بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر المیزان جلد 19, علامه محمدحسین طباطبایی رحمه الله علیه ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     ALMIZA01 -
     ALMIZA02 -
     ALMIZA03 -
     ALMIZA04 -
     ALMIZA05 -
     ALMIZA06 -
     ALMIZA07 -
     ALMIZA08 -
     ALMIZA09 -
     ALMIZA10 -
     ALMIZA11 -
     ALMIZA12 -
     ALMIZA13 -
     ALMIZA14 -
     ALMIZA15 -
     ALMIZA16 -
     ALMIZA17 -
     ALMIZA18 -
     ALMIZA19 -
     ALMIZA20 -
     ALMIZA21 -
     ALMIZA22 -
     ALMIZA23 -
     ALMIZA24 -
     ALMIZA25 -
     ALMIZA26 -
     ALMIZA27 -
     ALMIZA28 -
     ALMIZA29 -
     ALMIZA30 -
     ALMIZA31 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

در مـجـمـع البـيـان مـى گـويـد: كـلمـه (تـقـفـيـه ) كـه مـصـدرفـعـل (قـفـيـنـا) اسـت ، بـه مـعـنـاى ايـن اسـت كـه چـيـزى را بـه طـور مـسـتـمـردنبال چيزى ديگر قرار دهى ، و به همين جهت آخرهاى شعر را قافيه شعر مى گويند، چونهمه شعرها به دنبال شعر اول و از نظر قيافه و وزن تابع آن هستند.
و ضمير در جمله (على اثارهم ) به نوح و ابراهيم و سابقين از ذريه آن دو بزرگواربر مى گردد، به دليل اين كه بعد از نوح هيچ پيامبرى مبعوث نشد مگر آنكه از ذريه آنجناب بود، چون نسل بعد از نوح نسل خود آن جناب بود، به شهادت اين كه عيسى بن مريمبـا ايـن كه از ذريه ابراهيم (عليه السلام ) است مع ذلك خداى تعالى درباره نوح (عليهالسـلام ) فـرمـوده : (و جـعلنا ذريته هم الباقين ) و باز فرموده : (و من ذريته داود وسـليـمـان ...) و عـيـسـى ، پـس مـعـلوم مـى شـود مـنـظـور از جـمـله (ثـم قفينا على اثارهمبرسلنا...) در پى آوردن لاحقين از ذريه آن دو بزرگوار است
بـعـد از آن دو، كـه سـابقين ذريه آن دو بودند، و در جمله (على اثارهم ) اشاره اى استبـه ايـن كه طريقه اى كه بشر بايد در پيش بگيرد يك طريقه است ، كه آيندگان بايدآن را به دنبال گذشتگان پيش بگيرند.
منظور از اقرار دادن راءفت و رحمت در دل هاى پيروان عيسى (ع )
(و قـفـينا بعيسى بن مريم و اتيناه الانجيل و جعلنا فى قلوب الذين اتبعوه رافه و رحمة) - واژه (رافت ) - به طورى كه گفته اند- با واژه رحمت مترادفند.
ولى از بـعـضـى ديـگـر نـقـل شده كه ميان آن دو فرق گذاشته و گفته اند: رافت در مورددفع شر، و رحمت در مورد جلب خير استعمال مى شود.
و ظـاهـرا مراد از قرار دادن رافت و رحمت در دلهاى پيروان عيسى (عليه السلام ) اين باشدكـه خـدا آنـان را مـوفـق بـه رافـت و رحـمت در بين خود كرده ، در نتيجه بر پايه كمك بهيكديگر و مسالمت زندگى مى كردند، همچنان كه ياران پيامبر اسلام را نيز به اين خصلتستوده و فرموده : (رحماء بينهم ). بعضى هم گفته اند: مراد از قرار دادن رافت و رحمتدر دلهاى آنان اين كه ايشان را امر بدان نموده ، و تشويق در آن فرموده ، و وعده ثواب درمقابل آن داده است .
(و رهبانيه ابتدعوها ما كتبناها عليهم ) - كلمه (رهبانيت ) از ماده (رهبت ) به معناىخشيت و ترس است ، و عرفا اطلاق بر ترك دنيا مى شود، به اين كه كسى رابطه خود رااز مـردم قـطـع كـنـد و يـكـسـره به عبادت خدا بپردازد، و انگيره اش از اين كار خشيت از خداباشد. و كلمه (ابتداع ) به معناى اين است كه انسان چيزى را جزو دين كند كه جزو ديننباشد، سنت و عملى را باب كند كه در هيچ دينى نبوده باشد، و جمله (ما كتبناها عليهم )در معناى پاسخ از سوالى تقديرى است . گويا كسى پرسيده : معناى بدعت گذارى آنانچيست ؟ فرموده : اين كه چيزى را جزو دين كنند كه ما بر آنان ننوشته ايم .
و مـعناى آيه اين است كه : پيروان مسيح (عليه السلام ) از پيش خود رهبانيتى بدعت نهادندكه ما آن را براى آنان تشريع نكرده بوديم .
(الا ابـتـغـاء رضوان اللّه فما رعوها حق رعايتها) - اين استثنا به اصطلاح استثنايىاست منقطع ، و معنايش با جمله قبل اين است كه ما آن رهبانيت را برآنان واجب نكرده بوديم ،
ليكن خود آنان براى خوشنودى خدا و به دست آوردن رضوان او آن را بر خود واجب كردند،ولى آنطور كه بايد همان رهبانيت خود ساخته را حفظ نكردند، و از حدود آن تجاوز كردند.
و در ايـن گفتار اشاره اى است به اين كه آن رهبانيتى كه ياران مسيح از پيش خود ساختند،هر چند خداى تعالى تشريعش نكرده بود، ولى مورد رضايت خداى تعالى بوده .
(فاتينا الذين امنوا منهم اجرهم و كثير منهم فاسقون ) - اين آيه اشاره است به اين كهآنها مانند امت هاى رسولان سابق هستند، برخى مومنند و بر اساس ايمان خودشان ماجورند وبيشتر آنها فاسقند، و غلبه با فسق است .
مـــعـــنـــاى امـــر به ايمان به رسول (ص ) در آيه : (يا ايها الذين آمنو اتقوا الله وآمنوابرسوله ...)


يا ايها الذين امنوا اتقوا اللّه و امنوا برسوله يوتكم كفلين من رحمته ...



در ايـن آيـه كـسـانـى را كـه ايـمـان آورده انـد امـر مـى كـنـد بـه تـقـوا و بـه ايـمـان بـهرسـول ، بـا ايـن كه اين اشخاص دعوت دينى را پذيرفته اند، و قهرا به خدا و نيز بهرسـول ايـمـان آورده انـد، پـس هـمـيـن امـر مـجـدد بـه ايـمـان بـهرسـول دليـل بـر ايـن اسـت كـه مـراد از ايـن ايـمـان ، پـيـروىكـامـل و اطـاعـت تـام از رسـول اسـت ، چـه ايـن كـه امـر و نـهـىرسـول مـربـوط بـه حـكـمـى از احـكـام شـرع بـاشـد، و چـهاعمال ولايتى باشد كه آن جناب بر امور امت دارد، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: (فلاو ربك لا يومنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت ويسلموا تسليما).
پـس ايـمـانـى كه در آيه مورد بحث بدان امر شده ايمانى است بعد از ايمان ، و مرتبه اىاست از ايمان ، بالاتر از مرتبه اى كه قبلا داشتند، و تخلف از آثارش ممكن بود، مرتبهاى اسـت كـه بـه خـاطـر ايـن كـه قوى است اثرش از آن تخلف نمى كند، و به همين مناسبتفرمود: (يوتكم كفلين من رحمته )، و كفل به معناى حظ و نصيب است پس كسى كه داراىايـن مرتبه بالاى از ايمان باشد ثوابى روى ثواب دارد، هم چنان كه ايمانى روى ايماندارد.
بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه اند: مراد از دادن دو كفل از رحمت ، دادن دو اءجرى است كه بهاهـل كـتاب هم وعده اش داده ، گويا فرموده به شما هم دو اجر مى دهد، همان دو اجرى كه بهمـؤ منين اهل كتاب وعده داده بود، چون شما هم در ايمان آوردن به رسولان گذشته خدا و بهآخرين رسول او مثل ايشانيد،
شما هم ميان احدى از رسولان او فرق نمى گذاريد.
مـراد از نـورى كـه خـدا بـراى مـؤ مـنـيـن قـرار مـى دهـد كـه بدان راه روند و معناى آيه :(لئلايعلم اهل الكتاب ...)
(و يجعل لكم نورا تمشون به ) - بعضى از مفسرين گفته اند: منظوراست كه در روزقيامت نورى به آنان مى دهد كه با آن در بين مردم آمد و شد مى كنند. و اين همان نورى استكه در آيه (يسعى نورهم بين ايديهم و بايمانهم ) به آن تصريح مى كرد.
ليكن اين حرف درست نيست ، چون مقيد كردن آيه است به قيدى كه هيچ دليلى بر آن نيست ،و اطـلاق آيـه دلالت دارد كـه ايـن مـؤ منين ، هم در دنيا نور دارند و هم در آخرت ، همچنان كهدربـاره نـور دنـيايى آنان آيه شريفه زير بر آن دلالت دارد: (او من كان ميتا فاحييناه وجـعـلنـا له نورا يمشى به فى الناس كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها) و دربارهنـور آخـرتـشـان آيـه شريفه زير دلالت مى كند: (يوم ترى المؤ منين و المومنات يسعىنورهم بين ايديهم و بايمانهم ).
(و يـغفر لكم و اللّه غفور رحيم ) - در اين جمله وعده اى را كه از رحمت خود و نور دادنبه آنان داده تكميل كرده است .
معناى آيه ..


