بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب چهره درخشان حسین بن علی (ع), حجت الاسلام شیخ على ربانى خلخالى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
     HOSEIN00 -
     HOSEIN01 -
     HOSEIN02 -
     HOSEIN03 -
     HOSEIN04 -
     HOSEIN05 -
     HOSEIN06 -
     HOSEIN07 -
     HOSEIN08 -
     HOSEIN09 -
     HOSEIN10 -
     HOSEIN11 -
     HOSEIN12 -
     HOSEIN13 -
     HOSEIN14 -
     HOSEIN15 -
     HOSEIN16 -
     HOSEIN17 -
     HOSEIN18 -
     HOSEIN19 -
     HOSEIN20 -
     HOSEIN21 -
     HOSEIN22 -
     HOSEIN23 -
 

 

 
 

next page

fehrest page

back page

بخش دوازدهم : بازگشت كاروان اسرا به مدينه منوره 
فصل اول : خبر شهادت امام حسين عليه السلام و ياران آن حضرت بهوسيله بشير
كاروان اسيران آرام آرام به شهر مقدس مدينه نزديك مى شد. همهاهل بيت رسول الله ناله و زارى مى كردند. خاطراتى كه برايشان بود در مدينه بهنظرشان مى آمد، به زندگى شان لبخند مى زدند، لبخند تلخ ‌تر از گريه ، شاعرچه زيبا گفته :

خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است
كارم از گريه گذشته است بر آن مى خندم
آسايش خاندان وحى را غارتگران آرامش و وحشيان دستگاه حكومتى يزيد بن معاويه بهيغما بردند، به مدينه مى رسيدند، به كانون آرامش كه در آن دين خدا را ترويج مىكردند.
آنان از خبر وحشتبار واقعه كربلا اطلاع چندانى نداشتند و جنايت ها و كشتارهاىعمال كثيف دستگاه حكومتى كه نسبت به پاك ترين مردان اسلام انجام شده بود از نظر آنهاپوشيده بود. هم اكنون كه كاروان اسيران به مدينه باز مى گردد مردم بايد مصيبتجانسوز كربلا را از زبان صاحبان آن شنيده و انزجارى شديد از يزيد وعمال حكومتش در دل بپرورانند.
كاروان نزديك مى شد كه امام سجاد عليه السلام به منظور آن كه در شهر مدينه يك جنبشو انقلاب فكرى توليد كند تا از نهضت امام حسين بن على عليه السلام بهره بردارىشود، بشير بن جذلم را به حضور طلبيد و فرمود: اى بشير، خدا پدرت را رحمت كند، اومردى شاعر بود، آيا تو هم مى توانى شعر بگويى ؟ عرضه داشت : بلى يابنرسول الله ، من هم چون پدرم شاعرم . فرمود: به شهر برو و مردم را از شهادت پدرمامام حسين عليه السلام آگاه گردان . بشير مى گويد: بر اسب خود سوار شدم ، به سوىمدينه رفتم تا مردم را از قتل امام حسين عليه السلام آگا كنم . بشير ندا كرد:
يا اهل يثرب لا مقام لكم بها
قتل الحسين فادمعى مدرار
الجسم منه بكربلا مضرج
و الراس منه على القناه يدار (768)
اى اهل مدينه ! ديگر در مدينه نمانيد، زيرا حسين شهيد شد. به اين سبب سيلاب اشك ازديدگان من جارس است . بدن شريفش در كربلا در ميان خاك و خون افتاده و سر مقدسش برسر نيزه ها در شهرها مى گردانند.
و آن وقت فرياد مى زند: اينك على بن الحسين با عمه ها و خواهرانش كنار شهر مدينه هستندمن فرستاده او هستم كه خبر آمدن مسافران را به شما بگويم .
مراجعت ام كلثوم عليه السلام از شام به مدينه و مرثيه سرايى او
در جلد عاشر بحار (طبع كمپانى ) و غير آن مروى است كه چون يزيد خواستعيال الله را روانه مدينه نمايد اموال و اثقال و عطايا را بر زبر هم نهاد...تا آنجا كهگويد: آنگاه روى به مدينه نهادند، چون ديوارهاى مدينه نمودار گرديد، ام كلثوم بادلى پر از اندوه سيلاب اشك از ديده جارى ساخته به قرائت اين مرثيه پرداخت و زمين وآسمان را منقلب ساخت :
مدينه جدنا لا تقبلينا
فبا لحسرات و الاحزان جئنا
الا اخبر رسول الله عنا
بانا قد فجعنا فى اخينا
اين شعر منسوب به ام كلثوم سلام الله عليها در كتبمقاتل مفصل آمده ، براى تيمن و تبرك دو بيت از آن را زينت بخش اين مجموعه نموديم . آنگاهبر سر قبر مادرش ، فاطمه زهرا عليهاالسلام آمد و از بانگ ناله وعويل ، شور محشر برپا كرد. مردم گريباننها چاك زدند، صورتها خراشيدند، و ناله واحسيناه به چرخ برين رسانيدند. در آن وقت ام كلثوم عليهاالسلام ، با چشم پر آب وقلب كباب ، بر سر قبر مادر اين مرثيه را بگفت كه سنگ را آب و آب را كباب نمود:
افاطم لو نظرت الى السبايا
بناتك فى البلاد مشتتينا
افاطم لو نظرت الى الحبارى
و لو ابصرت زين العابدينا
افاطم لو رايت بتنا سهارى
و من سهر الميالى قد عيينا
افاطم ما لقيت من عداك
فلا قيرات مما قد لقينا
فلو دامت حياتك لم تزالى
الى يوم القيامه تندبينا
خبر شوم تا به دامنه كوه احد رسيد  
در اين مدت مدينه در خاموشى بهت آميزى فرو رفته بود و پيوسته متر صد بود كهبداند بر سر امام حسين ، سبط رسول الله صلى الله عليه و آله چه آمده ؟ حسينى كه درپى دعوت شيعيانش به كوفه رفته بود. ناگهان منادى ندا داد: على بن الحسين با عمهها و خواهرانش آمده اند، پس امام حسين كجاست ؟ پس عموها و برادران كجايند؟ پسر عموها چهشدند؟ ستارگان زمين كه فرزندان زهرا و از دودمان عبدالمطلب بودند كجا رفتند و برسر آنها چه آمده و كجا؟...و كجا؟
