بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر نمونه جلد 15, جمعی از فضلا ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     TAFSIR01 -
     TAFSIR02 -
     TAFSIR03 -
     TAFSIR04 -
     TAFSIR05 -
     TAFSIR06 -
     TAFSIR07 -
     TAFSIR08 -
     TAFSIR09 -
     TAFSIR10 -
     TAFSIR11 -
     TAFSIR12 -
     TAFSIR13 -
     TAFSIR14 -
     TAFSIR15 -
     TAFSIR16 -
     TAFSIR17 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

تفسير:
در يك چشم بر هم زدن تخت او حاضر است !
سـرانـجـام فـرسـتادگان ملكه سبا هدايا و بساط خود را برچيدند و به سوى كشورشانبـازگـشـتـنـد و مـاجـرا را بـراى ملكه و اطرافيان او شرح دادند همچنين عظمت اعجازآميز ملكسـليـمـان و دسـتـگاهش را بيان داشتند كه هر يك از اينها دليلى بود بر اينكه او يك فردعادى و پادشاه نيست ، او به راستى فرستاده خدا است و حكومتش نيز يك حكومت الهى است .
در اينجا براى آنها روشن شد كه نه تنها قادر بر مقابله نظامى با او نيستند بلكه اگرفرضا بتوانند مقابله كنند به احتمال قوى مقابله با يك پيامبر پر قدرت الهى است .
لذا مـلكـه سـبـا بـا عـده اى از اشـراف قومش تصميم گرفتند به سوى سليمان بيايند وشخصا اين مساله مهم را بررسى كنند تا معلوم شود سليمان چه آئينى دارد؟
ايـن خبر از هر طريقى كه بود به سليمان رسيد، و سليمان تصميم گرفت در حالى كهمـلكـه و يـارانـش در راهـند قدرتنمائى شگرفى كند تا آنها را بيش از از پيش به واقعيتاعجاز خود آشنا، و در مقابل دعوتش تسليم سازد.
لذا سـليـمـان رو بـه اطـرافـيـان خـود كـرد و گـفـت : اى گـروه بزرگان ! كداميك از شماتـوانـائى داريـد تـخت او را پيش از آنكه خودشان نزد من بيايند و تسليم شوند براى منبـيـاوريـد؟ (قـال يـا ايـهـا المـلا ايـكـم يـاتـيـنـى بـعـرشـهـاقبل أ ن تاتونى مسلمين ).
گـر چـه بـعضى از مفسران براى پيدا كردن دليل احضار تخت ملكه سبا خود را به زحمتافـكـنده اند، و گاه احتمالاتى ذكر كرده اند كه به هيچ وجه با مفاد آيات سازگار نيست ،ولى روشـن اسـت كـه هـدف سـليـمـان از ايـن بـرنامه چه بود؟ او به اصطلاح مى خواستضرب شستى نشان دهد و كار فوق العاده مهمى انجام گيرد،
تـا راه را بـراى تـسـليـم بى قيد و شرط آنها و ايمانشان به قدرت الله هموار سازد، ونياز به حضور در ميدان نبرد و خونريزى نباشد.
او مـى خـواسـت ايـمـان به اعماق وجود ملكه سبا و اطرافيانش راه يابد تا سايرين را نيزدعوت به تسليم و پذيرش ايمان كنند.
در اينجا دو نفر اعلام آمادگى كردند كه يكى از آنها عجيب و ديگرى عجيبتر بود.
نـخست عفريتى از جن رو به سوى سليمان كرد و گفت من تخت او را پيش از آنكه مجلس توپـايـان گـيـرد و از جـاى بـرخـيـزى نـزد تـو مـى آورم(قال عفريت من الجن انا آتيك به قبل ان تقوم من مقامك ).
مـن ايـن كـار را بـا زحمت انجام نمى دهم و در اين امانت گرانقيمت نيز خيانتى نمى كنم ، چراكه من نسبت به آن توانا و امينم ! (و انى عليه لقوى امين ).
عـفـريـت بـه مـعـنـى فـرد گـردنـكـش و خبيث است ، و جمله انى عليه لقوى امين كه از جهاتمختلفى توام با تاكيد است (ان - جمله اسميه - لام ) نيز نشان مى دهد كه بيم خيانت در اينعـفـريـت مـى رفـتـه ، لذا در مـقـام دفـاع از خـود بـرآمـده وقول امانت و وفادارى داده است .
بـه هـر حال سرگذشت سليمان مملو است از شگفتيها و خارق عادات ، و جاى تعجب نيست كهعـفـريـتـى ايـنـچـنـين بتواند در يك مدت كوتاه يعنى يك يا چند ساعت كه سليمان در مجلسخـويـش بـراى داورى مـيان مردم ، يا رسيدگى به امور مملكت ، يا نصيحت و ارشاد، نشستهاست چنين امر مهمى را انجام دهد.
دومين نفر مرد صالحى بود كه آگاهى قابل ملاحظه اى از كتاب الهى داشت ، چنانكه قرآندر حـق او مـى گـويـد: كـسـى كـه عـلم و دانـشـى از كـتـاب داشـت گـفـت مـن تـخـت او راقـبـل از آنـكـه چـشـم بـر هـم زنـى نـزد تـو خـواهـم آورد!!(قال الذى عنده علم من الكتاب انا آتيك به قبل ان يرتد اليك طرفك ).
و هـنـگـامى كه سليمان با اين امر موافقت كرد او با استفاده از نيروى معنوى خود تخت ملكهسبا را در يك طرفة العين نزد او حاضر كرد: هنگامى كه سليمان آن را نزد خود مستقر ديدزبـان بـه شـكـر پـروردگـار گـشـود و گـفـت : ايـن ازفـضـل پروردگار من است ، تا مرا بيازمايد كه آيا شكر نعمت او را بجا مى آورم يا كفرانمى كنم ؟! (فلما راه مستقرا عنده قال هذا من فضل ربى ليبلونى ءاءشكر ام اكفر).
سـپـس افـزود: هـر كـس شـكـر كـنـد بـه سود خويش شكر كرده است ، و هر كسى كفران كندپـروردگـار مـن غـنى و كريم است (و من شكر فانما يشكر لنفسه و من كفر فان ربى غنىكريم ).
در ايـنكه اين شخص كه بوده ؟ و اين قدرت عجيب را از كجا به دست آورده ؟ و منظور از علمكتاب چيست ؟ مفسران گفتگو بسيار كرده اند.
ولى ظـاهـر ايـن اسـت كـه ايـن شـخص يكى از نزديكان با ايمان ، و دوستان خاص سليمانبـوده است ، و غالبا در تواريخ نام او را آصف بن برخيا نوشته اند، و مى گويند وزيرسليمان و خواهرزاده او بوده است .
و اما علم كتاب منظور آگاهى او بر كتب آسمانى است ،. آگاهى عميقى كه به او امكان مى دادكـه دسـت بـه چـنـيـن كـار خـارق عـادتـى بـزنـد، و بـعـضـىاحتمال داده اند منظور لوح محفوظ است ، همان لوح علم خداوند كه اين مرد به گوشه اى
از آن عـلم آگـاهـى داشـت ، و بـه هـمـيـن دليـلتوانست تخت ملكه سبا را در يك چشم بر هم زدن نزد سليمان حاضر كند.
بـسـيارى از مفسران و غير آنها گفته اند اين مرد با ايمان از اسم اعظم الهى با خبر بود،هـمـان نـام بزرگى كه همه چيز در برابر آن خاضع مى گردد، و به انسان قدرت فوقالعاده مى بخشد.
ذكـر ايـن نكته نيز لازم است كه آگاهى بر اسم اعظم بر خلاف آنچه بسيارى تصور مىكـنـنـد مـفـهـومـش ايـن نـيست كه انسان كلمه اى را بگويد و آنهمه اثر عجيب و بزرگ داشتهباشد، بلكه منظور تخلق به آن اسم و وصف است ، يعنى آن نام الهى را در درون جان خودپـيـاده كـنـد و آنـچـنـان از نـظـر آگـاهـى و اخـلاق و تـقـوا و ايـمـانتـكـامـل يـابـد كـه خـود مـظـهـرى از آن اسـم گـردد، ايـنتكامل معنوى و روحانى كه پرتوى از آن اسم اعظم الهى است قدرت بر چنين خارق عاداتىرا در انسان ايجاد مى كند.
در مـورد جـمـله قـبل ان يرتد اليك طرفك نيز مفسران احتمالات گوناگونى داده اند، اما باتـوجـه بـه آيات ديگر قرآن حقيقت آن را مى توان دريافت : در سوره ابراهيم آيه 43 مىخـوانـيـم : لا يـرتـد اليـهـم طـرفهم : در روز رستاخيز مردم آنچنان وحشتزده مى شوند كهچـشـمـهايشان خيره مى گردد، و حتى پلكها به هم نمى خورد (مى دانيم در حالت وحشت چشمانسان به حالت يكنواخت و خيره همچون چشم مردگان باز مى ماند).
بـنـابـراين منظور اين بوده پيش از آنكه چشمت را بر هم زنى من تخت ملكه سبا را نزد توحاضر مى كنم .
نكته ها:
1 - پاسخ به چند سؤ ال :
از سؤ الاتى كه در ارتباط با آيات فوق مطرح مى شود اين است كه چرا سليمان شخصااقـدام بـه اين كار خارق العاده نكرد؟ او كه پيامبر بزرگ خدا بود و داراى اعجاز، چرا اينماموريت را به آصف بن برخيا داد؟
مـمـكـن اسـت به خاطر اين بوده كه آصف وصى او بوده است ، و سليمان مى خواسته در اينلحـظـه حساس موقعيت او را به همگان معرفى كند بعلاوه مهم اين است كه استاد شاگردانخـود را در مـواقـع لازم بـيازمايد و شايستگيهاى آنها را به دست آورد، و اصولا شايستگىشـاگردان دليل بزرگى بر شايستگى استاد است ، اگر شاگردان كار فوق العاده اىانجام دهند مهم است .
