نتايج سعه صدر هنگامى كه حضرت موسى عليه السلام مبعوث به رسالت شد خداوند خطاب به اوفرمود: اذهب الى فرعون انه طغى (43) اى موسى به سوى فرعون برو كه او به سركشى برخاسته است . در اين جا حضرت موسى نگفت ، خدايا يك لشكر مجهز و يا قدرت و مكنت به من عطا كن !بلكه گفت : خدايا! سعه صدر به من عنايت فرما: رب اشرح لى صدرى ويسر لى امرى و احلل عقدة من لسانى يفقهوا قولى (44) موسى گفت : پروردگارا! سينه ام را گشاده گردان و كارم را براى من آسان ساز و اززبانم گره بگشاى تا سخنم را بفهمند. اين ترتب و پشت سر آوردن به ما مى فهماند كه اگر كسى دريادل باشد كارها بر او آسان مى شود و اگر كسى سعه صدر داشته باشد، اراده اش قوىمى گردد. وقتى اراده اش قوى شد تسلط بر اعصاب پيدا مى كند و در نتيجه با آرامش وحوصله حرف مى زند. و با مراجعه كنندگانش برخورد منطقى مى كند و آنان را راضى وخوشحال راه مى اندازد. به جراءت مى توان گفت كه تاءثير سعه صدر، از هر قدرت و مكنتى و از هر لشكرمجهزى براى انسان بيشتر است ، در روان شناسى معيارى وجود دارد به نام قانونفشار كه اگر بخواهند شخصيت و سعه صدر و تسلط بر اعصاب كسى را ارزيابىكنند تا كار و پست كليدى را به او محول كنند، ابتدا او را با قانون فشار،آزمايش مى كنند. نحوه امتحان هم به اين صورت است كه : او را در جاى ناراحت كننده و آزاردهنده اى مى نشانند و يك لامپ قوى در مقابل چشمانش روشن مى كنند؛ به طورى كه از نظرجسم او را صد در صد ناراحت مى كنند، سپس دو يا سه نفر با اومشغول حرف زدن مى شوند، ابتدا سؤ ال پيچش مى كنند و هنوز يك سؤال را جواب نداده سوال دوم و سوم و...، خطاب به او شروع مى كنند به حرف هاى ركيك وتند و تمسخرآميز، تا جايى كه از نظر روحى نيز صد در صد عصبانى اش مى كنند، درچنين وضعى شخص سه حالت پيدا مى كند: 1- به هيچ وجه كنترلش را از دست ندهد؛ يعنى بر اعصابش مسلط باشد و هيچ اثرىجسمى و روحى روى او نگذارد. 2- كنترل خود را از دست بدهد، به گريه بيفتد و بدنش بلرزد و هم چون انسان هاىترسو و وحشت زده باشد. 4- انسانى است وسط، نه آن چنان شجاع و با شهامت كه هيچ اثر جسمى و روحى دروجودش نگذارد و نه آن چنان ترسو و بزدل كه وحشت زده باشد و بلرزد، بلكه حالتىبين اين دو است ؛ يعنى خود خورى مى كند، ناراحت مى شود اما خود باخته نمى شود، همه رادر دل نگه مى دارد و چيزى نمى گويد. روان شناسان مى گويند: نمره انسان هاى قسماول بيست است . گروه دوم رفوزه هستند و نمى توان كارها و پست هاى كليدى را به آنانواگذار نمود. گروه سوم هم نمره متوسط دارند؛ به اين گروه نيز نمى توان كارهاىحساس را محول كرد. اين قانون ، قانون بسيار خوبى است . بهتر از اين ، معيارى است كه اميرالمؤ منين عليهالسلام براى ما تعيين كرده و فرموده است كه : الة الرياسة سعة الصدر؛(45) وسيله و آلت رياست و سرپرستى ، دريا دلى است . همان طور كه اگر يك منشى قلم نداشته باشد نوشتن برايش ممكن نيست ، و يك آهنگر چكشو يك نجار تيشه نداشته باشند كارشان تعطيل مى شود، يك رئيس نيز اگر سعه صدرنداشته باشد مى تواند رياست كند. مخصوصا در جمهورى اسلامى گرفتارى مهمى كههست اين كه توقع مردم بالا رفته ، كه بسيارى از آن توقعات بى جا است و شما بايددر مقابل اين توقعات و انتظارات از خود خونسردى نشان دهيد؛ به طورى كه وقتى اربابرجوع از اتاق شما بيرون مى روند در اثر سعه صدر، خوش زبانى واستدلال و منطق شما راضى و خوش بين باشد. اگر براى به دست آوردن سعه صدر تلاش نكنيد نه در پست و مقام موفق مى شويد و نهدر زندگى . اولين مصيبتى كه براى خودتان به وجود مى آيد ضعف اعصاب است . اگراعصاب شما ضعيف شد، هم دنيايتان به خطر مى افتد و هم آخرتتان ، در نتيجه نه دنياخواهيد داشت و نه آخرت . رمز پيروزى مردان بزرگ و رهبران انقلاب هاى سرنوشت ساز، همين تسلط و سعه صدربوده است ، نگاهى گذرا به زندگانى پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله نشانمى دهد كه سعه صدر و دريا دلى ، يكى از رموز موفقيت آن حضرت بوده است و قرآن نيزدر سوره انشراح به اين نكته اشاره مى فرمايد: الم نشرح لك صدرك مديران و كارمندانى كه در پشت ميز نشسته اند، بايد بدانند كهحل مشكل مردم به دست آن هاست ، و مى توانند با رفتار و كردار اسلامى و سعه صدر مبلغانقلاب باشند و اتاق اداره شان را مركز تبليغ كنند. نقل مى كنند كه : مرجع بزرگ ، مرحوم حاج سيد ابوالحسن اصفهانى عليه السلام نامههايى كه به دستش مى رسيد مى خواندند - اگر چه اين كار برايشمشكل هم بود - و آن نامه هايى را كه فحش و ناسزا بود جمع مى كرد و در هر ماه يكدستمال از آن ها را بسته و براى اين كسى از متن آن ها آگاهى پيدا نكند خودش شخصا مىبرد و در آب جوى مى ريخت . اگر كسى بخواهد به چنين نامه هايى جواب بدهد؛ يعنىمثل آنان فحش بنويسد، او هم مى شود مثل فحش دهنده پاداش بدى را به خوبى بده ، نهبه بدى اگر كسى به شما بدى كرد شما بايد به او خوبى كنيد. اءحسن الى من اءساء اليك ؛ فان المسى ء يجزيه اساءته ؛ (46) به كسى كه به تو بدى مى كند خوبى كن ، زيرا آدم بد به جزاى عملش خواهد رسيد. اگر مى خواهيد كسى را كه به شما بدى كرده است بكوبيد، با او با عطوفت و مهربانىبرخورد كنيد و به دست مكافاتش بسپاريد، مطمئن باشيد كه اگر بدى او زياد شد و ازحد گذشت ، به جزاى عملش خواهد رسيد. مرحوم شهيد ثانى عليه السلام در منية المريد اين روايت را آورده و قضيه اى هم برايشنقل مى كند و مى فرمايد: كاسبى بود ساده لوح كه هرگاه حاكم وقت از رو به روى مغازهاش مى گذشت ، او مى آمد و در مقابل حاكم مى ايستاد و مى گفت :اءحسن الى من اءساء اليك؛ فان المسى ء يجزيه اساءته (47) و اين سخن از آن جا كه از دل بر مى خاست بردل مى نشست و بر حاكم تاءثير مى گذاشت ، تا اين كه روزى همين كاسب مقامى در حكومتپيدا كرد و بعد از آن به طور آزاد و بدون ممانعت نزد حاكم مى آمد و همين جمله را برايش مى خواند. اين جا بود كه حسادت اطرافيان چاپلوس و حسود برانگيخته شد و گفتند: اينكاسب چرا بايد نزد حاكم اين همه قرب و منزلت داشته باشد و... سرانجام يكى از آنان نزد حاكم رفت و سعايت و وسوسه را آغاز كرد و به حاكم گفت :اين كاسب كه اين همه مورد لطف و عنايت تو است سر كوچه ها مى نشيند و از تو عيب جويىمى كند و مى گويد: دهان حاكم بوى بد مى دهد و... از نزد حاكم كه بيرون آمد، نزد كاسبرفت و او را به ميهمانى دعوت كرد و آن روز مقدارى سيرداخل غذا ريخت و به كاسب داد. كاسب هم به خاطر خوردن سير راه رفتن به خدمت حاكممنصرف شد، اما آن مرد حسود ترغيب و تشويقش كرد كه : رفتنت مانعى ندارد، برو منتهىنزديك حاكم نايست و از دور با او سخن بگو، كاسب ساده لوح پيشنهاد او را پذيرفت ورفت ، با مقدارى فاصله از حاكم ايستاد و گفت : احسن الى من اساء اليك حاكم كهاز دست كاسب عصبانى بود گفت : بيا نزديك تر، كاسب جلو رفت ، اما دستش را جلوىدهانش گرفت ، و اين جا بود كه حاكم در مورد حرف هاى حسود به يقين رسيد. رسم حاكمبر اين بود كه هر وقت مى خواست به كسى جايزه اى بدهد، با دست خودش مى نوشت ، لذانامه اى نوشته و داخل پاكت گذاشت و به كاسب داد، كه در آن به جلاد نوشته بود: بهمحض رسيدن نامه ، حامل آن را كشته و پوستش را از كاه پر كن و براى من بفرست ، كاسبخيال كرد كه حاكم برايش جايزه اى نوشته ، با خوشحالى بيرون آمد و در اينحال آن سعايت كننده و حسود بيرون در كاخ ايستاده بود و هر لحظه منتظر بود كه حاكمحكم قتل كاسب را صادر كند، وقتى كاسب را ديد كهخوشحال است پرسيد چه شده ؟ كاسب جواب داد: اتفاقا حاكم امروز برايم جايزه اى نوشتو... حسود بدبخت خيال كرد كه حتما جايزه مهمى است ، گفت : جايزه ات را نديده مى خرممثلا به ده هزار تومان ، كاسب حاضر نشد بفروشد و گفت : جايزه من است ! نمى فروشم .حسود قيمت را بالا برد تا اين كه كاسب را راضى كرد كه بفروشد، لذا پاكت نامه راگرفت و رفت و از خوشحالى در پوست خود نمى گنجيد و تصور مى كرد كه جايزه باارزشى را از چنگ كاسب در آورده و سود فراوان كرده است . وقتى نزد جلاد رسيد نامه راداد و جلاد آن را باز كرده و خواند. ديد كه در آن نوشته است : سرحامل نامه را بريده و پوستش را كنده و پر از كاه كن و نزد من بفرست مرد حسود وقتى از محتواى نامه آگاه گشت فريادش بلند شد كه : نامهمال من نيست ، فردى كه بايد كشته شود من نيستم و...اما آنچه به جايى نرسيد فريادبود! روز بعد طبق معمول كاسب به دربار آمده همان سخن هر روز را تكرار كرد. حاكم تعجب كردكه اين كاسب بايد با پوست پر از كاه نزد من مى آمد، قضيه از چه قرار است ؟ پرسيدنامه را چه كردى ؟ كاسب گفت : دادم به فلانى در مقابل فلان قدرپول . حاكم در حالى كه همچنان عصبانى بود گفت : چگونه جراءت مى كنى كه بر سر كوچه هابنشينى و پشت سر من حرف بزنى و برايم عيب درست كنى ؟! رنگ چهره كاسب تغيير كرد و گفت : جناب حاكم ! تو مرا به مقام رساندى ، به من محبت هاىفراوان كردى ، چگونه مى شود كه از من چنين خطايى سر بزند؟! حاكم پرسيد: پس چرا روز گذشته وقتى آمدى در فاصله دور ايستادى و دستت را جلوىدهانت گرفتى ؟ كاسب ماجراى مهمانى و سير خوردنش را براى حاكم تعريف كرد. در همينحال بود كه پوست پر از كاه آن حسود و نمام را آوردند! شهيد رحمه الله از اين داستان چنين نتيجه مى گيرد كه : اگر كسى به تو بدى كرد توخوبى كن كه آدم بد، سرانجام به سزاى اعمالش خواهد رسيد.(48) آرى ، جا دارد؟ اين آيه را هر روز بخوانيم و با خود زمزمه كنيم كه : رب اشرح لى صدرى ويسر لى امرى واحلل عقدة من لسانى يفقهوا قولى (49) 6- قاطعيت انسان وقتى شرح زندگى افرادى كه در دنيا پيروز و موفق بوده اند را مى شنود و يادرباره آنان مطالعه مى كند به اين نتيجه مى رسد كه پيروزى و موفقيت اين گروه ،مرهون قاطعيت آنان است . منظور از قاطعيت تشخيص وظيفه ، تشخيص راه رسيدن به هدف ، جديت در گفتار وايمان به پروردگار عالم است ، اگر كسى اين چهار صفت را دارا باشد قاطعيت دارد. بنابر اين ، اگر كسى بخواهد كارى انجام دهد و به هدف برسد، ابتدا بايد هدف را درنظر بگيرد و آن را به خوبى تشخيص بدهد، سپس راه آن را بيابد و بداند كه از چهراهى رفت . در مرتبه سوم بايد در گفتار خود جدى باشد؛ يعنى گفتار و كردارش با همبخواند و تنها شعار نباشد. در مرحله چهارم - و بلكه بايد گفتقبل از همه اين ها - اميد به خدا داشته باشد و او را پناه و پشتيبان خود بداند. شما اگر اخلاق پيامبران و زندگى و مبارزات آنان را مطالعه كنيد، در مى يابيد كه مانعزيادى داشته اند، اما از ميدان در نرفتند و سرانجام به هدفشان رسيدند؛ مثلا حضرتموسى عليه السلام زمانى كه به رسالت مبعوث شد، هيچ ابزار مادى نه لشكرى ، نهسلاحى ، نه پولى و نه امكانات مادى ديگرى در اختيار نداشت ؛ خودش بود و عصايى كههنوز اژدها نشده بود. از جانب خدا خطاب مى شود: اى موسى ! برو درمقابل فرعون و ماءموريت خود را به انجام رسان ، كه فرعون ، طغيان كرده است . موسىبا سلاح قاطعيت ، به راه مى افتد. او هدف را تشخيص داده و براى از بين بردن ظلم ونشر توحيد، راه را نيز يافته است كه بايد به مقابله با ظلم و ستم برخيزد، استقامت كندتا سرانجام سردمدار ظلم را شكست دهد. او اين قاطعيت را از اتكاى به خدا به دست آوردهاست و دريافته است كه چون هدفش و راهش حق است ، خداوند نصرت و ياريش خواهد كرد.چنين انسانى هيچ گاه خسته نمى شود. لذا مقابل كاخ فرعون آمد و راهش ندادند، يكسال آن جا ايستاد! تا سرانجام به دست خود دشمن ، موفق شد كه نزد فرعون برود و درهمان برخورد اول ، فرعون را در معرض شكست قرار داد؛ تا بالاخره حضرت موسىتوانست بساط مستبد آن چنانى را برچيده و به هدف مقدس و الهى خودنائل شود. موانعى كه بر سر راه موسى قرار داشت تنها ديكته تاز زمانش يعنى فرعون نبود،بلكه خود بنى اسرائيل نيز مانع بزرگى بودند؛ بنىاسرائيل كه خونشان در رگ هاى صهيونيست هاى روزگار ما نيز جريان يافته است ، وامروز سرسخت ترين دشمنان اسلام همين ها هستند. بنى اسرائيل انسان هاى بهانه جويى بودند، در بيابان ، مائده آسمانى برايشاننازل مى گشت و مرغ و پلو در اختيارشان قرار داده مى شد باز قانع نمى شدند و اطرافحضرت موسى عليه السلام را گرفته و مى گفتند: ما سير و پياز مى خواهيم ، ما سبزى و...مى خواهيم ، آنان به قدرى سست عنصر بودند كهوقتى چهل روز از پيامبرشان دور ماندند، گوساله پرست شدند و اعتقاد خود را از دستدادند. لشكر حضرت موسى چنين انسان هايى بودند! آيا مى توان گفت كه اين ها موسى رادر مقابل فرعون به پيروزى رساندند؟ مسلما چنين نيست .بلكه تنها عاملى كه موسى رابر دشمن برترى داد و پيروز نمود و تمام گردنه ها را پشت سر گذاشت و تمام موانعو سدها را شكست همانا توكلش به خدا بود و قاطعيت و ايستادگى اش در راه هدف . حضرت ابراهيم يك نفره بود اما از آن جا كه قاطعيت داشت كارى كرد كه در تاريخ بىسابقه يا كم سابقه است ؛ يعنى با يك تير تمام بت ها را شكست . شماخيال نكنيد كه بت شكستن كار كوچكى است ؛ خدا كشتن است ! آرى ، او به تنهايى تبر به دست گرفت و خدايان دروغين را كشت ؛ چرا كه هدف راشناخته و راه را يافته بود. و انسان بى هدف ، راه به جايى نمى برد. امام حسين عليه السلام در دعاى عرفه مى فرمايد: خدايا! كسى كه تو را يافت همه چيز دارد و كسى كه تو را گم كرد هيچ ندارد. مرحوم استاد شهيد مطهرى هنگامى كه براى ملاقات با رهبر انقلاب حضرت امام خمينىعليه السلام به فرانسه رفته بودند، در مصاحبه اى از او پرسيدند كه : در اين مردامام خمينى چه ديدى ؟ گفته بود در او چهار (امن ) ديدم : امن بهدفه ، امن بسبيله، امن بقوله و امن بالله تبارك و تعالى . لذا هميشه از خدا مى گفت و مى گفت : ما كاره اى نيستيم ، هر چه هست خداست .ما كارى نكرديم: خدا كرد.