير فرستاد، و به حكم آيه 45 و 46سـوره احـزاب داعـى بـه سـوى خـدا بـه اذن خـدا و سـراج منير بوده ، و اگر قرار باشداهـل بـدر هـر كـارى بـخـواهـنـد بـكـنـنـد و مـسـووليـتـى نـداشـتـه بـاشـنـد، يـكـى ازاهـل بـدر شـخـص آن جناب بود، پس بايد به حكم روايت آن جناب هم در ارتكاب هر كذب وافـتـراء و فـحـشـاء و منكرى آزاد باشد، و اگر اين طور باشد دلها و نفوس بشر چگونهبـپـذيـرد كـه چـنـيـن شـخـصـى شـاهـد و نـذير و مبشر و داعى الى اللّه و سراج منير است ،وچـگـونـه حـكـمـت خدا اجازه مى دهد پست شهادت و دعوت را به كسى واگذار كند كه در هيچحال و يا گفتارش امنيتى ندارد، و چگونه چنين كسى را سراج منير خوانده ، با اينكه به اواجـازه داده كـه بـاطـل را احياء كند، همان طور كه حق را روشن مى سازد، و اذنش داده كه همانطـور كـه مـردم را هدايت مى كند گمراه هم بكند، و خلاصه هر كارى دلش خواست بكند، چهخـوب و چه بد، و اين از حكمت خدا به دور است ، و آيات كريمه قرآن هم كه متعرض عصمتانبياء (عليهم السلام ) و متعرض حفظ وحى و قرآن است با چنين چيزهايى نمى سازد.
آياتى از قرآن كريم كه احاديث فوق را رد مى كند
از اين هم كه بگذريم اصلا چنين حرفى خطابهاى الهى را در بيشتر آياتى كه در آن بهصحابه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) و مومنين عتاب شده - العياذ باللّه -خطابهايى بيهوده مى سازد،
زيـرا صـحـابه اى كه خود خدا اجازه داده هر گناهى خواستند بكنند، ديگر نبايد به خاطربـعـضـى تـخـلفـاتـشان در آياتى نظير آيات مربوط به داستان بدر، احزاب ، حنين ، وامـثـال آنـهـا مـورد عـتـاب قـرار دهـد كـه چـرا فـرار كـرديـد، و آنـان را درمـقـابـل فـرار از جـنـگ بـه آتش دوزخ تهديد كند. يكى از روشن ترين آيات در اين باب ،آيـات مـربـوط به داستان افك است ، يكى از آنها كه مرتكب شده بودند مسطح بن اثاثهبـوده كـه خـود يـكـى از شـركـت كـنـنـدگان در جنگ بدر بوده ، و در اين آيات مى خوانيم :(لكـل امـرى ء منهم ما اكتسب من الاثم ) و احدى از مرتكبين را استثناء نكرد، و نفرمود : جزآن كـسـى كـه در جنگ بدر شركت داشته . و نيز مى خوانيم (و هو عند اللّه عظيم ) و بازمـى خوانيم : (يعظكم اللّه ان تعودوا لمثله ابدا ان كنتم مؤ منين ) يعنى مرتكب چنين كارىايمان ندارد، هر چند در جنگ بدر شركت داشته باشد. و باز از روشن ترين آياتى كه ايناحـاديث را رد مى كند و لوازم معناى آنها را نمى پذيرد، خود آياتى است كه روايات مذكوردر شـاءن نـزول آنـهـا وارد شـده ، بـراى ايـنـكـه در اين آيات در باره دوستى با كفار مىخوانيم (و من يفعله منكم فقد ضل سواء السبيل ) و مى خوانيم (و من يت ولهم فاولئك همالظالمون ).
پـس مـعـلوم مـى شود اگر آيات مورد بحث خطاب و عتاب را متوجه به عموم مؤ منين كرده ، وهـمـه را در بـرابـر روابـط پـنـهـانـى بـا كـفـار عتاب مى كند به اعتبار اين بوده كه اينعـمـل از بعضى از آنان - يعنى حاطب بن ابى بلتعه - سرزده ، و به اسلام و مسلمانانخيانت كرده ، و آيات شريفه عمل بعضى را به همه نسب ت داده ، و تهديد را هم متوجه همهكرده ، (تا بدانند عمل بد براى همه بد است ، نه تنها براى شخص معينى ).
