بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر المیزان جلد 7, علامه محمدحسین طباطبایی رحمه الله علیه ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     ALMIZA01 -
     ALMIZA02 -
     ALMIZA03 -
     ALMIZA04 -
     ALMIZA05 -
     ALMIZA06 -
     ALMIZA07 -
     ALMIZA08 -
     ALMIZA09 -
     ALMIZA10 -
     ALMIZA11 -
     ALMIZA12 -
     ALMIZA13 -
     ALMIZA14 -
     ALMIZA15 -
     ALMIZA16 -
     ALMIZA17 -
     ALMIZA18 -
     ALMIZA19 -
     ALMIZA20 -
     ALMIZA21 -
     ALMIZA22 -
     ALMIZA23 -
     ALMIZA24 -
     ALMIZA25 -
     ALMIZA26 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

(ملكوت ) همان وجود اشياء است به لحاظ انتسابشان به خدا و رؤ يت ملكوت بهمعناىديدن خدا است با ديدن اشياء و
از آيه شريفه قل اللهم مالك الملك و آيه لله ملك السموات و الارض و آيه تبارك(الذى بيده الملك و هو على كل شى ء قدير الذى خلق الموت و الحيوة ) - تا آنجا كهمى فرمايد - (الذى خلق سبع سموات طباقا) هم كه مالكيت آسمانها و زمين راتعليل مى كند به اين كه خداوند آنها را آفريده ، استفاده مى شود كه اگر خداى تعالىرا مالك آسمانها و زمين دانسته است براى اين بوده كه وجود و واقعيت آن ، از خداوند است . وبنابر اين بايد گفت به همين جهت كسى شريك ملك خدا نيست ، و مالكيتشقابل زوال و انتقال و واگذارى به غير نبوده ومعقول نيست كه كسى او را از مالكيتش عزل نموده و خود به جايش بنشيند.
آيه شريفه (انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون ، فسبحان الذى بيده ملكوتكل شى ء) نيز به همين معنا تفسير مى شود، زيرا آيه دوم بيان مى كند كه ملكوت هرچيزى ، همان كلمه (كن ) است كه خداى سبحان مى گويد، و گفتن او عينفعل و ايجاد او است ، پس معلوم شد كه ملكوت همان وجود اشياء است ، از جهت انتسابى كهبه خداى سبحان داشته و قيامى كه به ذات او دارند، و معلوم است كه چنين امرىقابل شركت نبوده و ممكن نيست چيز ديگرى با خداوند، در آن شركت داشته باشد، وبنابراين ، نظر در ملكوت اشياء به طور قطع آدمى را به توحيد هدايت مى كند، همچنانكهفرمود: (او لم ينظروا فى ملكوت السموات و الارض و ما خلق الله من شى ء و ان عسىان يكون قد اقترب اجلهم فباى حديث بعده يؤ منون و اين مضمون )، همان مضمون آيه سومسوره ملك است كه قبلا ذكر شد.
با در نظر گرفتن اين مطالب ، اگر در جمله (و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات والارض ...) و همچنين ساير آيات مربوط به آن دقت شود، به خوبى معلوم مى شود كهمنظور از نشان دادن ملكوت آسمان و زمين ، به خاطر آن است كه خداوند خود را به ابراهيمنشان دهد منتهى از طريق مشاهده اشياء، و از جهت استنادى كه اشياء به وى دارند، زيرا،وقتى كه اين استناد قابل شركت نبود، هر كسى كه به موجودات عالم نظر كند، بى درنگحكم مى كند به اينكه هيچيك از اين موجودات ، مربى ديگران و مدبر نظام جارى در آنهانيست ، پس اين بتها مجسمههايى هستند كه دست بشر آنها را تراشيده و بدون اينكه در اينباره از ناحيه خداوند دستورى داشته باشند، اسم خدائى را بر آنها نهاده اند،غافل از اينكه معقول نيست دست پرورده انسان مربى و مالك خود او باشد، همچنينقابل پذيرش نيست كه اجرام آسمانى ، ستاره ، ماه و خورشيد مالك و مدبر تكوينى عالمباشند، در حالى كه خودشان داراى تحول و طلوع و غروبند، و به زودى توضيح بيشتراين معنا خواهد آمد.


و ليكون من الموقنين



(لام ) در كلمه (ليكون ) براى غايت و گرفتن نتيجه است ، و جمله مورد بحث ، عطفاست به جمله ديگرى كه حذف شده و تقدير آن چنين است : (ليكون كذا و كذا و ليكون منالموقنين ) و (يقين ) عبارت است از (علم صد در صدى كه به هيچ وجه شك وترديدى در آن رخنه نداشته باشد). و بعيد نيست كه غرض از ارائه ملكوت ، اين بودهكه ابراهيم (عليه السلام ) به پايه يقين به آيات خداوند برسد به طورى كه در جاىديگر فرموده : (و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا و كانوا باياتنا يوقنون) همان يقينى كه نتيجهاش يقين به (اسماء حسنى ) و صفات علياى خداوند است ، و اينمرحله ، همان مرحلهاى است كه درباره رسيدن پيغمبر اسلام (صلى الله عليه وآله و سلم )به آن پايه ، فرموده است : (سبحان الذى اسرى بعبده ليلا من المسجد الحرام الىالمسجد الاقصى الذى باركنا حوله لنريه من آياتنا) و نيز فرموده : (ما زاغ البصر وما طغى ، لقد راى من آيات ربه الكبرى ) و اين يقين به آيات پروردگار نهايت و اعلادرجهاى است كه انبيا (عليهم السلام ) در سير تكاملى خود مى توانند به آن برسند، و اماذات پروردگار، پس قرآن كريم ساحتش را عاليتر از آن دانسته كه ادراكى به آن تعلقگيرد و احاطه كند و وجودش را امرى مسلم و مفروغ عنه دانسته است .
قرآن كريم براى علم يقينى به آيات خداوند، آثارى برشمرده است كه يكى از آن آثاراين است كه : پرده حواس ، از روى حقايق عالم كون كنار رفته و از آنچه در پس پردهمحسوسات است آن مقدارى كه خدا خواسته باشد، ظاهر مى شود، و در اين باره فرموده است: (كلا لو تعلمون علم اليقين ، لترون الجحيم ) و نيز فرموده : (كلا ان كتاب الابرارلفى عليين ، و ما ادريك ما عليون ، كتاب مرقوم ، يشهده المقربون ).


فلما جن عليه الليل راى كوكبا...



راغب در مفردات خود گفته است : (جن ) - بفتح جيم - دراصل لغت به معنى (مستور بودن از حواس ) است ، گفته مى شود: (جنهالليل ) و يا (اجنه الليل ) و يا (جن عليهالليل ) يعنى شب آن را پوشانيد و معناى (اجنه ) اين است كه چيزى را پرده و پوششآن قرار داد، و تفاوتى كه در معناى مجرد اين كلمه ، با معناى مزيد آن هست ، نظير تفاوتىاست كه در مجرد ماده : (قبر) و ماده : (سقى ) و مزيد آن هست چون معناى (قبرته )اين است كه من او را در قبر كردم ، و معناى (اقبرته ) اين است كه من چيزى و يا جائى رادر اختيار او گذاشتم تا خود را دفن نموده يا بپوشاند، و همچنين معناى (سقيته ) ايناست كه من او را سيراب كردم و معناى (اسقيته ) اين است كه من آب و يا شربتى را دراختيارش گذاشتم تا خود را سيراب كند.
معناى جن عليه كذا اين است كه فلان چيز را بر او انداخت و به همين معنا است آيه شريفه ،كه مى فرمايد: (فلما جن عليه الليل راى كوكبا).