سؤ ال ديگر اينكه : سليمان چگونه تخت ملكه سبا را بدون اجازه او نزد خود آورد؟
ممكن است به دليل هدف بزرگترى مانند مساله هدايت و راهنمائى آنها و نشاندادن يك معجزهبـزرگ بـوده اسـت ، از ايـن گـذشـتـه مـى دانـيـم شـاهـان از خـود مـالى نـدارنـد واموال آنها معمولا از غصب حقوق ديگران به دست مى آيد!
سؤ ال ديگر اينكه : عفريت جن چگونه توانائى بر چنين خارق عادتى دارد؟
پاسخ اين سؤ ال را در بحثهاى مربوط به اعجاز گفته ايم كه گاهى حتى افراد غير مؤمـن بـر اثـر ريـاضـتـهاى پرمشقت و مبارزه با نفس ، توانائى بر پاره اى از خارق عاداتپـيـدا مـى كـنـنـد ولى تـفـاوت آن بـا معجزات اين است كار آنها چون متكى به قدرت محدودبشرى است هميشه محدود است ، در حالى كه معجزات متكى بر قدرت بى پايان خدا است وقدرت او همچون ساير صفاتش نامحدود مى باشد.
لذا مـى بـينيم عفريت توانائى خود را محدود مى كند برآوردن تخت ملكه سبا در مدت توقفسـليـمـان در مـجـلس داورى و بـررسـى امـور كشور، در حالى كه آصف بن برخيا هيچ حدىبراى آن قائل نمى شود و محدود ساختن به يك چشم بر هم زدن در حقيقت اشاره به كمترينزمان ممكن است ، و مسلم است كه سليمان از چنين كارى كه معرفى يك فرد صالح است حمايتمـى كـنـد نـه از كـار عـفـريـتـى كـه مـمـكـن اسـت كـوتـه نظران را به اشتباه بيفكند و آنرادليـل بـر پـاكـى او بـگيرند. بديهى است كه هر كس كار مهمى در جامعه انجام دهد و موردقـبـول واقـع شـود خط فكرى و اعتقادى خود را در لابلاى آن تبليغ كرده است ، و نبايد درحـكـومـت الهـى سـليـمـان ، ابتكار عمل به دست عفريتها بيفتد، بلكه بايد آنها كه علمى ازكتاب الهى دارند بر افكار و عواطف مردم حاكم گردند.
2 - قدرت و امانت دو شرط مهم
در آيـات فـوق و هـمـچنين آيه 26 سوره قصص مهمترين شرط براى يك كارمند يا كارگرنمونه دو چيز بيان شده : نخست قوت و توانائى ، و ديگر امانت و درستكارى .
البـتـه گـاه مـبـانـى فـكـرى و اخـلاقـى انـسـان ايـجـاب مى كند كه داراى اين صفت باشد(هـمـانـگـونـه كـه در مـورد مـوسـى در سـوره قصص ‍ آمده است ) و گاه نظام جامعه و حكومتصالح ايجاب مى كند كه حتى عفريت جن به اين دو صفت الزاما متصف
شـود، امـا بـه هـر حـال هـيـچ كـار بزرگ و كوچكى در جامعه بدون دارا بودن اين دو شرطانجام پذير نيست ، خواه از تقوا سرچشمه گيرد، و خواه از نظام قانونى جامعه (دقت كنيد).
3 - تفاوت علم من الكتاب و علم الكتاب
در آيـات مـورد بحث درباره كسى كه تخت ملكه سباء را در كمترين مدت نزد سليمان آورد،به عنوان من عنده علم من الكتاب (كسى كه بخشى از علم كتاب را دارا بود) تعبير شده است، در حـالى كـه در سـوره رعـد آيـه 43 در مـورد پـيـامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) وگواهان بر حقانيت او چنين آمده است قل كفى بالله شهيدا بينى و بينكم و من عنده علم الكتاب: بگو كافى است براى گواهى ميان من و شما، خداوند و كسى كه در نزد او علم كتاب است.
در حـديـثـى از ابـو سعيد خدرى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين آمده است كهابـو سـعـيـد مى گويد: من از معنى الذى عنده علم من الكتاب (كه در داستان سليمان آمده ) ازمـحـضـرش سـؤ ال كـردم فرمود: او وصى برادرم سليمان بن داود بود، عرض ‍ كردم و منعـنـده عـلم الكـتـاب از چـه كـسـى سـخن مى گويد فرمود: ذاك اخى على بن ابى طالب : اوبرادرم على بن ابيطالب است !.
توجه به تفاوت علم من الكتاب كه علم جزئى را مى گويد، و علم الكتاب كه علم كلى رابـيـان مـى كند روشن مى سازد كه ميان آصف و على (عليه السلام ) چه اندازه تفاوت بودهاست ؟!.
لذا در روايـات بـسـيارى مى خوانيم كه اسم اعظم الهى هفتاد و سه حرف است كه يك حرفآن نزد آصف بن برخيا بود، و چنان خارق عادتى را انجام داد،
و نـزد امـامـان اهـلبيت (عليهم السلام ) هفتاد و دو حرف آن است ، و يك حرف آن مخصوص بهذات پاك خدا است .
3 - هذا من فضل ربى
دنـيـا پـرسـتـان مـغـرور، هنگامى كه به قدرت مى رسند، همه چيز را جز خود فراموش مىكنند، و تمام امكاناتى را كه بدست آورده اند، قارون وار كه مى گفت : انما اوتيته على علمعـنـدى : آنـچه را دارم بر اثر علم و دانش من است (سوره قصص آيه 78) از ناحيه خودشانمـى دانـنـد لا غـيـر، در حـالى كـه بـنـدگـان خاص خدا به هر جا برسند مى گويند: هذا منفضل ربى : اين از فضل خدا است بر ما.
جـالب ايـنـكـه سـليمان نه تنها اين سخن را به هنگام مشاهده تخت ملكه سباء در برابرشبيان كرد، بلكه افزود اين براى اين است كه خدا مرا بيازمايد، آيا شكر گذارم يا نه ؟.
قـبـلا نـيـز در هـمـيـن سـوره خـوانـديـم كـه سـليـمـان نعمتهاى خود را همه از خدا مى داند، وخـاضـعانه رو به درگاهش مى كند كه پروردگارا! شكر اينهمه نعمت را به من الهام كن وتوفيقى عطا فرما كه بتوانم در پرتو آن ، جلب رضاى تو كنم .
آرى اين است معيار شناخت موحدان خالص از دنيا پرستان مغرور، و اين است راه و رسم مردانپرظرفيت و با شخصيت در برابر كم ظرفيتان خود خواه .
گـر چـه مـعـمـول شـده اسـت كه بعضى از متظاهران فقط اين جمله پر معنى سليمان (هذا منفـضـل ربـى ) را بـر سـر در كـاخـهـاى طاغوتى خود مى نويسند بى آنكه به آن اعتقادىداشـتـه بـاشند و در عملشان كمتر انعكاسى داشته باشد ولى مهم آنست كه هم بر سر درخانه باشد، هم در پيشانى تمام زندگى انسان و در قلب او، عملش
نـشان دهد كه همه را از فضل خدا مى داند، و در مقام شكر آن برآيد، نه شكر با زبان كهشكر با عمل و با تمام وجود.
4 - آصف بن برخيا چگونه تخت ملكه را حاضر ساخت ؟
ايـن اوليـن خـارق عادتى نيست كه در داستان سليمان ، و يا در زندگى پيامبران به طوركـلى مـى بـيـنـيـم ، و آنـهـا كـه فـكر مى كنند بايد اين گونه تعبيرات را با توجيه ها وتـفـسـيـرهـائى از ظـاهـرش دگـرگون ساخت ، و جنبه هاى كنائى و معنوى به آن داد، بايدحساب خود را يكجا با معجزات انبياء روشن سازند.
آيـا آنـهـا بـه راسـتـى انـجـام كـارهـاى خـارق عـادت از پـيـامـبـران يـا جـانـشـيـنـان آنـها رامحال مى دانند و آن را به كلى منكرند؟!
چـنـيـن چـيـزى نـه بـا اصـل تـوحـيـد و قـدرت پـروردگـار كه حاكم بر قوانين هستى استسازگار است ، و نه با صريح قرآن در آيات بسيار.
امـا اگـر بـپـذيـرنـد كـه چـنـيـن چـيـزى مـمكن است تفاوتى نمى كند كه بحث از زنده كردنمردگان و شفاى كور مادرزاد وسيله حضرت مسيح (عليه السلام ) باشد، و يا حاضر كردنتخت ملكه سبا، وسيله آصف بن برخيا.
بـدون شك در اينجا روابط مرموز و علل ناشناخته در كار است كه ما با علم محدودمان از آنآگـاه نـيـسـتـيـم ، ولى هـمـيـن قـدر مـى دانـيـم كـه ايـن كـارمحال نيست .
آيـا آصـف بـا قـدرت مـعـنـوى خـود تـخـت مـلكـه سـبـا راتـبـديـل بـه امـواج نـور كـرد و در يـك لحـظـه در آنـجـا حـاضـر كـرد و بـار ديـگـر آن رامبدل به ماده اصلى ساخت ؟ بر ما درست روشن نيست .
هـمـيـن قـدر مـى دانـيـم كـه امـروز انـسـان از طـرق عـلمـىمـتـداول روز، كـارهـائى انـجـام مـى دهـد كـه دويـسـتسـال قـبـل ، مـمـكـن بـود جـزء مـحـالات مـحـسـوب شـود، فـىالمـثـل اگر به كسى در چند قرن قبل مى گفتند، زمانى فرا مى رسد كه انسانى در شرقدنيا سخن مى گويد و در غرب جهان ، درست در همان لحظه ، سخنانش را مى شنوند و چهرهاش را همگان مى نگرند آن را هذيان يا خواب آشفته مى پنداشتند.
ايـن بـه خـاطر آن است كه انسان مى خواهد همه چيز را با علم و قدرت محدود خود ارزيابىكند، در حالى كه در ماوراء علم و قدرت او، اسرار فراوانى نهفته است .
آيه و ترجمه


