بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب آزادی معنوی, استاد شهید آیت الله مطهرى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     AZADIM01 -
     AZADIM02 -
     AZADIM03 -
     AZADIM04 -
     AZADIM05 -
     AZADIM06 -
     AZADIM07 -
     AZADIM08 -
     AZADIM09 -
     AZADIM10 -
     AZADIM11 -
     AZADIM12 -
     FOOTNT01 -
 

 

 
 

next page

fehrest page

back page

دومين درجه : مالك خاطرات نفس بودن 
تازه من تا اين درجه گفتم . يك درجه برويم بالاتر، مالك خاطرات نفس ‍ خودمان ،خاطرات ضمير خودمان (باشيم ) اين مساله را كاملا توجه بفرماييد همانهايى كه از ما كهمالك چشم خودمان هستيم مالك زبان خودمان هستيم ، مالك زبان خومان هستيم . مالك شهوتخودمان هستيم ، مالك عصبانيت خودمان هستيم ، مالك يك موضوعى نيستيم ، هيچ كدام ازهمينهايى كه اينجا نشسته ايم (شايد در اينجا اولياء الله باشند، من نمى دانم ) مالكخاطرات ذهنى و خاطرات نفسانى خودمان نيستيم . يعنى چه ؟ يعنى اين تداعى معانى اى كهدر ذهن ما رخ مى دهد بدون اينكه اختيارش دست ما باشد. از اين شاخ مى رود به آن شاخ ،از آن شاخ مى رود به اين شاخ ... قوه خيال ما حكم يك گنجشك را دارد. گنجشك را بالاىدرخت ديده ايد، مى رود بالاى اين شاخه ، فورا مى رود بالاى اين شاخه ديگر، باز مىبرد بالاى شاخه ديگر، باز مى رود بالاى شاخه ديگر. قوهخيال ما دائما از اين شاخه به آن شاخه مى پرد. به ما مى گويند خواهش مى كنم ده دقيقهتمركز ذهن براى خودت ايجاد كن كه فقط درباره يك موضوع بينديشى . اگر توانستيم؟ به ما و شما مى گويند نماز كه مى خوانى تمركز ذهن و حضور قلب داشته باش . لا صلوة الا بحضور القلب نماز بدون حضور قلبقبول نيست ، صحيح است ، يعنى به تو نمى گويند چرا نماز نخواندى ، اماقبول نيست يعنى تو را به جايى نمى برد، خاصيتى براى تو ندارد. تا گفتيم اللهاكبر، اگر فرض كنيد مغازه دار هستيم مثل اين است كهقفل در مغازه مان را باز كرديم ، حمد و سوره را مى خوانيم اما دلمان در مغازه است ، دلمان دراداره است ، دلمان در فلان ملك ماست ، دلمان دنبال فلان شهوت است ، يك وقت متوجه مىشويم كه گفتيم السلام عليكم و رحمة الله و بركاته . از بس همزياد نماز خوانده ايم قهرا عادت شده است ، اشتباه نمى كنيم ، به طور خودكار از اللهاكبر تا السلام عليكم مى رويم و تمام مى كنيم بدون اينكه هيچ بفهميم ، وحال آنكه در نماز بايد حضور قلب و تمركز ذهن باشد نگوييد نشدنى است . خير، شدنىاست ، خيلى هم شدنى است ، با عبوديت (العبوديه جوهرة كنهها الربوبية ) اگرشما كوشش كنيد در راه عبوديت قدم برداريد واقعا مى توانيد نمازى بخوانيد كه اگرپنج دقيقه طول مى كشد در تمام اين پنج دقيقه فقط متوجه خدا باشيد، ده دقيقه نماز مىخوانيد متوجه خدا باشيد، اصلا ذهنتان از غير خدا به هيچ چيزى منصرف نشود، نيم ساعت ،يك ساعت (به همين حال باشيد) بعد مثل بعضى از اولياء الله باشيد كه ازاول شب تا صبح يكسره عبادت كنيد و ذهنتان به هيچ چيزى غير از خدا التفات پيدا نكند،آنچنان غرق بشويد كه حتى اگر بيايند بيخ گوش شما داد و فرياد هم بكنند شمانشنويد و نفهميد و متوجه نشويد اينقدر ذهن شما متمركز بشود.
حضور قلب امام سجاد در حال نماز 
امام سجاد مشغول عبادت بود. يكى از بچه هاى امام از پشت بام افتاد دستش شكست زنهاريختند داد و فرياد كردند كه دست بچه شكست ، برويم شكسته بند بياوريم . رفتندشكسته بند آوردند دست بچه را بستند بچه گريه كرد، زنها ناله كردند. افراد ديگرداد و قال كردند، تمام شد. قضيه گذشت امام بعد از آنكه از عبادت فارغ شد آمد در حياط،چشمش افتاد به بچه اش ، ديد دست او را بسته اند، چطور شده است ؟ گفتند بچه از بامافتاد دستش شكست و شكسته بند آورديم ، دست او را بستيم در وقتى كه شمامشغول نماز و عبادت بوديد. امام قسم خورد كه اصلا من متوجه نشدم .
ممكن است شما بگوييد او امام زين العابدين است ، همه مردم كه امام زين العابدين نمىشوند بنده خودم در عمر خودم افرادى را ديده ام - البته نمى گويم در اين حد و درجه -كه براى من محسوس بود كه از اولى كه شروع به نماز مى كنند تا آخر نماز چنان غرقدر ذكر خدا و ياد خدا مى شوند و چنان غرق در نماز مى شوند كه واقعا متوجه اطرافخودشان نيستند، و من ديده ام چنين كسانى را العبودية جوهرة كنهها الربوبية نتيجه عبوديت و بندگى و اولين اثرش اين تسلط است .
ما دو مرحله از تسلط را در اين جلسه عرض كرديم . يك درجه از تسلط كهاقل درجه تسلط است و اگر اين براى انسان پيدا نشود بايد انسان يقين داشته باشدعبادتهايش مقبول درگاه الهى نيست ، تسلط بر نفس است ، همان چيزى است كه قرآن درباب نماز مى گويد ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر نماز جلوفحشا و منكر را مى گيرد. نماز چگونه جلوى فحشا و منكر را مى گيرد؟ نماز مگر پليساست كه وقتى شما مى خواهيد برويد دنبال يك كار زشت بيايد با باتومش جلو شما رابگيرد؟ نه ، نماز عبوديت و بندگى است . نتيجه اين عبوديت و ربوبيت و تسلط است واقل درجه تسلط، تسلط بر نفس است .