خلاصه كلام اينكه معناى (جن عليه الليل ) تنها فرا رسيدن شب به غروب آفتابنيست ، بلكه معنايش اين است كه : شب بر او پرده افكند. و اين جمله ، دنباله نفى الوهيتىاست كه از اصنام كرده و با نفى مزبور مربوطند به جمله (و كذلك نرى ابراهيم ملكوتالسموات و الارض ). و بنابراين خلاصه معنا اين مى شود كه : ما ملكوت اشياء را بهاو نشان مى داديم و نتيجهاش اين شد كه بلافاصله الوهيت اصنام راابطال نموده و در همين حال بود كه شب ، پرده ظلمت خود را بر او افكند و او چشمش بهستارهاى افتاد و چنين و چنان گفت .
ستاره اى كه مردم مى پرستيدند و ابراهيم (ع ) به آن اشاره فرمود و گفت : (هذاربى) ستاره (زهره ) بوده است .
و در اينكه لفظ (كوكب ) را نكره آورده ، اشاره است به اينكه گر چه ابراهيم (عليهالسلام ) اشاره به كوكب معينى كرده است و ليكن چون مقام مقامنقل احتجاج او است و چون احتجاج مزبور مبتنى بر خصوصيات آن كوكب نبوده است ، از اينجهت ، خصوصيات آن كوكب و ثابت بودن و يا سياره بودن آن ، هيچ دخالتى در احتجاجنداشته و احتجاج او با هر كوكبى كه طلوع و غروب داشته باشد صحيح و تمام است .آرى ، نكره آوردن كوكب براى فهماندن اين نكته است ، نه براى اينكه بفهماند ابراهيم(عليه السلام ) اشاره به كوكب غير معينى كرده زيرا اولا اين معنا با ديدن و اشاره كردننمى سازد، و به كسى كه چشم بسته ، اشاره به يكى از هزاران كوكب بكند، نمىگويند فلانى كوكبى را ديد و به آن اشاره كرد. پس معلوم مى شود كه ابراهيم (عليهالسلام ) اشاره به كوكب معينى كرده است .
و ثانيا از ظاهر آيات اين نيز استفاده مى شود كه در آن عصر مردمى بوده اند كه كوكبمعينى را كه همان كوكب مورد اشاره ابراهيم بوده ، ميپرستيدند و اين معنا را هم مى دانيم كه(صابئون ) هر كوكبى را احترام نمى كرده اند، بلكه تنها سيارات را مقدس ‍ميشمردهاند و به طورى كه از قرائن برمى آيد ستاره مذكور همان ستاره زهره بوده است ،براى اينكه (صابئين ) تنها سيارات هفتگانه يعنى (قمر)، (عطارد)، (زهره)، (شمس )، (مريخ )، (مشترى )، و(زحل ) را احترام مى كرده و حوادث عالم را به آنها نسبت ميداده اند. و آن اهالى هند وبعضى از جادوگران و بتپرستان عرب و غير عرب بودند كه ستارگان ثابت را مقدسميشمردند.
و چون قرآن در داستان ابراهيم شمس و قمر را بعد از آيه مورد بحث ذكر كرده است ،بنابراين ، سياره كوكب يكى از پنج سياره ديگر بوده ،
و چون (عطارد) مدار تنگترى دارد و بسيار كم ديده مى شود و زهره در بين آن چهارسياره ديگر، از جهت تنگى مدارش ، نمى تواند بيش ازچهل و هفت درجه از خورشيد فاصله بگيرد و هميشه همراه خورشيد است ، از اين جهت به ذهنمى رسد كه كوكب مزبور همان زهره بوده است چرا كه زهره گاهىقبل از خورشيد طلوع مى كند و عوام آنرا ستاره صبح مى نامند، و گاهى دردنبال آن قرار گرفته و در نتيجه بعد از غروب خورشيد در همان طرف مغرب ظاهر مىشود و چيزى نميگذرد كه غروب مى كند. و گاهى كه اين وضع در نيمه دوم ماه ، يعنى شبهجدهم ، نوزدهم و بيستم ماه قمرى اتفاق مى افتد. ظهور زهره تقريبا با غروب خورشيد، وغروب آن تقريبا با طلوع ماه مقارن مى شود، زيرا در اين شبهااول آفتاب غروب مى كند و پس از آن ستاره زهره هويدا شده پس از يك يا دو ساعت در همانجهت غربى افق غروب نموده و پس از آن بلا فاصله و يا به فاصله مختصرى از ماه ،طلوع مى كند و اين خصوصيت تنها در ستاره زهره است ، و اگر در مشترى و مريخ وزحل هم اتفاق بيفتد صرف اتفاق و آنهم بسيار نادر و كم است .
علاوه بر اينكه ستاره زهره در بين ستارگان درخشان ، از همه زيباتر و روشنتر است ،به طورى كه پس از فرا رسيدن شب ، اولين ستارهاى است كه نظر بيننده را به خودجلب مى نمايد، و از اين روى مى توان گفت ستاره مورد اشاره ابراهيم ، همين ستاره بودهاست ، و آيه شريفه بر اين ستاره بهتر منطبق مى شود، زيرا بر حسب ظاهر، بين غروبستاره و طلوع ماه فاصله نينداخته است . و از اين ظهور استفاده مى شود كه طلوع ماه بهدنبال غروب ستاره بوده ، و اين خود مؤ يد ما است . پاره اى از روايات هم كه از ائمهاهل بيت (عليهم السلام ) نقل شده ادعاى ما را تاييد مى كند، چون در اين روايات دارد : ستارهمزبور، زهره بوده است . پس بنابراين ، ابراهيم (عليه السلام ) همين ستاره را ديده وقوم او نيز همان را ميپرستيده و برايش قربانى مى كرده اند، و اين واقعه در يكى ازشبهاى نيمه دوم ماه بوده و آن حضرت نخست زهره را در جهت غربى افق ديده و پس از غروبآن به طلوع ماه برخورده است .
مراد از (رب ) در كلام ابراهيم (ع ) (هذا ربى )، خداوند آفريدگار هستى نيست .
مراد از (رب ) در آنجا كه گفت : (هذا ربى ) همانا مالك چيزهايى است كه مربوب آنپروردگارند، و رب مدبر امر آنها است ، نه پروردگارى كه آسمانها و زمين و هر چيزديگرى را از عدم به وجود آورده است ، زيرا خداى سبحان ، جسم و جسمانى نيست ، و درظرف زمان نميگنجد، و مورد اشاره واقع نمى شود. از آيه يا ابت انى قد جائنى من العلم مالم ياتك فاتبعنى اهدك صراطا سويا و ساير آياتى كه كلام ابراهيم را حكايت مى كندبرمى آيد
كه آنجناب اين معانى را ميدانسته و اين مقدار در باره خداوند سبحان معرفت داشته است كهبداند ساحت مقدسش منزهتر از آن است كه بتوان به او اشاره كرد - و اينكه اشاره به هرچيزى مستلزم تجسم و محدوديت آن است . علاوه بر اينكه خود بتپرستان و ستارهپرستان همدر مساله خلقت ، شريكى براى خدا قائل نبودند، بلكه تنها مى گفتند: خدايان ما كه خودمخلوق و مصنوع و بالا خره محتاج خداى تعالى هستند، امتيازشان با ساير موجودات ، ايناست كه خداوند تدبير و اداره مخلوقات را به آنهامحول و واگذار كرده است ، مثلا زيبائى آنها را به عده اى از آن خدايان و عدالت را به عدهديگر و ارزانى و رواج بازار را به ديگر خدايان تفويض نموده . و بعضى از آن خدايانرا تنها مسؤ ول اداره يك نوع و يا يكدسته از مخلوقات خود قرار داده است ، مانند اله انسانو يا اله قبيله و يا الهى كه مخصوص يك پادشاه و يا يك خان و رئيس قبيله است . آثارباستانى كه از بتپرستان و ستارهپرستان قديم به دست آمده و همچنين داستانها و اخبارىكه از آنان در كتابها ضبط گرديده و نيز اخبار بتپرستان و ستارهپرستانى كه هم اكنوندر اطراف دنيا هستند، همه و همه شاهد اين مدعا هستند.
