بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب چـهـل حدیث, آیت الله ناصر مکارم شیرازى ( )
 
 

بخش های کتاب

     StartFrm -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
     FOOTNT03 -
     FOOTNT04 -
     FOOTNT05 -
     FOOTNT06 -
     FOOTNT07 -
     IStart -
     Fehrest -
     VAADEH01 -
     VAADEH02 -
     VAADEH03 -
     VAADEH04 -
     VAADEH05 -
     VAADEH06 -
     VAADEH07 -
     VAADEH08 -
     VAADEH09 -
     VAADEH10 -
     VAADEH11 -
     VAADEH12 -
     VAADEH13 -
     VAADEH14 -
     VAADEH15 -
     VAADEH16 -
     VAADEH17 -
     VAADEH18 -
     VAADEH19 -
     VAADEH20 -
     VAADEH21 -
     VAADEH22 -
     VAADEH23 -
     VAADEH24 -
     VAADEH25 -
     VAADEH26 -
     VAADEH27 -
     VAADEH28 -
     VAADEH29 -
     VAADEH30 -
     VAADEH31 -
     VAADEH32 -
     VAADEH33 -
 

 

 
 

 

next page شرح اربعين حديث امام خميني رحمةالله عليه

back page

انـسـان در نـفـس خـود مـشـاهـده مـى كـنـد كـه وقـتـى تـنـهـاسـتمـايـل بـه طـاعـات نـيـسـت اگـر بـا زحـمـت يـا از روى عـادت هـم عـبـادتـى بـكـند، آن را باحـال نـمـى كـنـد، بـلكـه سـر و دسـت عـمـل را شـكـسـتـه پـاك و پـاكـيـزه آن راتـحـويـل نـمـى دهـد. ولى وقـتـى در مـسـاجـد و مـجـامـع حـاضـر شـد، و در مـحـضـر عـمـومىمـشـغـول آن گـرديـد، آن را از روى نـشـاط و دلچـسبى و سرور و حضور قلب انجام مى دهد.مـايـل اسـت ركـوع و سـجـودش طـولانـى شـده ، مـسـتـحـبـاتـش نيكو انجام گرفته ، اجزاء وشـرايـطـش درسـت مـلاحـظـه شـود. اگـر انـسـان قـدرى هـم مـلتـفـت بـاشـد (و) از نـفس خودسـئوال كند علت آن را، دام خويش را از راه قدس پهن كرده به انسان تعميه مى كند كه مثلاعـبـادت در مـسـجـد چون ثوابش بيشتر است يا جماعت چون چنين و چنان است ، نشاط دارى . يااگـر در غـيـر جـمـاعـت و مـسـجـد شـد، مـى گـويـد مـسـتـحـب اسـتعـمـل را پـيش مردم نيكو انجام دادن تا اينكه كسان ديگر اقتدا كنند و تاءسى نمايند و رغبتبـه مـذهـب پـيـدا كـنـنـد انـسـان را بـا هـر وسـيـله اى هـسـتگـول مـى زنـنـد. ايـن سـرور و نشاط نيست جز از آن مرض قلبى كه انسان بيچاره به آنمـبـتـلاسـت ، و خـود را صـحـيـح و سـالم مـى دانـد و درخيال معالجه نمى افتد. مريضى كه خود را سالم مى داند، اميد صحت از او منقطع است .
بدبخت در باطن ذات و لب سريره ميل دارد عمل خود را به مردم ارائه دهد و خود غفلت از آندارد. بـلكـه مـعـصـيـت را بـه صـورت عـبـادت جـلوه مـى دهـد و خـودنـمـائى را بـهشـكـل ترويج مذهب در مى آورد. با اينكه اتيان به مستحبات در خلوات مستحب است ، چرا نفسمايل است در علن هميشه به جا آورد؟ گريه از خوف در مجامع عمومى از روى نشاط و بهجتمـى كند، ولى در خلوات هر چه خود را فشار مى دهد چشمش تر نمى شود! خوف خدا چه شددر مـجـامـع پـيـدا مـى شود؟ در شبهاى قدر. آه و ناله و سوز و گداز در بين چند هزار جمعيتدارد، صـد ركـعـت نـمـاز و جـوشـن كبير و صغير و چند جزو قرآن مجيد را مى خواند، خم بهابرويش نمى آيد، خستگى احساس نمى كند، ولى ده ركعت نماز در خلوت اگر بكند، كمرشخسته شده حالش وفا نمى كند. اگر انسان كارهايش محض رضاى خدا يا براى جلب رحمتيـا بـراى خـوف از جـهـنـم و شـوق بـه بـهـشـت اسـت ، چـرامـيـل دارد هـر كـارى مـى كـنـد مـردم مـداحـى او را بكنند؟ گوشش به زبان مردم و دلش پيشآنـهـاسـت كه ببيند كى از او مدح مى كند، حاجى آقا چه آدم صحيح درستى است ! در معاملاتكـذا و كـذاسـت ! اگـر خـدا مـنـظـور اسـت ايـن حـب مـفرط چيست ؟ اگر بهشت و جهنم تو را بهعـمـل وادار كـرده اسـت ، ايـن حـب چـه مـى گـويد؟ ملتفت باش كه اين حب از همان شجره خبيثهريـاسـت ، و تـا مـى تـوانـى در صـدد اصـلاح بـرآيـد و خـود را اگـر مـمـكـن اسـت ازامثال اين محبت ها خالص كن .
در ايـن مـقـام يـك مـطـلب را تـنـبـه مـى دهـم . و آن اين است كه از براى هر يك از اين صفاتنفسانيه ، چه ملكات حسنه و چه ملكات سيئه ، مراتبى است بسيار كثير. بسا باشد كه يكمـرتـبـه از اتـصاف به آن در حسنات و تنزيه آن در سيئات از مختصات عرفاء بالله يااوليـاء خـدا بـاشـد، و سـايـر مـردم بـه حـسـب مـقـامـى كـه دارند، آن صفت كه براى دستهاول نـقـص اسـت بـراى آنـهـا نـقـص نـبـاشـد، بـلكـه بـه يـك مـعـنـىكـمـال هم باشد. و همين طور حسنات اين دسته سيئات دسته ديگر باشد. از آن جمله رياستكـه كـلام مـا عجله در آن است . خلوص از همه مراتب آن از مختصات اولياست و ديگران در آنشـريـك نـيـسـتند. و اتصاف عامه مردم به يك مرتبه از آن ، نقص آنها، به حسب آن مقام كهدارند، نيست و به ايمان آنها يا اخلاص آنها ضرر نمى رساند. مثلا نفس عامه مردم به حسبجبلت مايل است كه خيرات آنها پيش ‍ مردم ظاهر گردد، گرچه خيرات را به نيت ظاهر شدننـكـنـنـد، ولى نـفـسـشـان . مـفـطـور بـه ايـن حـب اسـت . ايـن مـوجـب بـطـلانعـمـل يـا شـرك و نـفـاق و كـفر نيست ، گرچه اين نقص اولياست ، و در نظر ولى يا عارفبـالله شـرك و نـفـاق اسـت . و تـنـزيـه از مـطـلق شـرك و اخـلاص از هـمـه مـراتـب آن ،اول مـقـامات اولياست . و از براى آنها مقامات ديگر است كه ذكرش با اين مقام مناسب نيست .حـتـى فـرمـوده ائمـه ، عـليـهـم السلام ، كه عبادت ما عبادت احرار است ، كه فقط براى حبخـداسـت نـه طـمـع بـه بـهـشـت يـا تـرس از جـهـنـم اسـت ،(101) از مـقـامـات مـعمولى واول درجـه ولايـت اسـت . از بـراى آنـهـا در عـبـادات حالاتى است كه به فهم ما و شما نمىگنجد.