لئلا يـعـلم اهـل الكـتـاب الا يـقـدرون عـلى شـى ء مـنفضل اللّه ...



از ظـاهـر سـيـاق بـرمـى آيـد كـه در آيـه شـريـفـه التـفـاتـى از خطاب به مؤ منين كه در(يـجعل لكم ) بود به خطاب به شخص رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) بهكـار رفته باشد، و خطاب در آيه و روى سخن در آن متوجه شخص شخيص آن جناب باشد.و مـراد از (عـلم ) مـطلق اعتقاد است همچنان كه كلمه (زعم ) هم به همين معنا است و كلمه(ان ) مـخـفـف (ان ) اسـت ، و ضـمـير (يقدرون ) به مؤ منين بر مى گردد، و در اينكلام تعليلى است براى مضمون آيه قبلى .
و مـعـنـاى آيـه ايـن است كه : اگر ما ايشان را با اين كه مرتبه اى از ايمان داشتند امر بهايـمـان كـرديـم ، و وعده شان داديم كه دو كفل از رحمت به آنان مى دهيم و نور و مغفرتشانارزانـى مـى داريـم ، هـمـه بـراى ايـن بـود كـه اهـل كـتـابخيال نكنند مؤ منين هيچ قدرتى ندارند، و
بـه هـيـچ وجـه دسـتـشـان بـه فـضـل خـدا نـمـى رسـد، و تـنـهـا مـؤ مـنـيـناهل كتابند كه اگر ايمان داشته باشند اجرشان دو چندان داده مى شود.
بعضى از مفسرين گفته اند: (لا) در (لئلا) زايده است ، و ضمير در جمله (يقدرون) بـه اهـل كتاب بر مى گردد، و معناى آيه چنين است كه : اگر ما به مؤ منين آن وعده ها راداديم ، براى اين بود كه اهل كتاب كه معتقدند و مى گويند: اگر مؤ منين ما به كتاب اسلامايـمـان بـيـاورنـد دو اجـر دارنـد، و اگـر نـياورند يك اجر (پس واجب نيست ايمان بياورند)،بدانند كه در اشتباهند، و اگر به كتاب اسلام ايمان نياورند دستشان به هيچ جا بند نيست، و بـه هـيـچ فـضـلى از خـدا دسـت نـمى يابند، اين گفته آن مفسر است ، ليكن اينطور معناكردن ، لقمه را از پس گردن به دهان بردن است .
(و ان الفـضـل بـيـد اللّه يـوتـيـه مـن يـشـاء و اللّه ذوالفـضـل العظيم ) -قسمت از آيه عطف است بر جمله (ان لا يعلم )، و معنايش ‍ اين كه :اگر ما آن وعده ها را داديم ، براى اين بود كه چنين و چنان شود، و نيز براى اين بود كهفضل به دست خدا است و خدا داراى فضلى عظيم است .
البـتـه در آيـه شـريـفـه اقـوال و احـتـمـالات ديـگـرى نـيـز هـسـت ، كـه درنقل و بحث پيرامون آنه افايده اى نيست .
بحث روايتى
(رواياتى درباره ميزان ، انزال حديد، بدعت ، رهبانيت در نصرانيت ، انفاق و...
از جـوامـع الجـامـع نـقـل كـرده انـد كـه گـفـتـه اسـت :جـبرئيل ميزان را نازل كرد و آن را به نوح (عليه السلام ) داده گفت : به قوم خود دستوربده اجناس خود را با اين وزن كنند.
و در احـتـجـاج از عـلى (عـليـه السـلام ) روايـت كـرده كـه در حـديـثـى فـرمـود: مـعـنـاىانـزال در جـمله (و انزلنا الحديد فيه باس شديد) خلقت است ، پس معناى جمله اين استكـه : مـا آهـن را خـلق كـرديـم ، (نـه ايـن كـه از آسـمـاننازل كرده باشيم ).
و در مـجـمـع البـيـان از ابـن مـسـعـود روايـت كـرده كـه گـفـت : مـن در پـشـت سـررسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله وسلم ) سوار بر الاغ بودم ، به من فرمود: اى ابن امعبد! هيچ مى دانى بنى اسرائيل مساءله رهبانيت را از كجا بدعت كردند؟
عـرضـه داشـتـم : خدا و رسولش بهتر مى دانند. فرمود: سلاطين جور بعد از عيسى (عليهالسـلام ) بـر آنـان مـسـلط شـدنـد، و مـعـصـيـت هـا را رواج دادنـد،اهـل ايـمـان به خشم آمده با آنان به جنگ برخاستند، و در آخر شكست خوردند و اين كار سهنوبت صورت گرفت ، و در هر سه نوبت شكست نصيب آنان شد، و در نتيجه از مؤ منين بهجز عده اى اندك نماند.
اين بار گفتند: اگر دشمنان ، ما را بشناسند و ما خود را به آنان نشان دهيم تا آخرين نفرمـا را نـابـود خـواهند كرد، و ديگر احدى باقى نمى ماند كه به سوى دين دعوت كند، پسبياييد در روى زمين پراكنده و پنهان شويم ، تا خداى تعالى پيغمبرى را كه عيسى وعدهاش ‍ را داده مـبـعـوث كـند، و منظورشان از آن پيغمبر، من (محمد) بودم ، ناگزير متفرق شدهبـه غـارهـاى كوه پناه برده ، از آن موقع رهبانيت را پى نهادند. بعضى از آنان متمسك بهديـن خـود شـده ، و بـعـضـى ديـگـر بـه كـلى كـافـر شـدنـد، آنـگـاهرسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) اين آيه را خواند: (و رهبانيه ابتدعوها ما كتبناهاعليهم ...).
آنـگـاه فـرمـود: اى ابـن ام عـبـد! آيـا مـى دانـى رهـبـانـيـت امت من چيست ؟ عرضه داشتم : خدا ورسولش داناترند، فرمود: رهبانيت امت من هجرت و جهاد و نماز و روزه و حج و عمره است .
و در كـافـى بـه سند خود از ابى الجارود روايت كرده كه گفت : به امام ابى جعفر (عليهالسـلام ) عـرضـه داشـتـم : (مـن فـكـر مـى كـنـم ) خـداى تـعـالى بـهاهـل كـتـاب خـيـر بـسـيـارى داده . پـرسـيد: چه خيرى ؟ عرضه داشتم : همين كه درباره آنانفرموده : (الذين اتيناهم الكتاب من قبله هم به يومنون ... اولئك يوتون اجرهم مرتين بماصـبـروا). مـى گـويد: امام در پاسخ فرمود: خداى تعالى به شما مسلمانان نيز همان راداده كـه ايـشان داده بود، و اين آيه را تلاوت كرد: (يا ايها الذين امنوا اتقوا اللّه و امنوابرسوله يوتكم كفلين من رحمته و يجعل لكم نورا تمشون به )، كه منظور از نورى كهبا آن آمد و شد كنيد امامى است كه به وى اقتدا كنيد.
و در مـجـمـع البـيـان از سـعـيـد بـن جـبـيـر روايـت كـرده كـه گـفـت :رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) جعفر (طيار) را با هفتاد سوار به سوى نجاشىروانه كرد تا او را دعوت كند، جعفر به نجاشى وارد شد و دعوتش كرد، و او دعوت وى راپذيرفت ، و به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم )ايمان آورد،
هـمـين كه جعفر خواست برگردد جمعى از افرادى كه به دعوت اسلام ايمان آورده بودند واز اهـل مـمـلكـت نـجـاشى بودند و عده شان به چهل نفر مى رسيد به نجاشى گفتند: به مااجازه بده به ديدن اين پيامبر برويم و به دست وى اسلام آوريم .
ايـن جمع به اتفاق جعفر آمدند، و از نزديك ، شدت فقر و تنگدستى مسلمين را ديدند، و ازرسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) اجـازه ديـدار خـواسـتـه بـه شـرف حضورشنـايـل شده گفتند: يا نبى اللّه ما داراى ثروت بسيارى هستيم ، و ما شدت فقر مسلمانان راديـديـم ، اگـر اجـازه دهـى بـه وطـن خـود بـرگـرديـم وامـوال خـود را بـا خـود آورده بـا مـسـلمـانـان در آن امـوال مـواسـات كـنـيـم ،رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) اجـازه داده نـامـبـردگـان بـرگـشـتـهامـوال خـود را بـا خـود آوردنـد، و در بين مسلمانان تقسيم كردند، و خداى تعالى اين آيه رادرباره عمل آنان نازل كرد: (الذين اتيناهم الكتاب من قبله هم به يومنون ... و مما رزقناهمينفقون ) كه منظور از انفاق همان مواساتى است كه با مسلمانان كردند.
ايـن آيـه و مـخـصـوصـا جـمـله (اولئك يـوتـون اجرهم مرتين بما صبروا) بگوش بقيهاهـل كـتاب كه به اسلام ايمان نياورده بودند رسيد، به اصطلاح سوژه اى به دست آوردهبـه مـسلمانان روى آوردند كه به حكم اين آيه هر كس از ما به كتاب شما ايمان بياورد دوتـا اجـر دارد، يـكـى اجـر ايـمـان بـه قـرآن ، و يـكـى هـم اجـر ايمان به كتابهاى آسمانىقبل از قرآن ، و هر كس ايمان نياورد تنها يك اجر دارد، پس ما كه اسلام نياورده ايم يك اجرداريـم ، و شـمـا هـم قـبـلا اهـل كـتـاب نـبـوديـد و تـنـهـا اسـلام راقـبـول كـرده ايـد يـك اجـر داريـد، پـس ديگر چه مزيتى بر ما داريد؟ در پاسخ اين گفتاراهـل كتاب آيه زير نازل شد مى فرمايد: (يا ايها الذين امنوا اتقوا الله و امنوا برسوله...)، و بـه حكم آن براى مسلمانان نيز دو اجر قرار داد، به اضافه نور و مغفرت ، و درآخر فرمود: (لئلا يعلم اهل الكتاب ) تا اهل كتاب بدانند كه اشتباه كرده اند.
سوره مجادله مدنى است و بيست و دو آيه دارد
سوره مجادله 6 - 1