تقوا 
تقوا يعنى چه ؟ يعنى خود نگهدارى . خود نگهدارى يعنى چه ؟ يعنى تسلط بر نفس . ان تقوى الله حمت اولياء الله محارمه و الزمت قلوبهم مخافته (64) علىعليه السلام مى فرمايد تقواى الهى يك خاصيتش ‍ اين است كه انسان را از محرمات الهىنگهدارى مى كند. خاصيت ديگرش ‍ اين است كه خوف خدا را دردل انسان جايگزين مى سازد، قرآن در باب روزه مى گويد: يا ايها الذين امنوا كتبعليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلكم تتقون (65) اين مردم باايمان ، براى شما روزه فرض شده است همچنان كه براى پيشينيان شما فرض شده بود،چرا؟ قرآن فلسفه را هم ذكر مى كند: لعلكم تتقون براى اينكه درشما روح تقوا و ملكه تقوا پيدا بشود. ملكه تقوا يعنى چه ؟ يعنى تسلط بر نفس . تسلطبر نفس همان است كه امام صادق فرمود ربوبيت (العبوديه جوهره كنهها الربوبيه ).
پس ما اگر ماه رمضانى را گذرانديم ، شبهاى احيايى را گذرانيديم ، روزه هاى متوالى راگذرانديم ، بعد از ماه رمضان در دل خودمان احساس كرديم كه ديگر بر شهوات خودمانبيش از پيش از ماه رمضان مسلط هستيم . بر عصبانيت خودمان از سابق بيشتر مسلط هستيم .بر چشم خودمان بيشتر مسلط هستيم ، بر زبان خودمان بيشتر مسلط هستيم . بر اعضا وجوارح خودمان بيشتر مسلط هستيم و بالاخره بر نفس خودمان بيشتر مسلط هستيم و مى توانيمجلو نفس اماره را بگيريم ، اين علامت قبولى روزه ماست ، اما اگر ماه رمضانى گذشت وتمام شد، حظ ما از ماه رمضان - آن طور كه پيغمبر اكرم فرمود كه بعضى از مردم حظشاناز روزه فقط گرسنگى و تشنگى است - فقط اين بوده كه يك ماه يك گرسنگيهايى و يكتشنگيهايى كشيديم (اغلب هم از بس كه سحر و افطار مى خوريم تشنه و گرسنه همنمى شويم ولى لااقل بد حال مى شويم )، يك بد حالى در مدت اين يك ماه پيدا كرديم ودر نتيجه اين بد حالى قدرت ما بر كار كردن كمتر شد و چون قدرت ما بر كار كمتر شدبعد هم آمديم روزه را متهم كرديم كه روزه هم شد كار در دنيا؟ (آن كهمحصل و دانشجوست مى گويد من در تمام اين ماه رمضان قدرت درس خواندنم كم شد. آن كهاهل كار ديگرى است مى گويد قدرت فلان كار من كم شد، پس روزه بد چيزى است ) اينعلامت قبول نشدن روزه ماست ، در صورتى كه اگر انسان در ماه رمضان روزه گير واقعىباشد، اگر واقعا به خودش گرسنگى بدهد، اگر همين طور كه گفته شده است سه وعدهغذا را تبديل به دو وعده كند، يعنى قبلا يك صبحانه و يك ناهار و يك شام مى خورد، حالاديگر ناهار نداشته باشد، افطارش فقط به اندازه يك صبحانه مختصر باشد، بعد همسحر نه خيلى زياد بر معده تحميل كند بلكه يك غذاى متعارف بخورد، بعد احساس مى كندكه هم نيروى بدنى اش بر كار افزايش پيدا كرده است و هم نيروى روحى اش بر كارخير و هم نيروى روحى اش براى تسلط بر نفس ، اينحداقل عبادت است .
آيه اى در ابتداى سخنم خواندم ، اين آيه را برايتان ترجمه كنم كه مفادش ‍ همين مطلباست . قرآن و نهج البلاغه و امام جعفر صادق و امام زين العابدين هر چه كه كلمات رامتفرق و به زبانهاى مختلف گفته باشند ولى وقتى كه شما نگاه مى كنيد مى بينيد همهيك حقيقت را دريافته اند و يك حقيقت را ذكر مى كنند ما در دو آيه از آيات قرآن اينچنين مىخوانيم ، يعنى در دو جا اين آيه تكرار شده است : يا ايها الذين امنوا استعينوابالصبر و الصلوة (66) اى اهل ايمان ! از نماز و از صبر - كه به روزهتفسير شده است - كمك بگيريد. اين تعبير خيلى عجيب است ! به ما مى گويند از نمازاستمداد كن ، از روزه استمداد كن ، يعنى تو نمى دانى كه اين نماز چه منبع نيرويى است !اين روزه چه منبع نيرويى است ! اگر به شما گفتند نماز بخوانيد، شما را به يك منبعنيرو هدايت كرده اند و اگر گفته اند روزه بگيريد شما را به يك منبع نيرو هدايت كردهاند، براى اينكه بر نفس و روح خودتان مسلط بشويد نماز بخوانيد، روزه بگيريد.العبودية جوهرة كنهها الربوبية .
حال آيا اين ربوبيت و تسلط به همين جا خاتمه پيدا مى كند؟ نه ، درجات و مراتب دارد بههر درجه كه شما در مسير عبوديت جلو برويد ربوبيت پيدا مى كنيد و به اصطلاح ولايتپيدا مى كنيد يعنى تسلط پيدا مى كنيد. از اين درجه اى كه عرض كردم يك درجه بالاتربه آنجا مى رسيد كه مالك خاطرات نفس خودتان مى شويد.
درجات بالاتر 
بالاتر از اين هم درجه اى هست ؟ بله ، يك انسان مستجاب الدعوه -لااقل درباره خودتان - مى شويد. حتى مى توانيد روى بدن خودتان اثر بگذاريد. اعجازنكنيد، كرامت كنيد. در نتيجه عبوديت (جوهره كنهها الربوبيه نتيجه اش تسلط است ) آيابالاتر از اين هم هست ؟
بله ، اما بالاتر، برا فهم ما و فكرهاى ما خيلى زياد است ، خيلى از اشخاص ‍ نمى توانندباور كنند كه انسانى در اثر عبوديت و بندگى خدا وتذلل ، در اثر اين كه صراط عبوديت را طى كرده است ، برسد به جايى كه در جهان همبتواند تصرف كند، يعنى بتواند يك بيمارى را از راه روحى معالجه كند، يك كور مادرزادرا شفا بدهد، يك پيس را شفا بدهد (آن طور كه قرآن درباره عيسى بن مريمنقل مى كند) البته به اذن الله ، خدا به آنها چنين قدرتى داده است . اذن خدا همان قدرتىاست كه خدا افاضه مى كند: و تبرى الاكمه و الابرص باذنى و اذ تخرجالموتى باذنى (67) يا در آيه ديگر: و احى الموتى باذن الله (68). اين يك درجه بالاتر است كه اكنون نمى خواهم درباره آن صحبت كنم .در جلسه بعد ان شاء الله درباره معناى قرب براى شما مطالبى عرض مى كنماينكه ما در عبادت مى گوييم : قبه الى الله يعنى چه ؟ تقرب به خداوند يعنىچه ؟ اين معنا را ان شاء الله براى شما توضيح خواهم داد.
