بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر المیزان جلد 16, علامه محمدحسین طباطبایی رحمه الله علیه ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     ALMIZA01 -
     ALMIZA02 -
     ALMIZA03 -
     ALMIZA04 -
     ALMIZA05 -
     ALMIZA06 -
     ALMIZA07 -
     ALMIZA08 -
     ALMIZA09 -
     ALMIZA10 -
     ALMIZA11 -
     ALMIZA12 -
     ALMIZA13 -
     ALMIZA14 -
     ALMIZA15 -
     ALMIZA16 -
     ALMIZA17 -
     ALMIZA18 -
     ALMIZA19 -
     ALMIZA20 -
     ALMIZA21 -
     ALMIZA22 -
     ALMIZA23 -
     ALMIZA24 -
     ALMIZA25 -
     ALMIZA26 -
     ALMIZA27 -
     ALMIZA28 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

اين معنا - همان طور كه گفتيم - از همه احتمالات قوى تر است ، چون دو كلمه عزيز وحكيم آن را تاكيد مى كند، و مى فهماند كه وقتى خدايان مشركين از ولايت چيزى به جزاسم نداشتند، پس در نتيجه تنها عزيزى كه هيچ چيز بر او غلبه نمى كند، و در تدبيرملكش شريك نيست ، و نيز در خلقت و ايجاد شركت ندارد، خدا است ، و نيز تنها حكيمى كه هرچه مى كند و هر تدبيرى كه به كار مى بندد متقن و محكم است ، خدا است ، و چون تنها اوعزيز و حكيم است ، هيچ وقت تدبير خلق خود را به كسى واگذار نمى نمايد (فراموشنشود كه واگذارى غير از دادن ولايت به انبياء و اولياء است ، چون گفتيم ولايت انبياء درطول ولايت خدا است نه به عنوان واگذارى و تفويض مترجم )، آن وقت آيه مورد بحث بهمنزله زمينه اى مى شود براى بيان بعد كه مى فرمايد (خلق الله السموات و الارضبالحق ).


و تلك الامثال نضربها للناس و ما يعقلها الا العالمون



اين جمله به مثلهايى كه در قرآن زده شده اشاره مى كند، و مى فرمايد كه هر چند آنها راهمه مردم مى شنوند، و ليكن حقيقت معانى آن و لب مقاصدش را تنهااهل دانش درك مى كنند، آن كسانى كه حقايق امور را مى فهمند، و بر ظواهر هر چيزى جمودنمى كنند.
دليل بر اين معنا جمله (لا يعقلها) است ، براى اينكه ممكن بود بفرمايد: (و لا يومنبها)، و يا تعبيرى نظير آن بياورد، پس اينكه فرمود: (لا يعقلها)دليل بر آن است كه منظور درك حقيقت و مغز آن مثلها است ، و گرنه بسيارى از غير دانايانهستند كه به ظواهر آن مثلها ايمان دارند.
پس درك مثلهايى كه در كلام خدا زده شده نسبت به فهم و شعور مردم مختلف است ، بعضىاز شنوندگان هستند كه به جز شنيدن الفاظ آن و تصور معانى ساده اش هيچ بهره اى ازآن نمى برند، چون در آن تعمق نمى كنند، بعضى ديگر هستند كه علاوه بر آنچه كهدسته اول مى شنوند و مى فهمند، در مقاصد آن تعمق هم مى كنند، و حقايق باريك و دقيقش رادرك مى نمايند.
در اين آيه اشاره است به اينكه مثل زدن بت پرستى به تار تنيدن عنكبوت ، صرفمثل شعرى و ادعاى خالى از دليل نيست ، بلكه پايه اى از حجت و برهان عقلى دارد، و حقيقتحقه و ثابته اى دارد، كه آيه بعد به آن اشاره مى كند.
خلقت ، تدبير و ولايت ملازم يكديگرند و هر سه مختص به خداى تعالى است


خلق الله السموات و الارض بالحق ان فى ذلك لايه للمومنين



مراد از حق بودن خلقت آسمانها و زمين اين است كه : بفهماند در خلقت آنها بازيچه در كارنيست ، همچنان كه جاى ديگر اين معنا را صريحا اعلام نموده و فرموده : (و ما خلقناالسموات و الارض و ما بينهما لا عبين ما خلقناهما الا بالحق و لكن اكثرهم لا يعلمون .)
پس خلقت آسمانها و زمين بر اساس نظامى ثابت و تغيير ناپذير است ، و سنت الهى نهاختلاف مى پذيرد و نه تخلف ، تدبير هم خود از خلقت است ، و اين دو با يكديگر اختلافندارند، و هيچ كس از ديگرى تخلف نمى كند.
براى اينكه تدبير حوادث جاريه در عالم ، معنايش اين است كه : يك حادثى رادنبال حادثى ديگر به وجود بياورد، حادثى باشد كه وقتىدنبال حادث اول پديد آورد، نظامى اتم به وجود آيد، و آن چنان حوادث را ترتيب دهد كهبه غايت ها و نتايجى منتهى شود كه حق و حقيقت باشد، پس در حقيقت تدبير عبارت شد ازخلقت بعد از خلقت ، اما خلقت هر چيزى با رعايت خلقت هاىقبل و بعد، كه چون تك تك هر ايجادى در نظر گرفته شود خلقت است ، و چون رابطه واتصال بين همه خلقها در نظر گرفته شود تدبير است ، پس تدبير، چيزى سواى خلقتنيست .
و چون خلقت و صنع همه به خداى تعالى منتهى مى شود، و اين منتهى شدنش ضرورى وغير قابل انكار است ، ناگزير تدبير هم منتهى به اوست ، و به هيچ وجه نمى شود بهغير او دانست ، و غير خداى تعالى هر چه هست مخلوق خدا، و قائم به خدا، و مملوك او است ،خودش مالك هيچ نفعى و ضررى نيست ، و محال است كه قائم به غير از او باشد، و آنغير، مستقل در تدبير او، و مستغنى از خدا باشد، و اين همان معناى حق بودن ، و بازيچهنبودن ، و جد بودن ، و شوخى نبودن خلقت است .
پس اگر بعضى از مخلوقات خدا مدبر بعضى از مخلوقات ديگرش بوده باشد، اين ولايتدر تدبير ولايت حقيقى نيست ، چون ولى نامبرده باز هم مالك واقعى ، و به حقيقت معناىكلمه نيست ، و به اين معنا چيزى را مالك نمى باشد، و در نتيجه آنچهدخل و تصرف مى كند جنبه بازى را دارد، و اگر فرضا خدا چنين ولايتى را به بعضى ازمخلوقات خود بدهد، او هم با مخلوقات خود بازى كرده است ، و ساحت او منزه از لعب و بازىاست ، و فرض مذكور تنها و تنها فرض است ، و حقيقتى نمى تواند داشته باشد، وولايت فرض شده فقط اسمى از ولايت را دارد، و به كلى از حقيقت معناى كلمه تهى است ،همچنان كه تار عنكبوت اينچنين است .
(ان فى ذلك لايه للمومنين ) - در اين جمله آيت بودن خلقت را اختصاص داد به مؤ منين ،با اينكه براى عموم مردم آيت است ، و اين بدان جهت است كه : تنها مؤ منين از اين آيت سودمى برند، و از آن به صاحب آيت يعنى خداى تعالى راه مى يابند.


اتل ما اوحى اليك من الكتاب و اقم الصلوه ان الصلوه تنهى عن الفحشاء و المنكر ولذكر الله اكبر...



