بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب چـهـل حدیث, آیت الله ناصر مکارم شیرازى ( )
 
 

بخش های کتاب

     StartFrm -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
     FOOTNT03 -
     FOOTNT04 -
     FOOTNT05 -
     FOOTNT06 -
     FOOTNT07 -
     IStart -
     Fehrest -
     VAADEH01 -
     VAADEH02 -
     VAADEH03 -
     VAADEH04 -
     VAADEH05 -
     VAADEH06 -
     VAADEH07 -
     VAADEH08 -
     VAADEH09 -
     VAADEH10 -
     VAADEH11 -
     VAADEH12 -
     VAADEH13 -
     VAADEH14 -
     VAADEH15 -
     VAADEH16 -
     VAADEH17 -
     VAADEH18 -
     VAADEH19 -
     VAADEH20 -
     VAADEH21 -
     VAADEH22 -
     VAADEH23 -
     VAADEH24 -
     VAADEH25 -
     VAADEH26 -
     VAADEH27 -
     VAADEH28 -
     VAADEH29 -
     VAADEH30 -
     VAADEH31 -
     VAADEH32 -
     VAADEH33 -
 

 

 
 

 

next page شرح اربعين حديث امام خميني رحمةالله عليه

back page

الحديث الحادى عشر
حديث يازدهم
بـالسـنـد المـتـصـل الى محمد بن يعقوب ، عن محمد بن يحيى ، عن اءحمد بن محمد، عن ابنمـحـجـوب ، عـن عـلى بـن رئاب ، عن زرارة ، قال : ساءلت اءبا عبدالله ، عليه السلام ، عنقـول الله عـزوجـل : فـطـرت الله التـى النـاس عـليـهـا.قال : فطرهم جميعا على التوحيد.(306)
ترجمه :
زراره گويد پرسش كردم از حضرت صادق ، عليه السلام ، از فرموده خداى تعالى :فـطـرة الله التـى فـطـر النـاس ‍ عـليـهـا. فـرمـود: خـلق كـرد ايـشـان را همگى برتوحيد.
شـرح اهـل لغـت و تفسير گويند فطرت به معناى خلقت است . در صحاحاسـت : الفطرة ، بالكسر، الخلقة . و تواند بود كه اين فطرت ماءخوذباشد از فطر به معناى شق و پاره نمودن ، زيرا كه خلقت گويى پارهنمودن پرده عدم و حجاب غيب است . و به همين معنى نيز افطار صائم است : گويىپـاره نـمـوده هـيـئت اتـصـاليـه امـسـاك را. در هـر حـال ، بـحث از لغت خارج از مقصود ماست .بـالجـمله ، حديث شريف اشاره است به آيه شريفه در سوره روم : فاءقم وجهكللديـن حـنـيـفـا فـطـرت الله التـى فـطـر النـاس ‍ عـليـهـا لاتـبـديـل لخـلق الله ذلك الديـن القـيـم ولكـن اءكـثـر النـاس لا يـعـلمـون .(307) مـاانشاءالله اشاره اجماليه به اين فطرت ، و كيفيت آن ، و چگونگى بودن مردم بر فطرتتوحيد، در ضمن فصول و مقاماتى چند مى نماييم .
فصل ، در معنى فطرت است
بـدان كـه مـقصود از فطرت الله ، كه خداى تعالى مردم را بر آن مفطور فرمود، حالت وهـيـئتـى اسـت كه خلق را بر آن قرار داده ، كه از لوازم وجود آنها و از چيزهايى است كه دراصـل خلقت خميره آنها بر آن مخمر شده است . و فطرتهاى الهى ، چنانچه پس از اين معلومشـود، از الطـافـى است كه خداى تعالى به آن اختصاص داده بنى الانسان را از بين جميعمـخـلوقـات ، و ديـگـر مـوجـودات يـا اصـلا داراى اين گونه فطرتهايى كه ذكر مى شودنيستند، يا ناقص اند و حظ كمى از آن دارند.
و بـايـد دانـسـت كـه گـرچـه در ايـن حـديـث شـريـف و بـعـضـى از احـاديـث ديگر(308)فـطـرت را تـفـسـيـر بـه تـوحـيـد فـرمـودنـد، ولى ايـن ازقـبـيـل بـيـان مـصـداق است ، يا تفسير به اشرف اجزاء شى ء است ، چنانچه نوعا تفاسيروارده از اهـل عـصـمـت ، سـلام الله عـليـهـم ، از ايـن قـبيل است ، و در هر وقت به مناسبت مقامىمـصـداقـى مـثـلا ذكـر شـده و جـاهـل گـمـان تـعـارض كـنـد. ودليـل بـر آنكه در اين مورد چنين است ، آن است كه در آيه شريفه دين را عبارت ازفـطـرت الله دانـسـتـه ، و ديـن شـامـل تـوحـيد و ديگر معارف شود. و در صحيحه عـبـدالله بـن سـنـان (309) تفسير به اسلام شده .،و در حسنه زراره(310) تـفـسـيـر بـه مـعـرفـت شـده . و در حـديـث مـعـروفكل مولود يولد على الفطرة . در مقابل تهود و تنصر و تمجس ذكر شده .(311) و نيز حضرت ابى جعفر، عليه السلام ، حديث فطرت را در همين حسنه زراره به معرفت تفسير فرموده است . پس ، از اين جمله معلوم شدكـه فطرت اختصاص به توحيد ندارد، بلكه جميع معارف حقه از امورى است كهحق ، تعالى شاءنه ، مفطور فرموده بندگان را بر آن .
فصل ، در تشخيص احكام فطرت است
بـبـايـد دانـسـت كـه آنـچـه از احـكـام فـطـرت اسـت چـون از لوازم وجـود و حـيـات مـخـمره دراصـل طـيـنـت و خـلقـت اسـت ، احـدى را در آن اخـتـلاف نـبـاشـد ـ عـالم وجـاهـل و وحـش و مـتـمدن و شهرى و صحرانشين در آن متفق اند. هيچيك از عادات و مذاهب و طريقههـاى گـونـاگـون در آن راهـى پيدا نكند و خلل و رخنه اى در آن از آنها پيدا نشود. اختلافبلاد و اهويه و ماءنوسات و آراء و عادات كه در هر چيزى ، حتى احكام عقليه ، موجب اختلافو خلاف شود، در فطريات ابدا تاءثيرى نكند.
