بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب فیض العلام, حاج شیخ عباس قمى   مناسب چاپ   خروجی Word ( برگشت به لیست  )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     VAGHAY01 -
     VAGHAY02 -
     VAGHAY03 -
     VAGHAY04 -
     VAGHAY05 -
     VAGHAY06 -
     VAGHAY07 -
     VAGHAY08 -
     VAGHAY09 -
     VAGHAY10 -
     VAGHAY11 -
     VAGHAY12 -
     VAGHAY13 -
     VAGHAY14 -
     VAGHAY15 -
     VAGHAY16 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

روز : 30
در اين روز، سنه 189، (جعفر بن يحيى برمكى ) با هر (هارون رشيد)بقتل رسيد و بقتل او، دولت برامكه رائل شد و (رشيد) و (يحيى بن خالد) و(فضل بن يحيى ) را در حبس كرد و پيوسته در حبس بودند تا هلاك شدند و مدت دولتبرامكه در زمان (رشيد) هفده سال و هفت ماه و پانزده روز بوده و در اين مدت امر وزارتو امور مملكت و رعيت و سياست تمام با ايشان بود و رياست ايشان بمرتبه اى بود كه درحق ايشان گفتند:
(( ان ايامهم عروس و سرور دائم لايزول )) .
حكايات عطايا و بخششهاى اشيان و اشعار و شعراء در مدحشان معروف و مشهور است و(ابن خلكان برمكى ) ببرخى از حال ايشان اشاره كرده و كيفيت بدبختى ايشان و نكبتروزگار با ايشان طويل است و من در اينجا اكتفا ميكنم بذكر يك حكايت مشهور كه در آن پندو عبرتى است براى دانايان غير مغرور.
از (محمد بن عبدالرحمن هاشمى ) منقول است كه گفت : روز عيد قربانى بود كهداخل شدم بر مادرم . ديدم زنى با جامه هاى بسيار كهنه نزد او است و تكلم ميكند.
مادرم بمن گفت اين زن را مى شناسى . گفتم : نه . گفت : اين (عباده ) مادر (جعفربرمكى ) است . پس من رو بجانب (عباده ) كردم و با او مقدارى تكلم نمودم و پيوستهاز حال او تعجب مى نمودم تا آنكه از او پرسيدم كه اى مادر! از اعاجيب دنيا چه ديدى . گفتاى پسر جان ! روز عيدى مثل چنين روز بر من گذشت در حاليكه چهار صد كنيز بخدمت منايستاده بودند و من ميگفتم پسرم (جعفر) حق مرا ادا نكرده و بايد كنيزان و خدمتكاران منبيشتر از اينها باشد و امروز هم يك عيد است بر من ميگذرد كه منتهى آرزوى من دو پوستگوسفند است كه يكى را فرش خود كنم و ديگر يرا لحاف خود نمايم . (محمد) گفت منپانصد درهم باو دادم ، چنان خوشحال شد كه نزديك بود قالب تهى كند و گاه گاهى(عباده ) نزد ما ميآمد تا از دنيا برفت .
بس است از براى عاقل دانا، همين يك حكايت در بيوفائى دنيا.
باب ششم : وقايع و اعمال ماه صفر
بدانكه اين ماه معروف به نحوست است و شايد سبب آن ، واقع شدن وفات رسولخدا(ص )است در آن . همچنانكه نحوست دوشنبه به اين سبب است و يا بجهت آنست كه اين ماه بعد ازسه ماه حرام واقع شده كه در آن سه ماه حربوقتال نبوده و در اين ماه ، شروع بقتال مينمودند و خانه ها ومنازل از اهلش خالى ميشد و اين هم يك سبب است در وجه تسميه آن به صفر.
بهر حال از براى رفع نحوست هيچ چيز بهتر از تصدقات و ادعيه و استعاذات وارده نيستو اگر كسى خواهد محفوظ بماند از بلاهاى نازله در اين ماه در هر روز ده مرتبه بخوانداين دعائى را كه (محدث فيض ) روح الله روحه ، در (خلاصة الاذكار) ذكر فرموده :
(( يا شديد القوى يا شديد المحاليا عزيز يا عزيز يا عزيز ذلت بعضمتك جميع خلقك فاكفنى شر خلقك يامجمل يا منعم يا مفضل يالااله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين فاستجباله و نجبيناه منالغم و كذلك ننجى المومنين و صلى الله على محمد و آله الطبين الطاهرين )) .
(سيد) در (اقبال ) دعائى براى هلال اين ماه روايت كرده .
روز : 1
شروع بجنگ (صفين ) شد و داستان جنگ صفينطويل است و در اين جنگ از لشكر (اميرالمؤ منين )(ع ) و لشكر (معاويه ) بسيار كشتهشد و در عدد ايشان خلاف است . (مسعودى ) گفته كه صد و پنجاه هزار سوار بغير ازخدم و اتباع كشته گشت و با ايشان سيصد هزار.
