بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب چـهـل حدیث, امام خمینی (ره) ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
     FOOTNT03 -
     FOOTNT04 -
     FOOTNT05 -
     FOOTNT06 -
     FOOTNT07 -
     IStart -
     MainFehrest -
     VAADEH01 -
     VAADEH02 -
     VAADEH03 -
     VAADEH04 -
     VAADEH05 -
     VAADEH06 -
     VAADEH07 -
     VAADEH08 -
     VAADEH09 -
     VAADEH10 -
     VAADEH11 -
     VAADEH12 -
     VAADEH13 -
     VAADEH14 -
     VAADEH15 -
     VAADEH16 -
     VAADEH17 -
     VAADEH18 -
     VAADEH19 -
     VAADEH20 -
     VAADEH21 -
     VAADEH22 -
     VAADEH23 -
     VAADEH24 -
     VAADEH25 -
     VAADEH26 -
     VAADEH27 -
     VAADEH28 -
     VAADEH29 -
     VAADEH30 -
     VAADEH31 -
     VAADEH32 -
     VAADEH33 -
 

 

 
 

 

next page شرح اربعين حديث امام خميني رحمةالله عليه

back page

پـس ، مـعـلوم شـد كـه غـضب خدا از هر چيز سخت تر و شديدتر است و آتش غضبش سوزندهتر است ، و صورت غضب در اين عالم صورت آتش غضب خداست در آن عالم . و چنانچه خودغـضـب از قـلب بـروز كـنـد، شـايـد آتـش ‍ غـضـب الهـى ، كـه مـبـداء آن ، غـضـب و سـايـررذايل قلبيه است ، از باطن قلب بروز كند و بر ظاهر سرايت كند و از مدارك ظاهره انسان، از قبيل چشم و گوش و زبان و غير اينها، شعله هاى سخت دردناكش بيرون آيد. بلكه خودايـن مـدارك ابـوابـى اسـت كـه بـه جـانـب آن جـهـنـم گـشـاده شـود، و آتـش جـهـنـماعـمـال و دوزخ جـسـمـانـى آثـار بـر ظاهر بدن انسان احاطه كند و رو به باطن رود. پس ،انسان بين اين دو جهنم ، كه يكى از باطن قلب بروز كرده و نايره و شعله اش از طريق امالدمـاغ بـه مـلك بـدن وارد گـردد، و ديـگـرى صـورت قـبـايـحاعـمـال و تـجـسـم افعال است و از ظاهر رو به باطن تصاعد كند، در فشار و عذاب است . وخداى تبارك و تعالى مى داند كه اين چه فشارى و چه زحمتى است غير از سوختن و گداختن. تـو گـمـان مى كنى احاطه جهنم مثل اين احاطه هاست كه تو تصور مى كنى ؟ احاطه اينجافقط به سطح ظاهر است ، ولى احاطه آنجا به ظاهر و باطن و به سطوح و اعماق است . واگـر خـداى نـخـواسـتـه صـورت غـضـب در انـسـان مـلكـه راسـخـه گـردد كـهفصل اخيرش صورت غضب گردد، در اين عالم نظير ندارد، زيرا كه سبعيت انسان را در اينحـال مـقـايـسـه بـا هـيـچـيـك از حـيـوانـات نـتـوان كـرد: هـمـان طـور كـه در جـانـبكـمـال احـدى از مـوجـودات هـم ترازوى اين اعجوبه دهر نيست ، در جانب نقص و اتصاف بهصـفـات رذيـله و ملكات خسيسه نيز با او هيچيك از موجودات در ميزان مقايسه نيايد. اءولئككـالانـعـام بـل هـم اءضـل (242) در شاءن او وارد شده ، فهى كالحجارة اءو اءشد قسوة(243) درباره قلوب قاسيه بشر نازل گرديده است .
ايـنـهـا كـه شـنـيـدى شمه اى است از فساد اين نايره سوزناك غضب در صورتى كه از آنمـعـاصـى و مـفـاسـد ديـگـر بروز نكند ـ و خود آتش درونى ظلمانى در باطن درهم پيچيده ومـحـبـوس شـود و مـخـتـنـق شده اطفاء نور ايمان كند، چنانچه شعله مختنق به هم پيچيده و بادودهـاى ظـلمـانـى مـلتـوى شده نور را منطفى و خاموش نمايد ـ ولى خيلى بعيد است ، بلكهعـادتـا از جـمـله مـمـتـنـعـات اسـت ، كـه در حـال شـدت غـضـب واشتعال نايره آن ، انسان از ساير معاصى بلكه موبقات و مهلكات نجات پيدا كند.
چـه بـسـا بـه واسـطـه غـضب يك دقيقه شدت اشتعال اين جمره ملعونه شيطانى انسان بهپـرتـگـاهـهـاى نـيـسـتـى و هـلاكـت افـتـد: سـب انـبـاو مـقـدسـات ، نـعـوذبـالله ، كـنـد،قـتل نفس مظلومه كند و هتك حرمات نمايد، و دنيا و آخرت خود را به باد فنا دهد. چنانچه درحـديـث شـريـف كـافـى اسـت : عـن اءبـى عـبـدالله ، عـليه السلام ، فى حديث كان اءبىيـقـول : اءى شـى ء اءشـد مـن الغـضـب ؟ ان الرجـل ليـغـضـبفـيـقـتـل النـفس التى حرم الله و يقذف المحصنه .(244) يعنى حضرت صادق ،عليه السلام ، فرمود كه پدرم مى فرمود: چه چيز شديدتر است از غضب ؟ همانا مرد غضبمى كند، پس قتل نفسى را كه خدا حرام كرده مى كند، و افترا به زن محصنه مى زند.
و بـيـشـتـر فـتـنـه هـاى بـزرگ و كـارهـاى فـجـيـع در اثـر غـضـب واشـتـعـال آن واقـع شـده . انـسـان در حـال سـلامـت نـفـس بـايـد خـيـلى خـوفـنـاك بـاشـد ازحـال غـضـبـنـاكـى خـود. و اگـر داراى ايـن آتش سوزان است ، در وقتى كه حالت سكونت ازبـراى نـفـس ‍ اسـت در صـدد عـلاج بـرآيـد و بـا تـفـكـر در مـبـادى آن و مـفـاسـد آن درحـال اشـتـداد و آثـار و مفاسد آن در آخر امر بلكه خود را نجات دهد. فكر كند قوه اى را كهخـداى تـعـالى بـراى حـفـظ نظام عالم و بقاى نوع و شخص و ترتيب نظام عايله و تمشيتبنى الانسان و حفظ حدود و حقوق مرحمت فرموده ، و در سايه آن بايد نظام ظاهر و باطن وعـالم غيب و شهادت اصلاح شود، اگر انسان در خلاف آن و بر ضد مطلوبات حق تعالى وخـلاف مـقـاصـد الهى صرف كند، چقدر خيانت كرده و مستحق چه ملامتها و عقوبتهايى است . وچـقـدر ظـلوم و جـهـول (245) اسـت كـه رد امـانـت حـق تـعـالى را نـكـرده ،سهل است ، او را صرف در راه عداوت و تحصيل غضب او كرده . معلوم است چنين شخصى اماناز غـضـب الهـى نـدارد. پـس از آن تـفكر كند در مفاسد اخلاقى و اعمالى كه از غضب توليدشـود، و آثـار ايـن خـلق نـاهنجار است كه هر يك ممكن است انسان را تا ابد مبتلا كند: در دنياگرفتار زحمت و بليه نمايد، و در آخرت گرفتار عذاب و عقاب .