ما وسيله اى بيش نيستيم ، كارها همه به دست خداست . ايشان بسيار قاطع بودند. اولين اعلاميه اش را كه صادر كرد فرمود: اسلام در خطر است، بايد جلو برويم ولو بلغ ما بلغ ، اگر موسى عصا داشت او عصا هم نداشت . با اين كهعصاى معجزه گر نداشت ، مى گفت : شاه بايد برود. و سرانجام به هدف مقدسش رسيد واين نوكر استعمار را به زباله دانى تاريخ فرستاد. مرحوم آية الله حائرى مى فرمود: اين مرد امام خمينى با حرف و گفتن شاه را بيرون كرد. تا كنون ديده و يا شنيده نشده است كه كسى بگويد: ابراهيم ، موسى ، عيسى عليهالسلام و يا محمد صلى الله عليه و آله و ائمه اطهار عليه السلام شكست خوردند! امروزمسلمان ، غير مسلمان ، سنى ، شيعه امام حسين عليه السلام را مرادف و مصادف با ايثار، فداكارى و شرف و آزادگى مى داند. اميرالمؤ منين عليه السلام آن همه زحمت ها را تحمل كرد، آن مه صدمه ها را به جان خريد،اما سرانجام نيز به هدفش رسيد اگر او عمر و عاص و معاويه را كشته بود معلوم نبودكه به هدف خود برسد. جرج جرداق نصرانى در كتاب الامام على صوت العدالة الانسانية مى نويسد: على آن كسى است كه به همه پناه مى دهد. على آن كسى است كه دشمن درحال مرگش در پيش چشمان آن بزرگ مرد، عريان شد، ولى امام حيا كرد و چشم از اوبرداشت و از كشتنش منصرف شد.(50) ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نهج البلاغه اش مى گويد: على آن كسى است كه حاضر نشد يك دروغ بگويد و به آزادى آن دروغش خلافت ثلثجهان را به دست آورد. وقتى كه در آن شوراى كذايى ، پيرمرد آن شورا، يعنى عبدالرحمنبن عوف دستش را به اميرالمؤ منين داد و گفت : يا على با تو بيعت مى كنم به شرط اينكه به كتاب خدا و سنت رسول الله و به روش شيخينعمل كنى ، اميرالمؤ منين دستش را كشيد و گفت : نه ، من بيعت مى كنم به شرط اين كه بهكتاب خدا و به سنت رسول الله و به اجتهاد خودمعمل كنم . عبدالرحمن پيشنهادش را تا سه مرتبه تكرار كرد اما جواب منفى شنيد. ابن ابى الحديد مى گويد: على عليه السلام مى توانست بهاين پيشنهاد عبدالرحمن جوابمثبت دهد و و خلافت جهان اسلام را به دست گيرد و بعد به روش شيخينعمل نكند؛ همان كارى كه عثمان كرد.به گفته ابن ابى الحديد على نمى توانست چنينكارى كند چرا كه او حقيقت محض است و حاضر نيست حتى يك دروغ بگويد ولو كه ثلثجهان مال او باشد.(51) دروغ گفتن و 25 سال در خانه نشستن براى على شكست نيست ، پنجسال جنگيدن در جنگ جمل ، صفين و خوارج و سرانجام در محراب به شهادت رسيدن ، براىعلى شكست نيست . پيروزى بالاتر از اين نمى شود كه جرج جرداق در كتابش درباره على بگويد: قتل فى المحراب لشدة عدالتة ؛ (52) على در محراب عبادت ، به خاطر شدت در عدل ورزى ، كشته شد. اين جمله از يك غير مسلمان به دنيا مى ارزد. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به تنهايى درمقابل تمام كفار قريش قد علم كرد، چرا كه هدف دارد، راه را تشخيص داده است ، شعارتواءم با عمل دارد. لذا سيزده سال مصيبت هاى كمر شكن قريش را به جان خريد تا بههدفش برسد. كفار وقتى از راه اذيت و آزار و شكنجه موفق نشدند و ابوطالب عمومىپيامبر را خواستند و به او گفتند: پسر برادرت از ما چه مى خواهد، او تمام منافع ما رابه خطر انداخته است ، به او بگو كه اگر زن مى خواهى بهترين و زيباترين زن هاىحجاز را در اختيارت بگذاريم تا اول متمول و پولدار حجاز باشى ! و اگر رياست مىخواهى فرمانروايى حجاز از آن تو باشد و همه طوائف زير دست تو باشد! اتفاقاپيغمبر نه زن داشت و نه پول و نه رياست ، يك بچه يتيم بى كس كه حضرت ابوطالب، بزرگش كرده بود. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: به آنان بگو كه اگر كره ماه را در دستراست من و خورشيد را در دست چپم بگذاريد دست از هدفم بر نمى دارم . بگوييد: لا الهالا الله نه پول مى خواهم ، نه رياست و نه زن . اين است معناى قاطعيت چنين انسانى ولو تنها هم كه باشد به هدفش مى رسد. وقتى ديدند تطميع ، كار ساز نيست ، از راه تهديد وارد شدند؛ مثلا ياسر و سميه - پدرو مادر عمار را كه مسلمان شده بودند - براى ارعاب ديگران آوردند و يك پاى سميه را بهيك شتر و پاى ديگرش را به شتر ديگر بستند و هر يك از شترها را به طرف راندند وآن زن قهرمان را كه حاضر نشد از ايمانش دست بردارد، به دو نصف كردند.اول شهيد كه اسلام داد همين زن قهرمان ، يعنى سميه ، مادر عمار بود. سپس به سراغ ياسر آمدند، به وى تازيانه مى زند و او را بر روى ريگ هاى داغ وسوزان بيابان مى انداختند و آن قدر مى زدند تا غش مى كرد و بعد با ريختن آب او را بههوش مى آوردند و باز تازيانه مى زدند، تا اين كه سرانجام زير تازيانه به شهادتشرساندند. كفار هر چه بيشتر مسلمانان را شكنجه و آزار مى كردند، آنان با استقامت تر مى شدند.پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله همان شعار هميشگى خود يعنى لا اله الا الله راتكرار مى كرد. ديدند نمى شود؛ پيامبر و مسلمانان را تبعيد كردند؛ باز به هدفشاننرسيدند، بالاخره سه سال آنان را در شعب ابوطالب زندانى كردند - از بينمسلمين فقط حضرت خديجه خارج از شعب ابى طالب بود - و از بيرون شعب غذاى مختصرىبه مسلمانان مى رساندند؛ به طورى كه بچه ها در اثر تشنگى مردند، زن ها ازگرسنگى و تشنگى پوست گذاشتند، فرياد زن ها و بچه ها از سرما و گرما بلند بودو پيران از بين رفتند. پيامبر چنين وضعى راتحمل مى كرد و مى فرمود: قولوا الا اله الا الله تفلحوا... (53) از طرف ديگر حدود هشتاد جنگ برايش پيش آمد آن هم با وضعى كه نه عده داشت و نه عده ،به قول جرجى زيدان مسيحى ، مسلمانان اسب و حتى در بعضى موارد كفش هم نداشتند و پابرهنه به جنگ مى پرداختند و پاهايشان زخم مى شد. جنگ ذات الرقاع يعنى جنگى كه مسلمانان به پاهايشان كهنه بستند و پايشانزخم مى شد. 7 صبر و استقامت يكى ديگر از شرايط مدير و مسئول ، صبر و استقامت ، است . بايد بدانيم كه در دنيامشكل فراوان است ، و هيچ كس بى مشكل و گرفتارى نيست . دنيا را بلا و گرفتارى احاطهكرده است . دار بالبلاء محفوقة ؛ (54) دنيا با بلا و مصيبت ، پيچيده شده است . همان طور كه اگر انسانى در آب باشد، آب محيط بر اوست ، انسان نيز در دنيا به وسيلهگرفتارى و مصيبت ها احاطه شده است و تنها چيزى كه هست اين كهمشكل ها بزرگ و كوچك بوده و انواع مختلف دارد. امروز به رنگى است و فردا به رنگديگر: على عليه السلام در جاى ديگر مى فرمايد: الدنيا بحر عميق قد غرق فيها ناس كثير؛ (55) دنيا درياست و افراد بسيارى در اين دنيا غرق خواهند شد. دريا جزر و مد و موج هاى ويرانگر و نابود كننده دارد. مگر مى شود كسى در دريا باشد واز جرر و مد و امواج آن در امان بماند. دنيا نيز همانند دريا يك روز آرام است ، روز ديگرش طوفانى است . الدهر يومان ، يوم لك ويوم عليك ؛ (56) دنيا دو روز است ؛ يك روز به نفع و بر وفق مراد تو، و روز ديگرش به ضرر تو است . ما بايد قبلاز هر چيز درك كنيم كه : زندگى همراه با مشكلات است . در اداره و در اجتماع با سختى هاو گرفتارى هاى متعدد رو به رو خواهيم بود و بايد آن ها را يكى پس از ديگرىحل كنيم ، و بر موج ها سوار شده ، آن ها را پشت سر بگذاريم ؛ نه آن كه تسليم امواجشده و خود را به امواج بسپاريم . هم چنين بايد بدانيم كه : رسيدن به موفقيت وكمال ، مرهون مشكلات است ؛ و تنها بدين وسيله بتوان به هدف رسيد. بهقول حافظ.
ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست
|
عاشقى شيوه رندان بلاكش باشد
| از ديدگاه قرآن و روايات اهل بيت عليهم السلام اگر كسى بخواهد بهكمال برسد بايد با مصيبت ها و مشكلات دست و پنجه نرم كند. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايد: البلاء للولاء...؛ (57) مصيبت و سختى ، براى اولياء الله است . آرى ، پروردگار عالم هر كه را بيشتر دوست داشته باشد، او را با مركب بلا، زودتربه هدف و كمال و سعادت مى رساند. عالم تكوين نيز اين گونه است ، دانه گندمى كه زير خاك مى رود، سختى هاى زيادى مىكشد، و با باد و باران و توفان و سرما و گرما، مواجه مى شود تا اين كه بعد ازمدتى شكفته مى شود. زمانى كه خوشه شد لاى چرخ هاى خرمن كوب مى رود تا از كاه جداشود. سپس زير چرخ آسياب رفته له مى شود، آن گاه مشت ها بر سرش كوفته شده تابه صورت خمير در مى آيد و در تنور مى سوزد و بهشكل نان در مى آيد. بعد از آن ، زير دندان هاى انسان براى چندمين بار له مى شود و واردمعده شده در آن جه نيز پخته مى شود و معده به اثنى عشر مى فرستد، شيره و جوهرش راگرفته و به سلول تحويل مى دهد. و سلول آن را به بدنمنتقل مى كند تا اين كه جذب انسان شده و از اجزاى وجودى انسانكامل مى شود.! آرى ، انسان با صبر و استقامت مى تواند عالم را تسخير كند. شماخيال نكنيد افرادى كه براى مملكت و جامعه شان مايه افتخار شده اند از نظر استعدادنابغه بوده اند، هرگز چنين نيست ؛ بلكه بسيارى از اين دانشمندان از لحاظ استعداد كمتراز افراد متوسط بوده اند، انشتين بارها رفوزه شد. درباره لنين گياه شناس كه افتخارى است براى كشورش سوئيسنقل مى كنند له : معلم و مديرش روزهاى اول درس ديدند كه حافظه اش ضعيف است و براىتحصيل علم مناسب نيست ، به پدرش گفتند پسر تو بايد بهدنبال كار و كاسبى برود و نمى تواند درس بخواند و به جايى برسد. اما در اثر استقامت پدرش ، صبر و استقامت خودش نه تنها دانشمند و گياه شناس شد - كهخواست خودش بود - بلكه طبيب نيز شد، يعنى به خواسته پدر و مادرش كه مى خواستنداو طبيب بشود نيز جامعه عمل پوشيد. در نتيجه هم گياه شناس ماهرى شد و هم طبيب حاذق ،نوشته اند او پايان نامه خود را در مسافرت نوشت و وقتى به آلمان رفت به اسمجادوگر او را تبعيد كردند، زجر و شكنجه اش دادند، باز وقت در يك مسافرت ديگرىپايان نامه دومش را نوشت و سرانجام به وطنش بازگشت و افتخارى براى كشورش شد. درباره پاستور مى نويسند: استعدادش خيلى كم بود، فقر و فلاكت بر زندگى اش حاكمبود اما صبر و استقامت عجيبى داشت ، او در كلاس شاگرد ناشناخته اى بود و به خاطراستقامت و پشتكارى كه داشت استادش دختر خود را به او داد. پاستور در چنين وضعى بايدسر از پا نشناسد، چرا كه استاد دانشگاه ، دخترش را به او داده است ، اما شب عروسى كهشد همه آمدند جز پاستور، كه نيمه هاى شب آمد و از همه معذرت خواست و گفت : آزمايشمناقص بود و نتوانستم نيمه كاره رها كنم لذا از همه شما عذر خواهى مى كنم . سكاكى - اديب نامور - سى سال از عمرش گذشته بود و زن و بچه اطرافش را گرفتهبودند، و شغلش قفل سازى بود و سواد نداشت ، به سفارش دربار قفلى ساخت كه شايددر آن روز جالب و ابتكارى بود، براى اين كه جايزه اى از حاكم بگيرد به دربار رفت وآن قفل را تقديم حاكم كرد. نگاه حاكم به آنقفل بود كه ناگهان دانشمندى وارد شد، حاكم به احترام آن عالم از جاى خود برخواست وآن قفل را كنار گذاشت و عالم را در كنار خود نشاند و بسيار با او گرم گرفت . سكاكى وقتى اين صحنه را ديد ارزش علم را شناخت و به دهنش رسيد كهتحصيل علم كند و عالم شود. لذا به مدرسه آمد، خطاب بهمسئول مدرسه گفت : مى خواهم درس بخوانم ، وى ديد سن تحصيلى او گذشته است لذابراى اين كه ردش كند و او را از اين تصميم منصرف نمايد به او گفت : يك جمله به تومى دهم و برو تا فردا آن را حفظ كن و بيا تا درس را شروع كنيم و آن جمله اين بود كه : جلد الكلب نجس ، قالالا ستاذ تطهيره بالدباغ ؛ پوست سگ نجس است و استاد ابوحنيفه گفته است اگر دباغىاش كنى پاك مى شود. سكاكى مى گويد: سيصد مرتبه خواندم ، تا حفظش كردم ، صبح كه از خواب برخواستمديدم يادم رفته است به ذهنم فشار آوردم تا يادم آمد،خوشحال شدم و به مدرسه آمدم ، خطاب به مسئول مدرسه گفتم : جمله ديروز را حفظ كردهام ، گفت : بخوان : گفتم : جلد الاستاذ نجسقال الكلب تطهيرة بالدباغ ؛ پوست استاد نجس است ، سگ گفته است اگر دباغى اشكنى پاك مى شود. شاگردانى كه در كلاس بودند خنديدند، سكاكى متوجه اشتباهش شد و بسيار تحقير شداما صبر و استقامت او فوق اين حرف هاست لذا به خودش تلقين كرد كه من بايد درسبخوانم ، از آن شهر عازم شهر ديگرى شد در بين راه كه بسيار خسته بود به درخت وچشمه اى برخورد كرد زير آن درخت در حال استراحت بود كه ديد آب از بالا بر روىسنگى مى چكد و در اثر تكرار چكيدن قطرات آب بر روى سنگ ، در سنگ جا باز شده است. به خود گفت : علم ، از اين آب روان تر نيست ؛دل من نيز از اين سنگ سخت تر، پس اگر درس بخوانم حتما عالم و دانشمند خواهم شد. همين مرد سكاكى كتابى نوشته است كه به نام مفتاح العلوم در آن چهارده علم هست : صرف، نحو، عروض ، قصاحت ، بلاغت ، علم موسيقى و... و او در تمام علوم متخصص بود. تمدن امروز اگر با دست خودش ، خود را نابود نكند زهره كهسهل است به منظومه شمسى نيز مى تواند برود. و مى تواند فضا را تسخير كند. و بلكه بالاتر و مهمتر از فضا، كه عالم ملكوت را مى شود تسخير كرد. بهقول قرآن : انسان مى تواند به جايى برسد كه با ملائكه رابطه داشته باشد: ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة الا تخافوا ولا تحزنوا وابشروا بالجنة التى كنتم توعدون نحن اوليائكم فى الحيوة الدنيا و فى الاخرة ولكمفيها ما تشتهى انفسكم ولكم فيها ما تدعون ؛(58) در حقيقت ، كسانى كه گفتند: پروردگار ما خداست ، سپس ايستادگى كردند، فرشتگانبر آنان فرود مى آيند و مى گويند: هان ، بيم مداريد و غمگين مباشيد و به بهشتى كهوعده يافته بوديد شاد باشيد. در زندگى دنيا و در آخرت دوستانتان ماييم و هر چهدلهايتان بخواهد در بهشت براى شماست و هر چه خواسته باشيد در آن جا خواهيد داشت . بسيار هستند كه حتى سواد الفبا ندارند اما چشم و گوش ملكوتى دارند و ايناننيز مى توانند عالم ملكوت را تسخير كنند. يكى از دوستانم نقل مى كرد پيرمرد بى سوادى مريض بود، رفتم بالاى سرش گفتم :خدا شفايت بدهد. گفت : نه ، من با اين مرض نمى ميرم ، هر وقت كه مرگم نزديك شدخبرت مى كنم ، مى گويد: روزى كسى را به دنبالم فرستاد، رفتم به بالينش ، خطاببه من گفت : امشب ، شبى است كه از اين عالم مى روم ، اما فعلا تو برو و بخواب ، هنگاممرگ خبرت مى كنم . سه ساعت از نيمه شب گذشته بود كه صدايم كرد، آمدم و در كنارش نشستم ، بهپسرش گفت : مرا بلند كن و بنشان ، پسرش او رابغل كرد و بر زمين نشاند، در همين لحظه بود كه گفت :السلام عليك يارسول الله السلام عليك يا اميرالمؤ منين تا رسيد به حضرت بقية الله عليه السلامبعد از اتمام ، سلام ، اين جمله را گفت : خدايا! تو خود فرمودى كه پيرمرد را احترامكنيد، حال ، من يك پيرمرد گنهكارم و به پيشگاه تو آمده ام خدايا! احترامم كن ...و ازدنيا رفت . اگر بى صبرى و ضعف از خود نشان دهى ، به جايى نمى رسى ، اگر زحمت 23 سالهپيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نبود صداى اسلام به جايى نمى رسيد. اگر صبر واستقامت شيعه نبود، ولايت و فقاهت همانند امروز سر بلند نمى شد. مردم ايران در اثر صبر و استقامت و تحمل ناگوارى ها بود كه توانستند انقلاب اسلامىرا به پيروزى برسانند. بنابراين ، شما مسئولان ، مديران و كارمندان و كاركنان عزيز اداره و سازمان ها كهحل مشكل و گرفتارى جامعه به دست شما است ، صبر و استقامت داشته باشيد، اربابرجوع را از خود و انقلاب نرنجانيد، درست است كه توقعات بى جا زياد است و كمبودهافراوان و راضى كردن مردم كارى مشكل است اما چه بايد كرد؟ ارباب رجوع مقصر نيست .