على از آن عبدها و بنده هايى است كه به اين خداوندگارىنائل شده است ، اما اشتباه خودبينى خيال نكنيد اين عبوديت كه نتيجه اش خداوندگارى وتسلط است ، نتيجه اش خودبينى هم هست ، ابدا، خودبينى با عبوديت سازگار نيست ، نتيجهاش غرور و منيت است ، ابدا، آن بنده اى كه بندگى كند براى ربوبيت كارش به جايىنمى رسد. عبوديت جز تذلل و خاكسارى چيز ديگرى نيست . على عليه السلام درمناجاتهاى خودش عرض مى كند: خدايا! كنى لى فخرا ان اكون لك عبدا و كفى لى عزاان تكون لى ربا.
خدايا! اين افتخار براى من بس كه بنده تو باشم و اين عزت و شرافت براى من بس كهتو رب و خداوندگار و پروردگار من باشى . ما براى على عليه السلام خيلى مقاماتقائل هستيم و بايد هم قائل باشيم . اصلا مساله ولايت كه مى گويند، بدون ولايتتكوينى - در اين حدودى كه شايد يك جلسه برايتان عرض بكنم - اساسا ولايت نيست ،اشتباه كرده اند، نفهميده اند، سواد ندارند كسانى كه منكر ولايت تكوينى شده اند و حتىولايت تكوينى را نمى فهمند كه چيست ، يك چيز ديگر را پيش خودشان جاهلانه فرض وتصور كرده اند و همانها را هم مرتب به مردم گفته اند در كتابهايشان هم نوشته اند چونشعورشان به اين مسائل نمى رسد. آنها اساسا انسان و خدا را نمى شناسند. در اين جورمسائل اظهار نظر كردن ، فرع بر دو مساله است :اول شناختن خدا، دوم شناختن انسان و استعدادهاى درونى انسان و معنى تقرب انسان به خداو معنى عبوديت و معنى عبادت . على كه اينچنين محبوب است به خاطر عبوديت است . چه خوبمى گويد ابو سعيد ابى الخير (يا خواجه انصارى ):

آن كس كه تو را شناخت جان را چه كند
فرزند و عيال و خانمان را چه كند
ديوانه كنى (69) هر دو جهانش بخشى (70)
ديوانه تو هر دو جهان را چه كند
آن كسى كه مجذوب تو مى شود چه اعتنايى به اين ربوبيتها دارد كه بخواهد منيت و غرورو تكبر پيدا كند.
ايام از يك طرف ايام و ليالى احياء است ، ايام و ليالى دعاست ، ايام و ليالى عبوديت وبندگى كردن است و از طرف ديگر ايام شهادت مولاى متقيان على عليه السلام است . ايامشهادت آن مردى كه يكى از بزرگترين بندگان خداست . بعد از پيامبر اكرم ما بنده اىبه اين بندگى سراغ نداريم . تخمين زده اند در حدودچهل و پنج ساعت از ضربت خوردن على عليه السلام تا وفات و شهادتش يعنى تا آنلحظه اى كه مرغ روحش به عالم ملكوت پرواز كرد فاصله شد و به نظر من اين مدتچهل و پنج ساعت از حيرت انگيزترين دوره هاى زندگى على عليه السلام است . شخصيتعلى را در اين چهل و پنج ساعت انسان مى بيند. يقين و ايمان على در اينچهل و پنج ساعت بر ديگران نمايان مى شود، از نظر خود او لحظات و ساعاتى است كهجايزه خودش را گرفته است ، مسابقه را به نهايت رسانده است ، باكمال افتخار مى خواهد نزد پروردگارش برود. على چيز ديگرى است . در نهج البلاغهاست ، مى فرمايد اين آيه كه نازل شد: احسب الناس يتركوا ان يقولوا امنا و هملايفتنون و لقد فتنا الذين من قبلهم فليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلن الكاذبين (71) من فهميدم كه در امت اسلام فتنه ها پيدا مى شود من خيلى آرزوى شهادت داشتم. آرزو داشتم كه در احد شهيد بشوم . هفتاد نفر از مسلمين شهيد شدند وقتى كه من شهيد نشدمخيلى دلم گرفت ، ناراحت شدم ، (اين را يك جوان مى گويد در زمان جنگ احد على تقريبا يكمرد بيست و پنج ساله است . دو بچه كوچك در خانه دارد: امام حسن و امام حسين . همسرى داردمانند صديقه طاهره ، در عين حال آنچنان آرزوى شهادت على را بى تاب كرده است كه پساز آنكه شهيد نمى شود ناراحت مى شود) پيغمبر اكرم قبلا به او وعده داده بود، هم خودشقبلا سوال كرده بود كه يا رسول الله ! آيا من چگونه از دنيا مى روم ؟ پيغمبر فرمودهبود كه تو شهيد از دنيا مى روى . ولى وقتى كه ديد در احد شهيد نشد ناراحت شد رفتخدمت رسول اكرم : يا رسول الله شما به من اين طور فرموده بوديد كه خداوند شهادت راروزى من مى كند، پس چطور من در احد شهيد نشدم ؟ فرمود: على جان دير نمى شود، توحتما شهيد اين امت خواهى بود. بعد پيغمبر يكسوال مانند از على كرد: على جانم ! بگو آن وقتى كه در بستر شهادت افتاده باشىچگونه صبر خواهى كرد؟ چه جوابى مى دهد! يارسول الله ! آنجا كه جاى صبر نيست ، آنجا جاى بشرى است و جاى شكر و سپاسگزارىاست . شما به من بفرماييد آن وقتى كه من در بستر شهادت افتاده ام چگونه خدا را شكرمى كنم .
