بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر المیزان جلد 16, علامه محمدحسین طباطبایی رحمه الله علیه ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     ALMIZA01 -
     ALMIZA02 -
     ALMIZA03 -
     ALMIZA04 -
     ALMIZA05 -
     ALMIZA06 -
     ALMIZA07 -
     ALMIZA08 -
     ALMIZA09 -
     ALMIZA10 -
     ALMIZA11 -
     ALMIZA12 -
     ALMIZA13 -
     ALMIZA14 -
     ALMIZA15 -
     ALMIZA16 -
     ALMIZA17 -
     ALMIZA18 -
     ALMIZA19 -
     ALMIZA20 -
     ALMIZA21 -
     ALMIZA22 -
     ALMIZA23 -
     ALMIZA24 -
     ALMIZA25 -
     ALMIZA26 -
     ALMIZA27 -
     ALMIZA28 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

پس در جمله (اولم يروا...) ضمير به تكذيب كنندگان از همه امت ها برمى گردد، چهگذشتگان و چه آيندگان ، و مراد از رويت ، نظر كردن علمى است ، نه ديدن به چشم ، وجمله (كيف يبدى ء الله الخلق ثم يعيده )، در معناىمفعول كلمه (يروا) است ، چون كه كلمه (يعيده )، عطف برمحل (يبدء) شده ، و اين گفته ما خلاف گفتار بعضى است كه گفته اند: جمله (يعيده) عطف است بر جمله (اولم يروا) و به هرحال استفهامى كه در آيه شده توبيخى است .
و معناى آيه اين است كه : آيا چگونگى ايجاد و اعاده موجودات را نمى دانند؟ يعنى بايدبدانند، كه كيفيت آن دو، مثل هم است ، و آن عبارت است از پديد آوردن چيزى كه نبوده .
و در جمله (ان ذلك على الله يسير)، اشاره (ذلك ) به اعاده بعد از ايجاد است ، و اينجمله مى خواهد استبعاد مشركين را برطرف سازد، و بفرمايد: وقتى اعاده عبارت است از ايجادبعد از ايجاد، براى آن خدايى كه خود شما معتقديد كه عالم را ايجاد كرده ، چرا ممكن نيستكه ايجاد بعد از ايجاد هم بكند، و حال آنكه در حقيقت اعاده عبارت است ازانتقال دادن خلق از خانه اى به خانه ديگر، و جاى دادن آنها در دار القرار.
و اينكه بعضى از مفسرين گفته اند: (مراد از ابداء و سپس اعاده اين است كه خلق را ايجادكند، و بعد مثل آنها را پديد آورد) صحيح نيست ، براى اينكه ربطى به مساله معادندارد، و آيه شريفه در مقام احتجاج بر مساله معاد است ، كه عبارت است از اعاده عين آنچهفانى كرده .


قل سيروا فى الارض فانظروا كيف بدء الخلق ثم الله ينشى ء النشاه الاخره ان اللهعلى كل شى ء قدير



اين آيه تا سه آيه بعد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را دستور مى دهد كهمشركين را مخاطب قرار داده ، و حجت خود را عليه ايشان تمام كند، و به سير در زمينارشادشان نمايد تا بفهمند كيفيت آغاز خلقت و ايجاد ايشان با اختلافى كه در طبيعتهاى خوددارند، و تفاوتى كه در رنگها و اشكالشان هست ، چگونه بوده ، و چگونه خدا آنها رابدون الگو و نقشه قبلى ، و بدون حساب و عددى معين ، و يا نيرويىمثل هم آفريده ، اين طرز فكر دليل قاطعى است بر اينكه قدرت او حساب و اندازه ندارد،وقتى چنين است ، نشاءه آخرت را هم مانند نشاءهاول خلق مى كند، پس آيه شريفه در معناى آيه (و لقد علمتم النشاه الاولى ، فلو لاتذكرون ) مى باشد.


يعذب من يشاء و يرحم من يشاء و اليه تقلبون



اين قسمت نيز جزء كلامى است كه گفتيم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) ماءمورشده به مردم بفرمايد، و ظاهرا بيان جمله (ينشى ء النشاه الاخره )، باشد كه اين نشاهآخرت چگونه نشاه است ، و جمله (تقلبون ) از قلب است ، كه به معناى برگرداندنهر چيزى است از وجهه و يا حالى كه بايد داشته باشد،مثل اينكه چيزى را زير و رو كنند، يا پشت و رو نمايند، و معناى پشت و رو كردن ، با جمله(يوم تبلى السرائر)، كه آن نيز در معرفى روز قيامت است ، مناسب تر است .
البته بعضى ديگر از مفسرين كلمه (تقلبون ) را به (تردون ) معنا كرده اند درمجمع البيان گفته : (قلب ) به معناى رجوع و رد است ، و معناى (تقلبون )،(تردون ) مى باشد، يعنى شما برگردانده مى شويد، از دار اسباب به زندگى درآخرت يعنى ، جايى كه جز خدا كسى مالك نفع و ضرر نيست ، و اين معنايى است لطيف كهرجوع به خدا و رد به سوى او را به آن تفسير كرده ، چون روز قيامت در موقفى قرار مىگيرند، كه تمامى سببها از سببيت افتاده ، و جز خداى سبحان حاكمى نيست ، پس آيهشريفه در معناى اين آيه است كه مى فرمايد: (و ردوا الى الله مولاهم الحق وضل عنهم ما كانوا يفترون ).
و حاصل معناى آيه اين است كه : نشاءه آخرت نشاءه اى است كه خدا هر كه را بخواهد عذابمى كند، و آنان مجرمين هستند، و هر كه را بخواهد رحم مى كند، كه آنان غير مجرمين مىباشند، و به سوى او برمى گرديد، كه ديگر جز او كسى درباره شما حكم نمى راند.
احتجاج بر مساءله معاد با اشاره به آغاز خلقت خلق


و ما انتم بمعجزين فى الارض و لا فى السماء



اين آيه وصف آنان را در قيامت بيان مى كند همچنان كه آيهقبل وصف خداى سبحان را در آن روز بيان مى كرد. يعنى شما نمى توانيد خدا را در آن روزعاجز كنيد، و فرار نموده ، و از تحت حكومت و سلطنتش خارج شويد، و در اقطار زمين وآسمان پنهان گرديد، و بنابراين ، آيه شريفه جارى مجراى آيه (يا معشر الجن و الانسان استطعتم ان تنفذوا من اقطار السموات و الارض فانفذوا) است .
بعضى ديگر از مفسرين گفته اند: جمله (و لا فى السماء) در معناى (و لا من فىالسماء) است ، و كلمه (من ) از اين جهت حذف شده كه كلام بر آن دلالت داشته ، ومعناى آيه اين است كه : شما زمينى ها نمى توانيد خدا را در زمين ناتوان كنيد، آنهايى همكه در آسمانند نمى توانند خدا را در آسمان عاجز كنند.
ليكن اين معناى بعيدى است ، و اينكه گفت كلام دلالت بر (من ) داشت ، و لذا حذف شد،به هيچ وجه قابل قبول نيست ، و به فرض ‍ هم كه مقصود افاده اين معنا بوده باشد،كافى بود خطاب را متوجه انسان كند، و به حكم تغليب جن و ملك را هم اراده نموده وبفرمايد (و ما انتم بمعجزين فى الارض و لا فى السماء - شما نمى توانيد خدا راعاجز كنيد، نه در زمين و نه در آسمان ).
(و ما لكم من دون الله من ولى و لانصير) - يعنى شما امروز به غير خدا هيچسرپرستى كه عهده دار امورتان باشد، و از خدا بى نيازتان كند، و همچنين نصيرى كهشما را با يارى خود تقويت نموده و كمبود نيرويتان را جبران كند، و شما را بر خداىسبحان غلبه دهد، نداريد.
پس آيه شريفه به طورى كه ملاحظه مى فرماييد - تعجيز خدا، و غلبه بر او، وخروج و امتناع از حكم او را، با همه اقسامش نفى مى كند، و مى رساند كه خلق ، نه خودشانمستقلا مى توانند خدا را عاجز سازند، و نه غير ايشان مى توانند اين كار را برايشانانجام دهند، و نه خودشان و غيرشان مى توانند به اين غرضنائل آيند، معناى اول را جمله (و ما انتم بمعجزين ...)
و معناى دوم را جمله (و ما لكم من دون الله من ولى )، و معناى سوم را جمله (و لا نصير)افاده مى كند.


