بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب چـهـل حدیث, آیت الله ناصر مکارم شیرازى ( )
 
 

بخش های کتاب

     StartFrm -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
     FOOTNT03 -
     FOOTNT04 -
     FOOTNT05 -
     FOOTNT06 -
     FOOTNT07 -
     IStart -
     Fehrest -
     VAADEH01 -
     VAADEH02 -
     VAADEH03 -
     VAADEH04 -
     VAADEH05 -
     VAADEH06 -
     VAADEH07 -
     VAADEH08 -
     VAADEH09 -
     VAADEH10 -
     VAADEH11 -
     VAADEH12 -
     VAADEH13 -
     VAADEH14 -
     VAADEH15 -
     VAADEH16 -
     VAADEH17 -
     VAADEH18 -
     VAADEH19 -
     VAADEH20 -
     VAADEH21 -
     VAADEH22 -
     VAADEH23 -
     VAADEH24 -
     VAADEH25 -
     VAADEH26 -
     VAADEH27 -
     VAADEH28 -
     VAADEH29 -
     VAADEH30 -
     VAADEH31 -
     VAADEH32 -
     VAADEH33 -
 

 

 
 

 

next page شرح اربعين حديث امام خميني رحمةالله عليه

back page

پـس اى عـزيز، نام نيك را از خداوند بخواه . قلوب مردم را از صاحب قلب خواهش كن با توباشد. تو كار را براى خدا بكن ، خداوند علاوه بر كرامتهاى اخروى و نعمتهاى آن عالم درهـمين عالم هم به تو كرامتها مى كند، تو را محبوب مى نمايد، موقعيت تو را در قلوب زيادمـى كـنـد، تو را در دو نيا سربلند مى فرمايد. ولى اگر بتوانى با مجاهده و زحمت قلبخـود را از ايـن حـب هـم بـكـلى خـالص نـمـا، بـاطـن را صـفـا ده تـاعـمـل از ايـن جـهـت خـالص شـود و قـلب مـتوجه حق گردد، روح بى آلايش شود، كدورت نفسبـرطـرف گـردد. حـب و بـغـض مردم ضعيف ، شهرت و اسم نزد بندگان ناچيز، چه فايدهدارد. فـرضـا فايده داشته باشد، يك فايده ناچيز جزئى چند روزه است . ممكن است اين حبعـاقـبـت كار انسان را به ريا برساند و خداى نخواسته آدم را مشرك و منافق و كافر كند،اگـر در ايـن عـالم رسـوا نـشـود، در آن عـالم در مـحـضـرعـدل ربـوبـى پـيـش بـنـدگـان صـالح خـدا و انبياء عظام او و ملائكه مقربين رسوا شود،سـرافـكـنـده گـردد، بـيـچـاره شـود. رسـوايـى آن روز را نـمـى دانـى چه رسوايى است .سـرشـكـسـتـه در آن مـحـضـر را خـدا مـى دانـد چـه ظـلمـتـهـادنبال دارد. آن روز است كه به فرموده حق تعالى كافر مى گويد: اى كاش خاك بودم.(74) و ديگر فايده ندارد.
اى بـيـچـاره ، تـو بـواسطه يك محبت جزئى ، يك شهرت بى فايده پيش بندگان ، از آنكـرامـتـهـا گذشتى ، رضاى خداى را از دست دادى ، خود را مورد غضب خداى تعالى نمودى .اعـمـالى را كه بايد به آنها دار كرامت تهيه كنى ، زندگانى ابدى و فرحناكى هميشگىفـراهـم كـنـى و بـه واسـطـه آنـهـا در اعـلى عـليـيـن بـهـشـت قـرار گـيـرى ،مـبـدل كـردى بـه ظلمات شرك و نفاق ، و براى خود حسرت و ندامت و عذابهاى شديد تهيهنـمـودى ، و خـود را سجينى نمودى ، چنانچه در حديث شريف كافى مى فرمايد حضرت امامصادق ، عليه السلام ، كه پيغمبر فرمود كه همانا فرشته بالا مى برد كار بنده رابـا فـرحـنـاكـى . پـس چـون كـارهـاى نـيـكـوى او را بـالا بـرد، خـداىعـزوجـل مـى فـرمـايـد: قـرار بـدهـيـد ايـن اعـمـال را در سـجـيـن . هـمـانـا ايـن شـخـص در ايناعـمـال فـقـط مـرا نـخـواسـتـه اسـت .(75) مـن و تـو بـا ايـنحـال نـمـى تـوانـيـم سـجـيـن را تـصـور كـنـيـم ، و ديـوانعـمل فجار را بفهيميم ، و صورت اين اعمال (را) كه در سجين است ببينيم . يك وقت حقيقت امررا مى بينيم كه ديگر دستمان كوتاه (است ) و چاره منقطع .