امـا مـفـاسـد اخـلاقـى ، مثل كينه بندگان خدا كه از اين خلق زاييده شود، بلكه گاهى منتهىشود به كينه انبيا و اوليا، بلكه كينه ذات مقدس واجب الوجود و ولى النعم ! و معلوم استقباحت و فساد آن چه قدر عظيم است . پناه مى برم به خداى تعالى از شر نفس سركش كهاگر عنانش لحظه اى گسيخته شود، انسان را به خاك مذلت مى نشاند و به هلاكت ابد مىكـشـاند. و مثل حسد، كه شمه اى از فضايح آن را در سابق شنيدى در شرح حديث پنجم ، وغير از اينها از مفاسد ديگر.
و امـا مـفـاسـد اعـمـالى ، پـس مـحـصـور نـيـسـت . شـايـد در آنحـال رده اى گـويـد، يـا سـب انـبـيا و اوليا، نعوذبالله ، كند، با هتك حرمات الهيه و خرقنـوامـيـس مـحـتـرمـه نـمايد، با قتل نفوس زكيه كند، يا خانمان بيچاره اى را به خاك مذلتنـشـانـد و نـظـام عـايـله اى را مـخـتل كند، و كشف اسرار و هتك استار نمايد، و ديگر از مفاسدبـيـشـمـار كه در حال فوران اين آتش ‍ ايمانسوز خانمان خراب كن انسان به آن مبتلا شود.پـس ايـن خـلق را مـى تـوان گـفـت ام امـراض نـفـسـانـيـه و كـليـد هـر شـر اسـت ، و درمـقـابـل آن كـظـم غيظ و فرونشاندن نايره غضب ، جوامع كلم و نقطه تمركز محاسن و مجمعكرامات است . چنانچه در حديث شريف كافى وارد است :
عدة من اءصحابنا، عن احمد بن محمد بن خالد، باسناده عن اءبى عبدالله ، عليه السلام ،قـال سـمـعـت اءبـى يـقـول : اءتـى رسـول الله رجـل بـدوى ،فـقـال : انـى اءسـكـن البـاديـة ، فـعـلمـنـى جـوامـع الكـلام .فـقـال : امـرك اءن لا تـغـضـب ، فـاءعـاد عـليـه الاعـرابى المساءلة ثلاث مرات ، حتى رجعالرجـل الى نـفـسـه ، فـقـال : لا اءسـاءل عـن شـى ء بـعـد هـذا، مـا اءمـرنـىرسـول الله الا بـالخـيـر. قـال و كـان اءبـى يـقـول : اءى شـى ء اءشـد مـن الغـضـب ؟ انالرجل ليغضب فيقتل النفس التى حرم الله و يقذف المحصنة .(246)
يـعـنـى حـضـرت صـادق ، عـليـه السـلام ، فرمايد شنيدم پدرم مى فرمود مرد بياباننـشـيـنـى خـدمـت رسول خدا، صلى الله عليه و آله ، آمد، عرض كرد: من ساكن باديه هستم ،تـعـليـم فـرمـا مـرا جوامع كلم را، (يعنى چيزى كه كم لفظ و داراى معانى بسيار باشد.)پـس رسول خدا، صلى الله عليه و آله ، فرمود: من امر مى كنم تو را كه غضب نكنى . پسشـخص ‍ اعرابى پرسش خود را سه مرتبه تكرار كرد تا آنكه رجوع به نفس خود كرد وگـفـت بـعـد از اين سؤ ال نمى كنم از چيزى ، رسول خدا، صلى الله عليه و آله ، امر نمىكـنـد مـرا مگر به خير. حضرت صادق ، عليه السلام ، فرمايد: پدرم مى فرمود:چه چيز سخت تر از غضب است ؟ همانا مرد غضب مى كند پس مى كشد كسى را كه خداوند خونآن را حرام كرده و افترا به محصنه مى بندد.
پس از آنكه انسان عاقل در حال سكونت نفس و خاموشى غضب ملاحظه مفاسد آن و مصالح كظمغـيـظ را نمود، لازم است بر خود حتم كند كه كه با هر قيمتى است و با هر رنجى و زحمتىمـمـكـن اسـت ايـن آتـش سـوزان و نـايـره فـروزان را از قـلب خـود فـرو نـشـانـد ودل خـود را از ظـلمـت و كـدورت آن صـافـى نـمـايـد. و اين با قدرى اقدام و برخلاف نفس وخـواهـش آن رفـتـار نمودن و تدبر نمودن در عواقب امر و نصيحت نمودن نفس كارى است بسمـمـكن . چنانچه تمام اخلاق فاسده ملكات زشت را مى توان از ساحت نفس خارج كرد، و جميعمحاسن و ملكات حسنه را مى توان در قلب وارد كرد و روح را با آن متحلى نمود.
فصل ، در بيان علاج غضب در حالاشتعال آن
از بـراى علاج غضب در حال اشتعال آن نيز علاج علمى و عملى است . اما علمى ، تفكر در اينامـور كـه ذكـر شـد، كـه آن نـيـز خـود از طـرق مـعـالجـات عـمـليـه اسـت در ايـنحال .
