بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر المیزان جلد 18, علامه محمدحسین طباطبایی رحمه الله علیه ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     ALMIZA01 -
     ALMIZA02 -
     ALMIZA03 -
     ALMIZA04 -
     ALMIZA05 -
     ALMIZA06 -
     ALMIZA07 -
     ALMIZA08 -
     ALMIZA09 -
     ALMIZA10 -
     ALMIZA11 -
     ALMIZA12 -
     ALMIZA13 -
     ALMIZA14 -
     ALMIZA15 -
     ALMIZA16 -
     ALMIZA17 -
     ALMIZA18 -
     ALMIZA19 -
     ALMIZA20 -
     ALMIZA21 -
     ALMIZA22 -
     ALMIZA23 -
     ALMIZA24 -
     ALMIZA25 -
     ALMIZA26 -
     ALMIZA27 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

عـرضـه كردن آب بر حيوان يا براى حيوان به اين است كه آب را در جائى قرار دهى كهحيوان آن را ببيند، به طورى كه اگر خواست ، بتواند بنوشد. و عرضه كردن كالا براىفـروش بـه ايـن اسـت كـه آن را در جـايـى قرار دهى كه مانعى براى معامله كردن آن وجودنداشته باشد.
وجـــوهـــى كـــه در مـــعناى جمله : (و يوم يعرض الذين كفروا على النار) گفته شدهاست
و در جمله مورد بحث بعضى گفته اند: مراد از عرضه كردن كفار بر آتش اين است كه آنانرا در آتش عذاب دهند، مثل اينكه مى گويند فلانى عرضه بر شمشير شد يعنى كشته شدو اين تعبير مجازى است معروف و شايع .
ولى اين تفسير با آيه آخر سوره كه مى فرمايد: (و يوم يعرض الذين كفروا على الناراليـس هذا بالحق قالوا بلى و ربنا قال فذوقوا العذاب ...) آنطور كه بايد نمى سازدچون در اين آيه چشيدن عذاب بعد از عرضه شدن بر آتش و بعد از گفتگوهايى ديگر آمده، پس معلوم مى شود غير آن است .
بعضى ديگر گفته اند: در آيه قلب (جابجائى كه خود فنى است از كلام ) به كار رفته، و اصـل آن عـرضـه كـردن آتـش اسـت بـر كـفار، نه عرضه كردن كفار بر آتش ، براىايـنكه در تحقق معناى (عرض ) لازم است (معروض عليه ) (معروض ) را درك كند،و آتـش ، شـعـور نـدارد، و كـفار را درك نمى كند، اين كفارند كه آتش را درك مى كنند، پسبـه ايـن دليـل ، در كـلام قـلب به كار رفته ، و مراد، عرضه كردن آتش بر كفار است (واين حرف صحيح نيست زيرا از آياتى مانند آيه 30 از سوره ق و آيه 20 از سوره فصلتكه براى همه چيز نطق و گويائى قائل است برمى آيد كه جهنم نيز شعور دارد).
بعضى از مفسرين در اينكه چرا در آيه قلب به كار رفته گفته اند: درست است كه هميشهمعروض عليه عرضه بر معروض مى شود، مثلا آب را عرضه بر حيوان مى كنند، ولى ازآنجايى كه كفار به طرف آتش مى روند، لذا قلب كرد تا رعايت اين اعتبار را كرده باشد.
و ايـن درسـت نـيست : اما اينكه گفتند بايد معروض عليه معروض را درك كند، تا به طرفآن مـتـمـايل و يا از آن گريزان شود، و آتش ‍ شعور ندارد، صحيح نيست ، براى اينكه اولادليـلى بـر آن نـيـسـت ، و بـلكـه عـرضـه كـالا بـر بـيع و آيه (انا عرضنا الامانه علىالسـمـوات و الارض و الجـبـال ) دليـل بـر خـلاف آن اسـت . و ثـانـيـاقـبـول نـداريم كه آتش دوزخ شعور نداشته باشد چون در اخبارى صحيح آمده كه بهشت ودوزخ شـعـور دارنـد، و آيـه شـريـفـه (يـوم نـقـول لجـهـنـمهل امتلات و تقول هل من مزيد) و آياتى ديگر هم بدان اشعار دارد.
و امـا ايـنـكـه گـفتند مناسب اين است كه معروض را نزد معروض عليه ببرند نه بعكس . درجـواب مى گوييم اين را هم قبول نداريم كه همه جا بايد چنين باشد، براى اينكه در آيه72 از سـوره احزاب ديديم كه چنين نبود (چون در آنجا امانت كه يا دين است و يا ولايت نزدآسمانها و زمين و جبال برده نشده ).
عـلاوه بـر ايـن ، در كـلام خـداى تعالى آياتى هست كه دلالت دارد بر آمدن آتش نزد كفار،مانند آيه (و جى ء يومئذ بجهنم يومئذ يتذكر الانسان و انى له الذكرى ).
حـق مـطـلب در ايـنـكـه چـرا در آيـه شـريـفه كفار بر آتش عرضه شده اند نه آتش بركفار!
پـس حـق هـمـان اسـت كه گفتيم : عرضه عبارت است از اظهار نمودن مانعى كه نگذارد چيزىمـتـلبـس به چيزى شود، و اين معنا يك معناى نسبى است كه همواره دو طرف مى خواهد، چيزىكـه هـسـت مـمـكـن اسـت اولى فـرع و مـعـروض ، و دومـىاصـل و (مـعـروض ‍ عـليه ) واقع شود، يكبار آتش دوزخ عرضه بر كافران شود، بهايـن عـنـايـت كـه كـافـر عـمـل صـالح و يـا شـفـيـعـى نـدارد كـه مـانـعداخـل شدنش ‍ در آتش شود، مانند اين مورد كه فرموده : (و عرضنا جهنم يومئذ للكافرينعـرضـا)، و يـكـبـار ديـگـر كـفار عرضه بر آتش شوند، به اين عنايت كه هيچ مانعى ازنـاحـيـه آتـش جلوگير عذاب آنان نيست ، مانند اين مورد كه مى فرمايد: (النار يعرضونعليها غدوا و عشيا) و اين مورد كه مى فرمايد: (يعرض الذين كفروا على النار...).
و بـنـابـرايـن نـزديـكـتر به ذهن اين است كه هر دو عرضه در قيامت صورت مى گيرد، همعـرضـه كـفار بر جهنم ، و هم عرضه جهنم بر كفار. عرضه جهنم بر كفار وقتى است كهخـود را بـراى اوليـن بـار به كفار نشان مى دهد، و عرضه كفار بر جهنم هنگامى است كهبـه حـسـاب هـا رسـيـده و تـكليف ها را يكسره كرده باشند، در آن موقع كفار را عرضه برجـهـنـم مـى كـنـند، و به سوى دوزخ سوقشان مى دهند، همچنان كه فرموده : (و سيق الذينكفروا الى جهنم زمرا).
آنچه پس از عرضه كفار بر آتش به آنان گفته مى شود
و در آغـاز جـمـله (اذهـبـتـم طـيـبـاتـكـم فـى حـيـاتـكـم الدنـيـا و اسـتـمـتـعـتـم بـهـا) كـلمه(يقال ) در تقدير است ، و معنايش اين است كه : به ايشان گفته مى شود طيبات خود رادر زندگى دنيا از بين برديد. و كلمه (طيبات ) به معناى امورى است كه ملايم با نفسو موافق با طبع آدمى است ، و انسان از آنها لذت مى برد. و (اذهاب طيبات ) به معناى ازبـيـن بـردن و مـصـرف كـردن آنـهـا اسـت . و مـراد از (اسـتـمـتـاع از طـيـبـات )استعمال و بهره مند شدن از آنها است ، به طورى كه اين بهره مندى در نظر، هدف باشد،نه وسيله براى زندگى آخرت و آمادگى براى آن .
و معناى آيه اين است كه : وقتى عرضه بر آتش مى شوند به ايشان گفته مى شود: شماهمه آن طيباتى كه بايد امروز از آن لذت ببريد در زندگى دنيا از بين برديد، و همانجااز آنـهـا بـهـره مـنـد شديد، و ديگر چيزى برايتان نمانده كه امروز در اين عالم از آن لذتببريد.