قال نكروا لها عرشها ننظر اءتهتدى اءم تكون من الذين لا يهتدون(41)
فلما جاءت قيل اءهكذا عرشك قالت كاءنه هو و أ وتينا العلم من قبلها و كنا مسلمين(42)
و صدها ما كانت تعبد من دون الله إ نها كانت من قوم كافرين(43)
قـيـل لهـا ادخـلى الصـرح فـلمـا رأ تـه حـسـبـتـه لجـة و كـشـفـت عـن سـاقـيـهـاقـال إ نـه صـرح مـمـرد مـن قوارير قالت رب إ نى ظلمت نفسى و أ سلمت مع سليمن لله ربالعالمين(44)


ترجمه :

41 - (سليمان ) گفت تخت او را برايش ناشناس سازيد به بينم آيا متوجه مى شود يا ازكسانى است كه هدايت نخواهند شد.
42 - هـنـگـامـى كـه او آمد گفته شد آيا تخت تو اينگونه است ؟ (در پاسخ ) گفت : گوياخود آن است ! و ما پيش از اين هم آگاه بوديم و اسلام آورده بوديم !...
43 - و او را از آنچه غير از خدا مى پرستيد بازداشت كه او از قوم كافران بود.
44 - بـه او گـفته شد داخل حياط قصر شو، اما هنگامى كه نظر به آن افكند پنداشت نهرآبـى اسـت و سـاق پـاهـاى خـود را برهنه كرد (تا از آب بگذرد اما سليمان ) گفت (اين آبنـيـست ) بلكه قصرى است از بلور صاف ، (ملكه سبا) گفت پروردگارا! من به خود ستمكردم ، و با سليمان براى خداوندى كه پروردگار عالميان است اسلام آوردم .
تفسير:
نور ايمان در دل ملكه سبا
در اين آيات به صحنه ديگرى از ماجراى عبرت انگيز سليمان (عليه السلام ) و ملكه سبابرخورد مى كنيم .
سليمان براى اينكه ميزان عقل و درايت ملكه سبا را بيازمايد، و نيز زمينهاى براى ايمان اوبـه خـداونـد فـراهـم سـازد، دسـتـور داد تـخت او را كه حاضر ساخته بودند دگرگون ونـاشـنـاس سازند گفت : تخت او را برايش ناشناس سازيد ببينيم آيا هدايت مى شود يا ازكـسـانـى خواهد بود كه هدايت نمى يابند (قال نكروا لها عرشها ننظر اتهتدى ام تكون منالذين لا يهتدون ).
گـر چـه آمدن تخت ملكه از كشور سباء به شام ، كافى بود كه به آسانى نتواند آن رابـشـنـاسـد، ولى بـا ايـن حـال سـليـمـان دسـتـور داد تـغييراتى در آن نيز ايجاد كنند، اينتغييرات ممكن است از نظر جابجا كردن بعضى از نشانه ها و جواهرات و يا تغيير بعضىاز رنگها و مانند آن بوده است .
امـا ايـن سـؤ ال پـيـش مـى آيـد كـه هـدف سـليـمـان از آزمـايـش هـوش وعقل و درايت ملكه سباء چه بود؟
ممكن است آزمايش به اين منظور انجام شده كه بداند با كدامين منطق
بايد با او روبرو شود؟ و چگونه دليلى براى اثبات مبانى عقيدتى براى او بياورد.
و يـا در نـظـر داشـتـه پـيـشـنـهـاد ازدواج بـه او كـنـد و مـى خواسته است ببيند آيا راستىشايستگى همسرى او را دارد يا نه ؟ و يا واقعا مى خواسته مسئوليتى بعد از ايمان آوردنبه او بسپارد، بايد بداند تا چه اندازه استعداد پذيرش مسئوليتهائى را دارد.
براى جمله اتهتدى (آيا هدايت مى شود) نيز دو تفسير ذكر كرده اند، بعضى گفته اند مرادشـنـاخـتن تخت خويش است ، و بعضى گفته اند منظور هدايت به راه خدا به خاطر ديدن اينمعجزه است .
ولى ظاهر همان معنى اول است هر چند معنى اول خود مقدمه اى براى معنى دوم بوده است .
بـه هـر حـال هنگامى كه ملكه سبا وارد شد، كسى اشاره اى به تخت كرد و گفت : آيا تختتو اين گونه است ؟ (فلما جائت قيل اءهكذا عرشك ).
ظـاهـر ايـن اسـت كـه گـويـنـده سـخـن خـود سـليـمـان نـبـوده اسـت و گـرنـه تـعـبـيـر بـهقـيـل (گـفـتـه شـد) مـنـاسـب نـبود، زيرا نام سليمان قبلا و بعدا آمده و سخنان او به عنوانقال مطرح شده است .
بعلاوه مناسب ابهت سليمان نبوده است كه در بدو ورود او چنين سخنى را آغاز كند.
امـا بـه هـر صـورت مـلكـه سـبـا زيركانه ترين و حساب شده ترين جوابها را داد و گفتگويا خود آن تخت است ! (قالت كانه هو).
اگر مى گفت : شبيه آن است ، راه خطا پيموده بود، و اگر مى گفت عين خود آن است ، سخنىبـر خـلاف احـتـيـاط بود، چرا كه با اين بعد مسافت ، آمدن تختش به سرزمين سليمان ، ازطرق عادى امكان نداشت ، مگر اينكه معجزه اى صورت
گرفته باشد.
از ايـن گـذشـتـه در تـواريـخ آمـده است كه او تخت گرانبهاى خود را در جاى محفوظى ، درقصر مخصوص خود در اطاقى كه مراقبان زياد از آن حفاظت مى كردند و درهاى محكمى داشت، قرار داده بود.
ولى بـا ايـن همه ، ملكه سبا با تمام تغييراتى كه به آن تخت داده بودند توانست آن رابشناسد.
و بـلافـاصـله افـزود: و مـا پـيـش از ايـن هم آگاه بوديم و اسلام آورده بوديم ! (و اوتيناالعلم من قبل هذا و كنا مسلمين )
يـعـنـى اگـر منظور سليمان از اين مقدمه چينى ها اين است كه ما به اعجاز او پى ببريم ماپـيـش از ايـن بـا نـشـانـه هـاى ديـگـر از حـقـانـيـت او آگـاه شـده بـوديـم و حـتـىقبل از ديدن اين خارق عادت عجيب ايمان آورده بوديم ، و چندان نيازى به اين كار نبود.
و بـه ايـن ترتيب سليمان او را از آنچه غير از خدا مى پرستيد بازداشت (و صدها ما كانتتعبد من دون الله ).
هر چند قبل از آن از قوم كافر بود (انها كانت من قوم كافرين ).
آرى او با ديدن اين نشانه هاى روشن با گذشته تاريك خود وداع گفت و در مرحله تازه اىاز زندگى كه مملو از نور ايمان و يقين بود گام نهاد.
در آخـريـن آيـه مـورد بـحـث صـحـنـه ديـگـرى از ايـن مـاجـرا بازگو مى شود، و آن ماجراىداخل شدن ملكه سباء در قصر مخصوص ‍ سليمان است .
سـليـمـان دسـتـور داده بـود، صـحـن يكى از قصرها را از بلور بسازند و در زير آن ، آبجارى قرار دهند.
هـنـگـامـى كـه مـلكـه سـبـا بـه آنـجـا رسـيـد بـه او گـفـتـه شـدداخل حياط قصر شو (قيل لها ادخلى الصرح )
مـلكـه آن صحنه را كه ديد، گمان كرد نهر آبى است ، ساق پاهاى خود را برهنه كرد تااز آن آب بـگـذرد (در حالى كه سخت در تعجب فرو رفته بود كه نهر آب در اينجا چه مىكند؟) (فلما رأ ته حسبته لجة و كشفت عن ساقيها).
امـا سـليـمـان بـه او گـفـت : كـه حـيـاط قصر از بلور صاف ساخته شده (اين آب نيست كهبخواهد پا را برهنه كند و از آن بگذرد) (قال انه صرح ممرد من قوارير).
در ايـنـجـا سـؤ ال مهمى پيش مى آيد و آن اينكه : سليمان كه يك پيامبر بزرگ الهى بودچرا چنين دم و دستگاه تجملاتى فوق العاده اى داشته باشد؟ درست است
كـه او سـلطـان بـود و حـكـمـروا، ولى مـگـر نمى شد بساطى ساده همچون ساير پيامبرانداشته باشد؟
