بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر المیزان جلد 8, علامه محمدحسین طباطبایی رحمه الله علیه ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     ALMIZA01 -
     ALMIZA02 -
     ALMIZA03 -
     ALMIZA04 -
     ALMIZA05 -
     ALMIZA06 -
     ALMIZA07 -
     ALMIZA08 -
     ALMIZA09 -
     ALMIZA10 -
     ALMIZA11 -
     ALMIZA12 -
     ALMIZA13 -
     ALMIZA14 -
     ALMIZA15 -
     ALMIZA16 -
     ALMIZA17 -
     ALMIZA18 -
     ALMIZA19 -
     ALMIZA20 -
     ALMIZA21 -
     ALMIZA22 -
     ALMIZA23 -
     ALMIZA24 -
     ALMIZA25 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

و اين تقييد كسر شاءن موسى (عليه السلام ) نيست ، زيرا راهنما و معلم انبياء (عليهمالسلام ) خداى سبحان است ، و اين خدا است كه به كليم خود روش درخواست كردن را مىآموزد، و دستور مى دهد كه درخواست خود را مقيد به پرهيز از محرمات و ايمان به آيات خداو تسليم در برابر احكام نازل بر انبياء كند، و موسى چنين نكرده بود، او تنها مساءلهبازگشت را ذكر كرده بود،
و معلوم است كه كلمه بازگشت شامل تقوا و ايمان به آيات خدا و خلاصهشامل تسليم در برابر احكام خدا نيست ، و اين تصرفى كه خداى تعالى در درخواستموسى كرده نظير تصرفى است كه در درخواست ابراهيم كرده و آن را تقييد نموده بود.
ابراهيم (عليه السلام ) در آيه (قال انى جاعلك للناس اماماقال و من ذريتى قال لا ينال عهدى الظالمين ) از خدا خواسته بود كه ذريه اش را نيزمانند خودش امام قرار دهد، و خداوند در جوابش فرمود دعايت تنها درباره آن افرادى ازذريه ات مستجاب است كه ستمكار نباشند، چون عهد من (امامت ) به ستمكاران نمى رسد. ونيز مانند تصرفى است كه در آن دعاى ديگرش كرده و آن را تعميم داد، و قرآن كريم آندعا وجوابش را چنين حكايت مى كند: (و ارزق اهله من الثمرات من آمن منهم بالله و اليومالاخر قال و من كفر فامتعه قليلا ثم اضطره الى عذاب النار و بئس المصير)ابراهيم دراين دعا تنها مردم با ايمان اهل مكه را مورد نظر قرار داده بود، و ليكن خداى تعالى فرمود:من دعاى خير او را در حق كفار ايشان نيز اجابت مى كنم .
پس معلوم شد: اولا آيه مورد بحث متضمن استجابت و تقييد دعايى است كه موسى (عليهالسلام ) در جمله (و اكتب لنا فى هذه الدنيا حسنه و فى الاخره ) كرده بود، و عجب ازبعضى مفسرين است كه گفته اند سياق آيه مورد بحث دلالت دارد بر اينكه خداى تعالىدعاى موسى را رد كرده و آن را مستجاب ننموده . و همچنين از بعضى ديگر كه گفته اندموسى (عليه السلام ) براى قوم خود دعا كرد و خداوند دعايش را در حق امت محمد (صلواتالله عليه ) مستجاب نمود و استدلال كرده اند به اينكه جمله (الذين يتبعونالرسول ) بيان از جمله (للذين يتقون ) است . - و ما به زودى بهنقل و جواب آن مى پردازيم .
و ثانيا معلوم شد كه خداى تعالى دعاى اول موسى (عليه السلام ) را هم كه همان طلبمغفرت براى قوم خود بود مستجاب كرده است ، چونمعقول نيست كه خداوند دعاى بيهوده غير مستجابى را در كلام خودنقل كند، چيزى كه هست در اينجا مانند موارد ديگرى مشابه آن به سكوت از رد دعا اكتفا شدهاست ، چون همين سكوت از رد دعا خود دليل بر استجابت آن است ، و جمله (فساكتبها) بههيچ وجه مربوط به اين دعا نيست ، بلكه استجابت دعاى دوم او است ، كه از خداوند حسنهدنيا و آخرت خواسته است .
مؤ يد اينكه خداوند دعاى اول موسى را نيز مستجاب كرده و از گناه قومش كه گفتند: (ارناالله جهره ) در گذشته اين است كه در جاى ديگر داستان مى فرمايد: (ثم بعثناكم منبعد موتكم لعلكم تشكرون ) زيرا به نظر خيلى بعيد مى رسد كه خداوند ايشان رادوباره زنده كرده باشد در حالى كه آن گناهانشان را كه بخاطر آن هلاكشان كرده بودنيامرزيده باشد.
و به هر حال معناى جملات آن آيه اين است كه : (فساكتبها) يعنى به زودى رحمت خود رانصيب و واجب مى كنم (و اگر تعبير به كتابت كرده براى اين بوده كه حتمى بودن آن رابهتر برساند، چون كتابت ثبوت و وجوب بيشترى را افاده مى كند). (للذين يتقون )براى كسانى كه از گناهان و ترك واجبات دورى مى كنند، (و يوتون الزكوه ) وزكات مى دهند. زكات به معنى حق مالى و يا مطلق انفاق در راه خدا است ، و براى اينزكاتش گفته اند كه باعث زيادى مال و اصلاح مفاسد اجتماع وتكميل نواقص آن مى شود، و چه بسا اشخاصى كه گفته اند: منظور از دادن زكات پاككردن دل و اصلاح اخلاق است ، و ليكن اين حرفقابل اعتنا نيست .
(والذين هم باياتنا يومنون ) ايمان آوردن به آيات به معناى تسليم در برابر هرآيه و نشانه اى است كه از ناحيه خداوند رسيده باشد، چه اينكه آن نشانه معجزه باشد،مانند معجزات موسى و عيسى و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و چه اينكه احكامآسمانى باشد، مانند شرايع دين موسى و دستورات ساير انبياء (عليهم السلام ) و چهخود انبياء باشند، و يا علامتى از علامات نبوت پيغمبرى باشد، مانند علائمى كه خداونددر كتاب تورات موسى و انجيل عيسى براى محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) ذكر كرده، همه اينها آيات خداوند هستند كه بر هر كس واجب است در برابر آن تسليم شود و آن راتكذيب نكند.
اين بود معناى آيه ، و در اين آيه التفات بكار رفته يعنى سياق كلام از تكلم مع الغير(ما) به غيبت (قال ) تغيير يافته است ، زيرا دراول فرموده : (موسى از قوم خود هفتاد نفر براى ميقات ما برگزيد) آنگاه در آخرفرموده : (خدا گفت عذاب خود را به هر كس بخواهم مى رسانم ) و گويا اين تغييرلحن براى اين بوده كه زمينه و مقام گفتار دراول كلام مقام اظهار عظمت بوده ،
و عظماء در اين مقام هميشه از خود و اطرافيان خود دم مى زنند، و مى گويند: (ما چنينكرديم و ما چنان كرديم ) به خلاف آخر كلام كه مقام ، مقام اظهار عنايت خاصه نسبت بهمخاطب و يا نسبت به خطاب است و در چنين مقامى بايد به صيغه افراد(قال ) تعبير كرد، و لذا مى بينيم در آيات مورد بحث و در موارد ديگرى كه مناجات انبياء واولياء (عليهم السلام ) نقل شده ، آنجا كه دعاهاى نوح و ابراهيم (عليه السلام ) آمده وآنجا كه دعاى موسى (عليه السلام ) در شب طور بازگو شده و آنجا كه ادعيه سايرصالحين و استجابت دعاهايشان به ميان آمده همه جا لحن كلام آنان لحن متكلم وحده است ، كهبا مقام مناجات و اظهار كوچكى تناسب دارد، و هيچ جا از اين لحنعدول نشده است مگر براى فهماندن نكته زائدى .
و اما التفاتى كه در جمله (و الذين هم باياتنا يومنون ) بكار رفته و با اينكه سياقكلام در اول آيه سياق متكلم وحده بوده و مى فرمود: (پس من به زودى مى نويسم رحمتخود را...) در آخر فرموده : (و كسانى كه به آيات ما ايمان مى آورند)، ظاهرا نكتهاش اين باشد كه بخواهد اين آيه را با آيه بعدى كه خود يك نوع بيانى است براى جمله(و كسانى كه ...) متصل سازد، زيرا آيه بعدى بطورى كه بعدا نيز اشاره خواهيم كردبه منزله جمله معترضه اى است كه از نتيجه بحث گريز مى زند و سياق آن از سياق آيهمورد بحث يعنى خطاب مشافهى ميان موسى و خداى تعالى خارج است ، و از آن آيه به بعدبه سياق اصلى كلام يعنى سياق تكلم با غير برگشت مى شود.
پس اينكه فرمود: (و الذين هم باياتنا يومنون ) و نفرمود: (و الذين هم باياتىيومنون ) براى اين است كه به نحو لطيفى آيات بعدى را با آياتقبل از آيه مورد بحث متصل سازد و اين از عجائب سياقات قرآنى است - دقت بفرماييد كهجاى دقت است -.


الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التوريه والانجيل ... كانت عليهم


معناى (اصر) در (و يضع عنهم اصرهم ) 
راغب در مفردات گفته است : (اصر) به معناى گره زدن و حبس كردن به قهر است ،گفته مى شود: (اصرته فهو ماصور) يعنى زندانى كردم او را و او فعلا زندانىاست ، كلمه (ماصر و ماصر) - به فتح صاد و كسر آن - به معنى زندان كشتى است ،در قرآن هم كه مى فرمايد: (و يضع عنهم اصرهم ) معناى ش اين است كه خداوندچيزهايى را كه مانع ايشان از خيرات و رسيدن به صواب مى شود از آنان بردارد، و درآنجا كه مى فرمايد: (و لا تحمل علينا اصرا) نيز به همين معنا است ، گر چه بعضى هاگفته اند معنايش ‍ ثقل و سنگينى است ، و ليكن تحقيقش همان است كه من گفتم . و(اغلال ) جمع (غل ) و به معناى طوق و بندى است كه به دست و پاى اشخاص مىاندازند.
(الذين يتبعون الرسول النبى الامى ...) اين آيه بحسب ظاهر سياق ، بيان جمله (والذين هم باياتنا يومنون ) است ، و ظاهر آن نيز بيان بودنش را تاءييد مى كند، براىاينكه رسول خدا را پيغمبرى درس نخوانده معرفى مى كند كه امر به معروف و نهى ازمنكر كرده و هر پاك و پاكيزه اى را بر بشرحلال و هر ناپاك و پليدى را حرام مى كند، و موانع وغل و زنجيرهايى را كه مانع سعادت بشر است از دست و پاى آنان باز مى كند، و همه اينهاآيات و نشانه هاى نبوت آن حضرت و خاتميت نبوت او است ، و همان آياتى است كه خداوندقبلا در تورات و انجيل براى ايشان بيان كرده بود پس ايمان به آنها ايمان به آن آياتاست ، و يهود و نصارا اگر بخواهند دستورات اكيد تورات وانجيل را درباره ايمان به آيات بكار ببندند ناگزيرند به نشانه هاى نبوت خاتمالنبيين (صلى الله عليه و آله و سلم ) نيز ايمان بياورند.
اين آن معنايى است كه از ظاهر سياق آيه استفاده مى شود، و ليكن انصاف اين است كه نمىتوان به چنين معنايى ملتزم شد، و بدون شك نمى توان گفت آن رحمتى كه خداوند بريهود واجب كرد به شرط اينكه تقوا پيشه كرده و به آيات خداوند ايمان بياورند تنهاشامل آن عده معدود و انگشت شمارى است كه معاصر عصررسول خدا بوده و به دعوت وى ايمان آورده اند، و ميليون ها يهود حتى پارسايان بىشمارى كه از زمان موسى و استجابت دعايش تا زمان بعثت خاتم انبياء (صلى الله عليه وآله و سلم ) به دنيا آمده و رفته اند همه از آن رحمت محرومند، توهم اين معنا را هم نمىتوان كرد، چرا كه خود قرآن شهادت مى دهد به اينكه گروه بى شمارى از بنىاسرائيل دعوت الهى موسى را اجابت نموده و خداوند هم ايمانشان را پذيرفته و وعدهخيرشان داده است ، با اين حال چطور ممكن است رحمت الهى مبسوط بر بنىاسرائيل را منحصر در عده قليلى از ايشان دانست .
بنابراين ، جمله (الذين يتبعون الرسول النبى الامى ...) گر چه بيان جمله (و الذينهم باياتنا يومنون ) است و ليكن در سعه و ضيق مساوى با آن نيست ، بلكه بيان خاصىاست كه از مبين عام خود، استخراج و انتزاع شده ، و در آن از هزاران نفر يهود - كهمشمول مبين عام است - تنها مؤ منين به نبوت خاتم النبيين و آيات آن ذكر شده تا غرض ازسوق كلام كه همان بيان حقيقت دعوت محمدى (صلى الله عليه و آله و سلم ) و لزوم اجابتآن بر يهوديان است معلوم گردد.
و از اين سنخ بيان كه ميان (مبين ) و (بيان ) از نظر سعه و ضيق اختلاف باشد درقرآن كريم بسيار ديده مى شود، مثلا از ابليس ‍ حكايت شده كه بطور عموم گفته است :(فبعزتك لاغوينهم اجمعين ...) و در جاى ديگر دايره فعاليت خود را تنگ كرده و گفتهاست : (لاتخذن من عبادك نصيبا مفروضا) بطورى كه ملاحظه مى كنيد اين جمله استخراجشده است از جمله اول كه از او حكايت شده .
و نيز در اول همين سوره نخست خطاب به اين امت نموده مى فرمايد: (و لقد خلقناكم ثمصورناكم ) آنگاه بطور عموم مى فرمايد: (يا بنى آدم اما ياتينكمرسل منكم ) در اين مثال بعكس مثال بالا (بيان ) عام و (مبين ) خاص است ، و اين سنخبيان همانطورى كه در سابق گفته شد از قبيل استخراج خطاب از خطاب و منظور از آنتعميم دادن مطلب است ، و نظائر آن در قرآن كريم بسيار است .
بنا بر آنچه گذشت برگشت بيان بودن جمله (الذين يتبعونالرسول ) به استخراج بيان از بيان براى تطبيق دادن بيان بر مورد حاجت است ، ومثل اين است كه فرموده باشد: وقتى رحمت مكتوب بر بنىاسرائيل منحصرا براى كسانى مكتوب و واجب شده است كه تقوى پيشه كنند و زكات دهند وبه آيات ما ايمان بياورند، در اين زمان كه زمان بعثت آخرين پيغمبر ما است مصداق آناشخاص از بنى اسرائيل تنها كسانى هستند كه اين پيغمبر را پيروى كنند، براى اينكهدر اين عصر تنها ايشانند كه تقوى داشته و زكات مى دهند و هم به آيات ما ايمان دارند،موسى و عيسى و محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) را تصديق نموده و آيات و معجزات وشرايع و احكامى را كه ما بوسيله ايشان فرستاديم پذيرفتند، آرى ، تنها ايشانند كهبه آيات و امارات نبوت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) و علامات ظهور دعوت وى كهدر تورات و انجيل آمده ايمان آوردند.
در اين آيه به جاى (يومنون ) كلمه (يتبعون ) بكار رفته ، و اين بهترين تعبيراست ، زيرا ايمان به آيات خداى سبحان و ايمان آوردن به انبياء و شرايع ايشان بهاطاعت و تسليم در برابر دستورات ايشان است ، و تعبير به (يتبعون ) دلالت بر همينمعنا مى كند و مى فهماند ايمان به معناى صرف اعتقاد فائده اى ندارد،
چون هر قدر هم شخص اعتقاد به حقانيت آيات و شرايع الهى داشته باشد مع ذلك وقتىاطاعت و تسليم در كارش نباشد عملا حق بودن آن آيات را تكذيب كرده است .
و از اينكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را اسم نبرده و با سه وصف(رسول )، (نبى ) و (امى ) ياد كرده و مخصوصا از اينكه دنباله اش فرموده :(الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التوراه والانجيل ) به خوبى بدست مى آيد كه آنجناب در تورات وانجيل هم به همين سه وصف معرفى شده است ، چون غير از آيه مورد بحث كه راجع بهشهادت تورات و انجيل بر نبوت آن حضرت است در هيچ جاى ديگر قرآنرسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به مجموع اين اوصاف يكجا توصيف نشده ، و اگرمنظور از توصيف وى به اين اوصاف تعريف آنجناب به اوصاف آشناى در نظر يهود ونصارا نبود در خصوص اين آيه وى را به اين اوصاف و مخصوصا صفت سوم توصيفكردن هيچ نكته اى را افاده نمى كرد.