امـا عـمـلى ، پـس عـمـده آن انـصـراف نـفـس اسـت در اول پـيـدايـش آن ، چـون ايـن قـوهمـثل آتش كم كم اشتعال پيدا مى كند و رو به اشتداد مى گذارد تا اينكه تنورش سوزان ونـايـره اش سـخـت فـروزان شـود و عـنـان را از دسـت انـسـان بـكـلى بـگـيـرد و نـورعـقـل و ايـمـان را خـامـوش كـنـد و چـراغ هـدايـت را يـكـسره منطفى نمايد و انسان را بيچاره وذليل كند. بايد انسان ملتفت باشد تا، اشتعال آن زياد نشده و نايره آن شدت پيدا نكرده ،خـود را بـه وسـايلى منصرف كند: يا به رفتن از آن محلى كه اسباب غضب در آنجا فراهمشـده و يـا بـه تـغيير حال : اگر نشسته است برخيزد، و اگر ايستاده است بنشيند، يا بهذكـر خـداى تـعـالى اشـتـغـال پـيـدا كـنـد ـ بـلكـه بـعـضـى ذكـر خـدا را درحـال غـضـب واجـب دانـنـد،(247) و يـا مشغول كارهاى ديگر شود. در هر صورت ، ابتداىظهور آن خيلى سهل است جلوگيرى از آن . و اين دو نتيجه دارد:
يـكـى آنـكـه در آن حـال نـفـس را سـاكـن كند و شعله غضب را فرو نشاند. و ديگر آنكه سببمـعـالجـه اسـاسـى نـفـس شـود. اگـر چـنـدى انـسـان مـواظـبحـال خـود بـاشـد و بـا نـفـس چـنـيـن مـعـامـله كـنـد، بـكـلىحال تغيير پيدا مى كند و رو به اعتدال مى گذارد. و به بعض اين معانى اشاره فرموده دراحـاديـث شـريـفـه كـافـى بـاسـنـاده عـن اءبـى جـعـفـر، عـليـه السـلام ،قال : ان هذا الغضب جمرة من الشيطان توقد فى قلب ابن آدم . و ان اءحدكم اذا غضب احمرتعـيـنـاه و انـتـفـخـت اءوداجـه و دخـل الشـيطان فيه ، فاذا خاف اءحدكم ذلك من نفسه ، فليلزمالارض ، فان رجز الشيطان ليذهب عنه عند ذلك .(248)
يـعـنـى حـضـرت بـاقر العلوم ، عليه السلام ، فرمود: همانا اين غضب برقه آتشى ازشيطان است كه در قلب پسر آدم افروخته شود. و همانا يكى از شماها وقتى خشمناك شود،چـشـمان او سرخ شود و رگهاى گرده او باد كند، و شيطان در او وارد شود. پس وقتى كهتـرسـيـد يـكـى از شما آن را از خودش ، به زمين بچسبد و ملازم آن شود، زيرا كه پليدىشيطان از او برود در اين هنگام .
و بـاسـنـاد عـن مـيـسـر قـال : ذكـر الغـضـب عـنـد اءبـى جـعـفـر، عـليـه السـلام ،فـقـال : ان الرجـل ليـغـضـب فـمـا يـرضـى اءبـدا حـتـىيـدخـل النـار. فـاءيما رجل غضب على قوم و هو قائم فليجلس من فوره ذلك ، فانه سيذهبعنه رجز الشيطان ، و اءيما رجل غضب على ذى رحم فليدن منه فليمسه ، فان الرحم اذا مستسـكـنـت .(249) راوى گـويد: ذكر شد غضب خدمت حضرت باقر، عليه السلام ، پسفـرمـود: هـمـانـا مـرد غـضـب مـى كـنـد، پـس راضـى نـشـود هـرگـز تـاداخل آتش شود. (يعنى غضب او فروننشيند تا او را به آتش جهنم كشاند.) پس هر مردى كهغـضـب كـرد بـر قومى و حال آنكه ايستاده است ، فورا بنشيند كه همانا بزودى برود از اووسـوسـه شـيطان . و هر مردى كه غضب كند بر خويشاوندان خود، نزديك او رود و او را مسكند، زيرا كه رحم وقتى ممسوس شد به مثل خود، ساكن شود.
و از ايـن حـديـث شـريـف دو عـلاج عـلمـى اسـتـفـاده شـود بـراىحـال ظهور غضب : يكى عمومى كه آن نشستن و تغيير وضع دادن است چنانچه در حديث ديگراسـت كـه اگـر نـشـسـتـه بـود و غـضـب كـرد بـرخـيـزد.(250) و از طـرق عـامـهمـنـقـول اسـت كـه پـيغمبر خدا، صلى الله عليه و آله ، وقتى غضب مى فرمود، اگر ايستادهبود مى نشست ، و اگر نشسته بود به پشت مى خوابيد، غضبش ساكن مى شد.(251) وديگر علاج خصوصى راجع به ارحام كه اگر رحمى غضب كرد بر رحم خود، او را مس كندغضبش مى نشيند. اينها معالجه شخص غضبناك از خودش .
و امـا ديـگـران اگـر بـخـواهـنـد عـلاج او را كـنـنـد درحال ظهور غضب ، اگر در اول امر باشد به يك نحوى از انحناى علمى و عملى كه ذكر شدمـى تـوان او را عـلاج كـرد ولى اگـر شـدت كـرد واشـتـعـال پـيـدا نـمـود، نـصـايـح بـرخـلاف نـتـيـجـه دهـد. و عـلاج آن بـسـيـار در ايـنحـال مـشـكـل است ، مگر به تخويف كسى كه از او حشمت برد. زيرا كه ظهور براى كسانىبـشـود كـه انـسـان خـود را بـر آنـهـا غـالب و چـيـره بـبـيـنـد يـالااقل قوه خود را آن متساوى يابد و اما بر كسانى كه نفس حس غلبه آنها را كند غضب ظهورپـيـدا نـكـنـد، بـلكـه غـليـان و جـوشـش خـون قـلب مـوجـب يـكاشتعال باطنى گردد، آن در باطن مختنق شود و محبوس گردد و حزن در قلب توليد شود.پـس عـلاج حـال شـدت غـضـب و فـوران آن كـارى اسـت بـس ‍ دشـوار ومشكل . نعوذبالله منه .
فصل ، در بيان علاج غضب است به قلع اسباب آن
از مـعـالجـات اساسى غضب قلع ماده آن است به برطرف كردن اسباب مهيجه آن . و آن اموربسيارى است كه ما بعضى از آن را كه مناسب با اين اوراق است ذكر مى كنيم .
يـكـى از آنـهـا حـب نـفـس اسـت كـه از آن حـب مال و جاه و شرف و حب نفوذ اراده و بسط قدرتتـوليـد شـود، و اينها نوعا اسباب هيجان آتش غضب شود. زيرا كه انسان داراى اين محبتهابـه ايـن امـور خـيـلى اهـمـيـت دهـد و مـوقـعـيت اينها در قلبش بزرگ است ، و اگر فى الجملهمـزاحـمـتـى در يـكـى از ايـنـهـا بـرايـش پـيـش آمـد كـنـد، و يـااحـتـمـال مـزاحـمت دهد، بى موقع غضب كند و جوش و خروش نمايد، و متملك نفس خود نشود، وطـمـع و حـرص و سـايـر مـفـسـدات كـه از حـب نـفـس و جـاه دردل پـيـدا شـده عـنـان را از دسـت او بـگـيـرد و كـارهـاى نـفـس را از جـادهعـقـل و شرع خارج كند. ولى اگر حبش شديد نباشد، به امور اهميت كم دهد، و سكونت نفس وطـماءنينه حاصله از ترك حب جاه و شرف و ساير شعبات آن نگذارد نفس برخلاف رويه وعـدالت قـدمـى گـذارد. و انـسـان بـى تـكـلف و زحـمـت درمـقـابـل نـامـلايمات بردبارى كند و عنان صبرش گسيخته نشود و بى موقع و بى اندازهغـضـب نـكـنـد. و اگـر حب دنيا از دلش بيخ كن شود و قلع اين ماده فاسده بكلى شود، تماممفاسد نيز از قلب هجرت كند و تمام محاسن اخلاقى در مملكت روح وارد گردد.