و الذين كفروا بايات الله و لقائه اولئك يئسوا من رحمتى و اولئك لهم عذاب اليم



خطاب در اين جمله متوجه رسولخدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، و جزء آن مطالبى كهرسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) ماءمور بود به مشركين بگويد، نيست ، و منظوراز آن اين است كه : حق را درباره آنهايى كه شقى هستند، و روز قيامت هلاك مى شوند، براىپيامبر صريح بيان كند، چون در جمله (يعذب من يشاء و يرحم من يشاء) آن را سربستهو مبهم بيان كرده بود.
دليل بر اين معنا خطاب در (اولئك ) است ، كه آن را دو مرتبه آورده ، چون اگر جملهمورد بحث كلام رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم )، و تتمه ماموريت قبلى بود، مىفرمود: (اولئكم ).
باز مويد اين معنا جمله (من رحمتى ) است ، چونانتقال از مثل (اولئك يئسوا من رحمه الله )، و يا (من رحمته )، با اينكه مقتضاى سياقهمين بود، به مثل (اولئك يئسوا من رحمتى ) تصديق و اعتراف را در ضمن دادناصل خبر افاده مى كند، و صريحا اهل عذاب را كه قبلامجمل بيان كرده بود، تعيين مى نمايد. مويد ديگرش تكرار كلمه (اولئك ) و نيز خودسياق است .
و گويا اينكه خبر را به شخص رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى دهد، منظورتقويت نفس شريف آن جناب ، و نيز اشاره به اين باشد، كه مردم قابليت و صلاحيتمثل اين كلام را ندارند، و اينكه ايمان نمى آورند.
و به طورى كه از اطلاق كلمه (آيات الله ) برمى آيد، مراد از آن تمامى ادله اى استكه بر وحدانيت حق تعالى ، و نبوت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم )، و حقانيتمعاد دلالت دارد، چه آيات آفاقى ، و چه معجزات نبوت ، كه يكى از آنها قرآن كريم است ،پس كفر به آيات خدا به عموميتش شامل كفر به معاد نيز مى شود، و اگر در عينحال دوباره كفر به لقاى خدا يعنى معاد را ذكر كرده ، ازقبيل ذكر خاص بعد از عام است ، و نكته اش اشاره به اهميت ايمان به آن است ، چون باانكار معاد، امر دين به كلى لغو مى شود.
و مراد از رحمت ، چيزى است كه مقابل عذاب باشد، كه قهراشامل بهشت مى شود، و در كلام خداى تعالى اطلاق رحمت بر بهشت مكرر شده ، چون بين آندو ملازمه هست ، مانند آيه (فاما الذين آمنوا و عملوا الصالحات فيدخلهم ربهم فى رحمته)، و آيه (يدخل من يشاء فى رحمته ، و الظالمين اعدلهم عذابا اليما).
و مراد از اينكه نسبت نوميدى به ايشان داده ، يا اين است كه واقعا نوميد هم هستند، چونحيات آخرت را منكرند، و كسى كه اصلا اعتقادى به آن ندارد، قهرا از سعادت ابدى و رحمتجاودانى نوميد است ، و يا كنايه است از قضايى كه خدا درباره بهشت رانده كه هيچكافرى داخل آن نشود.
و معناى آيه اين است كه : كفارى كه آيات خدا را كه دلالت بر دين حق و مخصوصا برمساله معاد مى كند منكر شدند، ايشان از رحمت خدا و بهشت نوميدند، و ايشان عذابى دردناكدارند.


فما كان جواب قومه الا ان قالوا اقتلوه او حرقوه فانجاه الله من النار...



اين جمله تفريع است بر آيه اى كه در صدر قصه بود، و مى فرمود: (و ابراهيم اذقال لقومه اعبدوا الله و اتقوه ).
و ظاهر جمله (قالوا اقتلوه او حرقوه ) اين است كه : هر يك از دو طرف ترديد (بكشيد ويا بسوزانيد) كلام يكى از دو طايفه قوم ابراهيم است ، كه طايفه اى گفتند بكشيد، وطايفه اى ديگر گفتند بسوزانيد و مراد از كشتن ، كشتن با شمشير وامثال آن است ، و اين ترديد و اختلاف ، مربوط به ابتداى مشورت آنان است ، ولىسرانجام حرفها يكى شد، كه بايد او را آتش زد، همچنان كه در سوره انبياء آيه 68فرموده : (قالوا حرقوه و انصروا آلهتكم ).
ممكن هم هست ترديد از همه باشد، و همه با هم ابتداء درباره او گفته باشند، يا بايد اورا كشت ، و يا سوزانيد، و بعدا همگى تصميم بر سوزاندن گرفته باشند.
در جمله (فانجاه الله من النار) حذف و ايجاز به كار رفته ، يعنى سخن را كوتاهكرده ، و تقدير آن (ثم اتفقوا على احراقه فاضرموا نارا فالقوه فيها فانجاه اللهمنها) بوده ، يعنى بر سوزاندنش اتفاق كرده ، پس آتشى افروختند، و ابراهيم را در آنافكندند، پس خدا او را از آتش نجات داد، كهتفصيل قصه در جاهاى ديگر قرآن آمده .


و قال انما اتخذتم من دون الله اوثانا موده بينكم فى الحيوه الدنيا...