انعكاس اين خبر شوم همه جا را فراگرفت . تا به دامنه كوه احد رسيد و از آن جا بهبقيع رفت و از آن جا به مسجد قبا، خبرى بود آرام ولى جانگداز و جگر خراش و ديرىنپاييد كه اين خبر در ميان ناله هاى گريه كنندگان و شيون هاى ضجه زنندگان نابودشد، در مدينه بانويى پرده نشين نماند، مگر آن كه از پرده بيرون آمد و به نوحهگرى و ناله و زارى پرداخت . زينب دختر عقيل بن ابى طالب ، خواهر مسلم بنعقيل از خانه بيرون شتافت و خود را در پيراهن پيچيده بود و همراه او زنان و كنيزكانشبودند. زينب دختر عقيل بن ابى طالب ، خواهر مسلم بنعقيل از خانه بيرون شتافت و خود را در پيراهن پيچيده بود و همراه او زنان و كنيزكانشبودند. زينب مى ناليد و مى گفت : چه جواب مى دهيد اگر پيغمبر از شما بپرسد كه بعداز من با فرزندان و اهل بيت من چه كرديد؟ دسته اى را اسير كرديد و دسته اى را آغشته بهخون . آيا پاداش خير خواهى من اين بود كه با بستگان من اين گونه رفتار كنيد. صدايىاز دور شنيده مى شد كه با ناله مى گفت : اى كسانى كه حسين را از روى نادانى ، كشتيد،مژده باد شما را كه عذاب و شكنجه الهى در انتظار شماست . همه آسمانيان ، پيغمبران وفرشتگان و فرمانبران حق به شما نفرين مى كنند. شما بر زبان سليمان و موسى و عيسلعنت شده ايد؟ كاروان مصيبت كشيده در ميان دستجات مردمى كه بهاستقبال آمده بودند قرار داشت . مدينه پيغمبر صلى الله عليه و آله منظره اى دردناك تراز آن روز نديده بود و تا آن روز به اين اندازه مرد و زن اشك ريز و گريان نبودند.مدينه شبى را به ياد مى آورد كه اين كاروان به سوى مكه روانه شد. آن شب از شب هاىماه رجب بود كه كاروانى مجلل از مدينه بيرون رفته ، و قافله سالارش زينب جواناناهل بهشت در ميان خرمنى از ستارگان درخشان قرار داشت كاروانيان مى رفتند تا يزيدپسر معاويه را كه براى خلافت شايسته اش ‍ نمى دانستند. از تخت سرنگون سازند.اكنون بيش از چند ماه نگذشت كه كاروان از سفر خود باز مى گردد، پناه بر خدا كهروزگار با آنها چه كرد! آنان را با شتاب به سوى قتلگاه ببرد، هنگامى كه به درهمرگ رسيدند، دره اى كه آن را دره آرزو مى پنداشتند، داساجل يكايكشان را درو كرد و جز اين باقى مانده محنت كشيده كه عبارتند از كودكانى يتيم وزنانى داغديده كسى نماند و از مردان بزرگ و جوانان رشيد كاروان هيچ مسافرىبازنگشت . مدينه رسول شب ها و روزها شاهد مجالس ماتم و سوگوارى بود و به نوحههاى جانسوز نوحه گران گوش مى داد و زمين پاكش سرشك گريه كنندگان را در بر مىگرفت . در اين وقت عبدالله جعفر شوهر زينب كبرى عليهاالسلام را مى بينم كه در خانهمى نشيند و تسليت دهندگان به حضورش مى روند و او را براى شهادت عون و اكبر ومحمد، و پسر عمويش حسين عليه السلام و ديگر شهيدان از فرزندان جعفر و عبدالمطلبتسليت مى گويند. و مى شنويم غلامى از غلامانش احمقانه مى گويد: اين مصيبت را از حسينداريم . عبدالله خشمگين شده و كفش خود را به سوى غلامش پرتاب كرده مى گويد: اىپسر زن گنده تن ، آيا درباره حسين عليه السلام اين سخن را مى گويى ؟ به خدا اگردر خدمتش مى بودم دوست مى داشتم كه از او جدا نشوم تا با او كشته شوم ! به خدا آرزوداشتم كه خود به جاى فرزندانم در راه حسين جانبازى كنم ، چيزى كه مصيبت مرا دربارهاين دو پسر تخفيف مى دهد آن است كه آنها در راه برادرم و پسر عمويم كشته شدند و تاآخرين نفس يارى اش كردند. سپس به مجلسيان رو كرده مى گويد: مصيبت حسين عليهالسلام بر من بسيار سخت و ناگوار است ، هر چند دو دستم او را يارى نكردند ولى دوفرزندم يارى اش كردند.
مجالس ماتم و سوگوارى پايان مى پذيرد، ولى سوزدل زنان بيوه شده و داغ ديده پايان ندارد و مى سوزند و مى سازند و هر روز بر سرقبرستان مى روند و براى عزيزانى كه در كربلا شهيد شده اند مى نالند و نوحهسرايى مى كنند. طنين ناله و شيو نشان به مدينه مى آمد و دوست و دشمن بر آنها مىگريست .
ملاقات ام البنين عليهاالسلام با بشير  
فرزندان ام البنين - همگى - در زمين كربلا شهيد شدند ونسل ام البنين عليهاالسلام از طريق عبيدالله بن قمر بنى هاشم بسيار مى باشند. چونبشير به فرمان امام زين العابدين عليه السلام وارد مدينه شد تا مردم را از ماجراىكربلا و بازگشت اسراى آل الله با خبر سازد، در راه ام البنين عليهاالسلام او را ملاقاتكرد و فرمود: اى بشير، از امام حسين عليه السلام چه خبر دارى ؟ بشير گفت : اى ام البنين، خداى تعالى ترا صبر دهد كه عباس تو كشته گرديد.