هميشه على به دنبال اين گم گشته خودش مى رفت . اجمالا مى دانست كه اين فرق او در راهخدا شكافته خواهد شد. مى گفت خدايا آن لحظه نازنين . آن لحظه زيبا، آن لحظه پر لذتو پر بهجت چه لحظه اى خواهد بود؟ پيغمبر به على فرموده بود كه شهادت تو در ماهرمضان است و در آن ماه رمضان سال 41 هجرى علىمثل اينكه قلبش احساس كرده بود كه ديگر هر چه مى خواهد واقع بشود در اين ماه رمضانواقع مى شود. بچه هاى على احساس كرده بودند كه در اين ماه رمضان على يك حالتانتظار و اضطراب و دلهره اى دارد مثل اينكه انتظار يك امر بزرگى را مى كشد روزسيزدهم رمضان است ، براى مردم خطبه و خطابه مى خواند. در وسط خطبه و خطابه چشمشافتاد به امام حسن ، حرفش را بريد، صدا زد عزيزم حسن ! از اين ماه چند روز گذشته است؟ خيلى سوال عجيبى است . على خودش بهتر از همه مى داند كه چند روز گذشته است ،چطور از اين جوانش مى پرسد؟ عرض كرد پدر جان سيزده روز. فورا رو كرد به امامحسين : حسينم ! از اين ماه چند روز باقى مانده است ؟ (خيلى واضح است وقتى سيزده روزگذشته است هفده روز باقى مانده است ) پدر جان هفده روز باقى مانده است . دستى بهمحاسن كشيد، فرمود: بسيار نزديك است كه اين محاسن با خون اين سر خضاب بشودانتظار چنين ساعت و چنين روزى را داشت .
يكى از آن جمله هاى بسيار زيبا اميرالمومنين كه درخلال همين چهل و پنج ساعت ايراد كرده اين است ؛ ديگران خيلى مضطرب و ناراحت بودند،اشك مى ريختند و گريه مى كردند ولى خودش اظهار بشاشت مى كرد، فرمود: والله ما فجاءنى من الموت وارد كرهته و لا طالع انكرته و ما كنت الا كقارب ورد و طالبوجد به خدا قسم كه اگر مردم من هيچ كراهتى ندارم . يك ذره كراهت ندارم . اينبراى من يك امر نشناخته اى نبود، يك مهمان ناشناخته اى نبود، يك مهمان شناخته شده بود.بعد فرمود مى دانيد مثل من مثل كيست ؟ مثل آن عاشقى است كه بهدنبال مطلوب و معشوق خودش مى رود و او را مى يابد.
مثل من مثل آن تشنه اى است كه در يك شب تاريكدنبال آب مى رود ناگهان آب را پيدا مى كند، چقدرخوشحال مى شود! گفت :
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و ندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
اصحابش مى آمدند: بله يا اميرالمومنين براى شما چنين است ولى بعد از شما ما ديگر چهخاكى به سرمان بريزيم ؟ در شب نوزدهم ، بچه هاى على احساس كرده بودند كه امشبشب ديگرى ، چون حضرت يك وضع خاصى داشت ، گاهى بيرون مى آمد به آسمان نگاهمى كرد بر مى گشت ، و آن شب را هم على تا صبح نخوابيد بچه ها هر كدام به خانهخودشان رفته بودند. اميرالمومنين مصلايى دارد يعنى يك اطاقى در منزلش دارد كه درآنجا نماز مى خواند و عبادت مى كند. فرزند بزرگوارش حسن بن على عليه السلام كهبه خانه خود رفته بود، قبل از طلوع صبح از خانه خودش ‍ مراجعت كرد، آمد خدمت پدربزرگوار، رفت به مصلاى پدر، ديد على نشسته است ومشغول عبادت است . آنگاه جريانى را كه در آن شب برايش ‍ رخ داده بود براى فرزندشحسن نقل كرد، فرمود پسر جان ! ديشب من همين طور كه نشسته بودم (يعنى من ديشبنخوابيدم ، بستر نينداختم ) چشم مرا خواب گرفت . دريك لحظه و به يك سرعت عجيبى درهمان عالم رويا من پيغمبر اكرم جد شما را ديدم : ملكتنى عينى و انا جالس ‍ فسنحلى رسول الله صلى الله عليه و آله چشمم بر من مسلط شد، خواب بر من مسلطشد، همان طورى كه نشسته بودم يك لحظه پيغمبر را ديدم . تا پيغمبر را ديدم فوراشكايت امت را به او عرض كردم . عرض كردم : يارسول الله ماذا لقيت من امتك من الاود و اللدد يارسول الله ! من از دست اين امت تو چه كشيدم و اين امت تو چقدر خون بردل من وارد كردند! يا رسول الله از دشمنان خودم به تو بگويم ... (72)
عبادت و دعا(2) 
در جلسه گذشته مقدارى راجع به عبوديت ، بندگى حق و حق پرستى و آثارى كه عبوديتبراى بشر دارد صحبت كردم و حديثى را از امام صادق عليه السلام كه در مصباحالشريعه روايت شده است عنوان كردم . حديث اين بود: العبودة جوهره كنهها الربوبيه و در اطراف اين حديث توضيحاتى دادم ولى توضيحات گذشته احتياج دارد كهبيان بيشترى در اطراف آنها بكنم و ضمنا مطلبى را كه وعده دادم كه در اين جلسه صحبتكنم يعنى مساله تقرب به خداوند كه روح عبادت است ، به عرض شما مى رسانم. اول مساله تقرب را براى شما عرض مى كنم .
شما همه وقتى كه مى خواهيد عبادتى انجام بدهيد، مثلا نمازى بخوانيد، روزه اى بگيرند،حجى انجام بدهيد و يا زكاتى بدهيد، نيت مى كنيد و در نيت خودتان مى گوييد: نماز مىخوانم قربة الى الله يعنى نماز مى خوانم براى اينكه به خداى تبارك و تعالى درنزديك بشوم ، روزه مى گيرم قربة الى الله براى اينكه به خدا نزديك بشوم ، حج مىكنم قربة الى الله براى اينكه به خدا نزديك بشوم ، احسان مى كنم ، به انسانهاىديگر خدمت مى كنم براى اينكه به خدا نزديك بشوم .
من مى خواهم اين معنى نزديك شدن به خدا را در اين جلسه براى شما توضيح بدهم كهاساسا نزديك شدن به خدا معنى دارد يا ندارد، و عبارت ديگر آيا نزديك شدن به خدا يكنزديكى حقيقى است واقعا بشر به يك وسيله عبادت و طاعت (آن عبادت و طاعت به هر شكلىمى خواهد باشد) به خدا نزديك مى شويم ، يك تعبير است ، يك مفهوم مجازى است ، چطور؟من دو مثال براى شما عرض مى كنم ، يكى در موردى كه نزديكى شيئى با شيئى نزديكىحقيقى است و يكى در موردى كه نزديك شدن يك شى ء به شى ء ديگر يك تعبير مجازىاست ، حقيقى و واقعى نيست .
نزديك شدن حقيقى 
اما آن جايى كه تعبير ما از نزديك شدن ، حقيقى است : شما از اينجا مى خواهيد حركت كنيدبرويد به قم . هر چه كه شما حركت مى كنيد مى گوييد من به قم دارم نزديك مى شوم واز تهران دور مى شوم . به راستى اينجا اين نزديك شدن شما به قم معنى و مفهوم دارد،يعنى يك فاصله را كم مى كنيد، بنابر اين مى گوييد من به شهر قم نزديك مى شوم .اين يك معناى نزديك شدن است . واقعا شما از تهران كه حركت مى كنيد به قم مى رويد،فاصله اى ميان شما و قم هست و تدريجا اين فاصله كم مى شود تا وقتى كه شما به قممى رسيد، آنقدر نزديك مى شويد كه ديگر كلمه نزديكى هم تقريبا معنى ندارديعنى شما به قم رسيده ايد و به قم واصل شده ايد اين نزديك شدن ، نزديك شدن حقيقىاست .
