بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر المیزان جلد 12, علامه محمدحسین طباطبایی رحمه الله علیه ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     ALMIZA01 -
     ALMIZA02 -
     ALMIZA03 -
     ALMIZA04 -
     ALMIZA05 -
     ALMIZA06 -
     ALMIZA07 -
     ALMIZA08 -
     ALMIZA09 -
     ALMIZA10 -
     ALMIZA11 -
     ALMIZA12 -
     ALMIZA13 -
     ALMIZA14 -
     ALMIZA15 -
     ALMIZA16 -
     ALMIZA17 -
     ALMIZA18 -
     ALMIZA19 -
     ALMIZA20 -
     ALMIZA21 -
     ALMIZA22 -
     ALMIZA23 -
     ALMIZA24 -
     ALMIZA25 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

مفسرين در تفسير فقرات آيه شريفه ، اقوال مختلفى دارند كه از ايراد آنها خوددارى شد،كسى كه بخواهد از آنها مطلع شود بايد به تفاسير بزرگتر مراجعه نمايد.
و در آيه اى كه گذشت ، دلالت روشنى بر اين معنا بود كه انسان به تمام معنا
بر اعمال خود مسلط است ، و پاداش و كيفر عمل به خود او مرتبط و از غير او مسلوب است ومدح بر عمل و سرزنش از آن به خودش بر مى گردد و اما اينكه آيا او خود در داشتن اينتسلط، مستقل است يا نه ؟ آيه شريفه بر آن دلالت ندارد، و ما در جلداول اين كتاب در ذيل آيه (و ما يضل به الا الفاسقين ).در اين باره بحث كرده ايم .


و ادخلالذين آمنوا و عملوا الصالحات جنات



اين آيه آن مقصدى را كه سعادتمندان از مومنين بدانجا منتهى مى شوند را بيان مى كند، وجمله (تحيتهم فيها سلام ) اين معنا را مى رساند كهحال سعادتمندان در آن عالم ، و وضع برخوردشان با يكديگر، درست عكس آنهايى استكه در آيات گذشته مورد سخن بودند و با يكديگر، بگو مگو داشتند.و هر كدام ازديگرى بيزارى مى جستند، اما اينها با يكديگر تحيت و سلام رد وبدل مى كنند.


الم تر كيف ضرب الله مثلا كلمه طيبه كشجره طيبه اصلها ثابت و فرعها فى السماءتوتى اكلها كل حين باذن ربها



وجوهى كه در مورد تركيب و معناى آيه : (الم تر كيف ضرب الله مثلا كلمة طيبة...)گفته شده است
بعضى از علما گفته اند كه :(لفظ (كلمه )بدل اشتمال است از لفظ (مثلا) و لفظ (كشجره ) صفت بعد از صفت است براى(كلمه ) و يا خبر است براى مبتداى محذوف و تقدير آن (هى كشجره )
مى باشد).
بعضى هم گفته اند:(كلمه ) مفعولاول (ضرب ) است كه بعد از مفعول دومش ذكر شده ، و لفظ(مثلا)مفعول دوم است كه جلوتر از مفعول اول آمده است تا ازاشكال فاصله شدن ميان (كلمه ) و صفتش كه همان (كشجره ) باشد جلوگيرىشود.و تقدير آن چنين است :(ضرب الله كلمه طيبه ...: مثلا - چه كلمه نيكويى راخداوند مثل زده است مانند درخت نيكويى ....).
و بعضى ديگر گفته اند:لفظ(ضرب ) يكمفعول گرفته و آن (مثلا) است و (كلمه ) هم اگر منصوب استمفعول است براى فعل ديگرى كه در تقدير است ،حال يا آن فعل ، (جعل ) است و يا (اتخذ) و تقدير چنين است :(ضرب الله مثلاجعل كلمه طيبه كشجره طيبه ).
و خيال مى كنم اين وجه - البته با توجيهى كه خواهيم گفت - از همه وجوه بهتر باشدو آن توجيه اين است كه (كلمه طيبه ) (بطور بيان جمله اى به جمله ديگر) عطف بياناست براى (ضرب الله ) مثلا كه در اين صورت حتما بايدلفظ(جعل ) و يا (اتخذ) را در تقدير بگيريم ، زيرامدلول آيه اين مى شود كه خدا كلمه (نيك ) را به درخت (نيك )مثل زده و تشبيه كرده است و اين همان معناى (اتخذ كلمه طيبه كشجره ...) است .
و اين كه فرمود:(اصلها ثابت ) معنايش اين است كه :ريشه اش در زمين جاى گرفته وبا عروق خود در زمين پنجه زده است و اينكه فرمود:(و فرعها فى السماء) معنايش ايناست كه شاخه هايى كه متفرع بر اين ريشه هستند، از قسمت بالا از آن جدا شده اند، و(آسمان ) در لغت عرب ، به معناى هر بلندى و سايه بان است و جمله (توتى اكلهاكل حين باذن ربها) يعنى همواره و در هر زمان به اذن خدا ميوه اش را مى چينى ، و نهايتدرجه بركت يك درخت اين است كه در تمام دورانسال و تا ابد، در هر لحظه ميوه بدهد.
موارد اختلاف مفسرين در بيان معنى و مفاد مفردات آيه فوق الذكر
مفسرين در اين آيه شريفه از چند جهت اختلاف كرده اند:
اول اينكه :مقصود از كلمه (طيبه ) چيست ؟ يكى گفته :شهادت به وحدانيت خدا است .يكىگفته :ايمان است .يكى گفته :قرآن است ، يكى
ديگر گفته :تسبيح و تنزيه است .يكى گفته :مطلق ثناى بر خداست .يكى گفته :
هر سخن خيرى است .بعضى گفته اند:همه طاعتها است .يكى هم گفته :مومن است .
دوم اينكه :مقصود از(شجره طيبه ) چيست ؟ يكى گفته ، درخت خرما است ، كه اينقول بيشتر مفسرين است ، ليكن ديگرى گفته :درخت جوز هندى است .يكى گفته :هر درختىاست كه ميوه پاكيزه دهد، از قبيل انجير و انگور و انار، و بعضى گفته اند:درختى است كهداراى اوصافى باشد كه خداى تعالى بيان كرده ، هر چند آلان موجود نباشد.
سوم اينكه :مقصود از كلمه حين چيست ؟ يكى گفته :دو ماه است ، ديگرى گفته :شش ماه است.يكى گفته :يكسال است .آن ديگرى گفته :يك صبح و شام است .يكى هم گفته :اصلاتمامى اوقات است .
و اما اگر بخواهيم به اين حرفها سرگرم بشويم از مباحث مهمى كه بايد پيرامونمعارف كتاب خداوند بكنيم باز مى مانيم و نيز از وقوف بر مقاصد و اغراض آيات كريمهقرآن باز مى مانيم ، لذا به اين حرفها نمى پردازيم
بيان مراد از (كلمه طيبه ) اى كه به شجره طيبه تشبيه شده است
آنچه كه از دقت در آيات به دست مى آيد اين است كه :مراد از (كلمه طيبه ) كه به(درخت طيب ) تشبيه شده و صفاتى چنين و چنان دارد، عبارت است از عقايد حقى كه ريشهاش در اعماق قلب و در نهاد بشر جاى دارد زيرا خداى تعالى درخلال همين آيات ، به عنوان نتيجه گيرى از مثلها مى فرمايد:(يثبت الله الذين آمنوابالقول الثابت فى الحيوه الدنيا و فى الاخره ....).
و مقصود از (قول ثابت ) هم ، بيان كلمه است ، البته نه هر كلمه اى كه لفظ باشد،بلكه كلمه از اين جهت كه بر اساس اعتقاد و عزم راسخ استوار بوده و صاحبش پاى آن مىايستد، و عملا از آن منحرف نمى گردد.
و خداى تعالى نزديك به اين معنا را در آيه ديگرى ، در چند جاى از كلامش خاطر نشانساخته است .از جمله فرموده (ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا فلا خوف عليهم و لاهم يحزنون ) و فرموده :(ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقامواتتنزل عليهم الملائكه ان لا تخافوا و لا تحزنوا) و نيز فرموده :(اليه يصعدكمالكلم الطيب و العمل الصالح يرفعه ).
و اين قول كه در دو آيه اول بود، و كلمه طيب كه در آيه سوم قرار دارد، چيزى است كهخداى تعالى ثبات قدم اهل آن را در دنيا و آخرت مترتب بر آنقول دانسته ، و اثر آن مى شمرد همچنان كه مقابل آن ، چيزى است كه گمراهى ظالمان و ياشرك مشركين اثر آن چيز است ، و به اين بيان روشن مى گردد كه ، مراد از آنقول همانا كلمه توحيد، و شهادت از روى حقيقت به يكتايى معبود است .
پس قول به وحدانيت خدا، و استقامت بر آن ، قول حقى است كه داراى اصلى ثابت است ، وبه همين جهت از هر تغير و زوال و بطلانى محفوظ مى ماند، و آناصل ، خداى ، عز اسمه و يا زمينه حقايق است ، و آناصل داراى شاخه هايى است كه بدون هيچ مانع و عايقى از آن ريشه جوانه مى زند، و آنشاخه ها عبارت است از معارف حق فرعى و اخلاق پسنديده واعمال صالح ، كه ، مومن ، حيات طيبه خود را بوسيله آنها تامين نموده و عالم بشريت وانسانيت ، بوسيله آنها رونق و عمارت واقعى خود را مى يابد، همين معارف و اخلاق واعمال هستند كه با سير نظام وجود كه منتهى به ظهور انسان (البته انسان مفطور براعتقاد حق و عمل صالح ) مى گردد سازگارى و موافقت دارند و هر چه كه غير اين معارفباشد از مبدا عالم ، جوانه نزده و با حيات طيبه انسانى و سير نظام وجود سازگار نيست .
مومنهاى كاملى كه گفتند:(ربنا الله ) و پاى آنهم ايستاده ، و مصداقمثل مذكور در آيه شدند، همانها هستند كه هميشه مردم از خيرات وجوديشان بهره مندند و ازبركاتشان استفاده مى كنند.
و همچنين هر كلمه حق و هر عمل صالحى ، مثلش اينمثل است ، (اصلى ثابت و فروعى پر رشد و نما، و ثمراتى طيب و مفيد و نافع دارد).
و مثل در آيه شريفه شامل همه آنها مى شود، و شايد نكره (يعنى بدون الف و لام ) آمدن(كلمه طيبه ) براى اين بوده كه عموميت را برساند، چيزى كه هست ، مقصود از آن درآيه شريفه بطورى كه از سياق استفاده مى شود عموم نبوده ، بلكه هماناصل توحيد است كه سائر عقايد حق بر اساس آن و روى آن تنه بنا مى شوند، وفضايل اخلاقى هم ، از آن جوانه ها منشعب شوند و همچنيناعمال صالح به صورت ميوه از آنها سر مى زند.
سپس خداى سبحان ، آيه شريفه را با جمله (و يضرب اللهالامثال للناس لعلهم يتذكرون ) ختم فرمود، تااهل تذكر، متذكر اين معنا بشوند كه :براى رسيدن و يا بيشتر رسيدن به سعادت هيچراهى جز كلمه توحيد و استقامت بر آن نيست .