(فـاليـوم تـجـزون عـذاب الهون بما كنتم تستكبرون فى الارض بغير الحق و بما كنتمتـفـسـقـون ) - ايـن آيـه تـفـريـع و نـتـيـجـه گـيـرى از آيـهقبل است كه مى فرمود: طيبات خود را در دنيا از بين برديد. و منظور از (عذاب هون ) آنعذابى است كه تواءم با خوارى و ذلت است .
و معناى آيه اين است كه : پس امروز شما سزايتان عذابى است كه در آن خوارى و ذلت است، و خوارى آن در مقابل آن استكبارى است كه در دنيا مى كرديد، و زير بار حق نمى رفتيد،و عـذابـش در مـقـابـل فـسـق و اعراض از طاعات شما است . و اين هر دو گناهى است كه يكىمـربـوط بـه اعـتـقـاد اسـت كـه هـمـان اسـتـكـبـار از حـق بـاشـد، و يـكـى مـربـوط بـهعمل است كه همان فسق باشد.
بحث روايتى
روايـــاتـــى دربـــاره حـــداقـــل مـــدت حـــمـــل ، و مـــراد از (بـــلوغ اشـــد)درذيـــل آيه : (حملته امه كرها و وضعته كرها...)
در الدر المنثور است كه عبد الرزاق ،عـــبـد بـن حميد و ابن منذر از طريق قتاده از ابى حرب بن ابى الاسود دئلىروايـت كـرده اندكـه گـفـت : زنـى را نـزد عـمـر آوردنـد كـه شـش مـاهـه زائيـده بـود،عـــمـر از اصـحـابرسـول خدا حكم وى را پرسيد. على (عليه السلام ) فرمود نبايدسنگسار شود، مگر نمىبينى خداى تعالى مى فرمايد: (و حمله و فصاله ثلاثونشـهـرا) و از سـوى ديـگر مىفـرمـايـد: (و فـصـاله فـى عـامـيـن )، پـس بـايـدفـهـمـيـد كـهاقـل حـمل شش ماه است . پس عمر آن زن را رها كرد. راوى مى گويد: بعداشـنـيـديـم كـه آن زندرسـت در آخـر شـش مـاه وضـعحمل كرده بوده .
مؤ لف : اين داستان را مفيد هم در ارشاد نقل كرده .
و نـيز در الدر المنثور است كه ابن منذر و ابن ابى حاتم از بعجه بن عبداللّه جهنى روايتكـرده كـه گـفـت : مـردى از قبيله ما، با زنى كه او نيز از جهنيه بود ازدواج نمود، و آن زندرست بعد از شش ماه از ازدواجش فرزندى آورد، همسرش نزد عثمان بن عفان رفت ، و داستانرا گفت . عثمان دستور داد زن را سنگسار كنند، جريان به على (عليه السلام ) رسيد، نزدعـثـمـان رفـت ، كـه ايـن چه دستورى است كه داده اى ؟ عثمان گفت او ششماهه زائيده ، و مگرچنين چيزى ممكن است ؟ حضرت فرمود: مگر نشنيده اى كه خداى تعالى مى فرمايد: (و حملهو فـصـاله ثـلاثـون شـهـرا)، و از سـوى ديـگـر مـدت شـيـر دادن را دوسـال تـمـام دانـسـتـه ، و فـرمـوده : (حـوليـن كـامـليـن ) دوسال از سى ماه كسر شود چقدر مى ماند، مگر بيش از شش ماه باقى مى ماند؟
عـثمان گفت : به خدا سوگند متوجه اين نكته نبودم . برويد زن را بياوريد، وقتى آوردندديدند از حكم اعدام سخت ترسيده ، بخواهرش ‍ گفته بوده از اين ماجرا غصه مخور (و مپنداركـه مـن بـراى قـبـيـله نـنگى آورده ام )، به خدا سوگند احدى غير از شوهرم با من نزديكىنكرده . راوى سپس مى گويد: آن كودك بزرگ شد، و پدرش اعتراف كرد كه او فرزند مناسـت ، چون شبيه ترين مردم به پدر خود بود. و باز مى گويد: من آن مرد را ديدم كه درآخر بيمار شد و تكه هاى بدنش در بستر مى ريخت .
دو روايت درباره (بلوغ اشد) و مراتب آن
و در تهذيب به سند خود از عبداللّه بن سنان از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كهفـرمـود: نـزد پـدرم بـودم كـه مردى از آن جناب پرسيد منظور از (بلوغ اشد) در كلامخداى عزّوجلّ كه مى فرمايد: (حتى اذا بلغ اشده ) چيست ؟ فرمود: رسيدن به حد احتلام .
و در خصالاز ابـى بـصـيـر روايـت آورده كه گفت : امام صادق (عليه السلام ) فرمود: وقتى بنده خداسـى سـاله شـد بـه حـد بـلوغ اشـد رسـيـده ، و چـون بـه سـنچـهـل سـالگـى بـرسـد، بـه مـنـتـهـاى بـلوغ رسـيـده ، و هـمـيـنـكـه پـا بـهچهل و يك سالگى بگذارد رو به نقصان گذاشته ، و اما كسى كه پنجاه ساله شده بايدخود را مثل كسى بداند كه در حال جان كندن است .
مـؤ لف : ايـن روايـت خـالى از اين اشعار و اشاره نيست كه بلوغ اشد مراتب مختلفى دارد واوليـن مـرتـبـه آن كـه غـالبـا در سـن شـانـزده سالگى است احتلام است ، و مرتبه دوم آنگذشتن شانزده سال ديگر است كه مى شود سى و سه سالگى . و در نظير اين آيه كهدر سوره يوسف بود اخبارى ديگر نقل شد.
ايـن را هـم بـايـد دانـسـت كـه در تـفـسـيـر آيـه اخـبـارىنـقـل شده كه آيه را با حسين بن على (عليهماالسلام ) و ولادتش در شش ماهگى تطبيق كردهانـد كـه البـتـه ايـن روايـات هـمـان جـنـبـه تـطـبـيـق را دارنـد، نـه ايـنـكـه بـخـواهـنـدنزول آيه را در باره آن جناب بدانند.
روايـــتـــى راجـــع بــه شـاءن نـزول آيـه : (والذىقال لوالديه افّ لكما...)
و در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم و ابن مردويه از عبداللّه روايت آورده اند كه گفت: مـن در هـنـگـامـى كـه مروان مشغول خطبه بود در مسجد بودم ، و شنيدم كه گفت : خدا خوابخوشى به امير المؤ منين (يعنى معاويه ) در باره فرزندش يزيد ارائه داده ، و آن اين استكـه او را جـانـشين خودش كند، همچنان كه ابوبكر عمر را جانشين خود كرد. عبدالرحمن پسرابـوبـكـر صـدا زد مـگـر حكومت اسلام هم مانند امپراطورى روم هرقلى و وراثتى است . اگرابـوبـكـر ايـن كـار را كـرد در بـاره هـيـچ يـك از فـرزنـدانـش و ازاهل بيتش نكرد، و معاويه به خاطر عرق پدر فرزندى نمى خواهد چنين كرامتى را نسبت بهفرزندش بكند.
مـروان گفت : مگر تو همان نيستى كه به پدر و مادرش گفت : (اف لكما) (منظور مروانايـن بـود كـه تـو فرزند ناخلفى هستى ). عبدالرحمان گفت : مگر تو فرزند همان ملعوننيستى كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) پدرت را لعنت كرد؟
عبداللّه ، ناقل جريان ، مى گويد: عايشه اين توهين مروان به برادرش را شنيد، گفت : اىمـروان ايـن تـو بـودى به عبد الرحمان چنين و چنان گفتى ، به خدا سوگند دروغ گفتى ،آيـه (اف لكـمـا) در بـاره او نـازل نـشـده ، بـلكـه در بـاره فـلان بـن فـلاننازل شد.
و نـيـز در هـمـان كـتاب آمده كه ابن جرير از ابن عباس روايت كرده كه در باره آن كسى كهبـه پـدر و مادرش گفته بود: (اف لكما...) گفته : اين آيه در باره يكى از فرزندانابوبكر نازل شده .
نقد كلام صاحب روح المعانى در تاءييد عبد الرحمان بن ابى بكر
مـؤ لف : ايـن مـعـنـا از قتاده و سدى هم نقل شده . و داستان مروان و تكذيب گفتار او توسطعايشه معروف است .