امر به معروف ، نهى از منكر، تحليل حلائل ، تحريم خبائث ، و برداشتن تكاليف شاقه،از مختصات اسلام است .
و همچنين ظاهر آيه دلالت و يا حد اقل اشعار دارد بر اينكه مساءله امر به معروف و نهى ازمنكر و خلاصه امور پنجگانه اى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در اين آيهبه آن امور وصف شده همه از علائمى است كه از آنجناب در تورات وانجيل ذكر شده است ، و بر اينكه اين امور از مختصات پيغمبر اسلام و ملت بيضاى او است -و همين طور هم هست - براى اينكه هر چند به شهادت آيه (ليسوا سواء مناهل الكتاب امه قائمه ) تا آنجا كه مى فرمايد: (و يامرون بالمعروف و ينهون عنالمنكر و يسارعون فى الخيرات و اولئك من الصالحين ) ساير امم صالح نيز به وظيفهامر به معروف و نهى از منكر قيام مى كرده اند، و به شهادت آيه(قل من حرم زينه الله التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق )حلال دانستن طيبات و حرام دانستن خبائث و پليديها تا اندازه اى از فطرياتى بوده كه همهاديان بر آن اتفاق داشته اند، و همچنين هر چند مساءله برداشتن موانع وغل و بندهاى معنوى از دست و پاى بشر تا حدى در شريعت عيسى (عليه السلام ) هم بودهو حكايت قرآن در آيه (ومصدقا لما بين يدى من التوريه ولاحل لكم بعض الذى حرم عليكم ) بر آن دلالت و آيه (قد جئتكم بالحكمه و لابين لكمبعض الذى تختلفون فيه ) كه خطاب به بنىاسرائيل است بر آن اشعار دارد،
الا اينكه هيچ خردمندى ترديد ندارد در اينكه دينى كه محمد (صلى الله عليه و آله و سلم )به همراهى كتابى از ناحيه خدا آورده هر چند بر كتب آسمانى ديگر صحه گذارده و آنهارا تصديق كرده است ، و ليكن خودش يگانه دينى است كه در قالب بى روح امر بهمعروف و نهى از منكر تا آنجا كه ظرفيت داشته روح حيات دميده و كار آن را كه جز دعوتزبانى چيز ديگرى نبود به جايى رسانيد و آنقدر آن را توسعه داد كهشامل جهاد با اموال و نفوس گرديد، و تنها دينى است كه جميع امور مربوط به زندگىبشر و همه شؤ ون و اعمال وى را بر شمرده و آنها را به دو قسم طيبات و خبائث تقسيم ، وطيبات را حلال و خبائث را حرام نموده است .
كامل و جامع بودن اسلام ، خود دليلى است ، مستقل بر حقانيت آن  
آرى قوانين مجعوله در هيچ دين و هيچ قانون اجتماعى بهتفصيل قوانين اين شريعت نبوده و بمانند آن به جزئيات و دقائق امور نپرداخته است ،دينى است كه جميع احكام و تكاليف شاقه اى كه در ساير اديان و مخصوصا در دين يهودو به دست احبار و ملايان ايشان رخنه پيدا كرده بود نسخ كرده و از بين برده ، پس حداعلا و كامل امور پنجگانه مذكور در آيه مورد بحث كه عبارت بود از: 1 - امر به معروف 2- نهى از منكر 3 - تحليل طيبات 4 - تحريم خبائث 5 - برداشتن تكاليف شاقه جعلى وغير الهى ، تنها و تنها در اسلام يافت مى شود، هر چند در ساير اديان نمون هاى از هر يكآنها ديده مى شود.
و همين معنا صرفنظر از شهادت تورات و انجيل بر حقانيت اسلام ، خود بهترين شاهد وروشن ترين گواه بر صدق ادعاى آورنده آن است ، بطورى كه اگر بشارات و علائمآنجناب در تورات و انجيل هم نيامده بود، و آن دو كتاب شهادت صريحى بر نبوت وىنداشتند. همين كمال شريعتش در شهادت بر صدق ادعايش كافى بود، چون شريعت آنحضرت در حقيقت تكميل شده همان شريعت موسى و عيسى (عليهماالسلام ) است .حال بايد از يهود و نصارا پرسيد غرض از پيروى يك دين صحيح و اصولا انتظارى راكه از يك شريعت حق مى توان داشت چيست ؟ آيا علامت صحيح بودن يك دين جز اين است كهبرگشت تمامى احكام و قوانينش به يكى از امور پنجگانه بالا باشد و بخواهد باتفاصيل احكامش معروف را معروف و منكر را منكر دانسته طيبات راحلال و خبائث را حرام نموده و خرافات و عقائد ساختگى سودپرستان را لغو كند؟ اگرچنين است پس بايد اعتراف كنند به اينكه شريعتى كه متضمن حد اعلا وكامل اين امور است همان مرحله كامل شريعت خود ايشان است .
از اين بيان به خوبى ظاهر گرديد كه جملات (يامرهم بالمعروف و ينهيهم عنالمنكر...) مجموعا توضيح مى دهد معناى آياتى را كه مى فرمايد: قرآن تورات وانجيل را تصديق دارد، مانند آيه (و لما جاءهمرسول من عندالله مصدق لما معهم نبذ فريق من الذين اوتوا الكتاب كتاب الله و راء ظهورهمكانهم لا يعلمون ) و آيه (و لما جاءهم كتاب من عند الله مصدق لما معهم و كانوا منقبل يستفتحون على الذين كفروا فلما جاءهم ما عرفوا كفروا به فلعنه الله على الكافرين) و مقصود از اين دو آيه اين است كه وقتىرسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مبعوث شد و شريعت و كتابى آورد كه شريعتو كتاب ايشان را تكميل مى كرد به آن كافر شدند، با اينكه مى دانستند كه اين همانپيغمبرى است كه در كتابهايشان پيش گويى شده ، و انبيايشان به آمدنش بشارت دادهاند، همچنانكه از مسيح (عليه السلام ) نيز حكايت كرده كه فرموده : (يا بنىاسرائيل انى رسول الله اليكم مصدقا لما بين يدى من التوريه و مبشرابرسول ياتى من بعدى اسمه احمد).
و ما - ان شاء الله - به زودى درباره بشارت هايى كه در كتب مقدس يهود و نصارا استتا آنجا كه ميسور است بحث خواهيم كرد. و اگر در آيه مورد بحث مانند آيات سابق الذكربطور اجمال نفرمود: (مصدقا لما بين يديه ) بلكه بطورتفصيل امور پنجگانه را بر شمرد براى اين بود كه در اين آيه وجهه كلام تنها به دوملت يهود و نصارا نيست ، بلكه به تمام مردم است ، و لذا مى بينيم در آيه بعديش پيغمبرخود را دستور مى دهد كه جميع بشر را خطاب كرده و بگويد: (انىرسول الله اليكم جميعا- من فرستاده خدا به سوى همگى شمايم ). شاهد ديگر اينكه درخود آيه بطور عموم فرموده : (فالذين آمنوا به - پس هر آن كسانى كه ايمان آوردندبه او) و طورى نفرمود كه مختص به يهود و نصارا باشد.