و مثل كلمه خبيثه كشجره خبيثه اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار



(اجتثاث ) به معناى از بيخ بركندن است ، وقتى مى گوييم (جثثته ) معنايش اين استكه آن را از بيخ بر كندم ، و كلمه (جث ) - به ضم جيم - به معناى بلندى هاى زمينمانند تل است ، جثه هر چيز، جسد آن است كه خود يكى از برآمدگيهاى زمين است .
مقصود از كلمه خبيثه كه به شجره خبيثه تشبيح شده شرك به خدا است
و كلمه خبيثه در مقابل كلمه طيبه است .و به همين جهت ، همان اختلافاتى كه در كلمه طيبهنقل شد، در كلمه خبيثه نيز وجود دارد، و همچنين در شجره خبيثه اختلاف نموده اند بعضىگفته اند:مقصود، (حنظله ) (هندوانه ابو جهل ) است ، و بعضى گفته اند:(كشوث )(سريش ) است كه گياهى بدون ريشه است و به درخت و بوته هاى خار و يا گندم وساير زراعت ها مى پيچد و از ساقه آنها مواد مورد احتياج خود را جذب كند.بعضى ديگرگفته اند:مقصود از آن سير است .يكى ديگر گفته :بوته خار است ، و يكى ديگر گفتهخزه آب است آن ديگرى گفته :مقصود از آن قارچ است .و بالاخره يكى گفته :هر درخت وبوته اى است كه ميوه پاكيزه اى نداشته باشد.
ولى از اختلافى كه در آيه قبلى گذشت ، وضع اين اختلافات هم روشن شده و خوانندهمحترم اين را نيز متوجه شد، كه تدبر در معناى كلمه طيبه و مثالى كه قرآن كريم براىآن آورد چه معنائى را مى رساند، و لذا به آسانى مى تواند، معناى كلمه خبيثه ومثال آن را مو به مو پيدا كند، و بفهمد كه مقصود از كلمه خبيثه شرك به خدا است كه بهدرخت خبيثى تشبيه شده ، كه از جاى كنده شده باشد، و در نتيجهاصل ثابت و قرار و آرام و خلاصه جاى معينى نداشته .و چون خبيث است ، جز شر و ضرراثر ديگرى ببار نياورد.
آغاز و ادامه هدايت مؤ منين از ناحيه خداوند است (يثبت الله الذينآمنوابالقول الثابت )