در روح المـعانى بعد از آنكه روايت مروان را رد مى كند مى گويد: بعضى از علماى اسلاممـانـنـد سـهـيـلى در كـتـاب (الاعلام ) با نظريه مروان و اينكه آيه در باره عبدالرحماننـازل شده موافقت كرده اند. و به فرضى كه تسليم اين معنا شويم ديگر سرزنش او آنهـم از نـاحـيـه مـروان مـعـنـا نـدارد، بـراى ايـنـكـه عـبـدالرحـمـان مـسـلمـان شـده و ازافـاضـل صـحـابـه و شـجاعان ايشان بود، و در دوران مسلمانى اش در روز يمامه و غير آنآوازه اى داشت ، اسلام هم كه اعمال ناشايست قبل را پاك مى كند، و طبق اين حكم كافر وقتىمسلمان شد، ديگر نبايد ملامتش كرد كه تو در زمان كفرت چنين و چنان گفتى .
و اين سخن از او درست نيست براى اينكه اگر روايت صحيح باشد، چاره اى نيست جز اينكهبـگـويـيـم اسـلام عـبـدالرحـمـان سـودى بـه حـالش نـداشـتـه چـونذيـل آيـه شـهـادت مـى دهـد كـه شـخـص مـورد نـظـر آيـه ،اهـل عـذاب و جـزو زيـانـكـاران اسـت ، چـون مـى فـرمـايـد: (اولئك الذيـن حـق عـليـهـمالقـول ... انـهـم كـانـوا خاسرين ) و با چنين شهادتى ديگر مدافعات سهيلى سودى بهحال او ندارد.
و در تفسير قمى در ذيل آيه (و يوم يعرض الذين كفروا... و استمتعتم بها) آمده كه امام(عليه السلام ) فرموده : يعنى در دنيا خورديد و نوشيديد و سوارى كرديد، و اين آيه دربـاره بـنـى فـلان نـازل شـد. و در بـاره جمله (فاليوم تجزون عذاب الهون ) فرمود:مقصود از آن عطش است .
دو روايـــت دربـــاره كـــيـــفـــيـــت زنـــدگـــى پـــيـــامـــبـــر (ص )درذيل آيه : (اذهبتم طيباتكم فى حياتكم الدنيا)
و در كـتـاب مـحـاسن به سند خود از ابن القداح از امام صادق از آباء گرامى اش (صلواتاللّه عـليـهـم اجـمـعـيـن ) روايـت كـرده كـه فـرمـودنـد: روزى بـراىرسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) خبيصى (نوع حلوا) آوردند، حضرت از خوردن آنامتناع ورزيد، پرسيدند آيا خبيص را تحريم كرده اى ؟ فرمود: نه ، و ليكن من بدم مى آيداز ايـنـكـه دلم نـسـبت به خوردن آن بى اختيار شود، آنگاه اين آيه را تلاوت كرد: (اذهبتمطيباتكم فى حياتكم الدنيا).
و در مـجـمـع البـيـان در ذيـل هـمـيـن آيـه گفته : در حديث آمده كه عمر بن خطاب گفت : من ازرسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) وقت ملاقات گرفته بودم ، در آن ساعت در باغامّ ابـراهـيـم خدمت آن جناب رسيدم ، ديدم روى حصيرى از ليف خرما دراز كشيده ، و قسمتى ازبـدنش روى خاك قرار گرفته ، و زير سرش بالشى پر از ليف خرما بود، سلام كردمو سپس نشستم .
عرضه داشتم : يا رسول اللّه ! شما پيامبر خدايى ، برگزيده و انتخاب شده از بين همهخـلق اويـى ، و كـسـرى و قيصر بر تخت طلايى و فرش حرير و ديبا قرار دارند، و شماروى ايـن حـصـيـر خـوابيده اى ؟! فرمود: آنها كسانى هستند كه خدا طيباتشان را در دنيا كهسر انجام تمام شدنى است داده ، و طيبات ما را براى آخرتمان ذخيره كرده .
مـؤ لف : ايـن روايـت در الدر المـنـثـور بـه چـنـد طـريـق از عـمـرنقل شده است .
آيات 28 - 21 سوره احقاف


و اذكر اخا عاد اذ انذر قومه بالاحقاف و قد خلت النذر من بين يديه و من خلفه الا تعبدوا الااللّه انـى اخـاف عـليـكـم عـذاب يـوم عـظيم (21) قالوا اجئتنا لتافكنا عن الهتنا فاتنا بماتـعـدنـا ان كـنت من الصادقين (22) قال انما العلم عند اللّه و ابلغكم ما ارسلت به و لكنىارائكـم قـومـا تـجـهـلون (23) فـلمـا راوه عـارضـا مـسـتـقبل اوديتهم قالوا هذا عارض ممطرنابـل هـو مـا اسـتـعـجـلتـم بـه ريـح فـيـهـا عـذاب اليـم (24) تـدمـركـل شـى ء بـامـر ربها فاصبحوا لا يرى الا مساكنهم كذلك نجزى القوم المجرمين (25) ولقد مكناهم فيما ان مكناكم فيه و جعلنا لهم سمعا و ابصارا و افئده فما اغنى عنهم سمعهمو لا ابـصـارهـم و لا افـئدتـهم من شى ء اذ كانوا يجحدون بايات اللّه و حاق بهم ما كانوابـه يـسـتـهـزؤ ن (26) و لقـد اهـلكنا ما حولكم من القرى و صرفنا الايات لعلهم يرجعون(27) فـلو لا نـصـرهـم الذيـن اتـخـذوا مـن دون اللّه قـربـانـا الهـهبل ضلوا عنهم و ذلك افكهم و ما كانوا يفترون (28)



ترجمه آيات
بـه يـاد آر بـرادر عاد (هود پيغمبر) را (كه در جنوب شبه جزيره عرب در سرزمينى ) بهنـام احـقـاف قـوم خـود را انـذار مـى كـرد در حـالى كـه پـيـامـبـران زيـادىقـبل از او در گذشته هاى دور و نزديك آمده بودند و همه گفتند كه غير خدا را نپرستيد كهمن بر شما مى ترسم از عذاب روزى عظيم (21).
گفتند آيا به سراغ ما آمده اى تا با دروغهايت ما را از خدايانمان منصرف كنى ؟ اگر راستمى گويى آن عذابى كه ما را از آن مى ترسانى بياور (22).
هـود گـفـت : عـلم تـنها نزد خداست و آنچه من مى گويم تنها رسالتى است كه ماءمورم بهشـمـا ابـلاغ كـنـم امـا ايـن را هـم بـدانـيـد كـه مـن شـمـا را مـردمـىجاهل مى دانم (23).
و چـون آن عـذاب را ديـدنـد كـه از كرانه افق نزديك مى شود گفتند اين ابرى است كه مىخواهد بر ما ببارد. هود گفت : و ليكن اين همان عذابى است كه در آمدنش شتاب مى كرديد وآن بادى است كه عذابى دردناك همراه دارد (24).
هـر چـه سـر راه خود ببيند به اذن پروردگارش ويران مى كند. چيزى نگذشت كه يك روزصـبح جز خانه هايشان به چشم نمى خورد همه هلاك شده بودند و ما اين طور مردم مجرم راكيفر مى دهيم (25).
با اينكه به آنان مكنت هايى داده بوديم كه به شما نداده ايم به آنها نيز گوش و چشم وفـهـم داده بـوديـم امـا نـه گـوشـشـان بـه دردشـان خـورد و نـه از چـشـم ودل خود كمترين بهره اى بردند، چون آيات خدا را انكار مى كردند و همان عذابى كه مسخرهاش مى كردند بر سرشان بيامد (26).
اين آثار كه پيرامون سرزمين خود مى بينيد همه اقوامى بودند كه ما آيات خود را نشانشانداديم بلكه برگردند ولى برنگشتند و ما هلاكشان كرديم (27).
كـسـى نـيـسـت از آنـان بـپـرسـد چـرا پـس آن خـدايانى كه به جاى خداى تعالى معبود خودگـرفـتـه بـودنـد تـا به خداى تعالى نزديكشان سازند ياريشان نمى كردند بلكه درروز گرفتارى غيبشان زد و اين بود نتيجه اعراض و افتراءهايشان (28). بيان آيات

بـعـد از آنـكـه مـردم را به دو قسمت تقسيم كرد، و رشته كلام به مساءله انذار كشيده شد،ايـنـك در ايـن آيـات به دو داستان اشاره مى كند: يكى از قوم عاد، و هلاكت ايشان و در ضمناشـاره بـه هـلاكـت قـراى پـيـرامـون مكه . و يكى هم از ايمان آوردن قومى از جن ، كه خداىتـعالى به سوى رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) متوجه شان كرد، و با شنيدنقـرآن ايـمـان آوردنـد و بـراى انـذار بـه سـوى قـوم خـود بـرگـشـتـنـد. و مـنـظـور ازنـقـل ايـن دو داسـتـان ايـن اسـت كـه هر كس بخواهد از سرگذشت آنان عبرت بگيرد، و آياتفوق تنها مربوط به داستان اول است .