اختلاف افهام و ضعف و قدرت ادراك لطمه اى بر آن وارد نياورد، و اگر چيزى بدان مثابهنـشـد، از احكام فطرت نيست و بايد آن را از فطريات خارج دانست ، و لهذا در آيه شريفهفـرمـوده : فـطـر النـاس عـليـهـا يعنى ، اختصاص به طايفه اى ندارد، و نيز فرموده : لاتـبـديل لخلق الله . چيزى او را تغيير ندهد، مثل امورى ديگر كه به عادات و غير آن مختلفشـوند. ولى از امور معجبه آن است كه با اينكه در فطريات احدى اختلاف ندارد ـ از صدرعـالم گـرفـتـه تـا آخـر آن ـ ولى نوعا مردم غافل اند از اينكه باهم متفق اند، و خود گماناخـتـلاف مـى نـمـايند، مگر آنكه به آنها تنبه داده شود، آن وقت مى فهمند موافق بودند درصـورت مـخـالفت ، چنانچه پس از اين به وضوح رسد انشاءالله . و به همين معنى اشارهشده است در ذيل آيه شريفه كه مى فرمايد: ولكن اءكثر الناس لا يعلمون .
و از آنـچـه ذكـر شد، معلوم گرديد كه احكام فطرت از جميع احكام بديهيه بديهيتر است ،زيـرا كـه در تـمـام احـكام عقليه حكمى كه بدين مثابه باشد كه احدى در آن خلاف نكند ونـكرده باشد نداريم ، و معلوم است چنين چيزى اوضح ضروريات و ابده بديهيات است ، وچـيـزهـايى كه لازمه آن باشد نيز بايد از اوضح ضروريات باشد. پس اگر توحيد ياسـايـر مـعـارف از احـكـام فـطـرت يـا لوازم آن بـاشـد، بـايـد از اجـلاى بديهيات و اظهرضروريات باشد، ولكن اءكثر الناس ‍ لا يعلمون .
فصل ، در اشاره اجماليه به احكام فطريات
بدان كه مفسرين ، از عامه و خاصه ، هر يك به حسب طريقه خود طورى بيان كيفيت فطرىبـودن ديـن يا توحيد را كرده اند، و ما در اين اوراق بر طبق آراء آنها سخن نگوييم ، بلكهدر اين مقام آنچه از محضر شريف شيخ عارف كامل ، شاه آبادى ،(312) دام ظله ، كه متفرداست در اين ميدان ، استفاده نمودم بيان مى كنم ،(313) گرچه بعضى از آنها به طريقرمز و اشاره در كتب بعضى از محققين از اهل معارف هست ، و بعضى از آن به نظر خود قاصررسيده است .
پـس ، بـايـد دانـسـت كـه از فـطـرتـهـاى الهـى يـكـى فـطـرت بـراصل وجود مبداء، تعالى و تقدس ، است ، و ديگر فطرت بر توحيد است ، و ديگر فطرتبر استجماع آن ذات مقدس است جميع كمالات را، و ديگر بر يوم معاد و روز رستخيز است ،و ديـگـر فـطـرت بـر نـبـوت اسـت ، و ديـگـر فـطـرت بـر وجـود مـلائكـه و روحـانـيـين وانـزال كـتـب و اعـلام طـرق هـدايت است ، كه بعضى از اينها كه ذكر شد از احكام فطرت ، وبـرخـى ديـگـر از لوازم فـطـرت اسـت . و ايـمـان بـه خـداى تـعـالى و مـلائكـه و كـتـب ورسل و يوم قيامت ، دين قيم محكم مستقيم حق است در تمام دوره زندگانى عايله سلسله بشر.و مـا اشـاره بـه بـعضى از آنها كه با حديث شريف مناسب است مى نماييم ، و از حق تعالىتوفيق مى طلبيم .
مـــقـــام اول : در بـــيـــان آنـــكـــه اصـــل وجـــود مـــبـــدأمـتـعـالجل و علا از فطريات است
و آن بـا تـنـبـه بـه يك مقدمه معلوم گردد. و آن اين است كه يكى از فطرتهايى كه جميعسـلسـله بـنـى الانـسـان مـخـمـر بـر آن هـسـتند و يك نفر در تمام عايله بشر پيدا نشود كهبـرخـلاف آن باشد. و هيچيك از عادات و اخلاق و مذاهب و مسالك و غير آن آن را تغيير ندهد ودر آن خـلل وارد نـياورد، فطرت عشق به كمال است ، كه اگر در تمام دوره هاى زندگانىبـشـر قـدم زنـى و هـر يـك از افـراد هـر يـك از طـوايـف ومـلل را اسـتـنـطـاق كـنـى ، ايـن عـشـق و مـحـبـت را در خـمـيـره او مـى يابى و قلب او را متوجهكمال مى بينى .