فالذين آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور...


كلمه (عزروه ) از مصدر (تعزير) به معناى يارى تواءم با تعظيم است . و مقصودازنورى كه با او نازل شده همان قرآن كريم است ،
و غرض از اين تعبير اين است كه بفهماند قرآن كريم نورى است كه راه زندگى و آنطريقى را كه انسان بايد براى رسيدن به سعادت وكمال خود بپيمايد روشن مى سازد، چون زمينه كلام اثبات همين معنا است .
و در اينكه فرمود (انزل معه نازل - شده با او) و نفرمود(انزل عليه - نازل شد بر او) و يا (انزل اليه -نازل شد بسوى او) با در نظر گرفتن اينكه كلمه (مع ) به معناى همراه بودن چيزىبا چيز ديگرى است ، اشاره و تلويح است به همان معناى شهادتى كه گفتيم ، و همين يككلمه معناى آيه را به اين بر مى گرداند كه پيروى كنيد نورى را كهنازل بر وى شده در حالى كه اين نور (قرآن ) با شرايعى كه در بر داشته و اظهار مىكند خود شاهد صدق وى است و گواه بر اين است كه وى همان كسى است كه انبياى خود شماو كتاب هاى آسمانى تان از آمدنش خبر داده است . و بنابراين ، كلمه (معه )حال از نائب فاعل (انزل ) خواهد بود. و نظير اين تعبير در آيه (فبعث الله النبيينمبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه ) نيزبه كار رفته .
وجوهى كهدر معناى جمله : (انزل معه ) و علت تعديه كلمه:(انزل ) با (مع ) گفته شده است .
مفسرين ديگر در توجيه اين تعبير و معناى كلمه مزبور اختلاف كرده ، بعضى گفته اند:ظرف (مع ) متعلق است به (انزل ) و ميان كلمه مزبور و ضميرى كه بدان اضافهشده است مضاف ديگرى است كه حذف شده ، و آن يا رسالت است و يا نبوت ، و تقديركلام (مع نبوته ) و يا (مع رسالته ) است ، براى اينكه اگر اين مضاف را درتقدير نگيريم معناى آيه (پيروى مى كنند قرآنى را كه با اونازل شده ) مى شود و حال آنكه قرآن با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم )نازل نشده بلكه با جبرئيل نازل شده .
بعضى ديگر گفته اند: كلمه مذكور متعلق است به (اتبعوا) و معناى آيه (پيروى وشركت مى كنند با او در پيروى كردن قرآن ) است ، و يا اين است كه (با پيروى كردناو قرآن را نيز پيروى مى كنند).
بعضى ديگر گفته اند: حال از فاعل (اتبعوا) است و معنايش اين است كه (پيروى مىكنند قرآن را در حالى كه در پيروى كردنشان بارسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) هستند).
عده اى ديگر گفته اند: كلمه (مع ) به معناى (على ) است . و بعضى ديگر گفتهاند: در معناى كلمه (عند - نزد) مى باشد. و ليكن دور بودن اين معانى از ظاهر آيهشريفه بر كسى پوشيده نيست .
پس اينكه فرمود: (فالذين آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور ...) به منزلهتفسيرى است براى صدر آيه كه فرمود: (الذين يتبعونالرسول ) و توضيح مى دهد كه منظور از پيروىرسول بطور حقيقت ، همانا پيروى كتاب خداست كهمشتمل است بر شرايع و احكام خدا، و آن چيزى كه براى او معناى اتباع را دارد همان ايمانبه نبوت و رسالت او و تكذيب نكردن و احترامش را رعايت كردن و در برابر اوامرشتسليم بودن و در انجام مقاصد ياريش كردن است .
و اين جمله يعنى جمله (فالذين آمنوا به ...) نتيجه اى است كه بر صدر آيه يعنى جمله(الذين يتبعون الرسول ...) متفرع مى شود، چنانكه قبلا هم گفتيم جمله دوم بيان خاصىاست كه از بيان عام (و الذين هم باياتنا يومنون ) استخراج شده است ، و معنايش ايناست كه : وقتى پيروى رسولى كه داراى اين صفات است همان ايمان به آيات ما باشدكه ما آن را به بنى اسرائيل توصيه نموده و پاداش آن را بسط رحمت در دنيا و آخرتقرار داده و گفتيم اگر به آيات ما ايمان بياوريد با رسيدن به حسنه در دنيا و آخرترستگار مى شويد، پس ك سانى كه از يهود به وى ايمان آورده و او را يارى كنند همانااينان رستگارند.
عموميت و شمول رسالت پيغمبر اكرم اسلام (ص )واستدلال براى رفع استيحاش يهود و مردم غير عرب از بعثت آن حضرت .