بعد از آنكه اجمال داستانهاى امم سابق را بيان كرد، كه شرك و گناهان و منكراتشان ،كارشان را به چه شقاوتى كشانيد، شقاوتى ابدى ، و خسرانى دائم ، اينك در اين آيه ازآن مطالب منتقل شده به اينكه رسول گرامى خود را دستور مى دهد به تلاوت آنچه بهوى وحى شده ، - البته در عين حال كلام را استينافى گرفت يعنى به ماقبل عطف نكرد - چون تلاوت قرآن بهترين رادع است از شرك و ارتكاب فحشاء و منكرات، زيرا در آن آيات روشنى است كه متضمن حجت هايى نورانى است ، كه حق را آن طور كهبايد روشن مى سازد، و هم مشتمل است بر داستانهاى عبرت آور، و مواعظ و بشارت ها وانذار و وعده و وعيدها كه شنونده و خواننده را از گناهان باز مى دارد.
و سپس آن امر را ضميمه كرد به امر به نماز كه بهتريناعمال است ، چون كه نماز از فحشاء و منكر باز مى دارد.
چگونه نماز ايستادن را از فحشا و منكر باز مى دارد
و سياق آيات شاهد بر اين است كه : مراد از اين بازدارى ، بازدارى طبيعت نماز از فحشاءو منكر است ، البته بازدارى آن به نحو اقتضاء است نه عليت تامه ، كه هر كس نمازخواند، ديگر نتواند گناه كند.
خواهى گفت چطور نماز از فحشاء و منكرات نهى مى كند؟ در جواب مى گوييم اينعمل مخصوصا كه بنده خدا آن را در هر روز پنج بار به جا بياورد، و همه عمر ادامه دهد، ومخصوصا اگر آن را همه روزه در جامعه اى صالح به جا بياورد، و افراد آن جامعه نيزمانند او همه روزه به جا بياورند، و مثل او نسبت به آن اهتمام بورزند، طبعا با گناهانكبيره سازش ندارد.
آرى توجه به خدا از در بندگى ، آنهم در چنين محيط و از چنين افراد، طبيعتا بايد انسانرا از هر معصيتى كبيره و هر عملى كه ذوق دينى آن را شنيع مى داند، ازقبيل قتل نفس ، تجاوز به جانها و به مال ايتام ، زنا، و لواط، باز بدارد، بلكه نه تنهااز ارتكاب آنها، بلكه حتى از تلقين آن نيز جلوگيرى كند.
براى اينكه نماز مشتمل است بر ذكر خدا، و اين ذكر، اولا ايمان به وحدانيت خداى تعالى ،و رسالت و جزاى روز قيامت را به نمازگزار تلقين مى كند، و به او مى گويد كه خداىخود را با اخلاص در عبادت مخاطب قرار داده و از او استعانت بنما، و درخواست كن كه تو رابه سوى صراط مستقيم هدايت نموده ، و از ضلالت و غضبش به او پناه ببر.
و ثانيا او را وادار مى كند بر اينكه با روح و بدن خود متوجه ساحت عظمت و كبريايى خداشده ، پروردگار خود را با حمد و ثنا و تسبيح و تكبير ياد آورد، و در آخر بر خود و هممسلكان خود و بر همه بندگان صالح سلام بفرستد.
علاوه بر اين او را وادار مى كند به اينكه از حدث (كه نوعى آلودگى روحى است )، و ازخبث يعنى آلودگى بدن و جامه ، خود را پاك كند، و نيز از اينكه لباس و مكان نمازشغصبى باشد، بپرهيزد، و رو به سوى خانه پروردگارش بايستد.
پس اگر انسان مدتى كوتاه بر نماز خود پايدارى كند، و در انجام آن تا حدى نيت صادقداشته باشد، اين ادامه در مدت كوتاه به طور مسلم باعث مى شود كه ملكه پرهيز ازفحشاء و منكر در او پيدا شود، به طورى كه اگر فرضا آدمى شخصى راموكل بر خود كند، كه دائما ناظر بر احوالش باشد، و او را آنچنان تربيت كند كه اينملكه در او پيدا شود و به زيور ادب عبوديت آراسته گردد، قطعا تربيت او موثرتر ازتربيت نماز نيست ، و به بيش از آنچه كه نماز او را دستور مى دهد دستور نخواهد داد، وبه بيش از آن مقدار كه نماز به رياضت وادارش مى كند وادار نخواهد كرد.
جواب به اين اشكال كه چرا بسيارى از نمازگزاران مرتكب كبائر و منكرات مىشوند؟
در اينجا لازم است اشكالى كه به آيه شريفه شده ، و جوابش را خاطرنشان سازيم ،بعضى بر اين آيه اشكال كرده اند كه : (اين آيه مى فرمايد نماز از فحشاء و منكراتنهى مى كند، و حال آنكه ما بسيارى از نمازگزاران را مى بينيم كه از ارتكاب گناهانبزرگ پروايى ندارند، چرا نماز آنان از فحشاء و منكرات بازشان نمى دارد؟).
در جواب از اين اشكال بعضى از علماء گفته اند: (اصلا كلمه (صلوه ) در آيهشريفه به معناى نماز نيست ، بلكه به معناى دعا است ، و مراد از دعا هم دعوت به سوىامر خدا است ، و معناى آيه اين است كه : اى پيغمبر من ، بر دعوت به سوى امر خداپايدارى كن ، كه اگر چنين كنى اين دعوت مردم را از فحشاء و منكرات باز مى دارد).ليكن اين جواب اشكال دارد، براى اينكه در حقيقت براى رفعاشكال و فرار از آن ، آيه را از ظاهرش برگردانيده .
بعضى ديگر گفته اند: (كلمه (صلوه ) در آيه شريفه در معناى نكره است ، و معناىآيه اين است كه يك قسم از نمازها باعث مى شود كه نمازگزار از فحشاء و منكرات اجتناببورزد، و درست هم هست ، پس مراد همه نمازها نيست ، تا آناشكال وارد شود.)
بعضى ديگر گفته اند: (نماز مادام كه نمازگزارمشغول آن است اين اثر را دارد، يعنى شخص نمازگزار مادام كهمشغول نماز است كارهاى زشت نمى كند، چون هميناشتغال به نماز او را از كارهاى ديگر باز مى دارد).
بعضى ديگر گفته اند: (آيه به همان ظاهرى كه دارد معنايى دارد كه آناشكال متوجهش نمى شود، و آن اين است كه : نماز مانند يك انسانى كه ديگرى را از فحشاءو منكرات نهى مى كند، به شخص نمازگزار مى گويد: زنا مكن ، ربا مخور، دروغ مگو، و... و ليكن همان طور كه در آن انسان لازمه نهى اين نيست كه شنونده گوش هم بدهد،و ازگفته او منتهى هم بشود، در نماز نيز چنين است ، يعنى نماز مرتب به نمازگزار مى گويدكه چنين و چنان مكن ، و ليكن لازمه اين نهى اين نيست كه نمازگزار منتهى هم بشود، و از آنكارها دست بردارد. مگر نهى نماز از نهى خدا مهم تر و موثرتر است ، خداى تعالى درآيه شريفه (ان الله يامر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذى القربى و ينهى عن الفحشاء والمنكر)، به عدل و احسان و صله رحم امر مى كند، و از فحشاء و منكر نهى مى فرمايد، ومع ذلك مردم همچنان نافرمانى اش مى كنند، و نهى او باعث انتهاى مردم نمى شود، نهىنماز هم مثل آن ، پس اشكالى كه بر آيه شده ناشى از اين توهم است كه نهى هموارهمستلزم انتهاء است ، و اين توهمى است باطل ).