اى عـزيـز، بـيـدار شـو و غـفـلت و مـسـتـى را از خـود دور كـن ، و در مـيـزانعـقـل بـسـنـج اعـمـال خـود را قـبـل از آنـكـه در آن عـالم مـيـزان كـنـنـد، و حـسـاب خـود را بكشقـبـل از آنـكه از تو حساب كشند. و آينه دل را از شرك و نفاق و دورويى پاك كن ، و مگذارزنـگـار شـرك و كـفـر او را طورى بگيرد كه به آتشهاى آن عالم پاك نگردد، نگذار نورفطرت مبدل به ظلمت كفر شود، نگذار فطرة الله التى فطر الناس عليها.(76)ضـايـع گـردد. ايـن قـدر خـيـانـت مـكـن بـر ايـن امـانت الهى ! پاك كن آينه قلب را تا نورجـمـال حق در او جلوه كند، و تو را از عالم و هر چه در اوست بى نياز كند، و آتش محبت الهىدر قـلب افـروخته شده تمام محبتها را بسوزاند كه همه عالم را به يك لحظه آن ندهى ، وچـنـان لذتـى بـبـرى از يـاد خـدا و ذكـر آن تـمـام لذات حيوانى را بازيچه بدانى . اگراهل اين مقام هم نيستى و اين معانى در نظرت عجيب مى آيد، نعمتهاى الهى را در عالم ديگر كهقرآن مجيد و اخبار معصومين از آنها اطلاع داده اند، از دست مده ، به واسطه جلب قلوب مخلوقبـراى شـهـرت چـنـد روزه مـوهوم ، آن همه ثوابها را ضايع مكن ، از آن همه كرامات خود رامحروم مكن ، سعادت ابدى را به شقاوت هميشگى مفروش .
فصل ، در دعوت به اخلاص است
بـدان كـه مالك الملوك حقيقى و ولى نعمت واقعى كه اين همه كرامات به ما كرده و اين همهتـهـيـه هـا بـراى مـا ديـده از قـبـل از آمـدن ما در اين عالم ، از غذاى لطيف داراى مواد صالحهمـنـاسـبه با معده ضعيف ما و مربى و خدمتگزار با حب جبلى ذاتى كه خدمتش بى منت باشد ومـحـيـط و هـواى مـنـاسـب و ساير نعم و آلاء ظاهره و باطنه ، و اين همه تهيه ها ديده در عالمآخـرت و برزخ براى ما قبل از رفتن در آنجا، و از ما خواسته است كه اين قلب را براى منيـا بـراى كـرامـت مـن خـالص كـن تـا بـراى خودت نتيجه دهد، خودت فايده ببرى ، باز ماگوش ندهيم و نافرمانى كنيم و برخلاف رضاى او قدم زنيم ، چه ظلم بزرگى كرديم وبا چه مالك الملوكى ستيزى نموديم كه نتيجه اش ظلم به خود ماست و به سلطنت او لطمهاى وارد نـمـى شـود. از تـحـت سـلطنت و سلطه او خارج نمى شويم ، مشرك باشيم يا موحدفرقى براى او نكند، عارف بالله يا متقى زكى النفس باشيم براى خود هستيم ، كافر ومشرك باشيم به خود ضرر زديم : فان الله غنى عن العالمين .