و سـبـب ديـگـر از مـهيجات غضب آن است كه انسان غضب و مفاسد حاصله از آن را، كه از اعظمقـبـايـح و نـقـايـص و رذايـل اسـت ، بـه واسـطـه جـهـل و نـادانـىكـمـال گـمـان كـنـد و از مـحـاسـن شـمـرد. چـنـانـچـه بـعـضـى ازجـهـال آنـها را جوانمردى و شجاعت و شهامت و بزرگى دانند و از خود تعريفها و توصيفهاكـنـنـد كـه مـا چنين و چنان كرديم ، و شجاعت را،كه از اعظم صفات مؤ منين و از صفات حسنهاست ، اشتباه به اين رذيله مهلكه كردند.
اكـنـون بايد دانست كه شجاعت غير از آن است و موجبات و مبادى آثار و خواص آن غير از اينرذيـله اسـت . مـبـداء شـجـاعـت قـوت نـفـس و طـمـاءنـيـنـه آن واعتدال و ايمان و قلت مبالات به زخارف دنيا و پست و بلند آن است . اما غضب از ضعف نفس وتـزلزل آن و سـستى ايمان و عدم اعتدال مزاج روح و محبت دنيا و اهميت دادن به آن و خوف ازدسـت رفـتـن لذايـذ نـفـسـانيه است . و لهذا اين رذيله در زنها بيشتر از مردها، و در مريضهابيشتر از صحيحها، و در بچه ها بيشتر از بزرگها، و در پيرها از جوانها بيشتر است . وشـجـاعـت عـكـس آن اسـت . و كـسـانى كه داراى رذايل اخلاقى هستند زودتر غضبناك شوند ازكـسـانـى كـه فـضـايـل مـآبـنـد، چنانچه مى بينيم بخيل زودتر و شديدتر غضب كند اگرمعترض مال و منالش شوند از غير او.
ايـنـهـا راجع به مبادى و موجبات شجاعت و غضب . و اما در آثار نيز مختلفند. شخص غضبناكدر حـال شـدت و فـوران غـضـب مـثـل ديـوانـه هـا عـنـان عـقـلش گـسـيـخـتـه شـدهمـثـل حـيـوانـات درنـده بـدون مـلاحـظـه عـواقـب امـور و بـدون رويـه و حـكـمعـقـل تـهـاجم كند و افعال و اطوار زشت و قبيح از او صادر شود، متملك زبان و دست و پا وسـايـر اعضاى خود نيست : چشم و لب و دهن را به طورى زشت و بدتركيب كند كه اگر درآن حـال آيـيـنـه بـه دسـت او دهـنـد از زشـتـى صـورت خـودخـجـل و شـرمـسار گردد. بعضى از صاحبان اين رذيله به حيوانات بى شعور، بلكه بهجـمـادات ، غـضـب كـنـنـد، هوا و زمين و برف و باد و باران و ساير حوادث را سب كنند اگرخـلاف مطلوبات آنها جريان پيدا كند. گاهى بر قلم و كتاب و كاسه و كوزه و غضب كنند،آنـهـا را درهـم شـكـنـنـد يا پاره كنند. اما شخص شجاع در جميع اين امور به خلاف آن است .كارهايش از روى رويه و ميزان عقل و طماءنينه نفس (است ).
در موقع خود غضب مى كند و در موقع خود حلم و بردبارى كند، و هر چيز او را حركت ندهد وبـه غـضـب نـيـاورد. و در مـوقـع غـضـب بـه انـدازه غـضـب كـنـد و بـا تـمـيـز وعـقـل انـتـقام كشد. مى فهمد از كه انتقام كشد و به چه اندازه و به چه كيفيت انتقام كند، و ازكـه عـفـو و اغـمـاض نـمـايـد. در وقـت غـضب عنان عقلش در دستش است و به حرفهاى زشت واعـمـال نـاهـنـجـار مـبـادرت نـكـنـد. و كـارهـايـش هـمـه از روى مـيـزانعقل و شرع و عدل و انصاف است ، به طورى اقدام كند كه در آخر كار پشيمان نشود.
پـس ، انـسـان آگـاه نـبـايـد بـى اين خلق ، كه يكى از اوصاف انبيا و اوليا و مؤ منين و ازفـضـايـل كـمـالات نـفـسـانـيـه اسـت ، و ديـگـرى ، كه از صفات شيطان و وسوسه خناس ورذايـل نـفـسـانـيـه و نـقـايـص قـلبـيـه اسـت ، فـرق نـگـذارد و در اشتباه بيفتد. ولى حجابجـهـل و نـادانى و حجاب حب دنيا و نفس چشم و گوش انسان را مى بندد و انسان را بيچاره وهلاك مى كند.
و اسباب ديگرى براى غضب ذكر كرده اند مثل عجب و افتخار و كبر و مراء و لجاج و مزاح وغـيـر آن كـه تـفـصـيـل هـر يـك مـوجـب طـول مـقـام و مـقـال و مـلالتحـال گـردد. و شـايد بيشتر يا تمام آنها به اين دو مبداء و مطلب كه ذكر كرديم برگشتكند، يا به واسطه و يا بلاواسطه . والحمدلله .
الحديث الثامن
حديث هشتم
بـسـنـدى المتصل الى محمد بن يعقوب عن على بن ابراهيم ، عن اءبيه ، عن النوفلى ، عنالسـكـونـى ، عـن اءبـى عـبـدالله ، عـليـه السـلام ،قـال : قـال رسـول الله صـلى الله عـليـه و آله : مـن كـان فـى قـلبـه حـبـة مـنخردل من عصبية ، بعثه الله يوم القيامة مع اءعراب الجاهلية .(252)
ترجمه :
سـكـونـى از حـضـرت صـادق ، عـليـه السـلام ،نـقـل كـند كه فرمود: فرمود رسول خدا، صلى الله عليه و آله ،: كسى كه بوده باشد دردل او دانه خردلى از عصبيت ، برانگيزاند خدا او را روز قيامت با عربها جاهليت .
شـرح خـردل را در فـرس قديم اسپندان گويند، و در فارسى اين زمانخـردل گـويـنـد. و آن دوايـى اسـت مـعـروف كـه خـواص بـسيار دارد، و از آن مشمعسازند.(253)
و عـصـبـى كـسـى است كه حمايت كند خويشاوندان خود را در ظلم . و عصبة اقـربـاء از جـانـب پـدر است ، زيرا كه آنها احاطه كنند به او و او شديد شود به واسطهآنـها. و عصبيت و تعصب حمايت كردن و مدافعه نمودن است . اينها كه ذكرشد كلمات اهل لغت بود.