ام البنين عليهاالسلام فرمود: از حسين عليه السلام مرا خبر ده . بدينگونه ، بشير خبرقتل يك يك فرزندانش را به او داد، اما ام البنين عليهاالسلام پياپى از امام حسين عليهالسلام خبر مى گرفت وى گفت : فرزندان من و آنچه در زير آسمان است ، فداى حسينمباد! و چون بشير خبر قتل آن حضرت را به او داد صيحه اى كشيد و گفت : اى بشير، رگقلبم را پاره كردى ! و صدا به ناله و شيون بلند كرد. مامقانى گويد: اين شدت علاقه، كاشف از بلندى مرتبه او در ايمان و قوت معرفت او به مقام امامت است كه شهادت چهارجوان خود را كه نظير ندارند در راه دفاع از امام زمان خويشسهل مى شمارد. به نوشته علامه سماوى در ابصار العين : ام البنين عليهاالسلام همهروزه ه بقيع مى رفت و مرثيه مى خواند، به نوعى كه مروان - با آن قساوت قلب - ازناله و گريه ام البنين عليهاالسلام به گريه مى افتاد و اشكهاى خود را بادستمال پاك مى كرد. نيز هنگامى كه زنها او را با عنوان ام البنين خطاب كرده و به وىتسليت مى داده اند، اين ابيات را سرود:
لاتدعونى ويك ام البنين
تذكرينى بليوث العرين
كانت بنون لى ادعى بهم
و اليوم اصبحت و لا من بنين
اربعه مثل نسور الربى
قد و اصلوا الموت بقطع الوتين
تنازع الخرصان اشلائهم
فكلهم امسوا صريعا طعين
يا ليت شعرى اكما اخبروا
بان عباسا مقطوع اليدين
يعنى اى زنان مدينه ، ديگر مرا ام البنين نخوانيد و مادر شيران شكارى ندانيد، مرافرزندانى بود كه به سبب آنها ام البنينم مى گفتند، ولى اكنون ديگر براى منفرزندى نمانده و همه را از دست داده ام . آرى ، من چهار باز شكارى داشتم كه آنها را هدفتير قرار دادند و رگ گردن آنها را قطع نمودند و دشمنان با نيزه هاى خود ابدان طيبهآنها را از متلاشى كردند و در حالى روز را به پايان بردند كه همه آنها با جسد چاكچاك بر روى خاك افتاده بودند. اى كاش مى دانستم آيا اين خبر درست است كه دستهاىفرزندم قمر بنى هاشم عليه السلام را از تن جدا كردند؟
مخوان جانا دگر ام البنينم
كه من با محنت دنيا قرينم
مرا ام البنين گفتند، چونمن
پسرها داشتم ز آن شاه دينم
جوانان هر يكى چون ماه تابان
بدندى از يسار و از يمينم
ولى امروز بى بال و پرستم
نه فرزندان ، نه سلطان مبينم
مرا ام البنين هر كس كه خواند
كنم ياد از بين نازنينم
به خاطر آورم آن مه جبينان
زنم سيلى رخسار و جبينم
به نام عبدالله و عثمان و جعفر
دگر عباس آن در ثمينم
يا من راى العباس كر
على جماهير النقد
و وراه من ابنا حيدر
كل ليث ذى لبد
نبئت ان ابنى اصيب
براسه مقطوع يد
ويلى على شبلى و مال
براسه ضرب العمد
لو كان سيفك فى
يديك لما دنى منك احد
حاصل مضمون اين ابيات جانسوز آنكه : هان اى كسى كه فرزند عزيزم ، عباس ، را ديدهاى كه با دشمن در قتال است و آن فرزند حيدر كرار، پدر وار حمله مى كند و فرزندانديگر على مرتضى ، كه هر يك نظير شير شكارى هستند، در پيرامون وى رزم مى كنند، آهكه به من خبر داده اند كه بر سر فرزندم عباس عمود آهن زدند در حاليكه دست در بدننداشته است . اى واى بر من ! چه بر سرم آمد و چه مصيبتى بر فرزندانم رسيد؟ اگرفرزندم عباس دست در تن داشت ، كلام كس را جرات بود كه به وى نزديك شود؟
فضل بن محمد بن فضل بن حسن بن عبيدالله بن عباس بن اميرالمومنين عليه السلام نيز،كه از تبار قمر بنى هاشم است ، مرثيه ذيل را در سوگ جد خود سروده است :
انى لا زكر للعباس موقفه
بكربلا و هام القوم يختطف
يحمى الحسين و يحميه على ظما
و لا يولى و لا يثنى فيختلف
و لا ارى مشهدا يوما كمشهده
مع الحسين عليه الفضل و الشرف
اكرم به مشهد ابانت فضيلته
و ما اضاع له افعاله خلف (769)
و چه زيبا سروده است شاعر بزرگ اهل بيت عليهم السلام مرحوم سيد جعفر حلى ره در مدححضرت ابوالفضل العباس عليه السلام :
وقع العذاب على جيوش اميه
من باسل هو فى الوقايع معلم
ما راعهم الا تقحم ضيغم
غير ان يعجم لفظه و يدمدم
عبست وجوه القوم خوف الموت
و العباس فيهم ضاحك متبسم
قلب اليمين على الشمال و غاص فى
الاوساط يحصد للرووس و يحطم
بطل تورث من ابيه شجاعه
فيها انوف بنى الضلاله ترغم
حامى الظعينه اين منه ربيعه
ام اين من عليا ابيه مكدم
فى كفه اليسرى السقا يقله
و بكفه اليمنى الحسام المخذم
حسمت يديه المرهقات و انه
و حسامه من حدهن لاحسم
فغدا يهم بان يصول فلم يطق
كالليث اذا اظفاره تتقلم
امن الردى من كان يحذر بطشه
امن البغات اذا اصيب القشعم
و هوى بجنب العلقمى فلينه
للشاربين به يدان العلقم (770)
كميت شاعر چه خوش سروده است :
و ابوالفضل ان ذكر هم الحلو
شفاء النفوس من اسقام
قتل الادعياء اذقتلوه
اكرم الشاربين صوب الغمام (771)
يعنى : و ابوالفضل (يكى از جوانمردان بود) كه ياد شيرين آنها شفاى درد هر دردمندىاست .