اما چه مانعى دارد كه سليمان براى تسليم كردن ملكه سبا كه تمام قدرت و عظمت خود رادر تخت و تاج زيبا و كاخ باشكوه و تشكيلات پر زرق و برق مى دانست صحنه اى به اونـشـان دهـد كه تمام دستگاه تجملاتيش در نظر او حقير و كوچك شود، و اين نقطه عطفى درزندگى او براى تجديد نظر در ميزان ارزشها و معيار شخصيت گردد؟!
چـه مـانـعـى دارد كـه بـه جـاى دسـت زدن بـه يـك لشـكـركـشـى پـر ضـايعه و توأ م باخـونـريـزى ، مـغز و فكر ملكه را چنان مبهوت و مقهور كند كه اصلا به چنين فكرى نيفتد،بخصوص اينكه او زن بود و به اين گونه مسائل تشريفاتى اهميت مى داد.
مـخـصـوصـا بـسيارى از مفسران تصريح كرده اند كه سليمان پيش از آنكه ملكه سبا بهسـرزمـيـن شـام بـرسـد دسـتـور داد چـنـين قصرى بنا كردند، و هدفش نمايش قدرت براىتـسـليم ساختن او بود؟ اين كار نشان مى داد قدرت عظيمى از نظر نيروى ظاهرى در اختيارسليمان است كه او را به انجام چنين كارهائى موفق ساخته است .
بـه تـعبير ديگر اين هزينه در برابر امنيت و آرامش يك منطقه وسيع و پذيرش دين حق ، وجلوگيرى از هزينه فوق العاده جنگ ، مطلب مهمى نبود.
و لذا هنگامى كه ملكه سباء، اين صحنه را ديد چنين گفت : پروردگارا! من بر خويشتن ستمكردم ! (قالت رب انى ظلمت نفسى ).
و با سليمان در پيشگاه الله ، پروردگار عالميان ، اسلام آوردم (و اسلمت مع سليمان للهرب العالمين ).
مـن در گـذشـتـه در بـرابـر آفـتـاب سـجـده مـى كـردم ، بـت مـى پـرسـتـيـدم ، غـرقتجمل و زينت بودم ، و خود را برترين انسان در دنيا مى پنداشتم .
اما اكنون مى فهمم كه قدرتم تا چه حد كوچك بوده و اصولا اين زر و زيورها
روح انسان را سيراب نمى كند.
خـداونـدا! مـن هـمـراه رهبرم سليمان به درگاه تو آمدم ، از گذشته پشيمانم و سر تسليمبه آستانت مى سايم .
جالب اينكه : او در اينجا واژه مع را به كار مى برد (همراه سليمان ) تا روشن شود در راهخـدا هـمـه برادرند و برابر، نه همچون راه و رسم جباران كه بعضى بر بعضى مسلط وگـروهـى در چـنـگـال گروهى اسيرند، در اينجا غالب و مغلوبى وجود ندارد و همه بعد ازپذيرش حق در يك صف قرار دارند.
درست است كه ملكه سباء، قبل از آن هم ايمان خود را اعلام كرده بود زيرا در آيات گذشتهاز زبـان او شـنيديم : و اوتينا العلم من قبلها و كنا مسلمين (ما پيش از اينكه تخت را در اينجاببينيم آگاهى يافته بوديم و اسلام را پذيرا شده بوديم ).
ولى در اينجا اسلام ملكه به اوج خود رسيد لذا با تاكيد بيشتر، اسلام را اعلام كرد.
او نشانه هاى متعددى از حقانيت دعوت سليمان را، قبلا ديده بود.
آمدن هدهد با آن وضع مخصوص .
عدم قبول هديه كلان كه از ناحيه ملكه فرستاده شده بود.
حاضر ساختن تخت او از آن راه دور در مدتى كوتاه .
و سـرانـجـام مـشـاهـده قـدرت و عـظـمـت فـوق العـاده سـليـمـان و در عـيـنحال اخلاق مخصوصى كه هيچ شباهتى با اخلاق شاهان نداشت .
نكته ها:
1 - سرانجام كار ملكه سبا
آنچه در قرآن مجيد پيرامون ملكه سباء آمده همان مقدار است كه در بالا خوانديم ، سرانجامايـمـان آورد و به خيل صالحان پيوست ، اما اينكه بعد از ايمان به كشور خود بازگشت وبـه حكومت خود از طرف سليمان ادامه داد؟ يا نزد سليمان ماند و با او ازدواج كرد؟ يا بهتـوصيه سليمان با يكى از ملوك يمن كه به عنوان تبع مشهور بودند پيمان زناشوئىبـسـت ؟ در قـرآن اشـاره اى بـه ايـنـهـا نـشـده اسـت چـون در هـدف اصـلى قـرآن كـهمـسـائل تـربـيتى است دخالتى نداشته ، ولى مفسران و مورخان ، هر كدام راهى برگزيدهانـد كـه تـحـقـيـق در آن ضـرورتـى نـدارد، هـر چند طبق گفته بعضى از مفسران ، مشهور ومـعـروف هـمـان ازدواج او بـا سـليـمـان اسـت ولى يـاد آورى ايـن مـطلب را لازم مى دانيم كهپـيـرامـون سـليمان و لشكر و حكومت او و همچنين خصوصيات ملكه سبا و جزئيات زندگيشافـسـانـه هـا و اساطير فراوانى گفته اند كه گاه تشخيص آنها از حقايق تاريخى براىتـوده مـردم مـشـكـل مـى شـود، و گـاه سـايـه تـاريـكـى روىاصـل ايـن جريان تاريخى افكنده و اصالت آن را خدشه دار مى كند و اين است نتيجه شومخرافاتى كه با حقايق آميخته مى شود كه بايد كاملا مراقب آن بود.
2 - يك جمع بندى كلى از سرگذشت سليمان
بـخـشـى از حـالات سـليـمـان كـه در 30 آيـه فـوق آمـده بـيـانـگـرمـسـائل بـسـيـارى اسـت كه قسمتى از آن را در لابلاى بحثها خوانديم ، و به قسمت ديگرىاشاره گذرائى
ذيلا مى كنيم .
1 - اين داستان از موهبت علم وافرى كه خداوند در اختيار سليمان و داود گذاشته است شروعمـى شـود، و بـه تـوحـيـد و تـسـليـم در بـرابـر فرمان پروردگار ختم مى گردد، آن همتوحيدى كه پايگاهش نيز علم است .
2 - ايـن داسـتـان نـشـان مـى دهـد كـه گاه غائب شدن يك پرنده ، و پرواز استثنائى او برفراز يك منطقه ممكن است مسير تاريخ ملتى را تغيير دهد، و آنها را از شرك به ايمان و ازفساد به صلاح بكشاند، و اين است نمونه اى از قدرتنمائى پروردگار و نمونه اى ازحكومت حق !
3 - اين داستان نشان مى دهد كه نور توحيد در تمام دلها پرتوافكن است و حتى يك پرندهظاهرا خاموش از اسرار عميق توحيد خبر مى دهد.
4 - بـراى تـوجـه دادن يـك انسان به ارزش واقعيش ، و نيز هدايت او به سوى الله بايدنـخـسـت غـرور و تكبر او را در هم شكست تا پرده هاى تاريك از جلو چشم واقع بين او كناربرود همانگونه كه سليمان با انجام دو كار غرور ملكه سبا را درهم شكست : حاضر ساختنتختش ، و به اشتباه افكندن او در برابر ساختمان قسمتى از قصر!
5 - هـدف نـهـائى در حـكومت انبياء، كشورگشائى نيست ، بلكه هدف همان چيزى است كه درآخـريـن آيـه فـوق خـوانـديـم كـه سـركـشـان بـه گناه خود اعتراف كنند و در برابر ربالعالمين سر تعظيم فرود آورند، و لذا قرآن با همين نكته داستان فوق را پايان مى دهد.
6 - روح ايـمـان هـمان تسليم است ، به همين دليل هم سليمان در نامه اش روى آن تكيه مىكند، و هم ملكه سبا در پايان كار.
7 - گـاه يـك انـسـان بـا دارا بودن بزرگترين قدرت ممكن است نيازمند به موجود ضعيفىهمچون يك پرنده شود، نه تنها از علم او كه از كار او نيز كمك
مى گيرد و گاه مورچه اى با آن ضعف و ناتوانى وى را تحقير مى كند!
8 - نـزول ايـن آيـات در مـكـه كه مسلمانان ، سخت از سوى دشمنان در فشار بودند و تمامدرهـا به روى آنان بسته بود، مفهوم خاصى داشت مفهومش تقويت روحيه و دلدارى به آنانو اميدوار ساختن آنان به لطف و رحمت پروردگار و پيروزيهاى آينده بود.
آيه و ترجمه