بـلكـه در تمام حركات و سكنات و زحمات و جديتهاى طاقت فرسا، كه هر يك از افراد ايننـوع در هـر رشـتـه اى واردنـد مـشـغـولنـد، عـشـق بـهكـمـال آنـهـا را بـه آن واداشـتـه ، اگـر چـه در تـشـخـيـصكـمـال و آنـكـه كـمـال در چـيـسـت و مـحـبـوب و مـعـشـوق در كـجـاسـت ، مـردمكـمـال اخـتـلاف را دارنـد. هـر يـك مـعـشـوق خـود را در چـيـزى يـافـتـه و گمان كرده و كعبهآمـال خـود را در چـيـزى تـوهـم كـرده و مـتـوجـه بـه آن شـده ازدل و جـان آن را خـواهـان اسـت . اهـل دنـيـا و زخـارف آنكـمـال را در دارايـى آن گـمـان كـردنـد و مـعـشـوق خـود را در آن يـافـتـنـد، از جـان ودل دل در راه تـحـصـيـل آن خـدمـت عـاشقانه كنند، و هر يك در هر رشته هستند و حب به هر چهدارنـد، چـون آن را كـمـال دانـنـد بـدان مـتـوجـه انـد. و هـمـيـن طـوراهـل عـلوم و صـنـايـع هـر يـك بـه سـعـه دمـاغ خـود چـيـزى راكـمال دانند و معشوق خود را آن پندارند. و اهل آخرت و ذكر و فكر، غير آن را. بالجمله تمامآنها متوجه به كمال اند، و چون آن را در موجودى يا موهومى تشخيص دادند، با آن عشقبازىكـنند. ولى ببايد دانست كه با همه وصف ، هيچيك از آنها عشقشان و محبتشان راجع به آن چهگمان كردند نيست ، و معشوق آنها و كعبه آمال آنها آنچه را توهم كردند نمى باشد، زيراهر كس به فطرت خود رجوع كند مى يابد كه قلبش ‍ به هر چه متوجه است ، اگر مرتبهبـالاتـرى از آن بـيـابـد فـورا قلب از اولى منصرف شود و به ديگرى كه كاملتر استمـتـوجـه گـردد، و وقـتـى كـه بـه آن كـامـلتـر رسـيـد، بـهاكـمل از آن متوجه گردد، بلكه آتش عشق و سوز و اشتياق روز افزون گردد و قلب در هيچمـرتـبـه از مـراتـب و در هـيـچ حـدى از حـدود رحـل اقـامـت نـيـنـدازد. مـثـلا اگـر شـمـامـايـل بـه جـمـال زيـبـا و رخـسـار دلفـريـب هـسـتـيـد و چون آن را پيش دلبرى سراغ داريددل را بـه سـوى كـوى او روان كـرديد، اگر جميلتر از آن را ببينيد و بيابيد كه جميلتراسـت ، قـهـر مـتـوجه به آن شويد، و لااقل هر دو را خواهان شويد، و باز آتش اشتياق فروننشيند و زبان حال و لسان فطرت شما آن است كه چيزيم نيست ورنه خريدار هر ششم(314) بـلكـه خـريـدار هـر جـمـيـلى هـسـتـيـد. بـلكـه بـااحـتـمـال هـم اشـتـيـاق پيدا كنيد: اگر احتمال دهيد كه جميلى دلفريبتر از اينها كه ديديد وداريـد در جـاى ديـگـر اسـت ، قـلب شـما سفر به آن بلد كند، من در ميان جمع و دلم جاىديـگـر اسـت (315) گوييد. بلكه با آرزو نيز مشتاق شويد: وصف بهشت را اگربـشـنـويد و آن رخسارهاى دلكش را ـ گرچه خداى نخواسته معتقد به آن هم نباشيد ـ با اينوصـف ، فطرت شما گويد اى كاش چنين بهشتى بود و چنين محبوب دلربايى نصيب ما مىشد.
و همين طور كسانى كه كمال را در سلطنت و نفوذ قدرت و بسط ملك دانسته اند و اشتياق بهآن پـيـدا كـرده اند، اگر چنانچه سلطنت يك مملكت را دارا شوند متوجه مملكت ديگر شوند، واگر آن مملكت را در تحت نفوذ و سلطه درآورند، به بالاتر از آن متوجه شوند، و اگر يكقـطـرى را بـگـيـرنـد، بـه اقـطـار ديگر مايل گردند، بلكه آتش اشتياق آنها روزافزونگـردد، و اگـر تـمـام روى زمـيـن را در تـحـت سـلطـنـت بـيـاورنـد واحتمال دهند در كرات ديگر بساط سلطنتى هست ، قلب آنها متوجه شود كه اى كاش ممكن بودپـرواز بـه سـوى آن عـوالم كـنـيم و آنها را در تحت سلطنت درآوريم . و بر اين قياس استحال اهل صناعات و علوم .
و بـالجـمـله ، حـال تـمـام سـلسـله بـشـر در هـر طـريـقـه و رشـتـه اى كـهداخـل انـد بـه هـر مـرتـبـه اى از آن كه رسند، اشتياق آنها به كاملتر از آن متعلق گردد وآتـش شـوق آنها فرو ننشيند و روزافزون گردد. پس اين نور فطرت ما را هدايت كرد بهايـنـكـه تـمـام قـلوب سـلسـله بـشـر، از قـاره نـشـيـنـان اقـصـى بـلاد آفـريـقـا تـااهـل مـمـالك مـتـمـدنـه عـالم ، و از طـبـيـعـيـيـن و مـاديـيـن گـرفـتـه تـااهـل مـلل و نـحل ، بالفطره شطر قلوبشان متوجه به كمالى است كه نقصى ندارد و عاشقجـمـال و كـمـالى هـسـتـنـد كـه عـيـب نـدارد و عـلمـى كـهجـهـل در او نـبـاشـد و قـدرت و سـلطـنـتى كه عجز همراه آن نباشد، حياتى كه موت نداشتهبـاشـد، و بـالاخـره كـمـال مـطلق معشوق همه است . تمام موجودات و عايله بشرى با زبانفـصـيـح يـكـدل و يـك جـهـت گـويـنـد مـا عـاشـق كـمـال مـطـلق هـسـتـيـم ، مـا حـب بـهجـمـال و جـلال مـطـلق داريـم ، ما طالب قدرت مطلقه و علم مطلق هستيم . آيا در جميع سلسلهمـوجـودات در عـالم تـصـور و خـيـال ، و در تـجـويـزات عـقـليـه و اعـتـبـاريه ، موجودى كهكمال مطلق و جمال مطلق داشته باشد جز ذات مقدس ، مبداء عالم جلت عظمته سراغ داريد؟ وآيا جميل على الاطلاق كه بى نقص باشد جز آن محبوب مطلق هست ؟
اى سـرگـشـتـگـان وادى حيرت و اى گمشدگان بيابان ضلالت ، نه ، بلكه اى پروانههـاى شـمـع جـمـال جـمـيـل مـطـلق ، و اى عـاشـقـان مـحـبـوب بـى عـيـب بـىزوال ، قدرى به كتاب فطرت رجوع كنيد و صحيفه كتاب ذات خود را ورق زنيد، ببينيد باقلم قدرت فطرت اللهى در آن مرقوم است : وجهت وجهى للذى فطر السموات و الأ رض.(316) آيـا فطرت الله التى فطر الناس عليها فطرت توجه به محبوب مطلقاسـت ؟ آيـا آن فـطـرت غـيـر مـتبدله ـ لا تبديل لخلق الله فطرت معرفت است ؟ تا كى بهخـيـالات باطله اين عشق خدادادى فطرى و اين وديعه الهيه را صرف اين و آن مى كنيد؟ اگرمـحـبـوب شـمـا ايـن جـمـالهـاى نـاقـص و ايـن كـمـالهـاى مـحـدود بـود، چـرا بـهوصول به آنها آتش اشتياق فرو ننشست و شعله شوق شما افزون گرديد؟ هان ، از خوابغـفـلت بـرخـيـزيـد و مـژده دهـيـد و سـرور كـنـيـد كـه مـحـبـوبـى داريـد كـهزوال نـدارد، مـعـشوقى داريد كه نقصى ندارد، مطلوبى داريد بى عيب ، منظورى داريد كهنـور طلعتش اءلله نور السموات و الارض (317) است ، محبوبى داريد كه سعه احاطهاش لود ليتم بحبل الى الارضين السفلى لهبطتم على الله (318) است .
