بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب عاقبت بخیران عالم جلد 1, على محمد عبداللهى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     ALAM0001 -
     ALAM0002 -
     ALAM0003 -
     ALAM0004 -
     ALAM0005 -
     ALAM0006 -
     ALAM0007 -
     ALAM0008 -
     ALAM0009 -
     ALAM0010 -
     FOOTNT01 -
 

 

 
 

next page

fehrest page

back page

نرجس - س - كنيز يا شاهزاده ؟ 

بشر بن سليمان مى گويد: يك روز خادم امام على النقى كه كافور نام داشت از طرف آنحضرت نزد من آمد و گفت : امام (ع ) تو را مى خواهد. موقعى كه من به حضور آن حضرتمشرف شدم و نشستم به من فرمود: تو از فرزندان انصار بشمار مى روى ، ولايت ودوستى ما اهل بيت از زمان پيامبر خدا هميشه در ميان شما بوده است ، شما پيوستهمحل اعتماد ما بوده ايد. من در نظر دارم كه تو را در ميان شيعيان به فضيلتى مقدم بدارم وجا دارد كه تو بر آن سبقت بگيرى ، من تو را به اسراى آگاه مى كنم ، كه از جمله آنهااين است كه تو را مى فرستم تا كنيزى را برايم خريدارى نمايى .
آنگاه آن حضرت نامه نيكويى به خط و لغت فرنگى نوشت و آن را به مهر مبارك خودممهور نمود، كيسه زرى بيرون آورد كه حاوى دويست و بيست اشرفى بود و به من فرمود:اين نامه و پول را مى گيرى و به طرف بغداد مى روى و در موقع صبح فلان روز برسر پل حاضر مى شوى ، موقعى كه كشتى اسيران بهساحل رسيد گروهى از كنيزان را در آن خواهى ديد، پس از آن گروهى از كارگزاران بنىعباس و جمع قليلى از جوانان عرب را مى بينى كه در اطراف اسيران اجتماع مى كنند.
تو در آن موقع از دور به برده فروشى نظر كن كه نام وى عمر و بن يزيد است . در آن موقعى كه وى كنيزان خود را به مشتريان عرضه مى كند تو آنكنيزى را از او خريدارى مى كنى كه داراى فلان و فلان اوصاف است . آنگاه امام پس ازاين كه اوصاف را براى من شرح داد، فرمود: آن كنيز جامه حريرى پوشيده ، وى از نظركردن مشتريان و دست نهادن بر بدنش ‍ جلوگيرى مى كند، همين كه صداى رومى او را ازپشت پرده شنيدى بدان كه به زبان رومى مى گويد: آه كه پرده عصمتم پاره شد. درهمين موقع است كه يكى از خريداران مى گويد: من اين كنيز را براى اينكه با عفت و عصمتاست به مبلغ سيصد اشرفى مى خرم . ولى آن كنيز به لغت عبرى به آن شخص خريدارمى گويد: اگر تو به شكل و شمايل حضرت سليمان و صاحب پادشاهى وى شوى و نزدمن آيى ، من به تو رغبت نشان نخواهم داد، مال خود را ضايع منما و در عوض من مده !!
پس از اين گفتگوها است كه آن برده فروش به آن كنيز مى گويد: نمى دانم با تو كهبه هيچ خريدارى راضى نمى شوى چه عملى انجام دهم ، در صورتى كه جز فروختن توچاره اى نخواهد بود؟! آن كنيز در جواب خواهد گفت : چه قدر عجله مى كنى ؟ آيا چنين نيستكه بايد مشترى مطابق ميل من پيدا شود كه من از لحاظ وفادارى و ديانت به وى اطمينانداشته باشم ؟!
همين كه گفتگو بدين جا رسيد، تو نزد صاحب آن كنيز مى روى و مى گويى : من نامه اىرا از يكى از اشراف و بزرگان آورده ام كه با لغت و خط فرنگى از روى محبت ومهربانى نوشته شده و او كرم و سخاوت و وفادارى خود را در اين نامه درج كرده است ،شما اين نامه را به آن كنيز بده ، چنانچه پس از قرائت به صاحب اين نامه راضى شود،من از طرف آن مرد شريف وكالت دارم كه اين كنيز را از برايش خريدارى نمايم .
بشر بن سليمان مى گويد: آنچه كه امام على النقى (ع ) فرموده بود عملى شد و من همآنها را انجام دادم . موقعى كه چشم آن كنيز به نامه مبارك حضرت امام (ع ) افتاد بسيارگريست ، آنگاه به عمرو بن يزيد گفت : مرا به صاحب اين نامه بفروش ، آنگاهسوگندهاى بزرگى خورد و گفت : چنانچه مرا به صاحب اين نامه نفروشى من خودم راهلاك خواهم كرد!!
بشر مى گويد: من پس از اين جريان درباره قيمت كنيز با آن برده فروش ‍ گفتگوىبسيار كردم تا اين كه وى به همان قيمتى كه حضرت امام على النقى (ع ) فرموده بودراضى شد. پس از اين كه من پول را دادم و كنيز را خريدارى كردم وى خندان وخوشحال با من به طرف آن خانه اى كه در بغداد گرفته بودم ، آمد. وقتىداخل خانه شديم ، ديدم وى نامه حضرت را مى بوسيد به چشمان خود مى ماليد صورت وبدن خود را مى نهاد. من با تعجب به آن كنيز گفتم : نامه اى را مى بوسى كه صاحب آنرا نمى شناسى ؟!! وى در جوابم گفت : اى شخصى كه عظمت و بزرگوارى فرزندان واوصياى پيامبران پى نبرده اى ! كاملا به حرفهاى من توجه كن تا تو را از اوضاع واحوال خودم آگاه نمايم :
بدان كه من مليكه دختر يشوعا فرزند قيصر روم مى باشم و مادرم از فرزندان شمعونبن حمود بن صفا، وصى حضرت عيسى (ع ) مى باشد. جدم قيصر مى خواست مرا در سنسيزده سالگى براى پسر برادر خود تزويج كند، پس ‍ از اين تصميم بود كه تعدادسيصد نفر از نسل حواريون عيسى و علماى نصارى و عابدهاى آنان و تعداد هفتصد نفر ازمتنفذين و تعداد چهار هزار نفر از سرلشكران و بزرگان سپاه و سركردگانقبايل را در قصر خود جمع كرد. آنگاه دستور داد تختى را حاضر كردند كه آن را در ايامپادشاهى خود به انواع و اقسام جواهر مرصع كرده بود، آن تخت را بر روىچهل پايه نصب نمودند، بتها و صليبهاى خود را بر بلندى هاى آن قرار دادند.
پسر برادر خود را برفراز آن تختها جاى داد. در همين موقع بود كه كشيشان ، انجيلها رابراى تلاوت سردست گرفتند. ناگاه بتها و صليبها همه سرنگون و بر زمين افتادند.پايه هاى تخت خراب و تخت واژگون شد، برادرزاده پادشاه از تخت به زير افتاد وبيهوش گرديد.
همين كه كشيش ها با اين منظره مواجه شدند رنگشان دگرگون و اعضاى آنان دچار رعشه ولرزه شد! بزرگ آنان به جدم گفت : اى پادشاه ! ما را از اين موضوع معاف بدار؛ زيرانحوستهايى كه از اين ازدواج بروز كرد نشان مى دهند كه دين مسيح به زودىباطل خواهد شد. جدم اين پيش آمد را به فال بد گرفت . آنگاه به كشيشها و علما گفت :اين تخت را براى دومين بار نصب كنيد و صليبها را به جاى خود قرار دهيد.
برادر اين داماد بدبخت را به اينجا بياورند شايد سعادت وى پس از ترويج او با دخترباعث بر طرف شدن اين نحوستها شود. موقعى كه دستور جدم را عملى كردند و برادرداماد را بر فراز تخت جاى دادند و كشيش ها به تلاوتانجيل مشغول گرديدند، با همان منظره مواجه شدند و نحوست اين برادر كمتر از نحوستوى نبود. آنان نتوانستند بفهمند كه اين موضوع از سعادت ديگرى است ، نه براى نحوستآن دو برادر.