يثبت الله الذين آمنوا بالقول الثابت



ظاهرا كلمه (بالقول ) متعلق به (يثبت ) است ، نه به جمله (آمنوا) و باى آن ،باى آلت ، و يا سببيت است ، نه باى تعدى ، و جمله (فى الحيوه الدنيا و فى الاخره )نيز متعلق به (يثبت ) است نه به (الثابت ).
در نتيجه ، معناى آيه به اين برگشت مى كند كه :كسانى كه ايمان آورده اند، اگر برايمان خود ثابت بمانند و استقامت به خرج دهند، خداوند هم ايشان را در دنيا و آخرت برهمان ايمانشان ثابت قدم مى كند و اگر مشيت خداى تعالى نباشد، ثبات خودشان سودىنخواهد داشت ، و از فوايد آن بهره نمى برند، آرى همه امور به خداى سبحان بازگشتمى كند، پس جمله (يثبت الله الذين آمنوا بالقول الثابت ) در مقام هدايت همان نكته اى رامى رساند كه آيه فلما زاغوا ازاغ الله قلوبهم ) در طرف ضلالت ، آن را افاده مى كند.
فرقى كه ميان اين دو مقام يعنى باب هدايت و ضلالت است ، اين است كه ، هدايت ابتدا وآغازش از ناحيه خدا است ، كه نتيجه اش ‍ هدايت شدن است ولى ضلالت ابتدايش از خودبنده است ، و خداوند به خاطر سوء اختيار بنده او را با ضلالت بيشترى كيفر داده و برضلالتش مى افزايد همچنان كه فرمود:(و مايضل به الا الفاسقين ) و بسيارى آيات از قرآن اين معنا را خاطر نشان مى سازد كههدايت تنها از خداى سبحان است ، و غير او كسى در آن دخالت ندارد.
توضيح اين كه ، خداى سبحان ، بشر را بر فطرت توحيد آفريده است فطرتى سالم، كه مساله معرفت ربوبيت و خوبى تقوا و بدى كارهاى زشت را در آن به امانت گذارده ومعناى اين كه گفتيم :هدايت ابتدايش از خدا است ، همين است ، آنگاه اين فطرت را بوسيلهدعوت هاى دينى ، كه داعيان آن انبياء و رسل هستند تاييد فرموده است .
پس اگر انسانها بر اساس همين فطرت سالم زندگى نموده ، در نتيجه مشتاق معرفت ،پروردگار خود و عمل صالح گشته ، از فجور وعمل زشت نفرت بورزند، خداوند هدايتشان كرده و به آن معرفتى كه مى خواستند، خواهندرسيد.البته اين نكته فراموش نشود كه ، وقتىعمل كردن بر طبق
فطرت سالم را اهتداء مى ناميم كه خود فطرت سالم را هدايت بدانيم .
اما اگر انسان از راه فطرت منحرف گشته ، و با انتخاب بد خود، و به خاطر نشناختن مقامپروردگار و دلدادگى به زندگى خاكى ، و پيروى هواى نفسش ، از حق متنفر گرديد،خودش ، خود را گمراه كرده است ، و تا اينجا گمراهيش مربوط به خداى تعالى نيست ،ضلالتى است كه منشاش گمراه كردن خدا نمى باشد - چون لطف و رحمت پروردگار،مانع از اين است كه ، كسى را ابتداء گمراه كند.و ليكن در صورتى كه بنده با آگاهى وتوجه بر انحراف خود پافشارى كند، خداى تعالى به عنوان مجازات ، رحمت خود را از اوقطع ، و توفيق را از او سلب نموده ، ضلالتش را حتمى مى كند، پساضلال و گمراه كردن خدا مربوط به كسانى مى باشد، كه خود آنها راه انحراف را باتوجه و آگاهى پيش بگيرند.آرى او خود شروع به مخالفت و انحراف نمود، خداوند همبه عنوان مجازات (كفر نعمت ) منحرف ترش كرد.
از اين گفتار علت اختلاف در دو آيه (فلما زاغوا ازاغ الله قلوبهم ) و آيه (يثبت اللهالذين آمنوا بالقول الثابت ) معلوم مى شود كه چرا در اولى ، انحراف و لغزش را ازناحيه خود منحرفين فرض نموده .سپس ازاغه را به خدا نسبت مى دهد.و در دومى نخستايمانى كه خود مستلزم هدايت خدايى است ، (منحرف كردن ) فرض نمود.و سپسقول ثابت را كه عبارت است از ثبات و استقامت به حسن اختيار آنان اضافه مى كند.آنگاهتثبيت را به عنوان پاداش ثبات اختيارى آنان ، كهفعل آنها است ذكر مى فرمايد.و خلاصه كلام اين كه :در باب هدايت ، نقطه شروع را بهخود بندگان نسبت نداده بلكه ثبات بر هدايت فطرى را به ايشان نسبت مى دهد و سپستثبيت خود را به عنوان پاداش ذكر مى كند و نويد مى دهد كه چنين افرادى را خداوند درخطرهاى زندگى دنيا و آخرت از لغزش و انحراف حفظفرمايد.پس نتيجه اين شد كه هدايتاولى و فطرى بشر، مربوط به خود او نبوده ، بلكه هدايتاول و دومش همه از خدا است ، و تنها آنچه از ناحيه او و به اختيار او است ، ثبات بر هدايتاولى است .به خلاف ضلالت ، كه نخست ، از ناحيه خودش شروع مى شود (دقت فرمائيد).
به هر حال تثبيت مذكور در آيه ، با در نظر گرفتن مثالى كه برايش آورده ، به منزلهمحكم كردن درخت طيب است ، به طورى ، كه ريشه اش در زمين جاى گيرتر شود.
و وقتى ريشه درخت ثابت شد، نمو مى كند.و رگهاى مويى و بزرگتر خود را در اطرافدوانيده ، در نتيجه ميوه خود را همه وقت مى دهد.و اين كه گوييم همه وقت كه معناى(كل حين ) در آيه است ، عبارتى است كه با عمر دنيا و آخرت درست منطبق مى شود.زيراعمر دنيا و آخرت كه مى گوئيم ، تمامى زمانها و دقائق راشامل مى شود.و عبارت (كل حين ) هم همين طور است و اين معنائى است كه از آيه شريفه ،بدست مى آيد.
چند معناى ديگر كه براى آيه : (يثبت الله الذين آمنوا...) ذكر كرده اند
البته معانى ديگرى هم براى آيه ذكر كرده اند.مثلا از آن جمله ، بعضى گفته اند:معنايشاين است كه خداوند، كسانى را كه ايمان آورده اند، تثبيت نموده در كرامت و ثواب خود قرارمى دهد، و اين پاداش را به خاطر قول ثابتى كه در ايشان ديد، به ايشان مى دهد، ومقصود از قول ثابت هم ايمان است ، كه با دليل ها و برهانها اثبات مى شود پس مراد ازتثبيت ايشان ، نزديك كردن آنان به خود، و در بهشتمنزل دادن است .و ليكن اين حرف از اين جهت باطل است كه موجب تقييد بدوندليل است .
بعضى ديگر گفته اند:معناى آن اين است كه خداوند ايشان را در زمين تثبيت كند، يعنى بايارى خود، ايشان را در زمين تمكين داده و فتح و غلبه بر دشمن را نصيبشان مى گرداند.ودر آخرت هم ، در بهشت جاى مى دهد.ولى اين معنا از سياق آيه دور است .
(و يضل الله الظالمين ) - ظاهرا در مقابل هم قرار دادن ظالمين ، در اينجا و مومنين ، درآيه (الذين آمنوا) كه در جمله سابق بود، اين است كه مراد از ظالمين ،اهل كفر هستند، كه به خدا و آيات او ايمان نياورده اند.علاوه بر اين خود قرآن كريم ، دربعضى موارد، بطور مطلق ، ظالمين را به معنائى نزديك به كفر معنا كرده و فرموده است:(ان لعنه الله على الظالمين الذين يصدون عنسبيل الله و يبغونها عوجا و هم بالاخره كافرون ).
اين جمله ، به منزله نتيجه اى است كه از مثال دوم يعنى جمله (ومثل كلمه خبيثه كشجره خبيثه اجتثت من فوق الارض مالها من قرار) استخراج مى شود ومعنايش اين است كه ، خداى تعالى اهل كفر را، با محروميت از صراط هدايت ، گمراه نموده ، وديگر به سوى زندگى سعادتمندانه دنيائى ، و نعمتهاى باقى و خوشنودى خدا درآخرت راهنمائى نمى كند،
بطورى كه اگر پرده از روى دلهايشان بردارى ، جز شك و ترديد و كورى و اضطرابو تاسف و حسرت و اندوه و حيرت ، در آن نمى يابى .
(و يفعل الله ما يشاء) - يعنى خداوند تثبيت آنها واضلال اينها را، به مقتضاى خواستش انجام مى دهد.و مشيت او مزاحم و مانع و دافعى ندارد.وچيزى ميان مشيت و فعل او حايل نمى شود.
از همين جا معلوم مى شود كه ، مساله اضلال اينها و تثبيت آنها مربوط به مشيت او است وناگزير، بايد جز و قضاياى حتمى ، يكى شقاوت كافر و ديگرى سعادت مومن را شمردو روايتى هم اين معنا را تاييد مى كند.
اگر در جمله (و يضل الله ) و جمله (و يفعل الله ) لفظ (الله ) به جاى ضميرآمده ، به آن جهت است كه بطورى كه گفته اند:عظمت و هيبت مقام او را برساند.