در اين جنگ از لشكر (اميرالمؤ مين )(ع ) (عمار ياسر)، (هاشممرقال )، (خزيمة بن ثابت )، (صفوان )، (سعد) پسران (حذيقة بن الميان )و (عبدالله بن حارث ) برادر (اشتر نخعى )بقتل رسيدند و از طرف (معاويه )، (ذوالكلاع ) و (عبيدالله بن عمر) و (حوشبذى ظليم ).
در اين جنگ واقع شد، (ليلة الهرير) و آن شب جمعه بوده و در آن شب چندان جنگ مغلوبهشد كه مردم يكديگر را نمى شناختند و آلات حرب تمام شد و در پايان كار، لشكرهمديگر را در بر ميگرفتند و مشت و سيلى بر هم ميكوفتند.
(اميرالمؤ منين )(ع ) پانصد و بيست و سه تن ازابطال رجال را بخاك افكند و هر كه را ميكشت ، تكبيرى ميگفت و آن شب تا روز ديگر، جنگادامه داشت و از بسيارى غبار، هوا تار شده بود و مواقيت نماز معلوم نبود.
(اشتر) جنگ نمايانى نمود و در آنروز كه روز جمعه بود، نزديك شد كه لشكر(اميرالمؤ منين )(ع ) فتح كنند كه مشايخ اهل شام فرياد كشيدند شما را بخدا قسمملاحظه زنان و دختران نمائيد كه تمام بيوه و يتيم ميشوند.
(معاويه )، (عمروعاص ) را گفت كه هر حيله كه در نظردارى بكار بر، كه هلاكشديم و او را نويد ايالت مصر داد. عمروعاص كه ضمير ماهى خديعت و مكيدت بود، لشكررا ندا كرد كه : ايها الناس ! هر كه را قرآنى باشد بر سر نيزه كند. پس قريببپانصد قرآن بالاى نيزه ها رفت و صيحه از لشكر (معاويه ) بلند شد كه كتاب خدا،حاكم باشد ما بين ما و شما. لشكر (اميرالمؤ منين )(ع ) چون اين مكيدت بديدند بسيارىاز ايشان فريب خوردند و خواهان موادعه شدند و با آنحضرت گفتند: ياعلى ! معاويه حقميگويد. ترا بكتاب خدا خوانده . او را اجابت كن . اشعث بن قيش از هم در اين كار شديدتربود.
(اميرالمؤ منين )(ع ) فرمود: اين كار از روى خدعه و مكر است . گفتند: ما را ممكن نيست كهبسوى قرآن خوانده شويم و اجابت نكنيم . آنحضرت فرمود: واى بر شما. من با ايشانجنگ مى كنم كه بحكم قرآن متدين شوند و ايشان نافرمانى كردند و كتاب خدا را طرحكردند. برويد جنگ دشمنان خودتان و فريب ايشان مخوريد. همانا (معاويه )،(عمروعاص )، (ابن معيط)، (حبيب بن سلمه ) و (بنى النابغة ) اصحاب دين وقرآن نيستند و من ايشان را بهتر از شماها مى شناسم و از اين نوع كلمات بسيار گفته شدو هر چه ، (اميرالمؤ منين )(ع ) آن بدبختان را نصحيت فرمود، نپذيرفتند و بالاخره(اشعث ) و اصحاب او. حضرت را تهديد كردند كه با تو چنان مى كنيم كه مردم با(عثمان ) كردند، يعنى ترا بخوارى تمام ميكشيم و گفتند كس بفرست و (اشتر) را ازجنگ باز خوان . آن حضرت بنزد (اشتر) فرستاد كه دست از جنگ بدار و باز آى .
(اشتر) پيغام داد كه اينوقت روا نيست كه من باز آيم ، چه در اين ساعت نسيم نصرتبورزد و سپاه شام هزيمت شود. چون رسول اين پيغام آورد، آن جماعت گفتند: اگر اشتر راباز نخوانى تو را چنان بكشيم كه (عثمان ) را كشتيم و اگر نه بدشمن بسپاريم .لاجرم ، رسول نزد (اشتر) رفت و گفت : كه تو رضا مديهى كه فتح كنى و چونبازشوى ، (اميرالمؤ منين )(ع ) را كشته يا بدست دشمنى گرفتار ببينى .
(اشتر) در خشم شده دست از جنگ برداشت و باز شتافت و ما بين (اشتر) و ايشانكلمات بسيارى رد و بدل شد و چاره ايشان نشد. لاجرم (اميرالمؤ منين )(ع ) فرمود:
(( انى كنت امس اميرا فاصبحت اليوم مامورا))
من پيش از امروز امير بودم و لكن امروز ماءمورم و كس اطاعت امر من نميكند.
پس (اشعث ) بنزد (معاويه ) رفت و گفت چه اراده دارى . (معاويه ) گفت : ميخواهمما و شما پيروى كتاب خدا كنيم . يك مردى را شما اختيار كنيد و يك نفر را ما اختيار ميكنيم واز ايشان عهد ميثاق ميگيريم كه از روى قرآنعمل كنند و يكتن را برگزينند كه امر امت از براى او باشد. (اشعث ) اينمطلب راپسنديد.
پس بناى انتخاب شد. اهل شام ، (عمروعاص ) را براى تحكيم انتخاب كردند و (اشعث) و كسانى كه را خوارج داشتند، (ابوموسى اشعرى ) را اختيار كردند.