و بـه ايـن بـيـان كـه شـنـيـدى جـمـع بـيـن ايـن حـديـث سـابـقمـنـقـول از رسـول الله و امـيـرالمـؤ مـنـين صلوات الله عليهما، و حديث ديگرى كه زراره ازحضرت ابى جعفر، عليه السلام ، نقل مى كند مى توان نمود. و آن حديث اين است :
مـحـمـد بـن يـعـقـوب بـاسـنـاده عـن اءبـى جـعـفـر، عـليـه السـلام ،قـال : سـاءلتـه عـن الرجـل يـعـمـل الشـى ء مـن الخـيـر فـيـراه انـسـان فـيـسـره ذلك .قال : لاباءس ، ما من اءحد الا و هو يحب اءن يظهر له فى الناس الخير اذالم يكن صنع ذلكلذلك .(102) زراره گـفـت از حـضـرت بـاقـر ـ، صـلوات الله عـليـه ، ـسـئوال كـردم از مردى كه چيزى از كارهاى نيك بجا مى آورد. آن كار را كسى مى بيند، پسآن شـخـص را مـسـرور مـى كـند ديدن او. فرمود: عيبى ندارد. هيچ كس ‍ نيست مگر اينكه دوستدارد كه ظاهر شود در مردم براى او خيرى ، وقتى نكند آن كار را براى ديدن مردم .
در يـكـى از دو حـديـث حـب مـحـمـدت را عـلامـت ريا گيرد، و در ديگرى سرور به ظاهر شدنخـيـرات را نفى باءس ‍ مى فرمايد، اين به حسب اختلاف مراتب اشخاص است . وجه ديگرىنيز هست كه از آن صرف نظر شد.
تتمه : سمعه
بـدان كـه سـمـعـه ، كـه عـبـارت اسـت از رسـانـدن بـه گـوش مـردمخصال خود را براى جلب قلوب و اشتهار، از شجره خبيثه رياست ، و از اين سبب ما او را باريا در يك باب ذكر كرده و به ذكر هر يك جداگانه نپرداختيم .
الحديث الثالث
حديث سوم
بـالسـنـد المـتـصـل الى مـحـمـد بن يعقوب ، عن على بن ابراهيم ، عن اءبيه ، عن على بناءسـبـاط، عـن اءحـمـد بـن عمر الحلال ، عن على بن سويد، عن اءبى الحسن ، عليه السلام ،قـال : سـاءلتـه عـن العـجب الذى يفسد العمل ، فقال : العجب درجات ، منها اءن يزين للعبدسـوء عـمـله فـيـراه حـسنا، فيعجبه و يحسب اءنه يحسن صنعا. و منها اءن يؤ من العبد بربهفيمن على الله تعالى و لله عليه فيه المن .(103)
ترجمه :
على بن سويد گويد از حضرت موسى بن جعفر، عليه السلام ، پرسيدم از عجبى كهفـاسـد مى نمايد عمل را. پس ‍ گفت : عجب (را) درجاتى است . از آنها اين است كه زينت پيداكند از براى بنده بدى عمل او، پس ببيند او را نيكو، پس به عجب آورد او را و گمان كند اونـيـكـو عـمـلى كـرده اسـت . و از آنـهاست آنكه ايمان آورده بنده به پروردگار خود، پس منتگذارد بر خدا، و حال آنكه از براى خداست بر او در آن ايمان منت ،
شـرح عـجـب بـنـا بـه فـرموده علماء، رضوان الله عليهم ، عبارت است از بزرگشـمـردن عـمـل صـالح و كـثـيـر شـمردن آن و مسرور شدن و ابتهاج نمودن به آن ، و غنج ودلال كردن است به واسطه آن ، و خود را از حد تقصير خارج دانستن است . و اما مسرور شدنبـه آن بـا تـواضـع و فـروتنى كردن از براى خداى تعالى و شكر ذات مقدس حق كردنبر اين توفيق و طلب زياده كردن عجب نيست و ممدوح است .(104)
جناب محدث عظيم الشاءن ، مولانا علامه مجلسى ،(105) طاب ثراه ، از جناب محقق خبيرو دانـشـمـنـد كـبـيـر، شـيـخ اجـل ، بـهـاءالديـن عـامـلى ،(106) رضـوان الله عليه ، چنيننـقـل مـى فـرمـايـد كـه فـرمـوده اسـت شـيـخ اجـل كـه شـك نـيـسـت كـسـى كـهاعـمـال صـالحـه كـنـد، از قـبـيـل روزه و بـيـدارى شب و غير آن ، در نفس او بهجت و سرورىحـاصـل شـود، پـس اگر اين بهجت براى آن است كه خداى تعالى به او عطايى فرموده ونعمت عنايت كرده كه آن نعمت و عطا اين اعمال صالحه است ، و با اين وصف ترسناك باشداز نـقـص آنها و بيمناك باشد از زوال نعمت و از خداى تعالى زياده طلب كند، اين ابتهاج وسـرور عـجـب نـيـسـت . و اگـر ايـن ابـتـهـاج از جـهـت آن اسـت كـه ايـناعـمـل از اوست و اوست كه داراى اين صفت است ، و بزرگ شمارد اعمالش را و اعتماد كند برآنـهـا و خـود را از حـد تـقـصير خارج داند و به جايى رسد كه گويى منت گذارى كند برخداى تعالى به واسطه اين اعمال ، پس اين سرور عجب است . ـ انتهى .(107)
فـقير گويد تفسير عجب به طورى كه ذكر فرموده اند صحيح است ، ولى بايدعـمـل را اعـم از عـمـل قـلبـى و قـالبـى دانـسـت ، و كـذلك اعـم ازعـمـل قـبـيـح و حـسـن دانـسـت . زيـرا كـه عـجـب هـمـان طـور كـه وارد بـراعـمـال جـوارح مى شود، وارد مى شود بر اعمال جوانح و فاسد مى كند آنها را، و همين طوركـه صـاحـب خـصـلت نـيـكـو مـعـجـب شـود بـه خـصـال خـود، صـاحـبخـصال ناهنجار نيز چنين شود كه معجب شود به خصلت خويش . چنانچه در اين حديث شريفتـصـريـح بـه هـر دو شـده و ايـن دو را مخصوص به ذكر نموده ، زيرا كه از نظر غالبمخفى است . و پس از اين ذكر هر دو به ميان آيد، انشاءالله .