اينكه ابراهيم (ع ) نخست ستاره و ماه و خورشيد را (رب ) دانست ، از باب محاجهبه زبان خصم بوده است .
از همه اينها گذشته ، آيه (قال يا قوم انى برى ء مما تشركون ، انى وجهت وجهىللذى فطر السموات و الارض حنيفا و ما انا من المشركين ) بخوبى بر اين معنا دلالتدارد، زيرا از ظاهر آن پيدا است كه آنجناب در مقام اثبات وجود آفريدگار نبوده ، بلكهبا فرض ‍ ربوبيت ستاره و ماه و خورشيد و سپس اعراض و انصراف از آن فرض ، مىخواسته اثبات كند كه براى پروردگار شريكى نيست ، پس ‍ همه اين قرائنى كه درآيات مورد بحث و ساير آياتى كه كلام آن حضرت را حكايت مى كند، وجود دارد، اين معنا رامى رساند كه ابراهيم (عليه السلام ) اين مساله را كه براى جميع موجودات ، آفريدگاريگانه و بى شريكى هست و آن همان خداوند متعال است ، و همچنين اين معنا را كه ناچار وناگزير براى آدمى رب و مدبرى است ، امر مسلمى ميدانسته ، و تنها در اين جهت بحث مىكرده كه آيا اين رب و مدبر همان آفريدگار يگانه است ، و زمام تدبير امور آدمى نيزمانند ايجاد و خلقتش در دست او است ، يا آنكه بعضى از مخلوقات خود را مامور تدبير امورانسان كرده و اين كار را به او محول نموده است . و لذا همان اجرامى را كه آنها مىپرستيده اند مد نظر قرار داده و آنها را مدبر خود فرض كرده و سپس از آنها اعراضنموده است .
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه چطور مى تواند باور كرد كه ابراهيم (عليه السلام) كراتى از اجرام فلكى را مدبر و رب خود فرض ‍ كند و آنگاه در آن بحث نموده بهاشتباه خود پى برده باشد، و حال آنكه ابراهيم از پيغمبران بزرگ است . جواب اين سؤال اين است كه :
آرى ، از ظاهر اين فرض كردن و سپس در آن فرض خدشه نمودن ، همين معنا استفاده مىشود، چون طبعا علم به نتيجه برهان پس از اقامه برهان پيدا مى شود. ليكن اين معنا بهمقام نبوت ابراهيم (عليه السلام ) ضررى نمى زند. براى اينكه همانطور كه قبلا همگفتيم از آيات مورد بحث چنين استفاده مى شود كه اين داستان مربوط به سرگذشت دورانكودكى ابراهيم (عليه السلام ) است ، و معلوم است كه در چنين دورانىدل آدمى نسبت به مساله توحيد و ساير معارف اعتقادى ، مانند صفحه سفيد و خالى از نقش ونوشتهاى از هر نقش مخالفى خالى و فارغ است ، و آدمى هر كه باشد در اين دوران وقتىشروع به كسب معارف مى كند، ناچار چيزهايى را اثبات و چيزهاى ديگرى را انكار مى كندتا آنكه سرانجام به عقايد صحيح مى رسد، و چنين كسى در اين نفى و اثباتها و افكارپريشانى كه دارد مورد مؤ اخذه قرار نمى گيرد، براى اينكه هيچ انسانى در بين دو مرحلهابتداى تميز و مرحله رسيدن به معرفت كامل و علم به حق خالى از چنين افكارى نيست ، و هرانسانى را كه فرض كنيم ، چنين روزهايى را در زندگى خود دارد، چرا كه اگر نميداشت ولحظاتى را كه در آن لحظات از قصور جهل به مرحله علم به عقايد حقه مى رسد به خودنمى ديد عقلش او را مكلف به بحث و نظر در عقايد نمى كرد، وحال آنكه وجوب بحث و كنجكاوى در عقايد و تحصيل اعتقاد صحيح از ضروريات عقلى است .و اگر در قرآن كريم افرادى از بشر مانند مسيح و يحيى (عليهماالسلام ) را مى بينيم كهقبل از رسيدن به چنين دورانى و بدون احتياج به نفى و اثبات ، عقايد حقه را دارا بودهاند، در حقيقت افرادى خارق العاده و استثناء از اين سنت عمومى بوده اند، و وجود اين افراداستثنايى باعث نمى شود كه بگوييم هر انسانى اينطور است ، يا هر پيغمبرى اينگونهآفريده شده است .
قضيه مورد بحث مربوط به زمان كودكى و قبل از بلوغ ابراهيم (ع ) است .
خلاصه اينكه : انسان از همان روزهاى اول كه جان در كالبدش دميده مى شود ، واجدشرايط تكليف به كسب عقايد حق و انجام اعمال صالح نيست ، بلكه اين استعداد و دارابودن شرايط تكليف به طور تدريج در وى پديد مى آيد. پس اگر بگوييم به طوركلى زندگى بشر به دو مرحله تقسيم مى شود: يكى مرحلهقبل از بلوغ كه واجد صلاحيت عقايد صحيح نيست و ديگرى مرحله بعد از آن كه داراى چنينصلاحيتى مى شود، درست گفتهايم . وقتى معلوم شد كه اين حكم كلى ما صحيح است ، قهرابايد قبول كرد كه بين اين دو مرحله لحظاتى فاصله است كه در آن لحظاتعقل آدمى او را مكلف مى كند كه با هدايت فطرتش و از طريقاستدلال ، اعتقادات صحيح را تحصيل نمايد، يعنى به او اجازه مى دهد كه يكبار خود را وساير موجودات جهان را بدون پروردگار فرض نموده ، و بار ديگر داراى صانعىيگانه دانسته و در بار سوم شريكى براى آن صانع فرض نموده ، آنگاه نيك بنگردكه آيا آثار مشهود در عالم ، كداميك از فرضيههايش را تاييد مى كند تا به همان معتقدشود،
و فرضيههاى ديگرش را دور بياندازد.
چنين كسى مادامى كه استدلالش تمام نشده و به نتيجه نرسيده ، تكليفش يكسره نشده است، و نمى توان چنين كسى را مسلمان و يا كافر ناميد، زيرا او به اصطلاح از مقسم كفر ودين بيرون است ، چون هنوز به يك طرف قطع پيدا نكرده است . وقتى اين معنا روشن شداينك مى گوييم : اينكه ابراهيم (عليه السلام ) اشاره به ستاره كرد و گفت : (اينپروردگار من است ) و همچنين پس از ديدن ماه و خورشيد گفت : (هذا ربى ) اين عقيدهنهايى او نبوده تا - العياذ بالله - شرك ورزيده باشد، بلكه صرف فرضى استكه بايد در اطرافش بحث شده و در ادله و مؤ يداتش دقت وتامل شود.