از بعضى از مفسرين نقل شده كه در پاسخ از ايناشكال گفته اند: (نماز را براى اين مى خوانند كه به ياد خدا بيفتند، همچنان كه خودخداى تعالى هم فرموده : (اقم الصلوه لذكرى - نماز را براى ياد من به پا دار)، وكسى كه به ياد خدا باشد، مسلما از اعمالى كه خوشايند خدا نيست پرهيز مى كند، و آناشخاصى كه در اشكال مورد نظرند، اشخاصى هستند كه اگر نماز نخوانند گناه بيشترمى كنند، و نماز در آنها اين مقدار اثر گذاشته كه منكرات را كمتر مرتكب شوند).
حق مطلب در پاسخ اشكال فوق
ليكن خواننده عزيز توجه دارد كه هيچ يك از اين جوابها با سياق حكم ، و تعليلى كه درآيه شريفه آمده نمى سازد، براى اينكه آنچه از سياق برمى آيد اين است كه : اگردستور داده اند به اينكه مردم نماز بخوانند، براى اين است كه نماز آنان را از فسق وفجور باز مى دارد، و اين تعليل مى فهماند كه نماز عملى است عبودى ، كه به جا آوردنشصفتى در روح آدمى پديد مى آورد كه آن صفت به اصطلاح معروف ، پليسى است غيبى ، وصاحبش را از فحشاء و منكرات باز مى دارد، و در نتيجه جان و دلش را از قذارت گناهان وآلودگى هايى كه از اعمال زشت پيدا مى شود، پاك مى نمايد.
پس معلوم مى شود مقصود از نماز رسيدن به آن صفت است ، يعنى صفت بازدارى از گناه ،چيزى كه هست در جواب از آن اشكال مى گوييم : پيدايش اين صفت اثر طبيعى نماز هست ، وليكن به نحو اقتضاء، نه به نحو عليت ، پس اينكه در جواب دومى گفتند در بعضىافراد اثر دارد صحيح نيست ، بلكه در همه اثر دارد، و ليكن به نحو اقتضاء و نيز اينكهدر جواب سوم گفتند اثرش تا وقتى است كه انسانمشغول نماز است ، صحيح نيست ، بلكه اثرش در همهاحوال است اما به نحو اقتضاء و اينكه در جواب چهارم گفتند: نهى مستلزم انتهاء نيست وگويا در آيه شريفه فرموده نماز بخوان تا نهى نماز را بشنوى صحيح نيست ، بلكهنهى مستلزم انتهاء هست چيزى كه هست گفتيم به نحو اقتضاء و اينكه در جواب پنجم گفتندنماز ياد خدا است و ياد خدا انسان را از فحشاء باز مى دارد باز درست نيست ، براى اينكهاشكال بر گناهكارى نمازگزار است ، چه ياد خدا باشد و چه نباشد.
پس حق در جواب همان است كه گفتيم بازدارى از گناه اثر طبيعى نماز است ، چون نمازتوجه خاصى است از بنده به سوى خداى سبحان ، ليكن اين اثر تنها به مقدار اقتضاءاست ، نه عليت تامه ، تا تخلف نپذيرد، و نمازگزار ديگر نتواند گناه كند، نه ، بلكهاثرش به مقدار اقتضاء است ، يعنى اگر مانع و يا مزاحمى در بين نباشد اثر خود را مىبخشد، و نمازگزار را از فحشاء باز مى دارد، ولى اگر مانعى و يا مزاحمى جلو اثر آنرا گرفت ، ديگر اثر نمى كند، و در نتيجه نمازگزار آن كارى كه انتظارش را از اوندارند مى كند، خلاصه ياد خدا، و موانعى كه از اثر او جلو مى گيرند، مانند دو كفهترازو هستند، هر وقت كفه ياد خدا چربيد، نمازگزار گناه نمى كند، و هر جا كفه آن موانعچربيد كفه ياد خدا ضعيف مى شود، و نمازگزار از حقيقت ياد خدا منصرف مى گردد، و گناهرا مرتكب مى شود. و اگر خواننده عزيز بخواهد اين معنا را لمس كند، بايدحال بعضى از افراد كه نام مسلمان دارند، و در عينحال نماز نمى خوانند، در نظر بگيرد، كه اگر رفتار آنها را زير نظر قرار دهد، مىبيند كه به خاطر نخواندن نماز، روزه را هم مى خورد، و حج هم نمى رود و زكات هم نمىدهد، و بالاخره ساير واجبات را هم ترك مى كند، و هيچ فرقى بين پاك و نجس ، وحلال و حرام نمى گذارد، و خلاصه در راه زندگى همچنان پيش مى رود، هر چه پيش آيدخوش آيد، و هيچ چيزى را در راه خود مانع پيشرفت خود نمى بيند، نه ظلم ، نه زنا، نهربا، نه دروغ ، و نه هيچ چيز ديگر.
آن وقت اگر حال چنين شخصى را با حال كسى مقايسه كنى كه نماز مى خواند، و در نمازشبه حداقل آن يعنى آن مقدارى كه تكليف از گردنش ساقط شود اكتفاء مى كند، خواهى ديدكه او از بسيارى از كارها كه بى نماز از آن پروا نداشت پروا دارد، و اگرحال اين نمازگزار را با حال كسى مقايسه كنى كه در نمازش اهتمام بيشترى دارد، خواهىديد كه دومى از گناهان بيشترى پروا دارد، و به همين قياس هر چه نماز كاملتر باشد،خوددارى از فحشاء و منكرات بيشتر خواهد بود.
ترجمه الم يزان ج : 16 ص : 202
معناى (ذكر) و مقصود از اينكه درباره نماز فرمود: (و لذكر الله اكبر)
(و لذكر الله اكبر) - راغب در مفردات مى گويد: كلمه (ذكر) گاهى در معناى ياد،خاطر به كار برده مى شود، مثلا مى گويند (افى ذكرك - آيا به ياد دارى و آيا بهخاطر دارى ). و اين ياد و خاطر هيئتى است در نفس ، كه با داشتن آن انسان مى تواند آنچهاز معلومات كسب كرده حفظ كند، و از دست ندهد، مانند حافظه ، با اين تفاوت كه حفظ را درجايى به كار مى برند كه مطلبى را در حافظه خود داشته باشد، هر چند كه الان حاضرو پيش رويش نباشد، به خلاف ذكر كه در جايى به كار مى رود كه علاوه بر اينكهمطلب در صندوق حافظه اش هست ، در نظرش حاضر هم باشد.
و گاهى كلمه ذكر را در حضور قلب و يا حضور در زباناستعمال مى كنند، مثلا مى گويند: ذكر خدا دو نوع است ، يكى ذكر به زبان ، و يكى همذكر به قلب ، يعنى حضور در قلب ، و به همين جهت است كه گفته اند: ذكر دو نوع است ،ذكر از نسيان ، - يعنى ذكر به معناى اول -، و ذكر بدون نسيان ، - يعنى ذكر بهمعناى دوم - كه به معناى ادامه حفظ است ، معناى سوم ذكر هم عبارت است از سخن ، چون هرسخنى را ذكر هم مى گويند.