قل يا ايها الناس انى رسول الله اليكم جميعا... و يميت


بعد از آن كه از اوصاف پيغمبر گراميش بدست آمد كه نزد وى آن دين كاملى است كه حياططيّب بشرى را در هر مكان و در هر زمانى كه فرض شود تضمين مى كند، و بشر دررسيدن به چنين زندگانى احتياجى به بيش از امر به معروف و نهى از منكر و تجويزطيبات و تحريم خبائث و الغاء خرافات و گشودن قيد و بندهاى بيهوده اى كه خود بهدست خويش زده است ، ندارد، اينك در جمله مورد بحث پيغمبر خود را دستور مى دهد تا نبوتخود را بر جميع طبقات بشر اعلام نمايد، و بدون اينكه آن را مخصوص قومى كند،بگويد: (ايها الناس ! من بدرستى فرستاده خدا به سوى همگى شمايم ).
(الذى له ملك السموات و الارض لا اله الا هو يحيى و يميت ) - صفاتى است كه خداوندخود را به آن توصيف نموده ، و مجموع آنها به منزله تعليلى است كه امكان رسالت ازناحيه خدا را فى نفسه بيان نموده ، و در ثانى امكان عموميت اين رسالت را اثبات مى كند،و بدين وسيله استيحاش و تعجب بنى اسرائيل را كه چگونه ممكن است مردى غير از يهودآنهم از طبقه درس نخوانده به چنين نبوتى جهانى برسد از بين مى برد، چون يهوديهاپيش خود چنين خيال مى كردند كه در ميان همه اقوام بشرى فقط آنها از حزب خدايند بلكهآنها خود را از نزديكان درگاه خدا و حتى فرزندان و دوستان خدا مى پنداشتند، و همچنيناستيحاش ناشى از عصبيت غير عرب را از اينكه مردى عرب بر آنان مبعوث شودزائل مى كند.
وجه دلالت جمله مورد بحث بر اين معانى اين است كه در جملهقبل مى فرمود: (من فرستاده خدا به سوى همگى شمايم ) و در اين جمله خدا را توصيفنموده و مى فرمايد: (آن خدايى كه ...) پس برگشت معناى اين دو جمله به اين است كه :(آن خدايى مرا به رسالت خود برگزيده كه ملك آسمانها و زمين و سلطنت عالى برآسمان و زمين از آن او است ، همان خدايى كه معبودى جز او نيست كه مالك گوشه اى ازآسمانها و زمين باشد، پس تنها اوست كه مى تواند به هر چه بخواهد حكم كند و هيچمانعى مزاحم نفوذ حكمش نيست و هيچ اراده اى جلوگير نفوذ اراده اش نمى باشد، اوست كه مىتواند به اراده خود رسولى به سوى طايفه اى از بندگانش ‍ و يا به سوى همه آنانگسيل بدارد، او همان خدايى است كه زنده كردن و ميراندن به دست او است ، پس همو مىتواند مردمى را و يا همه بشر را به حياتى سعيد و طيب زنده كند، چون سعادت و هدايت اززندگى است همانطور كه شقاوت و ضلالت از مرگ است ، همچنانكه فرموده : (يا ايهاالذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم ) و نيز فرموده : (او من كانميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس ) و نيز فرموده : (انما يستجيبالذين يسمعون و الموتى يبعثهم الله ).


فامنوا بالله و رسوله النبى الامى ...


اين آيه شريفه تفريع بر آيه قبل است ، و معنايش اين است كه : وقتى مطلب از اين قرارباشد، پس به من ايمان بياوريد، زيرا من همان پيغمبر امى هستم كه تورات وانجيل شما به آمدنم بشارت داده ، و من به خدا ايمان داشته و به وى كفر نمى ورزم ، وهمچنين به كلمات او ايمان آورده ام ، و كلمات او همان شرايع و احكامى است كه بر من و برانبياى سابق بر من نازل كرده است ، مرا پيروى كنيد باشد كه رستگار شويد.
اين آن معنايى است كه سياق آيه اقتضاى آن را دارد، و از اين معنا وجه التفات از تكلم(انى رسول الله ) به غيبت (رسوله ...)، معلوم مى شود، البته بايد دانست كه ازظاهر سياق استفاده مى شود كه اين آيه دنباله آيه سابق و هر دو كلامرسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) است .
و وجه التفات همانطور كه قبلا هم خاطر نشان شد اين است كه بجاى اينكه بفرمايد:(پس ايمان آوريد به خدا و به من ) فرمود: (پس ايمان بياوريد به خدا و بهرسول او)، آنگاه رسول را به اوصافى وصف كرد تا بدين وسيله امر در (فامنوا) ودر (فاتبعوه لعلكم تهتدون را تعليل كرده باشد.
و مقصود از (اهتداء) در (تهتدون ) هدايت يافتن بسوى سعادت اخروى است كه عبارتاست از خوشنودى خدا و بهشت او، نه هدايت يافتن به راه حق ، زيرا ايمان به خدا و بهرسول خدا و پيروى كردن احكام و شرايع رسول ، خودش اهتداء به راه حق است ، نه اينكهنتيجه اش اهتداء به راه حق باشد. پس برگشت معناى (لعلكم تهتدون ) به معناى(اولئك هم المفلحون ) است كه در آيه قبلى بعنوان نتيجه ايمان به خدا و پيروىرسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) ذكر شده است .
مراد از (هدايت ) و (امت ) در: (و من قوم موسى امة يهدون بالحق ) 


و من قوم موسى امه يهدون بالحق و به يعدلون


در اين جمله عمل صالح نيكان از بنى اسرائيل را مى ستايد، و اين از انصاف قرآن است كهبعد از بر شمردن سيئاتى كه از آنان سر زده مستحقين مدح را نيز مدح مى كند، وحاصل معنايش اين است كه : همه بنى اسرائيل خدا ورسول را مخالفت نكرده و بر ضلالت و ظلم پافشارى نداشتند، بلكه پاره اى از ايشانمردمى بودند كه ديگران را به سوى حق راهنمايى نموده و در ميان ايشان به حق و عدالتحكم مى كردند. بنابراين ، بايد گفت : (باء) در (بالحق ) همان بائى است كهعلماى نحو آن را (باء آلت ) مى نامند، مى توان هم گفت كه (باء ملابسه ) است .
بنابراين معنا، آيه مورد بحث از مواردى است كه خداوند هدايت را به غير خود و به غيرانبياء و امامان نسبت داده ، نظير حكايتى كه از مؤ منآل فرعون كرده و با اينكه ظاهرا پيغمبر نبوده درباره اش فرموده : (وقال الذى آمن يا قوم اتبعون اهدكم سبيل الرشاد)
و بعيد نيست كه مراد از امت از قوم موسى در آيه مورد بحث ، انبياء و امامانى باشند كهبعد از موسى در ميان بنى اسرائيل پديد آمدند و قرآن درباره شان در چند مورد و از آنجمله فرموده : (و جعلنا منهم ائمه يهدون بامرنا لما صبروا و كانوا باياتنا يوقنون )
چون اگر هدايت به حق را كه در آيه مورد بحث است بر معناى حقيقيشحمل كنيم جز از پيغمبران و امامان ساخته نيست ، و بحث از اين معنا را در تفسير آيه(قال انى جاعلك للناس اماما) و آيه (فمن يرد الله ان يهديه يشرح صدره ) وهمچنين در ذيل آياتى ديگر گذرانديم .
معناى (اسباط) و اشاره به آيات و معجزاتى كه از موسى (ع ) در سوره اعرافآمدهاست


و قطعنا هم اثنتى عشره اسباطا امما...