بت پرستى دليل و مستندى نداشته ، منشاء آن تقليد و علاقه هاى قومى است
از آنجايى كه مردم ، بر بت پرستى خود هيچ دليلى نداشتند، ديگر بهانه اى برايشاننماند، جز اينكه نسبت به كسانى كه مورد احترامشان بود استناد بجويند، مانند پدرانبراى فرزندان ، و روساء براى پيروان ، و دوستان در نظر دوستان ، و بالاخره امتبراى تك تك افراد، پس يگانه چيزى كه سنت هاى قومى را سر پا نگه مى دارد، و باعثمى شود كه متروك نگردد همين ملاحظات است .
پس پيروى از سنت بت پرستى در حقيقت يكى از آثار علاقه هاى اجتماعى است ، كه عامه آنرا از تك تك افراد مشاهده مى كنند، و خيال مى كنند كه اينعمل صحيح است ، و علاقه قوميت وادارشان مى كند كه از آن تقليد كنند، و آن را براى خودنيز سنت قرار دهند، و اين سنت قرار دادن متقابلا آن علاقه قوميت را حفظ مى كند، و اتحاد واتفاق و يكپارچگى يك قوم را محفوظ مى دارد.
اين حال و وضع عامه مردم است ، و اما خواص قوم ، آنها هم چه بسا به حجتى اعتماد كنندكه در حقيقت هيچ حجيت ندارد، مثل اينكه بگويند: خدا بزرگ تر از آن است كه حس انسانىبدان احاطه يابد، و يا وهم و يا عقل او را در خود بگنجاند، و چون چنين است ، ما نمىتوانيم در عبادت كه يك نوع توجه است به او توجه كنيم ، و لازم است چيز ديگرى را كهمورد عنايت اوست از قبيل جن يا ملائكه بپرستيم ، تا آنها ما را به خدا نزديك كنند، و نزد اووساطت و شفاعت ما را كنند.
پس آيه مورد بحث خطابى است از ابراهيم (عليه السلام ) به عامه قومش كه : بتپرستى شما هيچ دليلى ندارد، مگر علاقه قوميت ، شما مى خواهيد به اين وسيله امرزندگى خود را اصلاح كنيد.
و لذا مى بينيم قوم ابراهيم (عليه السلام )، وقتى آن جنابدليل بت پرستى را از ايشان مى پرسد در جوابش مى گويند: بلكه ما پدران خود رايافتيم كه چنين مى كردند (اذ قال لابيه و قومه ما هذهالتماثيل التى انتم لها عاكفون قالوا وجدنا آباءنا لها عابدين ) و آيه(قال هل يسمعونكم اذ تدعون او ينفعونكم او يضرون قالوابل وجدنا اباءنا كذلك يفعلون ).
ترجمه الميزان ج : 16 ص : 179
از اين جا معلوم مى شود كه نصب كلمه (مودت ) در جمله (موده بينكم )، هم مى شودبخاطر افتادن حرف جر باشد، و تقدير آن (لموده بينكم ) بوده ، و لامتعليل از اولش حذف شده باشد، كه در اين صورت مودت سبب بت پرستى مى شود، و همممكن است به خاطر اين باشد كه كلمه مذكورمفعول له است ، و مودت غايتى است كه غرض از بت پرستى ، رسيدن به آن غايت است ، وخلاصه بت مى پرستيدند براى اينكه مودت پيدا بشود، هر دو جور ممكن است ، و ليكنذيل آيه با وجه دوم مناسب است كه توضيحش خواهد آمد.
بيان عاقبت بت پرستى : عابد و معبود يكديگر را تكفير مى كنند
بعد از جمله (انما اتخذتم ...) فرمود: (ثم يوم القيمه يكفر بعضكم ببعض و يلعنبعضكم بعضا)، و به اين وسيله سرانجام بت پرستى را به علت مودت كه باطن وواقعيت آن است بيان نمود، تا بدانند آن علاقه هاى اجتماعى كه وادارشان كرد به اينكهتن به بت پرستى دهند به زودى واقعيت خود را نشان داده ، در روزى كه باطن هر چيزبيرون مى افتد، به صورت دشمنى و نفرت از يكديگر جلوه مى كند.
آرى مشركين به خاطر رسيدن به اين متاع قليل و اين سود بى ارزشمتوسل به شرك شدند، كه بزرگترين ظلم ها و هلاك كننده ترين گناهان است ، و آن وقتبر اين بت پرستى اتفاق كردند، ليكن به زودى حقيقت عملشان برايشان ظاهر مى شود، ووبال آن گردن گيرشان مى گردد، و در نتيجه از يكديگر بيزار مى شوند، و جرم رابه گردن يكديگر مى اندازند.
و مراد از اينكه فرمود: به يكديگر كفر مى ورزند، اين است كه : اين عابد و معبودها،يكديگر را تكفير مى كنند، خدايان دروغى به ايشان كفر مى ورزند، يعنى از ايشانبيزارى مى جويند، همچنان كه قرآن كريم در جاى ديگر فرموده : (سيكفرون بعبادتهم ويكونون عليهم ضدا) و نيز فرمود: (و يوم القيمه يكفرون بشرككم ).
و اين معنا را درباره هر متبوعى نسبت به تابع خود بيان كرده ، و فرموده : (اذ تبرءالذين اتبعوا من الذين اتبعوا و راوا العذاب و تقطعت بهم الاسباب ) و مراد از لعن يكديگراين است كه : اين عده آن عده را لعن مى كنند، همچنان كه باز قرآن كريم مى فرمايد:(كلما دخلت امه لعنت اختها).
آنگاه دنبال جمله فوق فرمود: (و ماواكم النار و مالكم من ناصرين ) و اين جمله اشارهاست به اينكه وبال اعمالشان به ايشان مى رسد، و كيفر خود را كه همان آتش است وهلاكى ابدى را دنبال دارد مى بينند، و هيچ ناصرى كه ياريشان كند، و از آنان دفاعنمايد، ندارند، پس ايشان كه در دنيا متوسل به مودت شدند، تا از يارى يكديگر وتعاون اجتماعى و پشتيبانى از هم بهره مند شوند، به همين خاطر شرك ورزيدند، روزقيامت دشمن يكديگر خواهند شد، و بر ضد يكديگر قيام خواهند نمود، و سرانجامشانبيزارى و ترك يارى يكديگر خواهد شد.
تنها لوط(ع ) است كه به حضرت ابراهيم (ع ) ايمان آورد


فامن له لوط و قال انى مهاجر الى ربى انه العزيز الحكيم



يعنى لوط (عليه السلام ) به ابراهيم (عليه السلام ) ايمان آورد و اگر بپرسى بايدفرموده باشد (فامن به لوط) چرا فرمود: (فامن له لوط)؟ در جواب مى گوييم :كلمه ايمان هم با لام متعدى مى شود، و هم با باء، و در هر دو صورت معنا يكى است .
بعضى از مفسرين در جمله (و قال انى مهاجر الى ربى ) گفته اند كه : (ضمير در آنبه لوط برمى گردد، يعنى لوط گفت كه من مهاجرت مى كنم ). بعضى ديگر گفته اند:(به ابراهيم برمى گردد). مويد مفسر دوم آيه (وقال انى ذاهب الى ربى سيهدين ) مى باشد.
و گويا منظور از مهاجرت به سوى پروردگار، دورى از وطن ، و بيرون شدن از بين قومو فاميل مشرك ، و رفتن به سرزمين غربت براى خداست ، يعنى من اين زحمت ها راتحمل مى كنم ، تا در غربت كسى مانع يكتاپرستيم نشود، بنابراين مهاجرت را، مهاجرتبه سوى خدا خواندن نوعى مجاز عقلى است .
و منظور از اينكه فرمود: (انه عزيز حكيم )، اين است كه : او عزيزى است كه هر كس رايارى كند خوار نمى شود و حكيمى است كه هر كس را حفظ كند ضايع نمى شود،ذليل نمى شود و حكيمى است كه هر كس جانب او را رعايت كند او تنها و بى كسش ‍ نمىگذارد.


و وهبنا له اسحق و يعقوب



معنى اين جمله ظاهر است .