و نيز بايد دانست كه سرورى را كه از آن نفى كردند عجب را و از صفات ممدوحه شمردندبـه حـسـب حـال نـوع اسـت ، چـنـانـچـه در فـصـلى ازفصول لاحقه ،(108) بيان آن مى شود.
و بدان كه از براى عجب چنانچه در حديث شريف اشاره فرموده درجاتى است :
درجـه اول عـجـب بـه ايـمـان مـعـارف حـقـه اسـت ، و درمقابل آن ، عجب به كفر و شرك و عقايد باطله است .
درجـه دوم عـجـب بـه مـلكـات فـاضـله و صـفـات حـمـيـده اسـت ، و درمقابل آن ، عجب به سيئات اخلاق و قبايح ملكات است .
درجـه سـوم عـجـب بـه اعـمـال صـالحـه و افـعـال حـسـنـه اسـت ، و در ازاء آن ، عـجـب بـهاعمال قبيحه و افعال ناهنجار است .
و غـيـر از ايـنـها درجات ديگرى است كه مهم به مقام نيست . ما انشاءالله اشاره مى كنيم بهاين درجات ، و آنچه منشاء آن است ، و آنچه علاج براى آن تواند بود، در ضمن فصولى .و به نستعين .
فصل ، در مراتب عجب
بـدان كـه از بـراى عجب در هر يك از اين درجات سابق الذكر مراتبى است ، كه بعضى ازآن مـراتـب واضـح و روشـن اسـت كـه انـسان به اندك تنبه و التفات پى به آن مى برد،بـعـضـى ديـگـر بـغـايـت دقـيـق و بـاريـك اسـت كـه انـسـان تـا تـفـتـيـش ‍كـامـل نـكـنـد و مـداقـه صـحـيـحه به عمل نياورد ادراك آن نمى تواند كند، و نيز بعضى ازمراتبش شديدتر و سخت تر و مهلكتر از بعضى مراتب ديگر است .
مـرتـبـه اولى ، كـه از هـمـه بـالاتـر و هـلاكـتش بيشتر است ، حالى است كه در انسان بهواسـطـه شـدت عجب پيدا شود كه در قلب خود بر ولى نعمت خود و مالك الملوك به ايمانيا خصال ديگرش منت گذارد. گمان كند كه به واسطه ايمان او در مملكت حق وسعتى يا درديـن خـدا رونـقى پيدا شد، يا به واسطه ترويج او از شريعت يا ارشاد و هدايت او يا امربـه مـعـروف و نـهى از منكر او يا اجراى حدود يا محراب و منبرش به دين خدا رونقى بسزاداده ، يـا بـه واسـطـه آمـدن در جـماعت مسلمين يا به پا كردن تعزيه حضرت ابى عبداللهالحـسـيـن ، عـليـه السـلام ، رونـقـى در ديانت حاصل شد كه به سبب آن بر خدا و بر سيدمـظـلومان و بر رسول اكرم ، صلى الله عليه و آله ، منت دارد. هر چند اظهار اين معنى نكند،در دلش مـى گـذارد. و از هـمـيـن بـاب اسـت مـنـت گـذارى بـر بـنـدگان خدا در امور دينيه .مـثـل آنـكـه در دادن صـدقـات واجـبـه و مـسـتحبه و در دستگيرى از ضعفا و فقرا بر آنها منتگـذارى كـنـد. گـاهي اين منت گذارى مخفى است حتى بر خود انسان . (شرح منت نداشتن مردمبر خدا و منت داشتن ذات مقدس حق تعالى بر آنها در حديث دوم گذشت .)
مـرتـبـه ديـگـر آن اسـت كـه بـه واسـطـه شـدت عـجـبـى كـه در قـلب اسـت غـنـج ودلال كند بر حق تعالى . و اين غير از منت گذارى است ، گرچه بعضى فرق نگذاشته اند.
صـاحـب ايـن مـقـام خـود را مـحـبوب حق تعالى مى پندارد و خود را سلك مقربين و سابقين مىشـمـارد، و اگـر اسـمـى از اوليـاء حـق بـرده شـود يا از محبوبين و محبين يا سالك مجذوبسخنى پيش آيد، در قلب خود را از آنها مى داند. ممكن است رياء شكسته نفسى كرده و اظهارخلاف آن كند، يا براى اثبات آن مقام براى خود طورى نفى مقام از خود كند كه ملازم اثباتبـاشـد. و اگـر خـداى تـعالى او را مبتلا كند به بلايى ، كوس البلاء للولاء(109)زنـد. مـدعـيـهـا ارشاد از عرفا و متصوفه و اهل سلوك و رياضت به اين خطر نزديكترند ازساير مردم .
درجـه ديـگـر آن اسـت كـه خـود را از خـداى تـعـالى بـه واسـطـه ايـمـان يـا مـلكـات يـااعـمـال طـلبـكـار بـدانـد و مـستحق ثواب شمارد، و لازم بداند بر خدا كه او را در اين عالمعزيز، و در آخرت صاحب مقامات كند، و خود را مؤ من صاف و پاك بداند و هر وقت اسمى ازمـؤ مـنـيـن بـه غـيـب آيـد سـرش را داخـل سـرهـا كـنـد و در دلش انـديـشد كه خداوند اگر باعـدل هـم با من رفتار كند من مستحق ثواب و اجرم ! بلكه بعضى بر قباحت و وقاحت افزودهتصريح به اين كلام باطل مى كنند! و اگر براى او بلايى رخ دهد و براى او ناملايمىپـيـش آيـد، در دل اعـتـراض بـه خـدا دارد و تـعـجـب از كـارهـاى خـداىعـادل كـه مـؤ مـن پـاك را مبتلا كند و منافق فاسق را مرزوق كند، و در باطن به حق تبارك وتـعـالى و بـه تـقـديرات او غضبناك باشد و در ظاهر اظهار رضايت كند. غضب خود را بهولى نـعـمـت خود تحويل دهد، و رضاى به قضا را به مخلوق ارائه دهد. و وقتى بشنود مؤمـنـيـن را در ايـن دنـيـا خـداونـد مـبـتـلا مـى فـرمـايـد، بـهدل خود تسليت مى دهد. نمى داند منافق مبتلا هم بسيار است ، نه هر مبتلاى مؤ من است .