و اگـر حـاطـب بـه خـاطـر ايـنـكه بدرى است در چنين عملى آزاد بوده ، و قلم تكليف را از اوبرداشته بودند،
و به او فرموده بودند: هر چه مى خواهى بكن كه تو آمرزيده اى ديگر چرا بايد اورا راهگـم كـرده و ظـالم بـخـوانـنـد، و مـورد عتاب و تهديد قرار دهند، بقيه مسلمانان هم كه چنينكـارى نـكـرده بـودنـد، پـس اصـلا چـرا بـايـد ايـن آيـاتنازل شده باشد، و در آن عمل ناشايستى را كه اگر از غير حاطب سرزده بود ناشايست مىشـد و چـون از او سـر زده هـيچ ناشايستگى ندارد، به همه مؤ منين نسبت دهند، و همه را موردتهديد قرار دهند.
و كـلام خـداى عـزوجـل ، اءجـل از ايـن اسـت كـه مـردم را بـه خاطر عملى كه نكرده اند، بلكهشخصى كرده كه او هم اجازه داشته مورد عتاب و تهديد قرار دهد.
چـــنـد روايت درباره تجويز معاشرت و خوش رفتارى با كفار غير محارب و درباره حبوبغض بخاطر خدا
باز در همان كتاب است كه بخارى ، ابن منذر، نحاس و بيهقى - در كتاب شعب الايمان -از اسـمـاء دختر ابى بكر روايت كرده كه گفت : مادرم كه زنى مشرك بود و در عهد مشركينقريش و پيمان ايشان با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) قرار داشت ، به ديدنمآمـده بود من از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) پرسيدم آيا اجازه هست به ديدنشبـروم ، و صـله رحم كنم ؟ در پاسخ من بود كه آيه شريفه (لا ينهيكم اللّه عن الذين لميقاتلوكم فى الدين ) نازل شد، و حضرت فرمود: بله بديدنش برو و صله كن .
و نـيـز در هـمان كتاب آمده كه ابو داوود در تاريخ خود، و ابن منذر از قتاده روايت كرده اندكـه گـفـتـه اسـت : آيه شريفه (لا ينهيكم اللّه عن الذين لم يقاتلوكم فى الدين )، بهوسيله آيه (اقتلوا المشركين حيث وجدتموهم ) نسخ شده است .
مـؤ لف : خـوانـنده عزيز توجه فرمود كه گفتيم اين حرف درست نيست ، براى اينكه نسخدر جـائى اسـت كـه دو آيـه دو دلالت ضـد هـم داشـتـه باشند، و دو آيه هيچ ضديتى با همندارند، و هر يك در جاى خودش درست است .
و در كافى به سند خود از سعيد اعرج از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه گفت :امـام فـرمـود: از مـحكم ترين دست آويرهاى ايمان يكى اين است كه به خاطر خدا و در راه اودوستى كنى ، و در راه او دشمنى كنى ، در راه او بدهى ، و در راه او از عطاء دريغ نمايى .
و قـمـى بـه سـنـد خـود از اسـحـاق بـن عـمار از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كهفـرمـود: هر كسى را ديديد كه دوستى اش به خاطر دين نبود، و دشمنى اش به خاطر ديننبود، بدانيد كه او دين ندارد.