آن كه زنازادگان را كشت در آن هنگامى كه او را كشتند، و بزرگوارترين كسى كه از آبباران آشاميد. شاعرى ديگر درباره عباس بن على عليه السلام چنين سروده است :
احق الناس ان يبكى عليه
فتى ابكى الحسين بكربلا
اخوه و ابن والده على
ابوالفضل المضرج بالدماء
و من واساه لا يثنيه شى
و جادله على عطش بماء
يعنى : شايسته ترين كسى كه سزاوار است مردم بر او بگريند آن جوانى است كه(شهادتش ) حسين عليه السلام را در كربلا به گريه انداخت . يعنى برادر و فرزندپدرش على عليه السلام كه همان ابوالفضل بود و به خون آغشته گشت . و كسى كه بااو مواسات كرد و چيزى نتوانست جلوگير او (در اين مواسات ) گردد، و با اينكه خودتشنه آب بود، (آب نخورد و) به آن حضرت كرم كرد.
به دريا پا نهاد و تشنه برگشت
ام البنين مضطر نالد چو مرغ بى پر
گويد به ديده تر، ديگر پسر ندارم
زنها! مرا نگوييد ام البنين از اين پس
من ام بى بنينم ، ديگر پسر ندارم
مرا ام البنين ديگر مخوانيد
به آه وناله ام يارى نماييد
بنالم بهر عباسم شب و روز
شده آهم به جانم آتش افروز
به دشت كربلا آن مه جبينم
شنيدم بود سقاى حسينم
به دريا پا نهاد و تشنه برگشت
حسينش تشنه بود، از آب لب بست
گذشت از آب و كسب آبرو كرد
به سوى خيمه ها با آب رو كرد
ز نخلستان چو بر سوى خيم شد
به دست اشقيا دستش قم شد. (772)
رباب همسر امام حسين عليه السلام  
ابوالفرج از عوف بن خارجه نقل كرده است كه : نزد عمر بن الخطاب بودم كه مردى پيشاو آمد و سلام كرد. عمر، نام او را پرسيد
گفت : مردى نصرانى هستم و نام من امرء القيس است ، آمده ام تا اسلام اختيار كنم و آداب رابدانم
اسلام را بر او عرضه كردند و مسلمان شد و امارت قبيله قضاعه را - كه در شام بودند -به او پيشنهاد كردند، پذيرفت .
چون او از نزد عمر بيرون آمد حضرت اميرالمومنين عليه السلام او را ملاقات كرد و حسن وحسين عليه السلام همراه پدر بودند. حضرت به او فرمود: من على بن ابى طالب پسرعموى رسول خدا و داماد اويم ، و اينان فرزندان منند كه مادرشان فاطمه دختررسول خداست ، ما را به پيوند با تو رغبت است .
امرء القيس گفت : يا على ! دخترى دارم به نام محياه او را به عقد تو در آوردم ، ودختر ديگرم سلمى را به فرزندت حسن و سومين دخترم را به نام رباب به حسين دادم .
صاحب كتاب اغانى مى گويد: آن روز به شب نرسيد كه اميرالمومنين عليهالسلام رباب دختر امرء القيس را براى فرزندش حسين عقد فرمود. رباب از حسين عليهالسلام دو فرزند آورد به نامهاى عبدالله و سكينه . هشام بن سائب كلبى مى گويد كه :رباب از زنان برگزيده بود و پدر او امرء القيس از اشراف و خانواده هاى بزرگ عرببشمار مى رفت و رباب در نزد امام حسين عليه السلام منزلتى بسزا داشت و همواره نظرعنايت امام حسين عليه السلام به او معطوف بود، و اين اشعار را امام حسين عليه السلامدرباره او و فرزندش سكينه انشاء فرمود:
لعمرك اننى لاحب دارا
تكون بها سكينه و الرباب
احبهما و ابذل جل مالى
و ليس لعاتب عندى عتاب
به جان تو سوگند كه من دوست دارم خانه اى را كه در آن سكينه و رباب باشد، آن دو رادوست مى دارم و مالم را بذل مى كنم ، و عتاب كننده را نزد من حق عتاب نيست
روايت شده است كه : بعد از شهادت امام حسين عليه السلام ، رباب تا زنده بود، پيوستهمى ناليد و مى گريست .
ابن اثير مى گويد: رباب هم با قافله اسيران به شام رفت و چون به مدينه بازگشتاشراف قريش او را به همسرى طلبيدند، رباب گفت : من هرگز پس ‍ ازرسول خدا كه همسر فرزندش بودم ، همسر فرزند ديگرى نخواهم شد، و تا يكسال همچنان مى گريست و از زير آسمان به پناه هيچ سقفى نرفت تا از فرط اندوه ، جانسپرد!
و بعضى گفته اند: حضرت رباب يك سال در كنار قبر امام حسين عليه السلام ماند، آنگاهبه مدينه مراجعت نمود و از شدت اندوه در گذشت . و اين اشعار را در مرثيه امام حسين عليهالسلام سروده بود:
ان الذى كان نورا يستضاءبه
بكربلا قتيل غير مدفون
سبط النبى جزاك الله صالحه
عنا و جنبت خسران الموازين
قد كنت لى جبلا صعبا الوذ به
و كنت تصحبنا بالرحم و الدين
من لليتامى و من للسائلين و من
يعنى و ياوى اليه كل مسكين
و الله لا ابتغى صهرا بصهركم
حتى اغيب بين الرمل و الطين (773)
ورود عليا مخدره زينب عليهاالسلام به مدينه طيبه  
به گفته مولف طراز المذهب : چون اهل بيت عليهم السلام در بازگشت از شام ، به مدينهنزديك شدند و سواد شهر نمايان گرديد، عليا مخدره زينب عليهاالسلام فرمود: اىخواهران ، از محملها پياده گرديد كه اينك ، روضه منور جدمرسول خدا صلى الله عليه و آله نمايان گرديد. سپس فرمود: اى ياران ، اين محملها رادور، و اين شتران را به يك سوى بريد كه ما را تاب ديدن نمانده است . در آن وقت ، چنانآهى بركشيد كه مى خواست روح مباركش از قالب تن بيرون تازد. پس همگى فرود آمدند ولواى غم و مصيبت بر افراشته و خروش محشر نمايان ساختند و اسبابى كه از شهداىكربلا با خود داشتند بگستردند و خيمه حضرت سيد الشهدا عليه السلام را كه در هيچمنزلى بر سر پا نكرده بودند در بيرون مدينه بر پا كردند و مسند آن حضرت راگستردند. چون عليا مخدره اين بديد، چنان ناله بركشيد كه بيهوش به روى زمين افتاد.چون به هوش آمد با ناله جگر شكاف فرياد بركشيد: وافرقتاه اين الكماه ؟ اين الحماه ؟و الهفتاه
فما لى لا اوارى الحمام المهجته
و كنت يحى نور عين و عزتى
يا اخى يا حسين ، هولاء جدك و امك و اخوك الحسن و هولاء اقربائك و مواليك ينتظرون قدومكيا نور عينى قد قضيت نحبك و اورثتنى حزنا طويلا مطولا ليتنى مت و كنت نسيا منسيا.