و ظاهرا اصل در معناى اين كلمه همان معناى اول است ، و اگر معناى دوم را (نام خدا را بردن )هم ذكر ناميده از اين بابت است كه ذكر لفظىمشتمل بر معناى قلبى نيز هست ، و ذكر قلبى نسبت به ذكر لفظى اثرى را مى ماند كهبر سبب مترتب مى شود، يا نتيجه اى است كه ازعمل عايد مى گردد.
و اگر نماز را ذكر ناميده اند، براى اين است كه : نماز هممشتمل است بر ذكر زبانى از تهليل ، و حمد، و تسبيح ، و هم به اعتبارى ديگر مصداقىاست از مصاديق ذكر، چون مجموعه آن عبوديت بنده خدا را مجسم مى سازد، و لذا خداى تعالىنماز را ذكر الله ناميده و فرموده : (اذا نودى للصلوه من يوم الجمعه فاسعوا الى ذكرالله ) و هم به اعتبارى ديگر امرى است كه ذكر بر آن مترتب مى شود، ترتب غايت برصاحب غايت ، يعنى نتيجه نماز ياد خدا است ، همچنان كه آيه (و اقم الصلوه لذكرى )به آن اشاره مى كند. و ذكرى كه گفتيم ، غايت و نتيجه نماز است ، ذكر قلبى است ،البته آن ذكرى كه گفتيم به معناى استحضار است ، يعنى استحضار ياد خدا در ظرفادراك ، بعد از آنكه به خاطر فراموشى از ذهن غايب شده بود، و يا به معناى ادامهاستحضار است ، و اين دو قسم از ذكر بهترين عملى است كه صدورش از انسان تصور مىشود، و از همه اعمال خير قدر و قيمت بيشترى دارد، و نيز از همه انحاى عبادتها اثربيشترى در سرنوشت انسان دارد، چون ياد خدا به اين دو نوع كه گفته شد، آخرين مرحلهسعادتى است كه براى انسانها در نظر گرفته شده ، و نيز كليد همه خيرات است .
و به هر حال از ظاهر سياق آيه (و اقم الصلوه ان الصلوه تنهى عن الفحشاء والمنكر) بر مى آيد كه جمله (و لذكر الله اكبر)متصل به آن است ، و اثر ديگرى از نماز را بيان مى كند، و اينكه آن اثر، بزرگتر ازاثر قبلى است ، در نتيجه جمله (و لذكر الله اكبر) به منزله ترقى دادن مطلب است ، والبته منظور از ذكر در آن جمله نيز همان ذكر قلبى است ، كه گفتيم از نمازحاصل مى شود.
پس گويا فرموده : نماز بگزار تا تو را از فحشاء و منكر باز بدارد، بلكه آنچه عايدتو مى كند بيش از اين حرفها است ، چون مهم تر از نهى از فحشاء و منكر اين است كه :تو را به ياد خدا مى اندازد، و اين مهم تر است ، براى اينكه ذكر خدا بزرگترين خيرىاست كه ممكن است به يك انسان برسد، چون ذكر خدا كليد همه خيرات است ، و نهى ازفحشاء و منكرات نسبت به آن فايده اى جزئى است .
البته اين احتمال هم هست كه مراد از (ذكر) همان اذكار زبانى نماز باشد، ولى در اينصورت باز هم جمله مذكور در معناى ترقى است ، چون معناى آيه اين مى شود: نماز بخوان، تا تو را از فحشاء و منكر باز دارد، بلكه همان اذكارى كه در نماز است ، و يا خودنماز، مهمتر از آن بازدارى است ، چون بازدارى مذكور يكى از آثار نيك ذكر است ، و بههر تقدير كلمه (ذكر الله ) بنابر هر دو احتمال ، مصدرى است كه اضافه بهمفعول خود شده ، و آن چيزى كه ذكر الله از آن بزرگتر است عبارت است از نهى از فحشاءو منكر.
وجوه مختلفى كه مفسرين در معناى (ولذكر الله اكبر) گفته اند
مفسرين در معناى (ذكر)، و اينكه كلمه (الله )فاعل آن است ، و يا مفعول آن ، و اين كه مفضل عليه خاص است يا عام ، (يعنى ذكر خدا ازهمه اقسام نهى از فحشاء مهم تر است ، يا بعضى از اقسام آن )اقوال و نظريه هايى ديگر دارند.
بعضى گفته اند: (معنايش اين است كه : اينكه خدا به ياد بنده اش باشد، مهم تر از آناست كه بنده به ياد خدا باشد، براى اينكه هر چند فرموده : (فاذكرونى اذكركم )ولى در اين معامله تنها بنده سود مى برد).
بعضى ديگر گفته اند: (معنايش اين است كه : خدا به ياد بنده اش باشد مهم تر است ازنماز بنده بعضى ديگر گفته اند: معنايش اين است كه : خدا به ياد بنده اش باشد از هرچيزى مهم تر است ).
بعضى ديگر گفته اند: معنايش اين است كه : ذكر كردن بنده ، خدا را در نماز از سايراركان نماز مهمتر است . بعضى ديگر گفته اند: (ذكر كردن بنده ، خدا را در نماز مهمتراست از اينكه او را در خارج نماز ذكر كند) بعضى ديگر چنين معنا كرده اند: (كه ذكركردن بنده ، خدا را از ساير كارهايش مهم تر است ).
بعضى ديگر چنين گفته اند: درست است كه نماز از فحشاء و منكرات نهى مى كند ، امااينكه بنده خدا در هنگام رويارويى با گناه به ياد خدا بيفتد كه او را از آن گناه نهىكرده مهم تر است .
بعضى ديگر گفته اند: كلمه (اكبر) از معناى برترى عارى است ، و با اينكه براىآن درست شده ، در اينجا آن را افاده نمى كند، پس ‍ لازم نيست چيزى باشد كه ذكر الله ازآن مهم تر باشد، و از اين قبيل (افعل التفضيل ) ها در قرآن آمده ، كه معناىتفضيل و برترى را نمى دهد مانند آيه (ما عند الله خير من اللهو - آنچه نزد خدا استاز لهو بهتر است )، چون مى دانيم لهو خوب نيست ، تا آنچه نزد خدا است خوبتر باشد.
اينها اقوال و نظريه هايى است مختلف كه ما از بحث پيرامون آنها خوددارى نموديم ، چوناختصار را ترجيح داديم ، و دقت در آيه براى خواننده كافى است از بحث كردن ما، علاوهبر اين خود خواننده مى داند كه بعضى از اين وجوه تحكم و بيهوده حرف زدن است .
(و الله يعلم ما تصنعون ) - يعنى خدا مى داند آنچه را كه شما از خير و شر انجاممى دهيد، و چون مى داند بر شما لازم است كه مراقب او باشيد، و از اوغافل نگرديد، و بنابراين جمله مورد بحث مخصوصا بنابرقول اول مردم را تحريك و تشويق بر مراقبت مى كند.
مقصود از مجادله نيكو با اهل كتاب كه بدان امر فرموده است