الم تر الى الذين بدلوا نعمه الله كفرا و احلوا قومهم دار البوار



در مجمع البيان گفته است :كلمه (احلال ) به معناى نهادن چيزى در محلى است ، البتهاگر از قبيل اجسام است معنايش مجاور قرار دادن آن جسم يا چيز ديگر و اگر از اعراض است، معنايش داخل كردن آن عرض در چيز ديگر مى شود و كلمه (بوار) به معناى هلاكت است.وقتى گويند:(بار الشى ء) يعنى هلاك شد آن چيز و (يبور) يعنى هلاك مى شود.و(قوم بور) به معناى (قومى هلاك شده ) است .
راغب در باره (بوار) گفته به معناى كسادى مفرط است ، و چون كسادى مفرط سرانجامبه فساد منتهى مى شود تا آنجا كه گفته شده (كسد حتى فسد : كساد شد تا آنجا كهفاسد شد) از اين نظر، هلاكت را هم (بوار خوانده ) و گفته اند:فلان چيز (بار،يبور، بورا) يعنى هلاك شد، خداى سبحان هم فرموده :(تجاره لن تبور).
حكايت حال سردمداران و بزرگان ضلالت و ظلم كه كفران نعمت كرده مردم خود راهلاكتكشاندند
آيه شريفه ، وضع پيشوايان كفر و روساى ضلالت كه ظلم نموده و كفران نعمت كردندرا بيان مى كند كه چگونه نعمتها از هر طرف احاطه شان كرده ، و ايشان به جاى شكرنعمت خدا و ايمان به پروردگار، كفران نعمت نمودند،
با اينكه قبلا تذكر داده بود، كه چگونه خداى تعالى آسمان و زمين
را خلق كرده ، و هيچ احتياجى به آنها نداشت ، و فقط منظور و غرضش انعام بود.و نيزفرموده بود كه كلمه حق ، كه انبياء مردم را به آن و به آثار نيكو و ثابت آن مى خوانند،نعمتى ديگر است .
اين آيه شريفه مطلق است ، و هيچ دليلى نيست كه آن را به كفار مكه و يا كفار قريشاختصاص دهد، گر چه خطاب در آن ، مربوط بهرسول خدا است ، و در ذيلش دارد:(بگو از كفر خود بهره مند شويد كه بازگشت شما بهسوى آتش است )، و به نظر مى رسد كه پس مراد از كفار هم ، كفار معاصر آن حضرتاست ، ليكن اين چيرها باعث نمى شوند كه ، آيه را، اختصاص به آنان دهيم ، زيرا مضمونآن مطلق است ، و شامل همه طاغوت ها و اعمال ايشان مى شود، چه طاغوتهاى اين امت ، و چهطاغوتهاى امتهاى گذشته .
پس آيه (الم تر الى الذين بدلوا نعمه الله كفرا) وضع طاغوتها، يعنى پيشوايانضلالت امتهاى گذشته و امت اسلام را بيان مى كند. بهدليل اينكه مى فرمايد:(و احلوا قومهم دار البوار : سرانجام كار، قوم خود را به هلاكتكشانيدند) كه به خوبى اشعار دارد كه اينها افرادى متنفذ بودند، كه از آنها شنوايىداشتند.
و مقصود از اينكه مى فرمايد (نعمت خدا را مبدل به كفر كردند) اين است كه شكر نعمتخدا را مبدل به كفران نمودند.پس در حقيقت كلمه شكر حذف شده ، و تقدير آيه چنين بوده:(بدلوا شكر نعمه الله كفرا).
ممكن است بگوئيم :مراد، تبديل خود نعمت به كفر است ، البته در اين صورت بايد يكنوع مجاز مرتكب بشويم ، و در قرآن نظير اين تعبير را داريم ، آنجا كه مى فرمايد:(وتجعلون رزقكم انكم تكذبون ).
و لازمه به هلاكت كشاندن قوم ، اين است كه خود را هم به هلاكت كشانده باشند، چونپيشواى ضلالت بودند.و پيشواى ضلالت معلوم است كه هم خود و هم ديگران را بهگمراهى مى كشاند، و ديگران او را در ضلالتى كه دارد پيروى مى كنند.و نظير اينتعبير در آيه (يقدم قومه يوم القيامه فاوردهم النار) در باره فرعون است .
بنا بر اين ، معناى آيه اين مى شود:آيا به پيشوايان و روساى ضلالت ، چه در امتهاىگذشته و چه در امت خودت نمى نگرى كه چگونه شكر نعمت خدا رامبدل به كفران كرده ، و مردمى هم پيرويشان نمودند.و در نتيجه
هم خود و هم مردم خود را به هلاكت و شقاوت و آتش كشاندند؟.


جهنم يصلونها و بئس القرار



اين جمله (دار البوار) را معنا مى كند.بعضىاحتمال داده اند كلمه (جهنم ) به عامل اشتغال منصوب شده باشد يعنى تقدير كلام اينبوده :(يصلون جهنم يصلونها)، و جمله مزبور بيان دار البوار نبوده ، بلكه جمله اىمستانفه باشد.ليكن احتمال ايشان صحيح نيست ، چون دليلى ندارد زيرا منصوب بودنكلمه مرجوح است .و مستانفه بودن جمله هم ، هيچ نكته اضافى را نمى رساند.
و از همين جا فساد گفتار بعضى ديگر، روشن مى شود كه گفته اند:آيات مورد بحث ، درمدينه نازل شده و مقصود از كفار، بزرگان مكه و صناديد قريش است ، كه لشكرىفراهم ساخته و در بدر با رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) جنگيدند و كشتهشدند و مردم را هم به كشتن دادند.
و فسادش از اين جهت است كه گفتيم آيه شريفه مطلق است و هيچ دليلى بر تخصيص آنبه كشته شدگان در بدر نيست .بلكه آيه شريفهشامل تمامى پيشوايان ضلالت ، كه قوم خود را به گمراهى و دار البوار كشانده و مىكشانند مى شود.
و مراد از حلول دادن در دار البوار، جاى دادن آنان در آتش شقاوت و بدبختى است نه كشتهشدن در دنيا و حتى آيه ، آنهايى را هم كه هنوز كشته نشده اند.و نمرده اند و به آتشدوزخ نرفته اند، شامل مى شود.
علاوه بر اين ظاهر آيه بعدى هم كه مى فرمايد:و جعلوا لله اندادا ليضلوا عن سبيلهقل تمتعوا فان مصيركم الى النار) كه ظاهر آن اين است كه ، ضمير جمع در آن (واو درفعلهاى جعلوا و ليضلوا) به كفار نامبرده در اين آيه بر مى گردد.و معلوم است كه وقتىضمير به افراد مذكور در آيه قبل ، برگشت خطاب(قل تمتعوا) به باقيماندگان از كفار است ، كه در روز فتح مكه زنده بودند.و تهديدقطعى ايشان به شقاوت و بدبختى مسلم بدون استثناء مى باشد.