پس از آن روى به مدينه آورد و آن شهر را مخاطب ساخته فرمود: اى مدينه جدىفاين يومنا الذى قد خرجنا منك بالفرح و مسره و الجمع و الجماعه و لكن رجعنا اليكبالاحزان و الالام من حوادث الزمان فقدنا الرجال و البنين و تفرقت شملنا آنگاهبه سوى روضه منور جدش ‍ روان گرديد. چون به روضه رسيد هر دو طرف درب مسجدرا گرفت و چنان ناله از جگر بر آورد كه مسجد رامتزلزل گردانيد. سپس رسول خدا را سلام داد و گفت : السلام عليك يا جداه ، يارسول الله ، اين ناعيه اليك اخى الحسين ابو مخنف گويد: در اين وقت ، ناله اى بلنداز قبر مطهر برخاست و مردمان از شدت بكا و نحيب به لرزه در آمدند، و آن مخدره فرمود:كاش مرا به خويش وا مى گذاشتيد تا سر به صحرا گذاشته خاك بيابانها را باسرشگ ديده تر مى كردم ، زيرا چگونه داخل مدينه شوم وسوال و جواب نمايم . در آن وقت ، زنان مدينه و هاشميات بهاستقبال زينب شتافته و آن مخدره را در بدو حال نشناختند، چون حوادث روزگار چهره آنمخدره را ديگر گون كرده بود. زنان مهاجر و انصار و قريشيان چون آن حالت بديدند،خود را بر خاك و خاره بينداختند، گريبانها چاك كردند، صورتها بخراشيدند و چونديوانگان گريستند، به گونه اى كه سنگ را آب و آب را كباب مى ساختند، و تمامامبهوت و متحير بودند، چون شخص صاعقه زده يا امواتى كه در عرصه عرصات از قبوربيرون آيند. پس زنان اطراف آن مخدره را فرا گرفتند تا او را به خانه برند وپيوسته او را تسليت مى دادند. فرمود: چگونه به خانه بروم و به كدام خانهداخل بشوم كه صاحب ندارد و مردان آن همه كشته و در خون آغشته مى باشند؟ و كلماتىفرمود كه دلهاى حاضران را از تن آواراه ساخت . (774)
ملاقات ام البنين با زينب كبرى عليهاالسلام  
آورده اند: وقتى كه اهل بيت عليهم السلام وارد مدينه شدند، ام البنين عليه السلام كهكنار قبر پيامبر صلى الله عليه و آله با زينب كبرى عليه السلام ملاقات كرد و به وىگفت : اى دختر اميرالمومنين ، از پسرانم چه خبر؟
زينب عليه السلام فرمود: همگى كشته شدند. ام البنين عرض كرد: جان همه به فداىحسين عليه السلام ، بگو از حسين عليه السلام چه خبر؟ زينب فرمود: حسين عليه السلامرا با لب تشنه كشتند. ام البنين عليه السلام تا اين سخن را شنيد، دستهاى خود را برسر كوفت و با صداى بلند و حال گريان گفت : واحسيناه ! زينب عليه السلام فرمود: اىام البنين ، از پسرت عباس يك يادگارى آورده ام . ام البنين گفت : آن يادگار چيست ؟
زينبت عليه السلام سپر خونين حضرت عباس عليه السلام را از زير چادر بيرون آورد، وام البنين عليه السلام تا آن را ديد، آنچنان دلش سوخت كه نتوانستتحمل كند و بيهوش به زمين افتاد. (775)
طبيب دردمندان
صدا در سينه ها سكت كه اينك يار مى آيد
ز راه شام و كوفه عابد بيمار مى آيد
غبار راه بس بنشسته بر رخسار چون ماهش
به چشم آيينه ايزد نمايى تار مى آيد
الا اى دردمندان مدينه با دو صد حسرت
طبيب دردمندان با دل تبدار مى آيد
الا اى بانوان اهل يثرب پيشواز آييد
كه زينب بى برادر بادل غمخوار مى آيد
بيا ام البنين با ديده گريان تماشا كن
كه اردوى حسينى بى سپهسالار مى آيد
زينب عليهاالسلام كنار قبر رسولخدا صلى الله عليه و آله
بانوى بانوان زينب را در مجالس عزا سوگوارى كه عبدالله جعفر براى دو فرزندشبر پا كرده نمى بينيم . به گمان ما مى رسد كه بيدار خوابى و رنج مصيبت وفرسودگى بر او فشار آورده و در اثر ناتوانى به خواب رفته است . ولى چيزى نمىگذرد كه او را مى بينيم از اشك خود دارى كرده و در پى انجام كارى شده و چيزى را جست وجو مى كند.
امروز براى زينب به جز گريه و زارى وظيفه ديگرى است .
اين خون پاك نبايد به هدر رود و به خدا اين شهيدان بزرگوار سزاوار نيست كه ازصفحه گيتى محو شوند. (776)
مردم دسته دسته به خارج شهر، آن جا كه جاده خاكى به كربلا منتهى مى شد پيش مىرفتند، از خبر ورود اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله بين مردم همهمه اى شد، مدينهيك پارچه عزا و ماتم بود، شيعيان على مرتضى عليه السلام چون مردان جوان مرده اشكمى ريختند و زنان ضجه و شيون مى كردند، مقابل مسجدرسول خدا صلى الله عليه و آله جمعيت انبوه ترى ضجه و شيون مى كردند. زينب واردمدينه مى شود. با ديدن زينب صداى ضجه و شيون بلند شد. شتر آن بانوى شجاع كهاز مبارزه بيدادگرانه مردم خواب رفته و شام و كوفه باز مى گشت ، درمقابل مسجد توقف نمود، بانوان بر گرد وجودش حلقه زدند. ولى ناگهان به جاىضجه و شيون سكوت همه جا را فراگرفت .
