بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب عرفان اسلامی جلد 10, استاد حسین انصاریان ( )
 
 

بخش های کتاب

     1 - عرفان اسلامي جلد دهم
     10 - عرفان اسلامي جلد دهم
     11 - عرفان اسلامي جلد دهم
     12 - عرفان اسلامي جلد دهم
     13 - عرفان اسلامي جلد دهم
     14 - عرفان اسلامي جلد دهم
     2 - عرفان اسلامي جلد دهم
     3 - عرفان اسلامي جلد10
     4 - عرفان اسلامي جلد دهم
     5 - عرفان اسلامي جلد دهم
     6 - عرفان اسلامي جلد دهم
     7 - عرفان اسلامي جلد دهم
     8 - عرفان اسلامي جلد دهم
     9 - عرفان اسلامي جلد دهم
     FEHREST - عرفان اسلامي جلد دهم
 

 

 
 

ورع و عفت نفس

اكثراً از ياد داستان عجيبى غفلت نمى كنم و آن اين است ، كه در ايّام تحصيلم بوسيله يكى از نيك مردان كه دستش از مال دنيا تهى بود از فقر شديد خانواده محترمى باخبر شدم ، به توسّط آن نيك مرد ، ماه به ماه يا چند هفته به چند هفته كمك ناچيزى به آن خانواده مى كردم .

يك روز مبلغ بيست و پنج تومان كه در آن روز مخارج چند روز يك خانواده را اداره مى كرد براى آن خانواده به توسط آن مرد پاك فرستادم ولى پس از چند لحظه آن مقدار را برگرداند ، در حاليكه مى دانستم با داشتن عايله سنگين به آن محتاج است ، سبب برگشت دادن پول را از واسطه پرسيدم پاسخ گفت : سرپرست خانواده فقير گفت من مخارج امروز و فردا را دارم اين مقدار پول را به كسى بدهيد كه خرج امروز و امشبش را ندارد .

راستى پاكدامنى و ورع و عفت نفس و ديگر دوستى چه مى كند و چه نقش پاك و ارزنده اى را در زندگى ايفاء مى نمايد .

اينگونه افراد داراى اخلاق حسنه و صفات پسنديده اند و همانانند كه خداى مهربان در قرآن مجيد از آنها به عنوان اوليائش ياد فرموده است ، كه هدفى جز حق و حقيقت و صبر در برابر پيش آمدها براى كمال نفس ندارد و همينانند كه با تمام وجود به پيشگاه مقدس حضرت دوست عرضه مى دارند :

الهى به مستان ميخانه ات *** به عقل آفرينان ديوانه ات
به ميخانه وحدتم راه ده *** دل زنده و جان آگاه ده
دما غم زميخانه بوئى شنيد *** حذر كن كه ديوانه هوئى شنيد
بزن هر قدر خواهيم پا به سر *** سرمست از پا ندارد خبر
به ميخانه آى و صفا را ببين *** مبين خويشتن را خدا را ببين
بس آلوده ام آتش مى كجاست *** پُر آسوده ام ناله ى نى كجاست
تو شادى بدين زندگى عار كو *** گشودند گيرم درت بار كو
جهان منزل راحت انديش نيست *** ازل تا ابد يك نفس بيش نيست
همه مستى و شور و حاليم ما *** نه چون تو همه قيل و قاليم ما
مغنى سحر شد خروشى برآر *** زخامان افسرده جوشى برآر
بيا تا سرى در خُم كنيم *** من و تو تو و من هم گُم كنيم
به شوريدگان گر شبى سركنى *** وزان مى كه مستند لب تر كنى
جمال محالى كه حاشا كنى *** به بندى دو چشم و تماشا كنى
كه گفتكه چندين ورق را ببين *** ورق را بگردان و حق را ببين
رخ اى زاهد از مى پرستان متاب *** تو در آتش افتاده اى من در آب
نماز ار نه از روى مستى كنى *** به مسجد درون پرستى كنى
دلم گه از اين گه از آن جويدش *** ببين كآسمان از زمين جويدش

عزّت نفس

دوستى داشتم كه در كار خير و گره گشائى از زبده هاى اين روزگار بود ، در بناى بسيارى از مساجد و بيمارستانها و مدارس و خانه سازى ها براى مستحقّان و مشاهد مشرفه و حوزه هاى علميه سهم بسزائى داشت ، مى گفت هر شب جمعه براى رسيدگى به بناهائى كه در جهت خير داشتم به قم مى رفتم ، در اين رفت و آمد از فقر ده ها خانواده مطلع شدم ، براى هر يك به فراخور حالشان سهمى قرار دادم ، عصر پنج شنبه اى نزديك حرم نشسته بودم ، پيره زنى سراغم را مى گرفت ، يكى از خادمان حرم وى را به سوى من هدايت كرد ، يازده ريال به من داد ، به او گفتم چيست ، پاسخ داد من از آن خانواده هائى هستم كه از اعطاى شما سهم دارد ، با زحمت به شناخت شما نائل شدم ، تا ديروز بى خرجى بودم ، ديروز پسرم از سربازى آمد و همان ديروز سركار رفت ، به شب با گرفتن مزد به خانه آمد اين يازده ريال از كمك شما باقى مانده بود كه من با كمك پسرم نسبت به آن بى نياز شدم ، خرج كردن آن را حرام دانستم ، به اين خاطر پس آوردم تا به مستحق ديگر برسد ! !

خلق را حق چو ساخت در ظلمت *** نورشان ريخت بر سر از رحمت
اندر ايشان نهاد گوهرها *** از صفات قديم و علم و سخا
تا تو خود در صفات او بينى *** در صفتهايش ذات او بينى
هم چو عطار كو زهر انبار *** آورد در دكان و در بازار
گرچه در طلبه ها بود اندك *** عاقلى هان بداند آن بى شك
هست دكان حق تن انسان *** اندرونش صفات الرحمان
پس تو در خود ببين صفات خدا *** گرچه اندك بود بدان زصفا
كز چه سان است آن صفات ضمير *** سير كن زين قليل سوى كثير
زين صفات قليل رو سوى اصل *** مكن اندر ميان هر دو تو فصل

باب پنجاه و پنجم

در آداب برادرى است

قالَ الصّادِقُ (عليه السلام) :