و جعلوا لله اندادا ليضلوا عن سبيله قل تمتعوا فان مصيركم الى النار



كلمه (انداد) جمع (ند) و به معناى مثل است .و مقصود از آن ، معبودهايى است كه كفاراز ميان ملائكه و جن و انس به جاى خدا براى خود، اتخاذ كردند.
انگيزه اصلى مشركين در شرك ورزيدن به عمد و اختيار
و اگر مشركين با اعتراف به اينكه آفريدگار همه جهان و جهانيان و حتى بتها و اربابايشان خدا است با اين وصف بت را مانند خداوند قرار دادند، از اين جهت بوده است كه ايشانبتهاى خود را الهه خود مى خواندند، به اين معنا كه پاره اى از تدابير عالم را به آنهانسبت داده ، آنگاه بخاطر طمع به خيرات و ترس از شرشان آنها را پرستش مىنمودند(آرى اشتباه وانحرافشان از هدايت فطرى همينجا بود) با اينكه فطرت خود آنان ،حكم مى كرد كه خلق عالم و امر آن ، همه به دست خداست .علاوه بر حكم فطرت ، خداونداين فطرت را به وسيله انبياء و تذكرات ايشان تاييد و فطرتها را بيدار كرده بود، وانبياء (صلوات الله عليهم ) براى بيدار كردن فطرت ، ادله و حجت هاى قاطع آوردهبودند.
پس مشركين هم ، با داشتن بصيرت در امر توحيد و بدون هيچ غفلت و اشتباهى از روى عمدو اختيار چنين انحرافى را مرتكب شده بودند.آرى ، عمدا اشتباه كردند تا از اين راه مردمىرا به بندگى و بردگى خود وادار نموده ، و ايشان را از راه حق و فطرت منحرف كنند تااموالشان را بربايند.به همين جهت در اين آيه ، علت بت پرستى آنان را اينگونهتعليل مى كند كه مى خواستند مردم را از راه خدا منحرف كنند.آنگاهدنبال اين تعليل رسول خود را دستور مى دهد كه به ايشان هشدار دهد راهى كه مى روندبه آتش دوزخ منتهى مى شود، و جز آن بازگشت ديگرى ندارند: (بگو از كار خود بهرهبگيريد كه بازگشت شما به سوى آتش است ).
البته طبع كلام و لحن آن اقتضاء داشت بفرمايد:(براى خداامثال بگيريد و مردم را از راه خدا منحرف بكنيد كه بازگشتتان به سوى جهنم است).ولى اينطور نفرموده بلكه فرمود:(براى خداامثال گفتند و مردم را از راه خدا منحرف نمودند.به ايشان بگو از كار خود بهره بگيريدكه بازگشتتان به سوى خدا است ) تا در ضمن سخن به غرض فاسد ايشان كه همانبهره هاى مادى است و آن را پنهان مى كردند تصريح كرده باشد و در نتيجه بهتر رسواشده باشند.


قل لعبادى الذين آمنوا يقيموا الصلوه و ينفقوا مما رزقناهم سرا و علانيه منقبل ان ياتى يوم لا بيع فيه و لا خلال



بعد از آنكه آنها را به وسيله رسول گراميش و بخاطر گمراه كردن مردم از راه خداتهديد به عذاب قيامت كرد، اينك به وسيله همان پيامبر بندگان خود را كه ايمان آورده انددستور مى دهد كه او را رها نكنند و تا روز قيامت - كه در آن روز ديگر مجالى براىجبران سعادتهاى فوت شده نيست ، و ديگر با هيچ وسيله اى ازوسايل موجود در دنيا كه يا معاوضه ، و دادن چيزى و گرفتن چيزى است ، و يا دوستى ومحبت است ، نمى توان كه از دست رفته جبران كرد - فرا نرسيده ، راه خدا و ريسمانمحكم او را از دست ندهند، چون روز قيامت فقط و فقط روز حساب و جزا است و شان آن روزتنها همين است و شان ديگرى در آن نيست .
از اينجا روشن مى شود كه جمله (يقيموا الصلوه و ينفقوا) بيان از راه خدا است و درمعرفى راه خدا، تنها به اين دو اكتفاكرد، چون ساير وظائف و دستورات شرعى كه هر يكبه تناسب خود، شانى از شوون حيات دنيوى را اصلاح مى كند - عده اى ازقبيل نماز ميان بنده و پروردگار او را، و عده اى نظير انفاق ، ميان بنده با بندگان ديگررا اصلاح مى نمايد - همه از آن دو ركن ، منشعب مى شوند.
و دو جمله (يقيموا) و (ينفقوا) از اين نظر مجزوم (بدون نون ) آمده اند كه در جوابامر و مقول قول حذف شده قرار گرفته اند و تقدير كلام چنين است:(قل اقيموا الصلوه و انفقوا...، يقيموا الصلوه و ينفقوا....).
انفاقى كه در آيه شريفه آمده انفاق معينى نيست ، بلكه مطلق انفاق در راه خداست ، چونسوره مورد بحث مكى است و در مكه هنوز آيه اى در باره زكات معين اسلامىنازل نشده بود.و مقصود از انفاق سرى و علنى اين است كه انفاق بر مقتضاى ادب دينىانجام گيرد، آنجا كه ادب ، اقتضاى پنهان بودن را دارد، پنهانى انفاق كنند و هر جا كهادب ، علنى آن را مى پسندد، علنى بدهند، به هرحال ، مطلوب از انفاق اين است كه هر گوشه و شانى از شوون اجتماع كه در شرف فسادو تباهى است اصلاح شود، و بر جامعه مسلمين خللى وارد نيايد.
وجه جمع بين دو آيه اى كه يكى وجود دوستى در قيامت اثبات و ديگرى نفى مىكند
و اگر در اين آيه مى فرمايد كه در روز قيامت دوستى و خلت نيست ، منافات با آيه(الاخلاء يومئذ بعضهم لبعض عدو الا المتقين ) كه براى آن روز دوستى را اثبات مىكند ندارد،
زيرا نسبت ميان اين دو آيه به اصطلاح منطقى ها نسبت عموم و خصوص مطلق است ، وحاصل مقصود از آن دو اين مى شود كه :خلت و دوستى كه جهت تقوى و رنگ آن را نداشتهباشد در قيامت منتفى است ، و اما خلت و دوستى كه رنگ تقوى داشته باشد، يعنى بخاطرخدا بوده باشد، البته در قيامت ثابت و نافع است .پس انكار دوستى بطور مطلق ، وسپس اثبات بعضى از اقسام آن در اين آيه ، نظير انكار شفاعت بطور مطلق در آيه ()و لاخله و لا شفاعه ) و سپس اثبات بعضى از اقسام آن كه شفاعت به اذن خدا باشد در آيه(الا من شهد بالحق و هم يعلمون ) مى باشد.
و اينكه بعضى در اصلاح و رفع تنافى ميان اين دو آيه گفته اند:(مراد از خلت در آيهاى كه آن را انكار مى كند دوستى هاى معمولى دنيوى است ، كه بوسيله آن از دست رفته هارا جبران مى كنند، بخلاف دوستى در آيه ديگر كه آن را اثبات مى كند و بعضى ديگر كهگفته اند:مراد از دوستى در آيه اى كه انكارش مى كند، دوستى طبيعى و ناشى ازفعل و انفعالات نفس است بخلاف آن دوستى ديگر، كه دوستى خدايى است در حقيقتبرگشتش به همان حرفى است كه ما گفتيم .
استدلال بر اختصاص ربوبيت براى خدا به اختصاص تدبير عام موجودات بهاو


الله الذى خلق السموات و الارض ....