اين بود جواب از سؤ ال بالا. و اين جواب گر چه در جاى خود صحيح است و ليكن از آياتسوره مريم كه در مقام حكايت احتجاجات ابراهيم در برابر پدرش مى فرمايد: (يا ابتانى قد جائنى من العلم ما لم ياتك فاتبعنى اهدك صراطا سويا، يا ابت لا تعبد الشيطانان الشيطان كان للرحمن عصيا، يا ابت انى اخاف ان يمسك عذاب من الرحمن فتكونللشيطان وليا، قالا راغب انت عن آلهتى يا ابراهيم لئن لم تنته لارجمنك و اهجرنى مليا،قال سلام عليك ساستغفر لك ربى انه كان بى حفيا) چنين برمى آيد كه وى حقيقت امر راميدانسته و ايمان داشته كه مدبر امورش و آن كسى كه به او احسان نموده و در اكرامش ازحد گذرانيده ، همانا خداى سبحان است . بنابراين ، اينكه در برابر ستاره و ماه وخورشيد گفت : (هذا ربى ) در حقيقت از باب تسليم و به زبان خصم و دشمن حرف زدناست ، وى در ظاهر خود را يكى از آنان شمرده و عقايد خرافى آنان را صحيح فرض نمودهو آنگاه با بيانى مستدل ، فساد آن را ثابت كرده است ، و اين نحو احتجاج بهترين راهىاست كه مى تواند انصاف خصم را جلب كرده و از طغيان و تعصب او جلوگيرى نمايد و اورا براى شنيدن حرف حق آماده سازد.
ربوبيت ملازم با محبوبيت است و (لا احب الآفلين ) يعنى من چيز متغير را رب خودنمىدانم .


فلما افل قال لا احب الافلين



(افول ) به معنى غروب است ، ابراهيم (عليه السلام ) اعتقاد به ربوبيت و خدايىكوكب را به غروب آن ابطال كرده و فرموده است : ستاره پس از غروب از بينندگانپنهان مى شود، و چيزى كه پنهان است چطور مى تواند كار خود را كه به عقيده آنانتدبير عالم كون است ، ادامه دهد؟ علاوه بر اينكه ارتباط بين (رب ) و (مربوب )ارتباطى است حقيقى و واقعى كه باعث محبت مربوب نسبت به رب خود مى شود،
و تكوينا آن را مجذوب و تابع اين مى سازد، و اجرام فلكى داراى چنين جذبهاى نيستند وجمال و زيبائى آنها عاريتى و متغير است ، و مجذوب شدن در برابر چنين چيزى معنا ندارد،و اگر مى بينيد مردمى مادى در برابر زيبائيهاى ناپايدار دنيا، خود باخته و شيفته آنمى شوند در حقيقت از ناپايدارى آن غفلت مى ورزند و در اثر سرگرمى و استغراقى كهدارند، به ياد زوال و فناى آنها نمى افتند، ومعقول نيست كه پروردگار آدمى مانند زيبائيها و تجملات ناپايدار دنيا، در معرض مرگ وحيات ، ثبوت و زوال ، طلوع و غروب ، ظهور و خفا، پيرى و جوانى ، زشتى و زيبائى وامثال اين دگرگونيها واقع گردد، و اين مطلب گر چه ممكن است به نظر بعضيها مطلبىخطابى ، يا بيانى شعرى باشد، و ليكن اگر دقت بفرمائيد خواهيد ديد كه برهانى استقطعى بر مساءله توحيد.
و به هر حال ، ابراهيم (عليهالسلام ) ربوبيت كوكب را از راه اينكه غروب و تغير بر آنعارض مى شود ابطال كرده است . حال يا منظورش از اينكه او كوكب را دوست نمى دارد چوندستخوش غروب مى شود، اين بوده كه مساءله بطلان ربوبيت آنرا به كنايه برساند،چنانكه امام صادق (عليهالسلام ) مى فرمايد: آيا دين چيزى جز مهر و محبت است ؟ يا اينكهبرهانش متقوم بر دوست نداشتن بوده ، و اگر هم در اين بين ، اسمى از غروب برده درحقيقت خواسته است همان دوست نداشتن خود را توجيه كند. چون دوست نداشتن چيزى باربوبيت آن منافات دارد. زيرا ربوبيت ملازم با محبوبيت است ، و چيزى كه از نظر نداشتنزيبائى واقعى و غير قابل تغيير و زوال نمى تواند محبت فطرى و غريزى انسان را بهخود جلب نمايد، مستحق ربوبيت نيست . البته اين وجه با ظهور آيه و سياق احتجاج ،بيشتر و بهتر مى سازد. بنابراين مى توان گفت كه ابراهيم (عليهالسلام ) در اين كلامخود به ملازمهاى كه بين (دوست داشتن ) و (بندگى كردن ) و يا بين (معبود بودن) و (محبوبيت ) است ، اشاره كرده . و اما اينكه او درابطال ربوبيت كوكب به وصفى استناد كرد كه در خورشيد و ماه نيز وجود داشته و سپسهمان احتجاج در ابطال ربوبيت ستاره را در آن دو نيز تكرار نمود، يا از اين نظر بوده كهوى شمس و قمر را مانند كوكب به همان احتمالى كه در كوكب گذشت ، تا آن روز نديدهبوده و سابقه اى از طلوع و غروب آن دو نداشته است . و يا از اين جهت بوده كه مخاطبين درقضيه كوكب ، غير از مخاطبين در شمس و قمر بوده اند.
و اما اينكه چرا در نفى محبت ، كلمه (آفلين ) را به كار برد كه صيغه اى استمخصوص ذوى العقول ، گويا براى اشاره به اين بوده كه فاقدعقل و شعور، به هيچ وجه استحقاق ربوبيت را ندارد.
***
همچنانكه قسمت ديگر از كلمات وى كه فرمود: (يا ابت لم تعبد ما لا يسمع و لا يبصر و لايغنى عنك شيئا) و همچنين اين قسمت از كلماتش كه قرآن كريم آنرا حكايت كرده و فرموده :(اذ قال لابيه و قومه ما تعبدون ، قالوا نعبد اصنامافنظل لها عاكفين ، قال هل يسمعونكم اذ تدعون ، او ينفعونكم او يضرون ، قالوابل وجدنا آبائنا كذلك يفعلون ) اشاره به اين معنا دارد. زيرا نخست از آنان مى پرسدچه مى پرستيد؟ مثل اينكه اصلا از معبود آنان اطلاعى ندارد. و وقتى در جوابش اجسام وهيكل هاى بى شعور را به خدائى معرفى مى كنند، اين بار مى پرسد آيا اين خدايان شماداراى علم و قدرت هستند يا نه . و در اين سؤال نيز مانند آيه مورد بحث ، وصف مخصوص صاحبانعقل يعنى : (يسمعون )، (ينفعون ) و (يضرون ) را به كار برده ، و همه اينهاهمانطورى كه گفته شد، براى اشاره به اين است كه معبود بايستى داراىعقل و شعور باشد.


فلما راءى القمر بازغا قال هذا ربى ...



(بزوغ ) به معناى طلوع است . قبلا بيان كرديم كه چگونه كلمه (فلما) قضيه رابه ما قبل خود مربوط و متصل مى سازد و نيز گفتيم كه جمله (هذا ربى ) برسبيل افتراض و يا مماشات با خصم است .
(لئن لم يهدنى ربى لاكونن من القوم الضالين ) - اين جمله به منزله كنايه ازبطلان ربوبيت قمر است ، چرا كه آنجناب در آغاز بحث ، ربوبيت كوكب را به ملاك غروبكردن كه ملاكى است عام ، ابطال كرده بود. آنگاه وقتى به ماه مى رسد و مى بيند كه آننيز غروب كرد، برمى گردد به آن حرفى كه در باره كوكب فرموده بود: (من غروبكنندگان را دوست نمى دارم ) لاجرم بدون اينكه دوباره همان حرف را تكرار كند، بهكنايه از آن گفت : (اگر پروردگار هدايتم نكند...)، و اين كلام به خوبى مى فهماندكه گفتار قبلياش كه فرموده بود: ماه پروردگار من است نيز ضلالت است ، و اگربخواهد بر آن ضلالت ايستادگى به خرج دهد، يكى از همان گمراهانى خواهد بود كهقائل به ربوبيت قمر بودند.