و لقد أ رسلنا إ لى ثمود أ خاهم صالحا أ ن اعبدوا الله فإ ذا هم فريقان يختصمون(45)
قال يقوم لم تستعجلون بالسيئة قبلالحسنة لو لا تستغفرون الله لعلكم ترحمون(46)
قـالوا اطـيـرنـا بـك و بـمـن مـعـك قـال طـائركـم عـنـد اللهبل أ نتم قوم تفتنون(47)


ترجمه :

45 - ما به سوى ثمود برادرشان صالح را فرستاديم كه خداى يگانه را بپرستيد، اماآنها به دو گروه تقسيم شدند و به مخاصمه پرداختند.
46 - (صـالح ) گـفـت : اى قـوم مـن ! چـرا بـراى بـدىقـبـل از نـيـكـى عـجـله مـى كـنـيـد؟ (و عـذاب الهى را مى طلبيد نه رحمت او را) چرا از خداوندتقاضاى آمرزش نمى كنيد شايد مشمول رحمت شويد؟
47 - آنـهـا گـفـتـنـد: مـا تـو و كـسـانـى را كـه بـا تـو هـسـتـنـد بـهفـال بـد گـرفـتـيـم (صـالح ) گـفـت : فال بد (و نيك ) نزد خداست (و همه مقدراتتان بهقدرت او تعيين مى گردد) شما گروهى هستيد كه مورد آزمايش قرار گرفته ايد.
تفسير:
صالح در برابر قوم ثمود
بعد از ذكر قسمتى از سرگذشت موسى و داود و سليمان در آياتى كه
گـذشـت چـهـارمـين پيامبرى كه بخشى از زندگى او و قومش در اين سوره مطرح مى گرددحضرت صالح و قوم ثمود است .
نـخـسـت مـى فـرمـايـد: ما به سوى قوم ثمود، برادرشان صالح را فرستاديم ، و به اودسـتور داديم كه آنها را به عبادت الله دعوت كند (و لقد ارسلنا الى ثمود اخاهم صالحاان اعبدوا الله ).
همانگونه كه قبلا نيز گفته شد تعبير به اخاهم (برادرشان ) كه در داستان بسيارى ازانبياء آمده اشاره به نهايت محبت و دلسوزى آنان نسبت به اقوامشان مى باشد، و در بعضىاز موارد علاوه بر اين ، اشاره به نسبت خويشاوندى آنها با اين اقوام نيز بوده است .
بـه هـر حـال تـمام رسالت و دعوت اين پيامبر بزرگ در جمله ان اعبدوا الله خلاصه شدهاست ، آرى بندگى خدا كه عصاره همه تعليمات فرستادگان پروردگار است .
سـپـس مـى افـزايـد آنـها در برابر دعوت صالح به دو گروه مختلف تقسيم شدند و بهمـخـاصـمـه بـرخـاسـتند (مؤ منان از يكسو و منكران لجوج از سوى ديگر) (فاذا هم فريقانيختصمون ).
در سـوره اعـراف آيـه 75 از ايـن دو گـروه بـه عـنـوان مـسـتـكـبـريـن و مستضعفين ياد شده :قـال المـلاء الذيـن اسـتـكـبـروا مـن قـومـه للذين استضعفوا لمن آمن منهم ا تعلمون ان صالحامـرسـل مـن ربـه قـالوا انـا بـمـا ارسـل بـه مـؤ مـنـونقال الذين
اسـتـكـبـروا انـا بالذى آمنتم به كافرون : اشراف مستكبر قوم صالح به مستضعفانى كهايمان آورده بودند گفتند آيا شما يقين داريد صالح از طرف پروردگارش فرستاده شدهو آنها جواب دادند آرى ما به آنچه او ماموريت يافته ايمان آورديم ، ولى مستكبران گفتند مابه آنچه شما ايمان آورده ايد كافريم (اعراف - 75 و 76).
البـته اين درگيرى دو گروه مؤ من و كافر در مورد بسيارى از پيامبران صدق مى كند هرچـنـد بـعـضى از آنها از اين مقدار طرفدار هم محروم ماندند و همگى تقريبا به صف منكرانپيوستند.
صـالح بـراى بـيدار ساختن آنها به انذارشان پرداخت و از عذابهاى دردناك الهى آنها رابر حذر داشت ، اما آنها نه تنها پند نگرفتند و بيدار نشدند، بلكه همين مطلب را مستمسكىبـراى لجـاجـت خـويـش سـاخـتـه و بـا اصرار از او خواستند كه اگر راست مى گوئى چرامـجـازات الهى دامان ما را فرو نمى گيرد (اين مطلب در آيه 77 سوره اعراف صريحا آمدهاست ).
ولى صـالح به آنها گفت اى قوم من ! چرا پيش از تلاش و كوشش براى جلب نيكيها عجلهبـراى عـذاب و بـديـهـا داريـد؟ (قـال يـا قـوم لم تـسـتـعـجـلون بـالسـيـئةقبل الحسنة ).
چـرا تمام فكر خود را روى فرا رسيدن عذاب الهى متمركز مى كنيد، اگر عذاب الهى شمارا فـرو گـيـرد، بـه حـيـاتـتـان خـاتـمه مى دهد و مجالى براى ايمان باقى نخواهد ماند،بيائيد صدق گفتار مرا در بركات و رحمت الهى كه در سايه ايمان به شما نويد مى دهدبـيـازمـائيـد چـرا از پـيـشـگـاه خـدا تـقـاضـاى آمـرزش گـنـاهـان خـويـش نـمـى كـنـيـد تـامشمول رحمت او واقع شويد (لو لا تستغفرون الله لعلكم ترحمون ).
چرا فقط دنبال بديها و تقاضاى نزول عذاب هستيد؟ اين لجاجت و خيره سرى براى چيست ؟
تـنها قوم صالح نبودند كه در مقام انكار دعوت او، تقاضاى عذاب موعود را مى كردند، درقرآن مجيد كرارا اين مطلب ديده مى شود از جمله در مورد قوم هود (اعراف - 70).
در مـورد پـيـامـبـر اسـلام (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) و بـعـضـى از مشركان متعصب وسـرسـخـت مـى خـوانـيم : و اذ قالوا اللهم ان كان هذا هو الحق من عندك فامطر علينا حجارة منالسـمـاء او ائتـنا بعذاب اليم : به خاطر بياور هنگامى كه آنها گفتند پروردگارا! اگرايـن دعـوت مـحمد حق است و از ناحيه تو، بارانى از سنگ بر ما فرو فرست و يا ما را بهعذاب دردناكى مبتلا كن ! (انفال - 32).
و ايـن راسـتـى عـجـيـب اسـت كه انسان بخواهد صدق مدعى نبوت را از طريق مجازات نابودكـنـنـده بـيـازمـايـد نـه از طـريـق تـقـاضـاى رحـمـت ، در حـالى كـه يـقـيـنـااحتمال صدق اين پيامبران را در قلبشان مى دادند، هر چند با زبان منكر بودند.
اين درست به آن مى ماند كه شخصى دعوى طبابت كند و بگويد اين دارو شفابخش است ، وايـن دارو كـشنده ، و ما براى آزمايش ‍ او به سراغ داروئى كه كشنده اش توصيف كرده استبرويم ، نه داروى شفا بخش .
اين نهايت جهل و نادانى و تعصب است ، اما جهل از اين فراورده ها بسيار دارد.
بـه هـر حـال ايـن قـوم سـركـش به جاى اينكه اندرز دلسوزانه اين پيامبر بزرگ را بهگـوش جـان بـشـنـونـد و بـه كـار بـنـدنـد با يك سلسله سخنان واهى و نتيجه گيريهاىبيپايه به مبارزه با او برخاستند، از جمله اينكه گفتند ما هم خودت و هم كسانى را كه باتو هستند به فال بد گرفته ايم (قالوا اطيرنا بك و بمن معك ).
گويا آن سال خشكسالى و كمبود محصول و مواد غذائى بود، آنها گفتند اين گرفتاريها ومشكلات ما همه از قدوم ناميمون تو و ياران تو است شما مردم شومى هستيد و براى جامعه مابـدبـخـتـى بـه ارمـغـان آورده ايـد، و بـا تـوسـل بـه حـربـهفـال بـد كـه حـربـه افـراد خـرافـى و لجـوج اسـت مـى خـواسـتند منطق نيرومند او را درهمبكوبند.
امـا او در پـاسـخ گـفـت : فـال بـد (و بـخـت و طـالع شـمـا) در نـزد خـدا اسـت(قال طائركم عند الله ).
او اسـت كـه شـمـا را بـه خـاطـر اعـمـالتـان گـرفـتـار ايـن مـصـائب سـاخـتـه واعمال شما است كه در پيشگاه او چنين مجازاتى را سبب شده .
اين در حقيقت يك آزمايش بزرگ الهى براى شما است آرى شما گروهى هستيد كه آزمايش مىشويد (بل انتم قوم تفتنون ).
ايـنـها آزمايشهاى الهى است اينها هشدارها و بيدار باشها است ، تا كسانى كه شايستگى وقابليت دارند، از خواب غفلت بيدار شوند، و مسير نادرست خود را اصلاح كنند و به سوىخدا آيند.
نكته :
تطير و تفاءل
تـطـيـر چـنـانـكـه مـى دانـيـم از مـاده طـيـر بـه مـعـنـى پـرنـده اسـت ، و چـون عـربفـال بـد را غـالبـا بـوسـيـله پـرنـدگـان مـى زد عـنـوان تـطـيـر بـه مـعـنـىفـال بـد زدن آمـده اسـت ، در بـرابـر تـفـال كـه بـه مـعـنـىفال نيك زدن است .
در قرآن كرارا اين معنى مطرح شده است كه مشركان خرافى در برابر پيامبران الهى بهاين حربه متوسل مى شدند، چنانكه در مورد موسى (عليه السلام ) و يارانش
مـى خـوانـيم و ان تصبهم سيئة يطيروا بموسى و من معه : هر گاه ناراحتى به فرعونيانمى رسيد آن را از شوم بودن موسى و همراهانش مى دانستند (اعراف - 131).
در آيات مورد بحث نيز همين عكس العمل را مشركان قوم ثمود در برابر صالح نشان دادند.
و در سوره يس مى خوانيم كه در برابر رسولان مسيح (به انطاكيه ) نيز مشركان آنها رامتهم به شوم بودن كردند (يس - 18).
اصولا انسان نمى تواند در برابر علل حوادث بى تفاوت بماند، سرانجام بايد براىهـر حـادثـه اى عـلتـى بـجـويـد، اگـر مـوحـد بـاشـد و خـداپـرسـت وعـلل حـوادث را بـه ذات پـاك او كـه طـبـق حـكـمـتـش هـمـه چـيـز را روى حـسـاب انجام مى دهدبـازگـردانـد و از نـظـر سـلسـله عـلل و مـعـلول طـبـيـعـى نـيـز تـكـيـه بـر عـلم كـنـدمـشـكـل او حل شده است و گرنه يك سلسله علل خرافى و موهوم و بى اساس براى آنها مىتـراشـد، مـوهـومـاتـى كـه حـد و مـرزى بـراى آنـهـا نـيـسـت و يـكـى از روشنترين آنها همينفال بد زدن است .
فـى المـثـل عـرب جـاهـلى حـركـت پـرنـده اى را كـه از طـرف راسـت بـه چـپ مـى رفـت بـهفـال نـيـك مـى گرفت ، و دليل بر پيروزى ، و اگر از طرف چپ به راست حركت مى كردبـه فـال بد مى گرفت و دليل بر شكست و ناكامى ! و از اين خرافات و موهومات بسيارداشتند.
امروز نيز در جوامعى كه به خدا ايمان ندارند - هر چند از نظر علم و دانش روز پيروزيهاىفـراوانـى كـسـب كـرده انـد - ايـن قـبـيل خرافات و موهومات فراوان است تا آنجا كه گاهىافـتـادن يـك نـمـك پـاش بـر زمـيـن آنـهـا را سـخـت نـاراحـت مـى كـنـد، ومنزل و اطاق يا صندلى كه شماره آن سيزده باشد سخت در وحشتشان فرو مى برد، و هنوزهم بازار رمالان و فال گيران در ميان آنها گرم و داغ است ، و مساله موهوم بخت و طالع درميان آنها مشترى فراوان دارد.
ولى قرآن با يك جمله كوتاه مى گويد: طائركم عند الله : بخت و طالع
و پـيروزى و شكست و موفقيت و ناكامى شما همه نزد خدا است خدائى كه حكيم است و مواهبشرا طـبـق شـايـسـتـگـيـهـا، شـايـسـتـگـيـهـائى كـه بـازتـاب ايـمـان وعمل و گفتار و كردار انسانها است تقسيم مى كند.
و به اين ترتيب اسلام پيروان خود را از وادى خرافه به حقيقت ، و از بيراهه به صراطمـسـتـقـيـم دعـوت مـى كند (در زمينه فال نيك و بد بحث مشروحى در جلد ششم تفسير نمونهصفحه 316 تا 319 - ذيل آيه 131 سوره اعراف داشته ايم ).
آيه و ترجمه