رتـبـه ديـگـر از عـجـب آن اسـت كـه خـود را از مـردم ديـگـر مـمتاز بداند و بهتر شمارد بهاصل ايمان از غير مؤ منين ، و به كمال ايمان از مؤ منين ، و به اوصاف نيكو از غير متصفين ،و بـه عـمـل واجـب و تـرك مـحرم از مقابل آن ، و به اتيان به مستحبات و مواظبت به جمعه وجـمـاعـات و مـناسك ديگر و ترك مكروهات از عامه مردم خود را كاملتر دانسته و امتياز براىخود قايل باشد، و اعتماد به خود و ايمان و اعمال خود كند و ديگر مخلوق را ناچيز و ناقصشـمـارد و بـه هـمـه مـردم بـه نـظـر خـوارى نـگـاه كـنـد، و دردل يـا زبـان بندگان خدا را سرزنش و تعيير كند. هر كس را به طورى از درگاه رحمت حقدور كـنـد و رحـمـت را خاص خود و يك دسته مثل خود قرار دهد. صاحب اين مقام به جايى رسدكـه هـر چـه عـمـل صـالح از مـردم بـبـيـنـد بـه آن مـنـاقـشـه كـنـد و دردل در آن بـه يـك نـحـو خـدشـه كـنـد، و اعـمـال خـود را از آن خـدشـه و مناقشه پاك بداند.اعـمـال حـسـنـه مـردم را چـيـزى نشمارد، و همان عمل اگر از خودش صادر شد بزرگ بداند.عـيـوب مـردم را خـوب ادراك كند و از عيب خود غافل باشد. اينها علامت عجب است ، گرچه خودانسان از آن غافل است .
و از بـراى عـجـب درجـات ديـگـرى اسـت كـه بعضى از آن را ذكر ننمودم و از بعضى ديگرناچار غافلم .
فصل ، در اينكه اهل فساد نيز گاهى عجب به فساد مى كنند
اهـل كـفـر و نـفـاق و مـشـركـيـن و مـلحـديـن و صـاحـبـان اخـلاق زشـت و مـلكـات پـسـت واهـل مـعـصيت و نافرمانى گاهى كارشان به جايى رسد كه به آن كفر و زندقه خويش ياسـيـئات اخـلاق و موبقات اعمال خود عجب كنند و ابتهاج نمايند! خود را به واسطه آن داراىروح آزاد خـارج از تـقـليـد و غـيـر مـعـتـقـد به موهومات شمارند و خويشتن را داراى شهامت ومـردانـگـى دانـنـد، و ايـمـان بـه خـدا را از مـوهومات و تعبد به شرايع را از كوچكى فكرتـصـور كـنـنـد، و اخـلاق حـسـنـه و مـلكات فاضله را از ضعف نفس و بيچارگى شمارند، واعـمـال حـسـنـه و مـناسك و عبادات را از ضعف ادراك و نقصان مشاعر محسوب كنند. خود را بهواسـطـه آن روح آزاد غـيـر مـعـتـقـد به موهومات بى اعتناى به شرايع مستحق مدح و ثنا مىدانـنـد. خـصـال زشـت نـاهـنـجـار در دل آنـهـا ريـشـه كـرده و مـاءنوس به آنها شده ، چشم وگـوشـشـان از آن پـر شـده ، در نـظـرشـان زيـنـت پـيـدا كـرده آنـهـا راكـمـال پـندارند، چنانچه در اين حديث شريف اشاره به آن شده آنجا كه فرمود: يكى ازدرجات آن اين است كه زينت پيدا كند از براى بنده بدى عملش و آن نيكو ببيند. و ايناشاره است به قول خداى تعالى : اءفمن زين له سوء عمله فرآه حسنا.(110) كماايـنـكـه در آنـجـا كـه مـى فـرمـايـد: گـمـان مـى كـنـد كـه نـيـكـوعـمـل مـى كـنـد. اشـاره اسـت بـه قـول خـداى تـعـالى :قـل هـل ننبئكم بالاخسرين اءعمالا الذين ضل سعيهم فى الحيوة الدنيا و هم يحسنون صنعا.اءولئك الذيـن كـفـروا بـآيـات ربـهم و لقائه فحبطت اءعمالهم فلا نقيم لهم يوم القيامهوزنـا.(111) ايـن دسـتـه از مـردم كـه جـاهل و بيخبرند و خود را عالم و مطلع مى دانندبيچاره ترين مردم و بدبخت ترين خلايق اند. اطباى نفوس از علاج آنها عاجزند و دعوت ونصيحت در آنها اثر نمى كند، بلكه گاهى نتيجه عكس مى دهد. اينها به برهان گوش نمىدهـنـد، چـشم و گوش خود را از هدايت انبيا و برهان حكما و موعظه علما مى بندند. بايد بهخـدا پـناه برد از شر نفس و مكايد آن كه انسان را از معصيت به كفر مى كشد، و از كفر بهعجب به كفر مى كشد. نفس و شيطان به واسطه كوچك شمردن بعضى از معاصى انسان رامـبـتـلا كـنـنـد بـه آن مـعـصـيـت ، و پـس از ريـشـه (كـردن ) آن دردل و خوار شمردن آن ، انسان به معصيت ديگر كه قدرى بالاتر است در نظر از اولى مبتلاشـود. و پـس از تـكـرار، آن نـيـز از نـظـر افـتـد و در چشم انسان كوچك و خوار شود و بهبزرگتر مبتلا شود.
هـمـيـن طـور قدم قدم انسان پيش مى رود و كم كم معصيتهاى بزرگ در نظر انسان كوچك مىشـود تـا آنـكـه بـكلى معاصى از نظرش افتد و شريعت و قانون الهى و پيغمبر و خدا درنـظرش خوار شود، و كارش منجر به كفر و زندقه و اعجاب به آنها شود. شايد در آتيهذكرى از اين پيش آيد.
فصل ، در بيان آن كه مكايد شيطان از روى ميزان است
همان طور كه صاحبان عجب در معاصى از مرتبه اى به مرتبه اى ترقى كرده تا به كفرو زنـدقـه انـجـامـشان رسد، صاحبان عجب در طاعات از درجه ناقصه عجب به درجه كامله آنترقى كنند. مكايد نفس و شيطان در دل از روى ميزان و اساس است .
هـيـچ گـاه مـمـكـن نـيـسـت نـفـس بـه شـمـا كـه داراى مـلكـه تـقـوا و خوف از خدا هستيد تكليفقتل نفس يا زنا كند، يا به كسى كه داراى خصلت شرافت و طهارت نفس است پيشنهاد دزدىو راهـزنـى نـمـايـد. از اول امـر مـمـكـن نـيـسـت بـه شـمـا بـگـويـد در ايـن ايـمـان واعمال به خداى خود منت گذار، يا خود را از زمره محبوبين و محبين و مقربين درگاه قلمداد كن .ابتداى امر از درجه نازله گرفته رخنه در دل شما باز مى كند و شما را وادار مى كند بهشـدت مـواظـبـت در مـسـتـحـبـات و اذكـار وا دارد، و در ضـمـنعـمـل يـكـى از اهـل مـعـصـيـت را در نـظـر شـمـا بـه مـنـاسـبـتحـال شـمـا جـلوه مـى دهـد و بـه شـمـا القـا مـى كـند كه شما از اين شخص به حكم شرع وعـقـل بـهـتـريـد و اعمال شما موجب نجات شماست و بحمدالله شما پاك و پاكيزه هستيد و ازمعاصى عارى و برى هستيد. از اين ، دو نتيجه مى گيرد: يكى بدبينى به بندگان خدا، وديگر خودپسندى ، كه هر دو از مهلكات و سرچشمه مفاسد است . به نفس و شيطان بگوييدمـمـكـن اسـت ايـن شـخـصـى كـه مـبـتـلاسـت بـه مـعـصـيـت داراى مـلكـه اى بـاشـد يـااعمال ديگرى باشد كه خداى تعالى او را به رحمت خود مستغرق كند و نور آن خلق و ملكهاو را هـدايت كند و منجر شود كار او به حسن عاقبت ، شايد اين شخص را خدا مبتلا به معصيتكرده تا مبتلاى به عجب كه از معصيت بدتر است نشود ـ چنانچه در حديث كافى است : عناءبـى عـبدالله ، عليه السلام ، قال : ان الله علم اءن الذنب خير للمؤ من من العجب ، و لولاذلك مـا ابـتـلى مـؤ مـنا بذنب اءبدا.(112) يعنى گفت امام صادق ، عليه السلام :هـمـانا خدا دانست كه گناه بهتر است براى مؤ من از عجب ، و اگر نه اين بود هيچ گاه مؤ منرا مبتلا به گناهى نمى كرد. و شايد من به واسطه همين بدبينى كارم منجر به بدىعاقبت شود.
شـيـخ جـليـل مـا، عارف كامل ، شاه آبادى ،(113) روحى فداه ، مى فرمودند: تعيير بهكافر نيز نكنيد در قلب ، شايد نور فطرتش او را هدايت كند، و اين تعيير و سرزنش كارشما را منجر به سوء عاقبت كند. امر به معروف و نهى از منكر غير از غير از تعيير قلبىاسـت . بـلكـه مـى فـرمـودنـد كـفـارى كـه مـعـلوم نـيـسـت بـاحـال كـفـر از ايـن عـالم مـنـتـقـل شـدنـد لعـن نـكـنـيـد. شـايـد درحـال رفـتـن هـدايـت شـده بـاشـنـد و روحـانـيـت آنـهـا مـانـع از تـرقـيـات شـمـا شـود. در هرحال ، نفس و شيطان شما را وارد مرحله اولى از عجب مى كنند، كم كم از اين مرحله شما را بهمرحله ديگر و از آن درجه به درجه بالاتر، تا بالاخره كار انسان را به جايى برساندكه به ايمان يا اعمال خود به ولى نعمت خويش و مالك الملوك منت گذارى كند و كارش بهآخر درجه رسد.
فصل ، در مفاسد عجب است
بـدان كـه عـجـب خـودش بـنـفـسـه از مـهـلكـات و مـوبـقـات اسـت و ايـمـان واعـمـال انـسـان را بـه بـاد فـنـا مـى دهـد و فـاسـد مـى كـنـد. چـنـانـچـه راوى سـؤال مـى كـنـد در ايـن حـديـث شـريـف از عـجـبـى كـه فـاسـد مـى كـنـدعـمـل را. امـام ، عليه السلام ، يك درجه آن را عجب در ايمان قرار داده است . و در حديث سابقشنيدى كه عجب از گناه شديدتر است در درگاه حق تعالى ، و از آن جهت مؤ من را مبتلاى بهگناه مى فرمايد تا ايمن شود از عجب . و رسول اكرم ، صلى الله عليه و آله ، آن را يكىاز مـهـلكـات قـرار داده .(114) و در امـالى صـدوق سند به اميرالمؤ منين عليه السلام ،رسـانـد كـه فـرموده است : من دخله العجب هلك .(115) يعنى كسى كه راه يابد در اوعجب ، هلاك شود. و صورت اين سرور در برزخ و مابعدالموت وحشت و هولناكى سختاسـت كـه هـيـچ وحـشـتـى شـبـيـه آن نـيـسـت . بـسـا بـاشـد اشـاره بـه آن بـاشـد فـرمايش ‍رسول اكرم ، صلى الله عليه و آله و سلم ، در وصيتش به اميرالمؤ منين ، عليه السلام ،:و لا وحدة اءوحش من العجب .(116) يعنى هيچ تنهايى ترسناكتر نيست از عجب. مـوسـى بـن عـمـران ، على نبينا و آله و عليه السلام ، از شيطان پرسيد: خبر ده مرابه گناهى كه اولاد آدم وقتى مرتكب شود آن را بر او راه يابى و تسلط پيدا كنى .گفت :وقـتـى عـجـب كـنـد بـر نـفـس خـود و بـزرگ شـمـارد عـمـلش را و كوچك شود در چشمش گناهاو.(117)
خـداونـد مـتـعـالى به داود، عليه السلام ، مى فرمايند: اى داود، بشارت ده گناهكاران را وبترسان صديقان را. عرض ‍ كرد: چطور بشارت دهم آنها را و بترسانم اينها را؟ فرمود:بـشـارت ده گـنـاهـكـاران را كـه هـمـانـا مـن قبول مى كنم توبه را و مى گذرم از گناه ، وبترسان صديقان را كه عجب نكنند به اعمال خودشان ، زيرا كه همانا نيست بنده اى كه منبـه پـا دارم از براى حساب مگر آنكه هلاك شود.(118) پناه مى برم به خداى تعالىاز مناقشه در حساب كه صديقين و بزرگتر از آنها را هلاك مى كند.
شـيـخ صـدوق (119) در خـصـال سـنـد بـه حضرت صادق ، عليه السلام ، رساند كهفرمود: شيطان گويد: اگر در سه چيز چيره گردم به پسر آدم باكى ندارم از هر چهبـكـنـد، زيـرا كـه آنـهـا قـبـول نـشـود از او: وقـتـى كـه بـسـيـار شـمـاردعمل خود را، و فراموش كند گناه خود را، و راه يابد در او عجب .(120)
علاوه بر مفاسدى كه از عجب شنيدى ، او شجره خبيثه اى است كه بار او بسيارى از كبائرو مـوبـقـات اسـت ، و در دل كـه ريشه كرد كار انسان را به كفر و شرك و بالاتر از آنهامنجر كند.