آيات 13 - 10 سوره ممتحنه
يـاايها الذين ءامنوا اذا جاءكم المومنات مهاجرت فامتحنوهن اللّه اعلم بايمانهن فان علمتموهنمـومانت فلا ترجعوهن الى الكفار لا هن حل لهم و لا هم يحلون لهن و اتوهم ما انفقوا و لا جناحعـليـكـم ان تـنـكـحـوهـن اذا اتـيتموهن اجورهن و لا تمسكوا بعصم الكوافر واسلوا ما انفقتم وليـسـلوا ما انفقوا ذلكم حكم اللّه يحكم بينكم و اللّه عليم حكيم (10) و ان فاتكم شى ء منازواجـكـم الى الكـفـار فـعـاقـبـتـم فـاتـوا الذيـن ذهـبـت ازوجـهـممـثـل ما انفقوا و اتقوا اللّه الذى انتم به مومنون (11) يايها النبى اذا جاءك المومنت يبايعنكعـلى ان لا يـشـركـن بـاللّه شـيـا و لا يسرقن ولا يزنين و لا يقتلن اولادهن و لا ياتين ببهتانيـفترينه بين ايديهن و ارجلهن و لا يعصينك فى معروف فبايعهن و استغفر لهن اللّه ان اللّهغفور رحيم (12) يا ايها الذين امنوا لا تتولوا قوما غضب اللّه عليهم قد يئسوا من الاخرة كمايئس الكفار من اصحاب ال قبور(13)
ترجمه آيات
اى كسانى ايمان آورده ايد زنانى كه به عنوان اسلام و ايمان (از ديار خود) هجرت كرده وبه سوى شما آمدند خدا (به صدق و كذب ) ايمانشان داناتر است شما از آنها تحقيق كردهو امـتـحـانـشـان كـنـيـد اگـر بـا ايـمانشان شناختيد آنها را (بپذيريد) و ديگر به شوهرانكافرشان بر مگردانيد كه هرگز اين زنان مؤ من بر آن كفار و آن شوهران كافر بر اينزنـان حـلال نـيـسـتـند، ولى مهر و نفقه اى را كه شوهران مخارج آن زنان كرده اند به آنهابـپـردازيـد و بـاكـى نيست كه شما با آنان ازدواج كنيد در صورتى كه اجر و مهرشان رابدهيد و هرگز تمسك مكنيد به عصمتهاى زنان كافر و شما
(اگـر زنانشان ايمان آوردند) مهر و نفقه بطلبند، اين حكم خداست ميان شما بندگان و خدابه حقايق امور دانا و به مصالح خلق آگاه است (10).
و اگـر از زنـان شـمـا كـسـانـى (مـرتـد شده ) به سوى كافران رفتند شما در مقام انتقامبـرآيـيـد و بـه قدر همان مهر و نفقه اى كه خرج كرده ايد به مردانى كه زنانشان رفتهاند بدهيد و از خدايى كه به او ايمان آورده ايد بترسيد و پرهيزكار شويد (11).
اى پـيـغـمـبـر! چون زنان مؤ من آيند كه با تو بر ايمان بيعت كنند كه ديگر هرگز شركبـه خـدا نـيـاورنـد و سـرقـت و زنـا نـكـنـنـد و اولاد خـود را بـهقتل نرسانند، و بر كسى افتراء و بهتان ميان دست و پاى خود نبندند (يعنى فرزندى كهميان دست و پاى خود پرورده و علم به آن از انعقاد نطفه دارند به دروغ به كسى نبندند)و بـا تو در هيچ امر به معروفى (كه به آنها كنى ) مخالفت نكنند بدين شرايط با آنهابـيـعـت كـن و بـر آنـان از خـدا آمـرزش و غـفران طلب كن كه خدا بسيار آمرزنده و مهربانست(12).
اى اهل ايمان هرگز قومى را كه خدا بر آنان غضب كرده (يعنى جهودان ) يار و دوستدار خودمـگـيـريـد كـه آنـهـا از عـالم آخـرت بـه كـلى مـايـوسـنـد چـنـان كـه كـافـران ازاهل قبور نوميدند (13).
بيان آيات
حـــكـــم زنـــانـــى كـه ايـمـان آورده بـه سوى پيامبر(ص ) هجرت مى كردند ازدواج باآنهاو...


يـا ايـهـا الذيـن امنوا اذا جاءكم المومنات مهاجرات فامتحنوهن ...


سياق و زمينه اين آيهشـريـفـه چـنـيـن مـى رسـانـد كـه بـعـد از صـلح حـديـبـيـهنـازل شـده . و در عـهـدنامه هايى كه بين رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) و مردممـكـّه بـرقـرار گـرديـده نـوشـتـه شـده اسـت كـه اگـر ازاهـل مـكـّه مـردى مـلحـق بـه مـسـلمـانـان شـد، مـسـلمـانـان مـوظـفـنـد او را بـهاهـل مـكـّه بـرگـردانـنـد، ولى اگـر از مـسـلمـانـان مـردى مـلحـق بـهاهـل مـكـّه شـد اهـل مـكّه موظف نيستند او را به مسلمانان برگردانند. و نيز از آيه شريفه چنينبـرمـى آيـد كه يكى از زنان مشركين مسلمان شده ، و به سوى مدينه مهاجرت كرده و همسرمشركش به دنبالش آمده و درخواست كرده كه رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) اورا بـه وى بـرگـردانـد، و رسـول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) در پاسخ فرموده :آنچه در عهدنامه آمده اين است كه اگر مردى از طرفين به طرف ديگر ملحق شود بايد چنينو چـنـان عـمـل كـرد، و در عـهـدنـامـه دربـاره زنـان چـيـزى نـيـامـده ، و بـه هـمـيـن مـدركرسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) آن زن را به شوهرش نداد، و حتى مهريه اى راكه شوهر به همسرش داده بود به آن مرد برگردانيد.