پـس ايـن عـشـق فـعـلى شـمـا مـعـشـوق فـعـلى خـواهـد، و نـتـوانـد ايـن مـوهـوم ومـتـخـيـل بـاشـد، زيـرا كـه هـر مـوهـوم نـاقـص اسـت و فـطـرت مـتـوجـه بـهكـامـل اسـت . پـس ، عـاشـق فـعـلى و عـشـق فـعـلى بـى مـعـشـوق نـشـود، و جـز ذاتكـامـل مـعـشـوقـى نـيـسـت كـه مـتـوجـه اليـه فـطـرت بـاشـد. پـس ، لازمـه عـشـق بـهكـامـل مـطـلق وجـود كامل مطلق است . و پيشتر معلوم شد كه احكام فطرت و لوازم آن از جميعبـديـهـيـات واضـحـتـر و روشـنـتـر اسـت : اءفـى الله شـك فـاطـر السـمـوات و الارض.(319)
مقام دوم : در بيان آنكه توحيد حق و ديگر صفات او فطرى است
در بيان آنكه توحيد حق تعالى شاءنه و استجماع آن ذات تمام كمالات را از فطريات است. و آن نـيـز بـه تـوجه به آنچه در مقام اول ذكر شد معلوم گردد، ولى ما اينجا به بيانديگر اثبات آن كنيم .
بـدان كـه از فـطرتهايى كه فطر الناس عليها، فطرت تنفر از نقص است ، و انسان ازهر چه متنفر است ، چون در او نقصانى و عيبى يافته است از آن متنفر است . پس ، عيب و نقصمورد تنفر فطرت است ، چنانچه كمال مطلق مورد تعلق آن است .
پـس ، مـتـوجـه اليـه فـطرت بايد واحد و احد باشد، زيرا كه هر كثير ومركبى ناقص است ، و كثرت بى محدوديت نشود، و آنچه ناقص است مورد تنفر فطرت است، نـه تـوجـه آن ، پـس ، از ايـن دو فـطـرت ، كـه فـطـرت تـعـلق بـهكـمال و فطرت تنفر از نقص است ، توحيد نيز ثابت شد. بلكه استجماع حق جميع كمالاترا و خـالى بـودن ذات مـقـدس از جـمـيـع نـقـايـص نـيـز ثـابـت گـرديـد. و سـوره مـبـاركـهتوحيد كه نسبت حق جل و علا را بيان مى فرمايد (به حسب فرموده شيخ بزرگوارمـا،(320) روحـى فـداه ) از هـويت مطلقه كه متوجه اليه فطرت است و در صدر سورهمباركه به كلمه مباركه هو اشاره به آن شده است ، برهان بر شش صفتى است كهدر دنـبـاله آن مـذكور است ، زيرا كه چون ذات مقدسش هويت مطلقه است و هويت مطلقه بايدكامل مطلق باشد، و الا هويت محدوده است ، پس مستجمع جميع كمالات است ، پس الله اسـت . و در عـيـن اسـتـجـمـاع جـميع كمالات بسيط است ، و الى هويت مطلقه نخواهد شد، پساحـد هـسـت و لازمـه احديت و واحديت است . و چون هويت مطلقه مستجمعه همه كمالات ازجـمـيـع نـقـايـص ، كـه مـنـشـاء هـمـه بـرگـشـت به ماهيت نمايد، مبراست ، پس آن ذات مقدس ‍صـمـد اسـت و مـيـان تـهـى نـيـسـت . و چون هويت مطلقه است ، چيزى از او توليد ومـنـفـصـل نـشـود و او نـيـز از چـيـزى مـنـفصل نگردد، بلكه او مبداء همه اشياست و مرجع تمامموجودات است ، بدون انفصال كه مستلزم نقصان است . و هويت مطلقه نيز كفوى ندارد، زيراكـه در صـرف كـمـال تـكرار تصور نشود. پس سورة مباركه از احكام فطرت ، و نسبت حقتعالى است .
مقام سوم : در بيان آنكه معاد از فطريات است
در بـيـان آنـكـه وجـود يوم معاد و روز رستخيز از فطريات است كه تخمير در خميره بشرگـرديـده . و آن نـيز چون دو مقام سابق با طريقها بسيار و فطرتهاى عديده ثابت شود،ولى ما در اين مقام به بعضى از آنها اشاره مى نماييم .
بـدان كـه يـكى از فطرتهاى الهيه ، كه مفطور شده اند جميع عايله بشر و سلسله انسانبـر آن ، فـطـرت عشق به راحت است ، كه اگر در تمام دوره هاى تمدن و توحش و تدين وسـرخـوردى ايـن نـوع مـراجـعـه شـود، و از تـمـام افـراد عـالم وجـاهـل ، وضـيـع و شـريـف ، صـحـرايـى و شـهـرى ، سـؤال شـود كـه ايـن تـعـلقـات مـخـتـلفـه و اهـويـه مـتـشـتـتـه بـراى چـيـسـت ، و ايـن هـمـهتحمل مشاق و زحمات در دورة زندگانى براى چه مقصد است ، همه متفق الكلمه با يك زبانصريح فطرى جواب دهند كه ما همه هر چه مى خواهيم براى راحتى خود است . غايت مقصد ونـهـايـت مرام و منتهاى آرزو، راحتى مطلق و استراحت بى شوب به زحمت و مشقت است . و چونچـنـيـن راحت غير مشوب به زحمت و استراحت غير مختلط به رنج و نقمت معشوق همه است ، و آنمـعـشوق گمشده را هر كس در چيزى گمان مى كند، از اين جهت تعلق به هر چه در او محبوبرا گـمـان كرده پيدا مى كند، با اينكه در تمام عالم ملك و جميع سرتاسر دنيا چنين راحتىمـطـلق يـافـت نشود و چنين استراحت غيرمشوبى ممكن نيست . تمام نعمتهاى اين عالم مختلط بازحمتها و رنجهاى طاقت فرساست ، همه لذتهاى دنيا محفوف به آلامى است كمرشكن ، درد ورنج و تعب و حزن و اندوه و غصه سرتاسر اين عالم را فرا گرفته است . در تمام دورههـاى زنـدگـانـى بـشـر يـك نـفـر يـافـت نشود كه رنجش ‍ مساوى با راحتش باشد و نعمتشمـقـابـل تـعـب و نـقـمـتـش باشد، تا چه رسد به آنكه راحتى خالص و استراحت مطلق داشتهبـاشـد. پـس ، معشوق بنى الانسان در اين عالم يافت نشود، عشق فطرى جبلى فعلى آن همدر تمام سلسله بشر و عايله انسان بى معشوق فعلى موجود ممكن نيست . پس ، ناچار در دارتحقق و عالم وجود، بايد عالمى باشد كه راحتى او مشوب نباشد به رنج و تعب : استراحتمـطـلق بـى آلايـش بـه درد و زحـمـت داشته باشد، و خوشى خالص ‍ بى شوب به حزن واندوه در آنجا ميسر باشد، و آن دار نعيم حق و عالم كرامت ذات مقدس است .