(اميرالمؤ منين )(ع ) فرمود كه شما در اول نافرمانى من نموديد.الحال نافرمانى من ننمائيد. من (ابوموسى ) را براى اينكار نمى پسندم . (اشعث ) واصحاب او گفتند: ما هم جز او را نميخواهيم .
حضرت فرمود: كه او موثق نيست و از من مفارقت جست و بر طريق خذلان من رفت و چنين و چنانكرد. (عبدالله بن عباس ) را اختيار كنيد. (اشعث ) و اصحابشقبول نكردند. فرمود: اگر (ابن عباس ) را نمى پسنديد، (اشتر) را اختيار كنيد.گفتند: ما جز (ابوموسى ) كس ديگر را نمى پسنديم . لا جرم ، (اميرالمؤ منين )(ع )از روى لاعلاجى فرمود هر چه خواهيد بكنيد.
پس كس فرستادند بنزد (ابوموسى ) و از براى تحكيم او را طلبيدند و در سنه 38،در (دومة الجندل ) حكمين تلاقى كردند و داستان حكمين و فريب دادن (عمروعاص ) و(ابوموسى ) را وخلع (اميرالمؤ منين )(ع ) و نصب (معاويه ) مشهور است و مقامگنجايش ذكر ندارد.
در اين روز، بقول (كفعمى ) و (بهائى ) و (فيض ) سر مبارك سيدالشهداء راوارد دشمق كردند و بنى اميه آنروز را عيد قرار دادند.
در اين روز، و بقولى روز سوم در سنه 131، (زيد بن على بن الحسين ) شهيد شد.بدانكه (زيد) بعد از برادر خود، امام محمد باقر عليه السلام از بقيه برادران خويشافضل و اشرف بود و بعبادت و ورع تقوى و فقه و سخاوت و شجاعت معروف و موصوفبود و با شمشير خروج كرد. بسيارير از مردم در حق او اعتقاد امامت نمودند و چنين گمانكردند كه خروج او با شمشير بجهت ادعاى امامت است و لكن چنين نبوده و بلكه عرض او، امربمعروف و طب خون حضرت (سيدالشهداء) و خواندن مردم بسوىآل محمد(ع ) بوده و (زيد) اجل شاءن بوده و از آنكه نداند كه او مستحق امامت نيست و امرامامت با حضرت باقر و حضرت صادق است .
روايات بسيار وارد شده در باب اخبار بشهادت (زيد) و گريستن ائمه عليهم السلامبراى او و روايت شده كه رسولخدا(ص ) وقتى نظر فرمود به (زيد بن حارثه ) وفرمود همنام اينست آنكه شهيد خواهد شد در راه خدا و بدار كشيده شود در امت من و مظلومباشد از اهل بيت من . پس به (زيد) اشاره كرده نزديك بيا همانا اسم تو زياد كرد نزدمن محبت ترا و تو همنام حبيب اهل بيت من ميباشى .
اخبار (على بن الحسين )(ع ) از مصائب (زيد) به (ابوحمزه ثمالى ) و گريستنآن حضرت براى او در (فرحة الغرى ) مسطور است نيز گريستن (حضرت صادق)(ع ) بر (زيد) و اخبار او (حمزة بن حمران ) را بآنچه بر (زيد) گذشتهبود از مصائب در روايت (شيخ صدوق ) مذكور است .
واقعه شهادت او بنحويكه (مسعودى ) در (مروج الذهب ) ذكر فرمود چنانستكه چون(زيد) اراده خروج كرد، با برادر خود (حضرت امام محمد باقر)(ع ) مشورت كرد.حضرت فرمود: اعتماد بر اهل كوفه نشايد چه ايشاناهل غدور مكر مبياشند و در كوفه شهيد شد جد تو (اميرالمؤ منين ) و زخم زده شد بر عمتو (حسن بن على ) شهيد شد پدرت (حسين بن على ) عليهم السلام و در كوفه واعمال آن ما اهل بيت را شتم كردند. پس اخبار فرمود (زيد) را بمدت دولت (بنى مروان) و آنچه متعقب ميشود ايشان را از دولت (بنى عباس ).
(زيد) ابا كرد از قبول نصيحت آنحضرت و پيروى عزم خود نمود در مطالبه حق از(بنى مروان ).
(حضرت باقر)(ع ) فرمود: همانا من ميترسم بر تو اى برادر! كه ترا در كناسهكوفه بدار كشند. پس با او وداع كرد و خبر داد كه ديگر همديگر را ملاقات نخواهيمنمود.
آغاز خروج (زيد) از آن شد كه در (رصافه ) كه از اراضى (قنسرين ) است بر(هشام ) وارد شد. در مجلس جائى از براى خود نيافت كه بنشيند و هم از براى او جائىنگشودند. لا جرم در پائين مجلس بنشست و رو به (هشام ) كرد و گفت :
(( ليس احديكبر عن تقوى الله و لا يصغردون تقوى الله )) .
