بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب شرحی بر دعای ندبه, حجت الاسلام والمسلمین سید محیى الدین العلوى طالقانى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     18670001 -
     18670002 -
     18670003 -
     18670004 -
     18670005 -
     18670006 -
     18670007 -
     18670008 -
     18670009 -
     18670010 -
     18670011 -
     18670012 -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

مـجـلد 7 بـحـار ص 279 (398) از امـام جـعـفـر صـادق عـليـه السـلامنـقـل كـرده كه فرمود : علم ما ؛ غابر ، و مزبور ، و القاء در قلوب ، و رسيدن صدابگوش است ، و در نزد ما جفرسرخ ، و جفر سفيد ، و مصحف فاطمه ( عليها السلام ) ، و درنـزد مـا جـامعه است كه آنچه مورد نياز مردم است در آن ميباشد . و چون از تفسير و توضيحآن سئوال كردند ؟ فرمود : اما غابر علم به امورى است كه بعدها واقع ميشود . (399) واما مزبور علم به وقايعى است كه در گذشته واقع شده است ، و اءما القاء در قلوب الهاماست ، و اءما نقر و صداى در گوش ها حديث ملائكه است كه سخنان آنان را ميشنوم ولى خودآنـهـا را نـمـى بـينيم ، و اما جفر احمر ، و سرخ ظرف و جعبه ايست كه در آن اسلحه پيغمبرصـلى الله عـليـه و آله اسـت كـه مـخـفـى است و بيرون آورده نميشود تا زمانى كه قائم مااهـل بيت قيام كند ، و اما جفر سفيد آن جعبه و ظرفى است كه در آن تورات حضرت موسى وانـجـيـل حضرت عيسى و زبور حضرت داود ( عليها السلام ) و كتابهاى انبياى سابق در آنقـرار گـرفته است ، و اما مصحف فاطمه ( عليها السلام ) كه در آن كليه حوادث كه واقعمـيـشـود و نـام كـسـانـى كـه بـحـكومت ميرسند تا روز قيامت را در بر دارد ، و اما جامعه و آنكـتـابـى اسـت بـطـول 70 ذراع بـه امـلاء و ديـكـتـهرسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله كـه از خـود اوسـت ، و بخط على بن ابى طالب عليهالسلام هر حكمى كه مردم بدان محتاج شوند در آن ثبت است حتى باندازه ديه خراشى و حدتـازيـانـه و نـصـف تـازيـانـه اى بـراى ارتـكـابعمل خلاف و جنايتى كه واقع ميشود .
و طـبـق بـعـضـى اخـبار و روايات امام عالم به زبانهاى ديگر هم ميباشد و در مجلد 7 بحاربابى است بنام باب انهم يعلمون جميع الالسن و اللغات و يتكلمون بها (400)از جـمله اين روايت استكه ابوالصلت گويد : حضرت رضا عليه السلام با مردم بزبانخـودشان صحبت مى كرد بخدا قسم كه فصيح ترين و داناترين مردم به زبان آنان بودو مـن روزى بـاو گـفـتـم يـا ابـن رسول الله من از اينكه شما زبانهاى مختلف را ميدانيد درشگفتم ؟ فرمود : اى ابا صلت من حجت خدا بر مردمم ، و خداوند كسى را حجت بر مردم قرارنـمـى دهـد كـه زبـان آنـها را نداند ، آيا سخن اميرمؤ منان بتو نرسيده كه فرمود : بمافـصـل خـطـاب يـعـنـى فـصـل خـصـومـت داده شـده ، پـس آيـافـصـل خـطـاب ( حـكـم و حـجـت ) جـز بـمـعـرفـت و شناخت لغات و زبانها ممكن است (401).
يا ابن السنن المشهورة
ترجمه :
( اى فرزند سنن و روش هاى معروف ) .
شرح : سنة بمعنى طريقه و روش است ، و جمع آن سنن ، و در اصطلاح همان سيره وروش و دسـتـورات رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله اسـت ، خـواهعـمـل بـاشـد يـا گـفـتـار و ديگر سخنان آن بزرگوار كه در كسب اخلاق حسنه و بر طرفكردن صفات رذيله تاءثير بسزائى دارد ، و مؤ يد اين گفتار حضرت سجاد عليه السلاماسـت كـه در كـتـاب كـافـى از آن بـزرگـوار نـقـل شـده فـرمـودنـد : افـضـل الاعـمـال عـنـد الله مـا عـمـل بـالسـنـة و ان قـل يـعـنـى بـا فـضـيـلت تـريـناعـمـال آنـسـت كـه بـه روش و طـريـقـه سـنـت بـاشـد اگـر چـه آنعمل كم باشد . و زيادتى عمل موجب قبول و فضيلت نيست .
چـون شـرط اتـصـاف عمل به فضيلت باين است كه موجب قرب خدا گردد كه خداوند نظربـه كـيـفـيت عمل دارد نه كميت آن . و از جمله شرائط اساسى قرب بخدا گذشته از قصد وقـربـت آنست كه آن عمل با سنت مطابقت داشته باشد . و شايد مراد كسانى كه سنن را هماناحكام خمسه ( واجب ، مستحب ، مباح ، مكروه ، حرام ) دانسته اند همين امر باشد .
بـحـار مـجـلد 17 ص 177 (402) امام ششم عليه السلام در نامه ايكه براى اصحاب ويـارانش نوشته است از جمله گويد : اى آنگروهى كه خداحافظ كارشان است بر شما لازماسـت پـيـروى كـردن آثـار رسـول خـدا و طـريـقـه او و همچنين آثار و طريقه ائمه راهنما ازاهـل بـيت رسول خدا بعد از او ، پس هر كس كه اين طريقه و روش را انتخاب و بدان رفتاركـند هدايت شود ، و هر كس كه آن را ترك كند و از آن اعراض نمايد گمراه گردد ، چرا كهآنـان كـسـانـى هـسـتـنـد كـه خـداونـد امـر بـطـاعـت و ولايـت آنـان نـمـوده كـه پـدر مـارسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : مداومت هر عملى كه در آن پيروى آثار و سنت حقهاسـلامـى باشد اگر چه اندك باشد خدا را بهتر خشنود گرداند و سرانجام و عاقبتش نزدخـداونـد پـرسـودتـر خـواهـد بـود ، از سـعـى و كـوشـش در انـجـاماعمال نوظهور و بدعتها و پيروى از هواهاى نفسانى .
آگـاه بـاشـيـد كـه پيروى از هواهاى نفس و اعمال نوظهور از خود ساخته و من در آوردى كهبـدون هـدايـت راهـنـماى الهى باشد گمراهى است و هر ضلالت و گمراهى بدعت است و هرعملى بدعتى جايگاهش آتش است .
خـلاصـه كـلام آنـكـه رسـتـگـارى دنـيـا و آخـرت در پـيـروى از طـريـقـه و سـنـترسول خدا صلى الله عليه و آله است . (403)
و چـون ائمـه مـعـصـومـيـن عـليهم السلام در اعمال و رفتارشان مراقب بودند و همان روش وطـريـقـه جـدشـان رسـول خـدا را بـكـار مـى بـستند ،، پس پيروى از آداب و رفتار آنان همپـيـروى از سـنـن رسـول خـدا است كه در آن روايت كه گذشت بدان اشاره شد و در واقع وحـقـيقت ، آنان همان سنن و طريقه ميباشند و لذا از وجود مبارك آن بزرگواران عليهم السلامتعبير به سنن مشهوره شده است .
يا ابن المعالم الماثورة
تـرجـمـه :
( اى فـرزنـد مـعـالم و آثـار ايـمـانـى كـه در كتب و آثارگذشتگان آمده است ) .
شـرح : مـعـالم : جـمع معلم ، اسم مكان از علم است بمعناى جايگاه و علامت و نشانه كهشـخص عابر و سالك ، راه و طريق مقصد خود را بوسيله آن پيدا مى كند مانند بنا و يا آبو يا نشانه ديگر كه در بيابان و يا گذرگاهى نصب ميشود .
چـنـانـكه سابقا گفته شد بموجب بعضى از روايات در تفسير آيه شريفه و علامات وبـالنـجـم هـم يـهـتـدون فـرمـودنـد مـائيـم عـلامـات ، و نـجـم هـمرسول خدا است . و در زيارت جامعه است و اعلام التقى ، و اعلاما لعباده .