بعد از آنكه داستان شريك قرار دادن براى خدا را از ناحيه مشركين واضلال و تهديد ايشان به آتش دوزخ را تمام نمود اينك در اين آيه و دو آيه بعد،استدلال بر اختصاص ربوبيت براى خداى تعالى را ايراد مى فرمايد، و آن را از راهاختصاص تدبير عام موجودات ، از قبيل نظام خلقت و فرستادن آب از آسمان و بيرون كردنرزق از زمين و تسخير درياها (كشتى ها) و نهرها و آفتاب و ماه ، و شب و روز، به نتيجه مىرساند، و سپس در آخر اين سه آيه ، به اين معنا اشاره مى كند كه اين نعمتها و ميليونهانعمت ديگرى كه از حد شمارش بيرون است همه از ناحيه خداى تعالى به انسانها داده شده.و همانطور كه گفتيم بيانات اين سوره همه در روشنايى دو اسم از اسامى خداى تعالى ،يعنى اسم (عزيز) و (حميد) جريان مى يابد.
پس اينكه فرمود:(الله الذى خلق السموات و الارض ) در معناى اين است كه :بگوييم:خداى تعالى ، تنها و يگانه رب عالم است نه اينهايى كه شما براى او شريك قرار دادهايد.
در جمله (انزل من السماء ماء فاخرج به ) مقصود از (سماء) جهت بالا است ، يعنىمقصود از اين كلمه ، همان معناى لغوى آن است ، و مقصود از آبنازل ، باران است كه از جهت بالا فرو مى ريزد، پس آب در كره زمين كه مايه زندگىجنبدگان و نباتات زمين است ، همه از باران است .


و سخر لكم الفلك لتجرى فى البحر بامره و سخر لكم الانهار



معناى (سخر لكم الفلك ) و سخر لكم الانهار)
تسخير كشتيها براى مردم به معناى آن است كه آن را وسيله نفع بردن مردم در مقاصدشانقرار دهد، به اين صورت خود آنان و بارهايشان را از جايى بجاى ديگرحمل كند بدون اينكه متوقف شوند، و يا در آب فرو روند.
و اما اينكه بعضى گفته اند (تسخير كشتيها براى بشر به معناى قدرت دادن بشر برساختن و به كار بستن كشتى است ، و منظور اين است كه خداوند بشر را به چنين طريقه اىآشنا نمود) معنايى بعيد است ، چون ظاهر از تسخير چيزى براى ايشان ، اين است كهخداوند در آن چيز تصرفى بكند، و آن را موافق با مقاصد و منافع بشر قرار دهد، نهاينكه در خود انسان تصرف كند، و دل و فهم او را ملهم به ساختن آن چيز بنمايد.
طبع كلام اقتضاء دارد كه بفرمايد:(و سخر لكم البحر لتجرى فيه الفلك بامره وسخر لكم الانهار : دريا را براى شما مسخر نمود). تا كشتى ها در آن آمد و شد كنند، ورودخانه ها را براى شما مسخر نمود.ولى اينطور نفرمود، بلكه به عكس فرمود (كشتىها را براى شما مسخر كرد تا به امر خدا در دريا آمد و شد كنند) چون در ميان نعمت هاىدريائى ، كشتى چشم گيرترين آنها است ، نه اينكه منحصر به آن باشد و شايد همين جهتباعث شده كه مطلب را به عكس بفرمايد، چون مقام گفتار، مقام شمردن نعمتها است ، و نعمتكشتى چشم گيرتر است ، هر چند كه نعمت دريا بزرگتر است .
و اگر جريان كشتى در دريا را به امر خدا نسبت داده با اينكه ظاهرا علتهاى طبيعى ، ازقبيل باد و بخار و ساير عوامل طبيعى آن را به جريان در مى آورند به اين منظور بودهكه بفهماند خداى تعالى يگانه سببى است كه هر سبب ديگرى به او منتهى مى گردد.
و مقصود از (انهار) در جمله (سخر لكم الانهار) آبهاى جارى است كه در مكانهاىمختلف زمين جريان دارد.و تسخير (انهار) به اين است كه آنها را رام بشر كند، تا بشربراى آشاميدن و شستشو و بر طرف كردن كثافات وامثال آن ، از آن بهره مند شود.
و همچنين حيوان و نبات هم كه باز مسخر آدمند، بوسيله آن براى بشر باقى بمانند.


و سخر لكم الشمس و القمر دائبين و سخر لكمالليل و النهار



راغب مى گويد:كلمه (داب ) به معناى ادامه سير است ، وقتى گفته مى شود()فلان دابفى السير دابا) معنايش اين است كه فلانى همچنان راه را ادامه داد، در قرآن كريم هم درآيه (و سخر الشمس و القمر دائبين ) به همين معنا آمده و نيز داب به معناى عادتهميشگى و مستمر است بطورى كه دائما بر يكحال بماند، در قرآن آنجا كه فرموده :(كدابآل فرعون ) به اين معنا است .يعنى مانند عادت فرعون كه سالها بر آن جريان داشت ومعناى آيه روشن است .