و كان فى المدينة تسعة رهط يفسدون فى الا رض و لا يصلحون(48)
قـالوا تـقـاسـمـوا بـالله لنـبـيـتـنـه و أ هـله ثم لنقولن لوليه ما شهدنا مهلك أ هله و إ نالصادقون(49)
و مكروا مكرا و مكرنا مكرا و هم لا يشعرون(50)
فانظر كيف كان عاقبة مكرهم أ نا دمرناهم و قومهم أ جمعين(51)
فتلك بيوتهم خاوية بما ظلموا إ ن فى ذلك لاية لقوم يعلمون(52)
و اءنجينا الذين ءامنوا و كانوا يتقون(53)


ترجمه :

48 - در آن شهر نه گروهك بودند كه فساد در زمين مى كردند و مصلح نبودند.
49 - آنـها گفتند: بيائيد قسم ياد كنيد به خدا كه بر او (صالح ) و خانواده اش شبيخونمـى زنـيـم و آنـهـا را بـه قتل مى رسانيم سپس به ولى دم او مى گوئيم ما هرگز از هلاكتخانواده او خبر نداشتيم و در اين گفتار خود صادق هستيم !
50 - آنها نقشه مهمى كشيدند و ما هم نقشه مهمى در حالى كه آنها خبر نداشتند.
51 - بنگر عاقبت توطئه آنها چه شد؟ كه ما آنها و قومشان را همگى نابود كرديم !
52 - ايـن خـانـه هـاى آنـهـاسـت كـه بـه خـاطر ظلم و ستمشان خالى مانده ، و در اين نشانهروشنى است براى كسانى كه آگاهند.
53 - ما كسانى را كه ايمان آورده و تقوا پيشه كرده بودند نجات داديم .
تفسير:
توطئه نه گروهك مفسد در وادى القرى
در ايـنـجـا بـخـش ديـگـرى از داسـتـان صـالح و قـومـش را مى خوانيم كه بخش گذشته راتـكـمـيـل كـرده و پـايـان مـى دهـد، و آن مـربـوط بـه تـوطـئهقتل صالح از ناحيه 9 گروهك كافر و منافق و خنثى شدن توطئه آنها است .
مـى گـويـد در آن شـهـر (وادى القـرى ) نـه گروهك بودند كه فساد در زمين مى كردند واصلاح نمى كردند (و كان فى المدينة تسعة رهط يفسدون فى الارض و لا يصلحون ).
بـا تـوجـه بـه ايـنـكـه رهـط در لغـت بـه مـعـنـى جـمـعـيـتـى كـمـتـر از ده يـا كـمـتـر ازچـهـل نـفـر است روشن مى شود كه اين گروههاى كوچك كه هر كدام براى خود خطى داشتند،در يـك امـر مشترك بودند و آن فساد در زمين و به هم ريختن نظام اجتماعى و مبادى اعتقادى واخلاقى بود، و جمله لا يصلحون تاكيدى بر اين امر است چرا كه گاه انسان فسادى مى كندو بعد پشيمان مى شود و در صدد اصلاح بر مى آيد ولى مفسدان واقعى چنين نيستند، دائمابه فساد ادامه مى دهند و هرگز در صدد اصلاح نيستند.
مخصوصا با توجه به اينكه يفسدون فعل مضارع است و دلالت بر استمرار
مى كند نشان مى دهد كه اين كار هميشگى آنها بود.
هر يك از اين نه گروهك ، رئيس و رهبرى داشتند و احتمالا هر كدام به قبيله اى منتسب بودند.
مـسـلمـا بـا ظـهـور صالح و آئين پاك و مصلح او، عرصه بر اين گروهكها تنگ شد، اينجابود كه طبق آيه بعد گفتند: بيائيد قسم ياد كنيد به خدا كه بر او و خانواده اش شبيخونمـى زنيم و آنها را بقتل مى رسانيم سپس به ولى دم آنها مى گوئيم كه ما هرگز از هلاكتخـانـواده آنـهـا خـبـر نـداشـتـيـم و در ايـن گفتار خود صادق هستيم ! (قالوا تقاسموا باللهلنبيتنه و اهله ثم لنقولن لوليه ما شهدنا مهلك اهله و انا لصادقون ).
تـقـاسـمـوا فـعـل امـر است ، يعنى همگى شركت كنيد در سوگند ياد كردن و تعهد كنيد برانجام اين توطئه بزرگ ، تعهدى كه بازگشت و انعطافى در آن نباشد.
جالب اينكه آنها به الله قسم ياد كردند، كه نشان مى دهد آنها غير از پرستش بتها معتقدبـه الله خـالق زمـيـن و آسـمـان نـيـز بـودنـد، و درمسائل مهم به نام او سوگند ياد مى كردند، و نيز نشان مى دهد كه آنها آنقدر مست و مغروربـودنـد كـه اين جنايت بزرگ خود را با نام خدا انجام دادند! گوئى مى خواهند عبادت و ياخدمتى خداپسندانه انجام دهند، و اين است راه و رسم مغروران از خدا بيخبر و گمراه .
لنـبـيـتـنـه از ماده تبييت به معنى شبيخون زدن و حمله غافلگيرانه شبانه است ، اين تعبيرنشان مى دهد كه آنها در عين حال از طرفداران صالح بيم داشتند و از قوم و قبيله اش وحشتمـى كـردنـد، لذا بـراى ايـنـكـه بـه مـقـصـود خـود بـرسـنـد و در عـيـنحال گرفتار خشم طرفداران او نشوند، ناچار نقشه حمله شبانه را طرح
كردند و تبانى كردند كه هر گاه به سراغ آنها بيايند - چون مخالفت آنها با صالح ازقـبـل مـعـلوم بـود - مـتفقا سوگند ياد كنند كه در اين برنامه مطلقا دخالتى نداشته و حتىشاهد و ناظر صحنه هم نبوده اند!.
در تـواريـخ آمـده اسـت كه توطئه آنها به اين ترتيب بود كه در كنار شهر كوهى بود وشكافى داشت كه معبد صالح در آنجا بود، و گاه شبانه به آنجا مى رفت و به عبادت وراز و نياز با پروردگار مى پرداخت .
آنها تصميم گرفتند كه در آنجا كمين كنند و به هنگامى كه صالح به آنجا آمد او را بهقتل رسانند، و پس از شهادتش به خانه او حمله ور شوند و شبانه كار آنها را نيز يكسرهكـنـنـد، و سـپـس بـه خـانـه هـاى خـود بـرگـردنـد و اگـر سـؤال شود اظهار بى اطلاعى كنند.
اما خداوند توطئه آنها را به طرز عجيبى خنثى كرده و نقشه هايشان را نقش بر آب ساخت .
هنگامى كه آنها در گوشه اى از كوه كمين كرده بودند كوه ريزش كرد و صخره عظيمى ازبالاى كوه سرازير شد و آنها را در لحظه اى كوتاه درهم كوبيد و نابود كرد!
لذا قـرآن در آيـه بـعـد مى گويد: آنها نقشه مهمى كشيدند و ما هم نقشه مهمى كشيديم ، درحالى كه آنها خبر نداشتند! (و مكروا مكرا و مكرنا مكرا و هم لا يشعرون ).
سپس مى افزايد: بنگر كه عاقبت توطئه و مكر آنها چگونه بود كه ما همه آنها و تمام قومو طـرفـداران آنـهـا را نـابـود كرديم ؟! (فانظر كيف كان عاقبة مكرهم انا دمرناهم و قومهماجمعين ).