نزديك شدن مجازى 
يك نزديك شدن ديگر هم داريم كه فقط تعبير است و نزديك شدن حقيقى نيست ، چطور؟شما يك صاحب قدرت و مقام يا يك صاحب ثروتى را در نظر بگيريد كه يك قدرتفراوان و ثروت فراوانى در اختيار اوست . آنگاه بعضى از افراد را ما مى گوييم ازنزديكان فلان مقام است ، فلان شخص با فلان مقام نزديك است . از شما مى پرسند شمابا فلان صاحب قدرت آيا نزديك هستيد يا نزديك نيستيد؟ مثلا مى گوييد نه ، من نزديكنيستم اما فلان كس به او خيلى نزديك است ، چطور؟ من با آن صاحب مقام و قدرت كارى دارم، مى خواهم بروم نزديك يك آدمى كه به او نزديك باشد، او مرا به وى معرفى كندمشكل من حل شود. اين نزديك شدن چه نوع نزديك شدنى است ؟ شما اگر مى گوييد ايازبه سلطان محمود نزديك بود، مقصود از اين نزديك بودن چيست ؟ يا براى هر صاحبقدرتى يك چنين چيزى را پيدا مى كنيد، مثلا مى گوييد على عليه السلام به پيغمبرنزديك بود. آيا مقصود اين است كه هميشه فاصله مكانى ميان پيغمبر و على كم بود؟ يعنىاگر مى آمدند حساب مى كردند، هميشه افراد با يك فاصله اى از پيغمبر بودند و آن كهفاصله جسمش با فاصله جسم پيغمبر از هر فاصله ديگر كمتر بود على بود؟ وقتى مىگوييد فلان شخص با فلان مقام نزديك است ، آيا مقصودتان اين است كه فاصله مكانىاو كم است ؟ نه ، مقصود اين نيست . اگر اين جور باشد پس پيشخدمت در اتاق آن صاحب مقامبه او نزديك نيست و حال آنكه مقصود شما اين نيست ، شما مى دانيد آن پيشخدمت به آن معنىكه شما مى گوييد به آن آدم نزديك است اساسا نزديك نيست .
پس شما به چه معنا مى گوييد نزد او نزديك و مقرب است ؟ مقصودتان اين است : دردل او، در ذهن او اين آدم يك محبوبيت و احترامى دارد كه گفته او را به زمين نمى اندازد،خواهش او را رد نمى كند، خواسته او براى او مثل خواسته خودش است ، اين قرب ، قربمعنوى است ولى قرب معنوى هم كه مى گوييم ، در واقع تعبير است ، قرب مجازى است ،يعنى خود اين با خود او، شخص اين با شخص او نزديك نيست بلكه فقط اين در ذهن و روحآن آدم يك محبوبيتى دارد، مورد عنايت و لطف اوست ، به اين جهت ما مى گوييم نزديك است .
حالمعنى اينكه بنده اى به خدا نزديك مى شود؟ چيست ؟ مسلما نزديكى به معنىاول نيست ، يعنى وقتى ما مى گوييم بنده در اثر عبادت به خدا نزديك مى شود، مقصوداين نيست كه يك بنده فاصله اش با خدا كم مى شود، به اين معنا كه قبلا ميان او و خدافاصله اى وجود داشت ، تدريجا نزديك و نزديك مى شود به گونه اى كه فاصله كم مىشود و آن مرحله اى كه در قرآن مى گويد: يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحافلاماقيه كه اسم آن ملاقات پروردگار و لقاء رب است ، (تحقق مى يابد)مثل دو جسم كه به يكديگر مى رسند مثلا شما به قم مى رسيد، آدم هم به خدا مى رسد. اينجور كه معنى ندارد و قطعا مقصود اين نيست ، چرا؟ براى اينكه گذشته از دههادليل عقلى كه در اينجا وجود دارد كه خدا با بندگان خودش فاصله ندارد و خدا مكان نداردكه چنين فاصله اى فرض بشود، از نظر منطق قرآن و منطق اسلام هم ، يعنى منطق نقلى ،همانها كه به ما قرب و نزديكى به خدا را دستور داده اند، همانها كه زلفاى عندالله رابه ما دستور داده اند، همانها كه به ما گفته اند به خدا نزديك بشويد، يكى از خدا استيكى به خدا نزديك است ، همان منطق گفته است خدا به همه موجودات نزديك است ، خدا ازهيچ موجودى دور نيست : و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحناقرب اليه من حبل الوريد (73) ما از رگ گردن انسان به انسان نزديكتريم. آيه ديگر: و و هو معكم اينما كنتم (74) هر جا كه شما باشيد خدا باشماست . خدا از هيچ موجودى دور نيست .
پس به اين معنا فاصله را كم كردن معنى ندارد، بله ، يك مطلب هست كه بعد عرض مى كنم. خدا به همه مردم متساويا نزديك است بلكه به همه اشياء متساويا نزديك است ولى اشيامتساويا به خدا نزديك نيستند. اشيا و احيانا از خدا دورند ولى خدا به همه اشياء نزديكاست كه اين هم رمزى دارد، شايد بتوانم برايتان عرض كنم . به هرحال به آن معنا كه فاصله ميان دو شى باشد و ما بخواهيم در اثر عبادت فاصله اين دوشى را كم كنيم . نيست .
