مقدمه فطرت آدمى كمال خواه و خداجوست ، از همين رو انسان مى كوشد تا خود را به سوىتكامل ببرد و استعدادهايش را به رشد برساند.در اين فرايند، مجموعهعوامل تشويق كننده و نيز باز دارنده در وجود او به فعاليت اند و هر يك او را به سويىمى برند. هرگاه كه عوامل باز دارنده بر انسان غلبه كند، فلسفه وجودى اش توقعانسان تا حد حيوانيت تنزل مى كند. انسانى كه بايد رو به خدا مى داشت و به او نظر مىكرد و هدفى جز رضايت و رضوان حضرت حق نداشت اكنون فقط به خور و خواب وشهوت مى انديشد و از آسمان و آن سوى طبيعت بريده است . در اين جا است كه نقش بزرگ انبياى الهى و امامان معصوم عليه السلام مشخص مى شود؛آنان با تذكرهاى به موقع و انذارها و بشارت هاى خود رابطه انسان را با خدا، مردم ،پدر و مادر، معلم و استاد، همسايه و دوست ، فاميل و حتى ارتباط او را با همه هستى مشخصمى كنند و هدف هاى عالى را به ياد مى آورند.اين تذكرها و اندرزها و تبشيرها همان استكه آن را اخلاق مى ناميم ، اساسا همه پيامبران براى اين مبعوث شدند تارفتارها و كردارهاى مردم را تصحيح كنند و آنان را به اخلاق نيكو برانگيزانند و پيامبرما صلى الله عليه و آله آخرين آنها بود كه براىتكامل چنين اخلاقى مبعوث شد چنان كه خود ايشان مى فرمايد: انى بعثت لاتمم مكارمالاخلاق ؛ ممن بر انگيخته شدم تا مكارم اخلاق راتكامل بخشم . ادامه رسالت پيامبران و امامان معصوم عليه السلام را عالمان دينى بر عهده دارند تااخلاق را به طور همه جانبه در خانه ، مدرسه ، كارخانه و اداره تعليم دهند و همگان رابه وظايف خويش آشنا سازند. اين مهم در روزگار ما خود را به صورت يك نياز مبرم وضرورى نشان داده و در اداره ها و سازمان هاى گوناگون كارآيى دارد. از همين رو بر آن شديم تا سلسله مباحث اخلاقى را براى كاركنان ادارات برگزار كنيم . كتاب حاضر، متشكلاز مجموعه بحث هاى اخلاقى است كه فقيه متتبع و معلم اخلاق ، حضرت آية الله مظاهرى درجمع كاركنان اداره ها مطرح كرده اند كه پس از پياده شدن از نوار، استخراج منابع ، مستندسازى و ويرايش به صورتى كه اكنون ملاحظه مى كنيد در آمده است . انتشار اين اثر بهمناسبت هفته دولت است از اين رو آن را به شهداى گرانقدر دولت به ويژه دو شهيد والامقام رجائى و باهنر تقديم مى كنيم . ياد آور مى شويم كه اين گونه بحث هاى اخلاقى را با حضور اساتيد ارجمند، آيات عظم، جوادى آملى ، احمدى ميانجى (ر0)، شاه آبادى ، مؤ من ، استادى ، اشتهاردى و تهرانىپيگيرى و برگزار كرده ايم و به زودى در مجموعه ديگرى به چاپ خواهد رسيد. محمد جواد خالقى شهريور 1381 ارزش كار اداريان اقتصاد هر مملكتى متوقف بر كار است : كار توليدى ، كار توزيعى و كار خدماتى . ازنظر اسلام ، قرآن و روايات اهل بيت عليه السلام كارهاى خدماتى - نظير اداره ها - اهميتبيشترى دارد؛ يعنى اسلام كه مردم را بر كار توليدى و كار توزيعىمثل تجارت سفارش كرده ، به كار خدماتى بيشتر اهميت داده و تاءكيد نموده است ؛ تاجايى كه مى توان گفت : عبادتى بالاتر از خدمت به جامعه نيست . ثواب كار خدماتى ، از نماز شب ، روزه مستحبى ، حج و حتى از جهاد بالاتر است ؛ درروايتى آمده است : قضاء حاجة المؤ من يعدل سبعين حجة مبرورة ؛ (1) برآوردن حاجت مردم ، مساوى با هفتاد، حج مقبول است . در اين باره اگر همين يك روايت بود قبولشمشكل بود و به نوعى توجيه مى شد، اما آن چه آن را يقين آور مى كند اين است كه اين روايتبه طور پى در پى و متواتر، نقل شده است . در اين جا گوشه اى از سيره پيامبر اكرم و ائمه معصومين عليه السلام رانقل مى كنيم تا به ارزش خدمت به مردم بيشتر پى ببريد. سعى و كوشش پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله اين بود كه گره اى از كار مسلمانىباز كند. يا اگر اميرالمؤ منين عليه السلام گره اى از كار يك مسلمانى مى گشود، برايشاز نماز شب خوش حال كننده تر بود. از تاريخ و سيره پيامبر و ائمه عليه السلام بهخوبى استفاده مى شود كه بى تفاوت بودن در كار مسلمانان ، توهين كردن به آنان ، بهاندازه اى براى آن بزرگواران ناراحت كننده و غم انگيز بوده كه حتى اگر فرزندشاناز دنيا مى رفت ، آن اندازه ناراحت نمى شدند. نقش سعه صدر در گره گشايى از كار مردم عدى بن حاتم (پسر حاتم طائى ) از شام خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد تا مسلمانشود. وى چون رئيس قبيله بود، حضرت به او احترام كردند. علاوه بر آن اين كه او را دركنار خود نشاندند، موقع نهار نيز به خانه خود بردند. عدى مى گويد: مسلمان شدنم دوعلت داشت : يكى اين كه همره پيامبر در حال حركت بودم كه پيرزنى رسيد و بيش از يكساعت پيغمبر را معطل كرد، ايشان با تبسم و تسلط، جواب آن پير زن را داد، به حدى كهمن از آن همه حوصله و صبر خسته شدم ، اما آن حضرت باكمال طماءنينه و سعه صدر با پير زن گفت و گو مى كرد. اين حالت را كه ديدمدريافتم كه آن حالت ، عادى نيست . جهت ديگر اسلام آوردن من اين بود كه وقتى وارد خانه پيغمبر شدم ، ديدم وضع زندگىاش بسيار ساده و بى آلايش است ، به حدى كه حصيرى هم در خانه ندارد، فقط يك پوستگوسفند بود كه مرا روى آن نشاند، و خود رسول الله روى خاك نشست . آرى ، با ديدن اين صحنه ها زمينه براى مسلمان شدن عدى مهيا شد و پيغمبر صلى اللهعليه و آله وقتى اين زمينه را احساس كرد اين جمله معجزه آميز را به او فرمود: اى عدى ! تو پسر حاتم طائى و مرد با جراءتى هستى ، عشريه و ماليات گرفتن ازمردم در دين تو - كه نصرانى هستى - حرام است و خودت مى دانى كه به خاطر رياستتادعا مى كنى كه : من بت پرستم ! عدى مى گويد: اين مطلب را هيچ كس نمى دانست جز خودم و تا اين جمله را شنيدم مسلمان شدم. اين جا بود كه پيامبر به من فرمودند: عدى ! اوضاع كنونى مسلمانان و مدينه را در نظرنگير، طولى نمى كشد كه اسلام بر ايران ، روم ، شام و عراق مسلط مى شود و مسلمانانسرفراز مى گردند. شاهد بحث : جمله اول است كه در مورد سعه صدر پيامبر بود، سعه صدر آن بزرگواربه حدى است كه قرآن منت بر سرش مى گذارد و مى فرمايد: الم نشرح لك صدرك ؛ (2) اى پيامبر آيا براى تو سينه ات را نگشاده ايم . برافروخته شدن پيامبر از توهين به مسلمانان لعله يزكى او يذكر فتنفعه الذكرى (3) چهره در هم كشيد و روى گردانيد كه آن مرد نابينا پيش او آمد و تو چه مى دانى شايد اوبه پاكى گرايد يا پند پذيرد و اندرز، سودش دهد. شاءن نزول اين آيات آن است كه : شخص ثروت مندى خدمت پيامبر نشسته بود و باحضرت صحبت مى كرد، در همين هنگام مرد فقير و نابينايى (ابن مكتوم ) رسيد، وى چونچشمش نمى ديد در كنار آن مرد پولدار اشرافى نشست . از اين رو با بر خورد توهينآميزى مواجه شد؛ يعنى آن شخص متمول خود را جمع و جور كرد، اگر چه ابن مكتوم نابينابود و متوجه نشد، اما بر خورد توهين آميز بود، فقط همين . رنگ مبارك پيامبر اكرم ازشدت عصبانيت برافروخته شد و رو به آن شخصمتمول كرد و فرمود: چرا چنين كردى ؟ ترسيدى از فقر او به تو برسد؟! گفت : خير يارسول الله ! فرمود: ترسيدى از تمول و ثروت تو به او برسد؟! گفت : خير يارسول الله ! بيچاره گير افتاده بود و نمى دانست چه بگويد و از ناراحتى پيامبر بهشدت اندوهگين شد و گفت : يا رسول الله من حاضرم نصف مال و تمكنم را به ابن مكتوم بدهم تا از خطاى من درگذرىو از من راضى شوى .پيامبر رو به ابن مكتوم كرده و فرمود: ابن مكتوم ! حاضرى نصف مال او را بپذيرى ؟ گفت : خير يارسول الله مى ترسم وقتى از جهت ثروت مثل او شدم . از نظر اخلاق نير همانندش گردم. وقتى فقير نابينا مى آيد روترش مى كنى ، از كجا معلوم كه او بهتر از تو نباشد وبيشتر از تو از محضر پيامبر استفاده نكرده باشد؟! آرى ، سوره عبس به ما اين درس را مى دهد كه كارمندى كه پشت ميز اداره اش نشسته ورئيسى كه بر مسند رياست تكيه زده بايد خوش برخورد بوده و سعه صدر داشتهباشد. كسى كه ارباب رجوع دارد سعه صدرش بايد به قدرى باشد كه بتواند باپر توقعها بسازد. با تبسم جواب دهد و مردم را به اسلام و انقلاب بدبين نكند و اگربا افرادى مواجه گردد كه زود عصبانى مى شوند. حتى بى جا - بر اعصابش مسلطباشد. يا درباره افرادى كه نادانند - و تعدادشان كم نيست - و تا حاجت و خواسته شانبر آورده نمى شود به انقلاب جسارت مى كنند، سعه صدر به خرج دهد و به مسلمان ،توهين نكند، امام صادق عليه السلام مى فرمايد: من اءهان وليا فقد بارزنى بالمحاربة ؛(4) اگر كسى به مسلمانى توهين كند گناهش همانند آن است كه جنگ با خدا كرده باشد. پيامبر بهترين الگوى خدمت گزارى و دريادلى درست است كه كسى نمى تواند مثل پيغمبر باشد، اما بايد بكوشد تا شباهتى به آنحضرت پيدا كند. لقد كان لكم فيهم اسوة حسنة لمن كان يرجوا الله و اليوم الاخر(5) قطعا براى شما در پيروزى از آنان سرمشقى نيكوست يعنى براى كسى كه به خدا و روزباز پسين اميد مى بندد. اگر خدا و بهشت مى خواهيم بايد در زندگى از پيامبر سرمشق بگيريم . ايشان ، پيراهنمناسب نداشت ، مسلما مى توانست تهيه كند اما چون مى خواست با ضعيف ترين افراد، يكسان باشد و همانند آنان زندگى كند، از تهيه لباس مناسب سرباز مى زد. اميرالمؤ منين عليه السلام در نهج البلاغه مى فرمايد: ان الله تعالى فرض على ائمة العدل اءن يقدروا اءنفسهم بضعفة الناس ..(6) خداوند بر پيشوايان حق واجب شمرده كه بر خود سخت گيرند و همچون طبقه ضعيف مردمباشند. شخصى از علاقه مندان پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم گرفت پولى به آنحضرت بدهد، به شرط آن كه براى فقيران و ضعيفان مصرف نكند بلكه براى خودشپيراهنى تهيه نمايد؛ لذا عرض كرد. يا رسول الله ! اين شش درهم را آورده ام براى شما تا با آن يك پيراهن براى خود تهيهكنى . پيامبر صلى الله عليه و آله شش درهم را به على داد و فرمود: برو پيراهن بخر.على عليه السلام رفت و پيراهنى خريد. وقتى پيراهن را آورد، پيامبر نگاهى به پيراهنكرده و ديدند گران قيمت است ؛ رو به على كرده و فرمود: مى توانى اين پيراهن را ببرىو عوض كنى و ارزان ترش را بخرى ؟! على عليه السلام جواب داد: بله يارسول الله . ولى پيامبر صلى الله عليه و آله احساس كرد كه اين كار براى على سنگيناست ، لذا فرمود: بيا با هم برويم . رفتند و پيراهن را پس دادند و يك پيراهن به دودرهم خريدند و رسول گرامى آن را همان جا پوشيدند. در بازگشت به فقيرىبرخوردند كه گرسنه بود و غذا نداشت ، دو درهمش را به آن فقير دادند تا شكمگرسنه اش را سير كند. سپس به كنيزى رسيدند كه غمگين و ناراحت بود، فرمودند: چرا ناراحتى ؟ گفت : دو درهمبه من داده اند كه با آن متاعى بخرم و آن را گم گرده ام . پيامبر صلى الله عليه و آلهدو درهم باقى مانده را نيز به او داد، اما ديد كه باز هم ناراحت است ، فرمود؛ چرا ناراحتى؟ كنيز گفت : دير كرده ام اگر به خانه برگردم كتكم مى زنند. فرمود: بيا با همبرويم تا تو را شفاعت كنم . پيغمبر صلى الله عليه و آله در زد و سلام كرد. اما جواب نيامد، دفعه دوم و سوم سلامكرد، سرانجام زنى كه بسيار مؤ دب بود آمد و در را گشود و عرض كرد. يارسول الله ! همان دفعه اول فهميدم و صداى شما را شناختم ، دير كردنم به خاطر آنبود كه دوست داشتم سلام شما را مكرر بشنوم . پيغمبر فرمود: آمده اين دختر بچه را شفاعت كنم . زن جواب داد: اىرسول خدا! اين كنيز را به خاطر شما در راه خدا آزاد كردم . پيامبر بسيارخوشحال شد و فرمود: عجب پول با بركتى بود! برهنه اى را پوشاند، گرسنه اى راسير كرد و كنيزى را آزاد نمود. آرى ، پيامبر از اين كهدل دختر بچه اى را به دست آورده و گرسنه اى را سير كرده استخوشحال مى شود. براى مؤ سس حوزه علميه قم مرحوم شيخ عبدالكريم حائرى قدس سره خانه اى خريدند،طولى نكشيد كه ايشان خانه را فروخت و صرف حوزه كرد. خانه ديگرى خريد، آن را نيزفروخته و صرف حوزه كرد. دفعه سوم ديگر خانه را به نام ايشان نخريدند بلكه بهنام فرزندان ايشان خريدند كه نتواند بفروشد. تاءثر پيامبر صلى الله عليه و آله از ناراحتى اسير غير مسلمان در جنگ بدر اسيران را گرفتند و شب را زير زنجير گذراندند، پيغمبر فرمود: ديشبخوابم نبرد از اين كه ناله عباس را مى شنيدم ! نكته را دقيق در ذهنتان مجسم كنيد تا بهعظمت مطلب پى ببريد كه پيامبر صلى الله عليه و آله با دوازده هزار نيروى مجهز آمده ومكه را تسخير كرده ، مكه اى كه مردم آن 74 جنگ بر پيغمبرتحميل كردند، مكه اى كه هند جگر خوار با شوهرش ابوسفيان درمقابل پيامبر ايستاده ، در چنين موقعيتى است كه براى آن حضرت خبر آوردند كه : يارسول الله ! رزمنده اى تند و احساساتى پرچم به دست گرفته ، و در كوچه ها شعارمى دهد: اليوم يوم الملحمة : امروز روز انتقام است . پيامبر به على فرمودند: برو و پرچم را از دستش بگير و در كوچه ها بگرد و به همهاعلام كن كه : اليوم يوم المرحمة : امروز روز بخشش و عفو است . پيامبر از اين كه توانست توسط على بت ها را بشكند، بسيارخوشحال بود، در مقابل خانه خدا ايستاد و آن خطبه معروف و پرافتخار را خواند، ايشان درفرازى از آن خطبه فرمود: لااله الله وحده وحده ... اسرار از ترس مى لرزيدند،پيامبر رو به آنان فرمود: چه كنم با شما؟ همگى گفتند: هر چه كنى بجاست . بكشى ، اموالمان را مصادره كنىو...پيامبر اين آيه را قرائت كرد: لاتثريب عليكم اليوم ...(7) امروز بر شما سرزنشىنيست . برادرم يوسف به برادرانش گفت : گذشته ها گذشت ... و امروز من نيز با شما همان معاملهرا مى كنم و از خطاهاى شما مى گذرم ، از اين لحظه هر كس در زير پرچم اسلام زندگىكند ولو غير مسلمان باشد، مشمول عفو و رحمت اسلامى است ، اما اگر توطئه اى كند بايدحساب پس بدهد و مجازات شود.(8) اگر به اين حوادث دقت كنيم براى ما درس است . پيغمبر زمانى كه كسى را نداشت جزخديجه و على ، و براى ارشاد و تبليغ حركت مى كرد دلش براى همه مى تپيد، آن حضرتحتى براى ابوسفيان ها، ابوجهل ها و براى كافران رذلى كه مسلمان نمى شدند گريهمى كرد. كفار قريش بچه ها و اراذل و اوباش را وادار كرده بودند كه هر وقت پيغمبر از خانهبيرون آمد، سنگ بارانش كنند و به آنان سفارش كرده بودند كه سنگ را به جاهاى حساسآن حضرت نزنند كه كشته شود، چون اگر پيغمبر كشته مى شد اختلاف بين قريش وساير طوائف عرب به وجود مى آمد. مى خواستند ايشان را زجركش كنند، لذا سنگ ها را بهساق پاى آن بزرگوار مى زدند (9) پيامبر گاهى به خانه بر مى گشت تا از سنگباران در امان بماند. خديجه ، يگانه زن ياور اسلام ، پيامبر راداخل اتاق مى برد و خود را سپر آن حضرت مى نمود و فرياد مى زد.خانه را سنگباران نكنيد، پاهاى پيامبر زخم است و از آن خون جارى است و... پيامبر ماءيوس و خسته نمى شود. هنوز آفتاب در نيامده براى انجام رسالت به پا مىخاست ، همسرش مى پرسيد يا رسول الله ! كجا مى روى ؟ مى فرمود: اسلام غريب است ،اين ها بى چاره اند و در جهل و نادانى به سر مى برند. بايد هدايت شوند. براى چندمينبار جهت انجام ماءموريت به پا مى خاست ، اما قريش همچنان پاسخش را با سنگ و استخوانهاى شكسته مى دادند. گاهى به كوه پناهنده مى شد، به خديجه خبر مى دادند كه پيامبربه كوه حرا مى رفت و... على عليه السلام مى فرمايد: با حضرت خديجه مقدارى زاد و توشه بر مى داشتيم ،زير اين سنگ و آن بوته و...