يكى از مفاسد آن كوچك شمردن معاصى است . بلكه انسان معجب در صدد اصلاح نفس خويشبر نمى آيد و خود را پاك و پاكيزه پندارد و هيچ گاه در فكر نمى افتد كه خود را لوثمـعـاصـى پاك كند. پرده عجب و حجاب غليظ خودپسندى مانع شود از آنكه بديهاى خود رابـبـيـنـد. و اين مصيبتى است كه انسان را از جميع كمالات باز دارد و به انواع نواقص مبتلاكند و كار انسان را منجر كند به هلاك ابد و اطباء نفوس را عاجز كند از علاج .
و ديـگـر آنـكـه اعـتـمـاد بـر نـفـس و بـر اعـمـال خـود كـنـد. و ايـن سـبـب شـود كـه انـسـانجـاهـل بـيـچـاره خـود را از حـق تـعـالى مـسـتـغـنـى دانـد و تـوجـه بـهفـضـل حـق تـعـالى نـكـنـد، و حـق تـعـالى را مـلزم دانـد بـهعـقـل كـوچـك خـود بـه ايـنـكـه او را اجـر و ثـواب دهـد. و گـمـان كـنـد كـه اگـر بـاعـدل هـم بـا او رفـتـار شـود مـسـتـحـق ثـواب است . پس از اين ذكرى از اين مطلب مى شود،انشاءالله .(121)
و از مـفـاسـد ديـگـرش آنـكـه بـه بـنـدگـان خـدا بـا نـظـر حـقـارت بـنـگـرد واعـمـال مـردم را نـاچـيز شمارد، گرچه از اعمال خودش بهتر باشد. و اين نيز يكى از طرقهلاك انسان و خار طريق اوست .
و از مـفـاسـد ديـگر آنكه انسان را به ريا وادار كند. زيرا كه انسان نوعا اگر اعمالش رانـاچـيـز شـمـارد و اخـلاقـش را فـاسـد دانـد و ايـانـش راقـابـل نـشـمـارد و مـعـجـب نـبـاشـد بـه ذات و صـفـات واعـمـال خـويـش ، بـلكـه خـود و هـمه چيز خود را زشت و پليد داند، آنها را در معرض نمايشبـرنـياورد و خودنمايى نكند: متاع فاسد زشت را به بازار مكاره نبرند. ولى چون خود راكامل ديد و اعمال را قابل ، در صدد جلوه برآيد و خودفروش گردد.
در حـديـث دوم مـفاسد ريا گذشت ، بايد آنها را مفاسد عجب هم دانست . و مفسده ديگر آنكه اينرذيـله مـوجـب رذيـله مـهـلكـه كـبـر گـردد و بـه مـعـصـيـت تـكـبر انسان را مبتلا كند.(انشاءالله پس از اين يادى از آن مى شود.) و مفاسد ديگر نيز از خود او بيواسطه يا بهوسايط بروز كند، كه شرحش موجب تطويل است .
پس ، شخص موجب بداند كه اين رذيله تخم رذايل ديگر است ، و منشاء امورى است كه هر يكبراى هلاك ابدى و خلود در عذاب خود سببى مستقل است .
و اگـر ايـن مفاسد را درست فهميد و با دقت ملاحظه كرد، و رجوع به اخبار و آثار وارده ازرسول اكرم و اهل بيت آن سرور، صلوات الله عليهم و اجمعين ، كرد، البته بر خود لازم مىداند كه در صدد اصلاح نفس برآيد و خود را از اين رذيله پاك و ريشه آن را از باطن نفسبـرانـدازد كـه مـبـادا خـداى نـخـواسـتـه بـا ايـن صـفـت زشـت بـه عـالم ديـگـرمـنـتـقـل شـود. يـك وقـت كه چشم دنيايى ملكى بسته شد و سلطان برزخ و قيامت طلوع كرد،ببيند حال اهل معاصى كبيره از او بهتر است : آنها را خداوند مستغرق بحار رحمت خود فرمودهبـواسـطـه نـدامـتـى كـه داشـتـنـد يـا اعـتـمـادى كـه بـهفـضـل حـق تـعـالى داشـتـنـد، و ايـن بـيـچـاره چـون خـود رامستقل ديده بود و در باطن ذاتش از فضل حق بى نياز شمرده بود، خداى تعالى در حساب اونـيـز مـنـاقـشـه فـرمـود و او را چـنـانـكـه خـود او مـى خـواسـت در تـحـت مـيـزانعـدل درآورده و بـه خود او بفهماند كه هيچ عبادتى براى حق نكرده و تمام عباداتش بعد ازسـاحـت حـق آورده ، اعـمـال ايـمـانـش بـاطـل و نـاچـيـز اسـت ،سـهـل اسـت ، خـود آنها موجب هلاكت و تخم عذاب اليم و مايه خلود در جحيم است . خدا نكند كهخـداى تعالى با كسى با عدلش رفتار كند، كه اگر همچو ورقى پيش آيد احدى از اولينو آخرين راه نجاتى ندارند. ائمه هدى ، عليه السلام ، و انبياء عظام در مناجات خود تمناىفـضـل داشـتـه انـد و از عـدل و مناقشه در حساب خوفناك بودند.(122) مناجات خاصاندرگاه حق و ائمه معصومين ، صلوات الله عليهم ، مشحون به اعتراف به تقصير و عجز ازقـيام به عبوديت است .(123) جايى كه افضل موجودات و ممكن اقرب اعلان ما عرفناكحـق مـعـرفـتـك ، و مـا عـبـدنـاك حـق عـبـادتـك (124) دهـدحال ساير مردم چه خواهد بود؟
آرى ، آنها عارف اند به عظمت حق تعالى و نسبت ممكن به واجب را مى دانند. آنها مى دانند كهاگر تمام عمر دنيا را به عبادت و اطاعت و تحميد و تسبيح بگذرانند، شكر نعمت حق نكردهانـد تـا چـه رسد به آنكه حق ثناى ذات و صفات را به جا آورده باشند. آنها مى دانند كههـيـچ مـوجـودى از خـود چـيـزى نـدارد ـ حـيـات و قـدرت ، عـلم و قـوت (و) سـايـر كـمـالات ،ظـل كـمـال اوسـت ، و مـمـكـن ، فـقـيـر، بـلكـه فـقـر مـحـض ومـسـتـظـل اسـت نـه مـسـتـقـل . مـمـكـن از خـود چـه كـمـالى دارد تـاكـمـال فـروشـى كند؟ چه قدرتى دارد تا عمل فروشى نمايد؟ آنها عرفاء بالله هستند وعـرفـاء بـه جـمـال و جـلال حـق انـد. آنـهـا از روى شـهـود و عـيـان نـقـص و عـجـز خـود وكـمـال واجـب را مـشـاهـده كـردنـد، مـا بـيـچـاره هـا هـسـتـيـم كـه حـجـابجـهـل و نـادانـى و غـفـلت و خـودپـسـندى و پرده معاصى قلب و قالب چنان چشم و گوش وعـقـل و هـوش و سـايـر مـداركـمـان را گـرفـتـه اسـت كـه درمـقـابـل سـلطـنـت قـاهـره حـق عـرض انـدام مـى كـنـيـم و بـراى خـوداستقلال و شيئيت قايليم .