چرا كه گرفتار است ، تو هم مقصر نيستى چرا كه بيش از اين در اختيارت نيست ، مسئولانبالاتر از تو هم مقصر نيستند، چرا كه آنان نيز تمام تلاش را مى كنند؛ حرف اين است كهاگر ارباب رجوع به خواسته اش نمى رسدلااقل فحش هم نشود، با عصبانيت و خشونت با او برخورد نشود، بلكه با خوش رويى ومنطق قانع شود و با رضايت از نزد تو برگردد. مديران و امتحان الهى به فرموده قرآن كريم تمام انسان ها بايد امتحان شوند و در اين امتحان نمرات انسان هابررسى مى شود كه كدام يك نمره ممتاز و قبولى و كدام يك نمره مردودى گرفته اند.اين امتحان براى اين نيست كه براى خداوند ثابت شود كه چه كسى آدم خوبى است و چهكسى بد، بلكه براى اين نيست كه ما بفهميم كارنامه عملمان چگونه است . خداوند با اينامتحان ، خوبى و بدى خودمان را به ما مى نماياند. احسب الناس ان يقولوا آمنا وهم لا يفتنون و لقد فتنا الذين من قبلهم فليعلمن الله الذينصدقوا وليعلمن الكاذبين ؛(59) انقلاب اسلامى ما براى تمام مردم يك امتحان بود؛ براى روحانى ، ادارى ، نظامى ، زارع ،كاسب ، سياسيون ، كارگزاران ، غربال عجيبى بود؛ همان جمله اى كه اميرالمؤ منين عليهالسلام فرمود: والذى بعثه بالحق لتبلبلن بلبلة و لتغربلن غربلة ؛(60) بسيارى از ما مردم از عهده امتحان خوب برنيامديم ، پروردگار عالم به وسيله اين انقلاببه ما فهماند كه چكاره ايم ! انواع امتحان ها ولنبلونكم بشى ء من الخوف و الجوع و نقص منالاموال والانفس و الثمرات و بشرالصابرين الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انا الله وانا اليه راجعون . اولئك عليهم صلوات من ربهم ورحمة و اولئك هم المهتدون (61) اين آيه شريفه مى فرمايد: اى انسان تو را آفريديم و به اين دنيا آورديم تا بهكمال و سعادت برسانيم ، مواظب باش كه هر آن در معرض امتحانى ، گاهى بهمال ، گاهى به جان ، گاهى به وسيله فرزندت و.. اگر از قرآن بپرسيد كه : عالم هستى براى چه چيزى خلق شده است ؟ در جواب مىفرمايد: براى انسان . و اگر سئوال كنيد: انسان براى چى آفريده شده ؟ مى فرمايد:براى اين كه به مقام عنداللهى برسد و انسان كاملى شود؛ يعنى به جايى برسد كهبه جز خدا نبيند و نخواهد. انسان به اين مقام نمى رسد مگر اين كه با مشكلات و ابتلائاتدست و پنجه نرم كند، همانند آن دانه گندم . انسان زمانى به سعادت مى رسد كه بر مصيبت ها و سختى ها پيروز شود و در برابر آنها صبر و استقامت ورزد و خود را نبازد. معمولا انسان ها در مواجهه با مشكلات دو قسم هستند: 1- افرادى كه صبور نيستند و استقامت ندارند و خود را مى بازند و در نتيجه سقوط مىكنند؛ به فرموده اميرالمؤ منين عليه السلام مصيبت را مى بينند و سختى راتحمل مى كنند، اما به كمال و سعادت نمى رسند و بلكه دراسفل السافلين جاى مى گيرند. 2- گروه ديگر در مقابل اين دسته هستند؛ يعنى مصيبت و گرفتارى را لطف خدا مى دانند. ازديدگاه بزرگان علم اخلاق مصيبت از الطاف خفيه خداست . و معتقدند: همان طور كهمال ، قدرت و تمكن از نعمت هاى بزرگ خداست ، مصيبت ، بلا ومشكلات نيز از نعمت هاى او است . الف - لطف جلى يعنى : نعمت هايى كه به انسان ها مى دهد و آنان هم توجه بهاين نعمت ها دارند؛ مثل پول ، رياست ، تمكن و قدرت . ب - لطف خفى يعنى : گرفتارى هايى كه به نظر انسان بدبختى و بيچارگىاست ؛ مثل مرگ فرزند، فقر و ندارى و.... آرى ، از ديدگاه عارفان ، مرگ فرزند، لطف است ، فىالمثل وقتى خبر شهادت حاج آقا مصطفى را به امام خمينى رحمة الله مى دهند مى فرمايد:انا الله و انا اليه راجعون ، مرگ مصطفى از الطاف خفيه خداست . عرفا در اينجهان جز لطف نمى بينند و اگر با يك عينك علماى اخلاق به جهان بنگريم بايد بگوييم :الطاف خفيه خدا از الطاف جليه اش بهتر است ، چرا كه انسان را به مقامات عالى مىرساند. از ديدگاه عرفا حتى جهنم نيز از الطاف خفيه است ؛ زيرا فرد جهنمى را بهشتى مى كند،اگر جهنم نبود انسان لياقت بهشت رفتن پيدا نمى كرد. پس بايد به جهنم برود و مانندآن سنگ معدنى در كوره چندين هزار درجه اى ذوب شود تا كدورتش گرفته شود و زمينهبراى رفتن به بهشت بيايد. غفلت انسان انسان ، غافل و سبك سر است . گاه اهداف ، برنامه ها و فلسفه خلقت خويش را فراموشمى كند. با اين غفلت در برابر حادثه ها مى شكند و در هنگام فراوانى نعمت ، مغرور مىشود و انسانيت خود را مى بازد، قرآن مى فرمايد: ان الانسان خلق هلوعا اذا مسه الشر جزوعا و اذا مسه الخير منوعا؛(62) به راستى كه انسان ، بسيار آزمند و بى تاب ، خلق شده است ، چون صدمه اى به اورسد عجز و لابه كند و چون چيزى به او رسدبخل ورزد. نعمت و نقمت هر دو وسيله آزمايش و امتحان انسان است . از نظر على عليه السلام رياست خوب است اما براى اثبات حق و از بين بردنباطل ، براى اين كه با آن گره اى از مشكلات مسلمانان باز شود. بنابراين ، آن رياستى بد است كه انسان را جهنمى كند، انسان را به زمين بزند. همينطور بقيه نعمت ها مثل پول ، علم و.. براى عارف ، فقر از الطاف خفيه است ؛ چرا كه اگر با فقر بسازد خداوند برا او درودمى فرستند: اولئك عليهم صلوات من ربهم . اما همين فقر، بعضى ها را به كفر مى كشاند: كاد الفقر اءن يكون كفرا.(63) گاهى ، فقر كفر آور است . پس نبايد غافل بود كه مشكلات و سختى ها همه مقدمه اين است كه انسان بهكمال و فلاح برسد. اگر قرآن را با تاءمل بخوانيم همين نكته را به روشنى از آن درمى يابيم ؛ مثلا خداوند در اين آيه شريفه كه در سه جاى قرآن كريم شده است مىفرمايد: هو الذى ارسل رسوله بالهدى ودين الحق ليظهره على الدين كله ولو كره المشركون؛(64) او كسى است كه پيامبرش را با هدايت و دين درست ، فرستاد تا آن را بر هر چه دين استپيروز گرداند، هر چند مشركان ، خوش نداشته باشند. آرى ، اين آيت الهى ، نويد مى دهد كه دين اسلام به دست مظلومين و مستضعفين ، جهانى خواهدشد، يعنى به دست آنان كه هميشه شكنجه شده و يا كشته داده اند، به دست آنان كه در يكدستشان قرآن است و در دست ديگرشان ولايت ، و همواره در زندگى مظلومند. در آيه ديگر مى فرمايد: ولقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكران الارض يرثها عبادى الصالحون ؛(65) در حقيقت ، در زبور، پس از تورات ، نوشتيم كه زمين بندگان شايسته ما به ارث خواهندبرد. يقينا فرد صالح از نظر قرآن آن است كه در يك دستش قرآن و در دست ديگرش عترتباشد. رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: منظور از بندگان صالح شيعيان اند.آرى ، به دست اين شيعه و با رهبرى ولى عصر عج پرچم اسلام در روى كره زمينبرافراشته مى شود. قرآن در جاى ديگر اسم همين شيعه را مستضعف گذاشته است . حكيمه خاتون مى گويد: وقتى حضرت ولى عصر عج به دنيا آمد امام حسن عسكرى عليهالسلام فرمود: عزيزم را بياور. پاره ماه را سر دست گرفتم و آوردم خدمت آقا بلافاصلهاين آيه را خواند كه : و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم الائمة و نجعلهم الوارثين؛(66) و خواستيم بر كسانى كه در آن سرزمين ، فرو دست شده بودند منت نهيم و آنان راپيشوايان مردم گردانيم و ايشان را وارث كنيم . خداوند خواسته است كه پرچم اسلام به دست مستضعفين در روى كره زمين برافراشتهشود. و مستضعف حكومت جهانى پيدا كند. قوانين اسلام سرتاسر جهان را بگيرد. از اين كهقرآن اين همه تكرار مى كند كه : حكومت ، از آن مستضعفين خواهد بود. نكته اش اين است كه :اى شيعه ! از ابتدا مظلوم بوده اى ، از روزى كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله ازدنيا رفت و سقيفه بنى ساعده تشكيل شد 114 نفر از عاقلان ، عالمان و فهميده ها باسقيفه بنى ساعده مخالفت كردند، از جمله : اباذر، سلمان ، عمار و...و زنانى چون : زهرا،فضه خادمه ، ام سلمه و... اين 114 نفر و گروهى شدند به نام حزب الله و از همان آغازتشكيل ، شهيد دادند و زجر كشيدند، محسن سقط شد. زهرا رنج كشيد، اميرالمؤ منين عليهالسلام در بدترين وضعيت قرار گرفت ، درمقابل چشمانش زهرا را زدند و ساكت ماند و خود آن بزرگوار فرموده است . سخت ترينلحظه براى من زمانى بود كه در مقابل ديدگانم زهرا را زدند و من هيچ نگفتم . در نهج البلاغه مى فرمايد: 25 سال صبر كردممثل كسى كه استخوان در گلو و خار در چشمش باشد. شيعه تا كنون شكنجه هاى فراوان ديده ، ظلم هاى فراوان كشيده است ، قضيه كربلاو...تا سرانجام اين جنگ تحميلى به جرم شيعه بودن از طرف استكبار به شماتحميل شده است ، يا واقعه جمعه خونين مكه به همين علت اتفاق افتاد. خداوند مى تواند بدون اين درد سرها و مشكلات دين خون را در جهان پياده كند و پيامبرشرا به تمام دنيا مسلط نمايد و...