بـسـم اللّه الرحـمن الرحيم قد سمع الله قول التى تجدلك فى زوجها و تشتكى الىاللّه و اللّه يـسمع تحاوركما ان اللّه سميع بصير(1) الذين يظهرون منكم من نسائهم ما هنامـهـاتـهـم ان امـهـاتـهـم الا الى ولدنـهـم و انـهـم ليـقـولون مـنـكـرا مـنالقـول و زورا و ان اللّه لعـفـو غـفور(2) والذين يظهرون من نسائهم ثم يعودون لما قالوافـتـحـريـر رقبه من قبل ان يتماسا ذلكم توعظون به و اللّه بما تعملون خبير(3) فمن لميـجـد فـصـيـام شـهـريـن متتابعين من قبل ان يتماسا فمن لم يستطع فاطعام ستين مسكينا ذلكلتـومـنـوا بـاللّه و رسوله و تلك حدود اللّه و للكفرين عذاب اليم (4) ان الذين يحادوناللّه و رسـوله كـبتوا كما كبت الذين من قبلهم و قد انزلنا ايات بينت و للكفارين عذاب مهين(5) يـوم يـبـعـثـهـم اللّه جـمـيـعـا فـيـنـبـئهـم بـمـا عـمـلوا احـصـئه اللّه و نـسـوه و اللّه علىكل شى ء شهيد(6).



ترجمه آيات
بـه نـام خـداى رحـمـان و رحـيـم . خـداى تـعـالى سخن آن كس را كه با تو در مورد همسرشمـجـادله مـى كـرد وخدا شكايت مى برد شنيد و خدا گفتگوى شما را مى شنود كه خدا شنواىدانا است (1).
كـسـانـى از شـما كه زنان خود را ظهار مى كنند (و به ايشان مى گويند: تو نسبت هستى )به صرف اين گفتار همسرانشان ،
مـادر ايـشـان نـمى شوند. مادران تنها همانهايند كه ايشان را زاييده اند و اين مردان سخنىناپسند و خلاف حقيقت مى گويند و خدا داراى عفو و مغفرت است (2).
و كـسـانـى كـه بعضى از زنان خود را ظهار مى كنند و سپس از آنچه گفته اند پشيمان مىشـونـد كفاره عملشان آزاد كردن يك برده قبل از تماس با زنان است . اين اندرزى است كهبا آن موعظه مى شويد و خدا بدانچه مى كنيد با خبر است (3).
حـال اگـر كـسـى نـتـوانـسـت بـرده آزاد كـنـد كـفـاره اش دو مـاه روزه پـشـت سـر هـم وقـبـل از تـمـاس با آن همسر است . پس اگر كسى توانايى اين را هم نداشت كفاره اش اطعامشصت مسكين است و اين بدان جهت است كه به خدا و رسولش ايمان آوريد. و آنچه گفته شدحدود خدا است و كافران عذابى دردناك دارند (4).
بـطـور يـقـيـن كـسـانـى كـه بـا خـدا و رسـولش مـخـالفـت مـى كـنـنـد خـوار وذليـل مـى شـونـد هـمـچـنـان كـه پيشينيان آنان ذليل شدند چون با اين كه ما آياتى روشننازل كرديم هيچ بهانه اى براى مخالفت ندارند و كافران عذابى خوار كننده دارند (5).
و اين عذاب در روزى است كه خدا همه آنان را مبعوث مى كند و بدانچه كرده اند خبر مى دهدچـون خـدا اعـمـال آنـان را شـمـرده و خود آنان فراموش كرده اند و خدا بر هر چيزى ناظر وگواه (6).
بيان آيات
ايـن سـوره متعرض مطالب گوناگون از احكام و آداب و صفات است . قسمتى از آن مربوطبـه حكم ظهار است ، قسمتى هم مربوط به نجوى و بيخ گوشى سخن گفتن است . قسمتىهم مربوط به آداب نشستن در مجلس . و قسمتى راجع به اوصاف كسانى است كه با خدا ورسـولش مـخـالفـت مـى كـنـنـد، و يا با دشمنان دين دوستى مى ورزند، و كسانى را كه ازدوسـتـى بـا آنـان احـتـراز مـى كـنـنـد مـعـرفـى نـمـوده ، بـه وعـده اىجميل در دنيا و آخرت دلخوش مى سازد.
ايـن سـوره بـه شـهـادت سـيـاق آيـاتـش در مـديـنـهنازل شده .


قـد سـمـع اللّه قـول التـى تـجـادلك فـى زوجـهـا و تـشـتـكـى الى اللّه و اللّه يسمعتحاوركما...