(هشام ) گفت : ساكت باش ، لاام لك ، توئى آنكسى كهبخيال خلافت افتاده اى و حال آنكه تو فرزند كنيزى ميباشى . زيد گفت : از براى حرفتو جوابى است اگر ميخواهى بگويم و اگر و اگر نه ساكت باشم . گفت : بگو. گفت :
(( ان الامهات لايقعدن بالرجال عن الغايات )) .
پس فرمود: مادر (اسماعيل )(ع ) كنيزى بود از براى مادر (اسحق ) و با آنكه مادركنيز بود، حق تعالى او را مبعوث بنبوت فرمود و قرار داد او را پدر عرب و بيرون آورداز صلب او پيغمبر خاتم ، خير البشر صلوات الله عليه و آله . اينكه تو مرا بما در طعنميزنى و حال آنكه من فرزند (على ) و (فاطمه ) عليهماالسلام ميباشم . پس بپاخواست و اشعارى خواند كه صدرش اين بيت است :

شرده الخوف وازرى به
كذاك من يكره حر الجلاد
پس از نزد (هشام ) بيرون شد و بجانب كوفه برفت . قرآء و اشراف كوفه با اوبيعت كردند. پس (زيد) خروج كرد و (يوسف بن عمر ثقفى )عامل عراق از جانب (هشام ) حرب او را آماده گشت .
زمانيكه تنور حرب تافته شد، اصحاب (زيد) بناى غدر نهادند و نكث بيعت نموده ،فرار كردند و باقى نماند يا زيد مگر جماعت قليلى و پيوستهقتال سختى كرد تا شب داخل شد و لشكريان دست از جنگ كشيدند و (زيد) زخم بسياربر داشته بود و تيرى هم بر پيشانيش رسيده بود. پس حجامى را از يكى از قراىكوفه طلبيدند تا پيكان تير را از جبهه او بيرون كشد. همينكه حجام ، آن تير را بيرونآورد، (زيد) دنيا را وادع كرد. پس جنازه او را برداشتند و در جوى آبى دفن نمودند وقبر او را از خاك و گياه پر كردند و آب بر روى آن جارى نمودند و از آن حجام نيز پيمانگرفتند كه اين مطلب را آشكار نكند.
چون صبح شد، حجام بنزد (يوسف ) رفت و موضع قبر (زيد) را نشان او داد.(يوسف ) قبر (زيد) را شكافت و جنازه او را بيرون آورد و سر مباركش را جدا كردبراى (هشام ) فرستاد. (هشام ) او را مكتوب كرد كه (زيد) را برهنه و عريانبردار كشد.
(يوسف ) او را در كناسه كوفه برهنه بردار آويخت و بهمين قضيه اشاره كرده بعضشعراى بنى اميه لعنهم الله و خطاب بآل ابوطالب و شيعه ايشان نموده و گفته :
(( صبلنا لكم زيدا على جذع نخلة
و لم ارمهديا على الجذع يصلب ))
آنگاه بعد از زمانى (هشام ) براى (يوسف ) نوشت كه جثه (زيد) را بآتشبسوزاند و خاكسترش را بباد دهد و او (ابوالفرج ) روايت كرده كه (زيد) بردارآويخته بود تا ايام خلافت (وليد بن يزيد). پس همينكه (يحيى بن زيد) خروجكرد، (وليد) نوشت براى (يوسف ):
(( اما بعد فاذااتاك كتابى فانزل عجل اهل العراق فاحرقه وانسفه فى اليم نسفاوالسلام ))
(يوسف ) بر حسب آن مكتوب (حراش بن حوشب ) را امر كرد تا (زيد) را از داربزير آورده و سوزانيد و خاكسترش را در فرات بباد داد. در جمله اى از روايات است كهچهار سال بردار آويخته بود، پس از آن ، او را فرود آوردند و سوزانيدند و هم روايت استكه شخصى در خواب ديد: رسولخدا ص را كه تكيه بردار (زيد) كرده بود و يا مردمميفرمود آيا با فرزند من چنين مى كنيد؟
روز : 3
مستحب است چنانچه (سيد) فرموده كه دور ركعت نماز كند در ركعتاول (حمد) و (انا فتحناه ) و در دوم (حمد) و (توحيد) بخواند و بعد از سلامصد مرتبه (صلوات ) بفرستد و صد مرتبه بگويد: اللهم العنآل ابى سفيان و صد مرتبه اسثغفار كند، پس حاجت خود را بخواهد.
در اين روز، سنه 57، در مدينه طيبه (حضرت امام محمد باقر)(ع ) متولد شد و بعضىروز ولادت غره رجب گفته اند. ولده ماجده اش حضرت فاطمه دختر (امام حسن مجتبى )(ع )بوده كه او را (ام عبدالله ) ميگفتند و آنحضرت ابن الخير تين و علوى بين علويين بود.
(شيخ كلينى ) از (ابوالصباح ) روايت كرده كه (حضرت امام محمد باقر)(ع )فرمود:
روزى مادرم در زير ديوارى نشسته بود كه ناگاه صدائى از ديوار بلند شد و از جا كندهشد، چون خواست كه بر زمين افتد، مادرم بدست خود اشاره كرد بديوار و فرمود نبايدفرود آئى ، قسم بحق مصطفى (ص ) كه حق تعالى رخصت نميدهد ترا در افتادن . پس آنديوار معلق در ميان زمين و هوا باقى ماند تا آنكه مادرم از آنجا گذشت . پس پدرم ، (امامزين العابدين )(ع ) صدا شرفى براى او تصديق كرد.