فـقـير گويد: عصبيت يكى از اخلاق باطنه نفسانيه است كه آثار آن مدافعه كردن و حمايتنـمـودن از خـويـشاوندان و مطلق متعلقان است ، چه تعلق دينى و مذهبى و مسلكى باشد، ياتـعـلق وطـنـى و آب و خاكى يا غير آن ، مثل تعلق شغلى و استاد و شاگردى و جز اينها. وايـن از اخـلاق فـاسـده و مـلكات رذيله اى است كه منشاء بسيارى از مفاسد اخلاقى و اعمالىگـردد. و خـود آن فـى نـفـسـه مـذموم است گرچه براى حق باشد، يا در امر دينى باشد ومـنـظور اظهار حق نباشد، بلكه منظور غلبه خود يا هم مسلك خود يا بستگان خود باشد. امااظـهـار حق و ترويج حقيقت و اثبات مطالب حقه و حمايت براى آن يا عصبيت نيست ، يا عصبيتمذمومه نيست . ميزان در امتياز اغراض و مقاصد و قدم نفس و شيطان و حق و رحمان است . و بهعـبـارت ديـگـر، انـسـان در عـصـبـيتهايى كه مى كشد و حمايتهايى كه مى كند از بستگان ومـتـعـلقـان خـود، يـا نـظـرش مـحـض اظـهـار حـق و امـاتـهبـاطـل اسـت ، ايـن عـصـبـيـت مـمـدوحـه و حـمـايـت از جـانـب حق و حقيقت است و از بهترين صفاتكـمـال انـسـانـى و خـلق انـبيا و اوليا است ، و علامت آن آن است كه حق با هر طرف هست از آنطـرف حـمـايت كند گرچه از متعلقان او نباشد، بلكه از دشمنان او باشد. چنين شخصى ازحـمايت كنندگان حماى حقيقت و در زمره طرفداران فضيلت و حاميان مدينه فاضله به شمارآيد و عضو صالح جامعه و مصلح مفاسد جمعيت است . و اگر نفسيت و قوميت او را تحريك كردكـه اگـر بـاطـلى هـم از خـويـشـاوندان و منسوبان خود ببيند با آنها همراهى كند و از آنهاحـمـايت كند، چنين شخصى داراى ملكه خبيثه عصبيت جاهليت است ، و از اعضاى فاسده جامعه ومـفـسـد اخـلاط صـالحـه اسـت ، و در زمـره اعـراب جـاهـليت به شمار رود ـ و آنها يك دسته ازعـربـهـاى بـيـابان نشين بودند قبل از اسلام در زمان غلبه ظلمت و جهالت و نادانى ، و درآنـهـا ايـن خـلق زشت و ملكه ناهنجار كمال قوت را داشته . بلكه در مطلق عرب ـ الا كسانىكـه بـه نـور هـدايـت مـهـتـدي هستند ـ اين خلق بيشتر است از ساير طوايف . چنانچه در حديثشريف از حضرت امير، عليه السلام ، منقول است كه خداوند تعالى عذاب كند شش طايفه رابه شش چيز: عرب را به عصبيت ، و دهقانان را به كبر، و اميران را به ستم ، و فقيهان رابه حسد، و تاجران را به خيانت ، و اهل رستاق را به نادانى .(254)
فصل ، در بيان مفاسد عصبيت است
از احاديث شريفه اهل بيت عصمت و طهارت استفاده شود كه خلق عصبيت از مهلكات و موبقات ومـوجـب سوء عاقبت و خروج از ايمان است ، و آن از ذمائم اخلاق شيطان است . كافى بسندهالصـحـيـح عـن اءبـى عبدالله ، عليه السلام ، قال : من تعصب اءو تعصب له فقد خلع ربقالايـمـان من عنقه .(255) يعنى كسى كه عصبيت كشد يا عصبيت كشيده شود، گشادهشـود ريـسمان ايمان از گردن او. يعنى از ايمان بيرون رود و سرخود گردد. و لابدمتعصب له براى رضايت داشتن او به عمل متعصب با او در جزا شريك است ، چنانچه در حديثاست كه كسى كه راضى باشد به كار قومى ، از آنها به شمار آيد،(256) و الا اگرراضى نباشد و منزجر باشد از خلق آنها مشمول حديث شريف نيست .
و عـن اءبـى عـبـدالله ، عـليـه السـلام ، قـال : مـن تـعـصـب ، عـصـبـه الله بـعـصـابة منالنـار.(257) يـعـنـى فـرمود حضرت صادق ، عليه السلام : كسى كه عصبيت كشد،ببندد خدا بر سر او سرپيچى از آتش .
و عـن عـلى بـن الحـسـيـن ، عـليـهـمـا السـلام ، قـال : لميـدخـل الجـنـة حـمـيـة غـيـر حـمـيـة حـمـزة بـن عـبـدالمـطـلب ، و ذلك حـيـن اءسـلم غضبا للنبى.(258)
يـعـنـى جـنـاب عـلى بـن الحـسـيـن ، عـليـهـمـا السـلام ، فـرمـود:داخل نشده است به بهشت حميتى مگر حميت حمزة بن عبدالمطلب ، و آن در وقتى بود كه اسلامآورد بـراى غـضـبـى كـه كـرد براى حمايت پيغمبر، صلى الله عليه و آله ، و قضيهاسلام حضرت حمزه به چند طور نقل شده است (259) كه از مقصد ما خارج است .
بـالجمله ، معلوم است كه ايمان ، كه عبارت است از نور الهى و از خلعتهاى غيبيه ذات مقدسحـق جـل و عـلاسـت بـر بـنـدگـان خـاص و مـخـلصـان درگـاه و مـخـصـوصـامـحـفـل انـس ، مـنـافـات دارد بـا چـنـيـن خـلقـى كـه حـق و حـقـيـقـت راپايمال كند و راستى و درستى را زير پاى جهل و نادانى نهد. البته آيينه قلب اگر بهزنـگـار خـودخـواهى و خويشاوند پرستى و عصبيت بيموقع جاهليت محجوب شود، در او جلوهنـور ايـمـان نـشود و خلوتگاه خاص ذوالجلال تعالى نشود. قلب كسى مورد تجليات نورايمان و معرفت گردد و گردن كسى بسته حبل متين و عروه وثيق ايمان و گروگان حقايق ومعارف است كه پايبند قواعد دينيه و ذمه او رهين قوانين عقليه باشد، و متحرك به تحريكعـقـل و شـرع گـردد و هـيـچـيـك از عـادات و اخـلاق و مـاءنـوسـات وجـود او را نـلرزانـد ومايل از راه مستقيم نكند. وقتى انسان دعوى اسلام و ايمان مى تواند نمايد كه تسليم حقايقو خـاضـع بـراى آنـها باشد و مقاصد خود را هر چه بزرگ است فانى در مقاصد ولينعمتخـود كـنـد و خـود و اراده خـود را فـداى اراده مولاى حقيقى كند. البته چنين شخصى از عصبيتجـاهـليـت عـارى و بـرى گـردد، و وجـهـه قـلبـش به سوى حقايق متوجه و پرده هاى ضخيمجـهـل و عـصـبيت چشم او را نگيرد، و در مقام اجراى حق و اظهار كلمه حقيقت پاى بر فرق تمامتـعـلقـات و ارتـبـاطـات نـهد و تمام خويشاونديها و عادات را در پيشگاه مقصد ولى النعمقـربـان كـنـد، و اگـر عـصـبـيـت اسلاميت با عصبيت جاهليت تعارض كند، عصبيت اسلاميت و حقخواهى را مقدم دارد.