در كـتـاب غـيـبـت نـعـمـانـى از امـام جـعـفـر صـادق عـليـه السـلام ازرسـول اكـرم صـلى الله عـليـه و آله نـقـل شـده كـه فـرمـود :مـثـل اهـل بـيـت من مثل ستارگان آسمان است كه چون ستاره اى غروب كند ستاره ديگرى طلوعنمايد .
(404)
صـدوق در كتاب كمال الدين (405) با سند از جابربن يزيد جعفى از جابربن عبداللهانـصـارى روايـت مـى كـنـد كـه پـيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود : مهدى ازفرزندان من است ، نامش نام من ، و كنيه اش كينه من ميباشد ، شبيه ترين مردمست بمن از نظرصورت و سيرت ، براى او غيبتى است كه حيرت آور است ( و مردم متحير ميشوند ) و بسياراز مردم گمراه شوند ، آنگاه مانند ستاره تابانى از پس پرده غيب بدرآيد و زمين را پر ازعدل و داد كند همانطورى كه پر از ظلم و جور شده باشد .
چـون در ايـن روايـت سـخـن از حديث متواتر رسول خدا كه فرمود : به يملا الله الارضقـسـطـا و عـدلا بـعد ما مليت ظلما و جورا است و سابقا مكرر باين حديث اشاره شده اكنونلازم است كه به فرق بين قسط و عدل هم اشاره شود .
البـتـه در ايـن حـديـث لفـظ قـسـط و عـدل هـر دو بـا هـم ذكـر شـده و درمـقـابـل آن كـلمـه جـور و ظـلم آمـده ، و شـايـد جـور در بـرابـر قـسـط و ظـلم در بـرابـرعـدل بـاشـد بـهـر حـال بـمـعـنـى جـامـع و كـلى قـسـط وعـدل عـبـارت اسـت از رعـايـت حـقـوق و دادن بـه هـر ذى حـقـى حـق او را ، و درمقابل آن جور و ظلم همان پايمال كردن و از ميان بردن حقوق و تجاوز بحقوق و يا تصرفدر حقوق ديگران است .
پـاره اى از علما قسط و عدل را در مقابل جور و ظلم يك معنى دانسته اند ولى راغب اصفهانىدر مـفـردات قـسـط را بـمـعـنـى نـصـف و انـصـاف يـعـنـى بـهـره عـادلانـه دانـسـتـه ، وعدل اعم از آنست ، جمعى ديگر قسط را در مقام وفاى بحق دانسته مانند اءداء شهادت و داورى، وكيل و وزن در معاملات ، و عدل را اعم و آن موافق با حق است چه راجع بخود شخص باشديـا راجـع بـغير و هم چنين كلمه جور ضد قسط و آن تجاوز به حق غير است و ظلم تجاوز ازمطلق حق .
و روايات وارده در اين باب دلالت دارد بر اينكه رؤ سا و قضات ( داوران ) و حكام در آخرالزمـان در حـكـومـت مـيـان مـردم جـور مـى كـنـنـد و بـر طـبـق وجـدان و قـانـون شـرعـىعـمـل نمى كنند بلكه مطابق ميل نفسانى و فرمانهاى جابرانه و مقررات غير اسلامى حكم وداورى مى نمايند . و چون قائم آل محمد صلوات الله عليه ظهور فرمايد رفع جور مينمايدو بـعـدالت ميان مردم حكومت كند بحيث يشمل عدله على جميع العالم فلا يظلم احد احدا بقسميكه عدلش بر همه جا كشيده شود و هيچكس بر ديگرى تعدى ننمايد .
يا ابن المعجزات الموجودة
تـرجـمـه :
( اى فـرزنـد مـعـجـزات مـوجـوده و مـحقق - از قرآن و احكامكامل و علوم و حقايق - )
شـرح : البـتـه انـبـياء و حجت هاى خداوند براى اثبات حقانيت خود و اثبات آن براىمـنـكـرين داراى معجزه ميباشند يعنى كار خارق العاده كه ديگران قادر بانجام آن نميباشند .هـمـچـون اژدهـا شـدن عـصـا بـدسـت حـضـرت مـوسـى (ع ) وامـثـال آن و چـون نبوت پيغمبر اسلام عليه الصلاة و السلام محدود بزمان نيست و تا قيامتبـاقـى اسـت مـعـجـزات و خـوارق عـادات زيـادى از آن بـزرگـوار بـظـهـور رسـيـده كه دربـحـارالانـوار جلد ششم ص 249 باب جوامع معجزانه و نوادرها (406)نقل شده است .
ولى يگانه معجزه حضرت رسول اكرم كه از او باقيمانده است و دلالت بر خاتميت او دارد، و مردم هر عصر و زمان تا روز قيامت بمشاهده آن معجزه يقين به نبوت و خاتمين او پيدا مىكنند قرآن است و آن اءفضل و بالاترين تمام معجزات ديگر آنحضرت است كه فرمود : قـل لئن احـتـمـعـت الانـس و الجـن عـلى ان يـاتوا بمثل هذا القرآن لا ياءتون بمثله و لو كانبـعـضـهم لبعض ظهيرا - اسرا ، / 88 - بگو اى پيغمبر اگر جن و انس اجتماع كنند كهبـمـثـل ايـن قـرآن كـتـابـى بياورند نميتوانند مثل آن بياورند اگر چه دست بدست هم داده وپشتيبان يكديگر شوند .
و در ص 246 روايـت شـده كه ابن ابى العوجا با سه تن از دهرى مذهبان زمان خود در مكهاجـتـمـاع كـرده و قـرار بستند كه هر كدام درباره معارضه با قرآن و رد آن يك چهارم آن رابـعـهـده بـگـيـرنـد و رد بنويسند و سال بعد بمكه آيند و در مراسم حج و اجتماع مسلمانانبـمـعـارضـه با قرآن برخيزند ، و سال ديگر آنها بمكه آمدند و كنار مقام ابراهيم اجتماعكـردنـد يـكـى از آنها گفت چون من اين آيه و قيل يا ارض ابلعى ماءك - هود / 44 - راديدم از معارضه باز ماندم ، و ديگرى گفت من هم چون به آيه فلما استيا سوا منه -يوسف / 80 - برخوردم از معارضه با قرآن ماءيوس و نااميد شدم ، و اين سخنان را آهستهمـى گـفـتـنـد كـه حـضـرت صـادق (ع ) مـتـوجـه آنـان شـد و ايـن آيـه قـل لئن اجتمعت الانس و الجن را تلاوت كرد و آنها مبهوت و متحير شدند ، هم از اطلاع آنحضرت بر امر نهانى آنان و هم مفاد آيه شريفه . (407)
در ايـن جـا بـد نـيـسـت كـه ايـن مـطلب هم كه بعضى اشاره كرده اند گفته شود كه از جملهمـعـجـزات بـاقيه را ميتوان بقاى آثار اولياى خدا دانست كه با شدت اهتمام خلفاى جور ازبـنـى امـيـه و بـنـى عباس و دشمنان درمحو و برطرف كردن آثار قبور آن بزرگواران اززمـان شـهـادت و پـس از قوتشان هنوز قبورشان همچون ماه و ستارگان تابان در بلدان واطراف زمين درخشان است .
از حـضـرت رضـا عليه السلام از پدران بزرگوارش از امير مؤ منان صلوات الله عليهمنـقـل مـى كند گفته است : مثل اينكه ساختمانهاى با شكوهى را مى بينيم كه اطراف وپـيـرامـون قـبـر حـسـيـن بـنـا شـده و كاروانهائى را مى بينيم كه از كوفه خارج ميشوند وبطرف قبر او مييروند و چند صباحى نمى گذرد كه از آفاق و اكناف هم بدانجا حركت مىكـنـنـد و ايـن امـر پـس از پـايـان دولت آل مـروانـى اسـت . بـحـار الانـوار مجلد 9 ص 578(408) .