و نيز راوى از (حضرت صادق )(ع ) روايت كره كه روزى آنجناب ياد كرد جده اش مادر(حضرت امام محمد باقر)(ع ) را و فرمود كه جده ام صديقه بود و درآل (حضرت حسن ) زنى بدرجه و مرتبه او نرسيد و مخفى نماند كه آنچه از اخبار وآثار در علوم دين و تفسير قرآن و فنون آداب و احكام از (حضرت باقرالعلم ) روايتشده زياده از آن است كه در حوصله عقل بگنجد و بقيه صحابه و وجوه تابعيت و وروساءفقهاء مسلمين پيوسته از علم آنجناب اقتباس ميكردند.
(شيخ مفيد) از (عبدالله بن عطاء مكى ) روايت كرده كه ميگفت هرگز نديدم علماء رانزد احدى احقرواصغر چنانچه ميديدم آنها را در نزد (جناب محمد باقر) و هر آينه ديدم(حكم بن عتيبه ) را با آن كثرت علم و جلالت شان كه در نزد مردم داشت ، گاهيكه درنزد آنجناب بود چنان مى نمود كه طفل دبستانى است كه در نزد معلم خود نشسته و(جابر بن يزيد جعفى ) هر گاه از آنحضرت روايتى ميكرد، ميگفت حديث كرد مرا وصىاوصياء و وراث علوم انبياء (محمد بن على بن الحسين ) صلوات الله عليهم اجمعين .
(شيخ كشى ) از (محمد بن مسلم ) روايت كرده كه گفت در هر امر مشكلى كه رو - ميكرداز (حضرت امام محمد باقر)(ع ) سوال ميكردم تا آنكه سى هزار حديث از آن جنابسئوال كردم و از (حضرت صادق ) شانزده هزار حديث .
(شيخ مفيد) از (جابر بن عبدالله انصارى ) روايت كرده است كه گفت (حضرترسول )(ص ) بمن فرمود: اى (جابر)! اميد است كه تو در دنيا بمانى ملاقات كنىفرزندى از من كه از اولاد حسين خواهد بود كه او را (محمد) نامند. يبقر علم الدين بقرايعنى او ميشكافد علم دين را شكافتنى . پس هر گاه او را ملاقات كردى سلام مرا باوبرسان .
و هم (مفيد) روايت كرده از (حضرت صادق )(ع ) از پدر بزرگوارش كه فرمود:داخل شدم بر (جابر بن عبدالله انصارى ) پس سلام كردم ، جواب سلام مرا داد و گفتتو كيستى و در آن وقت چشم (جابر) نابينا شده بود. گفتم : منم (محمد بن على بنالحسين ) پس گفت اى پسر جان من ! نزديك من بيا، چون من نزديك او رفتم ، دست مرابوسيد. آنگاه خود را روى پاهاى من افكند و قدمهاى مرا بوسيد. من چون چنين ديدم خود راكنارى كشيدم . آنگاه (جابر) گفت رسولخدا(ص ) ترا سلام رسانيد. گفتم : بررسولخدا(ص ) باد سلام و رحمت و بركات خدا. پس ‍ گفتم اى (جابر)! بيان كن ازبراى من چگونه آنحضرت مرا سلام رسانيد. (جابر) گفت كه روزى من در خدمت آنحضرت بودم كه به من فرمود: اى (جابر)!اميد ميرود كه تو زنده باشى تا درك كنىمردى از فرزندان مرا كه او را (محمد بن على بن الحسين ) گويند. يهب الله له النور والحكمة حقل تعالى نور و حكمت خويش را باو عطا خواهد فرمود. پس او را از جانب من سلامبرسان . فقير گويد كه احاديث بسيار باين مضمون در كتب شيعه و سنى روايت شده .
در اين روز، بروايت شيخين در سنه 64، (مسلم بن عقبه ) ثياب كعبه را آتش زد و ازآسيب آتش ، ديوار خانه ، شكافته شد و اين بسبب آن بود كه با (عبدالله بن زبير)مقاتله ميكرد از جانب (يزيد بن معاويه ). فقير گويد كه منمجمل اين واقعه را در سوم ربيع الاول ذكر ميكنيم انشاءالله تعالى .
در اين روز، سنه 333، (متقى بالله ) خليفه بيست و يكم عباسى را از خلافت خلعكردند و چشمان او را كور نمودند و با (مستكفى بالله ) بيعت نمودند.
در اين روز، سنه 405 (محمدبن عبدالله نيشابورى ) معروف به حاكم و ابن البيعصاحب المستدرك على الصحيحين و غيره وفات كرد.
در اين روز، سنه 323، (ابراهيم بن محمد بن عرفه نحوى ) معروف به (تفطويه) تلميذ (سيويه ) وفات كرد و او از احفاد (مهلب بن ابى صفره ازدى ) معروفاست .