حضرت زينب عليه السلام به كمك آنان كه افتخار خدمتگزارى اش را داشتند از كجاوهپياده شد و به در مسجد تكيه داده و به سكوت مردم خيره خيره نگاه مى كرد. ناگهان دخترعلى مرتضى سكوت را در هم شكست ، خطاب به تربت مطهر جد بزرگوارش چنين فرمود:
اى جد بزرگوار! من خبر شهادت برادر عزيزم حسين را برايت آورده ام (777)
به دنبال اين سخن كوتاه چنان ضجه كشيد كه مردم با او همصدا شدند. كمى سكوت كرد،ولى مردم همچنان ضجه مى زدند و بر قاتلان زادهرسول خدا صلى الله عليه و آله لعن نفرين مى فرستادند. ولى باز زينب به اطرافنگاهى افكنده با ناله سوزان و ملايمى كه از اعماق قلب مى كشيد، همهمه اى ديگر بهوجود آورد و آنگاه دوباره چنين آغاز سخن فرمود: اى حسين ، برادرم ، اين قبر جد و مادر وبرادر تو است ، اينها همه قوم و خويشان و دوستان تو هستند كه منتظر قدوم تو هستند.
اى برادر، اى نور چشم من ! تو رفتى آيا مرا به غم و اندوه هميشگى مبتلا ساختى و اىكاش من مرده بودم و چنين روز تلخى را به خود نمى ديدم ! و آنگاه خطاب به مردم مدينهچنين فرمود: اى مدينه رسول خدا صلى الله عليه و آله ، چه شد آن روز كه ما دسته جمعىبا شادى و خوشحالى خارج مى شديم ، ولى امروز در اثر حوادث زمان ، مردان وفرزندان خود را از دست داده ايم و با غم و اندوه وارد مى شويم ؟
فصل دوم : مجالس عزادارى در مدينه  
پس از اين آگاهى دردناك و رنج آفرين كه مدينه را در ضجه و شيون فرو برده بود هرجا را كه نظرى افكندند سياه پوش شده و پاسخ هر سخنى كه بااهل مدينه در ميان مى نهادند جز اشك و آه و حسرت چيزى نمى شنيدند، مجالس عزادارىبرقرار شد تا يادى از شهيدان راه خدا نموده باشند، در آن مجالس سخن از شهادت حسينبن على عليه السلام جگر گوشه رسول خدا صلى الله عليه و آله و جنايت هاى يزيد وعمال او به ميان مى آمد، يكى از افرادى كه مجلس عزادارى منعقد نموده بود عبداله بن جعفرطيار بود كه براى سوگوارى عموزاده اش حضرت حسين بن على عليه السلام و ديگرشهيدان به ويژه دو فرزندش مجلسى تشكيل داده بود.
مردم دسته دسته براى عرض تسليت و جويا شدن از حقايقى كه به وسيله ماموران كثيفيزيد تحريف شده بود به آن مجلس مى آمدند، هر كس وارد مى شد سراغ زينب دختر رشيدعلى مرتضى عليه السلام را مى گرفت ، ولى همه مى گفتند كه او در مجلس حضورندارد.
البته در اين هنگام دو پاسخ به گوشها مى رسيد. عده اى مى گفتند: زينب در اين سفربى نهايت رنج و عذاب كشيده و چنان فرسوده و ناتوان گشته كه از شركت در مجلس عزااو را منع كرده اند (778) ولى در پاسخ اين نوع سخنان مى توان گفت كه مقام استقامتزينب از اين بالاتر است ، بلكه اگر حضرت هم شركت نكرده علتش پايه گذارى يكانقلابى است كه در مدينه بايد پياده مى شد.
مدينه نبايد خاموش شود!  
اين فكر پى در پى زينب عليهاالسلام بود، هر جا كمى تنها مى نشست و به آينده ومسووليتى كه به عهده او گذاشته اند مى انديشيد بى نهايت رنج مى برد و پيش خود مىفرمود: مدينه نبايد خاموش شود اهالى مدينه بايد روح انقلابى داشته باشند وهميشه در تدارك نهضت عليه يزيد باشند.
اين آگاهى و شورش عليه ظالمان انجام شدنى نيست مگر اين كه من برنامه اى دقيق داشتهباشم .
ولى چگونه بايد شروع كرد؟ در شام و كوفه زمينه براى سخنرانى هاى انقلابى عليهيزيد بن معاويه آماده بود، ولى در اين جا چه كنم ؟ با شركت نكردن در اين جلسات يكانقلاب فكرى در همه طبقات حتى مزدوران يزيد به وجود آوردم و بايد از آن بهرهبردارى كنم و نگذارم مردم به زودى جنايات اين دزدان انسانيت را فراموش كنند، بايد بههر نحوى شده برنامه اى را طرح و پياده كنم .
تا اين كه پس از ساعت ها انديشيدن ، بهترين راه را انتخاب كرد كه جلوس ‍ نموده و زنانمدينه را به حضور پذيرفته فجايع و ستم ها و شكنجه ماموران دژخيم بنى اميه رابازگو كند. اين بهترين راهى بود كه مى توانست با وضع خفقان مدينه كه مامورانيزيد به وجود آورده بودند انتخاب كند. خوب تشخيص داده بود، پس از چندى كه اينبرنامه را اجرا كرد، قبايل و عشاير در فكر خونخواهى بر آمدند. (779)
نامه فرماندار مدينه  
جاسوسان و ماموران مخفى فرماندارى كه در مجالس سوگوارى شركت داشتند و اين باربا دست زنان كه در مجلس زينب عليهاالسلام حضور مى يافتند براى زينب دختر فاطمهزهرا عليهاالسلام پرونده سازى كرده و فرماندار را آگاه كردند كه اگر به اينصورت پيش برود در آينده نزديك نه تنها زنان قيام مى كنند بلكه شوهران خود را بهشورش عليه يزيد دعوت خواهند نمود.
خبرهاى پى در پى ماموران مخفى فرماندار، عمر بن سعيد الاشراق فرماندار مدينه راواداشت كه نامه اى به يزيد نوشته و وقايع را پيش از اين كه حادثه اى رخ دهد شرحداده ، كسب تكليف كند.