كلمه (سبط) در لغت به معناى پسر زاده و يا دختر زاده است ، و جمع آن (اسباط) مىآيد، و ليكن در بنى اسرائيل به معناى قوم خاصى بوده ، سبط در اصطلاح ايشان بهمنزله قبيله در نزد عرب است ، از ابن حاجب نقل شده كه گفته است : كلمه (اسباطا) دراين آيه بدل از عدد است نه تميز عدد وگرنه اگر تميز مى بود مى بايستى اسباط بنىاسرائيل حداقل سى و شش سبط و تيره مى بودند وحال آنكه نبودند، چون سبط در بنى اسرائيل دوازده تيره بود و بنابراينحداقل جمع سبط سى و شش است ، پس ناچار بايد بگوييم كلمه (اسباطا)بدل از عدد است ، و تميز عدد حذف شده چون با بودن اسباطا احتياجى به ذكر آن نبوده ،و تقدير كلام (و قطعناهم اثنتى عشره فرقه اسباطا) است . البته كسانى ديگر همگفته اند كه كلمه مذكور تميز است ، و اشكال ابن حاجب هم وارد نيست زيرا اگر چه كلمهبه صيغه جمع است ولى در اينجا به معناى مفرد آمده و معناى آن ، جماعت و يا طايفه و يانظير آن است .
(و اوحينا الى موسى اذ استسقيه قومه ...) (انبجست ) از (انبجاس ) و به معناىانفجار است ، و بعضى گفته اند به معناى بيرون شدن اندك اندك آب است ، بخلافانفجار كه به معناى بيرون شدن به كثرت و فراوانى است . و از ظاهر اينكه فرمود:(پس منفجر شد از آن دوازده چشمه و هر گروهى از مردم چشمه خود را شناختند) بدست مىآيد كه چشمه ها به عدد اسباط بنى اسرائيل يعنى دوازده بود، چون مى رساند كه هرچشمه مخصوص يك تيره بوده و اينكه اين اختصاص به خاطر مشاجره اى بوده كه بايكديگر داشته اند، و اين ظاهر تاءييد مى كند رواياتى را كه درباره داستان اين چشمه هاوارد شده . معناى بقيه آيه شريفه روشن است .
در آيات اين سوره خداى سبحان از معجزات موسى (عليه السلام ) و آيات وى چند معجزهزير را بر شمرده : 1 - اژدها 2 - يد بيضاء 3 - قحطى فرعونيان 4 - نقص ثمراتايشان 5 - طوفان 6 - ملخ ‌هاى بالدار 7 - ملخ ‌هاى بىبال 8 - قورباغه 9 - خون شدن آب نيل 10 - غرق شدن فرعونيان درنيل
11 - ميراندن و زنده كردن هفتاد نفر از ياران موسى 12 - شكافته شدن دوازده چشمه ازسنگ با ضربت موسى 13 - سايه افكندن ابر بر سر بنىاسرائيل 14 - فرو فرستادن من و سلوى 15 - كندن كوه از ريشه و آن را بر بالاى سربنى اسرائيل مانند سايه بان نگهداشتن . و ليكن مى توان تكلم با خداى تعالى ونزول تورات و مسخ شدن پاره اى از بنى اسرائيل به صورت ميمون را نيز بر آناضافه نمود،و ما - ان شاء الله - در تفسير سوره هود راجع به اين چند معجزه نيز بحثخواهيم كرد.
بحث روايتى
در تفسير عياشى از محمد بن سالم نى فروش از حارث بن مغيره از ابى عبدالله (عليهالسلام ) روايت مى كند كه حارث گفت : به حضرتش عرض كردم ، عبد الله بن عجلان درمرضى كه به آن مرض درگذشت مى گفت من در اين مرض نمى ميرم و مرد. حضرت فرمودخداوند: هيچ گناهى از او نيامرزد اين چه فكر باطلى بوده كه او كرده ؟ موسى (عليهالسلام ) از قوم خود هفتاد مرد برگزيد و وقتى دچار رجفه شدند و هم ه هلاك گرديدندموسى گفت : پروردگارا اصحابم اصحابم خطاب آمد من بجاى ايشان اصحابى بهتربه تو مى دهم عرض كرد: من ايشان را مى شناختم و به ايشان علاقمند بودم ، خداوندبجاى آنان انبيايى براى وى مبعوث كرد.
مؤ لف : مقصود امام (عليه السلام ) اين بوده كه بعد از درگذشت عبدالله عجلان خداونداصحابى بهتر از او به وى ارزانى بدارد، همچنانكه به موسى (عليه السلام ) داد، وليكن اين روايت در باب خود روايت غريبى است و با ظاهر قرآن سازگار نيست .
روايتى درباره علت اينكه انتخاب امام به مردم واگذار نشده است  
و در تفسير برهان از ابن بابويه و او به سند خود از سعد بن عبدالله قمى در ضمنحديث طويلى روايت كرده كه گفت : خدمت امام قائم (عليه السلام ) عرض كردم اى مولاى منمرا خبر ده از اينكه چرا مردم از انتخاب امام و زمامدار براى خود ممنوع شدند؟ فرمود: اماممصلح و يا مفسد؟ عرض كردم البته مصلح . فرمود: آيا با اينكه احدى از مردم از صلاح وفساد درونى اشخاص آگاهى ندارند آيا ممكن است شخصى را كه انتخاب مى كنند اتفاقابرخلاف تشخيصشان مفسد از كار در آيد؟ عرض كردم بلى ممكن است . فرمود: علت ممنوعيتمردم همين است كه من آن را به صورت برهان برايت ايراد كردم .
سپس رو به سعد كرده و فرمود: بگو ببينم پيغمبرانى كه خدا آنها را برگزيده وكتابشان داده و با عصمت تاءييدشان كرده با اينكه اعلم - در دو نسخه چاپى از برهاناعلام وارد شده و ليكن احتمال دارد كه تصحيف شده باشد - همه امت ها هستند مانند موسى وعيسى (عليهماالسلام ) آيا با وفور عقل و كمال علمى كه دارند هيچ ممكن نيست كه وقتىبخواهند اشخاص نيكى را براى كارى انتخاب كنند اتفاقا منافق از كار در آيند؟ عرضكردم : نه . فرمود: بلكه ممكن است ، به شهادت اينكه موسى كليم الله (عليه السلام )با وجود عقل و كمال علمش و با اينكه وحى به او مى شد مع ذلك وقتى از اعيان قومش و ازوجوه لشكريانش و خلاصه از كسانى كه شكى در ايمان و اخلاصشان نداشت هفتاد نفربراى رفتن به ميقات برگزيد انتخابش به خطا رفت و بجاى هفتاد نفر با ايمان هفتادنفر منافق برگزيد و قرآن درباره اش فرموده : (و اختار موسى قومه سبعين رجلالميقاتنا - تا آنجا كه ميفرمايد - لن نومن لك حتى نرى الله جهره فاخذتهم الصاعقهبظلمهم ). پس با اينكه مى بينيم اختيار و انتخابمثل موسى كسى كه خداوند براى نبوتش برگزيده به خطا مى رود و افسد را بجاىاصلح بر مى گزيند مى فهميم كه انتخاب تنها و تنها كار كسى است كه به باطناشخاص راه داشته و ضمائر و سريره هاى افراد برايش آشكار باشد، و نيز مى فهميمكه بعد از خطا رفتن انتخاب انبياء انتخاب مهاجر و انصار يك پشيز ارزش ‍ نداشته است .
مؤ لف : آيه اى كه امام (عليه السلام ) در اين روايت بدان استشهاد كردهنقل به معنى شده ، يعنى امام (عليه السلام ) آن را از آيات سوره اعراف و سوره نساءتركيب كرده است .