پس از اين جريان بود كه مردم پراكنده شدند و جدمداخل حرم سراى خود شد و پرده هاى خجلت را در آويخت . همين كه شب شد و من خوابيدم درعالم رويا ديدم حضرت مسيح و شمعون و گروهى از حواريون در قصر جدم اجتماع كردهاند، منبرى از نور كه سر به فلك كشيده بود در همان موضعى نصب نموده اند كه جدم آنتخت را نصب كرده بود. آنگاه ديدم حضرت محمد(ع ) با دامادش على (ع ) و گروهى ازامامان قصر جدم را به نور خود روشن نمودند. پس از ورود آن بزرگوار حضرت مسيح (ع) را ديدم كه با ادب تمام و با كمال تعظيم واجلال به استقبال حضرت خاتم الانبيا شتافت .
پيامبر اسلام به حضرت مسيح فرمود: يا روح الله ! ما آمده ايم مليكه را كه فرزندوصى تو شمعون است براى اين فرزندم خواستگارى نماييم ، آنگاه به حضرت امام حسنعسگرى (ع ) فرزند آن كسى كه تو نامه او را به من دادى اشاره نمود. بعد از اينگفتگوها پيامبر اسلام رو به شمعون كرد و فرمود: شرافت دنيوى و اخروى نصيب توشده ، آيا با آل محمد وصلت مى نمايى ؟! شمعون گفت : آرى وصلت مى نمايم . در همينموقع بود كه عموم آنان بر فراز منبر رفتند و پيامبر اسلام خطبه اى خواند و با حضرتمسيح مرا براى امام حسن عسگرى عقد كردند و حضرت خاتم الانبيا با حواريون بر آن عقدگواه شدند.
موقعى كه از خواب بيدار شدم از بيم آن كه مبادا كشته شوم آن خواب را براى جدمنقل ننمودم ، اين گنج رايگان را در سينه نهان كردم ، آتش محبت حضرت امام حسن عسگرى (ع) روز به روز در كانون سينه ام به شدت مشتعل مى شد، سرمايه صبر و قرار مرا بهباد فنا مى داد. سرانجام كار من به جايى رسيده بود كه از خوردن و آشاميدن محروم شدم، هر روز چهره ام زرد و از بدنم كاهيده مى شد، آثار عشق نهانى از باطن به ظاهر بروزمى كرد. در شهرهاى روم دكترى نبود مگر اين كه جدم او را براى معالجه من احضار كرد،ولى معالجات آنان كوچكترين اثرى نمى بخشيد. پس از اينكه كه جدم از آن معالجاتنتيجه اى نگرفت ، يك روز به من گفت : اى نور چشمانم ! آيا دردل آرزوى دنيوى دارى تا من آن را برآورم ؟! گفتم : اى جد عزيز! من درهاى شفا و فرج رابه روى خود بسته مى بينم . اگر آن اذيت و آزارهايى را كه در زندان به مسلمين اسير مىرسانى برطرف كنى ، غل و زنجير از گردن آنان بردارى ، ايشان را آزاد نمايى ،اميدوارم كه حضرت مسيح و مادرش مرا شفا دهند. موقعى كه جدم اين خواسته مرا انجام داد مناندكى اظهار صحت كردم . مختصرى غذا خوردم . بعد از اين جريان بود كه جدم اسيرانمسلمين را عزيز و گرامى مى داشت .
مدت چهارده شب كه از اين موضوع گذشت ، در عالم خواب ديدم كه حضرت فاطمه - س -در حالى كه حضرت مريم - س - با هزار كنيز از حواريون بهشتى او را همراهى مى كردندبه ديدن من آمدند.
حضرت مريم به من فرمود: اى بانوى با عظمت حضرت زهراى اطهر مادر شوهر تو امامحسن عسگرى مى باشد. من دست به دامن فاطمه اطهر شدم و پس از اين كه گريستم به آنحضرت گفتم : فرزندت حضرت عسگرى به من جفا و از ديدن من ابا مى كند.
فاطمه زهرا در جوابم فرمود: چگونه فرزند من به ديدن تو بيايد در صورتى كه توبراى خدا قائل به شريك هستى و بر مذهب ترسايانى و خواهرم حضرت مريم از دين توبيزارى مى جويد، چنانچه مايل باشى خدا و حضرت مريم از تو راضى باشند و امام حسنعسگرى به ديدن تو بيايد بايد اسلام بياورى و بگويى : اشهد ان لا اله الاالله و ان محمدا رسول الله .
وقتى من اين دو جمله را گفتم حضرت زهرا مرا به سينه خود چسبانيد، آنگاه به من فرمود:اكنون در انتظار فرزندم باش كه من وى را به سوى تو خواهم فرستاد. موقعى كه ازخواب بيدار شدم همچنان آن دو جمله را به زبان جارى مى نمودم و در انتظار ديدار امامعسگرى به سر مى بردم . همين كه شب آينده فرا رسيد، من خوابيدم و خورشيدجمال آن حضرت را در عالم رؤ يا ديدم ، در عالم خواب به آن بزرگوار گفتم : اى محبوبمن ! بعد از اين كه دلم را اسير محبت خويش نمودى پس چرا از زيارت جمالت محرومم كردى؟! فرمود: من بدين جهت نزد تو نمى آمدم كه مشرك بودى ، اكنون كه مسلمان شدى همه شبنزد تو خواهم بود با اين كه خداى توانا من و تو را به حسب ظاهر به يكديگر برساندو...
بشر بن سليمان مى گويد: از او پرسيدم كه چگونه در ميان اسيران جا گرفتى و بدينجا آمدى ؟! وى گفت :
حضرت امام حسن عسگرى در يكى از شبها به من فرمود: جد تو در فلان روز لشكرى بهجنگ مسلمانان مى فرستد و خود او نيز به دنبال آنان مى رود، تو نيز خود را به طورىكه شناخته نشوى در ميان كنيزان و خدمتگزاران مى اندازى و از فلان راه بهدنبال جد خود مى روى . موقعى كه من گفته امام حسن عسگرى را انجام دادم پيشروان لشكرمسلمين با ما مصادف شدند و ما را اسير نمودند. آخر كار من همان بود كه تو مشاهده كردى وتاكنون غير از تو كسى نمى داند كه من دختر پادشاه روم هستم . وقتى اسرار تقسيمكردند من سهم پيرمردى شدم ، وى از نام من پرسش كرد، به آن كنيز گفتم : نام من نرجساست ، او گفت : اين نام كنيزان است .
بشر مى گويد: من آن بانوى معظمه را به سامرا بردم و به حضرت امام على النقى (ع )سپردم . حضرت رو به آن بانو كرد و فرمود: خداى توانا چگونه تو را از عزت دينمقدس اسلام و ذلت دين نصارى و بزرگوارى حضرت محمد و فرزندان او آگاه نمود؟ وىدر جواب امام هادى (ع ) گفت : يا بن رسول الله ! موضوعى را كه تو از من بهتر مى دانىچگونه شرح دهم ؟ امام هادى به او فرمود: من مى خواهم تو را به يكى از دو موضوعخوشحال و مسرور نمايم ، يا اين كه مبلغ ده هزار اشرفى به تو عطا كنم و يا اين كهتو را از شرافت ابدى آگاه نمايم ؟ او در جواب امام (ع ) گفت : مرا از شرافت ابدى آگاهنما؛ زيرا من ارزشى براى مال دنيا قائل نيستم . امام (ع ) فرمود: بشارت باد تو را بهفرزندى كه پادشاه شرق و مغرب عالم خواهد شد و زمين را پس از آن كه پر از ظلم وستم شده باشد، پر از عدل و داد خواهد كرد.
آن بانوى باسعادت گفت : يك چنين فرزندى از چه كسى نصيب من خواهد شد؟ فرمود: از آنكسى كه پيامبر اسلام تو را براى او خواستگارى نمود. بعد از اين سخنان بود كه امامهادى از آن بانوى محترمه سوال كرد: حضرت مسيح (ع ) و وصى او تو را به عقد چهكسى در آوردند؟ گفت : به عقد فرزند تو امام حسن عسگرى . فرمود: فرزند مرا مىشناسى ؟ گفت از آن موقعى كه من به دست بهترين زنان عالم يعنى حضرت زهرا مسلمانشدم شبى بر من نگذشته است كه امام عسگرى نزد من نيامده باشد.
آنگاه امام (ع ) به كافور خادمش فرمود: برو خواهرم حكيمه خاتون را حاضر نما. وقتىحكيمه خاتون وارد شد حضرت هادى (ع ) به وى فرمود: خواهر اين همان كنيزى است كه مىگفتم . حكيه خاتون آن بانوى با سعادت مرا در برگرفت و نوازش بسيار كرد. امام هادى(ع ) به حكيمه خاتون فرمود: او را به خانه خود ببر، واجبات و مستحبات مذهبى را به اوتعليم بده كه وى زوجه فرزندم حسن و مادر حضرت صاحب الامر است . (142)