اى بـيـچـاره مـمـكـن بـيـخـبـر از خـود و نـسـبـت خـود بـا خـالق ، اى بـدبـخـت مـمـكـنغـافـل از وظـيـفه خود با مالك الملوك . اين جهل و نادانى است كه اسباب اين همه بدبختيهاشـده و مـا را مـبـتـلاى بـه اين همه ظلمتها و كدورتها كرده . خرابى كار از سر منشاء است وآلودگـى آب از سـرچـشـمـه . چـشـم مـعـارف مـا كـور اسـت ودل ما مرده است ، و اين موجب همه مصيبتهاست ، و در صدد اصلاح هم نيستيم .
خداوندا، تو به ما توفيق عنايت كن . تو ما را به وظايف خود آشنا كن . تو از انوار معارفخـود كـه قـلوب عـرفـا و اوليا را لبريز كردى يك نصيبى به ما عنايت فرما. تو احاطهقـدرت و سـلطـنـت خود را به ما نشان ده و نواقص ما را به ما بنما. تو معنى الحمدلله ربالعالمين را به ما بيچاره هاى غافل ، كه همه محامد را به خلق نسبت مى دهيم ، بفهمان . توقلوب ما را آشنا كن به اينكه هيچ محمده اى از مخلوق نيست . تو حقيقت ما اءصابك من حسنهفـمـن الله و مـا اءصابك من سيئه فمن نفسك .(125) را به ما بنما. تو كلمه مباركهتوحيد را به قلوب قاسيه مكدره ما وارد كن .
مـا اهل حجاب و ظلمتيم و اهل شرك و نفاق ، ما خودخواه و خودپسنديم ، تو حب نفس و حب دنيا رااز دل مـا بـيـرون كـن . تـو مـا را خـدا خـواه و خـداپـرسـت كـن . انـك عـلىكل شى ء قدير.(126)
فصل ، در بيان آنكه منشاء عجب حب نفس است .
بدان كه رذيله عجب از حب نفس پيدا شود، چون كه انسان مفطور به حب نفس است و سرمنشاءتـمـام خـطـاهـاى انـسـانـى و رذايـل اخـلاقـى حـب نـفـس اسـت . و از ايـن جـهـت اسـت كـه انـساناعـمـال كـوچـك خـودش بـه نظرش بزرگ آيد و خود را به واسطه آن از خوبان و خاصاندرگـاه حـق شـمـارد، و خـود را بـه واسـطـه اعـمـالناقابل مستحق ثنا و مستوجب مدح داند، بلكه قبايح اعمالش گاهى در نظرش نيكو جلوه كند،اگـر از غـيـر اعمال بهتر و بزرگتر از اعمال خود ديد، چندان اهميت نمى دهد و هميشه انسانكـارهاى خوب مردم را تاءويل به يك مرتبه از بدى مى كند، و كارهاى زشت و ناهنجار خودرا تاءويل به يك مرتبه از خوبى مى كند. نسبت به خلق خدا بدبين است ، ولى نسبت بهخـودش خـوش ‍ بـيـن . بـواسـطـه ايـن حـب نـفـس بـا يـكعـمـل كـوچك مخلوط به هزار كثافت و مبعدات خود را طلبكار حق تعالى و موستجب رحمت داند.خـوبـسـت اكـنـون مـا قـدرى در اعـمـال حـسـنـه خـود تـفـكـر كـنـيـم وافـعـال عـبـاديـه كـه از مـا صـادر مـى شـود قـدرى در تـحـت اعـتـبـارعـقـل آورده بـا نـظـر انصاف به آنها نظر كنيم ببينيم آيا به واسطه آنها ما مستوجب مدح وثـنـا و مستحق ثواب و رحمت هستيم ، يا لايق لوم و عقاب و غضب و نقمت . و اگر حق تعالى مارا بـه واسـطـه هـمـين اعمالى كه در نظر ما حسنه است به آتش قهر و غضب بسوزاند بجااست و موافق عدل است .
مـن اكـنـون خـود شـمـا را در ايـن سؤ الى كه مى خواهم بكنم حكم قرار مى دهم و از شما بهنـظـر انـصـاف ، بـعـد از فـكـر و تـاءمـل ، تـصـديـق مـى خـواهـم . و آن سـؤال ايـن اسـت كـه اگـر نبى اكرم ، صلوات الله عليه و آله ، كه صادق و مصدق است ، بهشما خبر دهد كه اگر در تمام عمر عبادت خدا كنيد و اطاعت اوامر او نماييد و ترك شهوات وخـواهـش نـفـس نـمـايـيـد، يـا در تـمـام عـمـر خـلاف گـفـتـه او كـنـيـد و مـطـابـقمـيـل نـفـسـانـى و شـهـوات خـود رفتار كنيد، در درجات آخرت شما فرقى نمى كند و در هرصـورت شـمـا اهل نجات هستيد و بهشت خواهيد رفت و از عذاب ايمن خواهيد بود، نماز كنيد يازنـا كنيد تفاوتى ندارد، ولى رضاى حق تعالى فقط در اين است كه شما عبادت او كنيد وثـنـا و مـدح او نـمـائيـد و تـرك شـهـوات خـود و مـيـلهـاى نفسانى را در اين عالم نمائيد، درمـقـابـل ايـن هـم اجـرى نـمـى دهـنـد و ثـوابـى عـطـا نـمـى كـنـنـد، آيـا شـمـا ازاهل معصيت مى شديد يا اهل عبادت ؟ شما ترك شهوات مى كرديد، و لذات نفسانى را بر خودبـراى رضـاى حـق تـعـالى و خـاطر خواهى او حرام مى كرديد يا نه ؟ شما باز مواظبت بهمـسـتـحـبات و جمعه و جماعات مى نموديد يا منغمر در شهوات و ملازم لهو و لعب و تغنيات وغير ذلك مى گرديديد؟ با يك نظر انصاف بدون ظاهر سازى و رياكارى جواب دهيد. بندهاز خـودم و كـسـانـى كـه مـثـل خـودم هـسـتـنـد خـبـر مـى دهـم كـهاهل معصيت مى شديم و اطاعات را تارك و فاعل مشتهيات نفسانى مى شديم .