در مـجـلد دهـم بـحـار صـفـحـه 238 (409) از عـلى بـن الحـسـيـن عـليـهـمـا السـلامنـقـل شـده كـه فـرمـود چـون در روز طـف آنـمـصـائب بـما وارد شد ، و پدرم با همراهانش ازفـرزنـدان و بـرادران و سـايـر كـسـانـش كشته شدند ، و زنان و حرم او را بر جهاز شترسـوار كـردنـد و بجانب كوفه روانه ساختند ، و من كشته گان را بر زمين ديدم كه بخاكنـسـپـرده بـودنـد و ايـن امـر بر من گران آمد و از آنچه ديدم سخت آشفته و مضطرب شدم ونـزديك بود جان از تنم بيرون رود ، عمه ام زينب دختر بزرگ على عليه السلام اين آثارحزن را در من بديد ، بمن گفت اى بازمانده جد و پدر و برادرم چه شده كه تو را مى بينمكـه مـيخواهى جان از قالب تهى كنى ؟ گفتم چگونه بى تابى نكنم و ناشكيبا نشوم كهمى بينم سرورم و برادران و عموها و عموزادگان و كسان خود را آغشته بخون بزمين افتادهو در ايـن دشـت بـيـابان جامه ها ربوده ( و برهنه و عريان ) كسى آنان را نمى پوشاند وبـخـاك نمى سپارد ، و هيچ كس بر آنان گذر نمى كند و بآنان نزديك نميشود ، و گوئىايـن هـا كافران اهل ديلم و خزرند . و عمه ام گفت اينها تو را بجزع نياورد ، بخدا قسم اينواقـعـه عهديست از رسول خدا با جد و پدر و عمت عليهم السلام ، كه خداوند جماعتى از اينامت را پيمان گرفته است ، كه فراعنه زمين ( و رؤ ساى جور ) آنها را نمى شناسند ، ولىفرشتگان آسمانها آنان را مى شناسند ، و ايشان اين اعضاى پراكنده را جمع آورى مى كنندو اين پيكرهاى خون آلود را بخاك مى سپارند ، و در اين سرزمين طف نشانه و علامتى براىقبر پدرت سيد الشهداء بر پا ميدارند ، كه اثرش كهنه نميشود و ( با گردش روزگارو ) گذشتن شب ها و روزها رسم آن ناپديد نمى گردد ، و پيشوايان كفر و پيروان آنها درمـحـو و نـابودى آثار آن ميكوشند ، ولى با اينحال اثرش ظاهرتر و كارش بهتر و عالىتر مى گردد . (410)
در مـجـلد دهـم بـحـار (411) از عـمـر بـن فـرج رخـجـى راوى خـبـر نـقـلى شـده گـويـد :مـتـوكـل خـليـفـه عـبـاسـى مـرا براى خراب كردن قبر حسين عليه السلام فرستاد و من بآنناحيته رفتم و دستور دادم كه گاوهاى و رزو را بر قبرها برانند ( و آنجا را هموار سازند) و آنها هم امر مرا اجرا كردند و گاوها برهمه قبرها بگذشتند و چون بقبر مطهر آنحضرترسـيـدنـد گـام برنداشتند، عمر بن فرج گويد : من چوب بر گرفتم و آنها را ميزدم تاچوب در دست من شكست ، بخدا قسم كه گامى هم بر قبر نگذاشتند .
و ايـضـا در هـمـان مـجـلد (412) نـقـل شـده گـويـنـد وقـتـى كـهمـتـوكـل خـليـفه عباسى دستور داد كه قبر حسين عليه السلام را شيار كنند و از نهر علقمىبـر آن آب بـنـدنـد ، زيـد مـجـنـون و بـهـلول مـجـنـون قـصـد كـربلا كردند و بزيارت آنبـزرگـوار مـشـرف شـدنـد و چـون بـقـبـر نـظـر افكندند ديدند كه ( آب اطراف آنرا فراگـرفـتـه ولى ) قـبـر پـابـرجـا و آويـخـتـه اسـت زيـد مجنون اين آيه را تلاوت كرد : يـريـدون ليطفوا نور الله بافواههم و يابى الله الا انن يتم نوره و لو كره الكافرون - صـف / 8 - يـعنى ميخواهند نور خدا را با دهانهايشان خاموش كنند ولى خدا نمىپـذيـرد و امـتـناع مى كند جز اينكه ميخواهد نور خود را تمام گرداند هر چند كافران كراهتداشـتـه بـاشـنـد و چـون بـرزگـر 17 مـرتـبـه زمـيـن را شـخـم زد و قـبـربحال اولش باز گشت و آن برزگر اين حال را بديد دست برداشت و ايمان آورد و گاو رارها كرد و چون خبر به متوكل رسيد دستور قتل او را داد .

عدو بمرقد او آب بست پيش نرفت
هنوز آب ، مگر شوم از آن گلو دارد

و هـم چـنـيـن قـبـر مـطـهر امير المومنين عليه السلام كه بر حسب وصيت آن حضرت شبانه دربـيابان غريين اطراف كوفه دفن كردند و آثارى براى قبر باقى نگذاشتند تا شناختهشود و از شر دشمنان محفوظ بماند ، و آن قبر مخفى بود تا آنكه امام جعفر صادق (ع ) درابـتـداى زمـان خـلفـاى عـبـاسـى بـه شـهر حله آمد و بزيارت قبر مطهر رفت و بعضى ازشيعيان هم بزيارت آن مشرف ميشدند تا زمان هارون الرشيد كه رسما ظاهر و آشكار شد ومـانـند آفتاب از پس ابرهاى تيره بيرون آمد و پيرامون آن بناهائى ايجاد شد و بصورتشهرى در آمد و امروز يكى از شهرهاى معروف عراق بنام نجف اشرف ميباشد .
مـوسـى بـن جـعـفـر عـليـهـمـا السلام هم در زندان بغداد بود و بامر هارون شهيد شد جنازهمـطـهـرش را بـا تـوهـينى از زندان حركت دادند تا آنكه سليمان بن ابى جعفر منصور خودشـخـصا دخالت كرد و آنرا محترمانه در يك فرسخى بغداد در مقادير قريش دفن كردند وسـپـس بدن مبارك حضرت جواد عليه السلام را در همانجا پشت سر قبر جدش دفن كردند وبـمـرور زمـان بـراى قـبـر و مـدفـن آنـدو بـزرگوار دو قبه مانند دو ستاره پيوسته بهمتـابـان و درخـشـان ايـجـاد شد و اكنون آنجا شهرى شده بنام كاظمين . و نيز جنازه حضرترضا عليه السلام را هم در باغ حميد بن قحطبه در قريه سناباد دفن نمودند و از آنزمانپـيـوسـتـه اثـر آن روز بروز درخشان و نورانى تر نمايان شده و اكنون در آنجا شهرىاست بنام مشهد مقدس كه از شهرهاى مهم خراسان بلكه ايران شده است . (413)
و مـدفـن دو امـام دهم و يازدهم عليهما السلام هم كه در خانه خود در سامراء ( سر من راءى )قـرار داشـت از آن تـاريـخ تـاكـنـون بـاقـى اسـت و داراى قـبـه عاليه و نورانى است كهدرخشندگى دارد و معروف به قبه عسكريين است .
گـويـنـد مـسـتـنصر خليفه عباسى سالى بسامره رفت و پس از زيارت عسكريين بزيارتقبور بعضى از خلفاى عباسى كه در آنجا بود رفت قبه اى رو بخرابى ويرانى نهاده وبـه زبـاله هـا و فضله هاى طيور و پرندگان آغشته شده بود ، همراهان خليفه علت و جهترا از او پـرسـيـدنـد و ايـنـكـه چـه شـده قـبـور پـدران شـمـا بـايـنحـال افـتـاده و قـبور علويين مزارى بآن خوبى و پاكيزگى و درخشندگى است او گفت اينامـرى اسـت آسـمـانـى كـه بـكـوش مـا نـيست و ما نميتوانيم مردم را باين كار واداريم و امر وفرمان ما فايده ندارد . (414)
ولى متاءسفانه در اثر اسيتلاى آل سعود ( پيرو مذهب وهابيت ) بقعه و بارگاه مدفن پاكچـهـار نفر از ائمه معصومين ( حسن بن على ، و على بن الحسين ، و محمد بن على ، و جعفر بنمـحـمـد - عـليـهم السلام -) در قبرستان بقيع در مدينه طيبه خراب و ويران شد و چيزى جزخـود قـبـر بـاقـى نـمانده . در مجلد 6 بحار صفحه 258 (415) در باب جوامع معجزاترسـول خـدا عـليـه السـلام روايـتـى نـقـل شـده از جـمـله مـى فـرمـايـد : بـراىرسول خدا نورى بوده در طرف راست و چپ در موقع حركت و ايستادن و يا نشستن آن حضرتو ايـن نـور تـا قـيـامت از قبرش ساطع است (416) و هم چنين اين نور براى وصى واولادمـعصومين او بوده در زمان حياتشان ، و اكنون هم آن نور از قبورشان تابان است و حضرتمـهـدى - صـاحب الزمان - بهر بقعه اى از بقاع اجداد و پدرش مى گذرد آن نور درخشنده رامشاهده مى كند
يا ابن الدلائل المشهودة
ترجمه :
( اى فرزند راهنمايان حق و مشهود خلق ) .