پس آيا معنى دوم است ؟ يعنى قرب به خداوند نظير تقرب به مقامات اجتماعى است ؟ و بهعبارت ديگر تقرب به خدا يك تعبير است كه ما به كار مى بريم ؟ يك مجاز است كهاستعمال مى كنيم ؟ همين طور كه در محاورات اجتماعى خودمان چنين قرارداد كرديم ، يكمطلبى كه واقعا نزديك بودن نيست ، مورد عنايت بودن ، مورد لطف بودن ، مورد توجهبودن را قرب و تقرب ناميديم . بسيارى از افراد حتى و بسيارى از علما اين جور تصورمى كنند، مى گويند معنى تقرب به پروردگار همين است كه در نتيجه ، تعبير و مجاز استاگر مى گوييم پيغمبر اكرم از همه مردم ديگر به خدا نزديكتر است يعنى از همه افرادديگر بشر در نزد خدا را تشبيه كرده باشم . شما ممكن است چند فرزند داشته باشيد ودر ميان اين چند فرزند يكى از فرزندانتان بيشتر مطابق ذوق و سليقه و ايدهآل شما باشد، مى گوييد من ميان بچه هايم اين بچه ام از همه بچه هاى ديگرم به مننزديكتر است يعنى از همه آنها بيشتر مورد عنايت من است ، و الا همه بچه ها متساويا بهجسم شما نزديك هستند، همه در يك خانه كنار هم مى نشينيد، احيانا آن بچه اى كه شما او راكمتر دوست داريد كنارتان مى نشيند و آن بچه اى كه او را بيشتر دوست داريد با دو مترفاصله از شما مى نشيند مى گويند معناى مقرب شدن نزد پروردگار جز اين نيست كه مابيشتر مورد عنايت پروردگار واقع بشويم و الا اينكه ما نزديك بشويم و به طرف خدابرويم معنى ندارد. همين طور كه معنى ندارد خدا به طرف ما بيايد و خدا به ما نزديكبشود، معنى هم ندارد ما واقعا به خدا نزديك بشويم ، خدا كه به همه چيز نزديك است ، مابه خدا نزديك بشويم يعنى چه ؟
معنى قرب به خدا 
آن عمده از علما كه نظرى دقيق تر و معرفت تر بيشترى دارند، مى گويند، خير، مطلب ازاين قرار نيست . نزديك شدن به خدا نزديك شدن حقيقى است نه نزديك شدن مجازى وتعبيرى . واقعا انسان به خدا نزديكتر مى شود اماخيال نكنيد كه اين نزديك شدن مجازى و اين است كه يك فاصله را كم مى كنيم . صحبتفاصله در ميان نيست . پى چيست ؟ مى گويد خداى تبارك و تعالىكمال مطلق است ، وجود بى حد است ، كانون لايتناهى هستى است . او علم محض است ، عين علماست . به تعبير ميرداماد علم كله و كله العلم ، قدرة كله و كله القدرة ، حياه كله و كلهالحياة ، اراده كله و كله الارادة . او كمال مطلق است ، موجودات به حسب كمالات واقعىوجودى كه كسب مى كنند به كانون و مركز و واقعيت هستى واقعا نزديك مى شوند. ايننزديك شدن نزديكى واقعى است ، جسمانى نيست ولى واقعى و حقيقى است ، مجاز و تعبيرنيست ، از نوع مقرب شدن يك انسان در اجتماع در نزد يك صاحب قدرت و يا از نوع مقربشدن يك فرزند در نزد پدر نيست كه به معنى اين است كه آثار لطفش ‍ بيشتر است ، نهواقعا پيغمبر از ما به خدا نزديكتر است ، واقعا اميرالمومنين از ما به خدا نزديكتر است واين قرب ، قرب واقعى است و در نتيجه آنجا كه ما عبادت مى كنيم ، عبوديت انجام مى دهيماگر واقعا عبوديت ما عبوديت باشد، ما قدم به قدم به سوى خدا (حركت مى كنيم ) بازقدم هم كه من مى گويم تعبير است ، ديگر اين كلمات اينجا درست نيست .سير بگوييم ، چون اشخاصى نظير على بن الحسين عليه السلام در اينجا تعبيركرده اند ما هم تعبير ميكنيم . امام على بن الحسين مى گويد: اللهم انى اجدسبل المطالب اليك مشرعة و مناهل الرجاء لديك مترعة و اعلم انك للراجين بموضع اجابة وللملهوفين بمرصد اغاثه تا آنجا كه مى گويد: و انالراحل اليك قريب المسافة خدايا آن مسافرى كه به سوى تو حركت و كوچمى كند راهش نزديك است ، راههاى خيلى دورى نبايد طى كند، مسافتش نزديك است .
يكى از آن گنجينه هاى بزرگى كه در دنياى شيعه وجود دارد اين دعاهاست . به خدا قسمگنجينه اى است از معرفت اگر ما هيچ دليل بر ديگرى نداشتيم غير از دعاهايى كه داريم ،از على بن ابى طالب عليه السلام صحيفه علويه ، از زين العابدين عليه السلامصحيفه سجاديه يا دعاهاى غير صحيفه سجاديه ، اگر ما جز دعاىكميل از على و جز دعاى ابوحمزه از على بن الحسين غير صحيفه سجاديه ، اگر ما جز دعاىكميل از على و جز دعاى ابوحمزه از على بن الحسين نداشتيم و اسلام در چهارده قرن چيزديگرى نداشت ، همينكه توسط دو تن از شاگردهاى اسلام از آن دنياى بدويت و جهالتچنين دو اثرى ظاهر شده كافى است . آنقدر اينها اوج و رفعت دارد كه اصلا اعجاز جز اينچيزى نيست .
به هر حال ، مى گويند تقرب ، تقرب واقعى است و حقيقت است و انسان به راستى بهخدا نزديك مى شود. اين نزديك شدن به خدا يعنى چه ؟ يعنى خدا كهكمال مطلق است ، ما مرتب كمالات بيشترى پيدا مى كنيم . خدا علم على الاطلاق است ، بر علمو ايمان و بصيرت ما افزوده مى شود. خدا قدرت على الاطلاق است ، بر قدرت ما افزودهمى شود. پس در مساله عبوديت (و اينكه ) بندگى كن (بهقول آن شاعر بندگى كن تا كه سلطنت كنند يا به تعبير امام جعفر صادق العباده جوهرهكنهها الربوبيه ) هر چه كه در اين راه عبوديت جلو بروى ، بر ربوبيت و خداوندگارىتو (نه خدايى العياذبالله ) بر صاحب بودن و تسلط و قدرت تو افزوده مى شود.عبادت راه كسب قدرت و تسلط است . حال چگونه تسلطى ؟
اين تسلط را من در پنج مرحله - و يا به يك اعتبار در شش مرحله - براى شما توضيح مىدهم اگر چه آن مراحل آخرش از حدود اين گونه جلسات زيادتر است . اما چونمراحل اول را بايد عرض كنم ناچارم به مرحله آخر هم اشاره كنم . جلسه گذشته همقسمتى را عرض كردم .