و اذكر اخا عاد اذ انذر قومه بالاحقاف و قدخلت النذر من بين يديه و من خلفه ...



كـلمـه (اخـا عـاد بـرادر عـاد) به معناى هر كسى است كه از طرف پدر به اين قوم نسبتداشته باشد. و منظور از اين برادر، هود پيغمبر (عليه السلام ) است .
اقـوال مـخـتـلف دربـاره اينكه (احقاف ) در كجا واقع است ؟، و توضيح گفتگوى هود(ع) با قوم عاد
كـلمـه (احـقاف ) نام سرزمينى است كه قوم عاد در آن زندگى مى كرده اند، و آنچه يقينبـه نـظر مى رسد اين است كه اين سرزمين در جنوب جزيره العرب بوده ، ولى امروز هيچاثـرى از آن قـوم در آن بـاقـى نـمـانـده . و در ايـنـكـه در چـه نـقـطـه از جنوب واقع بودهاخـتـلافـسـت . بـعـضـى گفته اند در بيابانى بوده بين عمان و مهره . و بعضى گفته اندريگزارى است كه بين عمان و حضرموت واقع شده ، بعضى ديگر گفته اند ماسه هاى لبدريـاى قـريـه شـجـره اسـت ، و شـجره محلى است در سرزمين يمن . بعضى ديگر چيزهايىديگر گفته اند.
(و قد خلت النذر من بين يديه و من خلفه ) - كلمه (نذر) جمع (نذير) است ، ومـراد از آن بـه طـورى كـه از سـيـاق بـرمـى آيـد رسـولان خدا است . و اما اينكه بعضى ازمـفـسـريـن كـلمـه (نذر) را به معناى رسولان و علماء كه نائبان رسولانند گرفته اند،تفسير درستى نيست .
مـفـسـريـن جـمـله (مـن بـيـن يـديـه ) را بـه كـسـانـى كـهقـبـل از او بـودنـد، و جـمله (و من خلفه ) را به كسانى كه بعد از او آمدند تفسير كردهانـد. البـتـه عـكس اين نيز ممكن است ، و مى شود گفت مراد از (بين يديه ) بيم رسانانزمـان او، و از (مـن خـلفـه ) بـيـم رسـانـان قـبـل از او بـاشـنـد. و بـنـابـراحتمال اول بهتر آن است كه بگوييم گذشتن بيم رسانان در (من بين يديه ) و در (منخلفه ) كنايه باشد از اينكه اين دو طائفه در زمان فترت و نبودن انبياء به سوى مردمآمدند و بيم رساندند.
(الا تـعـبـدوا الا اللّه ) - ايـن جـمـله ، كـلمـه (انـذار) در جـمـلاتقـبـل را تـفـسـيـر مى كند، و اشاره دارد به اينكه اساس دين آن جناب كه زير بناى تمامىجزئيات دينى او است توحيد بوده است .
(انـى اخـاف عـليـكـم عـذاب يـوم عـظـيـم ) - ايـن جـمـله دعـوت انـبـيـاء را بـه تـوحـيـدتـعـليـل مـى كـنـد؛ و ظاهرا مراد از روز عظيم روز عذاب انقراض باشد، نه روز قيامت ، بهدليـل ايـنـكه به زودى مى فرمايد: (فاتنا بما تعدنا اگر راست مى گويى وعيدى كهبـه ما مى دهى بياور) و نيز مى فرمايد: (بل هو ما استعجلتم به اين همان عذابى استكه در باره اش عجله مى كرديد). و بقيه الفاظ آيه روشن است .


قالوا اجئتنا لتافكنا عن الهتنا...



ايـن جـمله پاسخى است كه قومش در مقابل تهديد آن جناب داده اند. و در جمله (لتافكنا عنالهـتـنـا) (افك ) كه عبارت است از دروغ و افتراء، متضمن معناى صرف و منحرف كردناست (چون با حرف (عن ) متعدى شده )، و در نتيجه چنين معنا مى دهد: آيا به سراغ ما آمدهاى كه ما را به دروغ و افتراء از آلهه و خدايانمان منحرف كنى ؟
(فـاتـنـا بما تعدنا ان كنت من الصادقين ) - اينكه مى گويند آن عذابى را كه به ماوعده كرده اى بياور، مى خواهند بگويند تو از آوردن آن عاجز، و در تهديدت دروغگو، و درانذارت فريب كارى .


قال انما العلم عند اللّه و ابلغكم ما ارسلت به ...



اين قسمت پاسخ هود از گفتار ايشان و رد آن است . پس اينكه فرمود: (انما العلم عند اللّه) خواسته است علم به اينكه عذاب چه وقت نازل مى شود را منحصر در خداى تعالى كند،چـون ايـن علم يكى از مصاديق علم به غيب است كه حقيقت آن را غير از خداى عزّوجلّ كسى نمىداند. و جمله مذكور اين اشاره را هم دارد كه هود (عليه السلام ) علم به اينكه آن عذاب چيستو چـگـونـه اسـت ؟ و چـه وقـت اسـت ؟ نـدارد و بـديـن جـهـتدنـبـال آن جـمـله گفت : (و ابلغكم ما ارسلت به من تنها آنچه را ماءمور به ابلاغ آنم بهشـما ابلاغ مى كنم ) يعنى از اين گذشته ديگر علمى به اينكه آن عذاب كه ماءمور شدهام شـمـا را از آن بـيـم دهم چيست و چگونه و چه وقت است ؟ ندارم ، و قدرتى هم نسبت به آنندارم .
(و لكـنـى اراكـم قـوما تجهلون ) - اين جمله ، اعراض از آن چيزى است كه گفتار قبلىبـر آن دلالت داشـت ، و مى فهماند كه او از ناحيه خود هيچ علمى ندارد، و معنايش اين است :درسـت اسـت كـه من علمى به آن عذاب كه در آمدنش عجله مى كنيد ندارم ، اما اين مقدار مى دانمكـه شـمـا مـردمـى جاهليد، و نفع و ضرر خود و خير و شرتان را تشخيص نمى دهيد، براىايـنـكـه دعـوت خـدا را رد و آيات او را تكذيب مى كنيد، و عذابى را كه از آن تهديدتان مىكند استهزاء مى كنيد.


فلما راوه عارضا مستقبل اوديتهم هذا عارض ‍ ممطرنا...