فصل سوم : دستور تبعيد حضرت زينب كبرى عليهاالسلام  
به دنبال گزارش هاى تكان دهنده عمرو بن سعيد الاشراق فرماندار مدينه كه موجبناراحتى بى نهايت يزيد شده بود با مشورت هاى پى در پى با اطرافيان بى خبر ازخدا دستور داد تا فرماندار مدينه زينب را به هر جا كهتمايل دارد تبعيد كند، تا از شورشى كه پيش بينى مى شد جلوگيرى نمايند. (780)
فرماندار كه انتظار دريافت دستور يزيد دقيقه شمارى مى كرد، با رسيدن دستور يزيدبى نهايت خوشحال شد كه از شورش داخلى جلوگيرى بهعمل خواهد آورد و چند روز ديگر پست و مقامش محفوظ ماند. ولى پس از لحظاتى كه در ايندستور فكر كرد، در اين انديشه فرو رفت كه چه كسى مامور ابلاغ باشد و آيا حضرتزينب به همين سادگى مدينه را ترك مى كند يا استقامت خواهد نمود. از طرفى پس از اوچه خواهد شد؟ مردم آرام مى گيرند يا عليه يزيد قيام مى كنند؟ فكرها كرد تا اين كهتصميم گرفت شخصا به زينب ابلاغ نمايد.
اگر ما را آتش بزنند!  
فرماندار مدينه به حضور زينب شرفياب شده دستور يزيد بن معاويه را به عرضحضرت رسانيد. ولى با انقلاب روحى زينب مواجه شد. زينب فرمود: توخيال مى كنى ما آنچه كه يزيد مرتكب شده است را فراموش ‍ كرده ايم ؟ شما فكر كرده ايدشكنجه هاى روحى و جسمى يزيد را از ياد برده ايم ؟
هنوز خون هايى كه بنا حق ريخته شده است درمقابل چشم ما مى جوشد و نمى دانيد كه چقدر سوزش دارد.
به خدا قسم ، اگر ما را آتش بزنند از سر قبر جدمرسول خدا صلى الله عليه و آله بيرون نخواهم رفت .
زينب دختر عقيل و ديگر دختر عموها بر گرد وجود نازنين او حلقه زده ، عرض كردند: شماراست مى گويى ولى خدا خلف وعده نفرموده و زمين را به ميراث به شما داده تا هر كجاميل داشته باشيد زندگى كنيد و به زودى خداوند از تبه كاران و ستمگران انتقام خواهدكشيد. پس بهتر است كه شهر امنى را انتخاب كنى .
كجا را انتخاب كنم ؟  
حال كه من را به تبعيد تهديد كرده اند كجا بروم ؟ فرستاده فرماندار زينب را به تبعيدو ترك مدينه تهديد كرد و به او گفت : بايد از اين سرزمين بيرون بروى ولىزينب فرمود: كجا بروم ؟
گفتند: به هر كجا كه مى خواهى برو، شام يا كوفه
نه ...نه ... هرگز از شام و كوفه دل خوشى ندارم و پيش خود مى انديشيد آنجا را روشنكرده هنوز طنين سخنانش در شام و كوفه پيچيده است ، حالا كه بنا شده مدينه را ترك كندبهتر است جايى را انتخاب كند كه مردم آن نياز به بيدارى داشته باشند. ولىعمال كثيف اين حكومت چنان حقايق را واژگون كرده اند كه هر كجا روى آسمان همان رنگ است .
زينب ، بايد از اجتماع مسلمين دور باشى ...بايد به نقاط دور دست بروى ، تو مردم راعليه يزيد مى شورانى ...و اين جرم تو است . در هر صورت جايگاه خود را انتخاب كن .
تبعيد به سوى مصر  
مصر آماده شو...
آماده شو تا قهرمانى را كه به سوى تو مى آيد بپذيرى ...آماده شو...زنى به سوىتو مى آيد كه در سنگينى و وقار چون كوه هاى استوار بر زمين سايه انداخته است ....
آماه شو...تا مقدم مهمان عزيزت را گرامى بدارى ...مهمانى كه يك عمر از ميزبانان روىترش ديده است . اكنون تو او را گرامى بدار، گرامى بدار، چون خدا ورسول ، على مرتضى و فاطمه زهرا عليهاالسلام او را گرامى داشته اند. گرامى بدار،تا براى اولين بار شايد در زندگى پر ماجرايش براى يك بار هم كه شده است آسودهبخوابد...
مهمانى گرانقدر...مهمانى كه هيبت نامش كاخ ‌ها را به هم ريخت . مهمانى كه بيان قاطع اوانقلاب حسين بن على عليهاالسلام را به تكامل رسانيد. مهمانى عالى قدر كه فريادشيزيد را لرزاند و مجلس شاهانه او را درهم كوبيد. مهمانى بت شكن كه چون اجداد گرامىاش بت هاى ساختگى را درهم شكست و بر دل هايى كه شادى و سرور مى كردند و آنها راخارجى مى دانستند پرچم ضد يزيد را نصب كرد.
مهمانى خراب كننده كاخ ‌ها كه زرق و برق ها را ناديده گرفت ، چنان اوضاع واحوال كاخ نشين ها را پريشان كرد كه گويى كاخ ‌ها بر سرشان كوبيده شد. مهمانىمدافع محرومان ، مهمانى حامى رنجبران و زحمتكشان .
زينب قهرمان موسس اسلام ...زينب پيكار جوى دلير، انديشورى شجاع مصر، آماده شو، اينكاروان حركت مى كند.
حركت كاروان به تبعيدگاه  
سرانجام زينب بى گناه به جرم پاكدامنى بدون محاكمه و بدون پرونده يا با پروندهجعلى عازم تبعيد شد، مدينه را براى فرماندار آلوده و مزدوران بى غيرت و زن پرست ودنيا خوار وى گذاشت . در نظر فاطمه و على عليه السلام تبعيد بهتر از كاخ آلوده بودو زندگى در تبعيد با پاكى نيكوتر و شرافتمندانه تر از زندگى در كاخ ‌هاى شهرىبا ناپاكى بود. فرزند على مرتضى ، مدينه را براى مدت نامعلومى وداع كرد و رهسپارتبعيد شد و دور از برادر زاده دلسوخته اش بدون گناه در رديف جنايتكاران قرار گرفت .