روز : 7
در اين روز، بقول (شهيد) و (كفعمى ) و ديگران شهادت حضرت امام حسن مجتبىعليه السلام واقع شد.
بدانكه بعد از شهادت امير المؤ منين عليه السلام مردم با فرزند آن جناب ، امام حسن (ع )بيعت كردند و آن جناب قريب شش ماه بر سرير خلافت مستقر بود پس از آن با (معاويه) صلح فرمود بشرحى كه در جاى خودش رقم گشته و اين در پنج روز بآخر ربيعالاول مانده ، سنه 41، بود و بعد از مصالحه ، (معاويه )داخل كوفه شد و بر گردن آرزو و آمال خويش سوار گشت .
امام حسين عليه السلام بمدينه رفت و پيوسته كظم غيظ فرموده و ملازمتمنزل خويش داشت و منتظر امر پروردگار خود بود تا آن كه دهسال از مدت امارت (معاويه ) بگذشت و (معاويه ) عازم شد كه بيعت بگيرد براىفرزند خود (يزيد) چون اين خلاف شرايط معاهده و مصالحه بود كه با (امام حسن )كرده بود لاجرم بدين سبب و هم به ملاحظه حشمت وجلال (امام حسن ) و اقبال مردم بآنجناب ، از آنحضرت بيم داشت ، پسيكدل و يكجهت تصميم عزم قتل آنحضرت نمود و زهرى از پادشاه روم طلبيده با صدهزاردرهم براى (جعده ) زوجه آنحضرت ، دختر (اشعث ابن قيس ) فرستاد و ضامنصدهزار درهم براى (جعده ) بطمع مال و آن وعده كاذبه ، (امام حسن ) را بشربتىمسموم ساخت و آن حضرت ، چهل روز به حالت مرض مى زيست و پيوسته ، زهر در وجودمباركش اثر ميكرد تا در ماه صفر پنجاهم هجرى ، بسنچهل وهشت از دنيا رحلت كرد و برادرش ، امام حسين عليه السلام متولى تجهيز وتفسيل و تكفين او گشت و در نزد جهده اش ، (فاطمه بنت اسد) رضى الله عنها، در بقيعمدفون گشت .
در اين مدت كه با (معاويه ) صلح كرده بود، دوست و دشمن خون بسيار دردل نازنينش كردند پيوسته دوستانش ‍ بخدمتش ميرسيدند او را از اين كار ملامت ميكردند وگاهى تعبير مى كردند از آنجناب به (مذل المؤ منين ) وامثال آن ، و حضرت هر كدام را بنحوى جواب ميفرمود، حتى در اين اوقات كه زهر خورده بودو نالان و بيحال در خانه نشسته بود، چنانچه در كتاب (احتجاج ) روايت شده كه مردىبخدمت (امام حسن ) رفت و گفت : يا ابن رسول الله ! گردنهاى ما راذليل كردى و ما شيعيان را غلامان (معاويه ) گردانيدى حضرت فرمود: بچه سبب ؟گفت ، بسبب آنكه خلافت را به (معاويه ) گذاشتى آنجناب فرمود: بخدا سوگند كهياورى نيافتم و اگر ياورى ميافتم ، شب و روز با او جنگ مى كردم تا خدا ميان من و او حكمكند، لكن شناختم اهل كوفه را و امتحان كردم ايشانرا و دانستم كه ايشان بكار من نمى آيند،عهد و پيمان ايشانرا وفائى نيست و برگفتار و كردار ايشان اعتمادى نيست زبانشان با مناست و دل ايشان با بنى اميه است .
آنحضرت ، سخن مى گفت ناگاه خود از حلق مباركش فرو ريخت طشتى طلب كرد و در زيرآن خونها گذاشت و پيوسته خون از حلق مباركش مى آمد تا آن كه آن طشت مملو از خون شد.
راوى گفت : يا ابن رسول الله ! اين چيست ؟ فرمود كه (معاويه ) زهرى فرستاد وبخورد من داده اند آن زهر بجگر من رسيده است و اين خونها كه در طشت مى بينى قطعه هاىجگر من است گفتم چرا مداوا نميكنى فرمود: كه دو مرتبه ديگر مرا زهر دادند و مداوا شده واين مرتبه سوم است و قابل معالجه و دوا نيست .
و فرمود مهياى سفر آخرت شو و توشه اين سفر را پيش از رسيدناجل تحصيل نما و بدانكه تو طلب دنيا ميكنى و مرگ ترا طلب مى كند كلماتى چند از راهموعظه و نصيحت با وى فرمود كه ناگه نفس مقدسش منقطع گشت و رنگ مباركش ‍ زرد شد.