به جست و جوى پيامبر مى پرداختيم ، سرانجام پيامبر رازير سنگ ، بوته و يا در غارى پيدا مى كرديم و مى ديديم كه خون از ساق پاى پيامبرمى ريزد و با آن حالتى زمزمه مى كند: اللهم اهد قومى ؛ فانهم لا يعلمون ؛(10) خدايا، قوم مرا هدايت كن و آنان را عذاب نكن ، چون نمى فهمند. اين شعار پيامبر است كه بايد هميشه در خاطره ها بماند؛ انبياى الهى و ائمه طاهرينعليهم اسلام نيز چنين بودند. سعه صدر حضرت يوسف عليه السلام قرآن مى فرمايد: وقتى كه برادران حضرت يوسف او را شناختند، از آن جهت كه جنايتشانخيلى بزرگ بود خجالت مى كشيدند و حضرت يوسف فرمود: لا تثريب عليكم اليوم (11) امروز بر شما سرزنشى نيست . تاريخ مى نويسد: ماءموران دربار به خاطر احترام به برادران يوسف سفره مى انداختندو حضرت يوسف مى آمد و سر سفره مى نشست ، برادرانش جنايتى را كه در حق او كردهبودند به ياد مى آوردند و خجالت مى كشيدند و نمى توانستند غذا بخورند، لذا حضرتيوسف روزى قبل از صرف غذا نطقى ايراد كرد و فرمود: برادران من ! چرا خجالت مى كشيد؟ اين را بدانيد كه شما مرا به اين سمت و منصبرسانديد، شما مرا در چاه انداختيد و... تا اين كه سرانجام و سرنوشت من به اين جا منتهىشد و... قرآن هم مى فرمايد: يوسف عليه السلام خطاب به برادرانش گفت : برويد پدرم رابياوريد، پدر را آوردند، يوسف به جلال و عظمت رسيده است ، به اندازه اى كه پدر وبرادرانش به او احترام فراوانى كردند، يوسف عليه السلام اولين حرفى كه زد، خطاببه پدرش گفت : پدرجان ؟ مبادا از دست برادرانم ناراحت باشى ، آن خطاهايى كه ازناحيه آنان صادر شد كار شيطان بود، شيطان بين من و برادرانم كدورت انداخت و آنصحنه بد را ايجاد ايجاد كرد (12)، پدرم ! برادرانم را ببخش و از آنان درگذر. اين روش يك انسان الهى است ، پس كوشش كنيم تا اين گونه باشيم . برادران ! مسئوليت حساس و خطيرى به عهده شما گذارده شده است ، اگر بخواهيد اينانقلاب كه با خون جگر خوردن هاى فراوان به پيروزى رسيده به جايى برسد بايدحداقل شباهتى به انبيا و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله پيدا كنيد، اگر - خداىنخواسته - بخواهيد به زمان طاغوت شباهت داشته باشيد؛ يعنى كاغذ بازى كنيد و مردم راپشت در اداره ها و سازمان ها نگهداريد و اعتنا به مراجعه كنندگان نكنيد و...ضربه بهانقلاب زده ايد، و خون شهيدان را پايمال نموده ايد. اهميت گره گشايى از كار مردم هارون الرشيد حاكمى ظالم و مغرور بود كه وقتى ابر بالاى سرش مى آمد مغرورانه مىگفت : اى ابر! ببار، هر جا كه ببارى بر مملكت من باريده اى و به راستى همهمينطور بود؛ يعنى آن زمان كه آمريكا كشف نشده بود و تقريبا دو سوم دنياى منهاى آمريكاتحت سلطه اسلام بود. همين هارون ، وزيرى به نام على بن يقطين داشت ، وى ازشيعيان راستين و از دوستداران واقعى ائمه اطهار بود، كه زير پرچم ظلم بود و زجر مىكشيد، مرتب به امام موسى بن جعفر عليه السلام نامه مى نوشت كه : آقا! من زير پرچمظلم زجر مى كشم ، آيا مى توانم خودم را از منصب وزارت هارون خلاص كنم ؟ امام عليهالسلام سفارش مى كرد كه بايد در منصب خود باقى بمانى ، چون كفاره گناه تو خدمتبه مسلمان است ، اگر بتوانى گره اى از كار مسلمانى بگشايى كفاره گناهانت راپرداخته اى .(13) زير پرچم ظالم و حاكم جور بودن بسيار گناه بزرگى است ، تا جايى كه امام رضاعليه السلام مى فرمايد: در روز قيامت خيمه اى به پا مى كنند و هر كسى كه تجاوز وظلمى كرده باشد به آن خيمه مى برند، و سپس مى فرمايد: حتى آن افرادى را كه آب دردوات ظالم ريخته اند و قلم براى ظالم مهيا كرده اندداخل آن خيمه مى كنند؛ يعنى يك مستخدم ظالم با خود او در يك ميان جاى مى گيرند؛ با اينكه درجه گناه در خدمت ظالم بودن تا اين حد بالاست ، اما امام موسى بن جعفر عليه السلاممى فرمايد: كفاره چنين گناه بزرگى اين است كه گره اى از كار يك مسلمانى بگشايى . خدمت خالصانه كار اداريان خدمت به مردم و سامان دهى كار آنان است . اين قشر عظيم و محترم هميشه درفكر آنند كه گره اى از كار فرو بسته خلق خدا بگشايند. اما نكته اين جاست كه اگربخواهند اين كارها پربركت و جاويدان شود و در دنيا و آخرت به كارشان بيايد بايد بااخلاص هم آغوش گردد. از همين روست كه در اين جا اندكى درباره اين موضوعبحث مى كنيم . خلوص واژه اى است كه همواره تقدس و نورانيت و نجات را به همراه دارد. درمقابل خلوص ، ريا و تظاهر است كه هر گاه اين كلمه را تصور مى كنيد ناميمونىو ظلمت در ذهنتان تداعى مى شود. نتيجه و معناى اين دو واژه از حيث تاءثير در جامعه بهاندازه اى بزرگ و وسيع است كه حتى به لفظ خود نيز سرايت كرده و آن را مقدس و نامقدس نموده است . وقتى به قرآن و روايت اهل بيت عليهم اسلام رجوع مى كنيم ، مى بينيم كه در مورد كسبخلوص و پرهيز از ريا و تظاهر تاءكيد فراوان شده است . قرآن كريم مى فرمايد: اگر مى خواهى به مقام لقا و فنا برسى ، اولين چيزى را كهبايد سرلوحه زندگى ات قرار دهى اين است كه به همه كارهايت رنگ خلوص بدهى . صبغة الله ، و من احسن من الله صبغة (14) عمل ، هر چه كه كوچك باشد، اگر خلوص را به همراه خود داشته باشد ارزشپيدا مى كند، حتى ارزشش از دنيا و آنچه در آن است بيشتر و بزرگ تر مى شود. اميرالمؤ منين عليه السلام انگشترى به فقير داد كه ارزش پولى چندانى نداشت ، اما از آنجا كه خالصانه بود به قدرى اهميت يافت كه در قرآن آيه ولايت در خصوص اينعمل نازل شد. انما وليكم الله و رسوله والذين يؤ منون الذين يقيمون الصلوة ويؤ تون الزكوة وهمراكعون ...(15) ولى شما تنها خدا و پيامبر اوست و كسانى كه ايمان آورده اند.همان كسانى كه نماز برپا مى دارند و در حال ركوع ، زكات مى دهند. به اعتراف شيعه و سنى شاءن نزول متجاوز از سيصد آبه در مورد على عليه السلام است. اما اين آيه از اهميت بيشترى برخوردار است و براى شيعه محكم تريندليل است كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام داراى ولايت مطلقهالهى است . آرى ، در اثر خلوص ، يك انگشتر كم بها پرارزش مى شود، تا آن جا كه به آن چه دردنيا و آخرت است مى ارزد. يا يك ضربه شمشير خالصانه از عبادت جن و انس بالاتر مىشود چنان كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام مى فرمايد: ضرية على يوم الخندق اءفضلمن عبادة الثقلين ؛(16) ارزش عبادت ضربه على در جنگ خندق كه بر عمر بن عبدود وارد كرد از عبادت جن و انسبالاتر است . يعنى از زمان خلقت آدم عليه السلام تا روز قيامت عبادت مردم بلكه جن و انس يك طرف ، وثواب آن ضربه شمشير در طرف ديگر: على عليه السلام در راه اسلام بسيار جنگيد و شمشيرهاى فراوانى زد و در همه آن نبردهااخلاص داشته است ، اما آن ضربه اش استثنايى است . يا اين كه در ليلة المبيت على عليه السلام به جاى پيامبر در بستر خوابيد و آنحضرت را از خطر رهانيد و زمينه هجرتش را فراهم كرد.اين كار براى على ، ساده و كوچكاست ، چون شجاعت و دليرى على عليه السلام فوق اين كارهاست ، اما همينعمل به اندازه اى ارزش پيدا مى كند كه آيه اى درباره اشنازل مى شود (17) و مضمون اين آيه بسيار بالا است : و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رءوف بالعباد(18) و از ميان مردم مراد على عليه السلام است كسى است كه از جان خود در راه رضاى خدا مىگذرد مانند شبى كه على عليه السلام به جاى پيغمبر صلى الله عليه و آله در بسترخوابيد و خدا دوست دار چنين بندگانى است . گاهى قضيه به عكس مى شود، يعنى چه بسا كار خوبى از جهت مادى و تاءثير گذارىبسيار بزرگ و وسيع است ولى از آن جا كه رنگ خلوص به خود نمى گيرد در نزدخداوند هيچ ارزشى ندارد و به مال مگسى نمى ارزد. اگر خداى ناكرده عملى رنگ ريا وتظاهر داشته باشد، نه تنها باطل ، كه گناهى بس بزرگ و در حد كفر است . در روايت آمده است كه : كسى را در صف محشر مى آورند و به او مى گويند: چه كارهبودى ؟ جواب مى دهد: من هفتاد سال براى رضاى خدا درس دين مى آموختم و از معصومينعليه السلام براى مردم حديث مى خواندم و آنان را موعظه مى كردم و.... خطاب مى شود: درست است كه هفتاد سال چنين كردى اما تنها براى خدا نبوده بلكه بهخاطر اين بود كه به تو بگويند بارك الله ! چه عالم خوبى است ! ويا براى اين بود كه شهرتى پيدا كنى و براى خودت موقعيت اجتماعى كسب نمايى(19) و.... اين جا است كه انسان گير مى كند، چرا كه كارهايش رنگ خلوص نداشته و يا تواءم باتظاهر و ريا بوده است . از همين رو دستور مى رسد كه او را به رو، به آتش بيندازيد! چه سخت و دردناك است هفتاد سالخون جگر خوردن و عالم شدن و در فنون اسلامى متخصص گرديدن ، و سرانجام هم درآتش سوختن . در روايت ديگر آمده است .از شخصى مى پرسند براى چنين روزى چه آورده اى ؟ مى گويد:به خط مقدم جبهه رفتم و با دشمن جنگيدم ، از آنان كشتم و خود نيز آماده كشته شدن در راهخدا بودم و.. خطاب مى شود. بله ، جبهه رفتى ، در خط مقدم حضور پيدا كردى و حتى كشتههم شدى اما اين عمل تو خالص نبود، بلكه براى اين بود كه به تو بگويند: بارك الله! آقا هم به جبهه رفت ، چه شجاعتى دارد و چه خوب مى جنگد! و....به ماءموران الهىخطاب مى شود: او را روانه آتش كنيد، اگر چه در روز قيامت از آن انبياى الهى است و دومينمقام ، مقام عالمان و دانشمندان دينى است و سومين مقام را شهدا دارند. زمانى كه در محشر، صف بسته مى شود، شهدامثل ماه مى درخشند و همه را به خود جلب مى كنند. اما اين همه مقام ، در صورتى است كهعمل خالص باشد وگرنه جايگاه انسان در آتش است . باز هم در روايت مى خوانيم روز قيامت شخصى را كه عمرش را وقف مردم نموده و با زبانپول و قدم و قلم شبانه روز براى مردم كار كرده است ، در محضرعدل الهى حاضر مى كنند و از او مى پرسند : چه كاره بودى ؟ مى گويد: خدمت گذار خدابودم و اصلا زندگى ام را صرف مردم كردم و خطاب مى رسد: درست است كه چنين بودىاما كارهايت براى خدا نبود، بلكه به خاطر اين بود كه شهرت و موقعيت اجتماعى كسب كنىو عملت ريا داشت . سرانجام دستور مى رسد كه او را همداخل آتش كنيد.(20) اين مطلب نزد همه فقها مسلم است كه ريا و تظاهر اگر درعمل عبادى باشد مثل نماز و روزه و...آن را باطل مى كند و بايد دوباره به جا آورده شود.واگر عمل ، عبادى نباشد و در صورت خالص نبودن پوچ و بى ارزش است . قرآن كريم اهميت زيادى به خلوص داده و مى فرمايد: وما امروا الا ليعبدوا الله مخلصين له الذين ؛(21) و امر نشدند مگر بر اين كه خدا را به خلوصكامل در دين پرستش كنند. فمن كان يرجوا لقاء ربه فليعمل عملا صالحا ولا يشرك بعبادة ربه احدا(22) پس هر كسى به لقاى پروردگار خود اميد دارد بايد به كار شايسته بپردازد و هيچ كسرا در پرستش شريك نسازد. آرى ، اگر كسى بخواهد به مقام لقاى پروردگار برسد؛ يعنى مقامى كه خدا بردل او حكومت داشته باشد، تمام بت ها را شكسته و جز خدا هيچ چيز و هيچ كس در دلش نباشدبايد به مقام اخلاص برسد، و در هر كارى فقط خدا را در نظر بگيرد. عزيزان ! بياييد خود را اصلاح كنيم . ريا و تظاهر را از خود دور سازيم . ريادل را تاريك و عمل را باطل مى سازد و انسان را از جامعه طرد. مى كند. هيچ كس انسانرياكار و زبان باز را دوست ندارد. انسان ظاهر ساز مى كوشد تا خود را بالا ببرد اما همدر ميان مردم منفور مى شود و هم از نظر خدا مى افتد. رنگ خلوص ، رنگ بسيار زيبايى است؛ بياييد كارى كنيم كه همگى در زندگى به اين رنگ ، مزين باشيم . انسان مى تواندبه تمام كارهايش رنگ اخلاص و عبادت بدهد. با خوردن ، آشاميدن ، خوابيدن و... ثوابكسب كند. روايت داريم كه :اگر زنى سفره اى پهن كند، غذايى آماده نمايد، ظرفىبشويد و...ثواب يك شهيد در نامه عملش نوشته مى شود (23) هم چنين اگر مردى در خانه ، همسرش را يارى كند، با زحمت بازو پولى به دست آورده وزن و بچه اش را به رفاه و آسايش برساند ثواب شهيد دارد: الكاد على عياله كالمجاهد فى سبيل الله ؛ (24) كارگرى كه براى اداره خانواده اش تلاش مى كند، هم چون مجاهد فىسبيل الله است . بديهى است اين همه اجر و ثواب ، زمانى است كه كار براى رضاى خدا بوده و رنگخلوص داشته باشد. كار اگر براى خدا باشد براى هر قطره آبى كه درغسل جنابت ريخته مى شود ملكى ماءمور و براى او تا روز قيامت استغفار و طلب بخشش مىكند. نقل مى كنند كه بعضى از بزرگان ، مانند شهيد، سيد بن طاوس ، كاشف الغطاء و...تمامكارهايشان يا واجب بوده ، يا مستحب ، حرام و مكروه و حتى مباح نداشته اند، چون به تمامكارهايشان رنگ عبادت و خلوص مى دادند. انسان الهى مى خوابد تا خستگى را از تن دور كرده و آمادگى براى كار پيدا كند. مىخورد تا نيرو بگيرد؛ حال اگر طلبه و محصل است براى تحصيلش ، اگر ادارى استبراى راه انداختن كارهاى ارباب رجوعش ، و اگر كارگر است براى كار كردن و به حركتدر آوردن چرخ هاى اقتصاد جامعه و...شما هم مى توانيد فعاليت كنيد، كاردان باشيد، بامردم مدارا كنيد، تا مى توانيد گره از كار مردم بگشاييد، با اخلاق اسلامى برخورد كنيدو سعى نماييد كه همه اين ها را براى خدا انجام دهيد. نتايج اخلاص گفتيم كه انسان هاى الهى با عمل خالصانه به مقام بلندى در معنويت و سلوك ، دستيافته اند؛ به طورى كه كارهاى شان يا واجب است يا مستحب ؛ يعنى حرام و يا مكروه درزندگى ندارند و به كارهاى مباحشان نيز رنگ عبادت و خلوص مى دهند. شما اگر نمىتوانيد در همه كارهايتان چنين باشيد حداقل در اداره ومحل كار خود به وظيفه انسانى و الهى تان عمل كنيد و آن را فىسبيل الله و براى رضاى خدا و به حساب عالم آخرت به جا آوريد. استاد بزرگوار علامه طباطبائى رحمة الله بارها مى فرمودند: خلوص اكسير عجيبى است .در علوم غريبه گفته اند كه اكسير، ماده اى است كه اگر به مس بخورد آن را طلا مى كند.نمى دانم چنين چيزى درست است يا خير و آيا مى شود مس را طلا كرد يا نه ، اما مى دانم كهاگر به عمل انسان ، رنگ خلوص بخورد - اگر چهعمل خيلى كوچك هم باشد نزد خدا بسيار بزرگ جلوه مى كند. در اين جا گوشه اى از اعمال خالصانه عالمان دين و نتايج آن رانقل مى كنيم : علامه مجلسى رحمة الله از بزرگان و از اهل خلوص است . مرحوم سيد جزايرى كه ازشاگردان ايشان بوده مى گويد: با علامه معاهده كرده بوديم كه هر كداماول از دنيا رفتيم به خواب ديگرى بياييم . علامهقبل از من رحلت كرد، مدتى نگذشت كه به خوابم آمد، ديدم خيلى بشاش و با نشاط است ،پرسيدم : وضعيت چگونه است ؟ كدام يك از اعمالت بيشتر به دردت خورد؟ گفت كارهاى منهمه اش مفيد بود اما دو يا سه تاى آن اگر چه كوچك بود ولى خيلى به دردم خورد. يكى اين كه : در يك روز ابرى در حال رفتن به مسجد بودم ، آسمان غريد و تگرگبسيار تندى باريد، ناگهان ديدم كه بچه گربه اى - در حالى كه تگرگ بر سرشمى كوبيد - از ين طرف به آن طرف مى دويد و درمانده شده بود، من براى رضاى خدا آنبچه گربه را زير عبايم گرفتم تا اين كه تگرگ تمام شد و رهايش كردم . اينعمل در عالم آخرت و در شب اول قبر خيلى به دردم خورد. دومين عملى كه در عالم آخرت برايم چاره ساز بود اين بود كه : روزى در راه ، در حالىكه سيبى در دستم بود مى رفتم و يك بچه يهودى - كه در آغوش مادرش بود - سيب را دردست من ديد و دلش خواست و من نيز براى رضاى خدا سبب را به او دادم . سومين عمل اين بود كه : روزى از راهى عبور مى كردم ديدم جمعيتى اطراف شخصى راگرفته اند و به او اهانت مى كنند. جريان را پرسيدم ، گفتند: اين آقا ورشكست شده و بهمردم بدهكار است و اين ها طلبكاران هستند كه دورش را گرفته اند. جلو رفتم و ضامن شدم. و او را از دست آن ها نجات دادم . و دل انسان گرفتارى را به دست آوردم .(25) دربارهعلى عليه السلام و حضرت زهرا عليها السلام سورههل اتى نازل شده ، چرا؟ مگر آن ها چه كرده بودند؟ آنان ايثار كرده و شام خود رابه فقير دادند.! در آن زمان مسلمانان و يا اصحاب ، زياد ايثار مى كردند؛ به طورى كهخانه شان را به ديگران مى دادند، پس قضيه فقط ايثار و دادن شام نبوده و سر ديگرىدارد. امام حسن و امام حسين عليه السلام بيمار شدند، على عليه السلام و فاطمه عليها اسلام وخادم آن ها فضه نذر كردند كه اگر آن دو بزرگوار شفا يابند سه روز روزهبگيرند، هر دو شفا يافتند. غذاى مختصرى براى افطار آماده كردند بودند، كه سائلىدر زد، آن ها او را بر خود مقدم داشته غذاى خود را به او دادند و آن شب ، چيزى جز آبنخوردند. تا سه روز اين كار تكرار شد.