خدايا از رسول تو گذشت تو هم ... 

پيامبر اسلام (ص ) در آخرين روزهاى عمر شريفش به مسجد آمد و پس از حمد و ثناى الهى، فرمودند: اى مردم ! خدايم حكم كرده و قسم ياد نموده كه از ظلم نگذرد، مگر آن كه عفومظلوم و يا قصاص را در پى داشته باشد. من شما را سوگند مى دهم كه هر كس مورد ظلممن قرار گرفته ، بر خيزد و مرا قصاص كند؛ زيرا قصاص در دنيا نزد من بهتر ازقصاص در آخرت است .
شخصى به نام سوادة بن قيس از جا برخاست و گفت : پدر و مادرمفداى تو باد اى رسول خدا! روزى شما از طائف بر مى گشتيد و من بهاستقبال شما آمده بودم . شما بر ناقه سوار بوديد و چوب ممشوق در دست داشتيد. پسچوب را بلند كرديد تا به ناقه بزنيد، اما به شكم من اصابت كرد و من نمى دانم عمدىبود يا از روى خطا! پيامبر(ص ) فرمود: پناه بر خدا اى سواده ، كه عمدا زده باشم ،آنگاه فرمودند: اى بلال نزد دخترم فاطمه برو و چوب ممشوق را از او بگير و بياور.
بلال به خانه حضرت زهرا -س - رفت و گفت ، آن چوب را به من بده . آن حضرتفرمودند: امروز چه وقت آن چوب است ؟ پدرم با آن چوب مى خواهد چه بكند؟بلال گفت : پدرت با مردم وداع كرده است ! حضرت زهرا صيحه اى كشيد و گفت : واحزناه اى حبيب خدا و اى محبوب قلبها سپس چوب مخصوص را بهبلال داد و بلال آن را به مسجد آورده و به محضررسول خدا تقديم كرد.
پيامبر فرمودند: سواده كجاست ؟ عرض كرد: اينجا هستم يارسول الله . حضرت فرمودند: بيا قصاص بنما تا راضى شوى ! سواده گفت : يارسول الله ! شكم خود را برهنه بنماييد. حضرت لباس خود را كنار زدند. سواده گفت :اى رسول خدا! آيا اجازه مى دهيد لبانم را بر شكم مبارك شما بگذارم ؟ حضرت اجازهدادند. سواده شكم مبارك آن حضرت را بوسيد و گفت : خدايا به شكم مطهررسول خدا(ص ) تو را سوگند مى دهم كه مرا از عذاب قيامت حفظ بنمايى .
حضرت فرمود: اى سواره ! آيا عفو مى كنى يا قصاص مى نمايى ؟
سواده گفت : عفو مى كنم اى رسول خدا! سپس حضرت (ص ) فرمودند: خدايا! سواده ازرسول تو گذشت ، تو هم او را عفو بنما. (143)


پيامبرانى كه نامشان روى سنگ بود! 