شـرح : در زيـارت جـامـعـه مـيـخوانى : السلام على الدعاة الى الله و الاد لاء علىمرضات الله - الى - و ادلاء على صراطه سلام بر داعيان بسوى خدا و راهنمايان طريقرضا و خشنودى خدا و راهنمايان براه او .
انـوه مـعـصـومـيـن عـليـهـم السـلام بـوسـيـله اءخـلاق و رفـتـار و گـفـتـار صـدقـشـاندليـل و راهـنـمـاى مردمن باءعمالى كه موجب رضا و خشنودى خدا و سعادت دنيا و آخرت آنانمـى گـردد ، و آن بـزرگـواران خـلايـق را بـمـعـرفـت حـق و صـفـاتجـلال و جـمـال حـق و بـه احـكـام و سـنـن و آدابى كه موجب رستگارى دنيا و آخرتشان ميباشددلالت مى كنند .
يا ابن الصراط المستقيم
اى فرزند صراط مستقيم راه راست .
بدانكه مصداق كامل خارجى صراط مستقيم على بن ابى طالب و ائمه معصومينند . و در كتاببـحـار الانـوار مـجـلد 7 صـفـحـه 83 (417) بـابـى اسـت بـعـنـوان انـهـمالسبيل و الصراط و هم و شيعتهم المستقيمون عليها .
و در آنـجـا ايـن روايـت اسـت كه مفصل بن عمر گويد : از امام صادق عليه السلام از معنى ومـفـهـوم صـراط سـئوال كـردم ؟ فـرمـود : صـراط هـمـان راه مـعـرفـت بـخـداونـدعـزوجـل است ، و آن دو نوع است صراط دنيا و صراط آخرت . اما صراط دنيا همان امامى استكـه اطـاعـت او واجـب اسـت و هـر كـس بـشـنـاسـد آن امـام را و از او پيروى كند در روز قيامت ازصـراطـى هـمـانـنـد پـلى كـه بـروى جـهـنم كشيده شده عبور خواهد كرد ، و هر كس كه او رابشناسد پايش در صراط آخرت بلغزد و در آتش جهنم در افتد . (418)
در كـتـاب كـفـايـة الخـصـام بـاب 54 ده حـديـث از طـرق عـامـهنقل كرده است بدين مضمون كه هيچ بنده اى در روز قيامت از صراط نگذرد و به بهشت واردنـشـود مـگـر جـواز بولايت اميرالمؤ منين و اهل بيت عليهم السلام داشته باشد ، و ما در اينجابيك روايت اكتفا مى كنيم ،
ايـن المـغـازلى شـافـعـى بـطـرق مـخـتـلفـه و اءسـانـيـد مـتـعـدده روايـت كـرده وحـاصـل آن ايـن اسـت كـه رسـول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند : چون روز قيامتشـود و مـيـزان را بـر لب جـهـنـم نصب نمايند ، احدى از آن نگذرد مگر كسى كه او را جوازولايت باشد .
و در صـفـحـه 363 ، هـمـيـن كـتـاب ( كـفـايـه ) در آيـه و ان الذيين لا يومنون بالاخرة عنالصـراط لنـا كـبون - مومنون / 74 - يعنى : و كسانى كه بآخرت ايمان ندارند از راهمـنـحـرفـنـد . سـه روايـت از عـامـه نـقـل كـرده كـه مـراد از صـراط مـسـتـقـيـماهـل بـيـت رسـول خـدا اسـت . و روايـات از عـامـه نـقـل كـرده كـه مـراد از صـراط مـسـتـقـيـماهـل بـيـت رسـول خـدا اسـت . و روايـات مـتـعـددى هـم از خـاصـهنقل كرده و چون بناى اين تاءليف بر اختصار است از ذكر آنها صرف نظر ميشود .
يا ابن النبا العظيم
تـرجمه :
( اى فرزند نباء عظيم - كه مقصود از آن اميرالمومنين عليهالسلام است - )
شـرح : در كـتـاب كـفـايـة الخـصـام در باب 110 و 111 رواياتى از خاصه و عامهنـقـل كـرده كـه مـراد از نـبـاء عـظـيـم عـلى بـن ابـى طـالب اسـت . البـتـهتاءويل و مصداق از مصاديق نباء عظيم است .
و اءيـضـا تـفسير صافى از عيون الاخبار از حضرت رضا از پدرش از پدرانشان از حسينبـن عـلى عـليـهـم السـلام نـقل مى كند كه گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله به علىعليه السلام فرمود : يا على توئى حجت خدا ، و توئى باب خدا ، و توئى راه ببوى خدا، و تـوئى نـبـاء عـظـيـم ، و تـوئى صـراط مـسـتـقـيـم ، و تـوئىمثل اعلى
(419)
يا ابن من هو فى ام الكتاب لدى الله على حكيم
تـرجـمه :
اى فرزند كسى كه در ام الكتاب ( علم و حق ) نزد خداوندعـلى و حـكـيـم اسـت ) يـعـنـى مـقـامش عالى ترين مقام و روحش بلند مرتبه ترين علم و حمكتخداوندى را دارا است .
شـرح : در مـجـلد هفتم بحار صفحه 43 (420) راوى گويد از حضرت رضا عليهالسلام شنيدم كه پدرم اين آيه را و انه فى ام الكتاب لدينا لعلى حكيم - زخرف /4 - و اين در ام الكتاب نزد ما مقامى بلند و فرزانه اى دارد. گفت على بن ابى طالب است. و نـيـز روايـت شـده - و راوى مـحـمـد بـن عـلى بـن جـعـفـر اسـت گـويـد - از آن بزرگوارسئوال شد كه نام على عليه السلام در كجاى ام الكتاب است ؟ فرمود در اين آيه مباركه اهدنا الصراط المستقيم و او على عليه السلام است .
و در صـفـحـه 83 هـمـان مـجـلد (421) روايـت از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام دربـارهقول خداى عزوجل آيه اهدنا الصراط المستقيم فرمود آن امير المؤ منين و معرفت اوستو دليـل بـر ايـنـكـه او امـيـرالمـومـنـيـن اسـت در قـول خـداىعـزوجـل كـه فـرمـود : و انـه فـى ام الكـتـاب ـ الآيـه قول ديگر خداوند : اهدنا الصراط المستقيم است .
يا ابن الايات و البينات
ترجمه :
(اى فرزند آيات و بينات )
شرح : مجلد هفتم بحار صفحه 42 (422) داود بن كثير رقى - راوى حديث - گويد: از امـام صـادق عـليـه السلام درباره قول خدا كه مى فرمايد : ... و ما تغنى الايات والندر عن قوم لا يومنون - يونس / 101 - ( و چه سود خواهد داشت نشانه ها و بيم دادنهابـراى مـردمـى كـه ايـمـان نـمى آورند) سئوالى كردم فرمود : آيات امامانند ، و نذر انبياءهـسـتـنـد . و نـيـز در هـمـان صـفـحـه مـدرك فـوق (423) دربـارهقـول خـداى تـعـالى كه مى فرمايد : بل هو آيات بينات فى صدور الذين اوتوا العلم منظور اءئمه هستند ، و ما يجحد بآياتنا يعنى انكار مقام اميرالمومنين و ائمه نمىكنند . الا الكافرون (424) .
اطـلاق آيـات بـر آن بزرگواران اطلاق كل بر فرد است ، چون آنان نيز خود از جمله علامتهاى بزرگ و واضحه قدرت و عظمت و علم و رحمت و ساير صفات حق ميباشند .
در مـجـلد 7 بـحـار صـفـحـه 25 از ابـوذر غـفـارى نـقـل شـده كـه گـفـتـه اسـت : ازرسـول خـدا عـليـه السـلام شـنـيـدم كـه مـى فـرمـود :اهـل بيت مرا ، شما بمنزله سر نسبت به بدن و بمنزله دو چشم از سر بدانيد كه بدن جزبسر ، و سر هم جز به دو چشم هدايت نميشود .