تا اين كه على عليه السلام با حسن و حسين نزدپيامبر صلى الله عليه و آله آمدند. وقتى آن ها را درحال ضعف ديد ناراحت شد و همگى به خانه فاطمه عليها اسلام آمدند، ايشان در محرابعبادت بود و شديدا هم گرسنه . در اين هنگامجبرئيل نازل شد و سوره هل اتى را بر پيغمبر خواند. (26) و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا(27) چرا اين عمل حضرت فاطمه تا اين حد در نظر خدا بزرگ مى شود؟ سرش اين است كه : لوجه الله است . و خداوند در تاءييد عملشان مى فرمايد: انما نطعمكم لوجه الله . همانا اطعام ها و ايثارگرى هاى ما فقط و فقط براى خداست . انسان گاهى كار خوب انجام مى دهد تا به بهشت برود، اينعمل ريايى نيست و قصد قربت نير هست . يا كارى مى كند تا به جهنم نرود. اين هم براىخداست و ريا محسوب نمى شود. اما گاهى كارى مى دهد كه نظرش نه بهشت است و نه جهنم، بلكه آن عمل را به جا مى آورد چون خدا راضى است . اگر انسان بتواند به اين حد ازكمال برسد مقام والايى را كسب كرده است . در روز قيامت ، عمل انسان را مى سنجند و مى بينند كه سبك است و نجات بخش نيست .لذا يكعمل فوق العاده كوچكى را به آن ضميمه مى كنند كه بسيار سنگين مى شود، تا جايى كهبهشت بر انسان واجب مى گردد، به فرشتگان خطاب مى شود كه : اين بنده من به خاطرگناهش از من خجالت كشيد و قطره اشكى ريخت ، و آن قطره اشك چون به خاطر من بودارزش والا دارد و سنگين است . در دل شب از خواب برخاستن و يا الله ، العفو و سبوح وقدس گفتن ؛ آن نهبراى رفع گرفتارى و رفتن به بهشت و ترس از آتش جهنم ، بلكه فقط و فقط براىخشنودى و رضاى خدا، بسيار مشكل است و توفيق مى خواهد. انسانى چون اميرالمؤ منين عليهالسلام مى خواهد كه بگويد: الهى ما عبدتك خوفا من نارك ... (28) اگر مصمم شويم كه ريشه ريا و تظاهر را ازدل خود بركنيم مرتبه اول خلوص را پيمود و مى توانيم گاهى به تاءسى از اميرالمؤمنين و حضرت زهرا اعمال خالص انجام دهيم . چه زيباست كه انسان گاهى به ياد آورد با چهره اى خجلت زده و شرمنده به سراغ خدارود و لحظاتى با او خلوت كند و اشكى بريزد. و يا براى رضاى اودل انسانى را به دست آورد. اگر كارى هم انجام مى دهد براى جلب رضايت پروردگارباشد؛ نه نظر به بهشت داشته باشد و نه ترس از جهنم . اگر كسى بتواند به اينمرحله برسد مطمئن باشد كه همان اعمال خالصش هر اندازه هم كه كوچك باشد او را بهرستگارى مى رساند. هر كدام از ما از همين لحظه مى توانيم براى كسب اخلاص تلاش كنيم ؛ يعنى زمانى كه ازخانه قدم بيرون مى گذاريم بگوييم : خدايا! براى خدمت به خلق تو مى خواهم به ادارهو محل كار بروم . و هنگامى كه وارد محل كار شدى با خدايت پيمان ببندى كه خدايا! براىرضا و خشنودى تو مى خواهم با بندگانت - كه ارباب رجوع من هستند. برخورد انسانىداشته باشم ، و به خاطر تو مى كوشم كهمشكل انسان هاى گرفتار را حل كنم . ابتدا فقط لفظ است و سپس كم كم لفظ درعقل رسوخ مى كند و سرانجام به دل راه پيدا مى كند پروردگار عالم عنايت و توجهش راشامل انسان مى كند و اعمالش به تدريج رنگ اخلاص به خود مى گيرد و در روز قيامتدر صف دوستان و محبان اميرالمؤ منين عليه السلام قرار مى گيرد. علامه بحرالعلوم عليه السلام روزى بالاى منبر رفت ؛ در حالى كه بسيار شاد وخوشحال به نظر مى رسيد، در حضور شاگردانش ادعا كرد كه : من توانستم ريشه ريا ازدل بر كنم و خلوص را جايگزين آن گردانم ، مدت ها بود كه كم توفيق شده بودم ،حال خواندن قرآن و نماز شب و راز و نياز را نداشتم ، يك حالت سستى در عبادت در وجودمن ايجاد شده بود، از اين وضع تعجب مى كردم تا اين كه سرانجام خوابى ديدم و درخواب خطاب به من گفتند: شكت عنك عصفورة فى الحضرة ؛ اين حالتى كه در تو بهوجود آمده به خاطر اين است كه گنجشكى پيش خدا از تو شكايت كرده است . از خواب بيدار شدم و به خاطرم رسيد كه چند روزقبل در حال رفتن بودم كه ديدم بچه گنجشكى در دست بچه اى است و دارد با او بازى مىكند و من در حالى كه مى توانستم آن بچه گنجشك را نجات دهم چنين نكردم و با بىتفاوتى از كنار آن گذشتم و با ديدن اين خواب فهميدم كه آن سلب توفيق ها به خاطراين قضيه بوده است . بعد از بيدارى ، بسيار ناراحت و متحير بودم كه چه كنم ، آن بچهگنجشك كه مرده است من چگونه آن اشتباه را جبران كنم ؟! با يك حالت گرفتگى وپريشانى راهى صحرا شدم ، اتفاقا از عنايت خدا، ديدم كه مارى درحال شكار بچه گنجشكى است عصايم را بلند كردم و مار را متوارى ساختم و بچه گنجشكرا از خطر نجات دادم ، از زمين برداشته و نوازشش كردم ، شب بعد در خواب ديدم كه بهمن مى گويند: شكرت عنك عصفورة فى الحضرة ؛ بچه گنجشكى نزد خدا از تو قدردانى و تشكر كرد. بعد از اين خواب بود كه آن حالت بى نشاطيم بر طرف شد. نقل مى كنند كه يكى از بزرگان گفته است : جهت زيارت ، به حرم مطهر امام حسين عليهالسلام رفتم ، همين طور كه زيارت مى خواندم داشتم با آن حضرت حرف مى زدم ؛ يعنىامام را مى ديدم كه ناگاه ديدم جوانى وارد حرم شد و رو به ضريح سلام كرد. امام حسينعليه السلام جوابش را داد و براى او تعظيم كرد اما خود جوان اين صحنه را نمى ديد و منناظر جريان بودم ، تعجب كردم ، اين جوان چه كرده كه تا اين اندازه مورد عنايت امام عليهالسلام قرار گرفته است ؟! جوان بعد از زيارت از حرم خارج شده و در حال رفتن بود كه به دنبالش راه افتادم و درجاى خلوتى از او پرسيدم : تو كيستى و چگونه به اين مقام رسيده اى ؟ گفت : كدام مقام ؟ گفتم : وقتى به امام حسين عليه السلام سلام كردى آن حضرت جوابت را داد و برايتتعظيم كرد. معلوم است كه تو مقامى والايى نزد خدا دارى ؛ چه كار خالصانه اى را براىاو انجام داده اى ؟! جوان گفت : من باديه نشين هستم ، پدرم از من خواست كه با دختر برادرش ازدواج كنم و منبا اين كه ميل باطنى به اين ازدواج نداشتم تسليم خواست پدرم شده و براى رضاى خداآن را پذيرفتم ، در شب زفاف متوجه شدم كه همسرم آنچه را كه بايد يك دختر داشتهباشد ندارد و من به خاطر خدا پا روى نفسم گذاشتم و آبروى او را حفظ كرده و حيثيت اورا نريختم . تا اين كه چندى قبل پدرم در حالى كه قدرت و توان رفتن نداشت از منخواست كه او را به زيارت امام حسين بياورم ، و من او را به دوش گرفته و به كربلاآوردم . پدرم بعد از زيارت ، از دنيا رحلت نمود، ساعاتىقبل ، او را دفن كرده و براى وداع با اباعبدالله عليه السلام به اين جا آمدم . آرى ، انسان كار را براى خدا و به خاطر رضاى او به جا آورد آن چنان عزيز مى شود كهامام حسين عليه السلام برايش تعظيم مى كند. پرهيز از منت گذارى اميرالمؤ منين عليه السلام منشور بسيار ارزشمندى به مالك اشتر و در واقع خطاب بهسياست مداران و حكومت گران و نيز تمام كسانى كه به نحوى با ارباب رجوع سر و كاردارند نوشته است . اين منشور، افتخارى براى عالم اسلام است كه حتى آن را منشورسازمان ملل مقايسه كرده و به اين نتيجه رسيده اند كه اين دو منشور از نظر محتوا و دقت درعدالت اجتماع با هم قابل قياس نيستند؛ منشور سازمانملل ، منشورى است كه متفكران دنيا از كشورهاى مختلف بعد از جنگ جهانى دوم گرد هم آمدند،دو سال فكر كردند و تلاش نمودند تا آن را نوشتند.اما اميرالمؤ منين آن منشور را زمانىنوشت كه مالك اشتر سوار بر مركب ، و مهياى رفتن براى حكومت بود. على عليه السلام در اين منشور به مالك اشتر مى فرمايد: اياك و المن على رعيتك باحسانك ...فان المنيبطل الاحسان ؛(29) مبادا هرگز با خدمت هايى كه انجام دادى بر مردم ، منت گذارى ....