(77) همانا خداى بىنـيـاز اسـت از هـمـه مـخـلوقـات . احتياجى به عبادت ما،به اخلاص ‍ ما، به بندگى ما،نـدارد، نـافـرمـانـى و شـرك و دورويـى ما به مملكت او لطمه اى وارد نمى كند. ليكن چونارحم الراحمين است ، رحمت واسعه و حكمت بالغه اش اقتضا مى كند كه طرق هدايت وراه خير و شر و زشت و زيبا را به ما بنماياند، و پرتگاههاى راه انسانيت و لغزشگاههاىطـريـق سـعـادت را بـه مـا ارائه دهـد. خـداى تعالى در اين هدايت و راهنمايى ، بلكه در اينعـبـادتـها و اخلاصها و بندگيها، بر ما منتهاى عظيم جسيم دارد كه تا چشم بصيرت و ديدهبـرزخى واقع بين باز نشود نمى توانيم بفهميم . و مادامى كه در اين عالم تنگ و تاريكو ظـلمـتـكـده طـبـيـعـت هـسـتيم و دچار سلسله هاى زمان و حبس تاريك امتداد مكانيم ، ادراك منتهاىبـزرگ خـدا را نمى كنيم ، و نعمتهاى خداوند را در همين اخلاص و عبادت و در آن راهنمايى وهدايت تصور نمى نماييم .
مـبادا گمان كنى كه ما منت داريم بر انبياء معظم يا اولياء مكرم خدا، يا بر علماء است ، كهراهـنـمـاى سـعـادت و خـلاصـى سـعـادت و خـلاصـى مـا هـسـتـنـد و مـا را ازجهل و ظلمت و بدبختى نجات دادند و به عالم نور و سرور و بهجت و عظمت دعوت كردند، وآن هـمـه تـحـمـل مـشـقـتها و زحمتها نمودند و مى كنند براى تربيت ما و براى نجات ما از آنظـلمـتـهـايـى كه لازمه اعتقادات باطله و جهلهاى مركب است ، و از آن فشارها و عذابهايى كهصـورت مـلكـات و اخـلاق رذيـله اسـت ، و از آن صـورتـهـاى مـوحـشـه مـدهـشـه كـه مـلكـوتاعمال و افعال قبيحه ماست ، و براى رسيدن ما به آن نورها و بهجت ها و سرورها و راحتىو خوشى ها و حور و قصور كه نمى توانيم تصور آنها را بكنيم . و اين عالم ملك به همهعـظـمـت كـه دارد تـنـگ تـر از آن اسـت كـه يـكى از حله هاى بهشتى را در او بياورند، و اينچشمهاى ما طاقت ديدن يك تار موى حورالعين را ندارند، كه تمام اينها صورت ملكوتى آنعـقـايـد و اخـلاق و اعـمـالى است كه انبياء عظام ، خصوصا صاحب كشف كلى و دستور جامع ،خـاتـم پـيـغـمبران ، صلى الله عليه و آله و عليهم ، آنها را به وحى الهى درك فرموده وديـده و شـنـيـده و مـا را بـدانـهـا دعـوت فـرمـوده انـد. و مـا بـيـچـاره هـامـثـل اطفالى كه از حكم عقلا سرپيچند، بلكه عقلا را تخطئه مى كنند، هميشه با آنها در مقامسـتـيـزه و جـنـگ و جـدال برآمديم ، و آن نفوس زكيه مطمئنه و ارواح طيبه طاهره به واسطهشـفـقـت و رحـمـتى كه بر بندگان خدا داشتند هيچ گاه از دعوت خويش به واسطه نادان ماكوتاهى نفرمودند و با زور و زر ما را به سوى بهشت و سعادت كشيدند، بدون اينكه اجرو مـزدى از مـا بـخواهند. آن وقت هم كه رسول اكرم ، صلى الله عليه و آله و سلم ، منحصرمـى كـنند اجر خود را به مودت ذوى القربى (78) صورت اين مودت و محبت درعـالم ديـگـر بـراى مـا شـايـد از هـمـه صـور نـورانى تر باشد. آن هم براى خود ماست ورسيدن ما به سعادت و رحمت . پس مزد رسالت عايد خود ما شد و از آن بهره مند گرديديم، ما بيچاره ها چه منتى بر آنها داريم ، اخلاص و ارادت ما براى آنها چه نفعى دارد، شما ومـا بـر عـلماء امت چه منتى داريم ؟ از آن شخص مسئله گو گرفته تا آن نبى مكرم ، تا ذاتمقدس حق ، جل جلاله ، هر كس به مرتبه و مقام خود كه راه هدايت را به ما نشان مى دهند، برمـا مـنـت هـا دارند كه جزاى آنها را در اين عالم نمى توانيم بدهيم ، اين عالم لايق جزاى آنهانـيـسـت : فـلله و لرسـوله و لاوليـائه المـنـة . چـنـانـچـه خـداى تـعـالى مـىفـرمـايـد:قل لا تمنوا على اسلامكم بل الله يمن عليكم ان هديكم للايمان ان كنتم صادقينان الله يعلم غيب السموات و الارض والله بصير بما تعملون .(79) يعنى بگوبـه آنـهـا كـه بـه تو منت گذاشتند به اسلام خود، و گفتند ما اسلام آورديم بى جنگ : منتنـگـذاريـد بـر من به اسلام خود، بلكه خدا منت مى گذارد بر شما به هدايت كردن شما رابه ايمان مدعى آن هستيد، اگر شما راستگو هستيد در اين ادعا، همانا خدا مى داند پنهانيهاىآسمانها و زمين را، و خدا بيناست به آنچه مى كنيد.
پس ، اگر ما صادق باشيم در دعوى ايمان ، خداوند در همين ايمان هم بر ما منت دارد. خداوندبـصـيـر بـه عالم غيب است و مى داند صور اعمال ما و صورت ايمان و اسلام ما در عالم غيبچـيـسـت . ما بيچاره ها چون اطلاع از حقيقت نداريم ، از مسئله گو كسب علم مى كنيم و به او منتمى گذاريم ، تقليد عالم مى كنيم ، منت مى گذاريم ، نماز جماعت به عالم مى خوانيم ، بهاو مـنـت مـى گـذاريـم ، بـا اينكه آنها بر ما منت دارند و خود ما خبر نداريم . بلكه اين منتهااعمال ما را واژگون مى نمايد و در سجين كشيده آنها را به باد فنا مى دهد.
مقام دوم : ريا در اخلاق و ملكات باطنى
فصلاول : ميزان در رياضتهاى حقانى و نفسانى
بـدان كـه ريـا در ايـن مـقـام گـرچـه بـه شـدت مـقـاماول نـيـسـت ، ولى بعد از تنبه به يك مطلب ممكن است كار مرائى در اين مقام نيز منجر شودبـه جـائى كـه در نـتـيـجـه بـا مرائى در آن مقام يكى گردد. ما در شرح حديث سابق بيانكـرديـم كـه از بـراى انـسـان در عالم ملكوت صورتهايى ممكن است باشد غير از صورتانـسـانـى ، و آن صـورتـهـا تـابـع مـلكـوت نـفس و ملكات آن است . اگر شما داراى ملكاتفـاضـله انـسـانـيـه بـاشـيد، در وقتى آن ملكات صورت شما را انسانى مى كند كه با آنمـلكـات بـدون ايـنـكـه از طـريـق اعـتدال خارج شده باشند محشور گرديد. بلكه ملكات درصـورتـى فـاضـله اسـت كـه نـفـس امـاره در آن تـصـرف نـكـنـد و درتشكيل آن قدم نفس دخيل نباشد. بلكه شيخ استاد ما، دام ظله ، مى فرمودند ميزان در رياضتباطل و رياضت شرعى صحيح قدم نفس و قدم حق است . اگر سالك به قدم نفس حركت كردو ريـاضـت او بـراى پـيـدايـش قـواى نـفـس و قـدرت و سـلطـنـت آن بـاشـد، ريـاضـتبـاطـل و سـلوك آن منجر به سوء عاقبت مى باشد. و دعوى هاى باطله نوعا از همين اشخاصبـروز مـى كـند. و اگر سالك به قدم حق سلوك كرد و خداجو شد، رياضت او حق و شرعىاسـت ، و حـق تعالى از او دستگيرى مى كند به نص آيه شريفه كه مى فرمايد: والذينجاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا.(80) كسى كه مجاهده كند در راه ما، هر آينه هدايت مىكـنـيـم او را (بـه ) راهـهـاى خـود. پـس كارش به سعادت منجر شده خودى از او افتد وخـودنمايى از او دور گردد. و معلوم است كسى كه اخلاق حسنه خود و ملكات فاضله نفس رابـه چـشـم مـردم بـكشد و ارائه به مردم بدهد، قدمش قدم نفس است ، و خودبين و خود خواه وخـودپـرسـت اسـت ، و بـا خـودبـيـنـى ، خـدا خـواهـى و خـدابينى خيالى است خام و امرى استبـاطـل و مـحـال . مـادامـى كـه مـمـلكـت وجـود شـمـا از حـب نـفـس و حـب جـاه وجـلال و شـهـرت و ريـاسـت بـه بـنـدگـان خـدا پـر است ، نمى توان ملكات شما را ملكاتفـاضـله دانـسـت و اخـلاق شـمـا را اخـلاق الهـى شـمرد. كاركن در مملكت شما شيطان است ، ومـلكـوت باطن شما صورت انسان نيست . و پس از گشودن چشم برزخ ملكوتى خود را بهصـورت غـيـر انـسـان ، مـثـل يـكـى از شـيـاطـيـن مـثـلا، مـى بـيـنـيـد. وحـصـول مـعـارف الهـيـه و تـوحـيـد صـحـيح از براى همچو قلبى كه منزلگاه شيطان استمحال است . و تا ملكوت شما ملكوت انسانى نباشد و قلب شما از اين اعوجاجها و خودخواهيهاپـاك نـبـاشـد، مـنـزل حـق تـعـالى نـباشد در حديث قدسى است كه مى فرمايد: لا يسعنىارضـى و لا سـمـائى ، بـل يـسـعـنـى قـلب عـبـدى المـؤ مـن .(81) هـيـچ مـوجودى آينهجمال محبوب نيست ، مگر قلب مؤ من . متصرف در قلب مؤ من .حق است نه نفس . كاركن در وجوداو مـحـبـوب اسـت : قـلب مـؤ مـن . خودسر نيست ، هرزه گر نيست : قلب المؤ من بين اصبعىالرحـمـن ، يـقـلبـه كـيـف يـشاء.(82) دست حق در مملكت قلب او متصرف است ، تقليب وتـقـلب قلب او با خود حق تعالى است . اى بيچاره ، تو كه عابد نفسى و متصرف در قلبتو شيطان و جهل است و دست تصرف حق را از قلب خود منقطع كردى ، چه ايمانى دارى كهمـورد تـجـلى حـق و سـلطـنـت مـطـلق گـردى ؟ پـس ، بـدان تـا بـديـنحـال هستى و اين رذيله خود نمايى در تو است ، تو كافر بالله هستى و در سلكمنافقين محسوب مى شوى ، گرچه به خيال خود مسلمى و مؤ من به خدايى .