و از اين كلام چند نكته استفاده مى شود:
اول اينكه : در زمان آنجناب و موقعى كه در باره ماه چنين حرفى را گفته است ، اقوامى ماهپرست وجود داشته اند، همچنانكه جمله (يا قوم انى برى ء مما تشركون ) كه در آيهبعدى است نيز خالى از دلالت بر اين معنا نيست .
دوم اينكه : ابراهيم (عليهالسلام ) در اين حرفى كه در باره ستاره و خورشيد و ماه زدهاست ، نظر صحيح و يقينى و هدايت الهى و فيض ‍ پروردگار خود را جستجو مى كرده و اينمعنا به يكى از آن دو وجهى كه گذشت از كلام آنجناب استفاده مى شود. و آن دو وجه يكىاين بود كه كلام را حمل بر معناى حقيقى نموده و بگوييم منظور آن حضرت اين بوده كه ازراه فرضيه به حق مطلب رسيده و براى خود اعتقاد يقينى كسب كند. و ديگرى اين بود كهكلام را حمل بر ظاهر نموده و بگوييم ابراهيم (عليهالسلام ) از راه مماشات و تسليم اينسخن را گفته و خواسته است فساد آن را بيان كند.
سوم اينكه : ابراهيم (عليهالسلام ) يقين به اين معنا داشته كه او داراى پروردگارى استكه هدايت و ساير امورش را متكفل است ، و اگر در اين آيات واقعا يا ظاهرا از پروردگارخود جستجو و بحث كرده ، منظورش اين بوده كه بفهمد آيا آن كسى كه امورش را عهده داراست ، همان آفريدگار آسمان و زمين است ، يا آنكه يكى از آفريده هاى او است ؟ و وقتىبرايش معلوم شد كه ستاره و ماه شايستگى ربوبيت را ندارند - چون از نظرش ناپديدشدند - ناگزير اظهار اميدوارى كرد و گفت : اگر پروردگارم مرا به سوى خودراهنمائى نكند، از گمراهان خواهم بود.


فلما راءى الشمس بازغة قال هذا ربى هذا اكبر



كلام در اينكه چگونه لفظ (فلما) دلالت بر ارتباط كلام به ماقبل خود دارد، و اينكه معناى جمله (هذا ربى ) چيست ، عينا همان كلامى است كه در آيهقبل ذكر شد.
ابراهيم (عليهالسلام ) در اين جستجوى خود، دو نوبت به خطا بودن فرضيه اش پىبرده بود، و با اين حال ديگر جا نداشت كه در باره آفتاب ، همان فرضيه غلط را تكراركرده و بگويد: (اين پروردگار من است ). لذا براى اينكه بهانه اى در دست داشتهباشد اضافه كرد كه : (اين بزرگتر است )
وجه آوردن ضمير مذكر براى (شمس ) كه مؤ نث است در كلام ابراهيم (ع ): (هذاربىهذا اكبر).
و اما اينكه چرا به خورشيد به لفظ (هذا) اشاره كرد با اينكه (شمس ) در لغتعرب مؤ نث است و بايد به لفظ (هذه ) به آن اشاره شود، جوابش به طورى كه قبلاهم اشاره كرديم اين است كه در اين نيز نكته اى است و آن اين است كه قرآن كريم مى خواهدبفهماند ابراهيم (عليهالسلام ) در اين بحث واقعا آفتاب را نمى شناخته ، يا خود را بهجاى كسى فرض كرده كه اصلا آفتاب را نديده و نمى داند كه اين جرم يكى از اجرامآسمانى است كه در هر شبانه روزى يكبار طلوع نموده و غروب مى كند، و نمى داند كهپيدايش ‍ شبانه روز و فصول چهارگانه ، مستند به آن است ، و آثار ديگرى نيز دارد.چون استعمال اسم اشاره مذكر براى كسى كه نوع مشار اليه را تشخيص نمى دهد راحتتر است .
و لذا خود ما وقتى شبحى را از دور مى بينيم قبل از اينكه تشخيص دهيم مرد است يا زن مىپرسيم : (من هذا) همچنان كه در جايى كه تشخيص ندادهايم شبه مزبور انسان است ويا چيز ديگر، مى پرسيم : (ما هذا چيست اين ؟).
و به طورى كه قبلا نيز اشاره كرديم ، هيچ بعيد نيست كه ابراهيم (عليهالسلام ) در آنموقعى كه اشاره به آفتاب مى كرده ، نسبت به خصوصيات آنجاهل بوده ، و اولين بارى بوده كه از نهانگاه خود، چشم به جهان وسيع گشوده ، ومجتمعى از بشر و اجرامى در آسمان يكى بنام ستاره و يكى ماه و يكى خورشيد ديده ، و ازجهت نداشتن معرفت و آشنائى به خصوصيات آنها به هر كدام كه رسيده فرموده : (هذاربى ).
جمله (فلما افل قال لا احب الافلين ) هم تا اندازهاى ايناحتمال را تاءييد مى كند براى اينكه از اين جمله استفاده مى شود كه ابراهيم بعد از ديدنستاره و يا ماه و خورشيد، گفته است : (هذا ربى ) آنگاه بى اطلاع از اينكه بعد ازمدتى اين جرم غروب خواهد كرد، بر همان گفتار خود ثابت ماند تا جرم غروب كرد، آنوقتفهميده است كه اشتباه كرده و جرم مزبور پروردگار او نبوده است . چون اگر مانند يكىاز ماها سابقه ذهنى از غروب جرم ميداشت كه همان باراول و بدون فاصله جواب خود را ميداد كه : اين پروردگار من نيست ، براى اينكه اين جرمبه زودى غروب خواهد كرد، همچنانكه همين معنا را در باره اصنام انجام داده و همين كه فهميدپدرش ‍ اين چوبى را كه هم اكنون به شكل مخصوصى ساخته مى پرستد بدون درنگگفت : (اتتخذ اصناما آلهة انى اريك و قومك فىضلال مبين ) و نيز پرسيد: (يا ابت لم تعبد ما لا يسمع و لا يبصر و لا يغنى عنكشيئا).
البته اين احتمال است ، و در مقابل آن همان احتمال دوم است كه گفتيم ابراهيم (عليهالسلام )خواسته است با قوم خود مماشات كند، و اگر در باره اين اجرام ايستاد تا غروب كنندآنوقت از گفته خود برگشت ، براى اين بوده كه قدم به قدم احتجاج خود را بامحسوسات مردم پيش ببرد، همچنانكه وقتى بتها را مى شكند و بت بزرگ را باقى مىگذارد و مى گويد اين بت بزرگ خدايان شما را شكسته ، تا به خوبى آنان را بهعاجز بودن بتها واقف سازد و براى آنان حتمى كند كه اين سنگ و چوبها نمى توانند حتىاز خودشان دفع شرى كنند تا چه رسد به ديگران .
اقوال مختلفى كه در توجيه تذكير ضمير در جمله مزبور گفته شده است .