ثَلاثَةٌ اَشْياءَ في كُلِّ زَمان عَزيزَةٌ وَهِيَ الاِْخاءُ فِي الله ، وَالزَّوْجَةُ الصّالِحَة الاْليفَةُ في دينِ الله ، وَالْوَلدُ الرَّشيدُ ، وَمَنْ اَصابَ اِحْدَى الثَّلاثَةِ فَقَدْ اَصابَ خَيْرَ الدّارَيْنِ وَالْحَظُّ الاَْوْفَرَ مِنَ الدُّنْيا وَاحْذَرْ أنْ تُواخِىَ مَنْ اَرادَكَ لِطَمَع اَوَ خَوْف اَوْ اَكْل أوْ شُرْب وَاطْلُبْ مُؤاخاةَ الاَْتْقِياءِ وَلَوْ في ظُلُماتِ الاَْرْض وَاِنْ اَفْنَيْتَ عُمْرَكَ لِطَلَبِهِمْ فَاِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ لَمْ يَخْلُقْ عَلى وَجْهِ الاَْرْضِ اَفْضَلَ مِنْهُمْ بَعْدَ النَّبيِّينَ صَلَواتُ اللهِ عَلَيْهِمْ وَالاَْوْلِياءِ وَما اَنْعَمَ اللهُ عَلَى الْعَبْدِ بِمِثْلِ ما اَنْعَمَ بِهِ مِنَ التَّوْفيق لِصُحْبَتِهِمْ قالَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ : ( الاَْخِلاَّءُ يَوْمَئِذ بَعْضُهُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقِينَ ) .

وَاَظُنُّ أنَّ مَنْ طَلَبَ في زَمانِنا هذا صَديقاً بِلا عَيْب بَقِىَ بِلا صَديق .

اَلا تَرى أنَّ اَوَّلَ كَرامَة اَكْرَمَ اللهُ تَعالى بِها اَنْبِياءَهُ عِنْدَ اِظْهارِ دَعْوَتِهِمْ تَصْديقُ اَمين أوْ وَليٍّ وَكَذلِكَ مِنْ اَجَلِّ ما اَكْرَمَ اللهُ بِهِ اَصْدِقاءَهُ وَاَوْلِياءَهُ وَاُمَناءَهُ صُحْبَةُ اَنْبِيائِهِ وَهُوَ دَليلٌ عَلى أنَّ ما فِي الدَارَيْنِ نِعْمَةٌ اَحْلى وَاَطْيَبُ وَاَزْكى مِنَ الصُّحْبَةِ فِي اللهِ وَالْمُؤاخاةِ لِوَجْهِهِ .

در اين فصل حضرت صادق (عليه السلام) به مسئله با عظمت برادرى در راه حق اشاره دارند كه در اواخر جلد نهم در باب چهل و پنجم در شرح معاشرت به دقائق و لطايف اين بحث اقدام شد و در اين باب تنها به ذكر ترجمه تحت اللفظى روايت اكتفا مى شود .

سه چيز در هر زمان بسيار اندك و كم و عزيز الوجود است :

1 ـ برادرى و اخوّت در راه خدا .

2 ـ همسر صالحه كه الفت به شوهر داشته باشد و در فنون اطاعت تقصير نكند ، و در حفظ سيرت خود و مال شوهر كوشا باشد .

3 ـ فرزند رشيد صالح .

هر كس يكى از اينها را داشته باشد ، به حقيقت كه به خير دنيا و آخرت رسيده است .

از برادرى با كسى كه برادريش براى طمع ، يا براى ترس يا براى خوردن و آشاميدن است بپرهيز ، كه البته شناخت اينان در حين برادرى و دوستى ممكن است .

برادرى را انتخاب كن كه اهل تقواست ، و در تفحص از اين گونه افراد هر چند در ظلمات باشد و عمرت را بر باد دهد كوشا باش ، زيرا بعد از انبيا و اولياء بهتر از مردم با تقوا و پرهيزكار آفريده نشده ، و هيچ نعمتى به مانند نعمت برادرى با ايشان به بندگان عطا نشده ، چنانچه در قرآن مجيد آمده برادران و مصاحبان در دنيا در آخرت دشمن يكديگرند مگر اهل تقوا و پرهيزكاران .

در اين قسمت از روايت ملاعبدالرزاق گيلانى مى فرمايد :

بدان كه خلّت و دوستى در بنى آدم از چهار وجه بيرون نيست : دو وجه آن مستحسن است و مثمر سعادت سرمدى .

و دو وجه ديگر مذموم و منتج شقاوت ابدى .

آن دو كه مستحسن است :

يكى : خلّت حقيقى است كه آن را محبّت روحانى خوانند و استناد به آن به تناسب ارواح است و تعارف آن ، چون محبت انبياء و اوليا با يكديگر .

دوم : محبت قلبى است و آن مستند است به تناسب اوصاف كامله و اخلاق فاضله چون محبت صلحاء اتقياء در حق يكديگر و دوستى امم به انبياء و ائمه هدى .

و اما آن دو كه مذموم است :

يكى : به سبب تيسير مصالح است چون محبت تجّار و صناع و دوستى خداّام با مخاديم و ارباب حاجات با اغنيا .

دوم : محبت نفسانيه است و استناد آن به لذّات حسيّه و مشتبهات نفسيّه است و چون در قيامت اسباب اين دو نوع محبت مفقود باشد و غرض و غايت آن به حصول نرسد آن محبت زوال پذيرد و به دشمنى مبدل گردد ، پس بايد كه مقصود اهل ايمان از خلّت و محبت با يكديگر محض رضاى الهى باشد و مشوب به اغراض دنيوى نباشد تا در قيامت به خطاب مستطاب .

( يَا عِبَادِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ وَلاَ أَنتُمْ تَحْزَنُونَ )(2) .

سرافراز گردند .

حضرت صادق (عليه السلام) در دنباله روايت مى فرمايد : گمان من اين است كه هر كس در اين زمان دنبال چه رفيقى كه از هر عيبى پاك باشد بگردد، يافتنش ميّسر نباشد.

آيا نمى بينى كه اوّل كرامت و عزّتى كه كرامت فرمود كريم على الاطلاق به پيامبران خود وجود اصدقا و اوليا بوده كه ايشان در وقت اظهار نبوت انبيا و وصايت اوصيا ، پيش از همه تصديق انبيا و اوصيا كردند و باعث رونق و رواح نبوت و وصايت شدند . و هم چنين عظيم ترين نعمتى كه كرامت فرمود جناب عزّت به اصدقا و اوليا و امنا صحبت و معاشرت پيامبران با آنان بود و اين هر دو دليلى هستند واضح و برهانى قاطع بر اينكه در دنيا و آخرت نعمتى شيرين تر و خوش تر از صحبت فى الله و برادرى با برادران مؤمن در راه خدا نيست .