و مى توان آن عالم را به فطرت حريت و نفوذ اراده ، كه در فطرت هر يك از سلسله بشراسـت ، اثـبـات كـرد. چـون مواد اين عالم و اوضاع اين دنيا و مزاحمات آن و تنگى و ضيق آنتعصى دارد از حريت و نفوذ اراده بشر، پس بايد عالمى در دار وجود باشد كه اراده در آننـافـذ بـاشـد و مـواد آن عـصـيـان از نـفـوذ اراده نـداشـتـه بـاشـد، و انـسـان در آن عـالمفعال مايشاء و حاكم ما يريد باشد، چنانچه فطرت مقتضى است .
پـس ، جـنـاح عـشـق به راحت ، و عشق به حريت ، دو جناحى است كه به حسب فطرة الله غيرمـتـبدله در انسان وديعه گذاشته شده كه با آنها انسان طيران كند به عالم ملكوت اعلى وقرب الهى .
و در ايـن مـقـام مـطـالب ديـگـرى اسـت كـه بـا وضـع اين اوراق تناسب ندارد، و فطرتهاىديـگـرى اسـت بـراى اثـبـات مـعـارف حـق از قـبـيـل اثـبـات نـبـوات و بـعـثرسـل و انـزال كتب . بلكه از هر يك از اين فطرتها كه ذكر شد جميع معارف ثابت گردد،ولى مـا اكنون اكتفا كرديم به همين اندازه كه بيش از اين مقصود خارج نشويم و شرح بىمناسبت با حديث شريف نشود.
تا اينجا معلوم شد كه علم به مبداء و كمالات و وحدت آن و علم به يوم معاد و عالم آخرت ازفطريات است . والحمدلله .
الحديث الثانى عشر
حديث دوازدهم
بـسـنـدى المـتـصـل الى مـحـمد بن يعقوب ، رضوان الله عليه ، عن على بن ابراهيم ، عناءبـيـه ، عـن النـوفـلى ، عـن السـكـونـى ، عـن اءبـى عـبـدالله ، عـليـه السـلام ،قـال : كـان اءمـيـرالمـؤ مـنـيـن (عـليـه السـلام ) يـقـول : نـبـه بـالتـفـكر قلبك ، و جاف عنالليل جنبك ، واتق الله ربك .(321)
ترجمه :
حضرت صادق ، عليه السلام ، فرمود: بود اميرالمؤ منين عليه السلام ، كه مى فرمود:آگـاه نـما دل خود را به انديشه نمودن ، و دور كن از شب پهلوى خود را، و بپرهيز خداوندپروردگار خويش را.
شـرح كـان يـقـول مـفـادش غـيـر از قـال يـايقول است ، زيرا كه از آن استفاده دوام و استمرار مى شود. معلوم مى شود حضرتاين كلام را مكرر مى فرمودند.
و تـنـبيه آگاهى دادن از غفلت و بيدار كردن از خواب است . و در اينجا هر دو معنىمناسب است ، زيرا كه قلوب قبل از تفكر در غفلت مغمور و در خواب اندرند، و با آن از غفلتدرآيـنـد و از خـواب انـگـيخته شوند. و خواب و بيدارى و غفلت و هشيارى ملك بدن و ملكوتنـفـس بـا هـم مـخـتلف اند: چه بسا چشم ظاهر بيدار و جنبه ملك هوشيار است ، و چشم باطن وبصيرت در خواب گران و جنبه ملكوت نفس در غفلت و بيهوشى است .
و تـفـكـر اعـمـال فكر است . و آن عبارت است از ترتيب امور معلومه براى به دستآوردن نـتـايـج مـجهوله . و آن اعم است از تفكرى كه از مقامات سالكين است ، زيرا كه آن راخـواجـه انـصـارى (322) چـنـيـن تـعـريـف فـرمـوده : اعلم اءن التفكر تلمس البصيرةلاسـتـدراك البـغـيـة .(323) يـعـنـى بـدان كه تفكر عبارت است از جستجو نمودنبـصـيـرت قـلب و چـشـم ملكوت مطلوب خود را براى ادراك آن . و معلوم است مطلوباتقلوب معارف است . و از اين جهت در اين حديث شريف نيز مقصود از تفكر، معنى خاصراجع به قلوب و حيات آنهاست .
و قـلب را اطـلاقـات بـسـيـار و اصطلاحات بيشمارى است . پيش اطباء و عامه مردماطلاق شود بر پارچه گوشت صنوبرى كه با قبض و بسط آن خون در شريانها جريانپـيـدا كـنـد، و در آن تـوليد روح حيوانى ، كه بخار لطيفى است ، گردد. و پيش حكما بهبـعـضـى مـقـامـات نـفـس اطـلاق شـود. و اصـحـاب عـرفـان بـراى آن مـقـامـات و مـراتـبـىقـائل اند كه غور در بيان اصطلاحات آنها خارج از وظيفه است . و در قرآن كريم و احاديثشريفه ، در مقامات مختلفه ، به هر يك از معانى متداوله بين عامه و خاصه اطلاق شده است، چـنـانـچـه اذ القـلوب لدى الحناجر(324) به معناى متعارف پيش اطباء، و لهمقـلوب لا يفقهون بها.(325) به معنى متداول در السنه حكما، و ان فى ذلك لذكرى لمنكان قلب اءو القى السمع و هو شهيد(326) بر طبق اصطلاح عرفا جريان يافته . ودر حـديـث شـريـف بـه مـنـاسـبـت تـفـكـر مـقـصـود مـعـنـىمـتـداول پـيـش حـكـمـاست . و اما قلب به اصطلاح عرفا با تفكر مناسبتىنـدارد، خـصـوصـا بـعـضـى از مـراتـب آن ، چـنـانـچـهاهل اصطلاح مى دانند.