يا ابن الحجج البالغات
ترجمه :
( اى فرزند حجت هاى رسا ) .
شـرح : قـال الله تـعـالى : قـل فـلله الحجة البالغهة - انعام / 149 - بگودليـل رسـا خاص خدا است در تفسير صافى از كتاب كافى از حضرت اماممـوسـى كـاظم عليه السلام چنين آمده : آرى خدا را بر مردم دو حجت است . حجت ظاهره وحـجـت بـاطـنـه ، امـا حـجـت ظـاهـره رسـولان و پـيـغـمـبـران و امـامـان هـسـتـنـد : امـا حجت باطنهعقول است .
و ايـضـا در هـمـيـن مـدرك از حـضـرت امـام مـحـمـد بـاقـر عـليـه السـلامنقل است كه فرمود : نحن الحجة البالغه على من دون السماء و فوق الارض يعنى ماهستيم حجت بالغه و رسا بر تمام مردم زير آسمان و روى زمين . (425)
اطـلاق حـجـت بـر ائمـه مـعـصـومـيـن بـجـهـت آن است كه خداوند بوسيله آن بزرگواران بربندگان خود كه اعمال و اخلاق و رفتارشان راه نماى سعادت مردم در زندگى است حجت راتمام كرده است .
يا ابن النعم السابغات
ترجمه :
( اى فرزند نعمت هاى عام الهى )
شـرح : مـجـلد 7 بـحـار صـفـحـه 102 (426) از امـام مـحمد باقر عليه السلام درتفسير اين آيه مباركه و اسبغ عليكم نعمه ظاهرة و باطنة - لقمان / 20 - يعنى نعمتهـاى خـويـش را آشـكار و نهان بر شما تام و كامل كرد . روايت شده كه فرمود : نعمتهـاى ظـاهـر و آشـكـار پـيـغـمبر است و آنچه را كه آورده از معرفت و توحيد ، اما نعمت باطنهولايت ما اهل بيت و عقد مودت و دوستى ما است .
و اءصـبـغ بـن نـبـاتـه از امير مؤ منان عليه السلام در تفسير اين آيه مباركه الم الذينبـدلوا نـعـمـة الله كـفرا - ابراهيم / 28 - يعنى آيا نديدى آنكسانى را كه نعمت خدا رابـه كـفـران تـغيير دادند . فرمود : بخدا قسم مائيم نعمت الهى كه خداوند آن را بربندگان خود انعام كرده ، و هر كه بخواهد ، بوسيله ما بفوز و رستگارى ميرسد . (427)
در تـفسير صافى در ذيل آيه شريفه ثم لتسالن يومئذ عن النعيم - تكاثر : 8 -يعنى و آنگاه در ان روز از نعيم اليه مورد باز خواست قرار خواهيد گرفت . در خبر مفصلىاز تـفـسـيـر عـيـاشـى از حـضـرت صـادق عـليـه السـلامنـقـل مـى كـنـد كـه ابـو حـنـيـفـه نـعـمـان بـن ثـابـت يـكـى از عـلمـاى اربـعـهاهـل تسنن اين آيه مباركه ( ثم لتسالن يومئذ عن النعيم آيه آخر سوره تكاثر را ازابـو عـبـدالله جـعـفـربـن مـحـمـد الصـادق - عـليـهـمـا السـلام -سـئوال كـرد حـضـرت فـرمـود : اى نـعـمـان بـنـظـر تـو ايـن نـعـمـتـى كـه مـوردسـئوال واقـع مـيـشـود چيست ؟ نعمان گفت بهره از غذا و آب سردى ( كه در دنيا خورده ايم وآشـامـيـده ام ) حـضرت فرمود : اگر خداوند تو را روز قيامت در برابر خود نگهدارد تا ازتـو سـئوالى كـنـد از هـر لقـمـه اى كه خورده يا جرعه آبى كه نوشيده اى وقوف تو درقـيـامـت طـولانـى خـواهـد شـد ، ابوحنيفه گفت قربانت شوم پس مراد از نعيم چيست ؟ حضرتفـرمـود ما اهل بيت نعيمى هستيم كه خداوند به بندگان انعام فرموده ، و به بركت وجود وهـدايـت مـا اختلاف مردم را باتحاد تبديل ، و دلهايشان بهم الفت داده ، و بنور تعليمان ماعداوت و دشمنى آنان را باخوت و برادرى در آورده ، و بنور هدايت ما آنها را با سلام هدايتكرده و اين نعمتى است كه قطع نميشود ، و خداوند از اداى حق نعمتى كه بآنها انعام كرده وآن پيغمبر و عترت اوست بازخواست كند . (428)
البته نعمت عبارت است از نفعى كه ناشى از احسان ميشود و هر چيزى كه انسان بآن بهرهمند شود نعمت است ، و نعمت هاى الهى قابل شمارش نيست چنانكه مى فرمايد : و ان تعدوانـعـمة الله لا تحصوها (429) و هر نعمتى كه انسان از او منتفع ميشود از جانب خداونداسـت كـه فـرمـود : و مـا بـكـم مـن نـعمة فمن الله (430) و بالاترين نعمت ها نعمتسعادت دنيا و آخرت است و اين سعادت در پرتو نور هدايت و تعليمات اءنبياء و اءوصياءحـاصـل مـيـشـود چـنـانـچـه در زيـارت جـامـعـه اسـت بـكـم اخـرجـنـا الله مـنالذل و انقدنا من شفا جرف الهلكات
(بوسيله نور هدايت شما خداوند ما را از ذلت كفر و شرك بيرون آورده و به بركت شما مارا از پرتگاه مهلكه نجات داده است ) .
يا ابن طه و المحكمات
ترجمه :
( اى فرزند طه و محكمات قرآن ) .
شـرح : تـفـسـير صافى از معانى الاءخبار از حضرت صادق عليه السلام روايت مىكند كه فرمود : و اما طه فاسم من اءسماء النبى صلى الله عليه و آله و معناه يا طالبالحق الهادى اليه (431) يعنى و اءما طه پس اسمى است از اسم هاىپيغمبر صلى الله عليه و آله ، معنى آن اين است اى طالب حق كه راهنماى بآن هستى .
و مـحـكـمـات - در تـفـسـيـر صـافـى از كـتـاب كـافـى و تـفـسـيـر عـيـاشـى درتـاءويـل ايـن ايـه مـباركه هو الذى انزل عليك الكتاب منه ايات محكمات (432) ازحـضـرت صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود : ان المحكمات امير المومنين و الائمةعـليهم السلام محكمات امير مؤ منان و ائمه عليهم السلام ميباشند . البته منظور مصداقاز مصاديق آيات محكمات است .
يا ابن يس و الذاريات
ترجمه :
( اى فرزند ياسين و ذاريات ) .
شـرح : كـلمـه يـس دو حـرف از حـروف بـريـده و مـقـطـعـه اسـت مانندبـسـيارى از حروف ديگرى كه پاره اى از سوره هاى قرآن بآن افتتاح شده است و دربارهمـعـنـى و مـفـهـوم ايـن كـلمـه روايـاتـى وارد شـده اسـت كـه مـراد از آنرسـول خـدا عـليـه السـلام اسـت و مـؤ يـد آن آيـه بـعـدى اسـت كه مى فرمايد : انك لمنالمـرسـليـن كـه خـطـاب بـه شـخـص رسـول خـدا صـلى الله عـليه و آله است يعنى ازرسول اكرم قسم بقرآن محكم كه تو از رسولانى .
بـحـار الانـوار مـجـلد 7 ص 35 امـام صـادق عـليـه السـلام فـرمـود : يـس اسـمرسول الله و الدليل عليه قوله تعالى : انك لمن المرسلين . (433)
و اءيـضـا از حـضـرت صـادق عـليه السلام از پدران بزرگوارش از على بن ابيطالب (عـليـهـم السـلام ) در آيـه شـريـفـه كـه مـى فـرمـايـد سـلام عـلىآل يـس - صـافـات / 130 - فـرمـود سـلام بـر مـاآل مـحـمـد اسـت ، چـون مـراد بـكـلمـه يـس رسول خدا است . (434)
در تفسير صافى و تفسير برهان از معانى الاءخبار از حضرت صادق عليه السلام روايتشـده كـه وقـتـى سـفـيـان ثـورى از آنـحـضـرت سـوال كـرد بـمـعـنـىقول خدا كه مى فرمايد يس چيست ؟ فرمود : اسم من اءسماء النبى و معناهيـا ايـهـا السـامـع لوحـيـى و القرآن الحكيم انك لمن المرسلين يعنى يس اسمى است ازاءسـمـاء پـيغمبر و معنى آن اين است اى شنونده وحى من ، قسم بقرآن حكيم تو از مرسلين (فرستادگان ) هستى .