در مـجـمـع البـيـان مـى گـويـد: كـلمـه (اشـتـكـاء) كـه مـصـدرفـعل (تشتكى ) است ، به معناى اظهار ناراحتى است ، و فرقش با كلمه شكايت است كهشكايت به معناى ناملايماتى است كه ديگرى براى آدمى فراهم ساخته ،
و (اشتكاء) اظهار ناراحتى هايى است كه خودش پيش آمده . و كلمه (تحاور) به معناىمـراجـعـه بـه يـكـديـگـر در سخن گفتن است ، كه آن را (محاوره ) نيز مى گويند. وقتىگفته مى شود (حاوره ، محاوره ) معنايش اينكه فلانى با فلان كسى گفتگو كرد.
ســـنـــت جـــاهــلى (ظهار) و الغاء و منكر دروغ اعلام كردن آن در آيه : الذين يظاهرونمنكم...)
آيـات چـهـار گـانـه و يـا شـش گـانـه اول سـوره دربـاره ظـهـارنـازل شـده ، كـه در عـرب جاهليت يكى از اقسام طلاق بوده ، به اين صورت كه وقتى مىخواسته زنش را بر خود حرام كند مى گفته : (انت منى كظهر امى - تو نسبت به من مانندپشت مادرم هستى ). با گفتن اين كلام زنش از او جدا و تا ابد بر او حرام مى شده . بعد ازظـهـور اسـلام يـكـى از مـسلمانان مدينه (انصار) همسر خود را ظهار كرد، و بعدا از كار خودپـشـيـمـان شـد. هـمـسـرش نـزد رسـول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) رفته جريان راعـرضـه داشـت ، و راه چـاره اى خـواسـت تا دوباره شوهرش به او برگردد و با آن جنابمـجـادله مى كرد و به درگاه خدا شكوه مى نمود. در اينجا بود كه آيات شريفه مورد بحثنازل گرديد.
و مـراد از (سـمـع ) در جـمـله (قـد سمع اللّه ) استجابت دعا و برآوردن حاجت است . وكنايه آوردن از برآوردن حاجت و استجابت دعا به كلمه (سمع ) در گفتگوها شايع است. دليـل ايـن مـعنا جمله (تجادلك فى زوجها و تشتكى الى اللّه ) است كه ظهورش در ايناسـت كـه زن نـامـبـرده در تـلاش پيدا كردن راهى بوده كه از شوهرش جدا نشود، اينها كهگـفـتـه شـد راجـع بـه جـمـله (قـد سـمـع اللّه ) بـود. اما سمع در جمله (و اللّه يسمعتحاوركما) به همان معناى معروفش (شنيدن ) است .
و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : خداى تعالى درخواست آن زن را كه با تو در مورد شوهرشمـجـادله مـى كـرد مـسـتـجـاب كـرد، زنـى كـه شوهرش او را ظهار كرده بود، و او از اندوه وبـدبـخـتـى خـود شـكـايت مى كرد و خدا گفتگوى تو را با او و او را با تو شنيد، كه خداشنواى صوتها و بيناى ديدنى ها است .


الذين يظاهرون منكم من نسائهم ما هن امهاتهم ان امهاتهم الا اللائى ولدنهم ...



در ايـن آيـه مـى فـرمـايـد: كـسـانـى هـمـسـران خـود را ظـهـار مـى كـنـنـد، بـا ايـنعمل ، همسرشان مانند مادرشان نمى شود. مادرشان تنها آن كسى است كه ايشان را زاييده .
و بـا ايـن بـيـان ، حـكـم ظهار كه در جاهليت بين مردم عرب معروف بود لغو و اثرش را كهحرمت ابدى بود نفى نموده ، اثر ديگرش را كه مادر شدن همسر براى شوهر باشد انكارمى نمايد.
پس معناى جمله (ما هن امهاتهم ) اين است كه : از نظر اعتبار شرع همسران به مادران ملحقنگشته ، و ظهار، آنان را براى ابد حرام نمى سازد. آنگاه براى تاءكيد اين معنا فرموده :(ان امـهـاتـهـم الا اللائى ولدنـهـم ) يـعـنى همسرانشان مادران ايشان نمى شوند، بلكهمادران تنها همان زنانى هستند كه ايشان را زاييده اند.
سـپـس بـراى بـار دوم مـطـلب را بـا جـمـله (و انـهـم ليـقـولون مـنـكـرا مـنالقـول و زورا) تـاءكـيـد فـرمـوده ، چون سياق اين جمله سياق تاءكيد است ، مى فرمايد:ايـنـان كـه زنـان خـود را ظـهـار مـى كـنـنـد بـا گـفـتـار خـود (كـه پـشـت تـومـثـل پـشت مادرم است ) هم سخن ناپسندى مى گويند و هم دروغى آشكار. اما سخنشان ناپسنداست ، براى اين كه شرع (كه ملاك هر پسند و ناپسندى است ) آن را منكر مى داند، و بدينجـهـت تـشـريـعـش نكرد، و تشريع جاهلانه مردم جاهليت را صحه نگذاشت . و اما دروغ است ،براى اين كه با آنچه در خارج و واقع است مخال فت دارد، (زيرا در خارج ، مادر مادر است وهـمـسـر هـمـسـر). پـس آيـه شـريـفـه مـى فـهـمـانـد كـهعـمـل ظـهـار افاده طلاق نمى كند، و با وجوب دادن كفاره منافات ندارد، ز يرا ممكن است چنينزنـى مـانـنـد قـبـل از ظـهـار، زن ظـهـار كـنـنـده و مـحـرم او بـاشـد، ولى نـزديـكـى بـا وىقبل از دادن كفاره حرام باشد.
جـمـله (و ان اللّه لعـفـو غـفـور) اگـر دلالتـى روشـن بـر گـنـاه بـودنعمل ظهار نداشته باشد، خالى از دلالت هم نيست ، الا اين كه ذكر كفاره در آيه بعد و سپسآوردن جمله (و تلك حدود اللّه ) و جمله (و للكافرين عذاب اليم ) بعد از آن چه بسادلالت كند بر اين كه آمرزش گناه ظهار مشروط به دادن كفار است .
بيان كفاره ظهار و معناى جمله (ثم يعودون لما قالوا...)


و الذيـن يـظـاهـرون مـن نـسـائهـم ثـم يـعـودون لمـا قـالوا فـتـحـريـر رقـبـه مـنقبل ان يتماسا...



اين كلام در معناى شرط است ، و همين جهت حرف (فاء) بر سر جمله خبريه در آمده ، چوندر معناى جزاء است . و حاصل آن اين است : كسانى كه زنان خود را ظهارمى كنند و آنگاه ارادهمى كنند به او برگردند، بايد يك برده آزاد كنند.
و ايـن كـه فـرمـود: (من قبل ان يتماسا) دلالت دارد بر اين حكم در آيه ، مخصوص كسىاسـت كـه ظـهـار كـرده و سـپـس اراده كـرده بـه آن وضـعـى كـهقـبـل از ظـهار با همسرش داشت برگردد، و اين خود قرينه است براينكه مراد از برگشتنبه آنچه گفته اند، برگشتن به نقض ‍ پيمانى است كه با ظهار بسته اند.
و معناى آيه چنين مى شود: كسانى كه بعضى از زنان خود را ظهار مى كنند و سپس تصميممـى گـيرند بر گردند به آنچه كه به زبان آورده اند، (يعنى به كلمه ظهار)، و آن رانـقـض نـمـوده بـا هـمـسـر خـود هـمـخـوابـگـى كـنـنـد، بـايـدقبل از تماس يك برده آزاد كنند.
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از برگشتن به آنچه گفته اند ندامت از ظهار است . و اينتفسير درستى نيست ، زيرا ندامت از ظهار لازمه برگشت است ، نه معناى تحت اللفظى برگشتن بدانچه گفته اند.
بـعـضـى ديـگر گفته اند: مراد از برگشتن بدانچه گفته اند، برگشتن به همان صيغهظـهـار اسـت كـه بـه زبـان جـارى كـرده اند، و منظور است بخواهند دوباره آن را به زبانبـيـاورنـد. ايـن مـعـنـا هـم درسـت نـيـسـت ، براى اين كه لازمه اش اين است كه هميشه كفاره ،مـخـصـوص ظـهـار دوم باشد اما ظهار اول كفاره نداشته باشد، و آيه شريفه چنين چيزى رانمى فهماند، و سنت هم صرف تحقق ظهار را باعث كفاره دانسته ، نه تعدد آن را.
سـپـس ايـن دنـبـاله را بـراى جـمـله مـورد بـحـث آورده كـه (ذلكم توعظون به و اللّه بماتـعـملون خبير) تا اعلام كرده باشد به اين كه دستور آزاد كردن برده توصيه اى استاز خـداى تـعـالى ، نـاشـى از آگـاهـى او بـه عـمـل شـمـا، چـون خـدا عـالم بـهاعمال انسان ها است . پس كفاره ، اين خاصيت را دارد كه آثار سوء ظهار را از بين مى برد.


فـمـن لم يـجـد فـصـيـام شـهـريـن مـتـتـابـعـيـن مـن قـبـلان يتماسا...