و آتيناه اجره فى الدنيا و انه فى الاخره لمن الصالحين



معنى و مورد استعمال كلمه (اجر) و مقصود از اينكه درباره ابراهيم (عليه السلام)فرمود: (وآتينا اجره فى الدنيا)
كلمه (اجر) به معناى جزايى است كه در مقابل عملى قرار گيرد، و عايد صاحبعمل شود، و فرق بين (اجر) با (اجرت ) اين است كه : اجرت تنها در پاداش هاىدنيايى به كار مى رود، ولى كلمه (اجر) هم در پاداشهايى دنيايىاستعمال مى شود و هم آخرتى .
و نيز فرق بين (اجر) و (جزاء) اين است كه : كلمه (اجر) تنها در پاداش هاى خيرو نافع استعمال مى شود، ولى جزاء هم در خير و هم در شر، هم در نافع و هم در مضر.
همان طور كه گفتيم كلمه اجر، هم در پاداشهاى دنيوى به كار مى رود و هم اخروى ، ليكندر كلام خداى تعالى غالبا در پاداشهاى اخروى به كار رفته ، كه خدا براى بندگانمومن خود تهيه ديده ، كه يا عبارت است از مقامات قرب ، و يا درجات ولايت ، كه يكى ازآنها بهشت است ، آرى در بعضى از آيات قرآنى در پاداش دنيايى نيز به كار رفته ،مانند آيه (انه من يتق و يصبر فان الله لا يضيع اجر المحسنين ) كه حكايت كلام يوسف(عليه السلام ) است ، و نيز مانند آيه (و كذلك مكنا ليوسف فى الارض يتبوء منها حيثيشاء نصيب برحمتنا من نشاء، و لا نضيع اجر المحسنين ) كه در اين دو آيه كلمه اجر برپاداش دنيوى اطلاق شده است .
(و آتيناه اجره فى الدنيا - ممكن است مراد از اين اجر، اجر دنيوى نيكو باشد، آن وقتمناسب تر آن است كه بگوييم كلمه (فى الدنيا) متعلق به (اجر) است ، نه به(ايتاء - دادن ) و اى بسا اين معنا به آيه اى ديگر تاييد شود، كه مى فرمايد: (وآتيناه فى الدنيا حسنه ، و انه فى الاخره لمن الصالحين ) چون ظاهرا مراد از (حسنه )همان زندگى و عيش نيكو است ، و مراد از (ايتاء) اعطاى عملى است نه تقدير كردن وكتابت آن . ممكن هم هست مراد از دادن آن ، جلو انداختن وعده اى باشد كه به عموم مؤ منين داده ،و معنايش اين باشد كه ما آن وعده را در حق وى جلو انداختيم ، و آن وعده عبارت است از مقاماتقرب ، همچنان كه قرآن كريم مقامات او را در ضمن داستانهايش در سوره انعام برشمرده .
(و انه فى الاخره لمن الصالحين ) - در معناى اين جمله در تفسير سوره بقره آنجا كهمى فرمود: (و لقد اصطفيناه فى الدنيا و انه فى الاخره لمن الصالحين )، در جلداول اين كتاب بحث كرديم .


و لوطا اذ قال لقومه انكم لتاتون الفاحشه ما سبقكم بها من احد من العالمين



يعنى (و ارسلنا لوطا)، و يا (و اذكر لوطا) و جمله (انكم لتاتون الفاحشه -شما عمل زشت به جا مى آوريد)، به ظاهر جمله اى است خبرى ، ولى منظور تعجب و انكاراست . و مراد از كلمه (فاحشه ) همان عمل لواط است .
و جمله : (ما سبقكم بها من احد من العالمين )، جمله اى است استينافى ، كه معناى فاحشه راروشن مى كند، و فاحشه بودنش را تاكيد مى نمايد، و گويا مراد اين است كه اينعمل به اين صورت كه در بين شما شيوع يافته در هيچ قومىقبل از شما شايع نشده ، و يا ممكن است جمله حاليه باشد، ازفاعل (لتاتون ) كه در اين صورت معنا چنين مى شود: شماعمل زشتى مرتكب مى شويد، در حالى كه هيچ قومى از اقوامقبل از شما، مرتكب آن نشدند.


اينكم لتاتون الرجال و تقطعون السبيل و تاتون فى ناديكم المنكر...



اين استفهام ، استفهام از امرى است كه سزاوار نيست هيچ شنونده اى تصديقش نمايد و صاحبعقلى آن را بپذيرد، و چون چنين بود، آن را با كلمه (ان ) و (لام ) در (لتاتون )كه هر دو براى تاكيد است تاكيدش كرد.
مراد از اتيان رجال ، قطع سبيل و اتيان منكر در نادى كه قوم لوط مرتكب مى شدهاند
و اين سياق خود شاهد است بر اينكه مراد از آمدنرجال ، عمل لواط است ، و مراد از قطع سبيل ، اهمال گذاشتن طريقتناسل ، و لغو كردن آن است ، چون راه تناسل عبارت است از نزديكى و جماع با زنان ، وقوم لوط اين راه را قطع نمود، و آن را لغو كردند، پس ‍ تعبير به قطعسبيل كنايه است از اعراض از نسوان و ترك مقاربت با آنان ، و مراد از (اتيانهم المنكرفى ناديهم ) - با در نظر داشتن اينكه كلمه (نادى ) به معناى مجلسى است كهجمعى در آن گرد هم باشند، و وقتى گفته مى شود: نادى كه همهاهل مجلس حضور داشته باشند -، اين است كهعمل لواط را و يا مقدمات شنيعه آن را در پيش روى همه انجام مى دادند.
بعضى از مفسرين گفته اند: (مراد از (قطعسبيل )، بستن راه هايى است كه به شهر و ديار ايشان منتهى مى شد، چون قوم لوط ازشهر بيرون مى شدند، و سر راه را بر مسافرينى كه مى خواستند به شهر آنان درآيندمى گرفتند، و آنگاه هر يك سنگى به طرف آنها پرتاب مى كردند، سنگ هر كس به هركس مى خورد، او را مى گرفتند و اموالش را غارت مى كردند، و با اوعمل لواط انجام مى دادند، و تازه سه درهم نيز غرامت مى ستاندند، و در شهر قاضى داشتندكه او هم همين طور قضاوت مى كرد، و حق را بهاهل شهر مى داد).
بعضى ديگر گفته اند: (مراد از (قطع سبيل )، اشاره به گناه ديگر آنان است ، و آناينكه علاوه بر عمل زشت مزبور راهزنى هم مى كردند) ولى به طورى كه خوانندهملاحظه فرمود، سياق آيه خلاف اين را مى رساند.
بعضى ديگر گفته اند: (مراد از (اتيان المنكر فى النادى )، اين است كه :مجالسشان همه رقم منكرات و اعمال زشت داشت ، به يكديگر ناسزا، و ناملايم مى گفتند،و قمار مى كردند، و به عابران سنگ مى انداختند، و دف و ناى مى نواختند، كشف عورت مىكردند، لواط مرتكب مى شدند. ولى خواننده عزيز آنچه را كه از سياق استفاده مى شدفهميد.
و جمله (فما كان جواب قومه الا ان قالوا ائتنا بعذاب الله ان كنت من الصادقين )استهزاء و سخريه اى بوده از ايشان ، كه از آن برمى آيد لوط (عليه السلام ) ايشان رابه عذاب خدا تهديد مى كرده ، و ايشان در پاسخش از باب مسخره مى گفتند: چرا معطلى ؟اگر راست مى گويى بياور آن عذاب را، و اين نكته در جاى ديگر به صراحت آمده كه (ولقد انذرهم بطشتنا فتماروا بالنذر).
نفرين لوط قومش را و به استجابت رسيدن آن


قال رب انصرنى على القوم المفسدين



اين جمله سوال و درخواست فتح است از لوط (عليه السلام ) و هم نفرينى است به قومبدكارش ، كه آنان را مفسد ناميد، چون عملشان زمين را فاسد مى كرد براى اين كهنسل بشر را قطع و بشريت را تهديد به فناء مى نمود.