اين آيه نشانه هاى نزول عذاب را كه در آغاز نزولش ظاهر مى شود شرح مى دهد.
و كـلمه (عارض ) به معناى ابرى است كه ناگهان بر كرانه افق پيدا گشته ، و بهتـدريـج هـمـه آسـمان را مى پوشاند، و اين يكى از نشانه هاى آن عذاب است كه ضمير در(راوه ) هـم بـه آن بـرمـى گـردد، البـتـه لفظ آن ابر، در آيه نيامده ، ليكن از سياقفـهـمـيـده مـى شـود. و جـمـله (مستقبل اوديتهم ) دومين صفت آن است . كلمه (اوديه ) جمع(وادى ) اسـت . و مـعـنـاى (قـالوا هـذا عارض ممطرنا) اين است كه وقتى آن ابر را مىبـيند به يكديگر بشارت مى دهند كه اين ابرى است كه بر ما خواهد باريد، آرى چنين مىپندارند.
(بـل هـو مـا اسـتـعـجـلتـم بـه ريح فيها عذاب اليم ) - اين جمله رد كلام كفار است كهگـفـتـنـد: (هـذا عـارض مـمـطـرنـا) كـه از آن بـا كـلمـه(بـل ) اعـراض نـمـوده . ثانيا حقيقت حال را بيان مى كند. اما در اعراضش مى فرمايد كهايـن همان عذابى است كه در باره اش عجله مى كرديد و مى گفتيد اگر راست مى گويى آنعـذاب را بـيـاور. و امـا در بـيـان حـقـيـقتش مى فرمايد اين ابر، بادى است كه در آن عذابىدردناكست .
ايـن قـسـمت از كلام خداى تعالى گفتار خود خداى تعالى است . بعضى هم گفته اند گفتارهود پيغمبر (عليه السلام ) است .


تدمر كل شى ء بامر ربها فاصبحوا لا يرى الا مساكنهم كذلك نجزى القوم المجرمين ...



عذاب قوم عاد و انقراض آنان
كلمه (تدمر) مضارع از مصدر (تدمير) است كه به معناى هلاك
كردن مى باشد، و هر چند هلاك كردن را نسبت به تمامى اشياء داده ، و فرموده اين عذاب هرچـيـزى را هـلاك مـى كـنـد، ليـكـن سـيـاق آن را مـخـتـص بـهمثل انسان و جنبندگان و اموال مى سازد. پس معنايش اين مى شود كه : باد مذكور، بادى استكه هر چيزى را كه در سر راهش واقع شده باشد هلاك مى كند، چه انسان ، چه جنبندگان وچه اموال .
(فـاصـبـحـوا لا يـرى الا مـسـاكـنـهـم ) - ايـن جـمـله نـتـيـجـهنزول عذاب را بيان مى كند. و جمله (كذلك نجزى القوم المجرمين ) ضابطه اى كلى درمـجـازات مـجـرمـيـن بـه دسـت مـى دهـد، و كـلى ايـن ضـابـطـه را بـه يـك فـرد كـه آيـهمـشـتـمـل بر آن بود تشبيه مى كند؛ البته اين تشبيه تنها از نظر شدت مجازات است ، مىخـواهـد بـفـرمـايـد سنت ما در جزاء دادن به مجرمين ، به آن گونه كه در اين داستان ديديدشـديـد اسـت . پس جمله مورد بحث نظير آيه (و كذلك اخذ ربك اذا اخذ القرى و هى ظالمهان اخذه اليم شديد) است .


و لقد مكناهم فيما ان مكناكم فيه ...



اين جمله كفار مكه را با نتيجه گيرى از داستان فوق نصيحت مى كند.
كـلمـه (مـكـنـا) مـاضـى از مـصدر (تمكين ) است كه به معناى پايدار كردن ، و ثابتكـردن چيزى است در مكان . و اين تعبير كنايه است از دادن قدرت و استطاعت در تصرف . وكـلمه (ما) در (فيما) موصوله و يا موصوفه است . و حرف (ان ) نافيه است . ومـعـنـايـش ايـن اسـت كـه : مـا قـوم هود را در آنچنان وضعى - و يا در وصفى - از درشتىهـيـكـل و نـيـروى بـدنـى و قـدرت جـنـگـى و نـيـروى مـلى قـرار داديـم كـه شما كفار مكه وپيرامونتان را در آن وضع قرار نداديم .
(و جـعـلنـا لهـم سـمـعـا و ابـصـارا و افـئده ) - يعنى ما آن اقوام را به وسائلى مجهزكـرديـم كه با آن آنچه سودشان مى داد، و آنچه مايه ضررشان بود تشخيص مى دادند واز هـم جدا مى كردند، و در نتيجه تا مى توانستند براى جلب منافع و دفع مضار خود حيلهها بكار مى بردند، همان طور كه شما به كار مى بريد.
(فـمـا اغـنـى عـنهم سمعهم و لا ابصارهم و لا افئدتهم من شى ء اذ كانوا يجحدون باياتاللّه ) - كـلمـه (ما) در جمله (ما اغنى ) نافيه است ، نه استفهامى ، و كلمه (اذ)ظرفى است متعلق به آن نفى كه در (ما اغنى ) بود.
مـــعـــنـــاى ايـنكه فرمود قوم عاد متمكن بودند و سمع و ابصار و افئده آنان و نيز آلههاىكه مى پرستيدند در جلوگيرى از عذاب سودشان نبخشيد
و حاصل معنا چنين است : آن اقوام از نظر تمكن در وضعى بودند كه شما نيستيد، و نيز بهوسـائل درك و تـشخيص و همه انحاء حيله كه هر انسانى براى دفع ناملايمات و پرهيز ازحـوادث مـهـلك و خانمان بر انداز متوسل به آنها مى شود مجهز بودند ولى نه آن مكنت ها ونـه آن وسـائل درك و تـشـخـيـص و نـه آن حيله ها، هيچ يك دردى از آنان را دوا نكرد، با اينحـال اگـر شـمـا به جرم انكار آيات خدا گرفتار آن حوادث شويد، چه داريد كه از عذابخدا ايمنتان دهد.
بعضى در معناى آيه گفته اند: (ما آنان را در چيزها و يا در اوصافى از نيرو و استطاعت، مـكـنـت داديـم كـه شما را در آن ، مكنت نداديم ، و براى آنان سمع و بصر و دلهايى قرارداديـم تـا آن نـيروها را در مصرفى كه براى آن مصرف خلقش كرده ام مصرف كنند و كلمهحق را بشنوند و آيات خدا را ببينند و با تفكر خود در عبرت ها نظر نموده عبرت گيرند، وبـا نـيـروى تـعـقـل صـحـيح بر مساءله مبدا و معاد استدلال كنند ولى نه سمع و بصرشانسـودشـان داد و نـه از نـيـروى تـعـقـل خـود اسـتـفـاده نـمـوده ، در راه خـداى سبحان به كاربستند). ولى معنايى كه ما كرديم با سياق سازگارتر است .
البـتـه در مـفـردات آيـه وجـوهـى احـتـمـال داده انـد كـه چـون فـايـده اى درنقل آن نديديم از نقلش صرفنظر كرديم .
در آياتى كه تعبيرى چون (سمعا و ابصارا و افئده ) آمده ، گفتيم اين كه كلمه سمع رامفرد آورده ، با اينكه مراد از آن جمع است ، بدين جهت است كه كلمه (سمع ) مصدر است ،بخلاف (بصر) كه به معناى چشم است ، نه به معناى ديدن . و قاعده كلى چنين است كهمصدر در جمع و مفرد، مفرد مى آيد، مانند: ضيف و قربان و جنب ، كه در آيات زير مفرد آمده ،بـا ايـنـكه منظور جمع است (ضيف ابراهيم المكرمين ) (اذ قربا قربانا) (و ان كنتمجنبا).
و جمله (و حاق بهم ما كانوا به يستهزون ) عطف است بر جمله (ما اغنى عنكم ...).


و لقد اهلكنا ما حولكم من القرى



ايـن آيـه بـه مـنظور انذار و بيم رساندن ، هلاكت اقوام گذشته را تذكر مى دهد، و نتيجهگـيـرى از جمله (و لقد مكناهم ...)است . پس ‍ مى توان گفت عطف بر همان جمله است ، نهبر جمله (و اذكر اخا). سياق هم همين را مى رساند.
(و صـرفـنـا الايـات لعلهم يرجعون ) - يعنى ما آيات را مختلف كرديم : يا معجزاتىبـود كـه بـا آنـهـا انـبـيـاء را تـاءيـيـد نـمـوديـم و يا به صورت وحى بود كه بر آناننـازل مـى كـرديـم ، و يا نعمتهايى كه با آنها ايشان را رزق داديم تا به وسيله آن آياتمـتذكر شوند، و يا عذابهايى بود كه امت هاى انبياء را بدان مبتلا نموديم تا توبه كنند،و از ظـلم خـود بـرگـردنـد و دسـت از پـرسـتـش غـير خداى سبحان برداشته به عبادت خدابپردازند.
و ضـمـيـر در جـمـله (لعـلهـم يـرجـعـون ) بـه قـرى بـرمـى گـردد، و مـراد از قـرى ،اهل قرى است .