گر آسايشى دارى از روزگار *** وصال عزيزان غنيمت شمار
به جمعيت دوستان روى نه *** پراكندگى را به يك سوى نه

باب پنجاه و ششم

در مشورت است

قالَ الصّادِقُ (عليه السلام) :

شاوِرْ في اُمُورِكَ مِمّا يَقْتَضي الدّينُ مَنْ فيهِ خَمْسُ خِصال : وَعِلْمٌ وَتَجْرِبَةٌ وَنُصْحٌ وَتَقْوى فاِنْ لَمْ تَجِدْ فَاسْتَعْمِلِ الْخَمْسَةَ وَاعْزِمْ وَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ فَاِنَّ ذلِكَ يَؤَدِّيكَ اِلىَ الصَّوابِ .

وَما كانَ مِنْ اُمُورِ الدُّنْيا الَّتي هِيَ غَيْرُ عائِدَة اِلىَ الدّينِ فَارْفَضْها وَلا تَتَفَكَّرْ فيها فَاِنّكَ اِذا فَعَلْتَ ذلِكَ اَصَبْتَ بَرَكَةَ الْعَيْشِ وَحَلاوَةَ الطّاعَةِ .

وَفِى الْمَشْوَرَةِ اكْتِسابُ الْعِلْمِ ، وَالْعاقِلُ مَنْ يَسْتَفيدُ مِنْها عِلْماً جَديداً وَيَسْتَدِلُّ بِهِ عَلَى الْمَحْصُولِ مِنَ الْمُرادِ .

وَمَثَلُ الْمَشْوَرَةِ مَعَ اَهْلِها مَثَلُ التَّفَكُّرِ في خَلْقِ السَّماواتِ وَالاَْرْضِ وَفَنائِهِما وَهُما غَنِيّانِ مِنَ الْعَمَدِ لاَِنَّهُ كُلَّما تَفَكَّرَ فيها غاصَ في بُحُورِ نُورِ الْمَعْرِفَةِ وَازْدادَ بِهِما اعْتِباراً وَيَقيناً .

وَلا تُشاوِرْ مَنْ لا يُصَدِّقُهُ عَقْلُكَ وَاِنْ كانَ مَشْهُوراً بِالْعَقْلِ وَالْوَرَعِ وَاِذا شاوَرْتَ مَنْ يُصَدِّقُهُ قَلْبُكَ فَلا تُخالِفْهُ فيما يُشيرُ بِهِ عَلَيْكَ وَاِنْ كانَ بِخَلافِ مُرادِكَ فَاِنَّ النَّفْسَ تَجْمَعُ مِنْ قَبُولِ الْحَقِ ، وَخِلافُها عِنْدَ الْحَقائِقِ اَبْيَنُ .

قالَ الصّادِقُ (عليه السلام) :شاوِرْ في اُمُورِكَ مِمّا يَقْتَضي الدّينُ مَنْ فيهِ خَمْسُ خِصال : وَعِلْمٌ وَتَجْرِبَةٌ وَنُصْحٌ وَتَقْوى فاِنْ لَمْ تَجِدْ فَاسْتَعْمِلِ الْخَمْسَةَ وَاعْزِمْ وَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ فَاِنَّ ذلِكَ يَؤَدِّيكَ اِلىَ الصَّوابِ .

امام صادق (عليه السلام) در اين باب به يكى از مسائل مهّم كه گاهى خير دنيا و آخرت انسان در آن است يعنى مسئله مشورت با صاحبان صلاحيت اشاره مى فرمايند .

امام (عليه السلام) بيان مى دارند : در امور كه اقتضاى دين و امر آخرت است . با كسى كه داراى پنج خصلت است مشورت كن :

1 ـ از عقل و انديشه پاك و روشنى برخوردار باشد .

2 ـ داراى علم و دانش باشد .

3 ـ از عرصه با عظمت تجربه در تمام امور برخوردار باشد .

4 ـ در او روح نصيحت و خيرخواهى و راهنمائى به حق قوت داشته باشد .

5 ـ از محرمات و منهيّات در پرهيز بوده و صاحب تقوا و خويشتن دارى باشد .

اگر انديشه و عقل انسان بر همه امور و حقايق لازم و بخصوص عواقب كارها و برنامه ها احاطه كامل داشت ، نياز به مشورت نداشت ، ولى سازمان و ساختمان عقل به گونه اى نيست كه بتواند عاقبت واقعى هر برنامه و كارى را درك كند ، نورافكن عقل قوى نيست ، و محدوده درك و فهم و بينش انسان بسيار كم است .

انسان اگر بخواهد با تكيه بر عقل تنهاى خود به هر امرى وارد گردد به هر كارى دست بزند ، بدون شك ضرر و خسارت انسان بيش از منفعت او خواهد بود .

تاريخ بشر روشن تر از آفتاب نشان مى دهد كه حركت در مسير زندگى به همراهى عقل تنها خسارتهاى غير قابل جبران نصيب انسان كرده است .

قسمت عمده اى از بدبختى ها و تيره روزى هاى بشر در طول تاريخ معلول همين داستان است .

آنان كه از كمك گيرى از عقول بالاتر و انديشه هاى الهى و تفكرات خدائى و بخصوص از كمك گيرى از عقول سفيران حق و امامان معصوم نكبر كردند به چاه مذلّت و هلاكت افتادند .

تشكيل سمينارها ، كنفرانس ها ، مجالس قانونگذارى ، مجالس مشورتى ، همه و همه دليل قاطعى و برهان ساطعى بر اين حقيقت است كه عقل و علم انسان به هر درجه اى كه باشد باز نياز به مشورت دارد .

آيات و روايات بسيار مهم اسلامى هم اين معنا را به شدّت تصديق مى كنند ، و انسان را به مشورت با عقول عاليه در امر دين و دنيا و امروز و فردا دستور اكيد مى دهند .

يا هِشْامُ اِنَّ للهِِ عَلَى النّاسِ حُجَّتَيْنِ : حُجَّةٌ ظاهِرَةٌ وَحُجَّةٌ باطِنَةٌ فَامَّا الظّاهِرَةٌ فَالرُّسُلُ وَالاَْنْبِياءُ وَالاَْئِمَّةُ (عليهم السلام) وَاَمَّ الْباطِنَةُ فَالْعُقُولُ .

حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام) به هشام فرمودند : به حقيقت كه خداوند بر مردم دو حجّت دارد ، حجت عيان و حجّت نهان ، حجت آشكار رسولان و پيامبران و امامان (عليه السلام)اند ، و حجت درونى و نهان عقل است .

مى توان از اين روايت بدينگونه استفاده كرد ، كه اگر در انسان عقل نباشد راه استفاده او از انبيا و امامان مسدود است ، اگر انسان بى رابطه با انبيا و امامان زندگى كند از خسارت و ضرر مصون نخواهد بود ، زيرا عقل تنها نمى تواند در همه شئون راهنماى انسان باشد ، نياز عقل به عقول عاليه يك نياز طبيعى و ضرورى است ، و بر انسان است كه از كمك گيرى از عقول الهيه تكبر نكند .