اين بود توجيهى كه براى مذكر آوردن لفظ (هذا) به نظر ما رسيد. البته سايرمفسرين هم براى آن توجيهات ديگرى كرده اند، از آن جمله بعضى گفته اند: چون اشارهبه شمس با لفظ (هذا) صحيح نيست ، لذا بايد اشاره در اين آيه را،تاءويل كرده و گفت اشاره مزبور به مشار اليه و يا به جرم نورانى آسمانى بوده نهبه شمس و معناى آن اين است كه : (اين مشار اليه و يا اين جرم نورانى پروردگار مناست ، و اين از ساير اجرام بزرگتر است ).
اين وجه گر چه در جاى خود وجه صحيحى است ، و ممكن است به اينگونه تاءويلات لفظ(هذا) را به جاى (هذه ) استعمال كرد، و ليكن گفتگو در اين است كه قرآن كريم چراچنين كرده و چه نكته اى منظور بوده است ، چون تا نكته اى در كار نباشد معنا ندارد در جاىمؤ نث مذكر به كار برده شود. زيرا اگر چنين چيزى جايز باشد، بايد بدون در نظرداشتن هيچ نكته و يا ضرورتى بتوان به هر مؤ نث قياسى يا سماعى ضمير و اسم اشارهمذكر ارجاع كرد و اگر هم كسى اعتراض كرد كه چرا چنين كردى در جوابش گفت مرجع اينضمير مؤ نث ، شخص است نه خود آن ؟ و حال آنكه چنين عملى مستلزم نسخ لغت و مسخ ادبيتآن است .
بعضى ديگر گفته اند: اين از باب (متابعت مبتدا با خبر در تذكير و تاءنيث ) است ،چون در جمله مورد بحث كلمه (رب ) و كلمه (اكبر) هر دو خبر براى (هذا) و هر دومذكر بودند، از اين رو (هذا) هم كه مبتداى آن دو بود مذكر آمد، همچنانكه در آيه (ثملم تكن فتنتهم الا ان قالوا) به خاطر مؤ نث بودن (فتنه ) كه - بنا بر قرائت بهفتح - خبر است ، عامل اسم هم با اينكه اسم مذكر بود، مؤ نث آمده است .
اين وجه نيز گر چه در جاى خود صحيح است ، ليكناشكال در مذكر بودن مبتدا (هذا) عينا در مذكر بودن خبر (رب ) نيز مى آيد، براى اينكه بتپرستان هم همانطورى كه خدايان مذكر داشتند و آنرا اله مى خواندند خدايان مؤ نثى هماثبات مى كردند كه آنان را (الاهه ) و يا (ربه ) و يا دختر خدا و همسر خدا مىناميدند و چون شمس هم از خدايان مؤ نث است جا داشت قرآن كريم هم آنرا ربه بخواند پسداستان متابعت مبتدا با خبر رفع اشكال نمى كند، نه از (هذا ربى ) و نه از (هذااكبر) براى اينكه لفظ اكبر از صيغه هاىتفصيل است كه قاعده در آن اين است كه وقتى خبر قرار گرفت ، مذكر و مؤ نث آن يكسانمى شود، به اين معنا كه هم در مذكر گفته مى شود: (زيدافضل من عمرو) و هم در مؤ نث گفته مى شود: (ليلىاجمل من سلمى ) و قبول نداريم كه داستان متابعت مبتدا از خبر، حتى در چنين صيغه اى همجريان داشته باشد.
بعضى ديگر گفته اند: تذكير اسم اشاره در اينجا، براى تعظيم آفتاب است ، چون مقام ،مقامى است كه گفتگو از ربوبيت آفتاب است ، و اين گفتار هر چه هم غلط باشد، بازنبايد به خاطر غلط بودن آن ، نسبت مؤ نث بودن به (رب ) داد، لذا به خاطر حفظاحترام مقام ربوبيت اسم اشاره مذكر آمده است .
اين وجه نيز صحيح نيست ، براى اينكه مشركين مؤ نث بودن را، از نواقصى كه تنزيهمعبود از آن واجب باشد، نمى دانستند، به دليل اينكهاهل بابل خودشان به خدايان مؤ نثى قائل بودند، از آنجمله الاهه (نينو) بود كه معتقدبودند مادر خدايان است ، و الاهه (نين كاراشا) بود كه مى گفتند دختر خدا (آنو) است، و الاهه (مالكات ) بود كه مى گفتند همسر خدا (شاماش ) است ، و الاهه (زاربانيت) بود كه مى گفتند خداى رضاع است ، و ديگر الاهه (آنوناكى ) بوده است . طائفهاى از مشركين عرب هم ملائكه را به عنوان دختران خدا مى پرستيدند، بلكه در تفسير آيه(ان يدعون من دونه الا اناثا) نيز روايت شده است كه به طور كلى عرب بتهاى خود را(اناث مادگان ) مى ناميدند، مثلا مى گفتند ماده بنى فلان و مقصودشان بت موردپرستش آن قبيله بود.
بعضى ديگر در رفع اين اشكال گفته اند: قوم ابراهيم آفتاب را مذكر مى دانسته وبراى او همسرى بنام (انونيت ) قائل بوده اند و از اين جهت بوده كه قرآن كريم هماشاره به آنرا مذكر آورده است .
جواب اينحرف نيز به خوبى روشن است ، زيرا اگر قوم ابراهيم چنين عقيدهاى هم داشتهاند خود شمس را مذكر مى پنداشتند، نه لفظ (شمس ) را و كلام در لفظ شمس است پسبه هر حال مى بايستى اشاره به آن مؤ نث آورده مى شد. علاوه بر اينكه جمله ديگرى كهدر كلام ابراهيم خطاب به نمرود است منافات با اين معنا دارد، زيرا در اين جمله ابراهيممى فرمايد: (فات بها من المغرب ) و حال آنكه اگر قوم ابراهيم چنين عقيدهاى مىداشتند بايد ابراهيم مى گفت : (فات به ).
بعضى ديگر از مفسرين گفته اند: زبان ابراهيم و قومش سريانى بوده ، و در اين لغتقواعد عربى جارى نبوده است ، و در ضمائر و اسماء اشاره فرقى بين مذكر و مؤ نث نمىگذاشتند، قرآن كريم هم به خاطر حفظ و رعايت آن لغت فرق نگذاشته است .
جواب اين سخن اين است كه قواعد لفظ عرب اجازه چنين مراعاتى را نمى دهد، علاوه براينكه خداى تعالى در قرآن مجيد از ابراهيم احتجاجات و ادعيه زيادى حكايت كرده كه درموارد بسيارى از آن رعايت تذكير و تاءنيث شده است ، با اينحال چه شده است كه تنها در آيه مورد بحث ما، اين معنا را رعايت نكرده ؟
سخن غريب و نادرست يكى از مفسرين كه مدعى است ابراهيم (ع ) به زبان عربى سخنمىگفته است .
در اينجا بد نيست خاطر نشان سازيم كه يكى از مفسرين ، بعد از آنكه وجه مزبور رانقل كرده اشكال غريبى به آن كرده است ، و آن اين است كه گفته : زبان ابراهيم(عليهالسلام ) و همچنين اسماعيل و هاجر سريانى نبوده ، بلكه او و قومش به زبان عربىقديم حرف مى زده اند. آنگاه در تقريب ادعاى خود گفته است : دانشمندان باستانشناس اينمعنا را به ثبوت رسانيده اند كه عرب جزيره در زمانهاى قديم سرزمين هاى كلدان و مصررا استعمار كرده و لغت عرب از همان ابتداى تاريخ در اين سرزمين ها رخنه كرده و برزبانهاى خود آنان برترى و غلبه يافته است ، و پارهاى از همين دانشمندان صريحاگفته اند كه پادشاه معاصر ابراهيم (عليهالسلام ) همان (حمورابى ) بوده كه خودمردى از نژاد عرب است ، و در عهد عتيق به (كاهن اللّه العلى ) وصف شده ، و نيز در آنكتاب ذكر نموده كه : همين پادشاه بود كه از خدا بركت را براى ابراهيم مساءلت نمود، وابراهيم هم از هر چيزى يك دهم را به او داد.