در اين هنگام ، حضرت امام حسين عليه السلام با (اسودبن ابى الاسود) از درآمد برادربزرگوار خود را در برگرفت و سر مبارك او را و ميان دو ديده اش را بوسيد و نزد اونشست و راز بسيار با يكديگر گفتند پس (ابوالاسود) گفت :(انالله و انا اليه -راجعون ) گويا كه خبر فوت (امام حسن ) به او رسيده است پس حضرت امام حسينعليه السلام را وصى خود گردانيد و اسرار امامت را به او گفت و ودائع خلافت را به اوسپرد و روح مقدسش برياحين قدس پرواز كرد در روز پنجشنبه آخرماه صفر درسال پنجاهم هجرى و عمر مباركش در آنوقت چهل وهفتسال بود و در بقيع مدفون گرديد و وقايعى كه رخ داد در وقت بردن جنازه مطهره رابروضه منوره نبويه مقام ذكرش نيست (57) و واقعه تير باران كردن جنازه در مناقبقطب المحدثين (ابن شهر آشوب ) مذكور است و در زيارت جامعه ائمة المؤ منين كهمشايخ از ائمه عليهم السلام نقل كرده اند اشاره باين مصيبت شده در آنجا كه فرموده :
(( يا موالى فلوعا ينكم المصطفى و سهام الامة مغرقة فى اكبادكم و دما حهم مشرعة فىنحوركم و سيوفهم مولعة فى دمائكم الى انقال و انتم بين صريع فى المحراب قد فلق السيف هامته و شهيد فوق الجنازه قد شكتبالسهام اكفانه و قتيل بالعرآء قدر فع فوق القناة راسه ومكبل فى السجن قدرضت بالحديد اعضائة و مسموم قد قطعت بجرع السم امعائه .))
در روايت است كه چون بدن (امام حسن )(ع ) در لحد نهاده شد، (امام حسين )(ع ) درمرثيه برادر اشعارى بگفت كه از جمله اين دو بيت است :
ء ادهن راسى ام اطيب محاسنى
وراسك معفور و انت سليب
بكائى طويل و الدموع غيرة
و انت بعيد و المزار قريب
و نيز در اين روز، سنه 128، ولادت باسعادت حضرت موسى بن جعفر عليهما السلامواقع شد در بين الحرمين در موضع معروف به (ابواء) كه منزلى است ميان مكه و مدينهوالده آنجناب ، (حميده ) است كه حضرت باقر عليه السلام در حق او فرموده :
(حميدة فى الدنيا محمودة فى الاخرة )
و را (حميده مصفاة ) ميگويند به جهت آنكه (حضرت صادق )(ع ) در حق او فرموده :
(( حميدة مصفاة من الادناس كسبيكة الذهب ما زالت الاملاك تحرسها حتى اديت الى كرامة منالله لى و الحجة من بعدى .))
مشايخ حديث از (ابوبصير) روايت كرده اند كه گفت : در سالى كه حضرت امام موسىعليه السلام متولد شد، من در خدمت حضرت صادق عليه السلام بسفر حج رفتم .
چون به منزل(ابواء) رسيديم ، حضرت براى ما چاشت طلبيد و بسيار و نيكو آوردند در اثناى طعامخوردن ، پيكى از جانب (حميده ) بسوى آن حضرت آمد كه (حميده ) مى گويد اثروضع حمل در من ظاهر شده و فرموده بويد كه چون اثر آن ظاهر شود ترا خبر كنم كه اينفرزند مثل فرزندان ديگر نيست .
پس حضرت ، شاد و خوشحال برخاست و متوجه خيمه حرم شد و بعد از اندك زمانى معاودتنمود شكفته و خندان و آستينهاى مبارك خود را برزده بود گفتيم خدا هميشه دهان ترا خندان ودل ترا شادمان بدارد، حال (حميده ) چگونه شد فرمود كه حق تعالى بمن پسرى عطافرموده كه بهترين خلق خدا است و (حميده ) مرا بامرى خبر داد كه من از او اطلاعم بيشتربود بآن .
(ابوبصير) گفت : فداى توشوم چه خبر دادترا (حميده )؟ فرمود: گفت كه چون آنمولود مبارك بزمين آمد: دستهاى خود را بر زمين گذاشت و سر خود را بسوى آسمان بلندكرد من باو گفتم كه چنين است علامت ولادت حضرت رسالت - صلى الله عليه واله -واوصياء بعد از آن حضرت ، الخ .
از (منهال قصاب ) مرويستكه حضرت صادق عليه السلام بمدينه مراجعت نمود و براىآن مولود مسعود سه روز اهل مدينه را وليمه داد.
(شيخ مفيد) از (سراج ، روايت كرده كه گفتداخل شدم بر حضرت صادق عليه السلام در حاليكه آنحضرت ايستاده بود در بالاى سرپسرش موسى عليه السلام و با او راز ميگفت و در آنوقت حضرت موسى در گهواره بودپس ‍ زمان طويلى (حضرت صادق ) با او راز گفت و من نشستم تا فارغ شد پس منبرخاستم (حضرت صادق ) بمن فرمود: نزديك مولاى خود برو و بر او سلام كن مننزديك گهواره شدم و سلام كرد م (حضرت موسى )(ع ) بزبان فصيح ، جواب مرا دادپس فرمود: برو تغيير بده اسم دخترت را كه ديروز نام گذاشتى ، همانا آن نامى استكه خداوند دشمن ميدارد او را پس (حضرت صادق )(ع ) فرمود: اطاعت كن امر مولاى خودرا كه نيكبخت و ارشاد شوى .