آنگاه كه امير مؤمنان على (ع ) زمام امور خلافت را به دست گرفت ، در اين ايام ، روزى درنخيله بود، پنجاه نفر از يهوديان به محضر آن حضرت رسيده و عرض كردند: ما دركتابهاى خود ديده ايم كه خبر داده اند از سنگى عظيم كه نام هفت نفر از پيامبران در آننوشته شده و آن سنگ در همين سرزمين است ولى هر چه كاوش كرديم آن را نيافتيم . امامعلى (ع ) همراه آنها از نخليه بيرون آمد و چند قدم راه پيمود تا بهتل ريگى رسيدند. على (ع ) همانجا توقف كرد و فرمود: آن سنگ زير اين ريگهاست .
يهوديان عرض كردند: ما نمى توانيم آن همه ريگ را برداريم تا آن سنگ را بنگريم .امام على (ع ) متوجه خدا شد و از درگاهش خواست كه آن ريگها را به اطراف پراكنده ساختو در نتيجه ، آن سنگ نمايان شد و على (ع ) به يهوديان فرمود: آن نامها در آن طرف سنگكه روى زمين قرار گرفته ، ثبت شده است .
آنها با بيل و كلنگى كه همراه داشتند، هر چه در توانشان بود، كوشيدند تا سنگ را بهآن سو برگردانند، ولى از عهده اين كار بر نيامدند.
در اين هنگام على (ع ) به پيش آمد و با دست پر توان خود، آن سنگ را به جانب ديگرانداخت . در نتيجه آن طرف سنگ كه نام هفت پيامبر در آن نوشته بود، آشكار شد.
يهوديان ديدند كه در آن ، نامهاى : نوح ، ابراهيم ، موسى ، داود، سليمان ، عيسى و محمدنوشته شده ، هماندم نور حقانيت اسلام بر قلبشان تابيد و شهادتين را به زبان جارىكرده و به مسلك مسلمانان در آمدند.(144)


صوت خوش قرآن  

ابو عمره معروف به زازان عجمى و ايرانى بود و آن قدر پيش رفتكه از ياران مخصوص اميرمؤمنان على (ع ) گرديد.
سعد خفاف مى گويد: شنيدم زازان با صداى بسيار خوب و غمگين (با اين كه عجمى بود)قرآن مى خواند. به او گفتم : آيات قرآن را خيلى خوب مى خوانى ، از چه كسى آموخته اى؟ لبخندى زد و گفت : روزى امير مؤمنان على (ع ) از كنار من عبور كرد. من شعر مى خواندم ،صوت عالى داشتم ، به گونه اى كه آن حضرت از صداى من تعجب كرد و فرمود: اىزازان چرا قرآن نمى خوانى ؟ عرض كردم : قرائت قرآن نمى دانم جز آن مقدارى كه درنماز بر من واجب است .
آن حضرت به من نزديك شد و در گوشم سخنى فرمود كه نفهميدم چه بود. سپس فرمود:دهانت را باز كن ، دهانم را گشودم ، آب دهانش را به دهانم ماليد، سوگند به خدا قدمى ازحضورش برنداشتم كه در هماندم در يافتم همه قرآن را به طوركامل حفظ هستم و پس از اين جريان ، به هيچ كس (در آموزش قرآن ) نيازى پيدا نكردم .
سعد مى گويد: اين قصه را براى امام باقر(ع )نقل كردم ، فرمودند: زازان راست مى گويد، امير مؤمنان على (ع ) براى زازان به للّهللّه اسم اعظم خدا دعا كرد كه چنين دعايى هميشه مستجاب مى شود. (145)


هيچ چيز از خدا پنهان نيست  

مردى از اهل شام به مدينه آمده بود و زياد خدمت امام باقر(ع ) رفت و آمد داشت و در مجلسشحاضر مى شد. روزى به امام (ع ) گفت : محبت و دوستى با شما مرا به اين مجلس نمىآورد، در روى زمين كسى نيست كه پيش من ناپسندتر و دشمن تر از شما خانواده باشد. مىدانم فرمانبرى خدا و رسول و اطاعت امير المؤمنين (حاكم وقت ) در دشمنى كردن با شماستولى چون تو را مردى فصيح زبان و داراى فنون وفضايل و آداب پسنديده مى بينم ، از اين رو به مجلست مى آيم . در عوض امام باقر(ع )با خوشرويى و گرمى به او فرمود: هيچ چيز از خدا پنهان نيست .
پس از چند روز مرد شامى رنجور گرديد، درد و رنجش شدت يافت ، آنگاه كه خيلى سنگينشد يكى از دوستان خود را طلبيد و گفت : هنگامى كه من از دنيا رفتم و جامه بر روى منكشيدى ، برو خدمت محمد بن على (ع ) و از آقا در خواست كن بر من نماز بگزارد. به اوبگو: اين سفارش را قبل از مرگ خود كرده ام .
شب از نيمه گذشت . گمان كردند او از دنيا رفته و رويش را پوشيدند. بامداد رفيقش بهمسجد آمد، ايستاد تا حضرت باقر(ع ) از نماز فارغ گرديد ومشغول تعقيب نماز شد. جلو رفته ، عرض كرد: يا ابا جعفر! فلان مرد شامى هلاك شد، ازشما خواسته است كه بر او نماز بگذارى . فرمود: نه ، اين طور نيست . سرزمين شام سرداست ولى منطقه حجاز گرم . شدت گرماى حجاز زياد است ، بر گرد در كار او عجله نكنيدتا من بيايم . آنگاه حضرت حركت كرد، دوباره وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند.
دست مبارك را آنقدر كه مى خواست در مقابل صورت گرفت ، دعا كرد. سپس به سجده رفتتا هنگامى كه آفتاب بر آمد. در اين موقع برخاسته ، بهمنزل مرد شامى آمد. وقتى داخل منزل شد، مرد شامى را صدا زد، مريض ‍ جواب داد.
لبيك يا رسول الله .
امام (ع ) او را نشانيد و تكيه اش داد. شربت سويقى (شربتى كه از آرد گندم يا جو درستمى كنند) طلب كرد، با دست خويش آن را به او داد. به خانواده اش فرمود: شكم و سينهاش را با غذاى سرد خنك نگه داريد و از منزل خارج شد. طولى نكشيد مرد شامى حالشخوب شد و همان لحظه خدمت امام (ع ) آمد و عرض كرد: مى خواهم در خلوت با شما ملاقاتكنم ، ايشان برايشان خلوت كردند.
مرد شامى گفت : شهادت مى دهم كه تو حجت خدايى بر خلق و تو آن درى هستى كه بايداز آن در داخل شد و هر كس جز اين راه را برود نا اميد و زيانكار است .
حضرت فرمود: تو را چه رسيد؟
مرد شامى گفت : هيچ شك و شبهه اى ندارم كه روح مرا قبض كردند، مرگ را به چشم خودآشكارا ديدم ، در اين هنگام ناگاه صداى كسى را به گوش خود شنيدم كه مى گفت :
روح او را برگردانيد، محمد بن على (ع ) بازگشت او را از ما خواسته است . حضرتفرمود: مگر نمى دانى خداوند بعضى از بندگان را دوست دارد ولى عملشان را نمىخواهد؟ برخى را دوست ندارد ولى عملشان را مى خواهد؟ يعنى تو در نزد خدا دشمن بودى ،اما محبت و دوستيت با ما در نزد خدا محبوب بود. راوى گفت : آن مرد شامى از آن پس جزءاصحاب حضرت باقر(ع ) گرديد. (146)