سپس مفسر مذكور اضافه كرده است كه معروف و مشهور در كتب حديث و تاريخ عرب نيزاين است كه ابراهيم (عليهالسلام ) فرزندشاسماعيل را با مادرش هاجر مصرى به وادى حجاز - همانجائى كه پس از چندى شهر مكهساخته شد - انتقال داد و خداوند جماعتى از قوم جرهم را مسخرشان نمود تا با اين مادر وفرزند در آن سرزمين مسكن گزيدند، و ابراهيم (عليهالسلام ) گاهى به زيارتشان مىآمد و در سفرى به اتفاق فرزندش اسماعيل بيت الحرام را بنا نهادند ، و دين اسلام را دربلاد عربى انتشار دادند. و نيز در حديث است كه : وقتى ابراهيم به ديدن فرزندش آمدهبود هنگامى رسيد كه اسماعيل به شكار رفته بود پس چند جمله اى با همسر او كه از قومجرهم بود حرف زد و او را شايسته همسرى فرزندش ندانست . بعد از مدتى بار ديگربه زيارت فرزند آمد باز هم او را نيافت ، با همسر ديگر او به گفتگو پرداخت ، همسراسماعيل به او تعارف كرد كه فرود آيد پس از اينكه ابراهيم پياده شد عروسش آبحاضر كرد و سرش را شستشو داد. ابراهيم از حركات عروسخوشحال گرديد، و او را براى همسرى فرزندش پسنديد و براى او دعاى خير نمود. اينهاهمه شواهدى است كه دلالت مى كند بر اينكه زبان ابراهيم (عليهالسلام ) عربى بودهاست .
اين بود ادعا و دليل مفسر مزبور، و ناگفته پيداست كه هيچ يك از دليلهاى وى معتبر وقابل اعتماد نيست ،
براى اينكه تسلط عرب جزيره بر مصر و كلدان و اختلاطشان با مردم اين دو كشور باعثنمى شود كه بكلى زبان بومى آنان كه يكى قبطى و ديگرى سريانى بوده از بينرفته و به زبان عربى مبدل شود و هر چه هم مؤ ثر باشد بيش از اين نيست كه مقدارىاز واژه هاى آن زبان در اين زبان و مقدارى از اسماء و لغات اين زبان در آن زبان واردشود، همچنانكه در قرآن كريم هم از اينگونه لغات مانند (قسطاس )و (استبرق ) وامثال آنها كه در اصل عربى نيستند ديده مى شود.
و اما اينكه گفته است : حمورابى پادشاه معاصر ابراهيم (عليهالسلام ) بوده است ، باتاريخ صحيح زندگى او و آثارى كه از خرابه هاىبابل كشف شده و سنگ نبشته هايى كه از آنجا به دست آمده است و قوانين و سيرهاى را كهوى در كشورش اجرا مى كرده - و آن قوانين بر اساس آنچه كه امروزه به دست ما رسيده، قديمى ترين قانون تدوين شده در عالم است - مطابقت ندارد.
بعضى از باستانشناسان چنين مى گويند: حمورابى بين سالهاى (1728) و (1686)قبل از ميلاد سلطنت مى كرده ، و بعضى ديگر گفته اند كه : وى در ميان سالهاى (2287- 2232) قبل از ميلاد بر بابل دست يافته است ، وحال آنكه ابراهيم (عليهالسلام ) در حدود سنه (2000)قبل از ميلاد مى زيسته . علاوه بر اين ، حمورابى مردى بت پرست بوده ، و از كلماتش كهدر آثار مستخرجه به دست آمده ، پس از بيان شريعت و قوانين خود از بتها استمداد كرده ،و براى بناى شريعتش و اينكه مردم به شريعت اوعمل كنند، و دشمنان و مخالفين آن نابود شوند دست به دامان بتها شده است .
و اما داستان آوردن اسماعيل و مادرش را به تهامه ، و بنا نهادن خانه كعبه و اشاعه دين خداو تفاهمش با اعراب ، هيچ دلالتى بر اينكه آنجناب به لغت عرب سخن مى گفته است ،ندارد.
اينك به اصل بحث بر مى گرديم و مى گوييم : همانطورى كه گفته شد كلمه (فلما)ما بعد خود را به ما قبل مرتبط ساخته و دلالت مى كند بر اينكه در آن لحظه اى كه ماهغروب كرد، ابراهيم (عليهالسلام ) آفتاب را ديد كه طلوع مى كند، و اين معنا تنها دربلادى اتفاق مى افتد كه در عرض شمالى (همانند بلاد كلدان ) باشد. و نيز بايدفصل هم فصل پاييز و يا زمستان باشد كه شبها طولانى تر است .
***
مخصوصا اگر ماه در يكى از برجهاى جنوبى مانند برج قوس و جدى بوده باشد، درچنين شرايطى است كه ماه در نيمه دوم ماه هاى قمرىقبل از طلوع آفتاب ، غروب مى كند. در ذيل آيه (فلما جن عليهالليل راءى كوكبا قال هذا ربى فلما افل قال لا احب الافلين ، فلما راءى القمر بازغاقال هذا ربى ) نيز قبلا گفتيم كه ظاهر كلام و مؤ يدات ديگر كه همراه آن است ، دلالتدارد بر اينكه ابراهيم (عليهالسلام ) در شبى از شبهاى نيمه دوم ماه اين گفتگو را داشتهو كوكب هم همان ستاره زهره بوده است .
و آن جناب ، اول آن را در جهت مغرب و در حال سرازيرى به طرف انتهاى افق مشاهده كرده وپس از لحظه اى كه از نظرش ناپديد شده ، ماه را ديده است كه از طرف مشرق طلوع مىكند.
بنابراين ، از اين آيات به دست مى آيد: كه ابراهيم (عليهالسلام )قبل از فرا رسيدن شب و روز، مشغول احتجاج با قوم خود در باره بتها بوده ، و اين احتجاجهمچنان ادامه داشته ، تا شب فرا رسيده و چشمش به ستاره زهره كه معبود طائفه اى از آنقوم بوده ، افتاده است ، و ناچار سرگرم به احتجاج واستدلال عليه آنان شده است ، و در عين سرگرميش منتظر بوده ببيند كار اين ستاره بهكجا مى كشد، تا آنكه مى بيند پس از ساعات كوتاهى ، غروب كرد. لذا همين معنا را حجتخود قرار داده و از ربوبيت آن بيزارى جسته است ، در همينحال بوده كه مى بيند ماه از طرف مشرق سرزد، باز به احتجاج خود ادامه داده و روى سخنرا متوجه مردمى مى كند كه قائل به ربوبيت ماه بوده و در همانجا حضور داشته اند، نخستاز باب مماشات مى گويد: اين است پروردگار من آنگاه حركت ماه را تحت مراقبت قرار دادهسپس مى بيند كه آن نيز غروب كرد.