واژه مـكـر چـنانكه قبلا (در جلد 2 صفحه 226) نيز گفته ايم در ادبيات عرب به معنى هرگـونـه چـاره انـديـشـى اسـت ، و اخـتـصـاصـى بـه نـقشه هاى شيطانى و زيانبخش كه درفـارسـى امـروز در آن اسـتـعـمال مى شود ندارد، بنابراين هم در مورد نقشه هاى زيانبخشبكار مى رود، و هم چاره انديشى هاى خوب .
راغب در مفردات مى گويد: المكر صرف الغير عما يقصده .
مكر آن است كه كسى را از رسيدن مقصودش باز دارند.
بـنـابـرايـن هنگامى كه اين واژه در مورد خداوند بكار مى رود به معنى خنثى كردن توطئههـاى زيـانـبـار اسـت ، و هـنـگـامـى كـه دربـاره مـفسدان بكار مى رود به معنى جلوگيرى ازبرنامه هاى اصلاحى است .
سـپس قرآن در مورد چگونگى هلاكت و سرانجام آنها چنين مى گويد: ببين اين خانه هاى آنهااست كه به خاطر ظلم و ستمشان خالى مانده ! (فتلك بيوتهم خاوية بما ظلموا).
نه صدائى از آنها به گوش مى رسد.
نه جنب و جوشى در آنجا وجود دارد.
و نه از آنهمه زرق و برقها و ناز و نعمتها و مجالس پر گناه اثرى باقى مانده است .
آرى آتش ظلم و ستم در آنها افتاد و همه را سوزانيد و ويران كرد.
در ايـن مـاجـرا درس عبرت و نشانه روشنى است از پايان كار ظالمان و قدرت پروردگاربراى كسانى كه مى دانند (ان فى ذلك لاية لقوم يعلمون ).
اما در اين ميان خشك و تر با هم نسوختند و بى گناه به آتش گنه كار نسوخت ما كسانى راكه ايمان آورده ، و تقوا پيشه كرده بودند نجات داديم و آنها هرگز
به سرنوشت شوم بدكاران گرفتار نشدند (و انجينا الذين آمنوا و كانوا يتقون ).
نكته ها:
مجازات قوم ثمود
در آيـات قـرآن گـاهـى در مورد اين قوم طغيانگر مى گويد: زلزله آنها را فرو گرفت ودرهم كوبيد فاخذتهم الرجفة (اعراف 78).
و گاه مى گويد: صاعقه آنها را فرو گرفت فاخذتهم الصاعقة ( ذاريات - 44).
و گـاه مـى گـويـد: صـيـحه آسمانى دامانشان را گرفت و اخذ الذين ظلموا الصيحة (هود -67).
امـا هـيـچ مـنـافاتى بين اين تعبيرات سه گانه نيست ، چرا كه صاعقه همان جرقه بزرگالكتريكى است كه در ميان قطعات ابر و زمين مبادله مى شود، هم با صداى عظيم و صيحههـمـراه اسـت ، و هـم بـا لرزش شـديد زمين هاى اطراف (در مورد صيحه آسمانى توضيحاتبيشترى در جلد 9 صفحه 164 ذيل آيه 67 سوره هود داده ايم ).
2 - بـعـضـى از مـفـسران روايت كرده اند كه ياران حضرت صالح كه با او نجات يافتندچـهـار هزار نفر بودند، آنها به فرمان پروردگار از آن منطقه آلوده مملو از فساد بيرونرفته ، به سوى حضرموت كوچ كردند.
3 - خـاويـه از مـاده خواء (بر وزن هواء) گاه به معنى ساقط گشتن و ويران شدن است ، وگاه به معنى خالى شدن ، اين تعبير در مورد ستارگان
(شهب ) كه سقوط مى كند نيز آمده ، مى گويند خوى النجم يعنى ستاره سقوط كرد.
راغـب در مـفردات مى گويد: معنى اصلى خوى خالى شدن است ، اين تعبير در مورد شكمهاىگـرسـنـه ، گـردوى پـوك و سـتارگان خالى از باران گفته شده است (عرب جاهلى معتقدبود كه هر ستاره اى در افق ظاهر مى شود بارانى همراه دارد).
4 - از ابـن عـبـاس چنين روايت شده كه مى گويد: من از قرآن به خوبى استفاده كرده ام كهظـلم و سـتـم خانه ها را ويران مى كند سپس ‍ به آيه فوق فتلك بيوتهم خاوية بما ظلموااستدلال كرد.
و بـراسـتـى تـاثـيـر ظـلم در ويـران كـردن شـهـرهـا و جـامـعـه هـا بـا هـيـچ چـيـزقـابـل مـقـايـسـه نـيـسـت ، ظـلم صاعقه مرگبار است ، ظلم زلزله ويرانگر است ، ظلم همچونصيحه مرگ آفرين آسمانى است و تاريخ بارها و بارها اين حقيقت را اثبات كرده است كهدنيا ممكن است با كفر ادامه يابد اما با ظلم قابل دوام نيست .
5 - بـدون شـك مـجـازات عـمـومـى قـوم ثـمـود، بـعـد ازقتل ناقه صالح بوده است همانگونه كه در آيه 65 تا 67 سوره هود مى خوانيم : هنگامىكـه نـاقـه را از پـاى درآوردنـد به آنها گفت : سه روز در خانه هايتان ، بهره گيريد وبعد از آن ، عذاب الهى به طور قطع فرا خواهد رسيد، و هنگامى كه فرمان ما فرا رسيد،صـالح و كـسـانـى را كـه بـا او ايـمـان آورده بودند رهائى بخشيديم و ظالمان را صيحهآسمانى فرو گرفت و در خانه هايشان بروى زمين افتادند و مردند.
بنابراين تنها بعد از توطئه قتل صالح نبود كه عذاب فرود آمد، بلكه به
احـتـمال قوى در ماجراى توطئه قتل اين پيامبر، فقط گروه توطئه گران نابود شدند، وبـاز به آنها مهلت داده شد و بعد از قتل ناقه همه ظالمان و گنه كاران بى ايمان از ميانرفـتند، و اين است نتيجه جمع ميان آيات اين سوره و آنچه در سوره هود و سوره اعراف آمدهاست .
بـه تـعـبـيـر ديـگـر در آيـات مـورد بـحـث ، نـابـودى آنـهـا بـهدنـبـال تـوطـئه قـتـل صالح و خانواده او آمده است ، و در آيات سوره اعراف و هود، نابودىآنـهـا بـعـد از قـتـل نـاقـه صـالح ، نـتـيـجـه ايـن دو چـنـيـن مـى شـود كه آنها نخست توطئهقـتـل او را چـيـدنـد و هـنـگـامـى كـه مـوفـق نـشـدنـد اقـدام بـهقتل ناقه كه معجزه بزرگ او بود كردند، و بعد از سه روز مهلت ، عذاب دردناكشان فرارسيد.
ايـن احـتـمـال نـيـز وجـود دارد كـه آنـهـا نـخـسـت نـاقـه را بـهقتل رساندند و چون صالح آنها را تهديد به مجازات الهى بعد از سه روز كرد به فكرنابود كردن خود او افتادند كه موفق نشدند و نابود شدند.
آيه و ترجمه