فلولا نصرهم الذين اتخذوا من دون اللّه قربانا الهه ...



از ظـاهـر سـيـاق بـرمـى آيـد كـه كـلمـه (الهـه )مـفـعـول دوم (اتـخـذوا) و مـفـعـول اول آن ضـمـيـرى بـاشـد كـه بـهمـوصـول (الذيـن ) بـرمى گردد. و كلمه (قربان ) به معناى هر چيزى است كه بهوسيله آن تقرب جسته مى شود.
و زمـيـنـه ايـن كـلام زمـيـنه تهكم (طعنه زدن ) است كه مى فرمايد: چرا آن خدايان موهوم كهايـنـان بـه خدايى خود گرفتند، ياريشان نكردند با اينكه يك عمر به درگاه آن خدايانعـبـادت كردند تا ايشان را به خدا نزديك كنند. همچنان كه خودشان مى گفتند: (ما نعبدهمالا ليقربونا الى اللّه زلفى ) يعنى ما اين بت ها را نمى پرستيم ، مگر به اين منظوركه ما را قدمى به خدا نزديك كنند.
(بـل ضـلوا عـنهم ) - يعنى آلهه از نظر اهل قرى گم شد، و رابطه الوهيت و عبوديتىكـه مـى پـنـداشـتـند بريده شده . آرى مشركين اميد داشتند آلهه بپاداش يك عمر پرستش درهـنـگـام شـدائد و سختيها ايشان را يارى كنند، پس ضلالت آلهه از مشركين ، كنايه است ازاينكه پندار و اميدشان باطل مى شود.
(و ذلك افـكهم و ما كانوا يفترون ) - كلمه (ذلك ) مبتدا و كلمه (افكهم ) خبر آناسـت . و اسـم اشـاره (ذلك ) اشـاره اسـت به گم شدن آلهه شان ، و مراد از (افك )اثـر افـك اسـت ، البـتـه مـمكن هم هست كلمه اثر را به عنوان مضاف در تقدير بگيريم . وكلمه (ما) مصدريه است ، و معناى جمله اين است كه : اين ضلالت آلهه اثر افترائى استكه به خدا مى بستند.
و ممكن هم هست كلام را به صورتى معنا كرد كه نه احتياج به تقدير مضاف داشته باشد،و نـه مـجـازى ارتـكـاب شود، به اين منظور كلمه (ذلك ) را اشاره مى گيريم به هلاككـردن مـشركين بعد از تصريف آيات ، و ضلالت يافتن آلهه بعد از هلاكت آنان كه در اينصورت معنا چنين مى شود: (اين كه گفتيم عاقبت مشركين به جرم افتراء به كجا انجاميد،درست حقيقت همان پندارى است كه در باره آلهه خود داشتند كه آلهه شفاعتشان را مى كند، وبه خدا نزديكشان مى سازد) و همانطور كه گفتيم زمينه كلام تهكم و طعنه زدن است .
آيات 35 - 29 سوره احقاف


و اذ صـرفـنـا اليـك نـفرا من الجن يستمعون القران فلما حضروه قالوا انصتوا فلما قضىولوا الى قـومـهـم مـنـذريـن (29) قـالوا يـقـومـنـا انـا سـمـعـنـا كـتـابـاانزل من بعد موسى مصدقا لما بين يديه يهدى الى الحق و الى طريق مستقيم (30) يا قومنااجـيبوا داعى اللّه و امنوا به يغفر لكم من ذنوبكم و يجركم من عذاب اليم (31) و من لا يجبداعـى اللّه فـليـس بـمـعـجـز فـى الارض و ليـس له مـن دونـه اوليـاء اولئك فـىضلال مبين (32) او لم يروا ان اللّه الذى خلق السموات و الارض و لم يعى بخلقهن بقادرعـلى ان يـحى الموتى بلى انه على كل شى ء قدير (33) و يوم يعرض الذين كفروا علىالنـار اليـس هـذا بـالحـق قـالوا بلى و ربنا قال فذوقوا العذاب بما كنتم تكفرون (34)فـاصـبـر كـما صبر اولواالعزم من الرسل و لا تستعجل لهم كانهم يوم يرون ما يوعدون لميلبثوا الا ساعه من نهار بلغ فهل يهلك الا القوم الفاسقون (35)



ترجمه آيات
و بـه يـاد آر آن زمـان را كـه عـده اى از افـراد جـن را بـسـوى تـو متوجه كرديم تا صداىتـلاوت قـرآن را بـشـنـونـد همين كه در آن مجلس حاضر شدند به يكديگر گفتند: خاموشبـاشـيـد بـبـيـنيم چه مى گويد و چون تمام شد به سوى قوم خود برگشتند و به انذارآنان پرداختند (29).
خـطاب به قوم خود گفتند: ما كتابى را به گوش خود شنيديم كه بعد از حضرت موسىنـازل شـده و كـتب آسمانى قبل را تصديق مى نمايد و به سوى حق و طريق مستقيم هدايت مىكند (30).
اى قـوم مـا دعـوت ايـن داعـى بـه سـوى خـدا را بپذيريد و به وى ايمان آوريد تا خداوندگناهانتان را بيامرزد و از عذابى دردناك پناهتان دهد (31).
و بـدانـيـد كـه اگـر كسى دعوت داعى به سوى خدا را اجابت نكند نمى تواند خداى را درزمـيـن عـاجـز كـنـد و بـه جـز خدا هيچ ولى و سرپرستى ندارد و چنين كسانى در ضلالتىآشكارند (32).
آيـا فـكـر نـمـى كـنند خدايى كه آسمانها و زمين را بيافريد و در خلقت آنها خسته نشد مىتواند مردگان را زنده كند؟ بله مى تواند، چون او به هر چيزى قادر است (33).
و روزى كـه كـفـار بـر آتـش عـرضه مى شوند (به ايشان گفته مى شود) آيا اين كه مىبـيـنـيـد وعده اش حق نبود؟ مى گويند بله به پروردگارمان سوگند. خطاب مى رسد پسبچشيد عذاب را به كيفر كفرى كه مى ورزيديد (34).
پس تو (اى پيامبر) در برابر تكذيب قومت صبر كن آن چنانكه پيامبران اولواالعزم صبركـردند و در نفرين آنان عجله مكن براى اينكه آنقدر وعده خدا نزديك است كه وقتى مى رسدبـه نـظـرشان مى آيد كه گويا بيش از يك ساعت از روز در دنيا نزيسته اند، و اين قرآنبلاغ است ، و آيا به جز مردم تبهكار كسى هلاك مى شود؟ (35).
بيان آيات
بـــيــان آيـاتـى كـه استماع قرآن به وسيله عده اى از جن و باز گشتشان بسوى جنيانودعوت كردنشان بسوى پيامبر اسلام (ص ) را حكايت مى كند
ايـن آيـات داسـتـان دومـى را بـعـد از داستان قوم عاد بيان مى كند تا امت اسلام از آن عبرتگيرد، اگر بگيرد. و در اين آيات به مشركين طعنه مى زند كه چگونه به آن جناب و بهكـتـابـى كـه بـر او نـازل شـده كـفر ورزيدند با اينكه كتاب مزبور به زبان خود آناننـازل شـده ، و خـوب مـى دانـنـد آيـتـى مـعـجـزه اسـت ، و بـا ايـنحـال آن را از نـوع كـتابهاى بشرى معرفى مى كنند، و به آن كتابها تشبيه مى نمايند، وبـا ايـنـكـه جن وقتى بدان گوش فرا دادند ايمان آوردند، و به سوى قوم خود برگشتندتا آنان را هم انذار كنند.


و اذ صرفنا اليك نفرا من الجن يستمعون القران ...