البته همانطورى كه گفته شد، آن شب از شبهاى طولانى نيمه دوم ماه بوده كه قرص قمردر نيم دايره كوتاهترى از مدارات جنوبى سير مى كند، و در نتيجه زودتر هم غروب مىنمايد. خلاصه همچنان سرگرم در احتجاج بوده تا ماه نيز فرو نشسته است ، لاجرم ازربوبيت آن هم بيزارى جسته و از خداى خود درخواست راهنمايى كرده و از خطر گمراهىبه او پناه برده است . در همين حال بوده است كه جرم آفتاب از افق سرزده است ، وقتىديد كه اين از آن دو تا بزرگتر است ، باز با اينكه به بطلان ربوبيت ستاره و ماه پىبرده بود، به عذر اينكه اين بزرگتر است از راه افتراض يا مماشات گفت : (اين استپروردگار من ) آنگاه حركت آفتاب را زير نظر قرار داد تا آنكه آن هم به پشت افقفرو نشست ، لذا از ربوبيت آن هم بيزارى جسته يكباره حساب خود را با قوم خويش كهمركب از اين طوايف بودند، تصفيه كرده و گفت : (اى قوم من بيزارم از اين چيزهائى كهشما شريك خدا قرار مى دهيد) آنگاه به اثبات ربوبيت خداى سبحان پرداخته و گفتهاست :
(من بدون هيچ انحرافى روى خود را متوجه آنكسى مى كنم كه آسمانها و زمين را آفريدهاست و من از مشركين نيستم ) يعنى هيچكدام از آفريده هاى او را شريك او قرار نخواهم داد.
جمله : (لا احب الآفلين ) حجتى است يقينى و برهانى بر مبناى محبت و عدم محبت ، نهحجتىعوامانه و غير برهانى .
قبلا هم اين معنا را خاطر نشان ساخته بوديم كه قرار داشتن آيه (و كذلك نرى ابراهيمملكوت السموات و الارض و ليكون من الموقنين ) در وسط اين آيات ، خوددليل بر اين است كه ابراهيم (عليهالسلام ) احتجاجاتى را كه با قوم خود داشته ، همه رااز مشاهده ملكوت آسمانها و زمين استفاده و تلقى كرده بوده ، و در نتيجه خداوند هم آن يقينىرا كه نتيجه اين ارائه مى باشد، ارزانيش داشته . و اين خود، روشنترين گواه بر اين استكه حجتهاى آنجناب حجتهائى برهانى بوده كه از قلبى آكنده از يقين ، سرچشمه مىگرفته است . پس ، از آنچه تا كنون گفته شد، چند نكته روشن گرديد:
نكته اول : جمله (لا احب الافلين ) حجتى است يقينى و برهانى كه مبناى آن عدم حب ومنافات افول و غروب با ربوبيت است و از كلمات بعضى از مفسرين برمى آيد كهخواسته است بگويد: حجت مذكور حجتى است عوامانه و غير برهانى ، و در حقيقت تعريضىاست بر نادانى مردم در پرستيدن ستارگانى كه هم از نظرهايشان ناپديد مى شوند وهم اينكه هيچ گونه علمى به عبادت آنان ندارند و مبناى آن هم عدم حب نيست بلكه همانافول و ناپديد شدن است ، به شهادت اينكهافول را منافى با ربوبيت دانسته نه طلوع را، چون طلوع مبناى ربوبيت است و چون ازصفات (رب ) يكى اين است كه ظاهر باشد.
و ليكن اين شخص غفلت ورزيده است از اينكه :
اولا - قرار داشتن جمله (و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون منالموقنين ) در بين آيات متضمن و در بردارنده حجت ، خوددليل روشنى است بر اينكه حجت مزبور از مشهودات ملكوتى ابراهيم كه ملاك يقين به خداو آيات او است ، گرفته شده است ، با اين حال چگونه تصور مى شود كه حجت او عوامانهو غير برهانى باشد.
و ثانيا - به فرضى كه مبناى آن بر افول بوده باشد، باز هم حجت از برهانىبودن خارج نمى شود، زيرا بنابراين فرض هم ، مى توان گفت كه ابراهيم(عليهالسلام ) با ذكر كلمه (آفلين ) هم اشاره به برهان ادعاى خود كرده ، و هم سبببرائت خود را از ربوبيت جرم و شى ء مزبور بيان نموده است . زيرا اين معنا به خوبىواضح است كه اگر انسان پروردگار خود را پرستش مى كند براى اين است كه او رب ومدبر امور آدمى است ، حيات و روزى و صحت و فراوانى نعمت و امنيت و علم و قدرت و هزارانامثال آن را به او افاضه كرده ، و او در بقاى خود از هر جهت بستگى و تعلق بهپروردگار خود دارد،
و يكى از فطريات بشر همين است كه حوائج خود را و آن كسى را كه حوائجش به دست اوبرآورده مى شود، دوست بدارد، و حتى هيچ سوفيست و شكاكى هم در اين معنا شك و ترديدندارد كه سبب پرستش پروردگار همانا دوست داشتن او است ، به خاطر جلب منفعت يا دفعضرر و يا هر دو.
همچنانكه برائت و بيزارى از ربوبيت چيزى كه بقاء ندارد، نيز از فطريات اوليه بشراست . و اگر طغيان غريزه حرص و يا شهوت نظر او را متوجه لذتهاى فانى نموده و اورا از تاءمل و دقت در اينكه اين لذت بقائى ندارد، باز بدارد، در حقيقت انحراف از فطرتبوده مانند طغيان حرارت غريزى تب كه بيمارى محسوب مى شود. لذا قرآن كريم هم درمذمت دنيا و بر حذر داشتن مردم از اينكه فريفته آن شوند، تمسك به همين فانى بودن آنكرده . و از آنجمله فرموده است : (انما مثل الحيوة الدنيا كماء انزلناه من السماء فاختلطبه نبات الارض مما ياكل الناس و الانعام حتى اذا اخذت الارض زخرفها و ازينت و ظن اهلهاانهم قادرون عليها اتيها امرنا ليلا او نهارا فجعلناها حصيدا كان لم تغن بالامس ) و نيزفرموده : (ما عندكم ينفد و ما عند اللّه باق ) و همچنين فرموده است : (و ما عند اللّه خيرو ابقى ).
منظور ابراهيم (عليهالسلام ) هم از اينكه فرمود: (لا احب الافلين ) همين بوده كه بهقوم خود بفهماند، چيزى كه براى آدمى باقى نمى ماند و از انسان غايب مى شود، لياقتاين را ندارد كه آدمى به آن دل ببندد و آن را دوست بدارد، و آن پروردگارى كه آدمىپرستش مى كند بايد كسى باشد كه انسان به حكم فطرت ناگزير باشد، دوستشبدارد. پس نبايد چيزى باشد كه دستخوش زوال گردد. و بنابراين ، اجرام فلكى كهدستخوش غروب مى شوند، شايستگى ندارند كه اسم (رب ) بر آنها اطلاق شود و بهطورى كه ملاحظه مى كنيد اين كلام برهانى است كه هم عوام آنرا مى فهمند و هم خواص .
و ثالثا - مفسر مزبور بين (بزوغ ) و (ظهور) خلط كرده و گفته است : ظهور،منافى با ربوبيت نيست ، بلكه مبناى ربوبيت بر آن است ، زيرا يكى از صفات رب هميناست كه ظاهر باشد. اين كلام ، خلط است ميان (ظهور) و (بزوغ ) (طلوع ). و(بزوغ ) به معناى ظهور بعد از خفا است ، و معلوم است كه اين نحو ظهور با ربوبيتمنافات دارد. و در آيه شريفه ، غير از بزوغ اسمى از ظهور ديگرى برده نشده است . پس، سؤ ال از اينكه چرا مبناى كلام را بر (افول ) قرار داد، نه بر بزوغ و طلوع برجاى خود باقى است ، و توجيه مفسر سابق الذكر، جواب قانع كننده اى از اين سؤال نبود. و جواب همان است كه ما گفتيم . و خلاصهاش اين بود كه : مبناى كلام بر محبت وعدم محبت است ، نه بر افول .

next page

fehrest page

back page