و لما جاءت رسلنا ابراهيم بالبشرى قالوا انا مهلكوااهل هذه القريه ان اهلها كانوا ظالمين



اين آيه اجمال سرگذشت هلاكت قوم لوط را بيان مى كند، و مى رساند كه هلاكتشان بهوسيله رسولانى از ملائكه بود، كه خداوند آنان را نخست نزد ابراهيم (عليه السلام )فرستاد، و آن ملائكه آن جناب و همسرش را به تولد اسحاق و يعقوب بشارت دادند، وسپس ‍ خبر دادند كه ماءمور به سوى قوم لوط هستيم ، تا هلاكشان كنيم ، كه داستانمفصل آن در سوره هود، و سوره هايى ديگر آمده .
(قالوا انا مهلكوا اهل هذه القريه ) - يعنى ملائكه به ابراهيم گفتند: مااهل اين قريه را هلاك خواهيم كرد، و از اينكه گفتند:(اهل هذه القريه - اهل اين قريه ) و لفظ (هذه ) كه براى اشاره قريب است آوردهبرمى آيد كه قريه لوط در نزديكى آن محلى بوده كه ابراهيم (عليه السلام ) در آنجامنزل كرده بود، و آن سرزمين مقدس فلسطين است .
و جمله (ان اهلها كانوا ظالمين ) تعليل و بيان علت هلاك كردن ايشان است ، مى فرمايد:علت اينكه مى خواهيم هلاكشان كنيم ، اين است كه : ظالمند، و رذيله ظلم در آنها ريشه دارشده ، در اينجا مقتضاى ظاهر آن بود كه بفرمايد (انهم كانوا ظالمين ) ولى به جاىضمير، اسم ظاهر (اهلها) را به كار برده ، و اين اشاره است به اينكه ظلم اين قوم ، ظلممخصوصى بوده ، كه آنان را مستوجب هلاكت كرده ، نه مطلق ظلم كه آن روز مردم بدان مبتلابودند گويا فرموده : اهل اين قريه بدان جهت كهاهل چنين قريه اى هستند ظالمند.


قال ان فيها لوطا قالوا نحن اعلم بمن فيها لننجينه و اهله الا امرءته كانت منالغابرين



مقصود ابراهيم (ع ) از (ان فيها لوطا...) خطاب به ملائكه عذاب
از ظاهر سياق برمى آيد كه منظور حضرت ابراهيم (عليه السلام ) از اينكه فرمود: لوطدر آن قريه است ، اين بوده كه عذاب را از آن قوم بردارد، تا لوط هم محفوظ بماند،ملائكه هم در پاسخ گفتند: اين مطلب از ما پنهان نيست ، و ما بدانجاهل نيستيم ، بلكه نه تنها لوط مشمول عذاب نيست ، بلكه هستند كسانى ديگر كه از عذابمستثنايند، مانند فرزندانش ولى همسرش بايد هلاك گردد.
پس ابراهيم از اين مساله جاهل نبوده كه خداوند لوط را كه پيغمبر اوست بااهل قريه هلاك نمى كند، و نيز از تهديد ملائكه اين ترس ‍ در او پيدا نشد كه مبادا لوط همهلاك شود، پس منظورش از اينكه فرمود: آخر لوط در آن قريه است ، اين بوده كه بهاحترام لوط، عذاب را از اهل قريه برگرداند، ملائكه هم در پاسخش گفتند: كه نه ،ماءموريم به اين كه او را از ميان قوم بيرون كنيم ، و همچنيناهل او را، مگر همسرش را كه او از باقى ماندگان در قريه است .
دليل بر اين معنايى كه ما كرديم آيات (فلما ذهب عن ابراهيم الروع و جاءته البشرىيجاد لنا فى قوم لوط ان ابراهيم لحليم اواه منيب يا ابراهيم اعرض عن هذا، انه قد جاء امرربك و انهم آتيهم عذاب غير مردود) است ، و از اين آيات به خوبى برمى آيد كه درآيات مورد بحث هم منظور ابراهيم دفاع از قوم لوط بود، نه از خود لوط.
ملائكه نيز از كلام او همين را فهميدند، و كلامش را بر ظاهرش باقى گذاشتند، و درپاسخش گفتند ما از هر كس داناتريم كه چه كسانى در آن قريه هستند، و مى دانيم كهلوط و خانواده اش كسانى نيستند كه سزاوار عذاب باشند، و به زودى او و خانواده اشنجات مى يابند، به جز همسرش كه او هلاك شدنى است ، و چون همان طور كه گفتيمملائكه از كلام ابراهيم (عليه السلام ) دفاع ازاهل قريه را فهميدند لذا در پاسخ گفتند: عذاباهل قريه امرى است حتمى ، همان طور كه آيات سوره هود هم به آن اشاره مى كند.
مفسرين در معناى جمله (ان اهلها كانوا ظالمين ) و جمله(قال ان فيها لوطا) مشاجراتى طولانى دارند، كه چون فايده از آن عايد نمى شد ازنقلش خوددارى كرديم ، خوانندگان مى توانند به تفاسيرمفصل مراجعه كنند.


و لما ان جاءت رسلنا لوطا سى ء بهم ، و ضاق بهم ذرعا و قالوا لا تخف و لا تحزن...



ضمير جمع در هر دو (بهم ) به كلمه (رسل ) برمى گردد،و حرف (باء) برسر آن دو سببيت را مى رساند، و چنين معنا مى دهد كه چون فرستادگان ما نزد لوط شدندبه سبب ايشان بد حالى عارضش شد، براى اينكه فرستادگان به صورت جوانانىزيبا و امرد مجسم شده بودند، لوط ترسيد مبادا مردم درباره آنان قصد سوء كنند، كهاگر چنين شود او از دفاع از آنان ناتوان خواهد شد، و در برابر ميهمانان شرمنده خواهدگشت .
(و قالوا لا تخف و لا تحزن ) - يعنى فرستادگان گفتند: مترس و اندوهناك مباش كهخطر يقينى و احتمال خطرى كه تو را تهديد كند در بين نيست ، چون خوف هميشه به خاطرمكروهى پيدا مى شود كه احتمال وقوعش برود، و اندوه وقتى مى آيد كه آن مكروه واقع شدهباشد.
(انا منجوك و اهلك الا امرءتك كانت من الغابرين ) - يعنى ما تو و خانواده ات را نجاتخواهيم داد، مگر همسرت را كه از باقى ماندگان خواهد بود، يعنى باقى ماندگان درعذاب . و اين جمله علت نداشتن ترس و اندوه را بيان مى كند.


انا منزلون على اهل هذه القريه رجزا من السماء بما كانوا يفسقون



اين آيه بيان است براى جمله (انا منجوك و اهلك ) و مى فرمايد: غير از تو و خانواده اتآنچه در قريه هست به خاطر فسقهايى كه مى كردند، دچار عذابى مى شوند كه ما آن رااز آسمان نازل خواهيم كرد. و كلمه (رجز) به معناى عذاب است .


و لقد تركنا منها آيه بينه لقوم يعقلون



ضمير مونث در (منها) به قريه برمى گردد، و (ترك ) به معناى باقى گذاشتناست ، و معنايش اين است كه : ما از اين قريه تنها علامتى روشن باقى گذاشتيم ، براىمردمى كه تعقل دارند، تا از ديدن آن عبرت گيرند و از خدا بترسند، و آن علامت همان آثارو خرابه هايى است كه بعد از نزول عذاب از قريه باقى مى ماند. و ليكن امروز معلومنيست كه آن آثار كجا است . و چه بسا گفته مى شود كه : (بعد از جريان هلاكت آنان ،آب دريا آن شهر را گرفت ، و آن دريا همان بحر لوط است ). و ليكن از ظاهر آيه -بطورى كه ملاحظه مى كنيد - برمى آيد كه آثار اين شهر در زماننزول آيات مورد بحث معروف بوده ، و از اين ظاهرتر اين جمله است كه در سوره حجردرباره همين آثار صراحتا فرموده : (و انهالبسبيل مقيم ) و در سوره صافات آيه 138 فرموده : (و انكم لتمرون عليهم مصبحين وبالليل افلا تعقلون ).