قـوله : جـاف عـن الليـل جـنـبـك . جـفـا بـمـعنى بعد است . و جافاه عنه ،فـتـجـافـا جنبه عن الفراش . اءى نبا. چنانچه در صحاح است . و مجافاة بهشب نسبت دادن ، مجاز در اسناد است ، يا آنكه شب را فراش قرار داده ادعائا، يا آنكه حقيقت دركـلمـه و اسـنـاد اسـت ، و فـرق در اراده جـدى و اسـتـعـمـالى اسـت ، چنانچه در مطلق مجازاتاحـتـمـال داده انـد، و شـيـخ فـقـيـه ، اصـولى اديـب مـتـبحر، آقا شيخ محمد رضاى اصفهانى،(327) در جـليـة الحـال در اطـراف آن بـسـطمـقـال داده اسـت .(328) و بالجمله ، آن كنايه آورده شده از برخاستن از فراش خواب درشـب بـراى عـبادت . و پس از اين ، بيان تقوا و مراتب آن مى شود انشاءالله . و ما در ضمنفصولى چند بيان مناسبات حديث شريف را مى نماييم .
فصل ، در بيان فضيلت تفكر است
بـدان كـه از بـراى تفكر فضيلت بسيار است . و تفكر مفتاح ابواب معارف و كليد خزائنكـمـالات و عـلوم اسـت ، و مـقـدمه لازمه حتميه سلوك انسانيت است . و در قرآن شريف و احاديثكـريـمه تعظيم بليغ و تمجيد كامل از آن گرديده ، و از تارك آن تغيير و تكذيب شده . ودر كـافـى شـريـف سـنـد بـه حـضـرت صـادق ، عـليـه السـلام ، رسـانـد كـهفـرمود:اءفضل العباده ادمان التفكر فى الله و فى قدرته .(329) و پس از اينذكـرى از ايـن حـديث پيش مى آيد. و در حديث ديگر يك ساعت تفكر را از عبادت يك شب بهتردانـسـتـه .(330) و در حـديـث نبوى ، صلى الله عليه و آله ، است كه تفكر يك ساعت ازعـبـادت يـكسال بهتر است .(331) و در حديث ديگر است كه تفكر يك ساعت بهتر است ازعـبـادت شـصـت سـال ،(332) و در حـديـث ديـگـر هـفـتـادسـال ،(333) و از بـعـضـى عـلمـاى فـقـه و حـديـث هـزارسـال هـم حـديـث شـده . در هـر صـورت ، از براى آن درجات و مراتبى است ، و از براى هرمرتبه اى نتيجه يا نتايجى است كه ما به ذكر بعضى از آن مى پردازيم .
ـ اول تـفـكـر در حـق و اسماء و صفات و كمالات اوست . و نتيجه آن علم به وجود حق و انواعتـجـليـات اسـت و از آن ، عـلم بـه اعـيـان و مـظـاهـر رخ دهـد. و ايـنافضل مراتب فكر و اعلى مرتبه علوم و اتقن مراتب برهان است ، زيرا كه از نظر به ذاتعـلت و تـفـكـر در سبب مطلق علم به او و مسببات و معلولات پيدا شود. و اين نقشه تجلياتقـلوب صـديـقـيـن اسـت ، و از ايـن جـهـت آن را بـرهـان صـديـقين گويند، زيرا كهصديقين از مشاهده ذات شهود اسماء و صفات كنند، و در آيينه اسماء اعيان و مظاهررا شهود نمايند. و اينكه اين قسم برهان را برهان صديقين گوييم براى آن استكه اگر صديقى بخواهد مشاهدات خود را به صورت برهان درآورد و آنچه ذوقا و شهودايافته به قالب الفاظ بريزد، اين چنين شود، نه آنكه هر كس بدين برهان علم به ذاتو تـجـليـات آن پـيـدا كرد، از صديقين است ، يا آنكه معارف صديقين از سنخ براهين است ،مـنـتـهـا بـراهين مخصوصى . هيهات كه علوم آنها از جنس تفكر باشد، يا مشاهدات آنها را بابـرهـان و مقدمات آن مشابهتى . تا قلب در حجاب برهان است و قدم او قدم تفكر است ، بهاول مـرتـبـه صـديقين نرسيده . و چون از حجاب غليظ علم و برهان رست ، با تفكر سر وكارى ندارد و بى واسطه برهان ، بلكه بى واسطه موجودى ، در آخر كار و منتهى سلوك، بـه مشاهده جمال جميل مطلق نايل گردد و به لذات دائم سرمد برسد، و از عالم و هر چهدر اوسـت وارهـد و در تـحـت قباب كبرياى به فناى كلى باقى ماند، و از او اسم و رسمىبـاقـى نـمـانـد و از مـجـهـول مـطـلق گـردد، مـگـر آنـكـه عـنـايـت حـقشامل حال او گردد و او را ارجاع به مملكت خود و ممالك وجود به مقدار سعه وجود عين ثابتاو نمايد، و در اين رجوع كشف سبحات جمال و جلال براى او گردد، و در آيينه ذات اسماء وصـفـات را مـشـاهـده نـمـايـد، و از آن بـه شـهـود عـيـن ثـابـت خـود و هـر چـه درظل حمايت اوست نايل شود، و كيفيت سلوك مظاهر و رجوع به ظاهر بر قلب او كشف شود، پس، بـه خـلعـت نـبـوت مـفـتـخـر گـردد. و اخـتـلاف مـقـامـات انـبـيـا ورسـل در ايـن مقام ظاهر شود، و مقدار سعه و ضيق دايره رسالت و مبعوث منه و مبعوث اليهدر ايـن مـقـام بـراى آنـهـا منكشف گردد، و بسط مقال در اين مقام مناسبتى با وضع اين اوراقنـدارد. پـس ، از آن ، بـلكـه از برهان صديقين نيز، صرف نظر نموديم ، زيرا كه آن رامقدماتى است كه شرح آنها موجب تطويل شود.