توجه به اين نكته لازم است كه انسان اگر طالب خير و سعادت در امور دين و دنيا و آخرت است بايد در درجه ى اوّل از كتاب خدا و درجه از انبياء و بخصوص خاتم رسولان و آنگاه از ائمه طاهرين و سپس از آنان كه از عقل بيدار و علم و تجربه و تقوا و روح نصيحت برخوردارند مشورت كند ، كه سير اين مسير آدمى را به مقام قرب و عرصه ملكوت و رضايت حق و بهشت برين رهنمون مى گردد .

مشورت با خدا به اين است كه به كتاب حق علم و معرفت پيدا كند و از آيات قرآن براى زندگى دستور بگيرد .

مشورت با انبياء و ائمه به اين است كه به روايات صحيحه مراجعه كند و راه خود را بر اساس دستورات آن بزرگواران تنظيم نمايد .

مشورت با صاحبان اوصاف پنج گانه به اين است ، كه امر خود را با آنان در ميان بگذارد و از آنان بخواهد كه وى را راهنمائى كنند .

اگر كسى عارف به قرآن و روايات نيست ، براى بهره گيرى از آيات و روايات لازم است دست در دست عالم ربّانى گذاشته و از دانش او نسبت به آيات و روايات بهره بگيرد .

در هر صورت راه خير و سعادت در تمام شئون زندگى به روى هر كس كه عاشق خير و سعادت است باز است ، و ديدن ضربه و خسارت معلول تنها سفر كردن در جاده زندگى است .

اگر انسان همراه با كتاب خدا و دستورات انبياء و ائمه و محصول عقل عاقلان حقيقى ، طى راه كند بدون شك به سعادت ابدى خواهد رسيد .

در جهان محرم رازى نبود الا دوست *** غصّه با يار توان گفت و غم دل با دوست
تا من بى سر و پا گرد جهان مى گردم *** به مقامى نرسيدم كه نبود آنجا دوست
جاى ما در دل صاحب نظران كى باشد *** به عنايت نظرى گر نكند با ما دوست
گر دل ما قدمى پيش نهد از سر صدق *** نيم گامى نبود فاصله از ما تا دوست
ما در ديده به بستيم وليكن دروى *** كس نيارد گذرى كرد مگر تنها دوست
يارم آمد به سر و دل زسر حيرت گفت *** يا رب اين بخت جوانست كه آمد با دوست
منم امروز در آتش زغم و درد فراق *** با من سوخته تا خود چه كند فردا دوست
گر بسوزند زسر تا قدمم در نظرش *** هم چو شمعم بنشاند نفسى از پا دوست
دولت اين است كه در كُنج دل تنگ عماد *** هيچ كس رخت اقامت ننهد الاّ دوست

قرآن و مشاورت

قبل از قرآن مجيد مسئله مشورت در بين مردم اهميتى نداشت ، هر كس به هر برنامه اى علاقه داشت به دنبال آن علاقه حركت مى كرد ، بدون اينكه بتواند نفع و ضرر مورد علاقه اش را بسنجد .

قرآن مجيد اين مسئله مهم را در ميان مردم زنده كرد ، و مسلمانان را به اين امر مهّم ترغيب و تشويق نمود .

فَبِما رَحْمَة مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَليظَ الْقَلْبِ لاَنَفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشاوِرْهُمْ في الاَْمْرِ فَاِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ اِنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلينَ .

اين اخلاقى كه در توست و اين نرم خوئى ، تجّلى رحمت الهى است . اگر تندخوى و سخت دل بودى ، مردم از حول و حوش تو متفرق مى شدند ، مردم از روى نادانى چون نسبت به تو بد كنند آنان را ببخش ، و از خداوند براى آنها طلب مغفرت كن ، و با آنان در مشورت باش ، چون تصميم گرفتى بر خدا اعتماد كن كه خداوند اهل اعتماد را دوست دارد .

( وَالَّذِينَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلاَةَ وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ )(3) .

و آنان كه برنامه هاى خدا را اجابت و اطاعت كردند و نماز بپا داشتند و كارشان را به عرصه مشورت با يكديگر كشيدند و از آنچه روزى آنان كرديم ، انفاق مى كنند .

بعد از اين آيات بود ، كه مسئله مشورت در بين مردم مسلمان زنده شد ، و آنان كه بر اين امر مهم تكيه كردند . كمتر دچار خسارت و ضرر شدند .

روايات و مشاورت

قالَ عَليٌّ (عليه السلام) : بَعَثَني رَسُولُ اللهِ (صلى الله عليه وآله) عَلَى الْيَمَنِ فَقالَ وَهُوَ يُوصيني : يا عَلِيُّ ما حارَ مَنِ اسْتَخارَ وَلا نَدِمَ مَنْ اسْتَشارَ .

على (عليه السلام) مى فرمايد : رسول خدا مرا به يمن فرستاد و به عنوان وصيّت به من فرمود : آن كس كه طلب خير كند سرگردان نمى شود ، و هر كس مشورت كند پشيمان نمى شود .

وَقالَ (عليه السلام) : مَنْ شاوَرَ ذَوِى الْعُقُولِ اسْتَضاءَ بِاَنْوارِ الْعُقُولِ .

و نيز آن حضرت فرمود : هر كس با صاحبان عقل و بينش مشورت كند ، از روشنائيهاى عقول بهره مى گيرد .

وَقالَ (عليه السلام) : اَلْمُسْتَشيرُ عَلى طَرَفِ النَّجاحِ .

و آن جناب فرمود : مشورت كننده در جهت رستگارى است .

وَقالَ (عليه السلام) : اَلاِْسْتِشارَةُ عَيْنُ الْهِدايَةِ وَقَدْ خاطَرَ مَنِ اسْتَغْنى بِرَأْيِهِ .

و آن حضرت فرمود : مشورت كردن عين هدايت است ، و هر كس مستقل به رأى باشد خود را به خطر انداخته .

وَقالَ (عليه السلام) : مَامِنْ رَجُل يُشاوِرُ اَحَداً اِلاّ هُدِىَ اِلَى الرُّشْدِ .

و نيز آن حضرت فرمود : مرد با كسى مشورت نمى كند ، مگر اينكه به رشد و عاقبت نيكو مى رسد .

وَقالَ (عليه السلام) : حَقٌّ عَلَى الْعاقِلِ أنْ يُضيفَ اِلى رَأيِهِ رَأىَ الْعُقَلاءِ وَيَضُمَّ اِلى عِلْمِهِ عُلُومَ الْحُكَماءِ .