ايـن جـمـله بـيـانـگـر خـصـلت دوم از خـصـال سـه گـانـه كـفـاره است كه مترتب بر خصلتاول است ، يعنى كسى اين وظيفه را دارد كه قدرت بر آزاد كردن برده نداشته باشد، چنينكسى است كه مى تواند به جاى آن ، دو ماه پى در پى روزه بگيرد كه بعد از دو ماه روزه، جـمـاع بـرايـش حـلال مـى شـود. در ايـن جـمـله هـم بـراى بـار دوم قـيـد (مـنقبل ان يتماسا) را آورده تا كسى خيال نكند اين قيد مخصوص ‍ خصلت اولى است .
(فـمـن لم يـستطع فاطعام ستين مسكينا) - جمله خصلت سوم را بيان نموده مى فرمايد:اگـر ظـهـار كـنـنـده نـتـوانست برده آزاد كند، و در مرحله دوم نتوانست دو ماه روزه بگيرد، درمـرحـله سـوم شـصـت مـسـكـيـن را طـعـام دهـد كـه تـفـصـيـل هـر يـك از ايـنخصال سه گانه در كتب فقه آمده است .
ترجمه الميز ان ج : 19 ص : 315
(ذلك لتومنوا باللّه و رسوله ) - يعنى اين كه چنين حكمى تشريع نموده ، و اين كهچـنـين كفاره هايى واجب كرديم ، و به اين وسيله رابطه همسرى را حفظ نموديم ، تا هر كسبخواهد بتواند به همسر خود برگردد. و از سوى ديگر اين كه او را به كفارات جريمهكرديم تا ديگر به سنت هاى دوران جاهليت برنگردد، همه اينها براى اين است كه شما بهخدا و رسولش ايمان آورده ، رسوم جاهليت را كنار بگذاريد.
(و تلك حدود اللّه و للكافرين عذاب اليم ) - كلمه (حد) در هر چيزى به معناى آننـقـطـه اى اسـت كـه آن چـيـز بـدان مـنـتـهى مى شود. و از آن فراتر نمى رود، اين كلمه دراصـل بـه مـعـنـاى مـنـع بـوده . و مـنـظـور از جـمـله مـورد بـحـث ايـن اسـت كـهخصال سه گانه بالا را بدين جهت واجب كرديم ، و يا طور كلى احكامى كه در شريعت مقررنـمـوديـم هـمـه حدود خدايند و با مخالفت خود از آن تعدى نكنيد، و كفار كه حدود ظهار و ياهمه حدود و احكام تشريع شده ما را قبول ندارند عذابى دردناك دارند.
و ظـاهـرا مراد از كفار، همان كسانى هستند كه حكم خدا را رد مى كنند و ظهار را به عنوان يكسـنت موثر و مقبول مى پذيرند. مؤ يد اين ظهور جمله (ذلك لتومنوا باللّه و رسوله )است كه مى فرمايد: اين سخن را بدان جهت گفتيم تا اذعان و يقين كنيد، كه حكم خدا حق است، و رسول او صادق و امين در تبليغ است ، علاوه بر تاكيدى كه كرده و فرموده : (وتلكحـدود اللّه ). البـته احتمال هم دارد كه مراد از كفر، كفر عقيدتى نباشد، بلكه كفر عملىيعنى نافرمانى باشد.


ان الذيـن يـحـادون اللّه و رسـوله كـبـتـوا كـما كبت الذين من قبلهم ...


كلمه (محادة )مصدر فعل (يحادون ) است به معناى ممانعت و مخالفت است . و كلمه (كبت ) به معناىاذلال و خوار كردن است .
و اين آيه شريفه و آيه شريفه بعدش هر چند ممكن است مطلبى جديد و از نو بوده باشد،و بـخـواهـد بـفـهـماند كه مخالفت خدا و رسول او چه عواقبى در پى دارد، و ليكن از ظاهرسـيـاق بـرمـى آيـد كـه بـه آيـه قـبـل نـظـر دارد و مـى خـواهـدذيـل آن را تعليل نموده ، بفهماند كه اگر از مخالفت و تعدى از حدود خدا نهى كرديم ، ودسـتـور داديـم كـه بـه خـدا و رسـول ايـمان بياوريد، براى اين بود كه هر كس با خدا ورسـول مـخـالفـت كـنـد ذليـل و خـوار مـى شـود هـمـچـنـان كـه امـت هـاىقبل از اين امت ، به همين خاطر ذليل شدند.
آنگاه مطلب را با جمله (و قد انزلنا ايات بينات و للكافرين عذاب مهين ) تاكيد نموده، مـى فـرمـايـد: هـيـچ شـكـى در ايـن نـيـسـت كـه ايـن دسـتـورات از ناحيه ما است ، و اين كهرسول ما در تبليغ رسالت ما صادق و امين است ،
و آنهايى كه اين دستورات را رد مى كنند عذابى خوار كننده دارند.


يوم يبعثهم اللّه جميعا فينبئهم بما عملوا...