فصل دوم : ستاريت حق مانع از غيور بودن او نيست
پـس اى عـزيـز، بـيـدار شو و پنبه غفلت را از گوش بيرون كن و خواب غفلت را بر چشمخـود حـرام نـما، و بدان كه ترا خداى تعالى براى خود آفريده ، چنانچه در حديث قدسىمى فرمايد: يابن آدم خلقت الاشياء لاجلك ، و خلقتك لاجلى .(83) يعنى اى پسرآدم ، هـمـه چـيـز را بـراى تـو آفـريـدم و تـو را بـراى خـود آفـريدم . و قلب تو رامـنـزلگـاه خـود قرار داده . تو و قلب تو يكى از نواميس الهيه هستيد، حق تعالى غيور استنسبت به ناموس خود، اين قدر پرده درى مكن به ناموس حق تعالى ، دست درازى را روامدار.بترس از غيرت حق تعالى كه تو را در اين عالم همچنان رسوا كند كه هرچه خواهى اصلاحكـنـى نـتـوانـى . تـو در مـلكـوت خود در حضور حضرات ملائكه و انبياء عظام پرده ناموسالهى را پاره مى كنى ، و اخلاق فاضله را، كه بواسطه آنها اوليا تشبه به حق پيدا مىكنند، تسليم غير حق مى كنى و قلب خود را به دشمن حق مى دهى و شرك مى ورزى در باطنملكوت خود، بترس از آنكه حق تعالى علاوه بر رسوا كند، در همين عالم تو را مفتضح كندو مـبـتـلا كـنـد به فضيحتى كه جبران پذير نباشد و پاره شدن عصمتى كه وصله بردارنـبـاشد. حق تعالى ستار است ، ولى غيور هم هست ، ارحم الراحمين اسـت ، ولى اشـد المـعـاقـبين هم هست . ستر مى فرمايد تا وقتى از حد نگذرد. ممكناسـت خـداى نـخواسته اين كار بزرگ و اين رسوايى ناهنجار غيرت را بر ستر غلبه دهد،چنانچه در حديث شريف شنيدى .(84)
پـس ، قدرى به خود آى و رجوع به خدا كن و بازگشت به سوى او نما، كه خداى تعالىرحيم است و پى بهانه مى گردد براى رحمت . اگر رجوع كردى ، به غفران خود ستر مىفـرمـايـد عيوب گذشته را و نمى گذارد كسى بر آن مطلع شود، و تو را صاحب فضيلتمى كند و اخلاق كريمه را در تو جلوه مى دهد، و تو را مرآت صفات خود مى فرمايد و ارادهتو را در آن عالم كاركن مى فرمايد چنانچه اراده خود (او) در همه عوالم نافذ است ، چنانچه(در) حـديـثـى مـنقول است كه وقتى كه اهل بهشت قرار گرفتند، نامه اى از جانب حق تعالىبـراى آنـهـا مـى آيـد كـه مضمونش ‍ اين است : از جانب زنده پاينده اى كه نمى ميرد بهسـوى زنـده پـايـنـده اى كـه نمى ميرد. من هر چه را مى خواهم موجود شود به او مى گويمباش ، پس موجود مى شود، تو را هم امروز قرار دادم كه هر چه را مى خواهى بشود امر كن، مى شود.(85) تو خود خواهى اين قدر نداشته باش ، تو اراده خود را تسليم حقكـن ، ذات مـقـدس هم تو را مظهر اراده خود مى فرمايد، تو را متصرف در امور خود قرار مىدهـد، مـمـلكـت ايـجـاد را در آخـرت در تـحـت قـدرت تـو قـرار مـى دهـد. و ايـن غـيـر تـفـويضمحال باطل است ، چنانچه در محل خود معلوم است .
هان اى عزيز، تو خود دانى ، مى خواهى اين را بپذير يا آن را، كه خداى تعالى بى نيازاست از ما و همه مخلوقات و اخلاص ما و همه موجودات عالم .