و اتيكم من كل ما سالتموه و ان تعدوا نعمه الله لا تحصوها ان الانسان لظلوم كفار



معناى سؤ ال و توضيح مراد از جمله : اتيكممنكل ما سالتموه : خداوند از تمام آنچه از او خواستيدبه شما داد)
(سوال ) به معناى طلب است ، و طلب هر چند عالم است ولى طلبى كه در كلمهسوال اراده شده است طلب كسى است كه با شعور باشد و آدمى وقتى متنبه و متوجهسوال مى شود كه حاجت ، او را ناگزير سازد، لاجرم از خدا مى خواهد تا حوائجش را برآورد.
وسيله معمولى سوال ، همين سوال زبانى و لفظى است ، البته به وسيله اشاره و يانامه هم صورت مى گيرد كه در اين فرض همسوال حقيقى است ، نه مجازى .
و چون بر آورنده حاجت هر محتاجى خداى سبحان است و هيچ موجودى در ذات و وجود و بقائشقائم به خود نيست و هر چه دارد از جود و كرم او داردحال چه به اين معنا اقرار داشته باشد يا نداشته باشد.و خداى تعالى به آنها و بهحاجات ظاهرى و باطنيشان از خود آنان داناتر است .جز خدا هر كسى گداى در خانه او است، سائلى است كه حوائج خود را درخواست مى كند،حال چه خداوند تمام آنچه را كه مى خواهد بدهد و يا ندهد و بعضى را دريغ دارد.
اين حق سوال و حقيقت آن است كه مختص به ذات بارى تعالى است و از غير او چنين سوالىتصور و تحقق ندارد.نوع ديگر سوال زبانى است - همانطور كه گذشت - كه گاهىبه آن وسيله از خداى سبحان سوال مى شود، و گاهى از غير خداى سبحان .بنابر اين ،خداى سبحان يگانه مسوولى است كه ، تمامى موجودات ، هم به حقيقت معناىسوال از او چيزى مى خواهند و هم بعضى از مردم - يعنى مردم با ايمان - بهسوال زبانى از او در خواست مى كنند.
اين نسبت به سوال ، و اما نسبت به پاسخ خدا و اعطاى او كه به طور مطلق و بدون هيچقيد و استثنائى آورده و او را معطى على الاطلاق معرفى نموده كه خود مى توانددليل بر اين باشد كه هيچ سوالى نيست مگر آنكه خداوند در آنجا عطائى دارد، و همينقرينه است بر اينكه در جمله (و اتيكم من كل ما سالتموه ) خطاب به نوع است ، همچنانكه جمله ذيل آيه كه مى فرمايد:(ان الانسان لظلوم كفار) مؤ يد همين مطلب است .
در نتيجه معناى آيه اينگونه مى شود كه :هيچ انسانى در رابطه با انسانيتش به هيچنعمتى محتاج نمى شود مگر آنكه خداوند آن را بر آورده مى كندحال يا همه آن را، و يا بعضى از آن را.و خلاصه براى نوع انسان هيچ حاجتى زمين نمىماند هر چند كه ممكن است افرادى از انسان محتاج بوده و حتىسوال هم كرده باشند ليكن حاجتشان بر آورده نباشد.
اين معنى را جمله (اجيب دعوه الداع اذا دعان ) تاييد مى كند.و ما در تفسير آن گفتيم كهخداى تعالى دعاى دعا كننده خود را رد نمى كند مگر آنكه در حقيقت دعاء نباشد، و يا اگردعاء هست ، دعاى از خدا نباشد، و يا تنها از خدا نباشد، و چه بسيار مى شود كه آدمىزبانش با دلش يكسان نبوده و يا دعايش بيهوده گويى است ، ولى نوع انسان دچار هذيانو بيهوده سرايى نمى شود، و هيچگاه مرتكب نفاق و دوروئى نمى گردد، و جز خداىسبحان رب و پروردگار ديگرى نمى شناسد.در نتيجه هر وقت به حاجتى برخورد، از اوبه معناى حقيقى كلمه درخواست و سوال مى كند، و از خود او همسوال مى كند نه از غير او.و لذا مى بينيم تمامى حوائجش بر آورده است ، و همه سوالاتشداده شده و تمامى دعاهايش مستجاب است .
از آنچه گذشت روشن گرديد كه كلمه (من ) در جمله (منكل ما سالتموه ) ابتدائيه است و معنايش اين است كه آنچه كه خداى تعالى مى دهد از استكه سوال مى كنند، حال چه همه آنها باشد، و چه بعضى از آنها.
و اگر كلمه (من ) تبعيضى مى بود چنين معنا مى داد كه :خداى تعالى در هر سوالى ،بعضى از آن را مى دهد.و حال آنكه مى بينيم واقع بر خلاف آن
است ، و خداوند در پاره اى موارد بعضى از خواسته ها را مى دهد و در مواردى همه آنرا عطامى كند.همچنان كه اگر مى فرمود:(و اتيكمكل ما سالتموه : و همه آنچه از او بخواهيد مى دهد) نيز بر خلاف واقع بود.
و همچنين اگر مى فرمود:(و اتيكم مما سالتموه ) باز صحيح نبود، چون معنايش اين مىشود كه خداوند بعضى از خواسته ها را استجابت مى كند و بعضى را استجابت نمى كند وبه كلى رد مى نمايد.علت اينكه اين معنا صحيح نيست اين است كه آيه شريفه در مقام امتناناست و اين معنا با امتنان تناسب ندارد.
كوتاه سخن ، معناى آيه چنين است .(خداى تعالى به نوع انسان آنچه كه خواسته استمرحمت فرموده ، و هيچ حاجتى نمانده مگر آنكه بر آورده ، و بر مى آورد،حال يا همه آنها و يا از هر يك مقدارى را كه حكمت بالغه اش اقتضاء داشته باشد).
و گفته شده كه تقدير كلام اين است :(و اتيكم منكل ما سالتموه و ما لم تسئلوه : شما را عطا كرده همه آن چيرهائى را كه درخواست نمودهايد و آنها را كه در خواست نكرده ايد) ليكن اين معنا مبنى بر اين است كه مراد از(سوال ) سوال زبانى باشد، و ما قبلا گفتيم كه مطلب خلاف آن است زيرا سياق آيهبا سوال زبانى سازگارى ندارد.
توضيحى درباره اينكه نعمت هاى الهىقابل شمارش نيست (و ان تعدوا نعمة الله لاتحصوها)
(و ان تعدوا نعمه الله لا تحصوها) - راغب مى گويد كلمه (احصاء) به معناىتحصيل با عدد و بدست آوردن با شماره است و دراصل از (حصا:ريگ ) گرفته شده ، چون عرب جاهليت ، هر چيزى را مى خواست بشماردبوسيله ريگ مى شمرد، همچنانكه ما با سرانگشت خود مى شماريم .
در اين جمله به اين معنا اشاره شده كه نعمتهاى خدا از محدوده عدد و شماره بيرون است و درنتيجه انسان نمى توانند نعمتهايى را كه خداى تعالى به او ارزانى داشته بشمارد.
چگونه مى توان نعمتهاى خدا را شمرد و حال آنكه عالم وجود با تمامى اجزاء و اوصاف واحوالش كه همه به هم مرتبط و پيوسته اند و هر يك در ديگرى اثر دارد و وجود يكىمتوقف بر وجود ديگرى است ، نعمتهاى خدا هستند، و اين معناقابل احصاء نيست .
و شايد همين معنا باعث شده كه نعمت را به لفظ مفرد بياورد و بفرمايد:(نعمه الله )چون هر چه در عالم وجود دارد نعمت او است ، و در چنين موردى براى نشان دادن زيادى نعمتاحتياجى به جمع نيست چون هر چه با او برخورد مى كنيم نعمت او است ، البته مراد از(نعمه ) جنس آن است كه در نتيجه از نظر معنا با جمع فرقى نمى كند.
(ان الانسان لظلوم كفار كفار) - به فتح كاف به معناى كثير الكفران است يعنى كسىكه بسيار كفران مى ورزد بخود ستم مى كند و شكر نعمت هاى خدا را بجا نمى آورد وهمچنان كفران مى كند تا آنكه كفران ، كار او را به هلاكت و خسران منتهى مى سازد، و ممكناست معنايش اين باشد كه به نعمت هاى خدا زياد ظلم مى كند، يعنى شكرش را بجا نياوردهكفران كند.
اين جمله با اينكه استينافى و مستقل است ، مطالب قبلى را هم تاكيد مى كند، زيرا كسى كهدر گفتار ما پيرامون نعمتهاى خدا و چگونگى دادن آنها به انسانتامل كند قطعا خواهد فهميد كه انسان ، بخاطر غفلتش از اين همه نعمت ظلم به خودش نمودهو نعمتهاى خدا را كفران مى نمايد.
بحث روايتى
روايتى درباره مراد از كلمه طيبه و كلمه خبيثه درآيه(مثل كلمة طيبة كشجرة طيبة ...)