و الى مدين اخاهم شعيبا فقال يا قوم اعبدوا الله و ارجوا اليوم الاخر و لا تعثوا فىالارض مفسدين



در اين آيه حكايت مى كند كه شعيب مردم را به عبادت خدا، يعنى به توحيد مى خواند، واينكه به معاد معتقد شوند، چون رجاى آخرت همان اعتقاد به معاد است ، و اينكه در زمين فسادنكنند، و - به طورى كه بعضى از مورخين در تاريخ قوم مدين گفته اند - عمده ترينفسادانگيزى آنان در زمين عبارت بوده از كمفروشى و خيانت دركيل و وزن .
اشاره به امتحان و ابتلاء قوم مدين ، عاد و ثمود و... و گرفتار شدنشان بهعذابالهى


فكذبوه فاخذتهم الرجفه ، فاصبحوا فى دارهم جاثمين



كلمه (رجفه ) به طورى كه راغب گفته به معناى اضطراب و لرزش خيلى سخت است . وكلمه (جاثمين ) از ماده (جثم ) است ، و جثم و همچنين جثوم در مكان ، به معناى نشستن درآن ، و يا زانو نهادن بر آن است ، و اين تعبير كنايه است از مرگ و معناى آيه اين است كه: اهل مدين شعيب را تكذيب كردند، پس زلزله سختى ايشان را گرفت ، و صبح همه در خانههايشان مرده بودند، و ديگر از جاى خود حركت نكردند.
قرآن كريم در جاى ديگر درباره داستان مدين فرموده : (و اخذت الذين ظلموا الصيحهفاصبحوا فى ديارهم جاثمين ) - و نيز فرموده : (فان اعرضوافقل انذرتكم صاعقه مثل صاعقه عاد و ثمود)، و از اين آيات برمى آيد كهاهل مدين هم دچار صاعقه شدند و هم زلزله .


و عادا و ثمود و قد تبين لكم من مساكنهم ...



در اينجا سياق را تغيير داد، تا تفننى در كلام شده باشد، لذا نخست عاد را آورد، و سپسثمود را، همچنان كه در آيه بعد، نخست قارون را ذكر كرده ، سپس فرعون و بعد از اوهامان را، به خلاف داستانهاى اممى كه قبلا ذكر فرمود، زيرا در آن داستانها نخست نامانبياى هر امتى را مى آورد، مانند: نوح ، ابراهيم ، لوط و شعيب ، بعدا نام عاصيان آن امت هارا.
و دو كلمه (عاد و ثمود) در جمله مورد بحث منصوبند به فعلى تقديرى ، و تقدير كلام(و اذكر عادا و ثمود - به ياد آرعاد و ثمود را) مى باشد.
(و زين لهم الشيطان اعمالهم فصدهم عن السبيل و كانوا مستبصرين ) - زينت دادنشيطان اعمال ايشان را كنايه به استعاره است از اينكه شيطاناعمال زشتشان را مورد علاقه و محبتشان قرار داد، و علاقه به آن را در آنان تشديد كرد، ومعناى اينكه فرمود: از راه بازشان داشت ، اين است كه : از راه خدا كه راه فطرت استبازشان داشت ، و لذا بعضى از مفسرين گفته اند: (مراد از مستبصر بودن آنان ، اين استكه : قبلا بر فطرت ساده انسانى خود بودند، و ليكن در آخر شيطان آن را از ايشانبگرفت ) ولى ظاهر آيه - همان طور كه در تفسير آيه (كان الناس امه واحده فبعثالله النبيين ) نيز گفتيم - اين است كه : عهد فطرت ساده و سالمقبل از بعثت نوح بوده ، و عاد و ثمود اقوامى بوده اند كه بعد از نوح مى زيسته اند، پسمعلوم مى شود مستبصر بودن آنان قبل از فريب شيطان ، اين بوده كه پيرو دين توحيد،يعنى دين فطرت بوده اند، و تنها خدا را مى پرستيدند.


و قارون و فرعون و هامان و لقد جاءهم موسى بالبينات ، فاستكبروا فى الارض و ماكانوا سابقين



كلمه (سابقين ) استعاره به كنايه است از غلبه ، يعنى قارون و فرعون و هامان كهمورد دعوت موسى قرار داشتند، و در برابر دعوتش ‍ استكبار كردند با اين عكسالعمل خود بر او غالب نيامدند و بقيه الفاظ آيه روشن است .


فكلا اخذنا بذنبه ...