مقام سوم : ريا در اعمال
بـدان كـه ريـا در اين مقام از مقامات ديگر بيشتر و شايعتر است ، زيرا كه ما مردمنوعا اهل آن دو مقام نيستيم ، از همين جهت ، شيطان از آن طريق وارد بر ما نمى شود. ولى چونعمده مردم متعبد اهل مناسك و عبادات صورى هستند، شيطان در اين مقام بيشتر تصرف مى كند ومـكـايـد نـفـس در ايـن مـرحـله بـيـشـتـر است . و به عبارت ديگر، چون نوع مردم داراى بهشتجـسـمـانـى اعـمـالى هـسـتـنـد، و از طـريـق اعـمـال حـسـنـه و تـركاعـمـال سـيـئه داراى مـقـامـات اخـروى مـى شـونـد، شـيطان از همين راه وارد شده ريشه ريا وسـالوس را در اعـمـال آنـهـا آبـيـارى مـى كـنـد تـا شـاخ و بـرگ پيدا كرده حسنات آنها رامبدل به سيئات كرده آنها را از طريق مناسك و عبادات وارد جهنم دركات مى كند، و چيزهايىرا كه با آن مى خواهند تهيه تعمير آخرت كنند اسباب تخريب آن مى نمايد، و چيزى كه ازعـليـين است كارى مى كند كه به امر حق تعالى ملائكه در سجين قرار دهند. پس كسانى كهفـقـط داراى هـمـيـن جـنـبـه هـسـتـنـد و زاد و راحـله اى جـز زاداعـمـال نـدارنـد، بـايد خود را كاملا مواظب باشند كه مبادا خداى نخواسته اين امر هم از دسترفـتـه بـكـلى جـهنمى گردند و راهى به جانب سعادت نداشته باشند، و درهاى بهشت بهروى آنها بسته شده درهاى جهنم براى آنها باز گردد.
فصل ، در دقت امر ريا
بـسـيـار اتـفـاق افـتـد كـه شـخـص ريـاكـار خـودش هـم مـلتـفـت نـيـسـت كـه ريـا دراعـمـال او رخـنـه كـرده و اعـمـالش ريـايى و ناچيز است ، زيرا كه مكايد شيطان و نفس بهقـدرى دقـيـق و بـاريـك اسـت و صراط انسانيت به طورى نازك و تاريك است كه تا انسانمـوشـكـافـى كـامـل نكند نمى فهمد چه كاره است . انسان چون مفطور به حب نفس است ، لهذاپـرده خودخواهى معايب او را بر خود او مى پوشاند. شايد انشاءالله شمه اى از اين مطلبدر ضمن شرح بعضى احاديث (86) پيش آيد. از خداى تعالى توفيق مى خواهيم .
مـثـلا تحصيل علم ديانت ، كه از مهمات اطاعات و عبادات است ، انسان گاهى مبتلا مى شود دراين عبادت بزرگ به ريا، در صورتى كه خودش هم ملتفت نيست ، به واسطه همان حجابغـليـظ حـب نـفـس . انـسـان مـيـل دارد در مـحـضـر عـلمـا و رؤ سـا و فـضـلا مـطـلب مـهـمـى راحل كند به طورى كه كسى ديگر حل نكرده باشد، و خود او متفرد باشد به فهم آن ، و هرچه مطلب را بهتر بيان كند و جلب نظر اهل مجلس را بنمايد بيشتر مبتهج است ، و هر كس بااو طـرف شـود مـيـل دارد بـر او غـلبـه كـنـد و او را در بـيـن جـمـعـيـتخـجـل و سـرافـكـنده كند، و حرف خود را، حق يا باطل ، به حلق خصم فرو ببرد، و بعد ازغـلبـه يـك نـحـو تـدلل و فـضـل فـروشـى در خـود ادراك مى كند، اگر يكى از رؤ سا همتـصـديـق آن كـنـد نـور عـلى نـور مـى شـود. بـيـچـارهغافل از آنكه اينجا در نظر علما و فضلا موقعيت پيدا كرده ، ولى از نظر خداى آنها و مالكالمـلوك هـمـه عـالم افـتـاد، و اين عمل را به امر حق تعالى وارد سجين كردند. در ضمن ، اينعـمـل ريـايـى مـخـلوط بـه چـنـديـن مـعـصـيـت ديـگـر هـم بـود،مثل رسوا كردن و خوار نمودن مؤ من ، اذيت كردن برادر ايمانى ، گاهى جسارت كردن و هتككـردن از مـؤ مـن ، كـه هـر يـك از آنـهـا از مـوبـقـات و بـراى جـهـنـمـى كـردن انـسـان خـودمستقل اند.