يعقوب گفت دخترى براى من متولد شده بود و من نام او را (حميرا) گذاشته بودم ، پستغيير دادم نام او را.
روز : 8
در اين روز، سنه 233، (متوكل ) بر (محمد بن عبدالملك زيات ) وزير، غضبناك شدو او را بگرفت و از وزارت معزول ساخت و اموال او را خالصه كرد و (محمد) كاتبىبليغ و شاعرى مجيد بوده و در ايام وزارت خود تنورى از آهن ساخته بود و او را ميخكوبكرده بود بطورى كه سرهاى ميخها در باطن تنور بود و هر كه را ميخواست عذاب كند، امرميكرد آن تنور را بهيزم زيتون سرخ مى كردند و او را در آن تنور مى افكندند تا بصدمتآن ميخها وضيق مكان بسختتر وجهى معذب و هلاك ميشد و چون(متوكل ) بر (محمد) غضبناك شد امر كرد تا او را در همان تنور آهن افكندند(محمد) چهل روز در همان تنور معذب ود تا بهلاكت رسيد و در روز آخر عمر خود كاغذ ودوانى طلبيد و اين دو بيت را نوشت و براى (متوكل ) فرستاد:
(( هى السبيل فمن يوم الى يوم
كانه ما تريك العين فى نوم ))
(( لا تجزعن رويدا انها دول
دنيا تنقل من قوم الى قوم ))
(متوكل ) را آنروز فرصتى نبود كه آن مكتوب را به او برسانند، روز ديگر كه بوىرسانيدند فرمان داد او را از تنور بيرون آوردند، چون نزد تنور رفتند او را مردهيافتند.
روز : 9
در اين روز سنه 37، موافق تاريخ مسعودى و تذكره سبط، شهادت عمار ياسر در صفينواقع شده .
بدانكه چون روز پنجشنبه نهم صفر شد جناب (امير المومنين )(ع ) در صفين بمبارزتبيرون شد و جنگ سختى شد و در آن روز (عمار ياسر) دادمرد و مردانگى ميداد و ميفرمود:
(( انى لارى وجوه قوم لايز الون يقاتلون حتى يرتاب المبطلون والله لوهزمو ناحتىيبلغوا بناسعفات هجرلكنا على الحق و هم علىالباطل .))
پس حمله كرد و جنگ نمايانى نمود و برگشت به موضع خود و طلب آبى نمود زنى از(بنى شيبان ) كاسه شير از براى او آورد (عمار) چون كاسه شير را ديد گفت اللهاكبر، امروز روزى است كه شهيد شوم و دوستان خود را در آن سراى ، ملاقات نمايم .
پس رجز خواند و مقاتله كرد تا آنكه (ابوالعاويه ) (الهاويه خل ) عاملى و (ابوحراءسكسكى ) در آخر روز او را شهيد كردند و در آنوقت از سنين عمرشريفش ، نودوسه سال گذشته بود.
شهادت (عمار) بر (اميرالمؤ منين )(ع ) خيلى اثر كرد و آنحضرت بر او نمازبگذاشت و در صفين مدفون گرديد رضوان الله عليه .
در (در مجالس المؤ منين ) است كه چون (عمارياسر) شربت شهادت نوشيد، (اميرالمؤ منين )(ع ) بر بالين او آمد و سر او را بر زانوى مبارك نهاده و فرمود:
(( الا ايها الموت الذى لست تاركى
ارحنى فقد افنيت كل خليلى ))
(( اراك بصيرا بالذين احبهم
كانك تنحو نحوهم بدليل ))
پس زبان بكلمه (انالله و انااليه راجعون ) گشود و فرمود: هر كه از وفات (عمارياسر) دلتنگ نشود او را از مسلمانى نصيب نباشد خداى تعالى بر (عمار) رحمت كنددر آن ساعت كه او را از نيك و بد سئوال كنند هر گاه كه در خدمترسول (ص ) سه كس ديدم ، چهارم ايشان (عمار) بوده و اگر چهار كس ديده ام ، (عمار)پنجم ايشان بود، نه يكبار (عمار) را بهشت واجب شده ، بانكه بارها استحقاق آنراپيدا كرد جنات عدن او را مهيا و مهنا باد كه او را بكشتند و حق با او بود و او يار حق بودچنانكه رسول خدا صلى الله عليه وآله در شان او فرمود: (( يدورمع عمار حيث دار))
بعد از آن على عليه السلام گفت : كشنده (عمار) و دشنام دهنده و رباينده سلاح او باآتش دوزخ معذب خواهد شد آنگاه قدم مبارك پيش نهاده بر (عمار) نماز گذارد و بدستهمايون خويش او را در خاك نهاد رحمة الله ور ضوانه عليه و طوبى له و حسن ماءب .
شيخ ما، (محدث نورى ) نورالله مرقده ، در (نفس الرحمن ) فرموده : واقعه(نهروان ) در اين روز، سنه 38 بوده و خوارج (نهروان ) تمام كشته گشتند بجزنه نفر و از مقتولين (ذوالئديه ) جد (احمد بنحنب