زيرا منت نهادن پاداشنيكوكارى را از بين مى برد. انسان وقتى سيره اهل بيت عليهم السلام را مطالعه مى كند مى بيند كه آن بزرگوارانتلاش فراوان داشتند كه چشم ارباب رجوع ، و مستمندان و گرفتاران به چشم آنان نيفتدكه در نتيجه خجالت بكشند، از اين رو، هميشه سعى مى كردند كه در نيمه هاى شب بهسراغ محرومان رفته و نيازهاى آنان را برطرف كنند؛ به طورى كه محرومان متوجه نمىشدند چه كسى است كه به يارى آنان مى شتابد. زمانى ياور و حامى شان را مى شناختندكه نعمت از دستشان مى رفت . على عليه السلام با همه گرفتارى هاى حكومتى كه دارد و از طرفى پير هم شده ، اما دردل شب ، كوچه به كوچه ، خانه به خانه مى رود و بهحل مشكلات مردم مى پردازد؛ تا آن جا كه وقتى مى بيند پيرزنى نمى تواند هيزمحمل كند، از دستش مى گيرد و آن را به خانه پير زن مى رساند. حتى در بعضى از مواردعلى را نمى شناختند و زبان به گله مى گشودند و اظهار نارضايتى از آن حضرت مىكردند. در تاريخ آمده است كه : على عليه السلام درحال راه رفتن بودند كه مشاهده كردند زنى مشك آبى بر دوش گرفته و به خانه اش مىبرد و در اثر خستگى و فشار زندگى ، اظهار نارضايتى از حكومت على مى كرد. على جلورفت و مشك آب را از او گرفت و آن زن ، نق زنان بهدنبال على حركت مى كرد. على در حالى كه مى ديد آن زن پشت سرش حرف مى زند با اينوصف ، خود را معرفى نكرد، بلكه به منزل خود رفت و مقدارى آرد و خرما و... تهيه نمودو به منزل آن زن آورد، و خطاب به زن بى سرپرست فرمود: هم مى توانم نانوايى كنمو هم بچه دارى ، كدام را انجام دهم ؟! زن گفت : تو بچه دارى كن و من نان مى پزم ، علىبچه ها را بغل كرد و مثل باران اشك مى ريخت ، خرما در دهان بچه ها مى گذاشت و آنان رانوازش مى داد و مرتب به بچه ها مى فرمود: على را ببخشيد، گويا درباره شما كوتاهىكرده است و... در اين هنگام ، زن ديگرى آمد و ديد كه اميرالمؤ منين عليه السلام بچه دارىمى كند، با عجله تمام نزد زن رفت و گفت : اين مرد را مى شناسى ؟ زن جواب داد: خير، مشكآب به دوشم بود، خسته شده بودم ، او آمد مشك آب را گرفت و كمك كرد و مقدارى آرد، خرماو هيزم برايمان آورد. زن همسايه گفت : اين مرد، اميرالمؤ منين عليه السلام است ؟ زن بى سرپرست بسيارشرمنده و ناراحت ، آمد خدمت على و شروع كرد به عذر خواهى كردن . اشك از چشمان علىسرازير شد و فرمود: من بايد از تو عذر خواهى كنم ، معلوم مى شود در حق شما كوتاهىكرده ام . همه ائمه معصومين عليه السلام چنين بودند. راوىنقل مى كند كه : در تاريكى شب از كوچه عبور مى كردم ديدم شخصى در حالى كه بارىبر دوش حمل مى كند نقش زمين شد، نزديكش رفتم و ديدم كه امام صادق عليه السلام است ،و سفره نانى كه بر دوش داشت پخش زمين شده است . شخصى آمد خدمت حضرت رضا عليه السلام در خواست كمك مالى كرد، امام عليه السلام ازمجلس بيرون آمد و راهى منزلش شد و هزار درهم برايش فرستاد و خودش به جلسه نيامد،آن شخص محتاج وقتى پول را گرفت و رفت ، حضرت آمدند و در جلسه شركت كردند. سؤال شد: يا بن رسول الله ! چرا خودتان پول را بياورديد؟ فرمود: نمى خواستم چشم اوبه چشمم بيفتد و خجالت بكشد.(30) در مورد ديگرى نقل كرده اند كه : كسى خدمت امام حسين عليه السلام آمد و گفت : حسين جان !من قرضى دارم و توان پرداخت آن را ندارم ، و لذا فكر كردم كه بايد آبرو بفروشم تاقرضم را ادا نمايم ، و اين آبرو را به چه كسى بفروشم كه بهتر از شما باشد! اينكنزد تو آمده ام تا اين معامله را با تو انجام دهم . امام حسين عليه السلام بسيار ناراحت و غمگين شد، از جاى برخاست و بهمنزل رفت و پول آورد، اما هنگام دادن پول وارد اتاق نشد بلكه در را كمى باز كرد و دستمبارك خود را به طرفش بردند و فرمودند: لازم نيست آبرو بفروشى ،مثل اين كه اصلا پولى به تو نداده ام . و هنگامپول دادن نگذاشت كه چشم او به چشمش بيفتد. ممكن است به ذهن بسيارى از افراد، خطور كند كه : امامان ما در تاريكى شب و يا غير مستقيمبه بيچارگان ، رسيدگى مى كردند تا ريا از آنان سر نزد، اما به يقين مى توان گفتكه قضيه اين نيست ، زيرا يا درباره آن بزرگواران معنا ندارد، بلكه مى خواستند كهطرف مقابل خجالت نكشد. گاو نه من شير نباشيم ! برادر و خواهرى كه مسئوليتى را پذيرفته اى ، كار ارباب رجوع را به فردا و فرداهاموكول نكن ، اگر در ساعت ادارى رجوع كرده ، وظيفه تو است كه گره از كارش بگشايى، و اگر خارج از ساعت ادارى است ، بزرگوارى كرده و مشكلش راحل نما، و مواظب باش كه منت نگذارى . در ميان عوام مشهور است كه مى گويند: بعضى گاو نه من شير هستند؛ بعضى ازگاوها شير زيادى مى دهند، اما وقتى كه مى خواهى شير را از زير پستانش بردارى يكلگد مى زند و همه شيرها را به زمين مى ريزد! كسى ؟ كارى و خدمتى براى شخصىانجام مى دهد و منت بر سرش مى گذارد همانند گاو نه من شير است كه زحمتش را كشيده ووظيفه اش را انجام داده ، اما با يك منت همه را نابود كرده است .فرق گاو با انسان منتگذار، اين است كه : گاو فقط نتيجه و حاصل زحمتش را نابود مى كند اما انسان با منتگذاشتن ، علاوه بر اين كه پاداش عملش را باطل و نابود مى كند، مرتكب گناه نيز مىشود، منت گذاشتن ، اجر و ثواب را حبط و محو مى كند. مسلمانان نبايد كارهاى خوب خود را به رخ ديگران بكشد و منت بر سر آنان بگذارد، كهمثلا من براى به ثمر رسيدن انقلاب فدا كارى كردم ، جان فشانى نمودم ، زندان رفتمو...احترام خانواده معظم و عزيز شهدا و مفقودين و هم چنين جانبازان و آزادگان بر همه ماواجب و لازم است و آنان افتخارى براى جامعه ما هستند، آنان نيز بايد مواظب باشند كه برديگران منت نگذارند كه اگر چنين كنند اجر و ثواب خود را حبط كرده و شهدا را از خودشانناراحت خواهند نمود و در نتيجه گناه بزرگى در نامه عملشان ثبت خواهد شد. پرهيز از عجب يكى از صفات رذيله و زشتى كه ما همگى بايد از آن دورى بجوييم و مواظب باشيم كهبا متصف شدن به آن اعمال خود را حبط نكنيم عجب است . اميرالمؤ منين عليه السلام مى فرمايد: عمل خود را بزرگ حساب نكنيد كه اگر چنيننموديد، نور حق از آن عمل مى رود. و به فرموده قرآن چنين عملى مربوط به جهنم است ، همخود عمل و هم صاحبش . علماى علم اخلاق نسبت به عجب ، حساسيت خاصى داشته و بر اجتناب از آن پافشارىبسيارى نموده اند: فرق عجب و ريا فرق ميان عجب و ريا اين است كه : ريا در عمل است ؛ يعنى انسان عمل را در ظاهر براى خدا انجام مى دهد اما در واقع وحقيقت براى تظاهر و نشان دادن خود است تا اين كه به او اعتماد و او را آدم خوبى حسابنمايند. اما عجب يعنى عمل را بزرگ ديدن و به آن باليدن ، كارى كه انجام مى دهد آنكار در نظرش بزرگ جلوه كند. رسول گرامى و امامان عليه السلام ما در شب ها گريه ها داشتند و از خدا طلب عفو وبخشش مى كردند. دعاى كميل از اول تا آخر، آه و ناله است ، سر تا پايش گريه و اقراربه تقصير است . اين حالت كه براى پيامبران و معصومين رخ مى دهد به خاطر همين استكه عبادت خود را نمى بينند، هر چه عمل مى كنند باز خود را قاصر دانسته و عملشان راهيچ مى دانند. امام صادق عليه السلام مى فرمايند: دو نفر وارد مسجد شدند كه يكى فاسق بود و ديگرى صديق (31)، وقتى از مسجدبيرون آمدند، فاسق ، صديق شده بود و صديق ، فاسق . زيرا فاسق به خاطر گناهانشاشك ريخت و اظهار ندامت و پشيمانى از گذشته كرد، اما صديق بهعمل خودش افتخار كرد و به خود باليد و عملش در نظرش بزرگ جلوه نمود و در نتيجهاز آن درجه صديقى سقوط نموده و فاسق گرديد.(32) شخص گناه كار، اگر واقعا براى تقصيرش بنالد و تلاطم درونى پيدا كند نه تنهافسقش زايل مى شود كه به مقام بلند و والايى نيز مى رسد، پرونده سياهش بسته وپرونده درخشانى برايش باز مى شود. الا من تاب و امن و عمل عملا صالحا فاولئكيبدل الله سيئاتهم حسنات (33) به عكس ، اگر كسى خود را گناه كار و مقصر نداند و به اعمالش بنازد و از خود راضىباشد، از مقام صديقى به فسق سقوط مى كند، گويى كه اصلا عملى را انجام نداده است . سلمان فارسى و مبارزه با عجب انسان وقتى درباره مقام و منزلت حضرت سلمان فكر مى كند اينسوال به ذهنش خطور مى كند كه سلمان در درجه منااهل البيت رسيد و هيچ كدام از اصحاب رسول گرامى به اين درجهنائل نشدند؟ امام صادق عليه السلام مى فرمايد: سلمان نه درجه از ايمان را پيمود و بسيارى ازاصحاب خوب رسول گرامى حتى يك درجه از آن را نپيمودند. سلمان به مقامى رسيد؟ابوذر و مقداد و.... هم به آن مقام نرسيدند؛ او از اصحاب رزم نبود؛ يعنى به جبهه مىرفت و در جنگ شركت مى كرد، اما همانند مالك و عمار در رزم آورى شهر نيست و تاريخبراى ما نقل نكرده است . حضرت سلمان در زمان خليفه دوم به استاندارى مدائن منصوب شد وى اجازه ولايى اميرالمؤمنين عليه السلام را نيز داشت و خدمات شايسته و فراوان كرد. نوشته اند كه وقتىسلمان از رفت اميرالمؤ منين عليه السلام از مدينه به مدائن آمد و او راغسل و كفن نمود. من وقتى فكر مى كردم كه چرا سلمان رحمة الله به اين مقام رسيد، به جمله اى بسيار مهم -كه براى جلسه ما هم خيلى مفيد است . برخوردم و آن اين كه راوىنقل مى كند كه : هنگام مرگ در بالين سلمان بودم ديدم كه گريه مى كند، گفتم : آقا! چراگريه مى كنى ؟ تو كه به درجه منا اهل البيت رسيده اى و بعد از مرگ وارد بررسول الله و اهل بيت مى شوى ؟ سلمان در جوابم فرمود: روايتى از پيامبر صلى اللهعليه و آله به يادم آمد و مرا منقلب كرد، كه فرمود: نجا المخفون و هلك المثقلون ؛ (34) سبك باران رستگارند و سنگين باران در هلاكت . راوى ادامه مى دهد كه : به ساختمان آقاى استاندار (سلمان ) نظر كردم و ديدم كهاستاندارى او يك مغازه كرايه كرده است و آن جا، هممحل كارش است و هم منزلش . (معلوم مى شود زن و بچه نداشته يا آنان را پيش خود نبردهاست ). ديدم يك پوستينى انداخته و روى آن خوابيده است كه اين پوستين ، هم فرش او استو هم رختخوابش . يك كاسه گلى دارد كه در غذا خوردن از آن استفاده مى كند.و يك آفتابهگلى براى تطهير و وضويش . يك قلم و دوات هم براى خدمت كردن به جامعه اش . با اينوضع و حالش مى نالد و مى گويد سنگين بارم ، سنگين بارم . سلمان بايد به درجه منا اهل البيت برسد چرا كه عجب ندارد، اگر چه تمامعمرش را عبادت كرده و بنده مطيع خدا بوده ، اما باز خود را مقصر مى داند. ايستگاه خطرناك در روز قيامت چندين گردنه است بازرسى وجود دارد؛ يعنى زمانى كه انسان وارد صفمحشر مى شود بايد در هفتاد مورد حساب و كتاب پس بدهد. يكى از ايستگاه ها خطرناك استو آن ايستگاه مرصاد نام دارد. در اين ايستگاه ، بازرسى كننده خود خداوند است . ان ربك لبالمرصاد(35) آيه مذكور دو معنا دارد: 1- خداوند در كمين گاه تو بوده و ناظر اعمالت مى باشد؛ 2- در روز قيامت حساب و كتاب تو كه مربوط به حق الناس است با خداست و خداوند قسمخورده است كه به عزت و جلالم سوگند از حق الله ممكن است بگذرم اما از حق الناسنخواهم گذشت . على عليه السلام در نهج البلاغه مى فرمايد: خدايا پناه مى برم به تو از پليس راهدوم مرصاد، كه حتى اگر خارى در دست رفته باشد از آن همسوال مى كنى كه آيا اين خار از درخت خودت بود يا از درخت ديگرى . آرى ، از اين پليس راه نمى گذرند جز سبكبارها، بابا طاهر عريان حديث پيامبر صلىالله عليه و آله را اين گونه به شعر در آورده است :
موى چون اشترى قانع به خارم
|
با اين خرج قليل و بار سنگين
| سعدى نيز بسيار عالى سروده است :
يكى قطره باران زابرى چكيد
|
خجل شد چو پهناى دريا بديد
| مى گويد: قطره بارانى به دريا افتاد و خود را درمقابل دريا و عظمت آن كوچك ديد و با خود گفت : آن جا كه دريا است من نيستم ، يك قطره درمقابل دريا چيست ؟! از آن جا كه خود را كوچك شمرده و عملش را ناچيز ديد سرانجام همينقطره داخل دهان صدف افتاد و در و لؤ لؤ شد. آرى خود را نيست حساب كرد و هست شد. چه خوب است كه انسان هميشه اعمال خودش را بااعمال على عليه السلام مقايسه كند، على عليه السلام بعد از پيغمبر اكرم صلى اللهعليه و آله - آن 25 سالى كه خانه نشين بود -بيكار ننشست و همواره كارش خدمت به خلقخدا بود؛ در اين دوران 25 ساله ، على عليه السلام 26 باغ نخلستان براى فقرا درستكرد و براى هر يك از آن باغ ها قناتى حفر نمود. قنبر مى گويد: اميرالمؤ منين عليه السلام در يكى از قنات ها - كه كم آب بود - درحال كندن چاه بودند. هنگام ظهر از قنات بيرون آمدند نماز خوانده و بعد از نماز فرمودند:قنبر! ناهار چه دارى ؟ گفتم : يا على ! كدوى پخته ، على عليه السلام دستان مباركش رابا آبى كه از چشمه بيرون مى آمد شستند و فرمودند: غذا را بياور: قنبر مى گويد: علىكدوى پخته را مى خوردند و زير لب اين كلمات را زمزمه مى كردند كه : لعنت خدا باد برآن كسى كه به خاطر شكم به جهنم رود؛ شكمى كه مى توان آن را با نان جو و كدوىپخته سير كرد. على كدوى پخته را خورد و براى كندن قنات ،داخل چاه رفت ، كلنگ ، آقا در حال كندن به سنگى خورد و آب فوران كرد و ديگر نتوانستكارش را ادامه دهد، از چاه بيرون آمد، ديدم محاسن مباركشگل آلوده است . در اين هنگام بود كه بستگان و خويشان على در حالى كه هنوز از چاهبيرون نيامده بود، يك پايش اين طرف چاه و پاى ديگرش را در آن طرف چاه قرار داشتچشمش به خويشان و اقوامش افتاد، فرمود: قنبر قلم و دوات بياور. قنبر مى گويد رفتم وقلم و دوات آوردم آقا در كنار همان چاه رو به قوم و خويشانش كرده و فرمودند: چشم داشتىبه اين چاه نداشته باشيد، اين چاه و قنات مال فقرا و بيوه زنان است ؛مال يتيم ها است . در همان حال ، قنات را براى مستضعفين وقف كردند و از چاه بيرونآمدند.(36) راوى مى گويد: بعد از ظهر در حالى كه آفتاب گرم و سوزان بود از خانه بيرون آمدم ،ديدم على در وسط آفتاب ايستاده است ، جلو رفتم و عرض كردم : يا على ! همه دراستراحتند شما هم استراحت كنيد، در اين گرماى سوزان چرا اين جا ايستاده اى ؟ فرمود: مىترسم شخصى مشكلى داشته باشد و خجالت بكشد در خانه ام را بزند. راوى مى گويد: در همين حال ، زنى آمد خدمت على و فرياد بر آورد: يا على ! به فريادمبرس . حضرت فرمود: چه شده است ؟ گفت : شوهرم مرا از خانه بيرون كرده است . اميرالمؤ منين به طرف خانه آن زن راه افتاد و فرمود: بيا برويم شما را آشتى دهم . زنراه افتاد آمد پشت در! على در زد، جوان بى ادبى پشت در آمد - هم از لحاظ لباس بى ادببود و هم از لحاظ گفتار - اميرالمؤ منين سلام كرده و با زبان خوش فرمودند: اين زن استو زير دست تو است بايد به او خدمت كنى و دلش را به دست آورى ، چرا در اين هواى گرماز خانه ات بيرون رانده اى ؟ جوان عصبانى شده رو به زنش كرد و گفت : شكايت را نزدنامحرم برده اى ؟ اگر به خانه بيايى آتشت خواهم زد. على وقتى اين جمله را شنيد پيراهن جوان را گرفت و به او سختى كرد. جوان در اين گيرو دار على را شناخت ، به التماس افتاد، آقا! اشتباه كردم ديگر تكرار نمى كنم و...