و لا تجادلوا اهل الكتاب الا بالتى هى احسن الا الذين ظلموا منهم



بعد از آنكه در جمله (اتل ما اوحى اليك )،رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را ماءمور كرد تا از طريق تلاوت قرآن دعوت وتبليغ كند، اينك در جمله مورد بحث كيفيت دعوت را بيان مى كند، و از مجادله بااهل كتاب - كه اطلاق آن شامل يهود و نصارى مى شود، و مجوس و صابئين هم ملحق به آندو مى شوند - نهى مى كند، و مى فرمايد: با اين طوايف چندگانه مجادله مكن ، مگر بهطريقى كه بهترين طريق مجادله بوده باشد، و از آن بهتر تصور و امكان نداشته باشد.
و مجادله وقتى نيكو به شمار مى رود، كه با درشتخويى و طعنه و اهانت همراه نباشد، پسيكى از خوبيهاى مجادله اين است كه : با نرمى و سازش همراه باشد، و خصم را متاذى نكندكه در اين صورت مجادله داراى حسن و نيكى است ، يكى ديگر اينكه شخص ‍ مجادله كننده ازنظر فكر با طرفش نزديك باشد، به اين معنا كه هر دو علاقه مند به روشن شدن حقباشند، و در نتيجه هر دو با كمك يك ديگر حق را روشن سازند، و لجاجت و عناد به خرجندهند، پس وقتى اين شرط با شرط اول جمع شد، حسن و نيكويى مجادله دو برابر مىشود، آن وقت است كه مى توان گفت اين مجادله بهترين مجادله ها است .
و به همين جهت وقتى مؤ منين را نهى مى كند از مجادله بااهل كتاب ، مگر آن مجادله كه احسن و بهترين طرق مجادله باشد، ازاهل كتاب جمعى را استثناء مى كند، و مى فرمايد مگر آن عده ازاهل كتاب را كه ستم كردند.
و مراد از ستم به قرينه سياق اين است كه : آناهل كتاب كه شما مى خواهيد با او مجادله كنيد معاند نباشد، و نرمى و ملاطفت در سخن راحمل بر ذلت و خوارى نكند، كه در اين صورت مجادله به طريق احسن نيز فايده اى بهحال آنان ندارد، چون هر چه بيشتر نرمى به خرج دهى ، اوخيال مى كند اين نرمى از بيچارگى و ضعف تو است ، و يا مى پندارد كه مى خواهى بااين خلق خوشت او را به دام بيندازى ، و از راه حقش به راهباطل ببرى ، اين قسم افراد ظالمند، كه مجادله هر قدر هم احسن باشد سودى نخواهدبخشيد.
و نيز به همين جهت است كه دنبال كلام مساله نزديك شدن با ايشان را بيان كرد، كه چطوربا اهل كتاب نزديك شويد، كه هم شما و هم ايشان در روشن كردن حق هم آهنگ شويد، و طرفبحث شما نيز مانند خود شما علاقه مند به روشن شدن حق شود، و آن اين است كه نخست بهايشان بگوييد: (و قولوا آمنا بالذى انزل الينا وانزل اليكم و الهنا و الهكم واحد و نحن له مسلمون - ما هم به آنچه به مانازل شده ايمان داريم ، و هم به آنچه به شمانازل شده ، و ما معتقديم كه معبود ما و شما يكى است ، و ما تسليم آن معبوديم ).


و كذلك انزلنا اليك الكتاب ، فالذين آتيناهم الكتاب يومنون به و من هولاء من يومنبه ، و ما يجحد بآياتنا الا الكافرون



يعنى اين چنين و بر اين صفت ما كتاب و قرآن را بر تونازل كرديم ، يعنى بر صفت اسلام و تسليم شدن براى خدا، و اينكه ساير كتابهاىآسمانى و پيغمبران او را تصديق داشته باشى .
بعضى از مفسرين گفته اند: (معناى آيه اين است كه : همان طور كه كتاب بر موسى وعيسى نازل كرديم ، بر تو نيز نازل كرديم كه قرآن است ).
و بنابراين جمله (فالذين آتيناهم الكتاب ...)، تفريعى است بر چگونگىنازل شدن قرآن ، و معنايش اين است كه : از آنجايى كه قرآن درباره تسليم خدا شدن ، وتصديق كتب و پيامبران خدا نازل شده ، طبعا اهل كتاب هم به آن ايمان خواهند آورد، براىاينكه اگر ايشان به كتاب آسمانى ، و پيغمبر خود ايمان آورده اند، به خاطر همين استكه : خواسته اند تسليم خدا باشند، و هر دستورى كه خدا بدهد فرمان ببرند.
البته بعضى از اينان يعنى مشركين و بت پرستان نيز كسانى هستند كه به اين كتابايمان مى آورند، و هر كس آيات ما را انكار كند و به آن ايمان نياورد كافر است كه همه جاو همواره مى خواهد با باطل روى حق را بپوشاند.
بعضى احتمال داده اند كه : (مراد از (الذين آتيناهم الكتاب ) خود مسلمانان باشند، ومراد از مشاراليه (هولاء)، اهل كتاب بوده باشد). ليكن ايناحتمال بعيد است ، و مانند آن در بعد، اين احتمال است كه بگوييم ضمير در (يومن به )به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بر مى گردد.
اين نكته بر خواننده پوشيده نماند، كه جمله (و من هولاء من يومن به - و از اينان كسىاست كه به آن ايمان مى آورد) مى فهماند كه اينگونه افراد از ميان مشركين نوعىاستقلال دارند.
احتجاج بر اثبات اينكه قرآن نازل از ناحيه خداى سبحان است


و ما كنت تتلوا من قبله من كتاب و لا تخطه بيمينك اذا لارتاب المبطلون



كلمه (تتلوا) از ماده تلاوت است ، كه به معناى خواندن است ، چه خواندن از روى كتاب، و چه از حفظ، و مراد از آن در آيه مورد بحث به قرينه مقام هماناول است .
كلمه (تخطه ) از ماده (خط) است ، كه به معناى نوشتن است ، كلمه (مبطلون )جمع مبطل است ، و مبطل كسى را گويند كه قول باطلى را آورده باشد، و نيز به كسى مىگويند كه حق را باطل كند، يعنى ادعا كند كهباطل است ، از اين دو معنا معناى دوم با آيه مناسب تر است ، هر چند كه ممكن است معناىاول مراد باشد.
و ظاهر تعبير در جمله (و ما كنت تتلوا...) اين است كه مى خواهد عادت را نفى كند، وبفرمايد: عادت تو چنين نبوده كه قبل از اين كتابى بخوانى ، و يا بنويسى ، و آيهشريفه (فقد لبثت فيكم عمرا من قبله )، نيز بر اين معنا دلالت دارد.
بعضى از مفسرين گفته اند: (جمله مذكور مى خواهد قدرت را نفى كند، و بفرمايد: توقبل از اين نمى توانستى بخوانى ، و بنويسى ، ولى وجهاول با سياق حجت و استدلال سازگارتر است )، چون آيه شريفه در مقام اقامه حجت برحقانيت قرآن است ، و مى خواهد اثبات كند كه اين كتاب از ناحيه خدانازل شده و در اثبات اين مدعا كافى است كه نفى عادت از وى بشود و لازم نيست كه نفىقدرت بشود.
و اگر كلمه (تخطه ) را مقيد به قيد (بيمينك ) كرد، و فرمود: تو عادت نداشتىكه كتابى را با دست خود بنويسى ، خواست تا نوعىتمثيل آورده در نتيجه مطلب را تاكيد كرده باشد،مثل اينكه كسى بگويد: من فلانى را با چشم خود ديدم ، و يا فلان مطلب را با اين دوگوش خود شنيدم .
و معناى آيه اين است كه : عادت تو قبل از نزول قرآن چنين نبود كه كتابى را بخوانى ، ونيز اين نبود كه كتابى را با دست خود بنويسى - خلاصه تو نه مسلط بر خواندنبودى ، و نه مسلط بر نوشتن ، چون امى و بى سواد بودى - و اگر غير اين بود يعنىبر خواندن و نوشتن مسلط مى بودى ، مبطلان كه همواره مى خواهند حق راباطل معرفى كنند بهانه به دست آورده ، براستى در حقانيت دعوت تو به شك مىافتادند، ليكن از آنجايى كه خوب نمى توانستى بخوانى و بنويسى ، و سالها است كهمردم تو را به اين صفت مى شناسند، چون با تو معاشرت دارند، ديگر هيچ جاى شكىبرايشان باقى نمى ماند، كه اين قرآن كتاب خدا است ، و خدا آن را بر تونازل كرده ، از بافته هاى خودت نيست ، و چنين نيست كه از كتابهاى قديمى ، داستانها ومطالبى اقتباس كرده ، و به اين صورت درآورده باشى ، و ديگر مبطلان نمى توانند آنرا ابطال نموده ، و به اين عذر اعتذار جويند.