و لوطا إ ذ قال لقومه اءتأ تون الفاحشة و أ نتم تبصرون(54)
اءئنـكـم لتـأ تـون الرجـال شـهـوة مـن دون النـسـاءبل أ نتم قوم تجهلون(55)


ترجمه :

54 - و لوط را بـه ياد آور هنگامى كه به قومش گفت آيا شما به سراغ كار بسيار قبيحمى رويد در حالى كه (زشتى و نتايج شوم آنرا) مى بينيد؟
55 - آيـا شـمـا بـجـاى زنـان بـه سـراغ مـردان از روى شـهـوت مـى رويـد؟ شـمـا قـومـىجاهل هستيد.
تفسير:
انحراف قوم لوط
بـعـد از ذكـر گـوشـه هـائى از زنـدگـى مـوسـى و داود و سليمان و صالح با اقوامشانپـنـجـمـيـن پـيـامـبرى كه در اين سوره به زندگى او اشاره شده است ، پيامبر بزرگ خداحضرت لوط است .
اين چندمين بار است كه قرآن به اين موضوع پرداخته و قبلا در سوره حجر و هود و شعراءو اعراف مطالبى در اين زمينه آمده است :
ايـن تـكـرار و مشابه آن به خاطر اين است كه قرآن يك كتاب تاريخى نيست كه يكبار يكحادثه را كلا بيان كرده و ديگر به سراغ آن نرود، بلكه يك كتاب تربيت و انسانسازىاسـت ، و مـى دانيم در مسائل تربيتى گاه شرائط ايجاب مى كند كه يك حادثه را بارها وبـارهـا يـاد آور شـونـد، از زوايـاى مـخـتـلف به آن بنگرند و در جهات گوناگون نتيجهگيرى كنند

next page

fehrest page

back page