علىعليه السلام رهايش كردند و فرمودند: توبه ات اين است كه با همسرت سازش كنى . آرى ، همه در استراحتند اما على عليه السلام به فكر ديگران است ، اما با اينحال ، از قصور و تقصيرش مى گويد، مى نالد و غش مى كند. هزار ركعت نماز مى خواندولى باز فرياد و ناله اش بلند است ؛ از خوف خدا به حالت اغما مى افتد و از صداىناله اش نه اهل خانه كه ديگران بيدار مى شوند. اگر خداى نكرده شيطان وسوسه اى كرد و خواست شما را از راه عجب به جهنم بكشاند علىرا به ياد آوريد و خود را با او مقايسه كنيد، خواهيد ديد كه كارهاى شما درمقابل كارهاى على ذره و قطره اى است در مقابل دريا. اگر مى خواهيد سير و سلوكى داشتهباشيد، اگر مى خواهيد به رستگارى برسيد، اگر مى خواهيداهل بهشت شويد بايد دو چيز را در نظر داشته باشيد: 1- خلوص و يك رنگى بر زندگى ، بر كار ادارى و خلاصه بر تماماعمال شما حاكم باشد. 2- مواظب باشيد كه شيطان با عجب ، شما را به انحراف نكشاند. البته بديهى است كسى كه خدمت به خلق خدا كند، كسى كه نماز شب بخواند و يا هرعمل نيك ديگر انجام دهد خوشحال مى شود، تنها چيزى كه هست اين كه : انسان نبايد بهعمل خود ببالد و آن را بزرگ بيند. ويژگى هاى مديران موفق هر جامعه اى هر چند كه كوچك باشد - مانند جمعيت يك خانواده - اگر بخواهدمتشكل و منظم باشد، بايد رئيس و سرپرست داشته باشد، در غير اين صورت ، بىنظمى و هرج و مرج در آن جامعه حاكم مى شود. قرآن كريم نير اين مطلب را پذيرفته است ؛ منتها به اين تغيير، بلكه به تغييرهاىمختلف ديگر بيان فرموده است ، مثلا به جاى رياست كلمه قوام به كارمى برد و مى فرمايد: الرجال قوامون على النساء (37) مردان ، سرپرست زنان هستند. و اين شايد به دو دليل باشد: يكى تعقلى تر بودن مردم و سختى پذيرش . و ديگرىعهده دارى نفقه اهل خانه . بنابراين ، رياست و سرپرستى ، يك امر عقلايى بوده و اسلام آن را پذيرفته است ؛يعنى بودن رئيس و سرپرست در هر اداره و تشكيلاتى ايجاد نظم و به وجود آوردنتشكل ، تنها وجود رئيس كافى نيست بلكه افراد تحت امر يك فرمانده و افراد زير دستيك رئيس ، بايد اطاعت پذيرى داشته باشند و از او پيروى كنند؛ اما رؤ سا و مديرانبايد ويژگى هايى داشته باشند تا در كار خود موفق باشند كه در اين جا برخى از آنها را بر مى شمريم : 1- تخصص و تعهد درباره طالوت و جالوت در قرآن كريم آمده است كه : جنگى بين حق و ناحق اتفاق افتاد، واز پيامبر آن زمان خواسته شد كه رئيس و فرماندهى براى لشگر تعيين كند. آن پيامبر ازخداوند خواست تا فرمانده اى معرفى نمايد، پروردگار عالم جوانى را براى فرماندهىلشكر برگزيد. مردم اعتراض كردند كه اين جوان است و مناسب فرماندهى و رياست نيست. آن پيامبر از سوى خداوند به مردم اعلام كرد كه اين جوان ، دو صفت دارد تخصص وتعهد: از اين قرآن ، به خوبى مى فهميم كه اين دو صفت ويژگى اوليه يك مدير موفق است . 2- ايجاد مواسات اين شرط، بسيار مهم است ، و بايد همگى سعى كنيم در خانه ، اداره و يا در هر جاى ديگرباز زير دستان خود مدارا نموده و با آنان مثل يك رفيق صميمى و برادر برخورد كنيم وقانون مواسات بين ما حاكم باشد. اميرالمؤ منين عليه السلام به مالك اشتر مى فرمايد: اى مالك ! فرماندارها و فرماندهان لشكر تو بايد از افرادى باشند كه مواسات بروجود آنان حاكم است .(38) مواسات ، قانون بسيار مهمى است ، و كپى شده از عالم تكوين است . مواساتى كه اسلامدارد از عالم تكوين نشاءت گرفته است . انسان اعضاى مختلفى دارد: پا، دست ، چشمو...در بين اعضا، سر به منزله رئيس است در بدن . لذا مى گويند: سر انسان از اعضاىرئيسه است . بين سر و بقيه اعضاى بدن قانون مواسات و برابرى حاكم است و سر هيچگاه تحميل كننده بر بقيه اعضاى بدن نيست و با آنان مستبدانه بر خورد نمى كند. سعدى عليه الرحمه بسيار عالى سروده است كه :
چو عضوى به درد آورد روزگار
| اين شعار برگرفته از روايات است ؛ مرحوم كلينى حدود پنجاه روايت در اين زمينه در جلددوم اصول كافى آورده است . اين همان قانون مساوات است ؛ يعنى اگر خارى به پا فرورود مثل اين است كه به چشم فرو رفته باشد، نه تنها پا ناراحت است كه ديگر اعضانيز با پا همناله مى شوند. اين جاست كه فعاليت همگانى براى نجات پا شروع مىشود، و رئيس بدن ، يعنى سر به دست ، چشم مغز و...فرمان مى دهد تا با دقت تمام آنتيغ و خار را از پا در آورند. هيچ يك از اعضا بى تفاوت نبوده و خود را كنار نمى كشند،بلكه سر - كه رئيس بدن است - مى گويد: درد پا درد من است ، لذت و خوشحالى پالذت و خوشحالى من است . دستور اسلام در عالم تشريع نيز چنين است ، و مسلمانان بايدچنين باشند. پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: من اءصبح ولم يهتم باءمور المسلمين فليس بمسلم ؛ (39) كسى كه صبح كند و به امور مسلمانان ، همت نورزد، مسلمان نيست . 3- منطقى بودن يكى ديگر از ويژگى هاى مدير موفق اين است كه رئيس ومسئول با استدلال و منطق به ميدان كار وارد شود نه با زور و قلدرى . البته ممكن است بازور و تحميل تشكل به وجود بيايد اما به قول شيخ الرئيس بوعلى سينا رحمه الله چنيننظمى دوام و استمرار نخواهد داشت . شما اگر سنگى را به وسيله زور و نيروى بازو بهطرف بالا پرتاب كرديد، آن سنگ به اندازه زور و بازوى شما بالا خواهد رفت و بيش ازآن ادامه نخواهد يافت ، و سرانجام به طرف پايين خواهد آمد. طبق فرموده قرآن ، اگر پدر، مادر و رئيسى بخواهد نظرش را بر زير دستانش تحميل كند نه تنها پيشرفتى ندارد كه آنان را عقده اى بار خواهد آورد.لذا اگر تندخويى و خشونت به ميان آمد انسان به جاى گرفتن نتيجه مثبت ، با سرعت تمام به سوىضد مطلوب خود مى رود. امام حسين عليه السلام سخنى دارد كه بايد پدران و مادران در خانه ، و مسئولان در اداره ،آن را با آب طلا بنويسند و در اتاقشان نصب كنند و آن اين كه امام عليه السلام فرمود: من هاولاءمرا بمعصية الله كان اءفوت لما يرجوا...(40) اگر كسى از راه گناه و خلاف چيزى را به دست آورد، مسلما اميد او قطع مى شود و به ضدمطلوب خود مى رسد. 4- پرهيز از تندخويى رئيس تندخو و نامهربان ، گذشته از اين كه در مسند مديريت ناموفق بوده و شكست مىخورد، مصيبت فشار قبر را نيز براى خود خريده است . معاذ، جوان پاك و خوبى است ، جبهه رفته و براى اسلام پيكارهاى فراوان نموده است ،زمانى كه از دنيا رفت فرشتگان به قدرى در تشييع جنازه اش شركت نموده اند كهپيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: زمين در تشييع معاذ از ملائكه پر شده است .رسول گرامى اسلام در تشييع و غسل و كفنش شركت كردند، و با دست مبارك خود بر قبرگذاشتند، اما زمانى كه قبر را با خاك پر نموده و روى آن را پوشانيدند، پيامبر رو بهاصحاب كرده و فرمودند: قبر چنان فشارى به معاذ داد كه استخوان هاى سينه اش در همشكست ، اصحاب تعجب كردند و پرسيدند: يارسول الله ! معاذ كه انسان خوبى بود. پيامبر فرمود: آرى ، آدم خوبى بود، بهشت هممى رود، اما در خانه با زير دستانش رفتار تندى داشت و تندخو بود. 5- سعه صدر دريا دلى و سعه صدر، از صفات لازم يك مدير است . با اين ابزار است كه مسئولان ومديران مى توانند با حوادث رو به رو شوند و مشكلات مردم را درك كنند. از همين روستكه اميرالمؤ منين على عليه السلام فرمود: آلة الرياسة سعة الصدر؛(41) ابزار رياست ، سعه صدر است . مسئول و رئيس ، در اثر زيادى ارباب رجوع و سختى كار، و بد بودن افراد زير دست هرچه كه خسته و عصبانى باشد باز نمى تواند بد اخلاقى كند و از مرزاعتدال خارج شود و برخورد خشن و نامناسب با ارباب رجوع داشته باشد و در نتيجه ،كار خوب و خدمات گذشته اش را حبط و نابود كند. ممكن است كسى كه يك سال خدمت به جامعه و انقلاب كند اما از طرفىدل مسلمان و مؤ منى را بى جا بيازارد، كه در اين صورت ، آن يكسال خدمت و عبادت - هر چه بالا باشد - باز درمقابل آن گناه نمى توانند قد علم كند؛ چرا كه اهانت به مسلمان ، جنگ با خداست : من اهان وليا فقد بار زنى بالمحاربة ؛(42) عزيزان ! به خاطر داشتن ميز رياست يا معاونت ، مغرور نشويد و خود را گم نكنيد، اينعنوان ها همه هيچ است . يكى از كرامت هاى بزرگ رهبر عظيم الشاءن انقلاب همين است كه : من بعضى از اوقاتوقتى خدمت ايشان مى رفتم همان تلطف ها و همان نگاه هايى را مى ديدم كه درسال هاى 1335 و 1336 ديده بودم و ذره اى تفاوت نكرده بود. روزى حضرت امام قدس سره به شهيد رجائى ، خدمت گذار صميمى ، صادق و وارستهملت فرمود: آقاى رجائى ! اين رياست جمهورى چيزى نيست كه انسان به واسطه آنگول بخورد!...از كجا معلوم من و تو تا يك ساعت ديگر زنده باشيم و بخواهيم بهرياست جمهوريمان بنازيم .
|