تتميم : در بيان تفكر ممنوع و مرغوب در ذات حق
بـبـايـد دانـسـت كـه ايـنـكـه مـا گـفـتـيـم تـفـكـر در ذات و اسـمـاء و صـفـات ، مـمـكـن اسـتجـاهـل گـمـان كـنـد كـه تـفكر در ذات ممنوع است به حسب روايات ، و نداند كه آن تفكر كهممنوع است تفكر در اكتناه ذات و كيفيت آن است ، چنانچه از روايات شريفه استفاده مى شود.و گـاهـى نـيـز غـيـر اهـل را منع كردند از نظر به بعضى معارف كه مقدمات دقيقه داشته ،چـنـانـچـه حـكـمـا نـيـز در هـر دو مقام موافق اند. اما استحاله اكتناه ذات در كتب آنها مبرهن است،(334) و مـنـع از تـفـكـر آن نـزد جـمـيـع مـسـلم . و امـا شـرايـطدخـول در ايـن عـلوم و مـنـع تـعـليـم غـيـر اهـل ، در كـتـب آنـهـا مـذكـور و وصـيـت آنـهـا دراوايـل كـتـب يـا اواخـر آن مـسـطور است ، چنانچه دو امام فن و فيلسوف بزرگ اسلام ، شيخابـوعـلى سـيـنـا،(335) و صـدرالمـتـاءلهـيـن ،(336) در آخـر اشـارات ،(337) واول اسفار،(338) وصيت بليغ در اين باب فرمودند. فراجع .
و امـا نـظـر در ذات بـراى اثـبـات وجـود و تـوحـيـد و تـنـزيـه و تـقـديـس آن ، غـايـتارسـال انـبـيـا و آمـال عرفا بوده ، و قرآن كريم و احاديث شريفه مشحون از علم به ذات وكـمـالات و اسماء و صفات ذات مقدس است ، و ملحدين اسماء را حق تعالى تعيير فرموده . وهـيـچ كـتـابـى از كـتـب حـكـمـا و مـتـكـلمـيـن بـيـشـتـر از كـتـاب كريم الهى و كتب معتبره اخبار،مـثـل اصول كافى و توحيد شيخ صدوق ، غور در اثبات ذات و اسماء و صفات ننمودند. وفـرق بـيـن مـاءثـورات از انـبـيـا و كـتـب حـكـمـا فـقـط در اصـطـلاحـات واجـمـال و تـفـصـيـل اسـت ، چنانچه فردى بين فقه و اخبار راجعه به فقه در اصطلاحات واجـمـال و تـفـصـيـل اسـت ، نـه در مـعـنـى . ليـكـن مـصـيـبـت در آن اسـت كـه در لبـاساهل علم بعضى از جاهلان پيدا شده در قرون اخيره كه نديده و نسنجيده و از كتاب سنت عارىو بـرى بـوده ، مـجـرد جـهـل خـود را دليـل بـطلان علم به مبداء و معاد دانسته ، براى رواجبـازار خـود نـظـر در مـعـارف را، كـه غـايـت مـقـصد انبيا و اوليا، سلام الله عليهم ، است وسـرتاپاى كتاب خدا و اخبار اهل بيت ، سلام الله عليهم ، مشحون از آن است ، حرام شمرده وهر ناسزايى و تهمتى را از اهل آن دريغ ندانسته و قلوب بندگان خدا را از علم به مبداء ومـعـاد مـنصرف كرده و اسباب تفرقه كلمه و شتات جمعيت مسلمين گرديده ، و از او اگر سؤال شـود كـه ايـن همه تفكير و تفسيق براى چيست ، متشبث شود به حديث لا تتفكروا فى ذاتالله .(339) ايـن بـيچاره جاهل از دو جهت در اشتباه و جهالت است : يكى آنكه گمان كردهحـكـمـاء تفكر در ذات مى كنند، با آنكه آنها تفكر در ذات را و اكتناه آن را ممتنع مى دانند، واين خود يكى از مسائل مبرهنه آن علم است . و ديگر آنكه معنى حديث را ندانسته ، گمان كردهمطلقا راجع به ذات مقدس نبايد اسمى برده شود.
ما اكنون بعضى از روايات را مى نگاريم ، و جمع بين آنها ـ آنچه به نظر قاصر خويشرسـد ـ مـى كـنـيـم و حـكـم را انصاف قرار مى دهيم . گرچه اين از شرح حديث و قرار داد ماقدرى خارج است ، ولى براى رفع شبهه و ابطالباطل شايد ضرور باشد.
كـافى باسناد عن اءبى بصير، قال : قال اءبو جعفر، عليه السلام : تكلموا فى خلقالله و لا تتكلموا فى الله ، فان الكلام فى الله لا يزداد صاحبه الا تحيرا.(340) و ايـن حـديث شريف خود دلالت دارد بر آنكه مقصود از تكلم (تكلم ) در اكتناه ذات و كيفيت آناست به مناسبت تعليل آن ، و الا تكلم در اثبات ذات و ساير كمالات و توحيد و تنزيه آنمـوجـب تـحـير نگردد. و مى شود كه نهى باشد از كسانى كه تكلم در اين مقامات هم براىآنـهـا اسـبـاب تـحـيـر شـود. و مـرحـوم مـحـدث مـجـلسـى ،(341) رحـمـه الله ، ايـن دواحـتـمـال را بـدون بـيـانـى كـه مـا تـقريب كرديم احتمال داده اند و اولى را تقويت فرموده.(342)
و فـى روايـة اءخـرى عـن حـريـز: تـكـلمـوا فـىكل شى ء، و لا تتكلموا فى ذات الله (343) و به اين مضمون و قريب به آن بعضروايات ديگر وارد است كه ذكر همه ضرور نيست .
و فـى الكـافـى عـن اءبـى جـعـفـر، عـليـه السـلام ،قال : اياكم و التفكر فى الله ، ولكن اذا اءردتم اءن تنظروا الى عظمته ، فانظروا الىعـظيم خلقه .(344) و اين روايت نيز ظاهر در اين است كه مراد از تفكر تفكر در كنهذات اسـت ، زيـرا كه در ذيل حديث فرمايد: اگر خواستيد عظمت حق تعالى را نظر كنيد،اسـتـدلال كـنـيـد از عـظـمـت خـلق بـر عـظـمـت حـق تـعـالى . و ايـن بـرسبيل مثال است و براى نوع مردم است كه طريق معرفت آنها تفكر در خلق است .
ايـنـهـا، و بـعض احاديث ديگر كه قريب به اينهاست ، احاديث وارده در نهى از تكلم و تفكراست كه معلوم شد خود آنها بنفسها دلالت بر مطلوب ما مى نمايد.