چند روايت در مورد داستان هفتاد نفر برگزيدگان موسى (ع ) براى حضور در ميقات
و در الدر المنثور از ابن ابى حاتم و ابوالشيخ از نوف حميرى روايت كرده كه گفت :وقتى موسى براى رفتن به ميقات پروردگارش ‍ هفتاد نفر از قوم خود را برگزيدخدايش فرمود: من زمين را براى شما سجده گاه و مايه طهارت قرار داده و سكينت را با شمادر خانه هاتان قرار مى دهم ، و چنانتان مى كنم كه تورات را از حفظ بخوانيد و در نتيجهمردان و زنان و غلامان و آزادگان همگى بتوانند آن را قرائت كنند.
موسى به قوم خود گفت : (خداوند براى شما تمامى روى زمين را سجده گاه و آن را مايهطهارت قرار داده ) گفتند: ما در غير معابد نماز نمى خوانيم چه احتياج به چنين ترخيصىداريم . گفت : (خداوند سكينت را با شما و در خانه هاى شما قرار داده ) گفتند: (لازمنيست ، ما دوست داريم كه در همان تابوت كه بود بماند)
گفت : (خداوند قدرتى به شما مى دهد كه زن و مرد و صغير و كبير و آزاد و بنده شماهمگى بتوانيد تورات را از بر بخوانيد) گفتند (ما نمى خواهيم مگر خواندن از روىكتاب را) بعد از اين گفت و شنود و لجاجت بنىاسرائيل بود كه خداوند فرمود: (فساكتبها للذين يتقون و يوتون الزكوه ... - تا آنجاكه مى فرمايد - المفلحون )، (آنگاه موسى گفت : پروردگارا من قوم خود را به درگاهتو آوردم و نتيجه آمدنشان را به ديگران دادى پروردگارا پس مرا پيغمبر آن مردم قراربده ) فرمود: (پيغمبر ايشان از خود ايشان است ) عرض كرد: (پس مرا از آن امتقرار بده ) فرمود: (تو آن امت را درك نمى كنى ) عرض كرد: (من قوم خود را بهدرگاهت آوردم وفاده ايشان را به ديگران دادى )؟ اينجا بود كه خداوند به وى وحىفرستاد: (و من قوم موسى امه يهدون بالحق و به يعدلون ) حميرى گفت (در اينجاموسى راضى شد، آنگاه رو به حضار كرده و گفت آيا ستايش نمى كنيد خدايى را كه درآن روز حفظ غيبت شما را كرده و بجاى شما گوش داد مطالب مربوط به شما را و وفادهديگران را براى شما قرار داد؟
و نيز در همان كتاب از ابن ابى حاتم و ابوالشيخ از نوف بكالى روايت كرده كه گفت :موسى بعد از آنكه از قوم خود هفتاد نفر انتخاب نمود به ايشان گفت : اينك به سوى خداروانه شويد، و از او هر چه مى خواهيد درخواست كنيد، خود موسى درخواستى داشت و ايشاندرخواستى ، وقتى به ميقاتگاه يعنى به كوه طور رسيدند موسى رو به ايشان كرده وگفت : اينك درخواست خود را عرضه بداريد، ايشان گفتند: (خدا را به ما نشان بده )گفت : (واى برشما دوباره اين درخواست را از خدا مى كنيد) گفتند: (درخواست ما هميناست بايد خدا را آشكارا به ما نشان دهى ) اين را كه گفتند صاعقه ايشان را گرفت وهمگى مدهوش افتادند، موسى عرضه داشت : (پروردگارا من هفتاد نفر از نيكان وسرشناسان بنى اسرائيل را به ميقات تو آوردمحال به سوى ايشان برگردم و يك نفر از آنان با من نباشد جواب بنىاسرائيل را چه بگويم ؟ آيا مرا نخواهند كشت ؟ صدائى به گوش موسى رسيد كهدرخواست خود را عرضه بدار، موسى گفت : (پروردگارا از تو مى خواهم كه همراهانمرا زنده كنى ) خداوند همگى ايشان را زنده كرد و در نتيجه درخواست ايشان و درخواستموسى هدر رفت ، و اين درخواست ماند براى اين امت ، چون آنها نتوانستند استفاده كنند.
بيان ضعف آن آيات  
مؤ لف : اين دو روايت را از اين جهت ايراد كرديم كه از نظر شباهت در قصه شبيه بهروايات موقونه بود، و ليكن صرفنظر از اختلافى كه در مضمون آندو است از نظرجزئيات قصه نه با يكديگر تطبيق مى شوند و نه با ظاهر آيات ، درخواستى كه كردندتنها مساءله ديدن خدا بود كه رد شد، و درخواست موسى هم زنده شدن ايشان بود كه زندهشدند، و درخواست ديگرش نوشته شدن رحمت بر بنىاسرائيل بود كه آنهم به شرط تقوا و ايمان به آيات خدا مستجاب شد، ديگر چه وفاده واجرى طلب داشتند كه به ايشان داده نشد و در عوض آن را به امت آخرالزمان دادند؟اشكال ديگر اينكه از ظاهر سياق استفاده مى شود كه در جمله (و من قوم موسى امه يهدونبالحق و به يعدلون ) خطاب به پيغمبر اكرم است نه به موسى .
نظير اين دو روايت در منطبق نشدن با آيه ، روايتى است كه از ابن عباس درذيل جمله (اكتب لنا فى هذه الدنيا حسنه و فى الاخره )نقل شده ، در اين روايت ابن عباس گفته است : خداوند اين درخواست را به موسى نداد،بلكه در جوابش فرموده : (عذابى اصيب به من اشاء - تا آنجا كه مى فرمايد -المفلحون )، مقصود ابن عباس اين است كه خداوند اين دعاى موسى را در حق امت اسلاممستجاب كرد نه در حق خود او، و ما گفتيم كه ظهور آيه در غير اين معنا است .
و نيز نظير اين روايت آن روايتى است كه از سدىنقل شده كه در ذيل جمله (ان هى الا فتنتك ...)، گفته است : موسى گفت پروردگارا!سامرى به ايشان گفت گوساله درست كنند ليكن چه كسى گوساله را زنده كرد و روحدر آن دميد؟ پروردگار فرمود: (من ). گفت : پس تو خودت ايشان را گمراه كردى .
عياشى نيز نظير اين روايت را در تفسير خود از ابى جعفر و ابى عبدالله (عليه السلام )بطور مرسل يعنى بدون ذكر سند نقل كرده ، و در آن دارد كه موسى گف ت : پروردگاراچه كسى گوساله را به صدا درآورد؟ فرمود: (من ). موسى اين را كه شنيد گفت :(ان هى الا فتنتك تضل بها من تشاء و تهدى من تشاء).
و اشكال اين روايات اين است كه موسى (عليه السلام ) جمله مذكور را در موقع هلاك شدنهفتاد نفر گفته نه در داستان سامرى و گوساله اش ، مگر اينكه بگوييم موسى اين جملهرا دوباره و در دو جا گفته است .
رواياتى درباره رحمت واستعه خداى تعالى  
و در الدر المنثور از احمد و ابو داود از جندب بن عبدالله بجلى روايت كرده است كه گفت :مردى عرب از باديه وارد شد و شتر خود را خوابانيد و آن راعقال كرد و سپس پشت سر پيغمبر (صلى الله عليه و آله وسلم ) به نماز ايستاد، بعد ازنماز به صداى بلند چنين دعا كرد: پروردگارا مرا و محمد (صلى الله عليه و آله و سلم )را رحم كن و احدى را در رحمت من و او شريك مساز.رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود از رحمت عمومى و واسع خداوندجلوگيرى مى كنى ؟ براى خدا صد رحمت است كه از آنهمه تنها يك رحمت را بر خلق خودنازل كرده و با آن جن و انس و چارپايان را با يكديگر مهربان مى كند، نود و نه رحمتديگر دارد.