كـلمـه (صرف ) كه فعل (صرفنا) ماضى آن است به معناى برگرداندن چيزى ازحـالى بـه حالى ديگر، يا از جايى به جايى ديگر است . و كلمه (نفر) - به طورىكه راغب گفته - به معناى عده اى از رجال است كه كوچ كردن برايشان ممكن باشد، و اينكـلمـه اسـم جـمـع اسـت كـه بـر بـالاتر از سه مرد يا زن اطلاق مى شود، چه از جنس آدمىبـاشـنـد، و چـه از جـنـس جـن ، هـمـچـنـان كـه در آيـه مـورد بـحـث در جـناسـتـعـمال شده است . و جمله (يستمعون القران ) صفت است براى كلمه (نفر) و معناىآيه چنين است : به ياد آر آن زمان را كه ما عده اى از جن را متوجه به سوى تو كرديم ، عدهاى كه مى شنيدند قرآن را.
(فـلمـا حـضـروه قـالوا انـصـتـوا) - ضـمـير در (حضروه ) به قرآن برمى گردد،البـتـه قـرآن بـه مـعـنـاى حـدثـى ، يـعـنـى قرائت قرآن . و كلمه (انصات ) كه مصدر(انـصـتـوا) اسـت بـه مـعـنـاى سكوت براى گوش دادن است . و معناى جمله اين است كه :وقـتـى حاضر شدند در جايى كه قرآن تلاوت مى شد، به يكديگر گفتند: ساكت باشيدتا آن طور كه بايد خوب بشنويم .
(فـلمـا قـضـى ولوا الى قـومـهـم مـنـذريـن ) - ضمير در (قضى ) به قرآن برمىگـردد، البـتـه بـه اعتبار قرائت آن . و (توليه ) كه مصدر (ولوا) است به معناىبـرگـشتن است . و كلمه (منذرين ) حال از ضمير جمع در كلمه (ولوا) است . و معنايشايـن اسـت كـه : وقـتـى قرائت قرآن تمام شد و پيامبر از آن فارغ گشت به سوى قوم خودبرگشتند، در حالى كه بيم رسان ايشان از عذاب خدا بودند.


قالوا يا قومنا انا سمعنا كتابا انزل من بعد موسى مصدقا لما بين يديه ...



ايـن جـمـله حكايت دعوت جنيان است در برابر قومشان كه ايشان را به اسلام مى خواندند وانـذار مى كردند. و مراد از كتاب نازل بعد از موسى ، قرآن كريم است ، و اين كلام اشعارو بلكه دلالت دارد بر اين كه جنيان مذكور مؤ من به دين موسى (عليه السلام ) و كتاب آنجـنـاب بـوده انـد. و مـراد از ايـنـكه فرمود: (مصدقا لما بين يديه ) اين است كه قرآن ،تورات و يا همه كتابهاى قبل را تصديق مى كند.
(يهدى الى الحق و الى طريق مستقيم ) - يعنى كتاب آسمانى قرآن پيروان خود را بهسوى صراط حق و طريق مستقيم هدايت مى كند. رهروان اين طريقه از حق منحرف نمى شوند،نه در عقائد و نه در عمل .


يا قومنا اجيبوا داعى اللّه و امنوا به يغفر لكم من ذنوبكم و يجركم من عذاب اليم



مـنـظـور از (داعـى اللّه ) رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) است ، همچنان كه درجـاى ديـگـر قـرآن فرموده : (قل هذه سبيلى ادعوا الى اللّه على بصيره ). ولى بعضىگـفـتـه انـد مـراد از آن هـمـان آيـاتـى اسـت كـه از قـرآن شـنـيـدنـد، ولى ايـناحتمال بعيد است .
و ظاهرا كلمه (من ) در جمله (من ذنوبكم ) براى تبعيض باشد، و منظور اين باشد كه: ايـمـان بـيـاوريـد تـا خـدا بـعـضـى از گـنـاهـان شـمـا را - يـعـنـى آن گـنـاهـانـى كـهقبل از ايمان داشتيد - بيامرزد، همچنان كه در جاى ديگر قرآن فرموده : (ان ينتهوا يغفرلهم ما قد سلف ).
بـعـضـى ديـگـر گـفته اند: مراد از اين بعض ، گناهانى است كه تنها جنبه حق اللّه داشتهبـاشـد، و اما آنچه جنبه حقوق الناس دارد بخشوده نمى شود، و توبه بردار نيست . ولىايـن تـفـسـيـر صـحـيـح نـيـسـت چـون اسـلام هـمـه گـنـاهـانقبل را محو مى كند.


و من لا يجب داعى اللّه فليس بمعجز فى الارض و ليس له من دونه اولياء...




يـعنى هر كس ايمان نياورد به داعى خدا، او نمى تواند خدا را در زمين به تنگ آورد، و بهغير از خدا، اوليائى ندارد كه ياريش كنند، و در اين باب مددش برسانند. و خلاصه كلامايـنـكه : كسى كه داعى خدا را در دعوتش اجابت نكند به خودش ظلم كرده و نمى تواند خدارا عاجز كند، نه خودش مستقلا مى تواند خدا را با اين سركشيها عاجز سازد، و نه به كمكو يـارى ديـگر اولياء خود، چون غير از خدا اوليائى ندارد. و اين معنا را با جمله (اولئكفى ضلال مبين ) تمام كرده است .


اولم يروا ان اللّه الذى خلق السموات و الارض و لم يعى بخلقهن بقادر...



ايـن آيـه و آيـه بـعـدش تـا آخـر سـوره مـتـصـل اسـت بـه مـاقـبـل كـه مـى فـرمـود: (و يـوم يعرض الذين كفروا على النار اذهبتم ...). و در اين آياتمـطـالبـى كـه در اين سوره مربوط به انذار مى شود تتميم مى كند، و چيزى كه انذار راتتميم مى كند - همانطور كه در بيان گذشته گفتيم - مساءله معاد و رجوع به خداست .
و مـراد از ديـدن در جمله (او لم يروا) علم با بصيرت است . و مصدر (عى ) كه كلمه(يعى ) از آن مشتق است ، به معناى ناتوانى و تعب است ، و البته به طورى كه گفتهانـد مـعـنـاى اول (نـاتوانى ) فصيح تر است . و حرف (باء) در كلمه (بقادر) زائداسـت و فقط به اين منظور آورده شده كه جمله در موقعيتى قرار داشت كه در آن شائبه نفىبود، گويا فرموده : (اليس اللّه بقادر آيا خدا قادر نيست ).
و مـعـناى آيه چنين است : آيا هنوز نفهميده اند كه آن خدايى كه آسمانها و زمين را خلق كرد واز خلقت آنها عاجز نشد - و يا خسته نگشت - قادر است كه مردگان را زنده كند؟ - چونخداى تعالى مبداء هستى و حيات هر چيز است . بله او قادر است ، براى اينكه او بر هر چيزقدير است . و ما اين برهان را در سابق در چند مورد توضيح داده ايم .


و يوم يعرض الذين كفروا على النار اليس هذا بالحق ...



ايـن آيـه ، حـجـت مـذكور در آيه قبلى را تاءييد مى كند، و خبر مى دهد از آن سرنوشتى كهبه زودى منكرين معاد در روز قيامت بدان گرفتار مى شوند. و معناى آيه روشن است .


فاصبر كما صبر اولواالعزم من الرسل و لا تستعجللهم ...