و چيزى كه واضح مى نمايد مقصد را، حديث شريف كافى است در باب تفكر: باسناده عناءبى عبدالله ، عليه السلام ، قال : اءفضل العبادة ادمان التفكر فى الله و فى قدرته.(345) پـس تفكر در حق و اثبات ذات ، و تفكر در قدرت و ساير اسماء و صفات ،علاوه بر آنكه منهى نيست ، افضل عبادات است .
و در حديث شريف كافى وارد است كه سئل على بن الحسين ، عليهما السلام ، عن التوحيد،فـقـال ، ان الله عـزوجـل عـلم اءنـه يـكـون فـى آخـر الزمـان اءقـوام مـتـعـمـقـون ،فـاءنـزل الله تـعـالى قـل هـو الله اءحـد و الايات من سورة الحديد الى قوله : و هو عليمبـذات الصـدور فـمـن رام وراء ذلك فـقد هلك .(346) پس ، معلوم مى شود اين آياتشـريفه ، كه توحيد و تنزيه حق و بعث و رجوع موجودات در آن وارد است ، براى متعمقين وارباب فكرهاى دقيق نازل شده . باز هم بايد گفت فكر در حق تعالى حرام است ؟ آيا كدامعـارف و حـكـيـم بـيـشتر از معارف وارده در اول سوره حديد آورده ؟ غايت معرفت آنهارسيدن به اين است كه سبح لله ما فى السموات و الارض .(347) آيا از آيه شريفههـو الاول و الاخـر و الظـاهـر و البـاطـن و هـو بـكـل شى ء عليم .(348) كى براىتـوصـيـف حـق تـعالى و جلوات ذات مقدسش بهتر بيانى دارد؟ به جان دوست قسم كه اگربـراى حـقـيـقـت كـتـاب كـريـم الهـى جـز ايـن آيـه شـريـفـه نـبـود، بـراىاهـل دل كـفـايـت مـى كـرد. قـدرى مـراجـعـه نـمـايـيـد بـه كـتـاب خـدا و خـطـب و آثـار و اخـباررسـول اكـرم و خـلفـاى معصومين او، سلام الله عليهم ، ببينيد در هر مقصد از مقاصد معارفكه تصور مى شود كدام حكيم و عارف بيشتر از آنها بيانى نموده . تمام كلماتشان مشحوناز توصيف حق و استدلال بر ذات و صفات ذات مقدس است ، به طورى كه هر طايفه اى بهقدر فهم خود از آن برخوردار مى شود.
پـس ، از مـجـموع اين اخبار معلوم مى شود كه تفكر در ذات به يك مرتبه ممنوع است كه آنتـفكر كنه ذات و كيفيت آن است ، چنانچه در حديث شريف كافى وارد است : من نظر فى اللهكـيـف هو هلك (349) يا آنكه جمع بين اخبار ناهيه و آمره شود به اينكه يك دسته از مردمكـه قـلوبـشـان طاقت استماع برهان ندارد و استعداد ورود در اين گونه مباحث ندارند، واردنـشـونـد، چـنـانـچـه شـاهـد بـر ايـن جـمـع در خـود روايـات اسـت . و امـا كـسـانـى كـهاهل آن هستند، براى آنها راجع ، بلكه افضل از جميع عبادات ، است .
در هـر صـورت ، مـا از مـقـصـد و قـرارداد خـود بـكـلى خـارج شديم ، ولى چاره اى نبود جزتـعـرض بـه ايـن مـطـلب فـاسـد و تـهـمـت غـيـر مـرضـى حـق ، كـه در ايـن عـصـرهاى اخيرمـتـداول شـده در السـنـه ، شـايـد تـاءثـيـرى در بـعـض قـلوب كـنـد. و اگـر يـك نـفـرقبول اين قول كند، براى من كفايت كند. و الحمدلله و اليه المشتكى .(350)
فصل ، در تفكر در مصنوع است
ـ يـكـى ديـگر از درجات تفكر، فكرت در لطايف صنعت و اتقان آن و دقايق خلقت است ، بهقـدرى كـه در طـاقـت بـشـر اسـت . و نـتـيـجـه آن عـلم بـه مـبـداءكـامـل و صانع حكيم است . و اين عكس برهان صديقين است ، زيرا كه مبداء برهان در آن مقامحـق تـعـالى عـز اسـمـه اسـت ، و از آن عـلم بـه تـجـليـات و مـظـاهـر و آيـاتحـاصـل شـود، و در ايـن مـقـام مـبـداء بـرهان مخلوقات است ، و از آنها علم به مبداء و صانعحـاصـل شـود. و اين برهان براى عامه است و آنها را حظى از برهان صديقين نيست ، و لهذاشـايـد بسيارى انكار نمايند كه نظر در حق مبداء علم به خود او شود، و علم به مبداء موجبشود علم به مخلوق را.
بـالجـمـله ، تـفـكـر در لطـايـف و دقـايـق صـنـعـت و اتـقـان نـظـام خـلقت از علوم نافعه و ازفضايل اعمال قلبيه و افضل از جميع عبادات است ، زيرا كه نتيجه آن اشرف نتايج است .گـرچـه جـمـيـع عـبـادات نـتـيـجـه اصـلى و سـر واقـعـى آنـهـاحـصـول معارف است ، ولى كشف اين سر و حصول اين نتيجه براى ماها نشود، و از براى آناهـلى اسـت كـه هر عبادتى براى آنها بذر مشاهده يا مشاهداتى است . در هر صورت ، اطلاعبر لطايف صنعت و اسرار خلقت بحقيقت تاكنون براى بشر (ميسر) نگرديده . و به طورىپـايـه آن دقـيـق و مـحـكـم اسـت و نـظـام آن جـمـيـل و از روى اسـلوبكـمـال اسـت كـه در هـر مـوجـودى ، اگـرچـه حـقـيـر بـه نـظـر آيـد، اگـر بـشـر بـاكمال علمى كه در قرنها حاصل كردند دقيق شوند، به هزار يك از آن اطلاع پيدا نكنند، تاچـه رسـد بـه آنـكـه نـظام كلى جملى را در تحت نظر درآورند و بخواهند با افكار جزئيهناقصه خود پى به لطايف و دقايق آن برند.
ما اكنون نظر شما را جلب مى كنيم به يكى از دقايق خلقت كه نسبتا نزديك به افهام و ازمـحـسـوسـات بـه شـمـار آيـد، تـو خـود حـديـث مـفـصـل بـخـوان از ايـنمجمل .

next page شرح اربعين حديث امام خميني رحمةالله عليه

back page