اما سنت خدا اين است كه : انسان هاى لايق بهكمال برسند. به قول شهيد مظلوم بهشتى رحمة الله ، بهشت را به بهاء دهند نه بهبهانه اگر بهشت مى خواهى ، اگر لقاى پروردگار را مى خواهى بايد سختىبكشى . باز قرآن مى فرمايد: فان مع العسر يسرى ، ان مع العسر يسرى (67) پس بدان كه با دشوارى ، آسانى است . آرى ، با دشوارى آسانى است . از اين بحث مختصر به دست مى آوريم كه موفقيت هر انسان - از جمله مديران و كارگزاران- در گرو اين است كه بدانند در قاموس خلقت ، امتحان و آزمايش وجود دارد و اساسا خداوندمتعال ، انسان را به گونه اى آفريده است كه با امتحان به رستگارى مى رسد.حال كه چنين است بايد به مقام و موقعيتى كه در اختيار ما گذاشته به عنوان يك وسيلهآزمايش و امتحان بنگريم و بكوشيم با برنامه ريزى ، عقلانيت وتوكل به خدا به مردم خدمت نماييم . اگر چنين كنيم ، اداره و سازمان خود را به عبادت گاهتبديل كرده ايم ، چرا كه بزرگ ترين عبادت ، خدمت به خلق خداست . اهميت خردورزى و احتياط در مديريت چند دسته و گروه اند كه هميشه بايد محتاط باشند و با عصاى احتياط راه بروند، وكارهايشان را در زندگى سنجيده انجام دهند: 1- افرادى كه سنشان از چهل سال به بالا است و به عبارتى در سرازيرى قرارگرفته اند و در واقع هر قدمى كه بر مى دارند، همان اندازه به روز حساب نزديك ترمى شوند. در اين مورد روايتى هست كه مى فرمايد: من بلغ اءربعين ولا يتعصى فقد عصى ؛ كسى كه چهل ساله شود و عصا دست نگيرد گناه كرده است . اين معناى ظاهرى روايت است و مسلما معنايش اين نيست كه افرادچهل سال به بالا بايد عصا به دست بگيرند. از اين روايت ، مى توان چنين استفاده كردكه : انسان ها از چهل سالگى به بعد بايد احتياط بيشترى كنند و با عصاى احتياط حركتنمايند، بايد رفتار و كردارشان را بپايند تا روز قيامت سرافكنده و خجالت زده نباشند. اين مطلب نيز در روايت آمده است كه : انسان ها وقتى بهچهل سالگى مى رسند، از سوى خداوند، به فرشتگان خطاب مى شود كه ديگرعقل او كامل شده و تجربه پيدا كرده و مى داند كه به قبر و قيامت نزديك مى شود، بر اوسخت بگيريد و گناهانش را دقيق تر بنويسيد. چقدر سخت است كه در روز قيامت خطاب شود: اى پيرمرد! اى مجرم ! اى كسى كه عقلتكامل شده بود، چرا گناه كردى ؟ چرا نسنجيده گفتى و شنيدى و چرا در كارهايت عاقبتانديش نبودى ؟! و... 2- توصيه اى هم به خالق هاى كارمند و ادارى دارم و آن ، اين كه با عصاى احتياط حركتكنند. در اين باره روايات فراوان وجود دارد، آنان در عين كار در اداره ، بايد مواظب حجاب ،نوع برخوردها و نشست و برخاست ها باشند. درباره حجاب بيش از ده آيه در قرآن وجود دارد كه اين آيات به ما مى فهماند كه زنبايد مواظب خودش باشد. اين دستور قرآن است كه زن در حد امكان بايد با مرد نامحرمتماس نداشته باشد، و در صورت ناچارى به اندازه ضرورت . فاذا ساءلتموهن متاعا فاسئلوهن من وراء حجاب ذلكم ..(68) و چون از زنان چيزى خواستيد از پشت پرده از آنان بخواهيد اين براىدل هاى شما و دل هاى آنان پاكيزه تر است . و دليلش را چنين آورده كه : اگر زن و مرد نامحرم با يكديگر تماس نداشته باشندبراى دل هر دو بهتر است ؛ يعنى تماس كه دردل ، طمع به وجود آورده و سرانجام فساد ايجاد مى كند. در خصوص بيرون رفتن زنان از خانه قرآن مى فرمايد:. وقرن فى بيوتكن ولا تبرجن تبرج الجاهلية الاولى ..(69) و در خانه هايتان قرار گيريد و مانند روزگار جاهليت قديم ، زينت هاى خود را آشكار مىكنيد. البته مفهوم آيه اين نيست كه زن مطلقا بيرون بيايد و كمالات را براى خود كسب نكند.بى شك مى دانيم كه تحصيل زنان و دختران در مدرسه و دانشگاه و يا ضرورت هاى شغلىديگر مانند طبابت ، معلمى ، پرستارى و مشاغلى از اينقبيل ، لازمه اش آن است كه زن از خانه بيرون آيد. آن چه در قرآن مورد نهى واقع شده ،رفت و آمدهاى بى جا و تفريح هاى بى مورد است . و قل للمؤ منين يغضوا من ابصارهم ..(70) اى پيامبر به مردان با ايمان بگو چشمان خود را از نگاه به نامحرم بپوشانند. اگر انسان احتمال دهد كه نگاهش منجر به فساد مى شود بايد نظر نكند، مى فرمايد اگرنگاه شهوت انگيز نبوده و موجب فساد هم نباشد باز هم بيش از اندازه نبايد نگاه كرد. اين كه قرآن مى فرمايد مرد از زن نامحرم و زن از مرد نامحرم چشم بپوشند و به يكديگرنظر نكنند، دو معنا در آن هست : الف : نگاهت را كنترل كرده و به اندازه ضرورت نظر كن ؛ ب : سر به زير باش و به زن نگاه نكن و چشم هايت را به چشمان زن نينداز. در هر حال خداوند مى فرمايد: نظر كردن مرد و زن نامحرم به يكديگر بايد به اندازهضرورت بوده و از روى شهوت و ريبه نباشد. مطلب ديگرى كه در قرآن آمده درباره حرف زدن زن است كه زن در حرف زدن بايد بااحتياط باشد و خود را كنترل نمايد و صدايش را نازك ، لطيف و شهوت انگيز نكند: فلا تخضعن بالقولفيطمع الذى فى قلبه مرض (71) پس به ناز و كرشمه سخن مى گوييد تا آن كه در دلش بيمارى است طمع ورزد. براى اين كه لطافت در گفتار و نازك كردن صدا و بالاخره صحبت شهوت انگيز موجبتحريك شهوت ديگران و در نهايت باعث به وجود آمدن فساد مى گردد و افرادى كهقلبشان مريض است و تقوا ندارند به او طمع مى كنند. سفارش ديگرى كه قرآن به زنان دارد اين است كه : ولا تبرجن تبرج الجاهلية (72) و مانند روزگار جاهليت قديم ، زينت هاى خود را آشكار مى كنيد. نكته اى كه در آيه شريفه وجود دارد و تكان دهنده است اين كه مى فرمايد: خانم ! تومسلمانى ، جالب شدن و جلب نظر كردن ، كار جاهليت است و از رفتارهاى زنان غير مسلماناست ، آنان در دوران جاهليت در كوچه و بازار به گونه اى حركت مى كردند كه مردان بهآنان نگاه كنند. اى بانوان محترم كارمند، معلم ، طبيب ، پرستار، براى شما كه مسلمان و پيرو قرآن هستيد،پوشيدن جوراب و چادرهاى آن چنانى حرام است ، پوشيدن كفشى كه صدا دارد و رهگذرانرا به خود جلب كند حرام است و خلاصه اين كه هر نوع آرايشى كه نظر نامحرم را جلبنمايد از ديدگاه اسلام حرام است ، اين فتواى تمام مجتهدان و مراجع است و هيچ اختلافى درآن نيست . پيامبر صلى الله عليه و آله در خانه حضرت زهرا نشسته بودند كه ابن ام مكتوم واردشد، تا خواست داخل اتاق شود فاطمه زهرا عليها اسلام پشت پرده رفت . پيامبر براى اينكه به ما هم بفهماند فرمود: زهرا جان ، ابن ام مكتوم كه نابينا است ، چرا پشت پردهرفتى ؟ زهرا گفت : يا رسول الله ! من كه چشم دارم ، پيامبر به قدرىخوشحال شد كه فرمود: من به قربان تو. اسلام نمى گويد كه زن ، اجتماعى نباشد و در اجتماع وارد نشود، معلم و دكتر و....نباشد.بلكه مى گويد زن بايد عفيف و در مقابل نامحرم ، متكبر و با قاطعيت باشد. صفت ديگرى كه براى زن گفته شده اين است كه بايد ترسو باشد؛ يعنى در مواقعخلوت تنها از خانه بيرون نيايد و به ماشينى كه جز راننده و يا افراد نامحرم نيستندسوار نشود. خلاصه در هر جايى كه احتمال بسيار ضعيف مى دهد كه ممكن است عفتش لكهدار شود بايد با عصاى احتياط راه برود. پنجاه بلكه هفتاد درصد از فسادها در اثر بىاحتياطى خانم ها در عفت است . چه بسيار ديده شده كه يك تبسم ، عمل منكر و نامشروعى را بهدنبال داشته است و يك نگاه چه مصيبت هايى را به بار آورده است . نتيجه كردارهاى مديران و كاركنان اداره ها اعمال انسان ها از جهت تاءثير دو قسم است : افرادى كه گفتار و كردارشان به حساب خودشان گذاشته مى شود؛ مثلا اگر كاسبىگران فروشى مى كند و مشترى اش كم مى شود و مردم ديگر به مغازه اش نمى روند، ودر جامعه به عنوان گران فروشى شناخته مى شود. خانمى كه لاابالى است و حجاب خودرا حفظ نمى كند، در نظر مردم ، زن بى بند و بارى است . شخصى كه ربا مى خورد وجامعه به عنوان رياخوار و پست مطرح مى شود. گناه اين دسته از مردم به خودشان بر مى گردد و عكسالعمل زيادى ندارد، اما گروهى هستند كه گناهانشان تنها به خودشان مربوط نيست و مردمتنها به خود آنان بدبين نمى شوند؛ بلكه اين گروه باعث منفور شدن يك جمعيت مىشوند؛ مثلا اگر يك روحانى بد باشد. همه را به سوى بدى مى كشاند: اذا فسدالعالم فسد العالم عكسش نيز همين طور است ، يعنى اگر يك روحانى خوب باشد درگسترش خوبى ها مؤ ثر است و مردم را به روحانيت خوش بين مى كند. مديران و كاركنان اداره هم اين گونه هستند؛ يعنى رئيس يك اداره يا معاونش و يا بالاخر همكارمندى كه داراى ارباب رجوع است اگر بد باشند و با ارباب رجوع با خشونت و تكبربرخورد كنند، مردم اين بدى را به حساب خود آنان نمى گذارند، بلكه به حساب انقلابمى گذارند و اين جا است كه گناه بسيار بزرگ مى شود، كارمند و مديرى كه مى توانددر عرض چند دقيقه كار انسان گرفتارى را انجام دهد و نمى كند گناه بسيار بزرگى رامرتكب شده است . در روايات آمده است . امام صادق عليه السلام شيعيان را در منى نصيحت مى كرد، فرمود:اى شيعيان ما! اين قدر دل پيغمبر را نشكنيد، و ما را اذيت نكنيد در اين ميان يكى ازشيعيان تعجب كرد و از جا برخاست و عرض كرد: يا بنرسول الله ، ما كى دل پيغمبر را شكستيم ، كى شما را آزرديم ؟ امام عليه السلامفرمودند: مگر تو نبودى كه ديروز بر مركب سوار بودى و شخصى بين راه مانده بود وگفت : من خسته ام مرا نيز سوار كن و تو بى اعتنا رد شدى و با اين كارتدل پيغمبر را شكستى ! و اما آن گناهى كه از اين هم بزرگتر است اين كه كار شما به نام انقلاب تمام مى شود وباعث بدبينى مردم به انقلاب سست مى شود. اين وضع ممكن است . عده اى را به كفربكشاند؛ يعنى به گونه اى با آنان برخورد شود كه آرزوى حكومت طاغوت را كنند وبگويند زمان شاه بهتر از الان بود! و اين واقعا كفر است و گناه تمام آنان به گردنكسى است كه مردم را به نحوى ناراحت كرده ودل آنان را شكسته است . بسيار تاءسف انگيز است كه امروز عده اى مردم را به نحوى وبه گونه اى به انقلاب بدبين مى سازند و باعث مى شوند كه اعتقاد مردم به روحانيت وانقلاب سست شود و پشت سر آنان حرف بزنند. شقرانى كه از اولاد شقران غلام رسول خدا صلى الله عليه و آله است مردى شراب خواربود، روزى بر در منصور دوانيقى ايستاده بود تا كمكى بگيرد. در اين حين ديد كه امامصادق عليه السلام از خانه منصور بيرون مى آيد و امام وى را مى شناخت ، شقرانى نزدحضرت آمد و از وى كمك خواست ، امام عليه السلام به شقرانى احترام كرده و براى انجامكار او به خانه منصور بازگشت خواسته او را براى منصور بازگو نموده و عطاى او راگرفته و آورد در آستين شقرانى نهاد سپس فرمود: يا شقران ؛ ان الحسن من كل احد حسن وانه منك اءحسن ؛ لمكانك منا، و ان القبيح منكل اءحد قبيح و هو منك اقبح ؛ لمكانك منا؛ (73) اى شقرانى ، كار خوب از هر كسى خوب است و از تو خوب تر است ، زيرا كه تو، به مامنسوبى و كار بد از هر كسى بد است و از تو بدتر است ، چرا كه تو با ما نسبت دارى . بسيار نيكو است كه اين روايت را تابلو كرده و بالاى سر خود بزنيم كه : كار خوباز هر كسى خوب است اما از تو خوب تر است ، و كار است ، و كار بد از هر كسى بد است واز تو بدتر چرا كه تو امروز منسوب به انقلابى . براى پيروزى اين انقلاب ، جوان هاى پاك باخته ، خون مقدسشان را هديه كردند، پدر ومادر و فرزندان شهدا و مفقودين اشك ها ريختند و جانبازان ، عزيزترين عضو خود را دادندو آزادگان محنت ها و مشقت ها به جان خريدند و....پس اگر من و تو امروز به وظيفه خودعمل نكنيم خون شهدا را پايمال كرده ايم . مواظب باشيد كه نتيجه گفتار و كردار شما ضربه به انقلاب نزند. حضرت امام خمينىرحمه الله هر سال در درس هاى اخلاق خود به ما نصيحت مى كردند و مى فرمودند: مواظبباشيد كه كار شما به حساب ديگران گذاشته مى شود، اگر كارى كنيد كه ضربه بهروحانيت بخورد و ايمان مردم به اين قشر سست شود گناه نابخشودنى است ؛ يعنىگناهى است كه ديگر، توفيق توبه را از انسان سلب مى كند. اهميت دادن به شخصيت انسان ها در برخوردها انسان بايد در كارهاى فردى و اجتماعى ، عاقبت انديش و با احتياط باشد؛ سنجيده بگويدو سنجيده كار كند. در بعضى از موارد اين احتياط ضرورى و لازم تر است ؛ از جمله در موردحق الناس ، عرض و ناموس عفت زنان و جان انسان . اسلام براى انسان اهميت بسيار قائل است ، شما اگر قرآن و روايات را از زاويه انسانشناسى مطالعه كنيد به نكته هاى بسيار مهمى برخورد مى كنيد و پى مى بريد كهشخصيت انسان از منظر اسلام تا چه حد والاست . براى نمونه قرآن ارزش انسان را باتمامى انسان هاى روى زمين مساوى مى داند و مى فرمايد: اگر كسى انسانى را بكشد مثل آن است كه تمام انسان ها را كشته باشد و هم چنين اگركسى شخصى را كه در شرف مرگ است نجات دهد، همانند آن است كه جهانى را زنده كردهباشد.من قتل نفسا بغير نفس ....(74) قرآن در آيه ديگر هم مى فرمايد: هر كسى مؤ منى را به عمد بكشد مجازاتش آتش جهنم است كه در آن جاويد و هميشگى معذبخواهد بود:من بقتل مؤ منا متعمدا فجزاؤ ه جهنم ...(75) مطالعه احكام فقهى ديه نيز ارزش انسان را ديدگاه اسلام را به ما مى فهماند؛ مثلا اگركسى انسان را - حتى به خطا - در تصادف يا به نحو ديگر بكشد، علاوه بر اين كهبايد ديه بدهد، دو ماه نيز بايد روزه بگيرد؛ آن هم سى و يك روزه پى در پى و سىروز به طور منفصل . شخصيت انسان از ديدگاه اسلام اميرالمؤ منين عليه السلام پيرامون شخصيت انسان مى فرمايد: المؤ من اءعظم حرمة من الكعبة .(76) شرافت و احترام مؤ من از احترام كعبه ؛ بيشتر است . باز در جاى ديگر مى فرمايد: ان المؤ من اءعظم حرمة عند الله و اءكرم علوا من ملك مقرب ؛(77) مومن از جهت شخصيت و احترام نزد خداوند از ملك مقرب ، مقرب تر است . راز اين برترى آن است كه اگر انسان حركت كند و سير تكاملى بپيمايد، به جايى مىرسد كه حتى ملك مقرب الهى نيز نمى تواند به آن جا برسد، قضيه معراج پيامبر صلىالله عليه و آله خود گواه بر اين مطلب است كه انسان به مقامى دست مى يابد كه ملكمقرب الهى به آن راه نمى يابد و پايش لنگ است . در قضيه معراج ، پيامبر به جبرئيل فرمود: همراه من بيا،جبرئيل گفت : (لودنوت اءنملة لاحترقت اگر ذره اى بالاتر بيايم مى سوزم ، و بيشاز اين قدرت آمدن ندارم . مولوى اين روايت را انصافا خوب به شعر در آورده است :
گفت : جبريلا بيا اندر پيم
|
گفت رو، رو من حريف تو نيم
| قرآن در سوره بقره اولين درجه اى را كه به انسان مى دهد درجه خليفة الهى است، به ملائكه خطاب شد: انى جاعل فى الارض خليفة (78) من در زمين خليفه اى خواهم گماشت . اگر نبود براى انسان جز اين درجه و امتياز، برايش كافى بود. بالاتر از اين ، آن كه در همين سوره چند آيه بعد مى فرمايد: وعلم آدم الاسماء كلها (79) و خداوند، تمامى اسما را به آدم آموخت . يعنى ، انسان مظهر اسما و صفات حق شد و همه آن ها در آدم جلوه كرد.آن جا كه ملائكهدرباره خلقت انسان اعتراض داشتند و اظهار مى كردند اين موجود خود ريز است و مفسده بهپا مى كند و...كه گويا فرشتگان موضوع خونريز بودن انسان را فهميده بودند و درككرده بودند كه انسان مركب از روح و جسم است و تمايلات و غرائزش مفسده انگيز است لذاگفتند خداوند! اين موجود مفسد و خون ريز را براى چه خلق مى كنى اگر براى عبادتكردن است ، ما بر تو عبادت مى كنيم و..براى فهماندن و جواب گويى به فرشتگان ،وقتى كه اسما و صفات حق براى آدم تجلى كرد، به ملائكه و فرشتگان عرضه نمود وفرشتگان آن را تجلى ديدند و به اشتباه خود پى بردند از خداوند عذر خواهى نمودند وگفتند: خدايا! ما نمى دانستيم ، علم ما محدود بود و تو مى دانى چيزهايى را كه ما نمىدانيم اين امتيازهاى كه براى انسان شمرديم اختصاص به پيامبران ندارد بلكه براى انساننيز هست ، مقام انبيا و اوليا مقام ديگرى است بالاتر از اين : امتياز و درجه ديگرى كه قرآن براى انسان بيان مى فرمايد اين كه : نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين (80) يعنى وقتى از روح خود در انسان دميدم و انسانكامل شد به فرشتگان امر نمودم كه به آدم سجده كنيد همگى سجده كردند مگر ابليس كهبه خاطر تكبرش سجده نكرد و به خاطر اينكه ملك نبود و از جنيان بود: كان من الجن بىادبى كرد، اگر ملك بود، اين گونه بى ادب نبود.