و الذاريات - اين جمله در ابتداى سوره 51 قرآن است و كلمه ذاريات جمع ذاريه از ذرو استكـه مـعنى اصلى آن باد و نسيمى است كه بوزد و خاك و ذرات را بلند و در فضا پراكندهسـازد و اصـل آن از ذروة بـمـعـنـاى ارتـفـاع و بـلنـدى اسـت . البـتـه آيـات چـهـارگـانـهاول اين سوره كه با واو قسم افتتاح شده و بدان سوگند ياد ميشود همگىاين سوگندها در اثبات قيامت و وقوع آنست كه در آيات 5 و 6 آمده است . و اما ذكر اين كلمهدر ايـنـجـا كـه گفته ميشود اى فرزند ذاريات كه منظور امير المومنين (ع ) و ولايت اوست ازاين نظر است كه چون در بعضى اخبار و روايات مصاديق بعضى از آيات اين سوره را برولايت و روش اولياى حق منطبق كرده لذا اين جمله بدين صورت آمده است . (435)
و دليـل بـر آن روايـاتـى است كه ذيل بعضى از آيات اين سوره در تفسير قمى ذكر شدهاست :
1 ـ آيه 5 انما توعدون لصادق آنچه بدان تهديد و وعده داده شده ايد صادق است .ابـوحـمـزه گـويـد شـنـيـدم كه در اين آيه امام پنجم عليه السلام فرمود يعنى در امر علىراست و صادق است .
2 ـ آيـه 6 و ان الذيـن لواقـع و مـحـققا دين واقع شدنى است - يعنى دين مساءله علىعليه السلام است و على عليه السلام دين است .
3 ـ آيه 7 و السماء ذات الحبك - سوگند باين آسمان آراسته - مراد از سماء پيغمبراست و على حبك است . و حبك بمعناى حسن و زينت و خوب و عادلانه است ، و در مجمع البحرينبـمـعـنـى راهـهـاى ستارگان در آسمان است . و تطبيق اين كلمه نسبت به على عليه السلامباعتبار آنست كه آنحضرت راه و طريق هدايت است .
4 ـ آيـه 8 انكم لفى قول مختلف - كه البته شما در سخنان مختلف سرگردانيد -يـعـنـى دربـاره عـلى اخـتـلاف كـرده ايـد كـه هـمان اختلاف در امر ولايت است ، پس كسى كهبـولايت او پايدار ماند وارد بهشت ميشود ، و اءما كسى كه مخالفت كند وارد آتش ‍ ميشود ، ودر كـتاب كافى درباره اين آيه از امام محمد باقر عليه السلام روايت شده كه فرمود : مختلف فى اءمر الولاية .
5 ـ آيه 9 يوفك عنه من افك - هر كس از آن كناره گيرد منحرف خواهد شد ، يعنى هركـس از ولايـت عـلى مـنـحـرف شـود از بـهـشـت مـنـحـرف شـده اسـت و در كـتـاب كـافـى درذيـل حـديـث امام محمد باقر عليه السلام فرمود : هر كس از ولايت على اعراض كند ازبهشت اعراض نموده است .
يا ابن الطور و العاديات
ترجمه :
( اى فرزند طور و عاديات ) . ت
شـرح : ايـن دو نـام ( طـور و عـاديـات ) در ابتداى دو سوره از قرآن كه سوره 52 وسـوره 100 مـيـبـاشد آمده است . اما تفسير ظاهر لفظ طور و مصداق آن طورسـيـنا است كه در آيه 2 سوره 95 آمده ، و آن همان كوهى است كه خداوند در آنجا با موسىبـن عـمـران عـليه السلام تكلم كرده ، ولى تاءويل و بطن آيه همان است كه در بعضى ازروايات آمده و در اين دعا بدان اشاره شده است .
بـحـار الانـوار مـجـلد 7 صـفـحـه 112 (436) از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام درتـاءويل آيه و التين و الزيتون روايت كرده كه فرمود : تين و زيتون حسن وحسين ، و طور سينين على بن ابى طالب عليهم السلام است .
اءمـا كـلمـه عـاديـات كـه جـمـع عـاديـه اسـمفاعل از مصدر عدو است بمعناى دويدن بسرعت است و مراد آن در آيه مباركه قرآن مركب هاىمـردانـى اسـت كـه آنـهـا را بـه تـاخـت و شـتـاب در آورده انـد ، و شـاءننـزول آن بـگـفـتـه بـيـشـتـر مـفـسـريـن دربـاره امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلامنـازل شـده و مـراد اسبان دونده ايست كه آن حضرت و اصحابش در وقعه اى سوار بودند .(437)
يا ابن من دنى فتدلى فكان قاب قوسين او ادنى دنوا و اقترابا من العلى الاعلى
تـرجـمه :
( اى فرزند كسى كه فرشته وحى به او نزديك شد ، وبزير آمد آن چنانكه تا باندازه دو كمان يا كمتر فاصله نماند، و از اين رهگذر ، خود بهمقام اعلاى قرب منزلت بحضرت بارى نائل آمد ) .
شـرح : ايـن مـقـام عالى ترين و بالاترين مقام پيغمبر اسلام است كه در آيات 8 و 9سـوره و النـجـم آمـده اسـت . اصـولا آيـاتاول اين سوره قطع نظر از روايات و گفته مفسرين خود گمراهى ميدهند كه در شاءن و مقامپـيـغـمـبـر اسـلام نـازل شده كه آنچنان بمقام قرب خداوند رسيد كه بالاتر از آن تصورنـمـيـشود . و البته اين قرب و نزديكى از نظر منزلت و علو مرتبه است نه از جهت مكان ،چـون خـداونـد مـنـزه اسـت از جـسـم و جـسـمـانـى تـا نـيـاز بـه مـكـان ومـحـل داشـته باشد . و گفته شده كه آيات داستان معراج پيغمبر را بيان مى كند ، و عروجپيغمبر در يك شب با همين بدن عنصرى بموجب آيات قرآن و اخبار متواتره از خاصه و عامهثابت و محقق است .
در مـجـلد 6 بـحـار صـفـحـه 374 (438) از حـضـرت رضـا عـليـه السـلامنـقـل شـده كـه فـرمـود : مـن كـذب بـالمـعـراج فـقـد كـذبرسـول الله هـر كس معراج پيغمبر را تكذيب كند رسالت پيغمبر اسلام را تكذيب كردهاست .
و نيز در مجلد 6 صفحه 370 (439) از امام ششم روايت شده كه على عليه السلام در مقامرد كـسـانـى كـه مـنكر معراج هستند آياتى از قرآن تلاوت نمود از جمله همين آيات را ثمذنى فتدلى فكان قاب قوسين اءو اءدنى .
تنبيه - بعضى از اهل تحقيق گفته اند كه اين آيات اشاره است بمراتب عاليه از علو رتبتو رفـعـت مـقام و نهايت محبت كه براى ادارك صاحبان فهم باين نوع تشبيه شده ، و گويدچـون در زمـان جـاهـليـت عادت بزرگان عرب اين بود كه چون ميخواستند عقد مودت و وفا وصفا با يكديگر به بندند و نقصى بآن راه پيدا نكند هر يك كمان خود را حاضر ميساختندو آندو را بهم منضم مى كردند و يكدفعه هر دو قبضه را مى گرفتند و باتفاق هم تيرىاز آن مى انداختند ، و اين عمل از آنها اشاره بآن بود كه موافقت در ميانشان تحقق پيدا كردهاسـت و بـعـد از ايـن رضـا و سـخـط هـر يك همان رضا و سخط ديگرى بوده . و در اين آيهاشـاره بـايـن اسـت كـه مـقام قرب پيغمبر صلى الله عليه و آله بجائى رسيده كه محبوبپيغمبر محبوب خدا و مبغوض او مبغوض خدا است .
ليت شعرى اين استقرت بك النوى
( كاش ميدانستم كه اكنون كجا اقامت دارى ) .