انصاف اين است كه عاقل راى عقلا را به رأى خود اضافه كند و علوم حكما را به علمش بيفزايد .

پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) به على (عليه السلام) فرمود : با ترسو مشورت مكن ، كه راه خروج از مشكل را بر تو تنگ مى كند با بخيل مشورت منما كه تو را از رسيدن به هدف باز مى دارد ، با حريص مشورت مكن كه شرّ و بدى را در برابرت جلوه مى دهد .

على (عليه السلام) مى فرمايد با دروغگو مشورت مكن كه او مانند سراب است دور را نزديك و نزديك را دور مى نماياند ، با آنان كه خدا ترسند مشورت كن تا به رشد برسى .

رسول اسلام مى فرمايند : مشورت با عاقل ناصح رشد و بركت و توفيق الهى است ، چون عاقل ناصح راهنمائى كرد ، مخالفت مكن كه در آن مخالفت رنج و سختى خواهد بود .

حضرت زين العابدين (عليه السلام) مى فرمايد : مشورت كننده را راهنمائى كن ، كه اين امر اداى حق نعمت است .

امام ششم حضرت صادق (عليه السلام) مى فرمايد : اگر قاتل على مرا بر چيزى امين بخواهد ، يا از من طلب نصيحت كند ، يا مرا طرف مشورت خود قرار دهد و من در مقابل خواسته هايش اراده قبول داشته باشم حق امانت را نسبت به او مراعات مى كنم .

على (عليه السلام) مى فرمايد : هر كس در مشورت نسبت به مسلمانان حيله كند از او بيزارم .

و نيز مى فرمايد : زشت ترين امور و بدترين شرور ، خيانت به مشورت كننده در امر مشورت است ، كه باعث عذاب سخت الهى خواهد بود .

وَما كانَ مِنْ اُمُورِ الدُّنْيا الَّتي هِيَ غَيْرُ عائِدَة اِلىَ الدّينِ فَارْفَضْها وَلا تَتَفَكَّرْ فيها فَاِنّكَ اِذا فَعَلْتَ ذلِكَ اَصَبْتَ بَرَكَةَ الْعَيْشِ وَحَلاوَةَ الطّاعَةِ .

امام صادق (عليه السلام) در دنباله روايت مى فرمايد : اگر در كارى كه مربوط به دنياست و در نتيجه و عاقبت آن در ترديدى ، از آن بگذر ، و فكرت را نسبت به آن مشغول مكن ، كه در گذشت تو از آن برنامه بركت زندگى و شيرينى طاعت حضرت حق است .

خنك آنكو دلش شد از جهان سرد *** روانش يافت از برد اليقين برد
تعلّق ها به دل خاريست يك يك *** خوش آنكو از دلش خارى برآورد
نمى دانم چسان مى بايدم زيست *** شود تا ما سوى الله بر دلم سرد
نمى دانم چه حيلت بايد اندوخت *** برآرم تا زخارستان دل و درد
نمى دانم كه خواهم باخت يا برد *** بريزم رو برو بر تخته نرد
نمى دانم چه مى بايد مرا گفت *** نمى دانم چه مى بايد مرا كرد
زگرميهاى خامان سوخت جانم *** دلم افسرد از گفتار دم سرد
خداوندا مرا بينائى ده *** ندانم كه چه بايد گفت و چون كرد
نمى سازد تو را جز نيستى فيض *** برآورد از نهاد خويشتن گرد

شما تاريخ را ملاحظه كنيد و ببينيد در مسئله مشورت در امور مربوط به وضع دنيائى آن هم دنيائى كه به قيمت از دست رفتن آخرت بود ، معاويه در مشورتهايش با عمرو عاص خائن و زبير در مشورتهايش با فرزندش عبدالله و عمر سعد در مشورتش با يكى از فرزندانش به كجا كشيده شدند .

معاويه از پس آن مشورت ها با عمرو عاص از نظر كردار و رفتار روى تاريخ را سياه كرد ، در اين زمينه به اثر جاودانى الغدير و تمام نوشته هاى پر قيمت علامه عسكرى مراجعه كنيد .

زبير در پس مشورت با عبدالله فرزندش دچار جنگ جمل و هلاكت ابدى خود و بسيارى از مردم بصره شد .

عمر سعد مرتكب جنايتى گشت كه تاريخ بشر نظير آن را بياد ندارد ، فاجعه عظيم كربلا با هيچ ترازوئى و ميزانى قابل سنجش نيست ، بشر در آن فاجعه انواع شرور و جنايات را از خود بروز داد و كمال بى رحمى را در اين صحنه از خود بيادگار گذاشت .

وَفِى الْمَشْوَرَةِ اكْتِسابُ الْعِلْمِ ، وَالْعاقِلُ مَنْ يَسْتَفيدُ مِنْها عِلْماً جَديداً وَيَسْتَدِلُّ بِهِ عَلَى الْمَحْصُولِ مِنَ الْمُرادِ .وَمَثَلُ الْمَشْوَرَةِ مَعَ اَهْلِها مَثَلُ التَّفَكُّرِ في خَلْقِ السَّماواتِ وَالاَْرْضِ وَفَنائِهِما وَهُما غَنِيّانِ مِنَ الْعَمَدِ لاَِنَّهُ كُلَّما تَفَكَّرَ فيها غاصَ في بُحُورِ نُورِ الْمَعْرِفَةِ وَازْدادَ بِهِما اعْتِباراً وَيَقيناً .

و در مشورت با اهل ايمان و آنان كه از نور تقوا برخوردارند ، كسب دانش است ، و عاقل و انديشمند كسى است كه از طريق مشورت به علم جديد دست پيدا كند و از آن علم به مقصد و مقصود خود راه يابد .

مشورت كردن با مردم دانا و افراد بينا مانند انديشه در آفرينش آسمانها و زمين و پايان يافتن روزگار آنهاست كه بدون ستون در اين فضاى لايتناهى به دنبال امر حضرت حق درحركتند ، و انديشه در آنها موجب شنا در درياهاى نور معرفت و كسب يقين نسبت به حضرت حق است ، به همين گونه مشورت با دانايان موجب بدست آوردن يقين به حق بودن كارى است كه انسان مى خواهد انجام دهد .