صبر بر همين زندگانى بهتر است  

حضرت رسول - ص - فرمود: در ميان بنى اسرائيل عابدى زيبا و خوش ‍ سيما بود،زندگى خود را به وسيله درست كردن زنبيل از برگ خرما مى گذرانيد. روزى از در خانهپادشاه مى گذشت ، كنيز خانه پادشاه او را ديد. وارد قصر شد و حكايتى از زيبايى وجمال عابد براى خانم تعريف كرد. خانم گفت : با نقشه اى او راداخل قصر كن . همين كه عابد داخل شد، چشم همسر سلطان كه به او افتاد از حسن جمالش درشگفت شد. در خواست نزديكى كرد. عابد امتناع ورزيد، زن دستور داد درهاى قصر راببندند.
به او گفت : غير ممكن است ، بايد از تو كام گيرم و تو از من بهره . عابد چون راه چاره رامسدود ديد، پرسيد: بالاى قصر شما محلى نيست كه در آنجا وضو بگيرم ؟ زن به كنيزگفت : ظرف آبى بالاى قصر ببر تا هر چه مى خواهد انجام دهد. عابد بر فراز قصرشد و در آنجا با خود گفت : اى نفس ! مدت چندينسال عبادت را كه روز و شب مشغول بودى ، به يكعمل ناچيز مى خواهى تباه كنى ؟ اكنون خود را از اين بام به زير انداز، بميرى بهتر ازآن است كه اين كار را انجام دهى . نزديك بام رفت ، ديد قصر مرتفعى است و هيچدستاويزى نيست كه خود را به آن بياويزد تا به زمين برسد.
همين كه خود را آماده انداختن نمود امر به جبرئيل شد كه فورا به زمين برو كه بنده ما ازترس معصيت مى خواهد خود را به كشتن بدهد. او را بهبال خود درياب تا آزرده نشود. جبرئيل عابد را در راه چون پدرى مهربان گرفت و بهزمين گذاشت . از قصر كه فرود آمد به منزل خود برگشت زنبيلهايش در همان خانه ماند.وقتى كه به خانه آمد زنش از او پرسيد: پولزنبيل ها را چه كردى ؟ گفت : امروز چيزى عايد نشد. گفت : امشب با چه افطار كنيم ؟ جوابداد: بايد به گرسنگى صبر كنيم ولى تو تنور را روشن كن تا همسايگان متوجه نشوندما نان تهيه نكرده ايم ؛ زيرا آنها به فكر ما خواهند افتاد.
زن تنور را روشن كرده با مرد خود شروع به صحبت نمود. در اين بين يكى از زنانهمسايه براى بردن آتش وارد شد. زن عابد به او گفت : خودت از تنور آتش بردار، آنزن به مقدار لازم آتش برداشت ، در موقع رفتن گفت : شما گرم صحبت نشسته ايد،نانهايتان در تنور نزديك است كه بسوزد. زن نزديك تنور آمد و ديد نانهاى بسيار خوبو مرتبى در اطراف تنور است . نانها را از تنور بيرون آورد و پيش شوهر برد و به اوگفت : تو پيش خدا منزلتى دارى كه برايت نان آماده مى شود از خداوند بخواه بقيه عمر،ما را از بدبختى و ذلت نجات دهد.
عابد گفت : صبر بر همين زندگانى بهتر است . (147)


او توبه كرد و خدا او را آمرزيد 

زنى به محضر رسول خدا(ص ) آمد و اقرار به زنا نمود و تقاضاى اجراى حد الهى برخود را كرد. زن ، پيامبر را مطلع نمود كه حامله نيز مى باشد. حضرت فرمود: وقتى بچهات به دنيا آمد نزد من بيا. زن رفت و پس از مدتى در حالى كه نوزادى در آغوش داشت ،مراجعت نمود و تقاضاى خود را تكرار كرد. پيامبر(ص ) فرمودند به خانه ات برو وچون فرزندت از شير گرفته شد و توانست غذا بخورد نزد من بيا.
زن پس از مدتى آمد، در حالى كه قطعه نانى در دست داشت ، نزدرسول خدا(ص ) آن نان را به بچه داد و او در دهان گذاشت و خورد. حضرترسول بچه را گرفته و به يكى از اصحاب داد و دستور فرمودند: گودالى حفر نمودهو زن را تا به سينه در آن داخل كرده و مردم به او سنگ بزنند.
خالد بن وليد سنگى به سر آن زن زد كه خون ازمحل اصابت سنگ به صورت خالد پاشيده شد. خالد به او فحش داد. پيامبر اكرم به خالدفرمود: نه ، ساكت باش ، به خدا او توبه كرد و خدا او را آمرزيد، آنگاه پيامبر بر اونماز خواند و او را دفن كرد.(148)