كـلمـه نـوى در كـتـاب قـاموس بمعنى خانه و جابجا شدن از مكانى بمكانديـگـر آمـده . اى نـسـيـم سـحـر آرامـگـه يـار كـجـاسـت چـون حـكـومـتعـدل جـهانى بوسيله آنحضرت بر پا مى گردد پس تا زمانى كه جامعه بشر استعداد آنرا پـيـدا نـكـند و روى بيك حكومت در جهان نرود و خود را مهياى آن نسازد آنحضرت از انظارمـخـفـى اسـت و در پـس پـرده غـيـبـت اسـت و ظـاهـر نـمـيـشـود لذامنزل و اقامتگاه او هم معلوم نيست ، و كسى جا و مكان مخصوص او را اطلاع ندارد .
از حـضـرت صـادق عـليـه السلام روايت شده (440) كه فرمود قائم ما را دو غيبتاست يكى كوتاه و ديگرى دراز و طويل المدة ، در غيبت اولى شيعيان خاص و اولياى او مكانو مـحـل اقامت او را ميدانند ، ولى در غيبت دوم اولياء هم جا و مكان او را نميدانند . پسآنـچه را كه به بعضى نسبت ميدهند كه آن بزرگوار در همان سردابى كه غايب شده استدر طول زمان در همانجاست و از همانجا بيرون مى آيد صحيح نيست و پايه و اساسى ندارد.
بل اى ارض نقلك او ثرى ، ابرضوى ام غيرها ام ذى طوى
تـرجـمـه :
( بـلكه كدام سرزمين يا منطقه اى اقامت مى كنى آيا بكوهرضوى ، يا غير آن ، يا در ذى طوى ) .
شرح : رضوى كوهى است سمت غربى مدينه نزديك ينبع و تا مدينهمـسـافـتـى راه اسـت . ذى طـوى كـوهـى اسـتداخل حرم و نزديك مكه و سر راه تنعيم قرار دارد .
توضيح - كوه رضوى طبق روايتى كه در 13 بحار ص 142 (441) از امام صادق عليهالسـلام نـقـل شـده كوهى است در حجاز كه نسبت به ساير كوههاى ديگر سبز خرم و چشمهسـار و مشجر و ميوه دار بوده و پناهى براى پناهنده بوده است (442) و از اين نظر ذكرآن در ايـن دعـا آمـده كـه مـاءمـن و پـنـاهـگـاه حـضـرت ولى عـصـر (عـجـل الله تـعـالى فرجه الشريف ) ميباشد اءما نه بطور قطع بلكه بصورت ترديد ،نميدانم كه قرارگاهت كجا است ؛ در كوه رضوى يا ذى طورى يا جاى ديگر .
پـس با اينوصف محل استقرار آن بزرگوار معلوم نيست ، و جايگاه مشخصى ندارد ، و هر جابـاشـد آنـجـا جـايـگـاه سـتـايـش اسـت . در 13 بـحـار ص 143 ازمفضل بن عمرو روايت كند ، گويد شنيدم از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود : بـراى صـاحـب امر جايگاهى است كه بآن بيت الحمد گفته ميشود و در آن جاچـراغـى اسـت كـه از روز ولادتـش تـا روزى كـه بـوسـيله شمشير قيام مى كند مى درخشد وخاموش نميشود .
امـا ذى طـوى كـه از كـوههاى اطراف مكه است و در يك فرسخى آن در راه تنعيم قرار دارد ،طـبـق روايـتـى كـه از حـضـرت بـاقـر عـليـه السـلامنـقـل شـده (443) حـضـرت ولى عـصـر (عـج ) از طـريـق ذى طوى با مجاهدانى به تعدادنـفـرات بـدر ( 313 تـن ) وارد مكه ، و كنار كعبه مى آيد و پرچم انقلاب و پيروزى را درآنجا بر پا ميدارد .
عزيز على ان ارى الخلق و لا ترى
تـرجـمـه :
( گـران و سـخـت اسـت بر من كه خلق را ببينم و تو ديدهنشوى ) .
شرح : البته امام زمان ديده ميشود ولى كسى او را نميشناسد .
( ديده مى بايد كه باش شه شناس
تا شناسد شاه را در هر لباس

از امـام شـشـم عـليـه السلام روايت شده كه فرمود : در موسم حج براى انجام مناسكحـج حـاضـر مـيـشـود ، و مـردم را مـى بيند ولى مردم او را نمى بينند . (444) وفرمود : او مانند يوسف است با برادرانش كه يوسف آنها را ديد و شناخت ولى آنها اورا مى ديدند ولى نميشناختند تا موقعى كه خود را معرفى كرد . (445)
و آن حـضـرت در بـازارهـا رفـت و آمـد مـى كـند ، و در مجالس حاضر ميشود ولى كسى او رانـمـيشناسد . و بسا موقعى كه ظاهر ميشود و خود را معرفى مى كند مردم آنزمان گويند كهما بدفعات او را مشاهده كرده و نشناخته ايم .
يـا رب بـكـه بـايـد گـفت اين نكته كه در عالم
رخساره بكس ننمود . آن شاهد هرجائى

روايتى در مجلد 13 بحار ص 142 (446) است كه حضرت صادق عليه السلام فرمود : صاحب اين امر ميان مردم رفت و آمد مى كند و بر فرش آنان قدم مى گذارد ولى او رانـمـى شـنـاسـنـد تـا وقـتـى كه خداوند باو اجازه دهد كه خود را معرفى كند همچنانكه بهيوسف اجازه داد و برادران يوسف باو گفتند تو يوسفى ؟ گفت آرى من يوسفم .
و لا اسمع لك حسيسا و لا نجوى
و نميشنوم از تو نه صدائى و نه رازى
ترجمه :
يعنى از تو هيچ صدائى حتى آهسته هم بگوش من نرسد ، واز هـر كـه سـراغ تـو بگيرم او هم مانند من بى اطلاع باشد ، چه كنم ، و اين دردم را بكهگويم ، و اين علاقمنديم را كجا برم ؟
شـرح : صـدوق در كـتـاب امـالى خـود (447) ازرسـول اكرم صلى الله عليه و آله روايت كرده كه فرمود : بنده اى بمرتبه ايماننـمـيـرسـد مـگـر ايـنكه من محبوبتر از خود او ، و خاندان من محبوبتر از خاندان او و عترت منمحبوب تر از عترت او نزد او باشد .
عـزيـز عـلى ان تـحـيط بك دونى البلوى (448) ، و لا ينالك منى ضجيح و لا شكوى
( و سخت گران است بر من كه بلا و گرفتارى تو را فرا گيرد بطورى كه ناله زار وشكوه من هم بتو نرسد ، ( نه از غم روزگار و نه از غم پريشانى شيعيان ) .
شـرح : در كـتـاب خـصـال (449) از حـضـرت صـادق عـليه السلام روايت شده كهفـرمـود : پـنج گروهند كه خواب ( راحت ندارند ) - تا آنكه گويد - دوستى كه از محبوبجـدا مـيـشـود . چـنين شخصى وقتى مبتلا بمفارقت شود سخت متاءثر و پريشان و حزنش بىاندازه است و خواب راحتى هم ندارد
بنفسى انت من مغيب لم يخل منا ، بنفسى انت من نازح ما نزح عنا
ترجمه :
( جانم فدايت اى آن غايبى كه از ما كناره ندارى ( بلكه درميان ما هستى و نگهبان و ناظر و حافظ مائى ) جانم بقربانت اى آن كسى كه پنهانى ولىاز ما خالى نيستى ، و دورى ولى از ما جدا نيستى ) .
شـرح : از ايـن دو جـمـله اسـتـفـاده ميشود كه ما آن بزرگوار را نزديك خود و ميان خودمعرفى مى كنيم و معلوم ميدارد كه او در مكان خاصى كه از ديد ما پنهان باشد نيست بلكهدر اجـتـمـاعـات مـا بـصـورت نـاآشـنـا رفـت و آمـد مـى كـنـد . ومحسل ثابتى براى او نيست .
آرى كـسـى كه ايمان بوجود و غيبت آن حضرت داشته باشد شب و روز متاءسف و حيران استكـه چـرا آن بـزرگـوار بـا آن عـظـمـت و جـلال و بـزرگـوارى ، و بـا آنكـمـال راءفـت و احـسـانـش كـه از پـدر و مـادر مـهربان تر است آنچنان در پرده حجابى ازحـجـابهاى الهى پنهان و پوشيده است كه نه دستى بدامانش رسد ، و نه چشمى بجمالشروشن گردد و نه از مقرش خبرى و نه از محل اقامتش اثرى باشد .