اولين اثر عبادت ، تسلط بر خود 
اولين اثر عبادت كه انسان را به خدا نزديك مى كند (تسلط بر خود است ) از اينجا شمابفهميد كدام عبادت قبول است و كدام قبول نيست . عبادت بدون اينكه انسان را به خدانزديك كند عبادت نيست . يعنى باور نكنيد كه انسان عبادت بدون اينكه انسان را به خدانزديك كند عبادت نيست ، يعنى باور نكنيد كه انسان عبادت كند ولى به خدا نزديك بشودو عبادتش را هم درست انجام داده باشد، چنين چيزىمحال است ، عبادت مركب تقرب و نزديك شدن به خداوند است . آن وقت عبادت بنده وجنابعالى مقبول است كه ما را به خدا نزديك كند. و باور نكنيد كه انسان به خدا، اينكانون لايتناهى هستى نزديك بشود ولى بر بصيرت و ايمان و روشنايى اش افزودهنشود. بر قدرت و حيات و اراده و تسلطش افزوده نشود. اولين مرحله كه اولين نشانه استبراى اينكه ما بفهميم آيا عبادت ما مورد قبول پروردگار هست يا نيست ، ارزش اجتماعىعمل ماست يعنى چه ؟ يعنى اگر ما عبادت كنيم ، اين عبادت - كه مكرر هم هست و مخصوصادرباره نماز بيشتر صدق مى كند - براى چيست ؟ براى اينكه ما هميشه يادمان باشد كهبنده هستيم و خدايى داريم گاهى افراد سوال مى كنند فايده نماز خواندن ما براى خداچيست ؟ براى خدا چه فايده اى دارد كه من نماز بخوانم ؟ ديگرى مى گويد: شما مىگوييد من نماز بخوانم ، نزد خدا اعلام بندگى كنم ، مگر خدا نمى داند كه من بنده اشهستم كه مرتب بروم آنجا بايستم اعلام بندگى كنم ، تعظيم كنم ، چاپلوسى كنم تا خدايادش نرود كه چنين بنده اى دارد. اگر خدا يادش برود چنين خدايى كه خدا نيست شما كهمى گوييد خدا هرگز يادش نمى رود پس عبادت كردن براى چيست ؟ خير، نماز براى ايننيست كه خدا يادش نرود چنين بنده اى دارد، نماز براى اين است كه بنده يادش ‍ نرودخدايى دارد، نماز براى اين است كه ما هميشه يادمان باشد كه بنده هستيم ، يعنى چشمبينايى در بالاى سر ما وجود دارد، در قلب ما وجود دارد، در تمام جهان وجود دارد، يادماننرود به موجب اينكه بنده هستيم خلقت ما عبث نيست ، بنده هستيم پس تكليف و وظيفه داريمپس اينكه من نماز مى خوانم مرتب مى گويم : الله اكبر، لاحول و لا قوه الابالله ، سبحان الله و اعلام عبوديت مى كنم كه من بنده هستم ،براى اين است كه هميشه ياد خدا در دل من باشد فايده آن چيست ؟ در اين مرحله فايده اشاين است : يادمان هست كه بنده هستيم ، يادمان هست كه وظيفه داريم ، يادمان هست كه قانونخدايى در دنيا وجود دارد، به اين قانون بايدعمل بشود. يادمان بايد باشد قانون عادلانه اى وجود دارد.
سخن ابن سينا 
بوعلى سينا، اين فيلسوف بزرگ اسلامى ، در پرتو اسلام يك سلسله مسائلى را طرحكرده است كه قبل از او هيچ فيلسوف ، يونانى و غير يونانى ، طرح نكرده است از جملهوارد اين مساله مى شود كه انسان مدنى بالطبع است ، بعد وارد مساله عبادت مى شود، مىگويد از نظر اجتماعى (هم از نظر اجتماعى بحث مى كند و هم از نظر غير اجتماعى ) وبراى زندگى اجتماعى بشر ضرورت دارد كه خداى خودش را بشناسد و پس ازشناسايى متوجه بشود كه از جانب آن خدا قانون عادلانه اى براى زندگى بشر وجوددارد و باز واجب و لازم است عبادت وجود داشت باشد، عبادت هم تكرار بشود تا هميشه انسانيادش باشد كه بنده است و خدايى دارد. وقتى كه اين تذكر و تلقين در روحش وجود داشتجلو معصيت و گناه او را مى گيرد، مى خواهد ظالم كند، نماز مى آيد جلو چشمش مجسم مىشود، مى گويد تو كه اعلام عبوديت كردى ، تو كه گفتى من رها نيستم ، (پس چرا مىخواهى ظلم كنى ؟!)(75) در اينجا چه قانونى دارد؟ مى گويد: و فرضت عليهمالعبادة المروفضه بالتكرير به اين جهت عبادت واجب شده است تا در روح انسانچنين نيرويى پيدا بشود كه در اثر اين نيرو كه تجديد عهد با ايمان است دائما ايمانشتجديد بشود و اين ايمان مانع گناه كردن بشود.
اين اولين درجه تسلطى است كه انسان از ناحيه عرض كردم عبادت پيدا مى كند بر خودشاين مرحله را من در جلسه گذشته تا اندازه اى برايتان عرض كردم كه يكى از خاصيتهاىقطعى عبادت تسلط انسان بر اعضا و جوارح خودش ، تسلط انسان بر چشم خودش ، تسلطانسان بر زبان خودش ، تسلط انسان بر اعضا و جوارح خودش ، تسلط انسان بر چشمخودش ، تسلط انسان بر زبان خودش ، تسلط انسان بر گوش خودش ، تسلط انسان برچشم خودش ، تسلط انسان بر زبان خودش ، تسلط انسان بر گوش ‍ خودش ، تسلطانسان بر دست خودش ، تسلط انسان بر پاى خودش و بر سراسر وجود خودش اگر (اينخاصت ) نباشد (آن عبادت ) عبادت نيست به نص قرآن كه ان الصلاه تنهى عنالفحشاء و المنكر (76)از اينكه العبودية جوهره كنهها الربوبيه (دريافتم كه ) اولين مرحله خداوندگارى و قدرت و تسلط و اولين نشانه نزديك شدنبه كانون قدرت لايتناهى ، تسلط بر قوا، غرايز و شهوات و تمايلات نفسانى خود ما وتسلط بر اعضاى خود ماست ، خودمان بر خودمان مسلط بشويم .
اين مرحله ، مرحله عامه است كه عامه مردم هم اگر عبادت كنند، لازم نيست خيلى تمرين كردهباشند، به آن مى رسند. اينكه عرض مى كنم عامه نه اينكهخيال كنيد پس ما و شما تكليف نداريم ، نه ، تكليف بسيار مهمى است .
تسلط بر قوه خيال 
از اين مرحله كه ما بگذريم ، يك مرحله بالاتر و عاليترى است و آن تسلط بر انديشه وقوه خيال است ، يعنى الان ما و شما كه اينجا نشسته ايم ، روزها حركت مى كنيمدنبال كار و كسب خودمان مى رويم ، اين جور خيال مى كنيم كه انديشه ما در اختيار ماست واين ما خودمان هستيم كه حاكم هستيم و نمى دانيم آن كه بر ما فرمان مى راند انديشه است(اينجا مقصودم از انديشه قوه خيال است ) يعنى يك انديشه هاى پراكنده اى بر ما حاكم است. شما در يك جلسه بنشينيد، اگر توانستيد ذهن خودتان را يك ساعت روى يك موضوعبخصوص متمركز كنيد به طورى كه قوه خيال ازچنگال شما فرار نكند، آن وقت معلوم مى شود كه شما بر انديشه خودتان مسلط هستيد.