يعنى هر يك از امت هاى نامبرده را به جرم گناهى كه داشتند گرفتيم ، ايناجمال قضيه است ، آن وقت شروع مى كند بهتفصيل آن ، و مى فرمايد: (فمنهم من ارسلنا عليه حاصبا)، بعضى ها را حاصبى بر اوفرستاديم ، و حاصب به معناى سنگ است ، بعضى هم گفته اند: به معناى بادى است كهسنگريره ببارد، و بنا به معناى اول جمله مورد بحث با قوم لوط منطبق مى شود، و بنابرمعناى دوم با قوم عاد.
(و منهم من اخذته الصيحه ) - بعضى از آنها را صيحه گرفت ، و اين قوم ثمود، وقوم شعيب است (و منهم من خسفنا به الارض ) و بعضى از آنها را در زمين فرو برديم ، واين اشاره به داستان قارون است ، (و منهم من اغرقنا) بعضى ها كسانى بودند كهغرقشان كرديم و اين هم قوم نوح را شامل است و هم قوم فرعون و هامان را.
خداى سبحان بعد از تفصيل آن اجمال ، به همه داستانهايى كه تا اينجا بيان كرده بودبرگشته ، عاقبت امت هاى نامبرده را با بيانى عام شرح مى دهد، و مى فرمايد آنچه ايناقوام را گرفتار ببلايى كرد كه بدان مبتلا شدند، تنها ظلم خود آنها بود، نه ظلم خدا،(و ما كان الله ليظلمهم و لكن كانوا انفسهم يظلمون - خدا هرگز به آنان ظلم نكرد، وليكن اين خودشان بودند كه به خود ظلم مى كردند) يعنى خدا آن بلاها را به عنوانمجازات بر آنان نازل كرد، چون دنيا دار فتنه و امتحان است ، و اين سنتى است الهى كهبه هيچ وجه از آن چشم پوشى نمى شود، پس هر كس هدايت بيابد براى خود يافته ، وهر كس گمراه شود آن نيز عليه خود او است .
بحث روايتى (رواياتى در ذيل بعضى آيات گذشته )
در كافى به سند خود از ابى عمرو زبيرى ، از امام صادق (عليه السلام ) روايت كردهكه در حديثى كه در آن معانى كفر را بيان كرده مى فرمايد: وجه پنجم از كفر، كفربراءت است ، و آن كفرى است كه در آيه (و قال انما اتخذتم من دون الله اوثانا مودهبينكم فى الحيوه الدنيا ثم يوم القيمه يكفر بعضكم ببعض و يلعن بعضكم بعضا)بدان اشاره شده است كه معنايش (يتبرء بعضكم من بعض - بيزارى مى جوييد يكى ازديگرى ) مى باشد. - تا آخر حديث -.
مؤ لف : اين معنا در كتاب توحيد از على (عليه السلام ) در حديثى طولانى كه به سوالاتاشخاصى درباره تعارض آيات قرآنى پاسخ داده آمده ، و فرموده : اين كفر كه در اينآيه هست به معناى بيزارى جستن است ، مى خواهد بفرمايد: بعضى از بعضى ديگر بيزارىمى جوييد، و نظير اين آيه در سوره ابراهيم است كه در حكايت كلام ابليس مى فرمايد:(انى كفرت بما اشركتمون من قبل - من به آنچه قبلا مرا در آن شركت مى داديد كافرم)، يعنى بيزارم ، و نيز در حكايت گفتار ابراهيم مى فرمايد: (كفرنابكم ) يعنىتبرى مى جوييم از شما.
رواياتى درباره عمل قوم لوط و عذاب الهى آنان
و در الدر المنثور است كه ابن مردويه ، از جابر روايت كرده كه گفت :رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) از خذف - يعنى ريگ و يا هسته خرما را بين دوسبابه نهادن ، و آن را به سوى چيزى پرتاب كردن - نهى فرمود، و به آيه (وتاتون فى ناديكم المنكر) استشهاد فرمود.
مؤ لف : اين معنا از عده اى از صاحبان كتب حديث از ام هانى دختر ابى طالب (عليه السلام )نيز روايت شده ، و عبارت آن چنين است كه گفت : ازرسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) معناى جمله (و تاتون فى ناديكم المنكر) راپرسيدم ، فرمود رسمشان اين بود كه بر سر راه مى نشستند، و ريگ به سوى عابرينمى انداختند، و عابران را مسخره مى كردند.
و در كافى به سند خود از ابى زيد حماد، از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كهدر ضمن حديث نزول ملائكه بر ابراهيم ، و بشارت دادن وى فرمود: ابراهيم به ملائكهگفت : براى چه آمده ايد؟ گفتند: براى هلاك ساختن قوم لوط، پرسيد: حتى اگر صد نفرمومن در ميان آنان باشد باز هلاكشان مى كنيد؟جبرئيل گفت : نه ، پرسيد اگر پنجاه نفر باشد چطور؟ گفت : نه ، پرسيد اگر سىنفر باشد چطور؟ گفت : نه ، پرسيد اگر بيست نفر باشد چطور؟ گفت : نه ، پرسيداگر ده نفر باشد؟ گفت : نه ، پرسيد اگر پنج نفر باشد؟ گفت : نه ، پرسيد اگر يكنفر باشد؟ گفت : نه ، ابراهيم اينجا اتخاذ سند كرد، و گفت : لوط در بين آنان است ؟گفتند: ما از هر كس بهتر مى دانيم كه در آنجا چه كسانى هستند، و او و اهلش را نجاتخواهيم داد، مگر همسرش را كه از باقى ماندگان در قريه است .
حسن بن على (عليهماالسلام ) فرموده : من از كلام ابراهيم غير اين را نمى فهمم كه او مىخواسته قوم را از عذاب نجات دهد، همچنان كه قرآن در اين باره فرموده : (يجادلنا فىقوم لوط ابراهيم بر سر قوم لوط با ما مجادله مى كرد).
سوره عنكبوت ، آيات 41 - 55


مثل الذين اتخذوا من دون الله اولياء كمثل العنكبوت اتخذت بيتا و ان اوهن البيوت لبيتالعنكبوت لو كانوا يعلمون (41) ان الله يعلم ما يدعون من دونه من شى ء و هو العزيزالحكيم (42) و تلك الامثل نضربها للناس و ما يعقلها الا العالمون (43) خلق اللهالسموات و الارض بالحق ان فى ذلك لايه للمؤ منين (44)اتل ما اوحى اليك من الكتاب و اقم الصلوه ان الصلوه تنهى عن الفحشاء و المنكر و لذكرالله اكبر و الله يعلم ما تصنعون (45) و لا تجادلوااهل الكتاب الا بالتى هى احسن الا الذين ظلموا منهم و قولوا آمنا بالذىانزل الينا و انزل اليكم و الهنا و الهكم واحد و نحن له مسلمون (46) و كذلك انزلنا اليكالكتاب فالذين آتيناهم الكتاب يومنون به و من هولاء من يومن به و ما يجحد بآياتنا الاالكافرون (47) و ما كنت تتلوا من قبله من كتاب و لا تخطه بيمينك اذا لارتاب المبطلون(48) بل هو آيات بينات فى صدور الذين اوتوا العلم و ما يجحد بآياتنا الا الظالمون(49) و قالوا لولا انزل عليه آيات من ربه قل انما الايات عند الله و انما انا نذير مبين(50) اولم يكفهم انا انزلنا عليك الكتاب يتلى عليهم ان فى ذلك لرحمه و ذكرى لقوميومنون (51) قل كفى بالله بينى و بينكم شهيدا يعلم ما فى السموات و الارض و الذينآمنوا بالباطل و كفروا بالله اولئك هم الخاسرون (52) و يستعجلونك بالعذاب و لولااجل مسمى لجاءهم العذاب و لياتينهم بغته و هم لا يشعرون (53) يستعجلونك بالعذاب و انجهنم لمحيطه بالكافرين (54) يوم يغشيهم العذاب من فوقهم و من تحت ارجلهم ويقول ذوقوا ما كنتم تعملون


(55)
ترجمه آيات
مثل كسانى كه به جاى خدا اوليايى ديگر اتخاذ مى كنندمثل عنكبوت است و خانه ساختنش و به درستى سست ترين خانه ها خانه عنكبوت است اگربدانند (41).
خدا مى داند كه به جاى او چه چيزها مى خوانند و او عزيز و حكيم است (42).
اين مثلها را براى همه مردم مى زنيم اما در آنهاتعقل نمى كنند مگر دانايان (43).
خدا آسمان و زمين را به حق خلقت كرد كه در اين خود آيتى است براى مردم با ايمان (44).
آنچه از كتاب به تو وحى شده بخوان و نماز به پادار كه نماز از فحشاء و منكراتجلوگيرى مى كند و ذكر خدا بزرگتر است و خدا مى داند كه چه مى سازيد (45).
و با اهل كتاب جز به وجه احسن مجادله مكنيد مگر افرادى از ايشان كه ظلم كرده باشند، بهايشان بگوييد ما به آنچه براى خودمان نازل شده و آنچه براى شمانازل شده ايمان داريم ، معبود ما و شما يكى است و ما تسليم آن معبوديم (46).
و اين چنين نازل كرديم كتاب را به تو، پس پاره اى ازاهل كتاب و بعضى از اين مشركين بدان ايمان مى آورند و آيات ما را انكار نمى كنند مگركافران (47).
تو پيش از قرآن هيچ كتابى را نتوانستى بخوانى و نيز خودت آن را ننوشتى و گرنهمبطلان در نبوتت به شك مى افتادند (48).
بلكه آياتى است روشن در سينه كسانى كه علم داده شده اند و آيات ما را انكار نمى كنندمگر ستمگران (49).
حرفها زدند از آن جمله گفتند چرا معجزه ها بر اونازل نشد بگو آيات تنها نزد خداست و من تنها بيم رسانى روشنگرم (50).
آيا اين معجزه برايشان كافى نيست كه ما بر تو كتابنازل كرديم و اينك بر آنان تلاوت مى شود، بدرستى كه در اين ، رحمت و تذكرى استبراى مردمى كه ايمان مى آورند (51).
بگو خدا كافى است كه در ميان من و شما گواهى دهد او مى داند آنچه كه در آسمانها و زميناست و كسانى كه به باطل مى گروند و به خدا كفر مى ورزند زيانكارند (52).
از تو عذاب زودرس مى خواهند و اگر نبود آن مدتى كه مقرر شده عذاب زودتر ايشان راناگهان و بدون اطلاع مى گرفت (53).
از تو عذاب زودرس مى طلبند نمى دانند كه جهنم كافران را از هر سو احاطه كرده است(54).
روزى كه عذاب احاطه شان مى كند از بالاى سر و پايين پا، و خدا به ايشان مى گويدبچشيد آنچه را كه مى كرديد (55).
بيان آيات
اين آيات متضمن دنباله اى است براى داستانهايى كه از امت هاى سابقنقل فرمود، و آن مثلى است كه خداى سبحان براى معبودهاى موهوم آنان آورده ، مى فرمايد:اينگونه اعتقادات خرافى آنان آن قدر بى اساس و سست بنياد است كه خلقت آسمانها وزمين به بانگ بلند به فساد آن فرياد مى زنند، و اعلام مى كنند كه بغير از خدا ولى وسرپرستى ندارند، و اين اعلام عالم خلقت همان است كه اين كتاب كريم اعلام مى دارد.
و چون سخن بدين جا مى رسد ناگهان روى سخن را بهرسول گرامى خود نموده دستورش مى دهد تا اين كتاب را تلاوت كند، و نماز به پابدارد، و اهل كتاب را با زبان نرم و مجادله به بهترين وجه به سوى دين اسلام دعوتكند، و مشركين را كه از او خواستند به غير از قرآن معجزه اى بياورد، و عذابى را كه وعدهمى دهد زودتر بياورد پاسخ دهد.
تمثيل اتخاذ ارباب و آلهه و روى آوردن به غير خدا به اتخاذ سست ترين خانهها،خانه عنكبوت