بنفسى انت امنية سائق يتمنى من مومن و مومنة ذكرا فحنا
ترجمه :
( جانم فدايت اى آنكه تو آرزوى قلب هر مشتاق آرزومندى ازمرد و زن مؤ من كه تو را ياد آورند و ناله كنند ) .
شـرح : البته كسى كه دل بخدا دهد و بدو بگرود ، شوق ديدن مردان خدا را دارد وآرزوى ديـدارشـان را شـب و روز در دل مى پروراند ، و البته پيوند ناگسستنى است ميانآن ايمان و اين شوق .
بنفسى انت من عقيد عزلا يسامى
ترجمه :
( جانم فداى تو اى آن سرشته عزت و جلالتى كه كسىرا بدان برترى نبود ) .
شرح : چون او داراى صفات و اخلاق و اعمالى است كه شايستگى اين علو و برترىرا دارد و كسى كه ايمان و اخلاق در او نباشد اين فضيلت و بزرگوارى را هم نشايد .
بنفسى انت من اثيل مجد لا يجازى
تـرجـمـه :
( جـانـم فـدايـت كـه تـو از ركـناصيل مجد و بزرگوارى باشى كه كسى بمانند شما نخواهد گرديد ) .
شرح : و آدمى گذشته از صفات و اخلاق و رفتار پسنديده اش براى مجد و شرافتو بـزرگـوارى او ، طهارت خانوادگى هم لازم است و آن اسباب و لوازمى دارد غير محدود وخـارج از قـدرت بشرى و در زيارت وارث مى گوئى اشهد انك كنت نورا فى الاصلابالشامخة و الارحام المطهرة .
بنفسى انت من تلاد نعم لا تضاها
تـرجـمـه :
( جـانـم بـه فـدايت كه تو از آن نعمت هاى خاص عالى واصيلى هستى كه مثل و مانند ندارد ( و كسى شباهت باو را ندارد) .
شرح : وقتى كه انسان از نظر خانوادگى و محيط پرورش پاك باشد و استعداداتنهانى او بنحو اءحسن پرورش يابد در ميان جامعه بشر نمونه خواهد بود ، و كسى جز همعنانان او در فضيلت و جلالت به پايه او نرسد . و در شرح :جمله يا ابن النعمالسابقات بيان شد بالاترين نعمت هاى وجود پيغمبر و اوصياء او عليهم السلام است.
بنفسى انت من نصيف شرف لا يساوى
ترجمه :
( جانم فدايت كه تو از خاندان عدالت و قرين شرفى كهاحدى توان برابرى با شما را ندارد ).
شـرح : در كـتـاب نـجـم الثـاقـب از كـتـاب غـيـبـت نـعـمـانـىنقل مى كند كه خداوند متعال آنچه را كه به پيغمبران سلف داده با زياده بآنحضرت ميدهدو او را تـفـضـيـل مـيـدهـد . و در آن كـتـاب حـدود چـهـل و هـفـت فـضـيـلت بـراى آن بـزرگوارنـقـل مـى كـنـد و چـون بـنـاى مـا بـاخـتـصـار اسـت لذا از ذك آنفضائل در اينجا صرف نظر مى كنيم ، طالبين بدانجا مراجعه كنند .
الى متى احارفيك يا مولاى و الى متى
ترجمه :
( تا به كى ( در انتظارت ) حيران و سرگردان باشم اىمولاى من تا كى . ( از فراغت سوختم اى مهربان فرياد رس ) .
شـرح : اگـر انـسـان جرعه اى از شربت محبت اين حجت خدا و امام بحق را چشيده باشدچنان از مفارقت و دورى او مغموم و محزون باشد كه خواب از چشمش ربوده شود چونكه از آنفـيـوضـات الهـيـه و نـعـمـت هاى غير متناهيه دنيا و آخرت محروم ، كه دستى بدامان و مالشنميرسد و ديده بنور جمالش روشن نميشود .
و اى خطاب اصف فيك و اى نجوى
تـرجـمـه :
( و بـچـگـونه خطابى تو را توصيف كنم و چگونه رازدل گويم ) .
شـرح : مـجـلد 13 بـحـار صـفـحه 129 (450) . محمد بن نعمان از امام ششم عليهالسـلام روايـت كـرده اسـت كـه فـرمـود : نـزديـك تـريـن مـوقـع بـنـده بـخـداونـدعـزوجـل و خـوشـنـودتـر شـدن خـدا از بـنـده اش هـنگامى است كه مردم دست رسى بحجت خدانـداشته باشند و براى آنها آشكار نباشد ، و از نظر آنها مستور و پنهان باشد و جايگاهاو را هم ندانند ، و با اين وصف آنها ميدانند كه حجت خدا و نشانه او از بين نرفته ، پس درآنـوقـت صبح و عصر ( هميشه ) در انتظار فرج او هستند . و شديدترين موقعى كه خدا بردشـمـنـانش غضب مى كند هنگامى است كه حجت خود را از ميان آنها ببرد ، و از نظرشان مخفىدارد ، و اين موقعى است كه خدا ميداند كه اولياء و دوستانش درباره حجت خدا ترديد ندارندو اگـر بـدانـد آنان درباره آن حجت ترديد پيدا مى كنند بمقدار لحظه و طرفة عينى او رامستور و مخفى نمى كند .
عزيز على ان اجاب دونك و اناغى
تـرجـمـه :
( سخت گران است بر من كه پاسخ و سخنان فريبنده ازغير تو يابم ) .
شـرح : در تـوضـيـح ايـن كـلام بـايـد خـوانـنـدگـان مـحـتـرم را بـروايـتـى كـه درذيـل جـمـله عـزيز على ان لا يحيط نقل كرديم متوجه ساخت . و درجه محبت را نسبت بآنبـزرگـوار مـعـلوم داشـت كـه از لوازم ايـمـان مؤ من نسبت به امام زمان و پيشواى دينى خودبـالاتـر از مـحـبـت او نـسـبت به يكى از محبوب ترين علاقمندان دنيائى او باشد بلكه ازعلاقه و محبت او نسبت بجان خودش هم بيشتر باشد .
و اگـر كسى چنين محبتى پيدا كند خواهى نخواهى رشته قلبش بآنحضرت كشيده ميشود ، ودر مـفـارقـت او چـنـان مـبـتـلا بـحـزن و انـدوه مـى شـود كـه از مـفـارقـتطفل بمادر خود بيشتر ، زيرا اگر طفل مادرش از نظر او غايب شود البته محزون و متاءثرميشود ، ولى ميتوان او را با سخنانى اميد بخش دلخوش ساخت و او را آرام نمود ، ولى اگركـسـى عشق و علاقه بامام زمان خود پيدا كند و پيوسته متوجه آنحضرت باشد از مفارقت ودورى او مـحـزون و تـالان اسـت و مـعـاشـرت بـا مـردم واشتغال بامور فريبنده دنيا او را از ياد او و هم از علاقه و محبت باو باز نميدارد ، و صدقكلام عزيز على ان اجاب دونك و اناغى درباره او محقق خواهد بود.
زسوز شوق دلم شد كباب دور از يار
مدام خون جگر ميخورم ز خوان فراق

عزيز على ان ابكيك و يخذ لك الورى
تـرجـمـه :
( سـخت و دشوار است بر من كه بر تو بگريم و خلق ازتو دست كشيده و واگذارندت و بياد تو نباشند ) .
شـرح : و سـزاوار اسـت كـه عـلاقمندان بآن بزرگوار در مفارقت او نالان و گريانباشند كه چرا بايد انى حجت خدا در پرده غيب مستور ماند و امر رهبرى و حكومت بر جهانيانبـدسـت طـاغـوتـهـاى زمـان افـتـد ، در صـورتـى كـه ايـن جامه و لباس جز براى آن قامتمـعـتـدل بـراى كـسى زيبنده نيست ، زيرا كه اوست مجرى احكام و حدود الهى و معين ضعفاء وفـريـاد رس مـظـلومـان و قـادر بـه بـرچـيـدن بساط ظلم و جور و بسط و گسترش قسط وعدالت .
يـا رب آن آهـوى مـشكين بچمن بازرسان
وان سهى سرو خرامان بچمن باز رسان

next page

fehrest page

back page