وَلا تُشاوِرْ مَنْ لا يُصَدِّقُهُ عَقْلُكَ وَاِنْ كانَ مَشْهُوراً بِالْعَقْلِ وَالْوَرَعِ وَاِذا شاوَرْتَ مَنْ يُصَدِّقُهُ قَلْبُكَ فَلا تُخالِفْهُ فيما يُشيرُ بِهِ عَلَيْكَ وَاِنْ كانَ بِخَلافِ مُرادِكَ فَاِنَّ النَّفْسَ تَجْمَعُ مِنْ قَبُولِ الْحَقِ ، وَخِلافُها عِنْدَ الْحَقائِقِ اَبْيَنُ .

از آنجايى كه دل مؤمن همانند آينه است ، و قدرت منعكس كردن قسمتى از حقايق را دارد ، حضرت صادق (عليه السلام) ، مى فرمايد ، با كسى كه عقلت وى را تصديق نمى كند مشورت مكن ، گرچه در بين مردم به عقل و ورع مشهور باشد ، و هرگاه مشورت كردى ، با انسانى كه قلبت او را مى پذيرد و تصديق مى كند با او مخالفت مكن ، و خلاف گفته او را جايز مدان ، چرا كه نفس آدمى سركش و چموش است و به آسانى قبول حق نمى كند ، چنانچه گفته اند : حق تلخ است ، ولى بايد بدانى كه رشد و كمال در مخالفت با نفس است و اين معنى نزد دانايان راه روشن و به تجربه ثابت شده است .

باب پنجاه و هفتم

در مدح حلم است

قالَ الصّادِقُ (عليه السلام) :اَلْحِلْمُ سِراجُ اللهِ يَسْتَضيءُ بِهِ صاحِبُهُ اِلى جِوارِهِ ، وَلا يَكونُ حَليماً اِلاّ الْمُؤَيَّدُ بِاَنْوارِ الْمَعْرِفَةِ وَالتَّوْحيدِ .

وَالْحِلْمُ يَدُورُ عَلى خَمْسَةِ أوْجُه :

أنْ يَكُونَ عَزيراً فَيَذِلَّ ، أوْ يَكُونَ صادِقاً فَيُتَّهَمَ ، أوْ يَدْعُوَ اِلىَ الْحَقِ فَيُسْتَخَفَّ بِهِ ، أوْ اَنْ يُؤْذى بِلا جُرْم ، أوْ أنْ يُطالِبَ بِالْحَقِ فَيُخالِفُوهُ فيهِ ، فَاِنْ أتَيْتَ كُلاًّ مِنْها حَقَّهُ فَقَدْ اَصَبْتَ .

وَقابِلِ السَّفيهَ بِالاِْعراضِ عَنْهُ وَتَرْكِ الْجَوابِ يَكُنِ النّاسُ اَنْصارَكَ لاَِنَّهُ مَنْ جاوَبَ السَّفيهَ فَكَأَنَّهُ قَدْ وَضَعَ الْحَطَبَ عَلَى النّارِ .

قال رسول الله (صلى الله عليه وآله) : مَثَلُ الْمُؤْمِنِ كَمَثَلِ الاَْرْضِ مَنافِعُهُمْ مِنْها وَاَذاهُمْ عَلَيْها .

ومَنْ لا يَصْبِرْ عَلى جَفاءِ الْخَلْقِ لا يَصِلْ اِلى رِضَى الله تَعالى لاَِنَّ رِضَى اللهِ تَعالى مَشُوبٌ بِجَفاءِ الْخَلْقِ .

وَحُكِىَ أنْ رَجُلاً قالَ لِلاْحْنَفِ بْنِ قَيْس : ايّاكَ اَعْني ، قالَ : أنَا عَنْكَ أحْلَمُ .

قالَ النّبيُّ (صلى الله عليه وآله) : بُعِثْت لِلْحِلْمِ مَرْكَزاً وَلِلْعِلْمِ مَعْدِناً وَلِلصَّبْرِ مَسْكَناً بُعِثْتُ لاُِتَمِّمَ مَكارِمَ الاَْخْلاقِ ، صَدَقَ رَسُولُ اللهِ (صلى الله عليه وآله) :

وَحَقيقَةُ الْحِلْمِ أنْ تَعْفُوَ عَمَّنْ اَساءَ اِلَيْكَ وَخالَفَكَ وَاَنْتَ الْقادِرُ عَلىَ الاِْنتِقامِ مِنْهُ كَما وَرَدَ في الدُّعاء :

اِلهي اَنْتَ وْسَعُ فَضْلاً وَاَعْظَمُ حِلْماً مِنْ اَنْ تُواخِذَني بِعَمَلي وَتَسْتَذِلَّني بِخَطيئَتي .

قالَ الصّادِقُ (عليه السلام) :

اَلْحِلْمُ سِراجُ اللهِ يَسْتَضيءُ بِهِ صاحِبُهُ اِلى جِوارِهِ ، وَلا يَكونُ حَليماً اِلاّ الْمُؤَيَّدُ بِاَنْوارِ الْمَعْرِفَةِ وَالتَّوْحيدِ .

امام صادق (عليه السلام) در اين فصل ، از يكى از مهم ترين اوصاف پسنديده ، و موارد حميده يعنى شكيبائى و بردبارى و حوصله و حلم سخن مى گويند .

در ابتداى روايت مى فرمايند ; شكيبائى و بردبارى چراغ پر فروغ الهى است ، كه انسان در سايه نور آن چراغ به جوار رحمت حضرت حق راه پيدا مى كند و به سبب آن از فيوضات نامتناهى حضرت دوست مستفيض مى گردد .

حلم و بردبارى ، حوصله و شكيبائى براى كسى ميّسر نيست ، مگر اينكه مؤيد به انوار معرفت و توحيد باشد .

آرى ، حقيت اين است ، كه اگر كسى آگاه به آيات قرآن ، و عالم به اخلاق انبياء و ائمه و اوليا و بيناى نسبت به روايات باشد ، و از طرفى در عرصه با عظمت توحيد يعنى پيوند قلبى و عملى با حضرت حق باشد و از آنجناب در مسئله اوصاف و صفات نفسى كسب نور كند ، بدون ترديد به صفت پاك و پر ارزش بردبارى و حوصله متصف مى گردد ، و از اين طريق از بسيارى از گناهان در امان مانده ، و به كسب بسيارى از واقعيات و حقايق موفق خواهد گشت .

حلم در مرحله ى اوّل از اوصاف حضرت حق و در مرحله بعد از خصوصيات انبياء و ائمه و اولياء الهى است .

منّور به نور حلم در حقيقت همرنگ با حضرت حق و انبياء و اولياء و ائمه طاهرين (عليهم السلام) است .

در تمام برخوردها حوصله و شكيبائى به خرج دهيد .

انسان از زندگى كردن با ديگران چاره اى ندارد ، چرا كه از ابتداى خلقتش مدنى الطبع و اجتماعى آفريده شده ، و ادامه حيات در ظلمت تنهائى براى او ميّسر نيست .