چرا سگ را بر خود مقدم داشتى ؟ 

عبدالله بن جعفر از خانه اش خارج شد و به سوى باغ خود به راه افتاد. در بين راه ازكنار نخلستانى كه متعلق به ديگران بود، عبور كرد. آنجا پياده شد، ديد كه غلام سياهىدر آن نخلستان كار مى كند. در اين هنگام غذاى غلام را آوردند ومشغول خوردن شد. در همين حال سگى وارد نخلستان شد و نزديك غلام رفت . غلام يك قطعهنان براى او انداخت و سگ آن را خورد. غلام قطعه دوم و سوم را انداخت و سگ آنها را خورد وچيزى براى خود باقى نماند.
عبدالله پرسيد: پس چرا سگ را بر خودت مقدم داشتى ؟ گفت : اين سگ از مسافت دورى آمدهو غريب و گرسنه است ، زيرا در محل ما چنين سگى نيست و من خوش نداشتم كه او را باگرسنگى رها كنم . عبدالله پرسيد: پس ‍ خودت امروز چه مى كنى ؟ او گفت : با همينحال گرسنگى ، روز را به آخر مى رسانم .
عبدالله گفت : اين غلام از من باسخاوت تر است . آنگاه از غلام سراغ صاحب نخلستان ومولاى غلام را گرفت و پيش او رفت و نخلستان و آن غلام و تمامى لوازمى كه در آنجا بوداز صاحبش خريدارى كرد غلام را آزاد كرد و نخلستان و تماموسايل را به او بخشيد. (149)


كدام حال را براى سعد مى پسندى ؟ 

امام باقر(ع ) فرمود: مردى از پيروان حضرترسول - ص - به نام سعد بسيار فقير و بيچاره بود و جزء اصحاب صفه (150)محسوب مى شد. تمام نمازهاى شبانه روزى را پشت سر پيامبر مى خواند.رسول خدا از تنگدستى سعد متاءثر بود، روزى به او وعده داد كه اگر مالى به دستمبيايد تو را بى نياز مى كنم .
مدتى گذشت ، اتفاقا چيزى به دست ايشان نيامد. افسردگى پيامبر بر وضع سعد ونداشتن وجهى كه او را تاءمين كند بيشتر شد. در اين هنگامجبرئيل نازل گرديد و دو درهم با خود آورد و عرض كرد: خداوند مى فرمايد: ما از اندوهتو براى تنگدستى سعد آگاهيم ، اگر مى خواهى از اينحال خارج شود اين دو درهم را به او بده و بگو خريد و فروش كند.
حضرت رسول دو درهم را گرفت . وقتى براى نماز ظهر ازمنزل خارج شد، سعد را مشاهده كرد به انتظار ايشان جلو يكى از حجرات مقدسه ايستاد وتا نزديك آمد به او فرمود: مى توانى تجارت كنى ؟ عرض كرد: سوگند به خدا كهسرمايه ندارم ، دو درهم را به او داده و فرمود: با همين سرمايه خريد و فروش كن .
سعد پول را گرفت و براى انجام فريضه در خدمت حضرت به مسجد رفت . نماز عصر وظهر را بجا آورد. پس از پايان نماز عصر رسول اكرم فرمود: حركت كن در طلب روزىجستجو نما. سعد بيرون شد و شروع به معامله كرد، خداوند بركتى به او داد كه هر چهرا به يك درهم مى خريد به دو درهم مى فروخت . معاملات او هميشه سودش برابرى بااصل سرمايه داشت . كم كم كم وضع مالى او رو به افزايش گذاشت ، به طورى كه بردر مسجد دكانى گرفت و اموال و كالاى خود را در آنجا جمع كرده و مى فروخت . رفتهرفته اشتغالات تجارتى اش زياد گرديد تا به جايى رسيد كه وقتىبلال اذان مى گفت و حضرت براى نماز بيرون مى آمد سعد را مشاهده مى كرد كه هنوز خودرا براى نماز آماده نكرده و وضو نگرفته با اين كهقبل از اين جريان پيش ‍ از اذان مهياى نماز بود.
پيامبر - ص - فرمودند: سعد دنيا تو را مشغول كرده و از نماز باز داشته است . عرض مىكرد: چه كنم يا رسول الله ؟ اموال خود را بگذارم تا ضايع شود؟ به اين شخص جنسىفروخته ام مى خواهم قيمتش را دريافت كنم . از آن ديگرى كالايى خريده ام بايستىتحويل بگيرم و پولش را بپردازم .
پيامبر از مشاهده اشتغال سعد به ازدياد ثروت و بازماندنش از عبادت و بندگى افسردهگشت . بيشتر از مقدارى كه در زمان تنگدستى اش متاءثر بود. روزىجبرئيل نازل شد، عرض كرد: خداوند مى فرمايد: از افسردگى تو اطلاع يافتيم ، اينككدام حال را براى سعد مى پسندى ، وضع پيشين را يا گرفتارى واشتغال كنونى او را به دنيا و افزايش ثروت ؟ پيامبر - ص - فرمودند: همان تنگدستىسابقش را بهتر مى خواهم ؛ زيرا دنياى فعلى او آخرتش را بر باد داد.جبرئيل گفت : آرى علاقه به دنيا و ثروت ، انسان را از ياد آخرتغافل مى كند. اگر مى خواهى كه به حال گذشته برگردد، دو درهمى را كه به او دادهاى از او بگير.
رسول خدا - ص - از منزل خارج گشت و پيش سعد آمد و فرمود: دو درهمى كه به تو دادمبر نمى گردانى ؟ عرض كرد: چنان كه دويست درهم ، هم خواسته باشيد مى دهم . پيامبرفرمود: نه ، همان دو درهم را بده . سعد دو درهم را داد. چيزى نگذشت كه دنيا بر او مخالفو به حال اوليه خود برگشت . (151)