انـسان عارف به حقايق مى داند كه تمام عصبه ها و ارتباطات و تعلقات يك امور عرضيهزايـله اى اسـت ، مـگـر ارتـبـاط بـيـن خـالق و مـخـلوق و عـصـبـه حقيقيه كه آن امر ذاتى غيرقـابل زوال است كه از تمام ارتباطها محكمتر و از جميع حسب و نسبها بالاتر است . در حديثوارد اسـت كـه رسـول اكـرم ، صـلى الله عـليـه و آله ، فـرمـود:كـل حسب و نسب منقطع يوم القيامه الا حسبى و نسبى .(260) يعنى تمام حسبها ونـسبها پاره گردد و به آخر رسد روز قيامت مگر حسب و نسب من . معلوم است حسب و نسبآن حـضـرت روحـانـى و بـاقـى اسـت و از تـمـام عـصبيت هاى جاهليت دور است . آن حسب و نسبروحانى در آن عالم ظهورش بيشتر و كمالش هويداتر است . اين ارتباطهاى جسمانى ملكى، كـه از روى عـادات بـشـريـه اسـت ، به اندك چيزى منقطع شود، و هيچيك از آنها در عوالمديـگـر ارزشـى نـدارد، مـگـر ارتـباط در تحت نظام ملكوتى الهى باشد و در سايه ميزانقواعد شرعيه و عقليه باشد كه ديگر آن انفصام و انقطاع ندارد.
فصل ، در بيان صورت ملكوتيه عصبيت
در شـرح بـعـضى از احاديث سالقه گذشت كه ميزان در صورتهاى ملكوتى و برزخى وقـيامتى ملكات و قوت آن است ، و آن عالم محل بروز سلطان نفس (است )، و ملك بدن تعصىاز آن نـكند. ممكن است در آن عالم انسان به صورت حيوانات يا به صورت شيطان محشورشـود. و در ايـن حـديـث شريف كه ما به شرح آن پرداختيم كه مى فرمايد: كسى كه دردلش حـبـه خـردلى عـصبيت باشد، برانگيزاند خداوند او را با اعراب جاهليت . توانداشاره به آن معنى كه ذكر شد باشد.
انسان داراى اين رذيله وقتى از اين عالم منتقل شد، شايد خود را يكى از اعراب جاهليت ببيندكه نه ايمان به خداى تعالى دارد، نه به رسالت و نبوت معتقد است ، و به هر صورتكه صورت آن طايفه است خود را محشور ببيند، و خود نيز نفهمد كه در دنيا اظهار عقيده حقهمى كرده و در سلك امت رسول خاتم ، صلى الله عليه و آله ، منسلك بوده . چنانچه در حديثوارد اسـت كه اهل جهنم اسم رسول الله ، صلى الله عليه و آله ، را فراموش كنند و خود رانـتـوانـنـد مـعـرفـى كـنـنـد، مـگـر بـعـد از آنـكـه اراده حـق تـعـالى بـه خـلاص آنـها تعلقگـيـرد.(261) و چـون ايـن خـلق بـه حـسـب بعضى احاديث از خواص شيطان است ، شايداعـراب جاهليت و انسان داراى عصبيت جاهليت به صورت شيطان محشور گردد. كافى فىالصحيح عن اءبى عبدالله ، عليه السلام ، قال ان الملائكة كانوا يحسبون اءن ابليس منهم، و كـان فـى عـلم الله اءنـه ليـس مـنـهـم ، فـاسـتـخـرج مـا فى نفسه بالحمية و العصب ،فقال : خلقتنى من نار و خلقته من طين .(262) يعنى همانا ملائكه گمان مى كردندكـه شـيطان از آنهاست ، و در علم خدا چنين بود كه او از آنها نيست . پس خارج كرد آنچه درنـفـسـش بـود بـه حـمـيـت و عـصبيت ، پس گفت : مرا خلق كردى از آتش و آدم را خلق كردى ازگل .
پـس اى عـزيـز، بـدان كـكـه ايـن خـلق خـبـيـث از شـيـطـان اسـت ، و اغلوطه آن ملعون و قياسبـاطـل غـلطـش به واسطه اين حجاب غليظ بود. اين حجاب كليه حقايق را از نظر مى برد،بلكه تمام رذايل را محاسن جلوه مى دهد و تمام محاسن غير را رذيله نمايش دهد، و معلوم استكـار انـسـانـى كه جميع اشيا را بر غير واقعيت خود ببيند به كجا منتهى شود. و علاوه برآنـكـه خـود ايـن رذيـله مـوجـب هـلاك انـسـان اسـت ، مـنـشـاء بـسـيـارى ازرذايل نفسانى و مفاسد اخلاقى و اعمالى شود كه ذكر آنها موجب ملالت است .
پـس ، انـسـان عـاقل كه اين مفاسد را از اين خلق فاسد فهميده و به شهادت صادق مصدوقرسـول اكـرم و اهـل بين معظمش ، صلوات الله عليهم اءجمعين ، اذعان كرد كه اين ملكه انسانرا بـه هـلاكـت مـى كـشـاند و اهل آتش مى كند، بايد در صدد علاج نفس برآيد، و اگر خداىنخواسته در دل او از اين خلق به قدر خردلى هست ، خود را از آن پاك و پاكيزه كند كه دروقـت مـهـاجـرت از ايـن عـالم و انـتـقـال بـه عـالم آخـرت و رسـيـدناجـل مـقـدر پـاك بـاشـد و بـا نـفـس صـافـى مـنـتـقـل شـود. و بـايـد بـدانـد انـسـان كـهمـجـال بـسـيـار كـم اسـت و وقـت تـنـگ اسـت ، زيـرا كـه انـسـان نـمـى دانـد چـه وقـت روزارتحال اوست .
اى نـفـس خـبـيـث نـويـسـنـده ، شـايـد در هـمـيـن حـال كـه مـشـغـول نـوشـتـنـى ،اجـل مـقـدر بـرسـد و تـو را بـا ايـن هـمـه رذايـل اخـلاقـىمنتقل كند به عالمى كه بازگشت ندارد.