مثل الذين اتخذوا من دون الله اولياء كمثل العنكبوت اتخذت بيتا...



كلمه عنكبوت معنايش معلوم است ، اين كلمه هم بر يك عدد از آن حشره اطلاق مى شود، و همبر جمع آن ، هم در مذكر به اين صورت مى آيد، و هم در مونث ، يعنى عنكبوت ماده را همعنكبوت مى گويند.
از آنجايى كه در جمله (مثل الذين اتخذوا) عنايت همه در اين است كه مشركين بغير از خدااوليايى براى خود گرفته اند، لذا همين معنا را در قالب صله وموصول آورد، و نفرمود: مثل مشركين مثل عنكبوت است ، بلكه فرمودمثل كسانى كه بغير از خدا اولياء مى گيرندمثل عنكبوت است ، كه براى خود خانه مى گيرد. همچنان كه در جمله(كمثل العنكبوت اتخذت بيتا)، نيز عنايت در اتخاذ عنكبوت بيت مزبور است ، در نتيجهبرگشت معنا به اين مى شود كه صفت مشركين در گرفتن اوليايى به غير از خدا، چونصفت عنكبوت است در گرفتن خانه اى كه چنين و چنان است و كلمه (بيتا) را نكره آوردتا دلالت كند بر اينكه خانه عنكبوت خبرى درباره اش هست ، و آن خبر را بعدا خواهيم گفت.
آن وقت جمله (و ان اوهن البيوت لبيت العنكبوت ) بيان آن خبر، و صفت آن بيت است ، واگر نفرمود (و ان اوهن البيوت لبيتها - سست ترين خانه ها خانه اوست ) براى ايناست كه خواست جمله مذكور را به عنوان يك مثل رايج به كار برده باشد، ومثل را كسى تغيير نمى دهد.
و معناى آيه اين است كه : اتخاذ مشركين اوليايى به غير از خدا،مثل اتخاذ عنكبوت است خانه اى را، خانه اى كه سست ترين خانه ها است ، چون هيچ يك ازآثار خانه به جز اسم بر آن صادق نيست ، زيرا خانه را براى اين مى سازند كهصاحبش را از سرما و گرما حفظ كند، و چيزى كه اين خواص را ندارد و صاحبش را از هيچمكروهى حفظ نمى كند خانه نيست . اوليايى هم كه مشركين براى خود گرفته اند تنها ازولايت ، اسمى دارند، براى اينكه نه نفعى مى رسانند و نه ضررى ، نه مالك مرگىهستند و نه حياتى ، و نه نشورى .
مورد مثل ، همان مساله اتخاذ آلهه است ، پس اگر در آيه مورد بحث به جاى كلمه آلههاولياء را آورد، براى اين است كه بفهماند كه اصولا داعى مشركين در پرستش خدايانمساله ولايت است ، زيرا مشركين مى پنداشتند كه بت ها در كار آنان ولايت دارند، و امور آنانرا تدبير مى كنند، خير را به سوى آنان جلب نموده و شر را از ايشان دور مى سازند، ودرباره آنان شفاعت مى كنند.
در آيه مورد بحث علاوه بر نكته اى كه گذشت ، نكته ديگرى هست ، و آن اين است كه : بااطلاقى كه دارد تمامى اقسام شرك را شامل مى شود، و روى سخنش با تمامى كسانىخواهد بود كه حتى در يك امرى از امور خود به غير از خدا وليى بگيرند و به آن تكيهكنند، و آن را مستقل در اثر خود بدانند، البته آن اثرى كه از وى توقعش را دارد، هر چندكه آن ولى بت نباشد.
بلكه آيه شريفه شامل ولايت كسى نمى شود كه برگشت ولايتش به ولايت خدا باشد،مانند ولايت رسول ، و امام و مؤ منين ، چون اگر كسىرسول و يا امام و يا مومنى را ولى خود بداند، در حقيقت خدا را ولى خود خوانده ، براىاينكه ولايت آنان در طول ولايت خدا است ، و خود خدا ايشان را ولايت داده ، و آيه (و ما يومناكثرهم بالله الا و هم مشركون ) اين اطلاق را تاءييد مى كند.
(لو كانوا يعلمون ) - بعضى گفته اند: (يعنى اگر مى دانستند كه مثلشان درگرفتن اولياء مثل عنكبوت است .
معنى و مفااد آيه شريفه : (ان الله يعلم ما يدعون من دونه من شى ء...)


ان الله يعلم ما يدعون من دونه من شى ء و هو العزيز الحكيم



ممكن است بگوييم كلمه (ما) در جمله (ما يدعون ) موصوله است ، يعنى آنچه مىخوانند، و ممكن است بگوييم نافيه است ، يعنى (و نمى خوانند) و نيز ممكن است آن رااستفهامى يا مصدرى بگيريم ، و كلمه (من ) بنا براحتمال دوم زايد است ، كه صرفا براى تاءكيد آورده شده ، و بنابر سهاحتمال ديگر بيانى است ، و از اين چهار احتمال دواحتمال اول قوى تر است ، و از آن دو، اولى قوى تر است .
و بنابر احتمال دوم معنا چنين مى شود كه : خدا مى داند مشركين هيچ چيزى به جاى او نمىخوانند، يعنى آنچه به عنوان آلهه به جز خدا مى پرستند هيچ حقيقتى ندارد، در نتيجه بهقول صاحب كشاف آيه شريفه تاكيد همان مثل است و زيادتى است براى اينكه در آنمثل آن آلهه را حداقل چون خانه عنكبوت دانست ، ولى در اين جمله مى فرمايد بلكه خانهعنكبوت هم نيست ، چون عدم محض ‍ است .
و بنابر احتمال اول معناى آيه چنين مى شود: خدا مى داند آن چيزهايى را كه به جاى او مىپرستند، و جاهل به آن نيست ، و بنابراين جمله مورد بحث كنايه مى شود از اينكه آن مثلىكه زديم مثلى به جا بود، چون براى اولياى آنان از ولايت چيزى به جز اسم نيست .

next page

fehrest page

back page