و نيز در همان كتاب از احمد و مسلم از سلمان فارسى ازرسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) روايت كرده كه فرمود: براى خداوند صد رحمتاست ، از آن جمله رحمتى است كه با آن خلق خود را با يكديگر مهربان كرده و ميان وحوشبا بچه هايشان عاطفه قرار داده ، و نود و نه رحمت ديگر خود را براى روز قيامت قرار داده.
و نيز مى گويد: ابن ابى شيبه از سلمان بطور موقوف و ابن مردويه نيز از همان جنابروايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: خداوند روزى كهآسمانها و زمين را مى آفريد صد رحمت آفريد كه هر يك از آنها درست قالب زمين وآسمانها است ، از آن صد رحمت يكى را به زمين فرستاد كه باعث مهربانى خلايق بايكديگر شد، و با آن رحمت است كه مادران نسبت به فرزندان مهر مى ورزند، و وحوش وطيور از يك آبخور آب مى آشامند، و خلايق با هم زندگى مى كنند، ولى روز قيامت خداونداين رحمت را از دل ها مى كند و آن را به اضافه نود و نه رحمت ديگر تنها به متقينواگذار مى كند، آنگاه آن حضرت آيه (و رحمتى وسعتكل شى ء فساكتبها للذين يتقون ) را قرائت كردند.
مؤ لف : اين معنا از طريق شيعه از ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) نيز روايت شده ، و گوياروايت دوم از سلمان همان روايت اول است كه نقل به معنا شده ، و ليكن راوى كه آن رانقل به معنا كرده با اضافه كردن جمله (ولى روز قيامت خداوند اين رحمت را ازدل ها مى كند) روايت را ضايع كرده ، و بايد از او پرسيد اگر در قيامت خداوند اين رحمترا از غير متقين سلب كند پس چگونه آسمان و زمين باقى مانده و بهشت و دوزخ بجاى مىماند؟ و چگونه ملائكه و غير ايشان بدون رحمت شامله خدا زنده مى مانند؟
پس تعبير بهتر آن تعبيرى است كه در پاره اى از روايات ما اماميه وارد شده
كه - بطورى كه به ياد دارم - فرموده اند: در آن روز خدا همه صد رحمت خود را در مؤ منينجمع مى كند، و اين معنا غير از كندن و سلب رحمت از غير مؤ منين است ، اولى جائز ومعقول هست و ليكن دومى معقول و متصور نيست - دقت بفرماييد -.
و نيز در الدر المنثور از طبرانى از حذيفه بن اليمان ازرسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) روايت كرده كه در حديثى فرمود: به آن خدايىكه جان من در دست اوست هر آينه خداوند در قيامت آمرزشى كند كه ابليس هم به طمع بيفتد.
مؤ لف : و از طرق شيعه از ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) نيز نظير اين معنا روايت شده .
باز در همان كتاب از ابن ابى حاتم و ابوالشيخ از ابى بكر هذلى روايت شده كه گفت :وقتى آيه (و رحمتى وسعت كل شى ء) نازل شد، ابليس گفت : پروردگارا من هم چيزىهستم ، خطاب آمد (فساكتبها للذين يتقون ...)، پس آن رحمت را از ابليس سلب كرد.
مؤ لف : ظاهرا مضمون اين روايت فرضى است كه خود ابى بكر هذلى كرده نه اينكه ازرسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) صادر شده باشد، به جهت اينكه بدون شكشيطان هم از رحمت واسعه خداوند كه در صدر آيه است برخوردار است ، و آن رحمت خاصهخدا است كه در ذيل آيه ذكر شد و ابليس از آن محروم است .
اهميت و ارزش بيشتر ايمان كسانى كه پيامبر (ص ) را نديده به آن حضرت ايمانآوردهاند
در تفسير برهان از نهج البيان روايت كرده كهرسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: كدام يك از خلايق ايمانشان حيرتانگيزتر است ؟ گفتند: ملائكه . فرمود: ملائكه خود در نزد پروردگارند، جهت ندارد كهايمان نداشته باشند. گفتند: انبياء (عليهم السلام ). فرمود: انبياء هم مورد وحى خداىتعالى هستند، با اين حال ايمان آوردنشان خيلى مهم نيست . گفتند: ما. فرمود: شما هم با منكه پيغمبرم معاصر هستيد، جهت ندارد كه ايمان نياوريد، بلكه ايمان آن مردمى مهم و باارزش است كه بعد از شما مى آيند، با اينكه جز نوشته اى در اوراق چيزى نديده اند معذلك به همان نوشته ايمان مى آورند، اين است معناى آيه (و اتبعوا النور الذىانزل معه اولئك هم المفلحون ).
مؤ لف : اين خبر هيچ اشكالى ندارد، چيزى كه هست بايد دانست كه مقصودرسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بيان شاءننزول آيه نبوده بلكه تطبيق آيه بر يكى از مصاديقش بوده است . و همچنين آن روايتى كهمى گويد مقصود از نور در آيه شريفه على (عليه السلام ) است معنايش اين است كه يكىاز مصاديق آن نور، على (عليه السلام ) است ، ممكن هم هست بگوييم روايت دوم ناظر بهباطن آيه است نه به ظاهر آن .
منشعب شدن بنى اسرائيل به هفتاد و چند فرقه و ناجيه بودن يكى از آن فرق  
و در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم از على بن ابيطالب (عليه السلام ) روايت كردهكه گفت : بنى اسرائيل بعد از موسى به هفتاد و يك فرقه منشعب شدند واهل نجات از همه آنها يك فرقه است و ما بقى در آتشند و نصارا بعد از عيسى (عليهالسلام ) به هفتاد و دو فرقه منشعب شدند و اهل نجات از آنها تنها يك فرقه است ، ومابقى در آتشند، امت اسلام هم به هفتاد و سه فرقه منشعب خواهند شد و همه آن فرق درآتشند مگر يك فرقه ، قرآن درباره آن يك فرقه از امت موسى فرموده : (و من قومموسى امه يهدون بالحق و به يعدلون ) و درباره امت عيسى فرموده : (منهم امه مقتصده) اين آن دو امت اهل نجات از قوم موسى و عيسى هستند. و درباره ما مسلمانان مى فرمايد:(و ممن خلقنا امه يهدون بالحق و به يعدلون ) اين آن فرقهاهل نجات از امت اسلام است .

next page

fehrest page

back page