انسان در زندگى خانوادگى و اجتماعى خويش بايد بداند كه آنان كه طرف او هستند همه آنها از علم و معرفت و امانت و صداقت و ظرفيت و حقيقت و ايمان و اسلام كامل و اخلاق پسنديده و اوصاف حميده برخوردار نيستند ، و بخاطر اين كمبودها ممكن است در حق انسان مرتكب اشتباهاتى شوند ، و يا انسان اگر در برابر اين حوادث كه معلول بى خبرى و بى معرفتى و كم ظرفيتى ديگران است از كوره در برود و بر كرسى خشم و غضب و عصبانيّت بنشيند . بناچار دچار شر و ظلم و گناه و معصيت شده و از رحمت واسعه حق خود را محروم مى نمايد . اما اگر حلم و حوصله و شكيبائى و بردبارى پيشه سازد اوّلاً به طرف مقابل درس حق و حقيقت آموخته و ثانياً او رااز كرده خود پشيمان ساخته و به راه فضيلت رهنمون مى گردد .

حلم در وجود انسان منبع جاذبه براى جذب مردم بسوى حق است و اين واقعيتى است كه در انبياء و ائمه طاهرين (عليهم السلام) تجلّى داشت و از اين راه بسيارى از مردم به حقيقت گرايش پيدا كرده و به ايمان و عمل آراسته شدند .

قرآن مجيد در آيه صد و پنجاه و نه سوره مباركه ى آل عمران گرايش مردم صدر اسلام به دين خدا را معلول بردبارى و حلم و شكيبائى و اخلاق پيامبر بزرگ اسلام مى داند .

اگر بردبارى رسول خدا در برابر آن همه حوادث و طوفان ها و امواج آزاردهنده زمان نبود كجا چرخ با عظمت اسلام به حركت مى افتاد ، و چگونه موج آئين الهى عالم گير مى شد ؟

اگر بردبارى انبياء در برابر حادثه آفرينى امم و حوصله و شكيبائى ائمه در برابر مردم كم ظرفيت زمان خود نبود ، از آئين خدا و فضائل اخلاقى و حقايق ملكوتى اثرى و خبرى در جهان نمانده بود .

آراسته بودن مؤمن به حلم ، كه راه به دست آوردنش تمرين حوصله در برابر حوادث است ، و دورى وى از غضب و خشم و از كوره در نرفتن از واجبات اخلاق اسلامى است .

در اينجا لازم است به مسئله حلم و غضب از ديدگاه آيات و روايات اشاره رود ، باشد كه براى تمام مطالعه كنندگان سود دنيائى و آخرتى ببار آورد .

حلم در قرآن مجيد

قرآن مجيد حلم را از اوصاف حضرت حق دانسته ، و از پيامبران الهى به عنوان انسانهائى حليم ياد كرده ، و اين همه براى اين است كه مردم از حضرت حق و انبياء الهى درس گرفته و به نور حلم و بردبارى متّصف شوند ، كه راه نجات همرنگى با خدا و انبياء الهى است .

( وَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ يَعْلَمُ مَا فِي أَنْفُسِكُمْ فَاحْذَرُوهُ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ )(4) .

و بدانيد كه خداوند از نيات درونى شما آگاه است ، پس از نيت هاى پليد و آلوده به خاطر خدا بپرهيزيد و آگاه باشيد كه در صورت تغيير حال و توبه خداوند آمرزنده و بردبار و حليم و شكيبا است .

( لاَ يُؤَاخِدُكُمُ اللهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمَانِكُمْ وَلكِن يُؤَاخِذُكُمْ بِمَا كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ وَاللهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ )(5) .

خداوند از سوگندهاى لغو ، شما را مؤاخذه نمى كند ، ولى از آنچه در دل داريد ، « نيات ناپسند ، حسد ، غل ، دغلى ، كبر ، عجب ، ريا ، حرص ، طمع » شما را به مؤاخذه مى كشد ، مگر آن كه توبه كنيد كه خداوند آمرزنده بردبار است .

( قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَمَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِن صَدَقَة يَتْبَعُهَا أَذىً وَاللهُ غَنِيٌّ حَلِيمٌ )(6) .

فقير سائل را به زبان خوش و طلب آمرزش ، از پيش خود برگردانيد بهتر از اين است كه به او كمك شود ولى آن كمك همراه با آزار روحى و قلبى و يا جسمى باشد . خداوند بر عصيان و بخل مردم بى نياز و بردبار است .

( إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطَانُ بِبَعْضِ مَا كَسَبُوا وَلَقَدْ عَفَا اللهُ عَنْهُمْ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ )(7) .

همانا آنان كه از شما در جنگ احد به جنگ پشت كردند ، و از ميدان جهاد گريختند و منهزم شدند ، شيطان آنان را به سبب نافرمانى و بدكرداريهايشان به لغزش افكند و خدا از آنها درگذشت كه خداوند آمرزنده بردبار است .

( إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لاََوَّاهٌ حَلِيمٌ )(8) .

ابراهيم شخصى بسيار ناله كننده و خدا ترس و بردبار بود .

( إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ )(9) .

همانا ابراهيم بسيار بردبار و رئوف و ناله كننده و آمرزش طلب در حق خود و خلق خدا بود .

( قَالُوا يَا شُعَيْبُ أَصَلاتُكَ تَأْمُرُكَ أَن نَتْرُكَ مَا يَعْبُدُ آبَاؤُنَا أَو أَن نَفْعَلَ فِي أَمْوَالِنَا مَا نَشَاءُ إِنَّكَ لأنتَ الْحَلِيمُ الرَّشِيدُ )(10) .

قوم شعيب به شعيب گفتند : آيا نماز تو وادارت مى كند كه ما را از پرستش معبودان پدرانمان و تصرف در اموالمان به دلخواه منع كند ، اى شعيب تو مرد بسيار بردبارى و رشيد و درستكارى هستى .

( رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ * فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلاَم حَلِيم )(11) .

ابراهيم از پروردگار عالم درخواست فرزندى صالح و شايسته كرد و ما او را به فرزند بردبارى بشارت داديم .

در اين آيات دقت كرديد ، كه مسئله حلم از چه ارزش والائى برخوردار است ، كه حلم اخلاق حضرت حق و از اوصاف پسنديده انبياء الهى است .