بل هو آيات بينات فى صدور الذين اوتوا العلم ، و ما يجحد بآياتنا الا الظالمون



اين آيه اعراض از مطلبى تقديرى است كه از آيهقبل استفاده مى شد، چون بعد از آنكه تلاوت و نوشتن را با هم ازرسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نفى كرد، و فرمود تو نه مى خواندى ، و نهمى نوشتى ، چنين استفاده مى شد كه قرآن كتابى نيست كه جمع آورى شده و با خطوطىنوشته شده باشد، لذا اين سوال پيش مى آمد كه پس قرآن چيست ؟ از اينسوال تقديرى و فرضى با كلمه اعراض ‍ (بل ) پاسخ داده و فرموده :(بل هو - بلكه او - قرآن - آياتى است روشن ، در سينه هاى كسانى كه بهره اى ازعلم داده شده اند).
و در جمله (و ما يجحد بآياتنا الا الظالمون )، مراد از ظلم ، بقرينه مقام ، ظلم به آياتخدا و تكذيب آنها، و استكبار از پذيرفتن آنها، از روى عناد و تعنت است .


و قالوا لولا انزل عليه آيات من ربه ، قل انما الايات عندالله ، و انما انا نذير مبين



بعد از آنكه نام كتاب را برد، و رسولخدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را دستور داد تا آن را بر مردم بخواند، و به سوىخدا دعوت كند، و نيز بعد از آنكه خاطرنشان ساخت كه بعضى از ايشان به آن ايمان مىآورند، و بعضى كه كافر و ظالمند ايمان نمى آورند، اينك در اين آيه و دو آيه بعد اشارهمى كند به اينكه دسته دوم اعتنايى به قرآن ندارند، با اينكه قرآن آيت و معجزه نبوتاست ، و از آن جناب معجزه اى دلخواه خود مى خواهند، و به پاسخ از آن مى پردازد.
پس جمله (و قالوا لولا انزل عليه آيات من ربه )، همان پيشنهاد ايشان است كه چرا غيراز قرآن معجزات ديگرى به او نازل نشد؟ و اين در حقيقت طعنه و تعريضى است كه بهقرآن كريم زده اند، مى خواسته اند بگويند: قرآن معجزه نيست ، و پيش خودخيال كرده اند كه يك فرد وقتى مى تواند پيامبر خدا باشد كه نيرويى الهى و غيبىداشته باشد، و با آن بر هر كارى كه بخواهد قادر باشد.
و اگر گفتند (لولا انزل عليه - چرا بر اونازل نشد)، و نگفتند (لولا ياتينا بآيات - چرا براى ما معجزاتى نمى آورد)؟خواستند نوعى استهزاء كرده باشند، همچنان كه در آيه (يا ايها الذىنزل عليه الذكر انك لمجنون لو ما تاتينا بالملائكه ان كنت من الصادقين ) به اينسخريه تصريح شده است (چون با اينكه او را ديوانه مى خوانند مع ذلك مى گويند اىكسى كه ذكر بر او نازل شده ).
و جمله (قل انما الايات عند الله - بگو تنها آيات نزد خدا است )، پاسخ از آن پنداراست ، و مى فرمايد: اين طور كه شما مى پنداريد نيست ، كه هر كس دعوى رسالت كندبايد نيرويى غيبى و الهى داشته باشد كه هر كارى دلش خواست بتواند انجام دهد،بلكه آيات تنها نزد خدا است ، هر وقت بخواهد و بر هر كس بخواهد و به هر نحو كهبخواهد نازل مى كند، و در قدرت بر نازل كردن آن هيچ كس شريك او نيست ، پس يك فردپيغمبر هم هيچ اختيارى و قدرتى ندارد، مگر آنكه خدا بخواهد.
آنگاه در بيان همين معنا اضافه فرمود كه پيغمبر جز انذار هيچ پستى ندارد، تنها وظيفهاو انذار است و بس (و انما انا نذير مبين ).


اولم يكفهم انا انزلنا عليك الكتاب يتلى عليهم ...



اين آيه زمينه چينى مى كند براى پاسخ از تعريض و طعنه اى كه به قرآن زدند، كهقرآن آيت نيست ، و استفهام در آن انكارى ، و خطاب در آن بهرسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، مى فرمايد: آيا براى آنان كافى نيستمعجزه بودن اين كتاب كه برايشان خوانده مى شود؟ و ايشان آن را با دو گوش خود مىشنوند، و معجزه بودنش را به حس در مى يابند؟ علاوه بر اين سرشار از رحمت و تذكربراى مؤ منين است ؟.


قل كفى بالله بينى و بينكم شهيدا...



در اين جمله به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) تلقين مى كند كه اين طورجوابشان بده ، و بگو كه خداى سبحان بين من و شما در مساله مورد نزاع يعنى مسالهرسالتم گواه است ، چون در كتابى كه بر مننازل كرده بر رسالتم شهادت داده ، و او خدايى است كه آنچه در آسمانها و زمين است مىداند، بدون اينكه چيزى از او پوشيده باشد، و همين شهادت او، در دلالت بر صدق دعوىمن كافى است .
با اين حال ديگر نمى توانند بگويند قرآن كلام خدا نيست ، چون خداى تعالى قبلا چندبار در قرآنش عرب را تحدى كرد كه اگر مى پنداريد اين كتاب كلام خدا نيست ، همه دستبه دست هم دهيد، و يك سوره مثل آن را بياوريد، بنابراين جمله مورد بحث ديگر صرفدعوى و يا كلامى خطابى نيست ، بلكه بيانى است استدلالى ، و حجتى است قاطع ، بردعوى آن جناب .
در جمله (و الذين آمنوا بالباطل و كفروا بالله اولئك هم الخاسرون )، خسران را منحصردر كفار مى كند، به خاطر اينكه به خدا و كتاب او ايمان نمى آورند، با اينكه در آن بررسالت او شهادت داده كفر مى ورزند، و به خاطر كفر به خداى حق قهرا بهباطل ايمان مى آورند، و در نتيجه در ايمانشان خاسر و بى بهره مى شوند.


و يستعجلونك بالعذاب و لولا اجل مسمى لجاءهم العذاب و لياتينهم بغته و هم لايشعرون



اينكه مى فرمايد: از تو عذاب فورى مى خواهند، اشاره است به كلام ايشان كه مانندگذشتگان خود مى گفتند: (ائتنا بعذاب الله ان كنت من الصادقين - براى ما بياور آنعذاب خدا را اگر از راستگويانى ) و اين پيشنهاد، و شتاب كردن نسبت به عذاب را خداىتعالى در جاى ديگر نيز از ايشان حكايت كرده ، و فرموده : (و لئن اخرنا عنهم العذابالى امه معدوده ليقولن ما يحسبه ).
و مراد از (اجل مسمى ) همان اجلى است كه خداوند براى يك يك بنى آدم مقدر كرد، و همانروزى كه آدم را به زمين فرستاده به او و ذريه اش فرمود: (و لكم فى الارض مستقر ومتاع الى حين )، و نيز فرمود: (و لكل امه اجل ، فاذا جاء اجلهم لا يستاخرون ساعه و لايستقدمون ).
و اين عذابى كه اجل معين جلو آن را گرفته ، آن عذابى است كه به كيفر همهاعمال زشتشان مستحق شدند، چيزى كه هست اجل ميان آنان و آن عذابحائل شده ، همچنان كه در جاى ديگر كلام بى نظيرش فرموده : (و ربك الغفورذوالرحمه لو يواخذهم بما كسبوا لعجل لهم العذاببل لهم موعد لن يجدوا من دونه موئلا).
اين آيات با آيات ديگرى كه حكايت مى كند از فرستادن عذاب به محض تقاضاى آن ،منافات ندارد مانند آيه (و ما منعنا ان نرسل بالايات الا ان كذب بها الاولون ).