زينب خبر دارد كه در دستگاه يزيد، جنايت كاران با اقتدار در كاخ ‌ها به سر مى برند وپاكان و نيكان به زندان و تبعيد مى روند.
زينب مى داند كه : تعيين سرنوشت مردم مسلمان بسته به هوس زنان قصر نشينى است وبه ميل هوس خود عذاب مى نمايند و احسان مى كنند و به زندان و تبعيد مى فرستند و آزادمى كنند. زينب مى داند او نيز از همان كسانى است كه هوس يك انسان آلوده و بى ايمان اورا به جرم بى گناهى و روشن كردن افكار به خواب رفته به تبعيد فرستاد. زينببلاكش فقط صبر و شكيبايى را اختيار كرده و به وعده الهى اميدوار است ، به انتظارآينده سعادتمند براى انسان ها روزگار مى گذراند.
ورود به مصر  
حضرت زينب عليهاالسلام با سكينه و فاطمه دختران برادر عزيزش حسين بن على عليهالسلام و چند تن از زنان بنى هاشم وارد مصر شدند. مسلمه بن مخلد انصارى فرماندارمصر با جماعتى به استقبال آمده بودند و آن حضرت را در دار الحمراء كه قصر خود اوبود، منزل دادند.
زينب عليهاالسلام پس از شهادت برادرش حسين عليه السلام ديگر در يك شهر نماند،بلكه از اين شهر به آن شهر منتقل مى شد و داستان كربلا را همه جا باز گو مى كرد ودر راه جق و هدايت را براى اجتماع از راه باطل و گمراهى مشخص مى نمود و سرانجام بدينوسيله مردم را با حقيقت و فلسفه شهادت برادرش آشنا مى نمود. (781)
زينب با خاطرى افسرده به آينده در تبعيد ماوا گزيد و از فضاى وسيع و آزادى و ازعمل و اراده آزاد محروم گشته ، قهرا با خود حديث نفس ها دارد: خدايا، آيا بايد اين روزگاردون پرور، كاخ نشينان مجرم را در ناز و نعمت بپروارند كه طغيان و سركشى كنند وبرادران و عزيزانم را شهيد سازند؟ مرا سال ها از كنار مهر و محبت خانوادگى جدا كند وبه غم فراق بگدازد و برادر زاده ستمديده ام را كه هيچ خبرى ازاحوال عمه اش در مصر ندارد به غصه جدايى من بسوزاند؟ بار الها! آيا با سه فرزندبى گناه فاطمه و على عليهم السلام به دست گناهكاران به تبعيد بيفتد و چون ديگرتبعيديان صبح و شام دقيقه و ساعتى كه از او مى گذرد با ماموران خشن و تند خوىدستگاه دژخيمانه يزيد بر خورد داشته باشد.
پروردگارا! آيا بايد سرانجام گناه بر بى گناهى و ناپاكى بر پاكى چيره شود؟ دراين كار چه مصلحتى است ؟ تو خود بهتر مى دانى . زينب ، دختر على مرتضى عليه السلامو فاطمه زهرا عليهاالسلام با اين قبيل حديث نفس ها به انتظار آينده سعادتمندى كهملاقات برادران و جدش و پدر و مادرش است به سر مى برد.
سوز دل  
پس از واقعه جانگداز كربلا رنج مى برد و خوندل مى خورد. بيشتر باعث غم و اندوه او اين بود: پس از بردار ناظر باشد كهعمال كثيف دستگاه يزيد با احكام اسلامى بازى كنند.
تو گويى حسين عزيز زينب با همان قيافه ملكوتى و معصومش شب و روز در پيش چشمشمجسم بود و اين دختر عزيز كرده فاطمه زهرا عليهاالسلام با صورت خيالى برادر سرو سرى داشت و زمزمه ها مى كرد، ناله هاى مى زد و اشك ها مى ريخت . حسينم ! تو آرامدل بى قرار خواهر بودى ، پس چه شد دل آرام من كه از نظرم پنهان شدى ،دل بيقرارم را بيقرار كردى ؟
ماه من ! حسين عزيزتر از جانم ، تو كه پيوسته در كلبه احزانم طلوع مى كردى و نهتنها كلبه تاريك مرا بلكه خانه دل افسرده ام را روشن مى كردى و از صفاى روح معصومو كودكانه ات قلب و روح مرا صفا مى بخشيدى ، ديدى چگونهعمال كثيف يزيد كلبه خرابه من و دل افسرده من و روح ناتوان و قلب مجروح مرا از آنصفا و سرور و از آن نور و فروغ محروم كرد.
اى مهر درخشانم ! تو همواره در افق كاشانه من طلوع و غروب مى نمودى و باطلوع خودكاشانه ويرانه خواهرت و نهان خانه دل غمديده مرا بعد از شهادت مادر و پدر و برادرمروشن مى كردى . خدا لعنت كند آنهايى را كه روشنى بخش كلبه و دلم را خاموش كردند.
عزيزم ، برادرم ! حتما از دلغمزده و قلب شكسته من خبر دارى ، حتما مى دانى كه دور از تو آفاق عالم در نظرم تيره وتار گشته و قيافه زندگى در چشم من چون قيافهغول سياه و مهيب شده است .
حسين عزيزتر از جانم ، مى دانم آگاهى خواهر بلاكش تو كه شب و روز در كنارش بهسر مى بردى ، محبت و عشق تو تا اعماق قلب و ريشه جانش نفوذ كرده و سراپاى وجودشرا تصرف كرده . اين خواهر در فراق تو چه تلخى كشنده وتحمل ناپذيرى را در كام جان خود احساس مى كند و به صورت قطرات اشك از چشمانمنتظر و مشتاقش جارى مى سازد.
نور ديده ام ، فرزندان تو مثل خواهر دل خسته ات پس از شهادتت مى سوزند و مى گذارندو اشك مى ريزند.
حسين عزيزم ، در خرابه شام شب كه مى شد دلبندان و خواهران تو غريبانه سر بهبالش خاك مى نهادند و آن را از آب چشم خودگل مى كردند.
عزيزم ! غصه غربت و بى كسى و فراق ، گلوى آنان را مى فشرد، و چشمان جذاب ومعصومانه آن ها را مى آزارد و خونابه دل را از ديده فرو مى ريزند.

next page

fehrest page

back page