خدا بهتر مى داند رسالتش را كجا قرار دهد 

مردى از اولاد خليفه دوم در مدينه بود كه پيوسته حضرت موسى بن جعفر(ع ) را آزار مىكرد و دشنام مى داد. هر وقت با آن جناب روبرو مى شد به اميرالمؤمنين (ع ) جسارت مىكرد. روزى عده اى از بستگان حضرت عرض كردند: اجازه بدهيد تا اين فاجر را بهسزاى عملش برسانيم و از شرش راحت شويم . موسى بن جعفر(ع ) آنها را از اين كار منعكرد.
حضرت محل كار آن مرد را پرسيد. معلوم شد در جايى از اطراف مدينه به زراعتاشتغال دارد. حضرت سوار شد از مدينه براى ملاقات او خارج گرديد. هنگامى به آنجارسيد كه شخص در مزرعه خود كار مى كرد. موسى بن جعفر عليه السلام همان طور سوارهبا الاغ داخل مزرعه شد، آن مرد بانگ برداشت كه زراعت ما راپايمال كردى . از آنجا نيا! امام كاظم (ع ) همان طور مى رفت تا به او رسيد. با گشادهرويى و خنده شروع به صحبت كرد. سؤ ال نمود: چقدر خرج اين زراعت كرده اى ؟ گفت :صد اشرفى . پرسيد: چه مقدار اميدوارى بهره بردارى كنى ؟ جواب داد: غيب نمى دانم .فرمود: گفتم چقدر اميدوارى عايدت شود؟ گفت : اميدوارم دويست اشرفى عايد شود.
حضرت كيسه زرى كه سيصد اشرفى داشت به او داد و فرمود: اين را بگير، زراعتت همبراى خودت باقى است . خداوند آنچه اميدوار هستى به تو روزى خواهد داد. مرد برخاستهو سر آن حضرت را بوسيد و از ايشان در خواست كرد كه از تقصيرش بگذرد و او را عفونمايد. حضرت تبسم نموده و به ديار خود بازگشتند.
بعد از اين پيشآمد روزى آن مرد را ديدند در مسجد نشسته است . همين كه چشمش به موسىبن جعفر(ع ) افتاد و گفت : الله اعلم حيثيجعل رسالته ، خدا مى داند رسالتش را در كجا قرار دهد.
همراهان او گفتند: تو را چه شده ، پيش از اين رفتارت اين طور نبود؟ گقت : شنيديد آنچهگفتم ، باز بشنويد و شروع به دعا كردن نسبت به آن حضرت نمود و... موسى بنجعفر(ع ) به بستگان خود فرمود: كدام يك بهتر بود، آنچه شماميل داشتيد يا آنچه من انجام دادم ؟ همانا من اصلاح كردم امر او را به مقدار پولى و شرش رابه خير خود تبديل نمودم .(152)


ما امام زمان داريم  

دانشجويى مسلمان و ايرانى در آمريكا تحصيل مى كرد. او مسلمان پاك و متعهدى بود. حسناخلاق و برخورد اسلامى او موجب شد كه يكى از دختران مسيحى آمريكايى به او محبتخاصى پيدا كند، در حدى كه پيشنهاد ازدواج با او نمود. دانشجو به آن دختر گفت : اسلاماجازه نمى دهد كه من مسلمان با توى مسيحى ازدواج كنم ، مگر اينكه مسلمان شوى . دانشجوبه دنبال اين سخن كتابهاى اسلامى را در اختيار او گذاشت . او در اين باره تحقيقات ومطالعات فراوانى كرد و به حقانيت اسلام پى برد و مسلمان شد و با آن دانشجو ازدواجكرد...
سفرى پيش آمد و اين زن و شوهر به ايران آمدند. زمانى بود كه سخن از حج در ميان بود.شوهر به همسرش گفت : ما در اسلام كنگره عظيمى به نام حج داريم ، خوب است ثبت نام كنيم و در حج امسال شركت نماييم . همسر موافقت كرد. در آنسال به حج رفتند، در مراسم حج و شلوغى روز عيد قربان ، زن در سرزمين منى گم شد.هر چه تلاش كرد و گشت شوهرش را نجست و خسته و كوفته و غمگين همچنان بهدنبال شوهر مى گشت . تا اين كه در مكه كنار كعبه ، به يادش آمد كه شوهرش ‍ مى گفت : ما امام زمان داريم كه زنده و پنهان است توسل به امام زمان - عج - جست و عرض كرد: اى امام بزرگوار و پناه بى پناهان ! مرابه همسرم برسان . هنوز سخنش تمام نشده بود كه ديد شخصى بهشكل و قيافه عربى نزد او آمد و به او گفت : چرا غمگينى ؟ او جريان را عرض كرد. مردعرب گفت : ناراحت مباش ، با من بيا شوهرت همين جا است . او را چند قدم با خود برد،ناگهان او شوهرش را ديد و اشك شوق ريخت و... ولى ديگر آن عرب را نديد. آن بانوجريان را از آغاز تا انجام شرح داد، معلوم شد حضرت ولى عصر - عج - او را به شوهرشرسانده است . (153)


غير من پروردگارى ندارد 

يكى از گنهكاران و روسياهان دست دعا بلند كرد و به خدا توجه نمود ولى خداوند بانظر رحمت به او نگاه نكرد. بار ديگر او دست دعا به طرف خدا دراز كرد، خداوند از او روبر گرداند. او بار سوم دست نياز به سوى خدا دراز كرد و تضرع و ناله نمود، خداوندبه فرشتگانش فرمود: اى فرشتگانم ! دعاى بنده ام را به اجابت رساندم كهپروردگارى غير از من ندارد.
او را آمرزيدم و خواسته هايش را بر آوردم ؛ چرا كه من از تضرع و گريه بندگان شرمدارم . (154)


آيا دوست دارى ؟ 

روزى جوانى نزد پيامبر - ص - آمد و با كمال گستاخى گفت : اى پيامبر خدا! آيا به مناجازه مى دهى زنا كنم ؟! با گفتن اين سخن فرياد مردم بلند شد و از گوشه و كنار بهاو اعتراض كردند. ولى پيامبر - ص - با كمال ملايمت و اخلاق نيك به جوان فرمود:نزديك بيا.
جوان نزديك آمد و در كنار پيامبر نشست . حضرت از او پرسيد: آيا دوست دارى با مادر توچنين كنند؟ گفت : نه ، فدايت شوم . فرمود: همين طور مردم راضى نيستند با مادرشان چنينبشود، بگو ببينم آيا دوست دارى با دختر تو چنين شود؟ گفت : نه ، فدايت شوم . فرمود:همين طور مردم درباره دخترانشان راضى نيستند. بگو ببينم آيا براى خواهرت مى پسندى؟ جوان گفت : نه ، اى رسول خدا و در حالى كه آثار پشيمانى از چهره او پيدا بود پيامبر- ص - دست بر سينه او گذاشت و فرمود: خدايا قلب او را پاك گردان و گناه او را ببخشو دامان او را از آلودگى به بى عفتى حفظ كن . از آن به بعد، زشت ترين كار در نزد آنجوان زنا بود. (155)