پـس ، از ايـن نتيجه حاصل شد كه تمام كارهاى ما براى لذات نفسانى و براى اداره كردنبـطـن و فرج است ما شكم پرست و شهوت پرستيم : ترك لذت براى لذت بزرگتر مىكـنـيـم . وجهه نظر و قبله آمال ما راه انداختن بساط شهوات است . نماز كه معراج قرب الهىاسـت مـا بـه جـا مـى آوريـم بـراى قـرب بـه زنـهـاى بهشت ! ربطى به تقرب حق ندارد،مربوط به اطاعت امر نيست ، با رضاى خدا هزاران فرسنگ دور است .
اى بـيـچاره بيخبر از معارف الهيه كه جز اداره شهوت و غضب خود چيز ديگر نمى فهمى ،تـو مـقـدس مواظب به ذكر و ورد مستحبات و واجبات و تارك مكروهات و محرمات و متخلق بهاخـلاق حـسنه و متجنب از سيئات اخلاق ، در ترازوى انصاف بگذار كارهايى را كه مى كنىاز بـراى رسـيـدن بـه شـهـوات نـفسانى و نشستن بر تختهاى زمردين و هماغوش شدن بالعـبـتـهـاى شـوخ و شـنـگ بهشتى و پوشيدن لباسهاى حرير و استبرق و سكنى كردن درقـصـرهـاى نـيـكـو منظر و رسيدن به آرزوهاى نفسانى ، آيا بايد اينها را، كه تمام براىخـودخـواهى و پرستش نفس است ، به خدا نسبت داد و پرستش حق دانست ؟ آيا شما با عمله اىكـه بـراى مـزد كـار مـى كـند چه فرقى داريد كه اگر او بگويد من محض ‍ صاحب كار اينعـمـل را كـردم ، او را تـكـذيـب مى كنيد؟ آيا شما دروغگو نيستيد كه مى گوييد نماز مى كنمبراى تقرب به خدا؟ آيا شما نماز شما براى نزديكى به خداست ، يا براى تقرب بهزنـهـاى بـهـشـت اسـت و رسـيـدن بـه شـهـوات است ؟ فاش بگويم ، پيش عرفاى بالله واوليـاء خـدا تـمـام ايـن عـبـادات مـا از گـنـاهـان كـبيره است . بيچاره ، در حضور حضرت حقجـل جلاله و در محضر ملائكه مقربين او برخلاف رضاى حق رفتار مى كنى ، و عبادتى كهمعراج قرب حق است براى نفس اماره و شيطان مى كنى ، آن وقت حيا نكرده در هر عبادت چنديندروغ در مـحـضر ربوبيت و ملائكه مقربين مى گويى و چندين افترا مى زنى و منت گذارىهـم مـى كـنـى و عـجـب و تذلل هم مى نمايى و خجالت هم نمى كشى . اين عبادت من و تو بامعصيت اهل عصيان ، كه اشد آنها ريا است ، چه فرقى دارد؟ زيرا كه ريا شرك است و بدىو بـزرگـى آن از جـهـت آن اسـت كه عبادت را براى خدا نكردى . تمام عبادات ما شرك محضاست و شائبه ، خلوص و اخلاص در آن نيست ، بلكه رضاى خدا به طريق اشتراك هم در آنمدخليت ندارد، فقط براى شهوات و تعمير (و) اداره بطن و فرج است .
اى عـزيـز، نـمـازى كه براى خاطرخواهى زن باشد ـ چه زن دنيايى يا بهشتى ـ اين نمازبـراى خـدا نـيـسـت ، نـمـازى كـه بـراى رسـيـدن بـهآمـال دنـيـا بـاشد يا آمال آخرت به خدا ارتباط ندارد، پس چرا اينقدر ناز و غمزه فروشىمـى كـنـى و عـشـوه و غنج و دلال مى كنى ، به بندگان خدا به نظر حقارت نگاه مى كنى ،خـود را از خـاصـان درگـاه حـق حـساب مى كنى ؟ بيچاره ، تو با همين نماز مستحق عذابى ومـسـتـوجـب زنـجير هفتاد ذراعى (127) هستى ! پس چرا خود را طلبكار مى دانى ، و براىخـود در هـمـيـن طـلبـكـارى و تـذلل و عـجـب عذابى ديگر تهيه مى كنى ؟ تو اعمالى كه رامـاءمـورى بـكـن و مـتـوجـه بـاش كـه از بـراى خـدا نـيـسـت ، و بـدان كـه خـداى تـعالى باتفضل و ترحم تو را به بهشت مى برد، و يك قسمت از شرك را خداى تعالى براى ضعفبـنـدگـانـش بـه آنـها تخفيف داده و به واسطه غفران و رحمتش پرده ستاريت به روى آنهاپـوشـيـده اسـت . بگذار اين پرده دريده نشود، و حجاب غفران حق به روى اين سيئات ، كهاسـمـش را عـبـادت گـذاشـتيم ، افتاده باشد، كه خداى نخواسته اگر اين ورق برگردد وورق عـدل پـيـش آيـد، گـنـد عـبـادات مـا كـمـتـر از گـنـد مـعـصـيـتـهـاى مـوبـقـهاهل معصيت نيست .
ما اشاره كرديم پيش از اين به حديثى كه ثقة الاسلام ، كلينى ،(128) در كافى سندبـه حـضـرت امـام صـادق ، عليه السلام ، رسانده ، و اينجا بعضى از آن حديث را به عينعبارت نقل مى كنيم تبركا و تيمنا.
عـن اءبـى عـبـدالله فـى حـديـث ، قـال (اءى رسـول الله صـلى الله عـليـه و آله ):قـال الله عـزوجـل لداود: يـا داود، بـشـر المـذنـبـيـن و اءنـذر الصـديـقـيـن !قـال : كـيـف ابـشـر المـذنـبـيـن و انـذر الصـديـقـيـن ؟ قـال : يـا داود، بـشـر المـذنـبين اءنىاءقبل التوبه و اءعفو عن الذنب ، و اءنذر الصديقين اءن لا يعجبوا باءعمالهم ، فانه ليسعبد اءنصبه للحساب الا هلك .(129)
جـنـاب امـام صـادق ، سـلام الله عـليـه ، از جـنـابرسـول اكـرم ، صـلى الله عـليـه و آله ، نـقـل مـى فـرمـايـد كـه گـفـت خـداىعـزوجـل بـه داود فـرمـود: اى داود بـشـارت ده گـناهكاران را و بترسان صديقين را! گفت :چـگـونـه بـشـارت دهـم گـنـاهـكـاران را و بـتـرسانم صديقين را؟ گفت : اى داود بشارت دهگـنـاهـكاران كه من همانا توبه قبول مى كنم و از گناه مى گذرم ، و بترسان صديقان راكـه عـجـب نكنند به اعمالشان ، زيرا كه نيست بنده اى كه من به پا دارم براى حساب مگرآنكه هلاك گردد.

next page شرح اربعين حديث امام خميني رحمةالله عليه

back page