اين آيه تفريع و نتيجه گيرى از حقانيت معاد است كه هم حجت عقلى بر آن دلالت دارد، و همخداى سبحان از آن خبر داده ، و شك و ترديد را از آن نفى كرده است .
و مـعـنـايش اين است كه : تو در برابر انكار اين كفار صبر كن ، و از اينكه به معاد ايماننـمـى آورنـد حـوصله به خرج ده ، همان طور كه رسولان اولواالعزم چنين كردند و در طلبعذاب براى آنان عجله مكن كه به زودى آن روز را با عذابهايى كه دارد ديدار خواهند كرد،چون روز قيامت خيلى دور نيست ، هر چند كه اينان آن را دور مى پندارند.
(كانهم يوم يرون ما يوعدون لم يلبثوا الا ساعه من نهار) - اين آيه نزديكى قيامت رابـه ايـشـان و بـه زنـدگـى دنيايشان بيان مى كند چون وقتى آن روز را مشاهده مى كنند ووعده هايى را كه خدا از آن روز داده مى بينند، و آن عذابهايى كه برايشان آماده شده مشاهدهمـى كـنـند، حالشان حال كسى است كه گويا بيش از ساعتى از يك روز در زمين درنگ نكردهاند.
(بـلاغ فـهـل يـهـلك الا القـوم الفـاسـقـون ) - يعنى اين قرآن با بيانهايى كه داردتـبـليـغـى اسـت از جـانـب خـدا از طـريـق نـبـوت ، و بـا ايـنحـال آيا تصور دارد كه با اين هلاكتى كه او خبر داده ، غير از فاسقان كه از زى بندگىخارجند كسى ديگر هلاك شود.
در ايـن آيـه خـداى سـبـحـان پـيـامبر گرامى اش را دستور مى دهد كه صبر كند، همچنان كهپـيـامـبـران اولواالعـزم صـبـر كـردنـد، و ايـن خـود اشـاره بـه ايـن مـعـنا است كه او نيز ازاولواالعزم است ، پس بايد مانند آنان صبر كند.
مـعـناى (اولواالعزم ) و اقوال مختلف درباره تعداد انبياى اولواالعزم (عليهم السلام)و اينكه چه كسانى هستند
معناى عزم در اينجا يا صبر است ، همچنانكه بعضى از مفسرين گفته اند و به آيه و (لمنصـبر و غفر ان ذلك لمن عزم الامور) استشهاد كرده اند. و يا به معناى عزم بر وفاى بهعـهـد اسـت ، عـهـدى كـه از انـبـيـاء گرفته شده ، همچنان كه آيه (و لقد عهدنا الى آدم منقـبـل فـنـسـى و لم نـجـد له عـزمـا) بـه آن اشـاره دارد. و يا به معناى عزيمت يعنى حكم وشريعت است .
و بـنـا بـر مـعـنـاى سـوم كـه حـق هـم هـمـانـسـت و در روايـات ائمـهاهل بيت (عليهم السلام ) به اين معنا تفسير شده ، صاحبان حكم و شريعت پنج نفرند: نوح، ابـراهـيـم ، مـوسـى ، عـيـسـى و مـحـمـد (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم )، براى اينكه قرآنصـاحـبـان شريعت را همين پنج نفر دانسته مى فرمايد: (شرع لكم من الدين ما وصى بهنـوحـا و الذى اوحـيـنا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسى و عيسى ) كه تقريب و بيانمعنايش گذشت .
و از پاره اى مفسرين نقل شده كه گفته اند: تمامى رسولان الهى اولواالعزم هستند و قهراكـلمـه (مـن الرسـل ) را بـيـان (اولواالعـزم ) گـرفـتـه انـد. و از بـعـضـى ديـگـرنـقـل شـده كـه گفته اند: اولواالعزم هيجده رسولى است كه نامشان در آيه 83 تا آيه 90سـوره انـعـام آمده ، چون خداى تعالى بعد از ذكر نام ايشان فرموده : (فبهداهم اقتده بههدايت آنان اقتداء كن ).
ولى ايـن تـفسير درست نيست ، براى اينكه خداى تعالى بعد از شمردن نام آنان از آباء وذريات و برادران آنها ياد كرده و فرموده : (و من آبائهم و ذرياتهم و اخوانهم ) و آنگاهجـمـله (فـبـهـداهم اقتده ) را آورده . بله اگر اين جمله را بلافاصله بعد از ذكر نام آنانآورده بود وجهى براى اين تفسير بود.
و از بـعـضـى ديـگـر نقل شده كه گفته اند: انبياء اولواالعزم نه نفرند: نوح ، ابراهيم ،اسـمـاعـيـل ذبـيـح ، يـعـقـوب ، يـوسـف ، ايـوب ، مـوسى ، داوود و عيسى و از بعضى ديگرنقل شده كه گفته اند: هفت نفرند: آدم ، نوح ، ابراهيم ، موسى ، داوود، سليمان و عيسى . واز بعضى ديگر نقل شده كه انبياء نامبرده را شش نفر دانسته اند، و اين شش نفر همانهايندكـه مـاءمـور جـنگ بوده اند، يعنى نوح ، هود، صالح ، موسى ، داوود و سليمان . و بعضىديـگـر ايـن شـش نـفـر را عبارت دانسته اند از: نوح ، ابراهيم ، اسحاق ، يعقوب ، يوسف وايوب . بعضى ديگر آنان را پنج نفر دانسته اند: نوح ، هود، ابراهيم ، شعيب و موسى . ازبعضى ديگر نقل شده كه گفته اند: چهار نفرند نوح ، ابراهيم ، موسى و عيسى . بعضىديگر اين چهار نفر را عبارت دانسته اند از: نوح ، ابراهيم ، هود و محمد (صلوات اللّه عليهو عليهم اجمعين ).
و ايـن اقـوال يـا اقـوالى اسـت كـه هـيـچ استدلالى به همراه ندارد؛ و يا ادله اى كه به آناسـتـدلال كـرده انـد بـر آن دلالت نـدارد، و بـه هـمـيـن جـهـت ازنـقل آن ادله چشم پوشيديم . در ابحاث نبوت در جلد دوم اين كتاب پاره اى مطالب در بارهانبياء اولواالعزم گذشت ، اگر خواستيد بدانجا مراجعه فرماييد.
بحث روايتى
(روايـــاتـــى دربـــاره اســـتـــمــاع قـرآن بوسيله جن و ايمان آوردنشان و...، و دربارهانبياىاولواالعزم )
در تـفـسـير قمى در ذيل آيه شريفه (و اذ صرفنا اليك نفرا من الجن ...) فرموده : سببنزول اين آيات اين بود كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) از مكه بيرون شد وبه بازار عكاظ رفت ، زيد بن حارثه هم با آن جناب بود، و آن حضرت مردم را به اسلامدعـوت مـى كرد، ولى حتى يك نفر هم دعوتش را اجابت نكرد، و احدى را نيافت كه دين او رابپذيرد، ناچار به مكه برگشت .
همينكه به محلى به نام (وادى مجنه ) رسيد عبادت شبانه خود را تلاوت قرآن قرار داد،چـنـد نـفـر از طـائفـه جـن از كـنـارش ‍ مـى گـذشـتـنـد، هـمـيـنـكـه صـداى قـرائترسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) را شـنـيـدنـد گـوش دادند، و چون قرآن او راشـنـيـدنـد به يكديگر گفتند: ساكت ، ببينيم چه مى خواند. همينكه خواندنش تمام شده بهسوى قوم خود برگشتند و به انذار آنان پرداخته ، گفتند: (يا قومنا...)
آنـگـاه نـزد رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) آمـده اسـلام و ايـمـان آوردنـد، ورسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) معالم و شرايع اسلام را به ايشان تعليم كرد.پـس خـداى تـعـالى ايـن آيـات را بـر پـيـامـبـرش نـازل فـرمـود.(قـل اوحـى الى انـه اسـتـمـع نفر من الجن ) - تا آخر سوره - و در آن ، كلام جنيان راحكايت كرده . رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) يك نفر از آنان را امير ايشان كرد وهمواره نزد آن جناب برمى گشتند و رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) امير المؤ منينرا مـاءمـور كـرد تـا مـعـالم ديـن را بـه ايشان بياموزد، پس جنيان هم (مانند انسانها) مؤ من وكافر دارند، ناصبى و يهودى و نصارى و مجوسى دارند، و (همانطور كه انسانها فرزندآدمند) ايشان فرزند جان اند.
مؤ لف : روايات در باب قصه اين چند نفر جنى كه آمدند و به صداى قرائت قرآن گوشفرا دادند بسيار زياد و سخت مختلف است ، به طورى كه به هيچ وجه نمى شود متن آنها رابا قرآن و يا قرائنى مورد اعتماد تصحيح كرد، و به همين جهت تنها به اين يك حديث اكتفاءنـمـوديـم ، و به زودى بعضى ديگر از آنها در تفسير سوره جن خواهد آمد - ان شاء اللّهتعالى .
و نـيـز در هـمـان كـتـاب اسـت كـه از عـالم (عـليـه السـلام ) پـرسـيـدنـد آيا مؤ منين جنى همداخـل بـهـشـت مـى شـونـد؟ فـرمود: نه ، ليكن براى خداى تعالى حظيره هايى بين بهشت ودوزخ هست كه مؤ منين از جن و فساق از شيعه در آنجا قرار داده مى شوند.

next page

fehrest page

back page