مرغ بريان  

مردى با زن خود بر سر سفره نشسته بود، ميان سفره مرغى بريان نهاده بودند. سائلىبه در خانه آنها آمده و درخواست كمك كرد. صاحب خانه از جاى حركت نمود. او را باعصبانيت دور كرد. مدتى گذشت ، آن مرد فقير شد. به علت تنگدستى زوجه خود را طلاقداد، زن شوهر ديگرى اختيار نمود. اتفاقا باز روزى با شوهر بر سر سفره نشسته بودو مرغى را هم بريان كرده بودند كه بخورند. فقيرى در خانه آنها را به صدا در آورد.شوهرش ‍ گفت : خوب است همين مرغ را به فقير بدهى ، زن مرغ را برداشت و آن را بهفقير داد.
وقتى كه برگشت ، شوهرش متوجّه شد زنش گريه مى كند. شوهرش از زن خود سببگريه را پرسيد؟ گفت : آن فقير شوهر سابقم بود. حكايت آزردن و كمك نكردن بهسائل را برايش شرح داد. شوهرش گفت : به خدا سوگند من همان سائلم كه به در خانهشما آمدم و آن مرد مرا رنجانيد.(156)


من صد سال او را روزى دادم تو تحمل يك ساعت او را نداشتى ؟ 

حضرت ابراهيم (ع ) تا مهمان بر سر سفره اش نمى نشست غذا نمى خورد. يك روزپيرمردى را پيدا كرد و از او خواست كه امروز بيامنزل من برويم و با هم غذا بخوريم . پيرمرد دعوت ابراهيم راقبول كرد و به خانه آن حضرت آمد. ابراهيم - ص - فرمود سفره گستردند و چوناول بايد ميزبان دست به طعام دراز كند، حضرتخليل بسم الله الرحمان الرحيم گفت و دست به طعام دراز كرد، اماآن پيرمرد بدون اين كه نام خدا را ببرد شروع به خوردن طعام نمود.
ابراهيم فهميد كه پيرمرد كافر است ، روى خود را ترش كرد؛ يعنى اگر ازاول مى دانستم كافر هستى دعوتت نمى كردم . پيرمرد هم غذا نخورد بر شتر خود سوارشده و به مقصد خود روانه شد.
خطاب رسيد: اى ابراهيم ! بهترين نعمتها كه جان است به اين پير گبر دادم و صدسال است او را با آن كه كافر است روزى مى دهم ، تو يك لقمه نان از او دريغ داشتى ؟برو و او را بياور و از او عذر بخواه تا با تو غذا بخورد. اى ابراهيم ! بسيار زشت وقبيح است كه انسان رفتارى كند كه مهمان غذا نخورده از سر سفره رنجيده برخيزد وبرود. ابراهيم (ع ) به دنبال آن پير گبر رفت و از او عذر خواهى كرد و گفت : بيابرويم ، من گرسنه ام تا تو نيايى غذا نمى خورم ، مى خواهى بسم الله بگو مى خواهىنگو. پيرمرد پرسيد: تو اول مرا راندى ، چه باعث شد كه آمدى و مرا بدينحال به منزل آوردى و عذر خواهى مى كنى ؟
ابراهيم (ع ) گفت : خداى تعالى مرا عتاب كرد و درباره تو فرمود: من صدسال است او را روزى داده ام و باز مى دهم ، تو يك ساعتتحمل او را نداشتى و او را رنجانيدى ؟ برو او را راضى كن و از او عذر بخواه و او را بهمنزل بياور و از او توقع بسم الله گفتن نداشته باش . پيرمرد اشكش جارى شد و گفت :عجب ! آيا خدا اينگونه با من معامله مى كند؟! اى ابراهيم دينت را بر من عرضه كن . آنپيرمرد توبه كرد و خداپرست و موحد شد. (157)


من خودم به گفته هايم سزاوارترم  

شخصى پيش امام زين العابدين (ع ) آمد و هر چه به دهنش آمد به آن بزرگوار ناسزاگفت ولى آن حضرت در جوابش چيزى نفرمود.
موقعى كه آن شخص رفت ، امام زين العابدين (ع ) متوجهاهل مجلس شد و فرمود: شنيديد كه اين مرد به من چه گفت ؟ اكنون من دوست دارم كه همه باهم نزد او رويم و من جواب ناسزاهاى او را بگويم .
حضار مجلس جواب دادند: مانعى ندارد، ما هم مايل بوديم كه شما جواب او را مى داديد. امامسجاد(ع ) نعلين هاى خود را پوشيد و حركت كرد، پس ‍ از حركت اين آيه شريفه را تلاوتمى فرمود:
والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس و الله يحب المحسنين
(مردمان باتقوا آن افرادى هستند) كه غيظ و غضب خود را فرو مى برند و (نسبت به خطاىمردم ) عفو و بخشش مى كنند و خدا نيكوكاران را دوست مى دارد. (158)
وقتى آن حضرت اين آيه را تلاوت فرمود، همراهان حضرت مى گويند: ما فهميديم كه آنبزرگوار به آن شخص بدگويى نخواهد كرد.
همين كه نزديك منزل آن مرد رسيديم ، امام (ع ) وى را صدا زد و فرمود: بگوييد: على بنحسين آمده .وقتى كه آن شخص دريافت كه حضرت زين العابدين آمده ، گمان كرد آنبزرگوار در صدد انتقام است ، لذا خود را براى دفاع آماده نمود!
موقعى كه چشم امام (ع ) به وى افتاد، فرمود: اى برادر! تو نزد من آمدى و چنين گفتى ،اگر آنچه به من گفتى درباره من صدق مى كند، از خدا مى خواهم مرا بيامرزد!! اگر آنچهبه من نسبت دادى در وجود من نباشد، خدا تو را بيامرزد!! همين كه آن شخص اين سخنان را ازامام (ع ) شنيد، ديدگان آن بزرگوار را بوسيد و گفت : آنچه كه من درباره شما گفتم دروجود تو نيست ، بلكه من خودم به گفته هايم سزاوارترم . (159)


next page

fehrest page

back page