كـلمـه (يـوم ) ظـرف اسـت بـراى جـمله (و كافران عذابى اليم دارند) يعنى در چنينروزى اين عذاب را دارند، در روزى كه خدا مبعوثشان مى كند كه روز حساب و جزاء است ، وآنگاه آنان را از حقيقت همه آنچه كرده اند با خبر مى سازد.
(احـصـيـه اللّه و نـسـوه ) - كلمه (احصاء) معناى احاطه داشتن به عدد هر چيز است ،بـه طـورى كـه حـتـى يك عدد از آن از قلم نيفتد. راغب مى گويد: احصاء به معناى به دستآوردن عـدد واقـعـى هـر چـيـز اسـت ، مـى گـويـنـد (احـصـيـت كـذا). واصل اين كلمه از ماده (حصا) است كه به معناى سنگريره است . و اگر شمردن را از اينماده ساخته اند، براى اين بوده كه عرب در شمردن هر چيزى به سنگريره اعتماد مى كرده، همچنان كه ما با انگشتان خود چيزى را مى شماريم .
(و اللّه عـلى كـل شـى ء شـهـيـد) - ايـن جـمـلهتـعـليـل اسـت بـراى جـمـله (احـصـيـه اللّه ) مـى فـرمـايـد: اگـر گـفـتـيـم خـداعمل آنان را شمرده دارد، و خود آنان فراموش كرده اند، براى اين است كه خدا ناظر و شاهدبر هر چيز است .
و ما در تفسير آخر سوره حم سجده معناى شهادت خدا بر هر چيز را بيان كرديم .
بحث روايتى
رواياتى درباره شاءن نزول آيات مربوط به ظهار)
در كتاب الدر المنثور است كه : ابن ماجه ، ابن ابى حاتم ، و حاكم - وى حديث را صحيحدانـسـتـه - و ابـن مـردويـه ، و بيهقى از عايشه روايت آورده اند كه گفت : بزرگ است آنخـدايـى شـنوائيش به وسعت جهان وسيع است ، و هر چيزى را مى شنود، من آن روز كه خولهدختر ثعلبه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) مراجعه كرده بود كلامش را مىشنيدم - اما در عين حال همه اش را نفهميدم - داشت درباره همسرش به آن جناب شكايت مىكـرد، عرضه مى داشت : يا رسول اللّه ! شوهرم از جوانى من استفاده كرد، و من رحم خود رادر اخـتـيـارش گـذاشتم ، تا اين كه امروز كه پير شدم و ديگر فرزند نمى آورم مرا ظهاركرده ، خدايا،
مـن از دسـت او نـزد تـو شـكـايـت مـى آورم . هـنـوز از جـا بـرنـخـاسـتـه بـود كـهجـبـرئيـل ايـن آيـات را آورد: (قـد سمع اللّه قول التى تجادلك فى زوجها) و همسرشاوس بن صامت بود.
مـؤ لف : البـتـه روايـاتـى كـه در شـاءن نـزول ايـن آيـات از طـرقاهـل سـنـت رسـيـده بـسـيار زياد است ، و در اين كه نام آن زنو نام پدرش و نام همسر و پدرهـمـسـرش چـه بوده اختلاف دارند. از همه معروف تر همين است كه نام او خوله و نام پدرشثـعـلبـه و نـام هـمـسـرش اوس ‍ بـن صـامـت انـصـارى بـوده . قـمـى هـماجـمـال داسـتـان را در تـفـسـيـر خـود آورده ، البـتـه روايـت ديـگـرىنقل كرده كه به زودى از نظرتان خواهد گذشت .
و در مـجـمـع البـيان در تفسير آيه شريفه (و الذين يظاهرون من نسائهم ثم يعودون لماقـالوا) گـفـتـه : و اما نظريه ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) اين است كه مراد از برگشتنبه آنچه گفته اند،است بخواهند با همين زن همخوابگى نموده ، ظهارى را كه كرده بودندنـقـض كـنـنـد، چـون وطـى چـنـيـن زنـى قـبـل از كـفـاره جـائز نـيـسـت ، و حـكـم ظـهـاربـاطـل نـمـى شـود مـگـر بعد از كفاره . و در تفسير قمى آمده كه : على بن الحسين براى ماحـديـث كـرد و گفت : محمد بن ابى عبداللّه ، از حسن بن محبوب از ابى ولاد از حمران از امامبـاقـر (عـليـه السـلام ) بـرايـم نـقـل كـرد كـه فـرمـود: زنـى از مـسـلمـانـان نـزدرسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) رفـت و عـرضـه داشـت : يـارسـول اللّه ! فـلانـى همسر من است كه عمرى رحم خود را در اختيارش گذاشتم ، و در اموردنـيـا و آخـرتـش يـاريـش كـردم ، و هـيـچ نـامـلايمى از من نديده مى خواهم از او شكايت كنم .فـرمـود: از چـه شكايت كنى ؟ عرضه داشت : به من گفته تو بر من حرامى ، همان طور كهپـشـت مـادرم حـرام اسـت ، و مـرا از خـانـه ام بـيـرون كـرده ،حـال در كـار مـن چـاره اى بينديش . حضرت فرمود: خداى تعالى درباره اين مساءله آيه اىنازل نفرموده تا طبق آن ميان تو و شوهرت حكم كنم ، و من نمى خواهم از كسانى باشم كهپاسخ روشن نمى دهند. زن شروع كرد به گريه كردن ، و شكوه نمودن به درگاه خداىعزوجل ، و از نزد رسول خدا بيرون رفت .
راوى مـى گـويـد: خـداى تـعـالى گـفـتـگـوى او بـارسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) و شكايتش در امر شوهرش را شنيد، و اين آياترا نـازل كـرد: (بـسـم اللّه الرحـمـن الرحـيـم قـد سـمـع اللّهقول التى تجادلك فى زوجها - تا جمله - و ان اللّه لعفو غفور).
سـپـس اضـافـه كـرده اسـت : رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) فـرسـتـاد بـهدنـبـال آن زن ، و به وى فرمود برو شوهرت را بياور. زن شوهرش را آورد. حضرت بهاو فرمود: آيا تو به همسرت چنين و چنان گفته اى ؟ عرضه داشت : بله گفته ام تو بر منحرامى همانطور كه پشت مادرم حرام است . رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) فرمودخـداى تـعـالى دربـاره كـار تـو و هـمـسـرت ، قـرآنـى (آيـاتـى )نـازل كـرده ، و آيـات را بـرايـش خـوانـد: (بـسـم اللّه الرحـمـن الرحـيـم قـد سـمـع اللّهقول التى تجادلك فى زوجها - تا جمله - ان اللّه لعفو غفور). بنابر اين همسرت رابه خانه ببر، زيرا تو سخنى منكر و نامشروع گفته اى ، و خدا از جرمت گذشت ، و ديگرچنين كارى را تكرار مكن .
راوى مـى گـويد: مرد برگشت ، در حالى كه از آن چه همسرش گفته بود پشيمان بود، وخداى تعالى براى اين كه مؤ منين دچار چنين ندامتى نشوند، اين آيه را فرستاد: (كسانىكـه هـمـسـر خود را ظهار مى كنند، و پشيمان مى شوند...) يعنى از اين به بعد، و بعد ازآنـكـه ايـن مـرد چـنـيـن كرد و خدا او را عفو فرمود، اگر كسى چنين كند، بر او واجب مى شودقـبل از همخوابگى با همسرش برده اى آزاد كند. (ذلكم توعظون به و اللّه بما تعملونخـبـيـر)، و اگـر كـسـى نـمـى تـوانـد بـرده آزاد كـنـد،قـبـل از تـمـاس دو مـاه پـى در پى روزه بگيرد، و كسى كه استطاعت اين را هم ندارد شصتمـسكين را طعام دهد. آنگاه فرمود: خداى تعالى عقوبت كسى را كه بعد از اين نهى ظهار كندايـن خـصـال قـرار داده و فـرمـوده : (ذلك لتـومنوا باللّه و رسوله و تلك حدود اللّه )يعنى اين است حد ظهار - تا آخر حديث .
مؤ لف : اين آيه با در نظر گرفتن سياقش و مخصوصا مضمون جمله آخرش كه مساءله عفوو مـغـفـرت را آورده ، بـا مـضـمـون ايـن حـديث بهتر مطابقت دارد، و حديث از حيث سند هم عيبىنـدارد، چـيـزى كه هست با ظاهر خود عبارت آيه مى فرمايد: (و الذين يظاهرون من نسائهمثـم يـعـودون لمـا قـالوا) سـازگـار نـيـسـت ، بـراى ايـن كـه از ظاهر آيه برمى آيد كهشـوهـرش پـشـيـمان شده ، و روايت مى گويد: شوهرش پشيمان نشد، بلكه زن او اعتراضكرده .
ترجمه الميز ان ج : 19 ص : 319
آيات 13 - 7 سوره مجادله


الم تـران اللّه يـعـلم مـا فـى السـمـوت و مـا فى الارض ما يكون من نجوى ثلثة الا هورابـعـهـم و لا خـمـسـة الا هـو سـادسـهم ولا ادنى من ذلك و لا اكثر الا هو معهم اين ما كانوا ثميـنـبـئهـم بـمـا عـمـلوا يـوم القـيـمة ان اللّه بكل شى ء عليم (7) الم تر الى الذين نهوا عنالنـجـوى ثـم يـعـودون لمـا نـهـوا عـنـه و يـتـنـاجـون بـالاثـم و العـدون و مـعـصـيـتالرسـول و اذا جـاوك حيوك بما لم يحيك به اللّه و يقولون فى انفسهم لو لا يعذبنا اللّهبـمـا نـقـول حـسـبـهـم جـهـنـم يصلونها فبئس المصير(8) يا ايها الذين امنوا اذا تناجيتم فلاتتناجوا بالاثم و العدون و معصيت الرسول و تناجوا بالبر و التقوى و اتقوا اللّه الذىاليـه تـحـشرون (9) انما النجوى من الشيطان ليحزن الذين امنوا و ليس بضارهم شيا الابـاذن اللّه و عـلى اللّه فـليـتـوكـل المـومـنـون (10) يـا ايـهـا الذيـن امـنـوا اذاقـيـل لكـم تـفـسـحـوا فـى المـجـلس فـافـسـحـوا يـفـسـح اللّه لكـم و اذاقـيـل انـشـزوا فانشزوا يرفع الله الذين امنوا منكم و الذين اوتوا العلم درجات و اللّه بماتـعـمـلون خـبـيـر(11) يـا ايـهـا الذيـن امـنـوا اذا نـاجـيـتـمالرسـول فـقدموا بين يدى نجوئكم صدقه ذلك خير لكم و اطهر فان لم تجدوا فان اللّهغـفور رحيم (12) ءاشفقتم ان تقدموا بين يدى نجوئكم صدقات فاذ لم تفعلوا و تاب اللّهعـليـكـم فـاقـيموا الصلوه و اتوا الزكوة و اطيعوا اللّه و رسوله و الله خبير بما تعلمون(13).