در الدر المنثور است كه ترمذى ، نسائى بزار، ابو يعلى ، ابن جرير، ابن ابى حاتم ،ابن حيان ، و حاكم - وى حديث را صحيح دانسته - و ابن مردويه از انس روايت كرده اندكه گفت :ظرفى خرما براى رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) آوردند،فرمود:(مثل كلمه طيبه كشجره طيبه ) تا رسيدند به جمله (توتى اكلهاكل حين باذن ربها) آنگاه فرمود:منظور از شجره طيبه ، درخت خرما است ، و سپس آيه بعدرا تلاوت كردند:(و مثل كلمه خبيثه كشجره خبيثه ) تا رسيدند به (ما لها من قرار) وفرمودند مقصود از آن بوته حنظله است .
مؤ لف :اين معنا كه مقصود از درخت طيب خرما است در روايات ديگرى نيز ازرسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده ، ولى بيش از اين دلالت ندارد كه درختخرما يكى از انواع شجره طيبه است ، ذيل اين روايت كه شجره خبيثه را عبارت از حنظلهدانسته ، با روايتى كه هم اكنون نقل مى كنيم منافات دارد.
و در همان كتاب است كه ابن مردويه از ابى هريرهنقل كرده كه گفت :عده اى از اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نشستهبودند، آيه شريفه (اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار) را به ميان آورده ، به آنجناب عرض كردند:به نظر ما(شجره خبيثه ) همان (كماه ) (قارچ ) مى باشد،حضرت فرمود:كماه كه از(من ) (نعمت آسمانى ) است و آبش
براى چشم شفاء است .و همچنين (عجوه ) از بهشت و مايه شفاء از سموم است .
مؤ لف :مانند اين سخن در حنظله هم مى آيد، زيرا آن نيز خواص طبى بسيارى دارد.و در همانكتاب است كه بيهقى در كتاب (سنن ) خود از على (عليه السلام ) روايت كرده كهفرمود:كلمه (حين ) به معناى شش ماه است .
مؤ لف :اين روايت نيز مانند روايات قبلى مورداشكال است .
و در كافى به سند خود از عمرو بن حريث نقل مى كند كه گفت :از امام صادق (عليهالسلام ) در باره آيه شريفه (كشجره طيبه اصلها ثابت و فرعها فى السماء)سوال كردم ، فرمودند:رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم )اصل آن ، و امير المومنين (عليه السلام ) فرع آن ، و امامان از ذريه او، شاخه هاى آن ، و علمامامان ميوه آن ، و شيعيان ايشان برگهاى آن است ، سپس فرمود:آيا در اين زيادى هست (كهديگران هم از آن سهمى ببرند) مى گويد گفتم :نه به خدا قسم .فرمود:قسم به خدا هرمومنى كه متولدشود، برگى به اين درخت افزوده مى گردد، و هر مومنى كه بميرد يكبرگ از آن مى افتد.
مؤ لف :اين روايت مبتنى بر اين است كه مراد از كلمه طيبهرسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) باشد، وحال آنكه كلمه ، در كلام خداى سبحان ، بر انسان اطلاق شده ، مانند (آيه بكلمه منه استمه المسيح عيسى بن مريم ) از اين هم كه بگذريم ، روايت از نمونه هاى تطبيقى كلى بر
مصداق است ،
يعنى خاندان نبوت و پيروانشان ، يكى از مصاديق شجره طيبه هستند، دليلش هم ، اختلافروايات در اين تطبيق است در بعضى ها دارد كه ،اصل رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم )، و فرع على (عليه السلام )، و شاخه هاامامان (عليهم السلام ) و ميوه علم ايشان ، و برگ شيعيانند، مانند همين روايتى كهنقل كرديم ، و در بعضى دارد:درخت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و فرع آنعلى (عليه السلام )، و شاخه اش فاطمه (عليهاالسلام )، و ثمره اش اولاد فاطمه ، وبرگ آن شيعيانند، مانند روايتى كه صدوق آن را از جابر از امام باقر (عليه السلام )نقل كرده است .و در بعضى ديگر دارد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ائمه(عليهم السلام ) اصل درخت ، و ولايت براى هر كهداخل آن شود فرع آن ميباشد، مانند روايتى كه كافى به سند خود از محمد حلبى از امامصادق (عليه السلام ) نقل كرده است .
و در مجمع البيان است كه ، ابى الجارود از امام باقر (عليه السلام )نقل كرده كه فرمود:اين ، يعنى جمله (كشجره خبيثه ...)مثل بنى اميه است .و در تفسير عياشى از عبد الرحمان بن سالماشل ، ازپدرش ، از امام صادق (عليه السلام )نقل كرده كه معناى ( ضرب الله مثلا كلمه طيبه كشجره طيبه ) و آيه بعدش را از آنحضرت پرسيد، در جواب فرمود:اين مثلى است كه خداوند براىاهل بيت پيغمبرش زده ، و آن ديگرى مثلى است كه براى دشمنان ايشان زده است ، كه مىفرمايد:( و مثل كلمه خبيثه كشجره خبيثه اجتثت من فوق الارض مالها من قرار).
نقل ورد سخن (آلوسى ) كه در روايتى بنابر آن مراد از شجره خبيثه بنى اميهاندمناقشه كرده
مؤ لف :آلوسى در تفسير خود روح المعانى مطلبى گفته كه عين عبارتش چندين است:اماميه كه تو خود حال ايشان را مى دانى از ابى جعفر (رضى الله عنه ) تفسير اين آيهرا چنين روايت كرده اند:كه منظور از شجره خبيثه بنى اميه ، و مراد از شجره طيبهرسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم )، و على (كرم الله وجهه ) و فاطمه (رضى اللهعنها)، و آنچه از وى متولد شده ميباشد، و در بعضى رواياتاهل سنت تفسير شجره خبيثه به بنى اميه انكار شده است ،
از آن جمله :ابن مردويه از عدى بن حاتم نقل كرده كه گفت:رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود:(خداى تعالى مردم را زيرو رو كرده ،و عرب را از همه بهتر ديد، و عرب را زيرو رو كرده ، قريش از همه بهتر بوده و قريشبهترين فاميل عرب بودند، و شجره مباركه اى كه خدا در باره شان فرموده:(مثل كلمه طيبه كشجره طيبه ) هم ايشان هستند، زيرا بنى اميه نيز از قريش ‍ بودند.
اين سخن خيلى عجيب است ، براى اينكه اگر يك امت و يا فاميلى مبارك باشند معنايش ايننيست كه همه آنها و همه دودمان هايى كه از آنها منشعب مى شوند مبارك باشند، پس روايتآلوسى به فرضى كه صحيح باشد، بيش از اين دلالت ندارد كه قريش شجره مباركهاست ، و اما اينكه آيا همه شاخه هاى منشعب از آن ، و حتى بنى عبد الدار، و همه افراد ايشان، كه
ابى جهل يكى و ابى لهب يكى ديگر از ايشان است ، مبارك باشند از كجا روشن مى شود؟پس اين چه ملازمه است كه آلوسى ميان شجره طيبه بودن قريش و طيب بودن همه فروع آنحتى فاسدهايشان ادعا نموده است وانگهى همين ابن مردويه از عايشه روايت كرده كه او بهمروان بن حكم گفت :من از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) شنيدم ، كه به پدرتو جدت مى فرمود:شما شجره ملعونه در قرآن هستيد.
تفسير نويسانى از قبيل طبرى و ديگران ، ازسهل بن ساعد، و عبد الله بن عمر و يعلى بن مره و حسين بن على ، و سعيد بن مسيب ،نقل كرده اند:كه منظور از آيه ()و ما جعلنا الرويا التى اريناك الا فتنه للناس والشجره الملعونه فى القرآن ) بنى اميه هستند.
و عين عبارت سعد اين است كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در خواب ديد، كهبنى فلان ، مانند ميمونها بر منبرش جست و خيز مى كنند، بسيار ناراحت شد، و ديگر كسىاو را خندان نديد تا از دار دنيا رحلت نمود، و بعد از اين خواب بود كه آيه مزبورنازل شد.

next page

fehrest page

back page