نماز براى حضور قلب است . اصلا حضور قلب يعنى چه ؟ اين مساله حضور قلب خيلىتعبير عجيبى است . حضور قلب يعنى دل حاضر باشد و غايب نباشد، يعنى تو وقتى نمازمى خوانى و رويت به طرف قبله است ، حاضر غايب كن ، ببين دلت در نماز حاضر است ياغايب ؟ شما در اول نماز دلتان را حاضر غائب مى كنيد و او حاضر مى شود. دلتان هم مىخواهد حاضر باشد تا مى گوييد الله اكبر، بسم الله الرحمن الرحيم ، الحمدلله ربالعالمين ، يك وقت مى بينيد اين شاگرد كلاس فرار كرده ، شما درس را ازاول تا آخر داده ايد ولى خود شاگرد در كلاس نبوده است وقتى كه ما نماز مى خوانيم و مىگوييم الحمدلله رب العالمين داريم به دل خودمان نفهيم مى كنيم ، به روح خودمان تلقينمى كنيم ، اما وقتى السلام عليكم و رحمه الله و بركاته گفتيم مى بينيم اين جسم ما،يعنى زبان ما، اعضا و جوارح ما، مشغول درس دادن بهدل ما بوده است و شاگرد كلاس ، اين دل بوده است اما متاسفانه در اينجا وضع به گونهاى بوده كه ما درس را داده ايم ، شاگرد اول كلاس گفته حاضر و فرار كرده است و مادرس را داده ايم و هدر درس ‍ داده ايم .
به ما گفته اند حضور قلب ، دل تو در نماز حاضر باشد و غايب نباشد. در اين زمينه همباز مطالب زيادى است ، روايتى هست از على بن موسى الرضا عليه السلام ، حديثى هستاز رسول اكرم صلى الله عليه و آله ، و از علما كسى كه بهتر از همه اين مطلب را بيانكرده شيخ الرئيس بوعلى سيناست . در باب عبادت عارف مى گويد: و العباد عندالعارف رياضة ما لهممه و قواه المتخيله و المتوهمه ليجرها بالتعويد عن جناب الغرورالى جناب القدس (77) (اين مضمون عين مضمون حديث است ، درسى است كه بو علىسينا از پيغمبر و ائمه گرفته است ) مى گويد آدم عارف كه عبادت مى كند يك آدم دانا وشناسا وقتى كه عبادت مى كند، در عبادت بيش از هر چيزى به تمركز قوهخيال خودش اهميت ميدهد كه ذهن متوجه خدا بشود و قوهخيال هميشه حاضر باشد واز سر اين كلاس فرار نكند.
تعبير پيغمبر اكرم از دل  
تعبيرى دارد پيغمبر اكرم راجع به دل ، اين جور دلهايى كه ما داريم ، اين دلهايى كه ازاختيار ما بيرون است . بسيار تعبير عجيبى است ! پيغمبر اكرم مثلى ذكر مى كند، مىفرمايد: انما مثل هذا القلب كمثل ريشة فى فلاة معلقة على شجرة تقلبها الريحظهرا البطن مثل دل انسانها، انسانهايى كه دلشان تربيت نشده است و هنوز باعبادت تمرين پيدا نكرده اند، مثل يك پر - مثلا پر مرغ - است . شما اگر يك پر را درصحرا و بيابان به يك شاخه درخت آويزان كنيد، بعد نگاه كنيد ببينيد اين پركى به يكحالت مى ايستد، مى بينيد دائما از اين رو به آن رو مى شود. يك نسيم بسيار كوچك همبوزد كه شما احساس نسيم هم نمى كنيد، مى بينيد اين پر روى اين شاخه دارد حركت مىكند. مى گويد مثل قلب بنى آدم (كه در اينجا منظور قوهخيال است )، مثل قوه خيال كه يك جا نمى ايستد، از اين شاخه به آن شاخه مى رود و ازاختيار انسان بيرون است ، مثل آن پرى است كه به شاخه اى در بيابان آويخته باشد كهثابت نمى ماند. مولوى همين مضمون را به شعر در آورده :
گفت پيغمبر كه دل همچون پرى است
در بيابانى به دست صرصرى
آيا همه دلها اين جور است ؟ ابدا. لابد خيال مى كنيددل على بن ابى طالب هم العياذ بالله همين جور بود. خير، اين جور نبود. نه تنها على بنابى طالب ، بلكه شاگردهاى كوچك على بن ابى طالب هم اين جور نبودند. آيا اويسقرنى ، عمار ياسر و كميل بن زياد نخعى اين جور بودند؟ ابدا. و حتى كمتر از اينها را ماديده ام ، در افرادى كه ما در زمان خودمان ديده ايم . از اين افراد ما زياد ديده ايم كه اينهامالك قوه خيال خودشان و مسلط بر قوه خيال خودشان هستند يعنى توانسته اند اين قدرترا در اثر عبوديت و بندگى خدا پيدا كنند كه اگر بخواهند يك ساعت متوالى ذهن را به يكنقطه متمركز كنند به طورى كه در تمام اين يك ساعت يك ذره ذهن به هيچ نقطه ديگرىتوجه پيدا نكند مى توانند چنين كارى بكنند. اين خودش قدرت و تسلط است و در نتيجهنزديك شدن واقعى به خداى تبارك و تعالى پيدا مى شود. چنين چيزى ممكن است . اساسااهميت آنها به همين است كه بر انديشه خودشان حاكمند، انديشه يعنىخيال بر آنها حكومت نمى كند. چقدر عالى مى گويد اين جور مطالب را ملاى رومى ! حديثىهست از پيغمبر اكرم كه فرمود: ينام عينى و لاينام قلبى من چشمم مىخوابد ولى دلم بيدار است ؛ بر عكس ما كه چشممان بيدار است و دلمان در خواب است .پيغمبر فرمود من چشمم كه بخوابد دلم بيدار است . مى گويد:
گفت پيغمبر كه عيناى ينام
لاينام القلب هن رب الانام
چقدر عالى است !
چشم توبيدار و دل رفته به خواب
چشم من در خواب و دل در فتح باب
حاكم انديشه ام محكوم نى
چون كه بنا حاكم آمد بر بنى (78)
مثل من و انديشه ام مثل بناست و بنا؛ آن را من ساخته ام ، انديشه وخيال مرا نساخته است .
من چو مرغ اوجم انديشه مگس
كى بود بر من مگس را دسترس
اين ، مرحله دوم (و سوم به يك اعتبار) از مراحلى است كه انسان تسلط و قدرت پيدا مىكند.

next page

fehrest page

back page