ايـنها مطالبى است كه از آيه استفاده مى شود، و آيه شريفه دلالت بر احكامى مناسب اينمطالب نيز دارد، البته احكام مربوط به زنان .
پـس ايـنـكـه در آيـه (يـا ايـهـا الذيـن امـنـوا اذا جـاءكـم المـومـنـات مـهـاجـرات ) زنـان راقـبـل از امـتـحـان و پـى بـردن بـه ايـمـانشان مؤ منات خوانده از اين جهت بوده كه خود آنانتظاهر به اسلام و ايمان مى كردند.
(فامتحنوهن ) - ايمان آن زنان را بيازماييد، يا افرادى به ايمان آنان شهادت دهند، ويـا خـودشـان سـوگـنـد ياد كنند به طورى كه يقين و يا اطمينان پيدا كنيد كه به راستىايـمـان آورده انـد. و در ايـنـكـه فرمود: (اللّه اعلم بايمانهن ) اشاره است به اينكه شمامـسـلمانان نمى توانيد به واقعيت امور علم پيدا كنيد، چنين علمى خاص خداى تعالى است ، وامـا شـمـا كافى است كه علم عادى به دست آوريد. و در جمله (فان علمتموهن فلا ترجعوهنالى الكفار) مى توانست بفرمايد: (فان علمتموهن صادقات ) ولى چنين نفرمود، بلكهصـفـت ايـمـان را دوباره ذكر كرد، و فرمود: اگر ديديد مومنند و اين براى آن است كه بهعـلت حـكـم اشـاره نـمـوده ، فـهمانده باشد اينكه گفتيم چنين زنانى را نزد خود نگهداريد،براى ايمان آنان است ، چون ايمان باعث انقطاع علقه زوجيت بين زن مؤ من و مرد كافر است.
و دو جـمـله (لاهـن حـل لهـم ) و (و لا هـم يحلون لهن ) مجموعا كنايه است از همان انقطاعرابـطـه هـمسرى ، نه اينكه بخواهد حرمت زنان مؤ من بر مردان كافر و به عكس را توجيهكند.
(و اتـوهم ما انفقوا) - يعنى شما مسلمانان مهريه اى را كه مردان كافر به زنان مؤ منخود داده اند به آنان بدهيد.
(و لا جـنـاح عـليـكـم ان تـنكحوهن اذا اتيتموهن اجورهن ) - كلمه (اجر) در اين آيه بهمـعـنـاى مـهـريـه اسـت ، مـى فرمايد: وقتى مهريه آن زنان را به همسران كافرشان داديد،ديگر مانعى براى ازدواج شما با آن زنان باقى نمى ماند.
(و لا تمسكوا بعصم الكوافر) - كلمه (عصم ) جمع (عصمت ) است كه به معناىعـقـد و ازدواج دائمـى اسـت ، و بـدين جهت آن را عصمت ناميده اند كه زن را حفظ و ناموسش رانـگهدارى مى كند. و امساك عصمت به معناى اين است كه در صورت كافر بودن زن باز همعـقـد ازدواج او را ابقاء دارند. پس به حكم اين جمله مردان مسلمان ب ايد در اولين روزى كهبـه اسـلام در مـى آيـنـد، زنـان كـافر خود را رها كنند، چه اينكه زنان مشرك باشند، و يايـهـود و يـا نـصـارى و يـا مـجـوس . در سـابق يعنى در تفسير آيه شريفه (و لا تنكحواالمـشـركـات حـتـى يـومـن ) و نـيـز در تـفسير آيه شريفه (و المحصنات من الذين اوتواالكتاب من قبلكم ) گفتيم كه :
بين اين دو آيه و آيه مورد بحث نسخى واقع نشده .

next page

fehrest page

back page