يستعجلونك بالعذاب و ان جهنم لمحيطه بالكافرين يوم يغشيهم العذاب ...



تكرار كلمه (يستعجلونك ) براى اين است كه بركمال جهل و نادانى كفار و تباهى فهمشان دلالت كند، و بفهماند كهاستعجال آنان ، استعجال به امرى است كه به طور قطع خواهد آمد، و به هيچ وجه دروغنمى شود، چون كيفر اعمالشان است . و كيفر اعمال از صاحبعمل جدا شدنى نيست .
كلمه (يغشيهم ) از (غشاوت ) و (غشايت ) است ، و اين دو كلمه به معناى پوشاندنبه طور احاطه است ، و (يوم ) در جمله (يوم يغشيهم )، ظرف براى كلمه (محيطه) است ، و بقيه الفاظ آيه روشن است .
بحث روايتى
در مجمع البيان در ذيل آيه (و ما يعقلها الا العالمون ) مى گويد: واحدى به سند خوداز جابر روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) اين آيه راتلاوت كرد، و سپس فرمود: منظور از (عالمون )، آن كسانى هستند كه وظايف را از خداالهام مى گيرند و به طاعات او عمل و از سخط او اجتناب مى كنند.
رواياتى در ذيل آيه : (ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر و لذكراللهاكبر)
و در همان كتاب در ذيل آيه (ان الصلوه تنهى عن الفحشاء و المنكر)، مى گويد: انسبن مالك از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) روايت كرده كه فرمود: كسى كهنمازش او را از فحشاء و منكر باز ندارد، جز دورتر شدن از خدا اثرى برايش ندارد.
مؤ لف : اين روايت را الدر المنثور هم از عمران بن حصين ، و ابن مسعود، و ابن عباس ، و ابنعمر، از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) روايت كرده ، و نيز قمى در تفسير خودآن را از آن حضرت (نام آنحضرت را نبرده ) بدون ذكر سند، روايت كرده .
و نيز در مجمع البيان از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) روايت كرده كهفرموده : (لا صلوه لمن لم يطع الصلوه و طاعه الصلوه ان تنتهى عن الفحشاء و المنكر- نماز نيست نماز كسى كه نماز خود را اطاعت نمى كند، و اطاعت نماز اين است كه ازفحشاء و منكر دست بردارد).
مؤ لف : اين روايت را صاحب الدر المنثور نيز از ابن مسعود و غير او آورده .
و نيز در همان كتاب است كه انس روايت كرده كه جوانى از انصار نمازهاى خود را بارسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى خواند، و در عينحال مرتكب فحشاء هم مى شد اين خبر به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم )رسيد، فرمود نماز او روزى او را از فحشاء باز خواهد داشت .
و نيز در همان كتاب است كه علماى اماميه از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده اند، كهفرمود: هر كه دوست مى دارد بداند نمازش ‍ قبول شده يا نه ، به خود بنگرد، كه آيانمازش او را از فحشاء و منكر باز مى دارد يا نه ؟ به همان مقدار كه بازش مى داردقبول شده .
رواياتى درباره ياد خدا و در ذيل (ولذكر الله اكبر)
و در تفسير قمى در ذيل جمله (و لذكر الله اكبر) مى گويد: در روايت ابى الجارود ازامام باقر (عليه السلام ) آمده كه آن جناب در معناى اين جمله مى فرمود: يعنى ، اينكه خدابه ياد نمازگزاران است مهم تر است از اينكه نمازگزاران از او ياد مى كنند، مگر نشنيدىكه فرمود: (اذكرونى اذكركم - مرا به ياد آوريد تا شما را به ياد آورم )؟.
مؤ لف : اين يكى از همان چند معنايى است كه درذيل آيه شريفه نقل كرديم .
و در تفسير نور الثقلين از مجمع البيان نقل كرده كه گفته است : اصحاب ما اماميه از امامصادق (عليه السلام ) روايت كرده اند، كه فرمود: منظور از (ذكرالله ) ياد خدا است ،در هنگام برخورد به حلال و حرام او، (يعنى در برابر حلالش شكر گفتن ، و از حرامشپرهيز كردن ).
و در همان كتاب از معاذ بن جبل روايت كرده كه گفت : من ازرسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) پرسيدم كدام يك ازاعمال محبوب ترين عمل نزد خدا است ؟ فرمود: اينكه بميرى در حالى كه زبانت از ذكرخداى عز و جل تر باشد.
و نيز در همان كتاب است كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به معاذ فرمود: اىمعاذ سابقين كسانى هستند كه شبها را با ذكر خدا زنده مى دارند، و كسى كه دوست دارد درباغهاى بهشت گردش كند، زياد ذكر خداى عز وجل بگويد.
چند روايت حاكى از اينكه مراد از (الذين اوتوا العلم ) ائمه (عليهم السلام ) هستندودرباره شاءن نزول آيه : (اولم يكفهم =اناانزلنا عليك ...)
و در كافى به سند خود از عبدى از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه درذيل آيه (بل هو آيات بينات فى صدور الذين اوتوا العلم )، فرمود: منظور از اينانكه علم داده شده اند، ائمه اند.
مؤ لف : اين معنا در كافى و در بصائر الدرجات به چند طريق روايت شده ، و منظور درهمه آنها تطبيق كلى بر فرد بارز آن است ، بهدليل اينكه در روايت بعدى خواهيد ديد كه آيه را منحصر در ائمه ندانسته اند.
و در بصائر الدرجات به سند خود از بريد بن معاويه ، از امام باقر (عليه السلام )روايت كرده كه گفت : من از آن جناب معناى آيه(بل هو آيات بينات فى صدور الذين اوتوا العلم ) را پرسيدم ، فرمود: شماييد آنكسانى كه علم داده شده اند، شما نباشيد چه كسى ممكن است باشد؟.
و در الدر المنثور است كه : اسماعيلى در معجم خود، و ابن مردويه از طريق يحيى بن جعده ،از ابى هريره روايت كرده اند كه گفت : مردمى از اصحابرسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) از تورات چيزهايى مى نوشتند اين خبر بهرسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيد، فرمود: احمق ترين احمقان ، و گمراهترين گمراهان ، مردمى هستند كه از كتابى كه خداوند بر پيغمبرشاننازل كرده ، روى گردان شوند، و علاقمند به كتابى شوند كه خدا بر غير پيغمبر آناننازل كرده و براى امتى غير از آنان فرستاده ، در همين جريان بود كه آيه شريفه (اولميكفهم انا انزلنا عليك الكتاب يتلى عليهم ...)نازل شد.
و در همان كتاب است كه ابن عساكر، از ابى مليكه روايت كرده كه گفت : عبدالله بن عامربن كريز هديه اى براى عايشه فرستاد، عايشهخيال كرد فرستنده آن عبدالله عمر است ، لذا هديه را برگردانيد، و گفت : اين پسر عمرقرآن كريم را رها كرده ، و كتابهاى ديگر را تتبع مى كند، با اينكه خداى تعالى فرمود:(اولم يكفهم انا انزلنا عليك الكتاب يتلى عليهم ) اطرافيان به او گفتند: هديه ازعبدالله بن عامر است ، آن وقت هديه را پذيرفت .
از ظاهر دو روايت و مخصوصا روايت اخير برمى آيد كه آيه شريفه درباره بعضى ازصحابه نازل شده ، ولى سياق آيه با اين حرف نمى سازد.
سوره عنكبوت ، آيات 56 - 60