ترجمه آيات
مـگر نمى دانى كه خدا آنچه را كه در آسمان ها و زمين مى داند. هيچ نجواى سه نفرى نيستمـگـر آنـكـه او چـهـارمـيشان است وهيچ پنج نفرى نيست مگر اين كه او ششمى آنها است و هيچكـمـتـر و بـيـشترى نيست مگر اين كه او با ايشان است هر جا كه باشند. آنگاه در روز قيامتايشان خبر مى دهدكه چه كردند، چون خدا به هر چيزى دانا است (7).
آيا نديدى كسانى را كه از نجوى نهى شدند و باز بدانچه نهى شدند برگشتند و بهگناه و دشمنى و نافرمانى رسول نجوى كردند و چون نزدت مى آيند تحيتى به تو مىدهـنـد كـه خـداى تـعـالى آن طـور تـحـيـتـى بـه تـو نـداده و دردل خـود و يـا نـزد هـمفكران خود اظهار دلواپسى مى كنند كه نكند خدا جرم آنچه مى گوييمعـذابـمـان كـنـد، ايـشـان را مـگـر هـمـان جـهـنـم چـاره كـنـد و در آن خـواهـنـد افـتـاد و چـه بـدمحل بازگشتى است (8).
هـان ! اى كـسـانـى ايـمـان آورده ايد وقتى با يكديگر نجوى مى كنيد به گناه و دشمنى ونـافـرمـانـى رسـول نـجـوى مكنيد بلكه به احسان و تقوا نجوى كنيد و از خدايى كه بهسويش محشور مى شويد بترسيد (9).
نـجـوى تـنـهـا و تـنها از ناحيه شيطان است تا كسانى كه ايمان آورده اند اندوهگين شوندولى هـيـچ ضـررى بـه ايـشـان نـمـى زنـد مـگـر بـه اذن خـدا و مـؤ مـنـيـن بـايـد بـر خـداتوكل كنند (10).
هـان ! اى كسانى كه ايمان آورده ايد وقتى به شما گفته مى شود در مجالس به يكديگرجـا بـده يـد جـا دهـيـد تـا خـدا هم جاى شما را در بهشت وسعت دهد، و وقتى هم گفته مى شودبـرخـى زيـد تـا شخص محترمى بنشيند برخيزيد خداى تعالى مؤ منين را به يك درجه ، وعلم داده شدگان را به چند درجه برترى داده و خدا بدانچه مى كنيد با خبر است (11).
اى كـسـانـى كـه ايـمـان آورده ايـد وقـتـى بـا رسـولنـجـوى مـى كـنـيـد قـبـلا صـدقـه بـدهيد اين براى شما بهتر و به پاكى نزديكتر است ،حال اگر نداشتيد خدا آمرزگار رحيم است (12).
گـويـا از دادن صـدقـه قـبـل از هـر نـوبـت نـجـوى دريـغ داشـتـيـدحـال صـدقـه نمى دهيد و خدا هم از نافرمانيتان گذشت پس به نماز و زكات و اطاعت خدا ورسول بپردازيد و خدا از آنچه مى كنيد با خبر است (13).
بيان آيات
اين آيات راجع به نجوى و پاره اى آ داب مجالست است .


الم تران اللّه يعلم ما فى السموات و ما فى الارض



استفهام در اين آيه انكارى است . و منظور از رويت ، علم يقينى است ، كه بر اساس استعارهآن را رويـت خـوانـده . و ايـن جـمـله مـقـدمـه اى اسـت كـه مـضـمـون جـمـلات بـعـدى راتـعـليـل مـى كـنـد. و حـاصـل مـجـمـوع آيـه ايـن اسـت كـه : اگـر گـفـتـيـماهـل نجوى هر چند نفر باشند خدا هم يك نفر است با ايشان ، براى اين است كه خدا آنچه رادر آسمان ها و زمين است مى داند.
مـقـصـود از چـهـارمـى بـودن خـدا بـراى سـه نـجوى كننده و ششمى بودن او براى پنجنجوىكننده


مـا يـكون من نجوى ثلثة الا هو رابعهم و لا خمسة الا هو سادسهم ...


كلمه (نجوى )مـصـدر و بـه مـعـنـاى (تـنـاجـى ) يـعـنـى با يكديگر بيخ گوشى سخن گفتن است . وضـمـيـرهـاى مـفـرد در آيه همه خداى سبحان برمى گردد. و مراد از دو جمله (رابعهم ) و(سادسهم ) كسى است كه با شركت خود عدد سه را چهار و عدد پنج راشش مى سازد. مىفـرمـايـد: اگـر اهـل نـجـوى سـه نـفر باشند چهارميشان خدا است ، و اگر پنج نفر باشندشـشـمـى آنـهـا خـدا اسـت ، چـون خـدا با ايشان و عالم به اسرار ايشان است . همان طور كهگفتيم در اول آيه مساءله آگاهى خدا را ذكر كرد، و فرمود: (الم تر ان اللّه يعلم ...)،و در آخـر آيـه بـراى بـار دوم مـى فـرمـايـد: (ان اللّهبكل شى ء عليم ).
(و لا ادنى من ذلك و لا اكثر) - يعنى و نه كمتر از اينها و نه بيشتر. با آوردن اين دوكـلمـه اطـلاقـى بـه كـلام داد كـه شـامـل تـمـامـى اعـداداهـل نـجـوى بـگـردد. امـا كـلمـه (ادنـى ) شـامـل كـمـتـر از سـه نـفـر يـعـنـى دو نـفـر وشـامـل كـمـتـر از پـنـج نـفـر يـعـنـى چـهـار نـفـر مـى شـود. و امـا كـلمـه (اكـثـر)شامل عدد شش و بالاتر مى شود.
و از لطف سياق اين آيه آن است كه با آوردن عدد سه ، چهار، پنج ، و شش ، ترتيب اعداد رارعـايت كرده ، بدون اينكه يكى از آنها را تكرار كرده باشد، چون ممكن بود بفرمايد: هيچنجواى سه نفرى نى ست مگر آنكه خدا چهارمى آنان است ، و هيچ نجواى چهار نفرى نيست ،مـگـر آنكه او پنجمى آنان است ، و هيچ نجواى پنج نفرى نيست ، مگر آنكه او ششمى ايشاناست .
(الا هـو معهم اين ما كانوا) - منظور از (با ايشان بودن خدا) با ايشان بودن از حيثعـلم و آگـاهـى بـه سـخـنانى است كه بيخ گوش ‍ يكديگر مى گويند، مى فرمايد: خداىتعالى در اين نجوى شريك ايشان است .
بـا ايـن بـيـان روشـن مـى شـود كـه مـنـظـور از چـهـارم بـودن خـدا بـراى سـه نـفـراهـل نجوى و ششم بودن براى پنج نفر اهل نجوى همين است كه : خدا با ايشان است در علم ،و مشترك با آنان است در اطلاع بر سخنان سرى آنها، نه اين كه خداى تعالى عدد سه نفرآنان را به صورت يك انسانى مجسد چهار نفر كند،
زيرا خداى سبحان منزه از جسميت و برى از ماديت است .
تـوضـيح اين كه : مقتضاى وحدت سياق اين است كه : منظور از دو استثناى (الا هو رابعهم) و (الا هـو سـادسـهـم ) يـك چـيـز بـاشـد، و در هـر دو بـخواهد بفهماند چيزى بر خداپـوشـيده نيست . پس در حقيقت برگشت معناى اين دو استثناء به يك استثناء است ، و آن (الاهـو مـعـهـم ) اسـت . و ايـن مـعـيـت يـا مـعـيـت عـلمـى اسـت ، و مـعـنـايـش اين است كه : خدا در هرحـال مـشـارك ايـشـان اسـت در آگـاهـى . و يا معيت وجودى است ، و معنايش اين است كه : هر جاقـومـى فـرض شـود مـشـغـول نـجـوى هستند، خداى تعالى همانجا هست ، و شنوا و داناى بهسخنان ايشان است .
و مـنـظـور از جمله (اين ما كانوا) اين است كه مطلب را از نظر مكان عموميت دهد، و بفهماندوقـتـى مـعيت خدا با اهل نجوى معيت علمى است ، نه نزديكى جسمانى ، ديگر تفاوت نمى كندكه آن مكان نزديك باشد يا دور. پس هيچ مكانى از خداى سبحان خالى نيست ، در عين اين كهاو در مكان نمى گنجد.
از آنچه گذشت اين معنا هم روشن مى شود كه مفاد آيه مورد بحث - يعنى چهارمى بودن خدابـراى سـه نـفـر اهـل نـجـوى ، و شـشـمـى بـودنـش بـراى پـنـج نـفـراهـل نـجـوى - مـنافاتى با آيه شريفه (لقد كفر الذين قالوا ان اللّه ثالث ثلثة )كـه مـى فـرمايد: (آنها كه معتقدند خدا سومى سه خدا است كافر شدند) ندارد، چون درذيـل ايـن آيه مفصلا بيان كرديم كه منظور صاحبان اين عقيده اين بوده كه خدا واحدى عددىكـه بـا انـضـمـام دو خـداى ديـگـر مـى شـونـد سـه خـدا، وحـال آنـكـه وحـدت خـدا عـددى نـيـسـت ، او احـدى الذات اسـت ، ومـحـال اسـت چـيزى غير او با او فرض شود تا دوم او باشد. پس مراد از چهارمى بودن خدابـراى سـه نـفر اهل نجوى و ششمى بودنش ‍ براى پنج نفر، همين است كه گفتيم : او عالمبـه سـخـنـان سـرى ايـشـان اسـت . آنـچـه از نـظـر آنـان سـرى شـمرده مى شود براى خداعـزوجـل مـكـشـوف و ظـاهـر اسـت . مـنـظـور ايـن اسـت ، نـه ايـن كـه خـدا مـانـنـداهـل نـجـوى وجـودى مـحـدود دارد، وجـودى كه دومى و سومى هم برايش ‍ فرض مى شود، تابـپـرسـى چـرا در آيـه سـوره مـائده گـويـندگان به اين خدا ثالث ثلاثة است را كافرخـوانـده ، و آنـگـاه خـودش را در ايـن آيـه چـهـارمـى سـه نـفـراهل نجوى ، و ششمى پنج نفر آنان معرفى كرده است .
(ثـم يـنـبـئهـم بـمـا عـمـلوا يـوم القـيـمـه ) - يـعـنـى روز قـيـامـتاهل نجوى را به حقيقت هر عملى كه كرده اند - كه يكى از آنها نجوى است - خبر مى دهد.
(ان اللّه بـكـلشى ء عليم ) - اين جمله ، جمله قبلى را تعليل مى كند، و نيز علم خدا را به آنچه كه درآسمان ها و زمين است - كه در اول آيه مورد بحث بود - تاءكيد مى نمايد. و نيز تاءكيدمى كند كه چگونه خدا با اهل نجوى است .
ايـن آيـه مـى تـوانـد در عـيـن تـايـيـد و تـاءكـيـد مـطـالبقـبـل تـمـهـيـد و زمـيـنـه چـيـنـى بـراى آيـات بـعـد هـم بـاشـد، وذيل آن كه لحنى شديد دارد بى ارتباط با آيات بعد كه در مقام مذمت وتهديد است نباشد.
مـــذمـــت و تـوبـيـخ مـنـافـقـان و بيمار دلانى كه با وجود نهى شدن از نجوى ، باز همنجوىمى كردند