اين مطالب مى رساند كه خداوند بهانسان مى فرمايد: اى انسان ! هر كس با تو مبارزه كند رانده درگاه من است و از ديده من اومستكبر است ، آن كس كه به تو سجده نكند و در مقابلت متواضع نشود، كافر است . امتياز ديگر انسان ، اين كه خداوند در آيه اى مى فرمايد: وسحر لكم ما فى السموات و ما فى الارض جميعا(81) اين انسان ها هر آن چه در آسمان و زمين است براى شما آفريدم . پس آگاه باش كه عالم هستى براى تو و به خاطر تو آفريده شده است ، و قدر ومنزلت خود را بدان ، خداوند مى فرمايد: ايا ايها الانسان انك كادح الى ربك الى ربك كدحا فملاقيه (82) اى انسان ، حقا كه تو به سوى پروردگار خود به سختى در تلاشى و او را ملاقاتخواهى كرد. در آيه هاى ديگر مى فرمايد:ان الى ربك الرجعى (83) و ان الى ربك المنتهى(84) اگر چه حركت در اين مسير دشوار و پرمشقت است اما نتيجه اش لذت بخش و شيرين است بهحدى كه كسى - حتى ملائكه مقرب خدا - نمى تواند آن را درك كند. كرامت انسان و برترى آن بر موجودات ديگر امتياز ديگرى است كه خداوند به انسان دادهاست . ولقد كرمنا بنى آدم وحملناهم فى البر و البحر ورزقناهم من الطيبات و فضلناهم علىكثير ممن خلقنا تفضيلا(85) و به راستى ما فرزندان آدم را گرامى داشتيم و آنان را در خشكى و دريا بر مركب هانشانديم و از چيزهاى پاكيزه به ايشان روزى داديم و آن ها را بر بسيارى از آفريده هاىخود برترى داديم . اين آيه ، تشبيه معقول به محسوس است ، بدين صورت كه اگر شما كسى را دوست داشتهباشيد و بخواهيد ارادت و لطف خود را به او نشان دهيد. او را مهمان مى كنيد، و اگربخواهيد ارادت خود را بيش از آن نشان دهيد خودت يا فرزندت هنگام آمدن با او همراهى مىكنيد و اگر بيشتر از اين بخواهيد اظهار محبت كنيد وسيله نقليه مى بريد و او را مى آوريدو سپس بهترين غذا را برايش تهيه مى كنيد و سرانجام مى كوشيد بهترين و بالاتريننوع احترام را به او بگذاريد. خداوند مى فرمايد ما نيز به انسان چنين كرديم ؛ يعنىبهترين غذا، مركب و...را در اختيار او گذاشتيم . واگذارى امانت الهى به انسان امتياز ديگرى است كه خداوند عطا فرموده است . شايدبتوان گفت كه اين موهبت ، بالاترين امتياز و درجه اى است كه پروردگار عالم به انسانداده است : انا عرضنا الامانة على السموات و الارضوالجبال فابين ان يحملنها واشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلوما جهولا؛(86) ما امانت الهى و بار تكليف را بر آسمان ها و زمين و كوه ها عرضه كرديم ، پس ازبرداشتن آن سرباز زدند و از آن هراسناك شدند، ولى انسان آن را برداشت ، راستى اوستمگرى نادان بود. به نظر بنده ، شايد اين امانت ، قلب انسان باشد، زيرا ما از روايات مى فهميم كهدل انسان عرش خدا است : قلب المومن عرش الرحمان (87) و يا: لا يسعنى ارضى و لا سمائى ، و لكن يسعنى قلب عبدى المومن ؛(88) عالم هستى نمى گنجد كه من در آن باشم ، اگر مى خواهى مرا بيابى جايگاهمدل و قلب مومن است . اما چيزى كه تاسف آور است مطلب ذيل آيه است كه مى فرمايد: انه كان ظلوما جهولا؛ بهراستى او ستمگرى نادان بود. آرى ، انسان با آن همه امتياز و درجه ، بسيار جاهل نيز هست ، انسان خودش را نشناخته است ونمى داند كه اين همه مقام دارد، چون مقام و منزلت خود را درك نمى كند در منجلاب شهوتغوطه ور است ، عمر ارزشمند خود را تنها در جمع آورى ماديات صرف مى كند و... انسانهمانند آن بچه خردسالى است كه وقتى در گرانبهايى را به دستش دهند مدتى با آنبازى مى كند، بعد هم كه خسته شد با سنگى يا با جسم سخت ديگرى آن را مى شكند،خداوند مى فرمايد انسان خود را نمى شناسد و خيلىجاهل است و به خود ستم مى كند، انسانى كه بايد از نعمت توبه استفاده كند و به مقامتخليه و سپس به مقام تحليه و سرانجام به مقام تزكيه و... برسد،مثل كرم ابريشم دور خود را مى تند و در آخر خفه مى شود و يا بهقول امير المومنين (ع ) مثل كرم مستراح است كه در عذره مى لولد تا خفه شود. اولياى خدا دنيا را شناخته اند، اگر كسى نزد ابن سيرين كه تعبير خواب مىداند برود و بگويد من خواب ديده ام كه به مستراح افتادم و لباس و بدنم متنجسشده است ، او چنين تعبير مى كند كه : پول زيادى به تو مى رسد دنيا به تو روى مىآورد و...! او مى خواهد بگويد كه مال حرام به اندازه اى پست و بى ارزش است كه در عالممعنا عذره اى بيش نيست . انسان از طرفى اگر بخواهد سير صعودى كند به جايى مى رسد كه جز خدا نبيند واگر بخواهد سير نزولى كند به حدى سقوط مى كند كه از ميكروب سرطان مضرتر و ازسگ درنده پست تر و... مى گردد. ان شر الدواب عند الله الصم البكم الذين لا يعقلون (89) قطعا بدترين جنبندگان نزد خدا كران و لالانى هستند كه نمى انديشند. آرى ، مديران وكاركنان اداره ها و سازمان ها بدانند كه با چنين انسان و شخصيتى رو به رو هستند؛انسانى كه خداوند متعال بر روز او، بسيار سرمايه گذارى كرده است و همه هستى راآفريده تا او به تكامل برسد. در واقع هر كس در مواجهه با هر انسانى بايد بداند كهبا عصاره همه هستى ، رو به روست و وظيفه دارد تا با خدمت گزارى به او، زمينه تكاملشرا فراهم سازد. اين همه تاكيدى كه اسلام در خصوص شخصيت انسان كرده از آن روست كهاين موجود، گل سر سبد هستى است و نبايد با رفتارهاى نسنجيده آن را رو به افسردگىبرد و خشكاند. خدمت به چنين آفريده اى ، خدمت به خدا و احترام به خلقت اوست . خوشا بهحال كسانى كه هر روز با چنين فهم و دركى بر سر كار خود حاضر مى شوند و از اينكشتزار ناپيدا كرانه ، خرمن خرمن محصول مى چينند و براى سراى آخرت خود، ذخيره مىكنند. و بدا به حال افرادى كه با دست خود، وجودشان را در كمند شيطان اسير كرده و جاهلانهاين كشتزار را به آتش مى كشند و استعدادهاى وجودى خود و ديگران را از بين مى برند. نقش تهذيب در سامان دهى كارها تهذيب ، عنصرى كليدى و سرنوشت ساز در همه كارهاى آدمى است . به عبارت ديگر مىتوان گفت اساسى ترين و محورى ترين كار انسان ، تهذيب است . پيامبران الهى يكىپس از ديگرى آمدند تا امر خطير تهذيب را به عهده گيرند. امامان معصوم (ع ) نيز چنينرسالتى داشتند. قرآن كريم ، در خصوص فلسفه بعثت پيامبر (ص ) مى فرمايد: هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته ويزكيهم و يعلمهم الكتاب والحكمة ؛(90) اوست آن كس كه در ميان بى سوادان فرستاده اى از خودشان برانگيخت تا آيات او را برآنان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت بديشان بياموزد. پيامبر (ص ) و هم چنين تمامى انبياى الهى آمده اند تا ابتدا مردم را مهذب كنند و سپس سطحمعلومات آنان را بالا ببرند. در ميان ما مصطلح است آموزش و پرورش ، ولى قرآنمى فرمايد: پرورش و آموزش و اين خودسازى و تهذيب و پرورش بسيار مهماست ، از اين رو آيه مذكور در قرآن تكرار شده است و تكرار،دليل بر تاكيد است . بنابراين ، نخستين هدف از بعثت پيامبران مهذب نمودن مردم است . پيامبر آمده است تا ريشهرذايل را بركند و فضايل را جاى آن بنشاند. رستگاران سوره و الشمس در قرآن از جهتى منحصر به فرد است و همانند آن در قرآن نيست ، در اينسوره خداوند براى كى مطلب ، يازده قسم خورده و چندين تاكيد آورده است . آرى ، بعد ازيازده قسم مى فرمايد: قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها؛(91) هر كس نفس خود را پاك گرداند قطعا رستگار شد و هر كه آلوده اش ساخت قطعا باختهاست . كسى كه صفت رذيله در او رسوخ كرده و رذايل بر وجودش حاكم باشد، شقى و بدبختاست و نه سعادت دنيا را دارد و نه آخرت را. اگر قرآن را مطالعه كنيم و به دقت بر آن بنگريم به اين نتيجه مى رسيم كه دو سومآيات قرآن درباره اخلاق و تهذيب نفس است . بعضى از آيات به طور صريح سفارش به خود سازى مى كند، مانند: يوم لاينفع مال و لا بنون الا من اتى الله بقلب سليم ؛(92) روزى كه هيچ مال و فرزندى سود نمى دهد مگر كسى كه دلى پاك به سوى خدا بياورد. من اهان وليا فقد بار زنى بالمحاربة ؛(42) عزيزان ! به خاطر داشتن ميز رياست يا معاونت ، مغرور نشويد و خود را گم نكنيد، اينعنوان ها همه هيچ است . يكى از كرامت هاى بزرگ رهبر عظيم الشاءن انقلاب همين است كه : من بعضى از اوقاتوقتى خدمت ايشان مى رفتم همان تلطف ها و همان نگاه هايى را مى ديدم كه درسال هاى 1335 و 1336 ديده بودم و ذره اى تفاوت نكرده بود. روزى حضرت امام قدس سره به شهيد رجائى ، خدمت گذار صميمى ، صادق و وارستهملت فرمود: آقاى رجائى ! اين رياست جمهورى چيزى نيست كه انسان به واسطه آنگول بخورد!...از كجا معلوم من و تو تا يك ساعت ديگر زنده باشيم و بخواهيم بهرياست جمهوريمان بنازيم .
|