اگر حلم خدا در برابر مردم عاصى و كم ظرفيت نبود ، اگر انبياء از حلم و بردبارى برخوردار نبودند ، تمام گنهكاران به سرعت به عذاب دچار مى شدند و از عنايتى به عنوان توبه آثارى برجاى نمى ماند ، و بسيارى از صالحان كه از نسل عاصيان گذشته بودند با معذب شدن عاصيان و از بين رفتن آنان بوجود نمى آمدند ، كه حلم خدا و انبياء باعث شد بسيارى از عاصيان موفق به توبه شوند ، و صالحان روزگار هم به لباس حيات آراسته گردند .

حلم مانع از مؤاخذه حق و نفرين انبياء در حق عاصيان بود ، و اين عاصيان و سركشان بودند كه از بركت حلم موفق به جلب عفو و آمرزش گشته و علّت تحقّق نسل صالح شدند .

خداوند بزرگ در برابر گناه بسيار بزرگ فرزندان يعقوب حلم ورزيد . و يعقوب بزرگوار از نفرين در حق فرزندانش خودداررى كرد ، و اين حلم حق و يعقوب باعث گشت كه فرزندان گنهكار يعقوب موفق به توبه شدند ، و با زنده ماندنشان باعث بوجود آمدن نسل صالحى چون انبياء بعد از يعقوب گشتند . كه تمام انبياء بنى اسرائيل تا عيسى (عليه السلام) از نسل فرزندان حضرت يعقوب بوجود آمدند . و اين همه نتيجه حلم و بردبارى حق و حضرت يعقوب در باره ى آن گنهكاران بود .

چه نيكوست كه ما هم در مقابل برخورد نامناسب پدر و مادر و زن و فرزند و اقوام و دوستان و تمام مردمى كه با آنها سر و كار داريم همانند حضرت حق و انبياء حلم بورزيم و از خشم و غضب و عصبانيت خوددراى كنيم كه منافع حلم قابل ارزيابى و خسارتهاى غضب و خشم قابل اندازه گيرى نيست .

آنان كه از حلم و شكيبائى و صبر و حوصله برخوردارند ، درونشان منّور به نور امنيّت و قلبشان متصف به صفت آرامش و طمأنينه و از همه بالاتر تمام مصائب ارضى و سمائى و اجتماعى و خانوادگى براى آنان تحملّش ساده و آسان و راحت و سهل است .

اينان به خاطر حلم و شكيبائى از ثوابى عظيم و اجرى بى نهايت از طرف حضرت حق برخوردارند و به حق كه محبوب خدا و انبياء و امامان بزرگوار هستند .

صلاى عشق جانان بى بلا نيست *** زمانى بى بلا بودن روا نيست
اگر صد تير بر جان تو آيد *** چو تير از شصت او آيد خطا نيست
از آنجا هر چه آيد راست آيد *** تو كژ منگر كه كژ ديدن روا نيست
سر موئى نمى دانى از اين سر *** مبين خود را در آنجا و رضا نيست
بلاكش تا لقاى دوست بينى *** كه مرد بى بلا مرد لقا نيست
ميان صد بلا خوش باش با او *** كه در آن جايگه هرگز بلا نيست
كسى را كوشبش خوش نيست با او *** شبش خوش باد كان كس مرد ما نيست
كه باشى تو كه خون تو بريزند *** و گر ريزد جز اينت خون بها نيست
دواى جان مجو و تن فروده *** كه درد عشق را هرگز دوا نيست
در اين درياى بى پايان كسى را *** سر موئى اميد آشنا نيست
تو از دريا جدائى و عجب آنك *** ز تو يك لحظه اين دريا جدا نيست
خيال كژ مپز اينجا و بشناس *** كه هر كو در خدا گم شد خدا نيست
چو تو دردى فنا گردى به كلّى *** ترا دانم و راى اين بقا نيست
كه تو روى بقا هرگز نبينى *** كه تا زاول نگردى در فنا نيست
زحيرت چون دل عطار امروز *** درين گرداب خون يك مبتلا نيست

روايات و حلم

وجود مقدس اميرالمؤمنين على (عليه السلام) را در اين زمينه گفتارهاى بسيار مهمى است كه كتاب شريف « غرر الحكم » و « بحار » ج71 و77 نقل كرده است :

اَلْحِلْمُ سَجِيَّةٌ فاضِلَةُ .

بردبارى اخلاق برتر است .

اَلْحِلْمُ زينَةٌ .

حلم و بردبارى زينت انسان است .

اَلْحِلْمُ غِطاءُ ساتِرٌ وَالْعَقْلُ حُسْامٌ باتِرٌ فَاسْتُرْ خَلَلَ خُلْقِكَ بِحِلْمِكَ وَقاتِلْ هَواكَ بِعَقْلِكَ .

بردبارى پرده پوشاننده و عقل شمشير برّانى است ، خلل اخلاقت را به بردبارى خود بپوشان ، و هوا نفست را با قدرت عقل از ميان بردار .

اَلْحِلْمُ حِجابٌ مِنَ الاْفاتِ .

بردبارى و شكيبائى مانعى از آفات و بليات است .

اَلْحِلْمُ رَأسُ الرِّياسَةِ .

بردبارى سر آقائى و رياست است .

اَلْحِلْمُ عَشيرَةٌ .

بردبارى براى انسان قبيله است .

اَلْحِلْمُ نِظامُ آمْرِ الْمُؤْمِنِ .

شكيبائى نظام حيات مؤمن است .

لا عِزَّ اَنْفَعُ مِنَ الْحِلْمِ .

سربلندى با منفعت تر از بردبارى نيست .

كَفى بِالْحِلْمِ ناصِراً .

حلم و بردبارى ياورى كافى است .

لا يَكُونُ الرَّجُلُ عابِداً حَتّى يَكُونَ حَليماً .

مرد بنده نيست مگر بردبار باشد .

وَجَدْتُ الْحِلْمَ وَالاِحْتِمالَ اَنْصَرَ لي مِنْ شُجْعانِ الرِّجالِ .

بردبارى و شكيبائى و تحمل پيش آمدها را براى خود يارى كننده تر از مردان شجاع ديدم .

سُئِلَ الاِْمامُ عَلِيٌّ (عليه السلام) : عَنْ اَقْوى الْخَلْقِ ، قالَ : الْحَليمٌ .

از امام على (عليه السلام) قوى ترين انسان را پرسيدند فرمود : بردبار و شكيبا .

اِنَّمَا الْحِلْمُ كَظْمُ الغَيْظِ وَمِلْكُ النَّفْسِ .

بردبارى فرو خوردن خشم و مالكيت بر نفس است .

سُئِلَ (عليه السلام) عَنْ اَحْلَمِ النّاسِ فَقالَ : الَّذي لا يَعْضَب(12) .

از حضرت از بردبارترين مردم پرسيدند فرمود ، كسى است كه خشمگين نمى شود .