الم تر الى الذين نهوا عن النجوى ثم يعودون لما نهوا عنه ...



سـيـاق آيـات دلالت دارد بـر ايـن كـه در بين جمعى از منافقين و بيماردلان از مؤ منين نجوىكـردن عـليـه رسول خدا(ص ) و مؤ منين حقيقى شايع شده بوده ، و سخنان بيخ گوشيشانپـيـرامـون گناه و دشمنى و نافرمانى از آن جناب بوده تا به اين وسيله مؤ منين واقعى راآزار دهـنـد، و آنـهـا را مـحـزون كـنـنـد، و گـويـا بـر ايـنعـمـل اصـرار هـم مـى ورزيـدنـد، حـتـى از نـهـى خـدا هـم مـنـتـهـى نـشـدنـد، لذا ايـن آيـاتنازل شد.
بـنـابـرايـن ، آيـه مـورد بـحـث مـذمت و توبيخ غيابى از ايشان است ، و در آن روى سخن رامـتـوجـه رسـول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) كرد، و مستقيما با خود آنان سخن نگفت ،تـا بـيشتر تحقيرشان كرده باشد و بفهماند اهل نجوى لياقت آن را ندارند كه به شرفهـمـكلاسى و خطاب خدا مشرف شوند، و امرشان هم آنقدر اهميت ندارد كه خداى تعالى خاطرآن روى سخن با ايشان كند.
و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : آيـا نـديـدى چـگـونـه آنـهـا كه از نجوى نهى شدند دوبارهعـمـل نكوهيده خود را تكرار كردند، و همچنان مؤ منين را محزون مى كنند. و در اين كه فرمود:(يـعـودون - بـرمى گردند) و به صيغه مضارع تعبير آورد براى اين است كه استمرار را بـرسـانـد، و اگـر بـا ايـن ممكن بود بفرمايد (يعودون اليها) دوباره از نجوىتعبير به موصول و صله آورد، براى اين است كه به علّت مذمت و توبيخ خود اشاره كردهبـاشـد، و بـفـهـمـانـد اگـر ايشان را مذمت مى كنم به خاطر اين است كه عملى را تكرار مىكننداز آن نهى شده بودند.
(يـتـنـاجـون بـالاثم و العدوان و معصيت الرسول ) - مقابله اى كه در اين آيه شريفهبـيـن اثـم و عـدوان و مـعـصـيت رسول واقع شده مى فهماند كه منظور از (اثم ) آن قسماعـمـالى اسـت كـه اثـر سـوء دارد، ولى اثر سوئش از مرتكب آن به ديگران تجاوز نمىكند، نظير ميگسارى و قمار و بى نمازى كه صرفا مربوط به حق الله است . و منظور ازكلمه (عدوان ) آن اعمال زشتى است كه ضررش ‍ دامن گير ديگران مى شود،
و گناهان مربوط به حق الناس است كه مردم از آن متضرر و متاذى مى شوند. و اين دو قسمهـر دو از مـوارد مـعـصـيـت اللّه اسـت . و سـومـى كـه مـعـصـيـتالرسـول بـاشد عبارت است از اعمالى كه مخالفت با خدا نيست ، اعمالى كه از نظر شرعجائز است ، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) از طرف خداى تعالى درباره آنهانـه امـرى فـرمـوده و نـه نهيى كرده ، ليكن از طرف خودش و به منظور تاءمين مصالح امتدسـتـورى صـادر فـرمـوده ، مـانـنـد نـجـوايـى مـشـتـمـل بـر مـعـصـيـت خـدا نـيـسـت ، ليـكـنرسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) ولى امت است ، و از خود امت اختياراتش در امورمربوط به امت بيشتر است ، دستور داده كه از آن اجتناب ورزند.
بـنـابـرايـن ، نـجـوى دو قـسـم مـى تـوانـد بـاشـد، يـكـىاصـل ايـن عـمل ، صرفنظر از اين كه معصيت خدا باشد يا نباشد، كه آيه شريفه (الذيننـهـوا عـن النـجوى ثم يعودون لما نهوا عنه ) مرتكبين آن را مذمت و توبيخ مى كرد، و مىفـرمـود كـه مـسـلمـيـن از ايـن عـمـل نـهـى شـده انـد. و دوم آن نـجـوايـى كـهمـشـتـمـل بـر انـواعـى از گـناهان باشد كه آيه مورد بحث از آن نهى و مرتكبين آن را مذمت وتـوبـيخ مى كند، و اين مرتكبين عبارتند از منافقين و بيماردلان از مؤ منين كه بسيار نجوىمى كردند، و با اين عمل خود مؤ منين را ناراحت واندوهگين مى ساختند.
بعضى از مفسرين گفته اند: منافقين با يهوديان نجوى و رازگويى مى كردند، و با اينعمل خود مؤ منين را اندوهگين ، و ايجاد دلهره و فزع مى نمودند، و در تصميم هاى آنان وهن وسـسـتـى ايـجـاد مـى كـردنـد. امـا بـه نـظر ما اين نظريه درست نيست ، براى اين ظاهر آيه(الذين نهوا عن النجوى ...)، اين است كه منظور مسلمين هستند، كه از نجوى نهى شده اند.
تحيت مغرضانه منافقين بر پيامبر صلى الله عليه و آله
(و اذا جـاوك حـيوك بما لم يحيك به اللّه ) - يعنى و چون نزد تو مى آيند درودى بهتو مى فرستند كه خدا آنطور درودى به تو نفرستاده ، چون درود و تحيت خدا سلام است ،كـه تـحـيـتـى اسـت مـبـارك و طـيـب ، ولى آنـهـا (يـهـوديـان ) سـلام نـمى كردند، وقتى نزدرسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) مى آمدند مى گفتند (السام عليك ) و كلمه(سـام ) بـه معناى مرگ است ، و طورى وانمود مى كردند كه گفته اند: (السلام عليك) - ايـن نـظـريه جمعى از مفسرين است . ولى با ظاهر آيه خيلى سازگار نيست ، براىايـن ضـمـيـر (اذا جاوك ) و (حيوك ) به موصولى برمى گردد كه در جمله (الذيننـهـوا عـن النـجـوى ) است ، و خواننده توجه فرمود كه اين جمله به روشنى نمى تواندشامل يهود باشد.

next page

fehrest page

back page