يا عبادى الذين آمنوا ان ارضى واسعه فاياى فاعبدون (56)كل نفس ذائقه الموت ثم الينا ترجعون (57) و الذين آمنوا و عملوا الصالحات لنبوئنهم منالجنه غرفا تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها نعم اجر العاملين (58) الذين صبروا وعلى ربهم يتوكلون (59) و كاين من دابه لا تحمل رزقها الله يرزقها و اياكم و هوالسميع العليم


(60)
ترجمه آيات
اى بندگان من كه ايمان آورده ايد به درستى كه زمين من پهناور است پس تنها مرا عبادتكنيد (56).
هر نفسى مرگ را خواهد چشيد و سپس به سوى ما بازگشت مى كنيد (57).
و كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح مى كنند ما در غرفه هاى بهشتى منزلشان مى دهيمغرفه هايى كه از پايين آن نهرها جارى است و ايشان هميشه در آن خواهند بود و چقدر خوباست پاداش اهل عمل (58).
يعنى كسانى كه صبر كرده و بر پروردگار خودتوكل مى كنند (59).
و چه بسيار جنبده اى كه نمى تواند رزق خود را تامين كند خدا آنها را و شما را روزى مىدهد و او شنواى دانا است .
بيان آيات
بعد از آنكه سخن را در توبيخ مرتدين از دين خود، و كسانى كه از ترس فتنه از دينبرگشتند به پايان رسانيد، روى سخن را متوجه وضع بقيه مومنان نمود، كه مشركينآنان را در مكه ناتوان كردند، و تهديد به فتنه و عذابشان نمودند، ايشان را دستور مىدهد صبر كنند، و بر خداى تعالى توكل كنند، و اگر امر دين دارى بر ايشانمشكل شد، و نتوانستند در وطن واجبات دينى را اقامه كنند، از وطن چشم پوشيده مهاجرتنمايند، و درباره معيشت خود نگرانى نداشته باشند، زيرا رزق همه بندگان به عهده خدااست ، و او روزيشان را مى دهد، اگر مهاجرت بكنند، همچنان كه در وطن روزيشان مى داد.
امر و تحرص به مهاجرت و صبر كردن بر مشكلات هجرت


يا عبادى الذين آمنوا ان ارضى واسعه فاياى فاعبدون



در اين آيه خطاب را متوجه به مؤ منين كرده ، آن مومنينى كه در سرزمين كفر قرار دارند، ونمى توانند تظاهر به ديندارى كنند، و دين حق را آشكار ساخته و به سنت هاى آنعمل كنند، دليل بر اين معنا ذيل آيه است .
آنچه از سياق برمى آيد مقصود از كلمه (ارض ) در جمله (ان ارضى واسعه )، همهكره زمين است ، كه ما بر پشت آن قرار گرفته ، و زندگى مى كنيم ، و اگر فرموده :زمين من فراخ است ، براى اين است كه : بفهماند زمين ملك اوست ، و بندگى بندگان هر جاكه باشد براى او فرقى ندارد، و فراخ بودن زمين كنايه است از اينكه در هر جاى زميناز دين حق و عمل به آن جلوگيرى شد، نواحى ديگر آن در اختيار شماست ، بدون اينكه درآن نواحى شما را از دين دارى جلوگيرى كنند، پس عبادت خداى يكتا به هرحال ممتنع و محال نيست .
در جمله (فاياى فاعبدون )، دو بار حرف فاء آمده ، كه اولى آنها فاى تفريع است ،كه مطلب را متفرع بر وسعت زمين نموده ، مى فرمايد حالا كه زمين وسيع است پس مرابپرستيد، و فاى دوم فاى جزاء است ، براى شرطى كه حذف شده چون كلام بر آن دلالتمى كرده .
و ظاهرا اينكه كلمه (اياى ) را جلوتر آورد، و فرمود: پس مرا بپرستيد، براى اين استكه انحصار را برساند، و به اصطلاح ادبى قصر قلب به كار برد، و معناى آيه اينمى شود كه غير مرا نپرستيد، بلكه مرا بپرستيد، و جمله (فاعبدون )، قائم مقام جزاءاست ، - كه خواننده با خواندن معناى آيه متوجه آن مى شود -.
حاصل معناى آيه اين است كه : زمين من فراخ است ، اگر پرستش من براى شما در يك ناحيهآن غير ممكن شد، در ساير نواحى آن براى عبادت من جا هست ، پسحال كه چنين است ، مرا به تنهايى بپرستيد، و غير مرا نپرستيد، پس اگر ممكنتان نشد كهمرا در قطعه اى از آن بپرستيد، به ساير نواحى آن سفر كنيد، و در آن جا مرا بهتنهايى بپرستيد.
مرگ براى شما قطعى است پس خد را براى آخرت مهيا سازيد


كل نفس ذائقه الموت ثم الينا ترجعون



اين آيه شريفه امر سابق را كه مى فرمود: (فاياى فاعبدون ) تاكيد مى كند، و در عينحال زمينه را براى آيه بعد كه مى فرمايد: (الذين صبروا...)، آماده مى سازد.
و جمله (كل نفس ذائقه الموت )، از باب استعاره به كنايه است (گويا مرگ را تشبيهكرده به چيزى كه چشيدنى باشد آن گاه حكم كرده به اينكه اين چشيدنى را همه خواهندچشيد و خلاصه مرگ عمومى است ) و مراد اين است كه هر كس به زودى و به طور قطعخواهد مرد، و اگر دنباله آن فرمود: (ثم الينا ترجعون - سپس به سوى ما برمىگرديد)، اين التفات از (متكلم وحده ) به (متكلم مع الغير) به خاطر اين است كهعظمت رجوع به خدا را برساند.
و حاصل معناى آيه اين مى شود كه : زندگى دنيا جز ايامى ناچيز نيست ، و مرگدنبال سر است ، و دنبال آن رجوع به سوى ما براى حساب ، پس زينت و جلوه زندگى دنياكه يك زينت فانى است شما را از آمادگى براى لقاى خدا باز ندارد، و آن آمادگى ايناست كه به خدا ايمان بياوريد، و عمل صالح كنيد، كه سعادت ابدى دارد و محروميت از اوشقاوت و هلاكت دائمى دارد.


و الذين آمنوا و عملوا الصالحات لنبوئنهم من الجنه غرفا...



اين آيه اجر ايمان و عمل صالح را بيان مى كند، البته اجر بعد از مرگ و بازگشت بهخدا، و با اين بيان بندگان خدا و مؤ منين را تشويق به صبر در راه او، وتوكل بر او مى كند، و جمله (لنبوئنهم ) از مصدر (نبوئه ) است ، كه به معناى جاىدادن ، و منزل دادن كسى است براى هميشه ، و كلمه (غرف ) جمع (غرفه ) است ، كهبه معناى خانه بسيار زيبايى است كه در بلندى قرار داشته باشد.

next page

fehrest page

back page