اى عـزيـز، اى مـطـالعـه كـنـنـده ايـن اوراق ، عـبـرت كـن ازحـال ايـن نـويـسـنـده كـه اكـنـون در زيـر خـاك و در عـالم ديـگـر گـرفـتـاراعمال زشت و اخلاق ناهنجار خويش است ، و تا فرصت داشت به بطالت و هوى و هوس عمرعـزيـز را گـذرانـد و آن سـرمـايـه الهـى را ضـايـع وبـاطـل كـرد، تـو مـلتـفـت خـود بـاش كـه نـيـز روزىمـثـل مـايـى و خـودت نـمـى دانـى آن چـه روز اسـت ، شـايـد الان كـهمشغول قرائتى باشد. اگر تعللى كنى ، فرصت از دست مى رود. اى برادر من ، اين اموررا تـعـويـق نـيـنـداز كـه تـعـويـق انـداخـتـنى نيست . چه قدر آدمهاى صحيح و سالم با موتناگهانى از اين دنيا رفتند و ندانيم عاقبت آنها چيست ؟ پس فرصت را از دست مده و يك دم راغـنـيـمـت شـمـار كـه كـار خـيـلى اهميت دارد و سفر خيلى خطرناك است . دستت از اين عالم ، كهمـزرعـه آخـرت اسـت ، اگـر كـوتـاه شـد، ديـگـر كـار گذشته است و اصلاح مفاسد نفس رانـتـوانـى كـرد، جـز حـسـرت و حـيـرت و عـذاب و مذلت نتيجه نبرى . اولياى خدا آنى راحتنـبـودنـد و از فـكـر اين سفر پر خوف و خطر بيرون نمى رفتند. حالات على بن الحسين ،عـليـهـمـا السـلام ، امـام معصوم ، حيرت انگيز است . ناله هاى اميرالمؤ منين ، عليه السلام ،ولى مطلق ، بهت آور است . چه شده است كه ما اين طور غافليم ؟ كى به ما اطمينان داده جزشـيـطـان كـه كارهاى ما را از امروز به فردا مى اندازد. مى خواهد اصحاب و انصار خود رازيـاد كـنـد و مـا را با خلق خود و در زمره خود و اتباع خود محشور كند. هميشه آن ملعون امورآخـرت را در نـظـر مـا سـهـل و آسـان جـلوه دهـد و ما را با وعده رحمت خدا و شفاعتشـافعين از ياد خدا و اطاعت او غافل كند. ولى افسوس كه اين اشتهاى كاذب است و ازدامهاى مكر و حيله آن ملعون است .
رحـمـت خـدا الان بـه تـو احـاطـه كـرده : رحـمـت صـحـت و سـلامـت و حـيـات و امـنـيـت و هـدايت وعقل و فرصت و راهنمايى اصلاح نفس . در هزاران رحمت گوناگون حق تعالى غوطه ورى واسـتـفـاده از آنـها نمى كنى و اطاعت شيطان مى كنى . اگر از اين رحمتها در اين عالم استفادهنـكـنـى ، بـدان كـه در آن عـالم نـيز بى بهره هستى از رحمتهاى بى تناهى حق و از شفاعتشـفـيـعـان نـيـز مـحروم مانى . جلوه شفاعت شافعان در اين عالم هدايت آنهاست ، و در آن عالمباطن هدايت شفاعت است . تو از هدايت اگر بى بهره شدى ، از شفاعت بى بهره اى ، و بههـر قـدر هـدايـت شـدى ، شـفـاعـت شـوى . شـفـاعـت رسـول اكـرم ، صـلى الله عـليـه و آله ،مـثـل رحـمـت حق مطلق است ، محل قابل بايد از او استفاده كند. اگر خداى نخواسته شيطان باايـن وسـايـل ايـمان را از چنگ تو ربود، ديگر قابليت رحمت و شفاعت نخواهى داشت . بلى ،رحـمـت حق سرشار است در دو دنيا، تو اگر طالب رحمتى ، چرا از اين رحمتهاى پياپى كهدر اين عالم مرحمت فرموده و بذر رحمتهاى عوالم ديگر است برخوردار نمى شوى . اين همهانـبـيا و اوليا خدا تو را دعوت كردند به خوان نعمت و مهمانخانه الهى ، نپذيرفتى و بايك وسوسه خناس و القاء شيطانى همه را كنار گذاشتى .
مـحـكـمـات كـتـاب خـدا و مـتـواتـرات احـاديـث انـبـيـا و اوليـا و ضـروريـاتعقول عقلا و براهين قطعيه حكما را فداى خطرات شيطانى و هواهاى نفسانى كردى . اى واىبه حال من و تو از اين غفلت و كورى و كرى و جهالت !
فصل ، در عصبيت هاى اهل علم است
يـكى از عصبيتهاى جاهليت ايستادگى در مطالب علميه است و حمايت كردن از حرفى است كهاز خـودش يـا مـعـلمـش يـا شـيـخـش صـادر شـده ، نـه بـراى اظـهـار حـق وابـطـال بـاطـل . مـعـلوم اسـت ايـن عـصبيت از جهاتى زشت تر و از حيثياتى نارواتر است ازسـايـر عـصـبـيـتـها: يكى از جهت متعصب . زيرا كه اهل علم ، كه بايد مربى بنى نوع بشرباشد و شاخه شجره نبوت و ولايت است و به وخامت امور مطلع و عواقب اخلاق فاسده را مىدانـد، اگـر خـداى نـخـواسـتـه خـود عـصـبـيـت جـاهليت داشته باشد و متصف به صفات رذيلهشيطانيه باشد، حجت بر او تمامتر و مورد مؤ اخذه بيشتر واقع گردد.
كـسـى كـه خـود را مـعـرفـى كـنـد بـه ايـنـكـه چـراغ هـدايـت مـردم و شـمـعمـحـفـل انـس و راهـنـمـاى سـعـادت و مـعـرف طـرق آخـرت اسـت ، اگـر خـداى نـخـواسـتـهعـامـل بـه قـول خـود نـبـاشـد و بـاطـنـش بـا ظـاهـر مـخـالف بـاشـد، در زمـرهاهـل ريـا و نـفـاق بـه حـسـاب آيـد و از عـلمـاى سـوء و عـالم بـلاعـمـل اسـت كـه جـزاى آن بـزرگـتـر و عـذاب آن اليـمـتـر اسـت ، ومـثـل آنـهـا را در قـرآن كـريـم ذكـر فـرمـوده : بـئسمـثـل القـوم الذيـن كـذبوا بايات الله و الله لا يهدى القوم الظالمين .(263) پس ،بـر اهـل عـلم خيلى لازم است كه اين مقامات را حفظ كنند و خود را كاملا از اين مفاسد پاك كنندتـا هـم اصـلاح آنـهـا شود و هم اصلاح جامعه را كرده وعظ آنها مؤ ثر گردد و پند آنها درقـلوب مـوقـعـيـت پـيـدا كـنـد. فـسـاد عـالم مـوجـب فساد امت شود، و معلوم است فسادى كه مادهفـسـادهـاى ديـگـر شـود و خـطيئه اى كه خطيآت ديگر زايد، بالاتر و بزرگتر است پيشولى النعم از فساد جزئى غير متعددى .
و يـكـى ديـگـر (از) جـهـات قـبـاحـت و وقـاحـت ايـن خـلق دراهل علم از ناحيه خود علم است . زيرا كه اين عصبيت خيانت به علم و حق ناشناسى از آن است ،و كـسـى كـه حـامـل بـار ايـن امـانـت گـرديد و مخلع به اين خلعت شد، بايد حفظ حرمت آن رابـنـمـايد و آن را صحيح و سالم به صاحبش تحويل دهد، و اگر تعصب جاهليت كند، البتهخيانت به آن كرده و ظلم و تعدى نموده ، و اين خود خطيئه عظيمه اى است .
و يـكـى ديـگـر از جـهـات قـبـاحـت آن از نـاحـيه طرف است . زيرا كه طرف آن در مباحث علمىاهـل عـلم اسـت ، و او از ودايـع الهـيـه و حـفـظ حـرمتش لازم و هتك آن از حرمات الهيه و موبقاتعـظـيـمـه اسـت . و عـصـبـيـتـهـاى بـى مـوقـع گـاه بـاعـث شـود كـه انسان مبتلا به هتك حرمتاهل علم شود. پناه مى برم به خداى تعالى از اين خطيئه بزرگ .
و يـكـى ديگر از ناحيه متعصب له است ، كه استاد و شيخ انسان است ، كه البته موجب عقوقشود. زيرا كه مشايخ عظام و اساطين كرام ، نضرالله وجوههم ،(264) طرفدارى حق رامـايـل و از بـاطـل گـريزان ، و سخط كنند بر كسى كه براى عصبيت جاهليت حق كشى كند وتـرويـج بـاطـل كـنـد. و البـتـه عقوق روحانى بالاتر است از عقوق جسمانى ، و حق ولادتروحانيه بالاتر است از حق ولادت جسمانيه .
پـس بـر اهـل علم ، زادهم الله شرفا و عظمة ، لازم و حتم است كه خود را از مفاسد اخلاقى واعمالى مبرا نمايند، و به حليه اعمال حسنه و اخلاق كريمه مزين نمايند، و خود را از منصبشـريـفـى كـه حـق تـعالى به آنها مرحمت فرموده منخلع ننمايند، كه خسران آن را جز خداىتعالى كسى نداند. والسلام .
الحديث التاسع
حديث نهم
بـالسـنـد المـتـصـل الى ثـقه الاسلام محمد بن يعقوب الكلينى ، عن محمد بن يحيى ، عناءحـمـد بن محمد بن عيسى ، عن محمد بن سنان ، عن عون القلانسى ، عن ابن اءبى يعفور، عناءبى عبدالله ، عليه السلام ، قال : من لقى المسلمين بوجهين و لسانين ، جاء القيامة و لهلسانان من نار.(265)
ترجمه :
حـضرت صادق ، سلام الله عليه ، فرمود: كسى كه ديدار كند مسلمانان را به دو رو ودو زبان ، بيايد روز قيامت و حال اينكه از براى اوست دو زبان آتشى .
شـرح مـعـنـى دورويـى بـيـن مـسـلمـانـان آن اسـت كـه انـسـان ظـاهـرحال و صورت ظاهرش را به آنها طورى نمايش ‍ دهد كه باطن قلب و سريره اش به خلافاوسـت . مـثـلا در ظـاهـر نـمـايـش دهـد كـه من از اهل مودت و محبت شما هستم و با شما صميميت وخـلوص دارم ، و در بـاطـن به خلاف آن باشد، و در نزد آنها معامله دوستى و محبت كند، و درغياب آنها غير آن باشد.
و مـعنى دو زبانى آن است كه با هر كس ملاقات كند از او تعريف كند و مدح نمايديا اظهار دوستى و چاپلوسى كند، و در غياب او به تكذيب او و غيبتش قيام كند.
بـنـابـرايـن تـفـسـير، صفت اول نفاق عملى است ، و صفت دوم نفاق قولى است . و شايد كهحـديـث شـريف اشاره باشد به صفت زشت نفاق ، و چون اين دو صفت از اظهر صفات و اخصخـواص مـنـافـقـان اسـت ، بـه ذكـر آنـهـا بـالخـصـوص ‍ پـرداخـتـه . و نـفـاق يـكـى ازرذايـل نـفـسانيه و ملكات خبيثه است كه اينها آثار آن است ، و از براى آن درجات و مراتبىاست . و ما انشاءالله در ضمن چند فصل به ذكر مراتب و مفاسد آن و علاج آن به قدر مقدورمى پردازيم .
فصل ، در بيان مراتب نفاق است
بدان كه از براى نفاق و دورويى ، مثل ساير اوصاف و ملكات خبيثه يا شريفه ، درجات ومراتبى است در جانب شدت و ضعف . هر يك از اوصاف رذيله را كه انسان در صدد علاج آنبـرنـيـايـد و پـيـروى از آن نـمـايـد، رو بـه اشـتـداد گـذارد. و مـراتـب شـدترذايـل چـون شـدت فـضـايـل غـيـر مـتـنـاهـى اسـت . انـسـان اگـر نـفـس امـاره را بـهحـال خـود واگذار كند، به واسطه تمايل ذاتى آن به فساد و ناملايمات عاجله نفسانيه ومـسـاعـدت شـيـطـان و وسـواس خـنـاس مـيـل بـه فـسـاد كـنـد، ورذايـل آن در هـر روز رو به اشتداد و زيادت گذارد تا آنجا رسد كه آن رذيله اى كه از آنپيروى كرده صورت جوهريه نفس و فصل اخير آن گردد و تمام مملكت ظاهر و باطن در حكمآن در آيد.
پـس ، اگر آن رذيله رذيله شيطانيه باشد، همچون نفاق و دورويى كه از خواص آن ملعوناسـت ـ چـنـانـچـه قرآن شريف از آن خبر داده بقوله : و قاسمعما انى لكما لمن الناصحين.(266) قـسـم خـورد از بـراى حضرت آدم و حوا، سلام الله عليهما، كه من از پنددهندگان شما هستم . با آنكه به خلاف آن بود ـ مملكت تسليم شيطان شود، و صورتاخيره نفس و باطن ذات و جوهر آن صورت شيطان گردد، و صورت ظاهر آن نيز در آن دنيامـمـكـن اسـت صـورت شـيـطـان بـاشـد، گـرچـه در ايـن جـا بـه صـورت وشكل انسانى است .
پـس ، اگـر انـسـان از ايـن صفت جلوگيرى نكند و نفس را سرخود كند، به اندك زمان چنانمـهـار گـسيخته شود كه تمام همت و همش را مصروف اين رذيله كند، و با هر كس ملاقات كندبـا دورويـى و دو زبـانى ملاقات كند، و خلط و آميزش با كسى نكند جز آنكه آلوده باشدبـه كـدورت دورنـگـى و نـفاق ، و جز منافع شخصى و خودخواهى و خودپرستى چيزى درنظرش نباشد، و صداقت و صميميت و همت و مردانگى را بكلى زير پا نهد و در تمام كارهاو حـركـات و سـكـنـات دو رنـگـى را بـه كـار برد، و از هيچ گونه فساد و قباحت و وقاحتپرهيز نكند. چنين شخصى از زمره بشريت و انسانيت دور و با شياطين محشور است .

next page شرح اربعين حديث امام خميني رحمةالله عليه

back page