اگـر نـفـس . بـاز دام كـيـد خـود را بـيـفـكند و به تو بگويد كه مقصود من معلوم شدن حكمشـرعـى اسـت و اظـهـار كـلمـه حـق اسـت ، كـه از افـضـل طـاعـات اسـت ، نـه اظهار فضيلت وخـودنـمـايى ، در باطن خود از او استفسار كن كه اگر اين حكم شرعى را رفيق و همدرجه منمـى گـفـت و او حـل ايـن مـعـضـله را مـى كـرد و شما در آن محضر مغلوب شده بوديد، آيا بهحال شما فرقى نمى كرد؟! اگر چنين است ، تو در اين دعوى صادق هستى .
اگـر باز از كيد و مكرش دست نكشد و بگويد اظهار حق چون فضيلت دارد و ثواب پيش حقدارد، من مى خواهم به اين فضيلت نايل گردم و دار ثواب الله را تعمير كنم ، به او بگواگـر فـرض شـود كـه عين آن فضيلت را خداوند به شما عنايت كند در صورت مغلوبيت وتـصـديـق حـق ، آيـا بـاز طـالب غـلبه هستى ؟ پس ، اگر رجوع به باطن ذات خود كرديدديـديـد بـاز مـايـل بـه غـلبـه هـسـتـيـد و اشـتـهـار پـيـش عـلمـا بـه عـلم وفضل و اين بحث علمى براى حصول منزلت بود در قلوب آنها، پس شما بدانيد كه در اينبـحـث عـلمـى ، كـه از افـضـل طـاعـات و عـبـادات اسـت ، مـرائى هـسـتـيـد، و ايـنعـمـل شـمـا، بـه حـسـب روايـت شـريـف كافى ، در سجين است و شما مشرك به خدا هستيد. اينعمل براى حب جاه و شرف است ، كه به حسب روايت از دو گرگ كه در گله بى چوپان رهاشـود ضـررش بـيـشـتـر اسـت بـه ايـمـان .(87) پـس شـمـا كـهاهـل عـلم و مـتـكـفـل اصـلاح نـمـايـى و مـزاج نـفـس خـود را سـالم كـنى تا از جمله عالمان بىعمل ، كه حالش معلوم است ، نباشى .
خـداوندا، دل ما را از كدورت شرك و نفاق پاك فرما، و و آينه قلب ما را از زنگار حب دنيا،كـه مـنـشـاء ايـن هـمـه امـور اسـت ، صـافى فرما، و با ما همراهى فرما، و از ما بيچاره هاىگرفتار هواى نفس و حب جاه و شرف دستگيرى كن در اين سفر پر خطر و اين راه پر پيچو خم و تنگ و تاريك . تويى قادر و تواناى همه چيز.
و يـكـى از عـبـادات بـزرگ اسـلام ، جـمـاعـت اسـت ، وفـضـل امـامـت بيشتر است . و از اين جهت ، شيطان در اين عبادت بزرگ بيشتر رخنهمـى كـنـد، و با امام جماعت بيشتر دشمن ، و در صدد است كه او را از اين فضيلت باز دارد وعـمـل او را از اخلاص تهى كرده وارد سجين كند و او را مشرك به خدا نمايد. و لهذا وارد مىشـود در قـلب بـعـضـى از امـامـهـا از طـريـقـهـاى مـخـتـلف .مـثـل عـجـب ، كـه بـعـدهـا انـشـاءالله ذكـرى از آن مـى شـود، ومـثـل ريـا كـه آن نـشـان دادن بـه مـردم است اين عبادت بزرگ را براى منزلت پيداكـردن در قـلوب و اشـتـهار به عظمت و بزرگى پيدا كردن . مثلا مى بيند فلان مقدس بهنـماز جماعت حاضر شده است ، براى جلب قلب او خضوع را بيشتر كرده از راههاى مختلفىو حـيـله هاى كثيرى او را به دام مى كشد، و در مجالس براى رساندن به غايبين مقام خود راذكرى از آن مقدس به ميان مى كشد يا يك طورى به مردم مى رساند كه فلانى در جماعاتمـن حـاضـر شده . در قلب خود هم به طورى به اين شخص ارادت پيدا كرده كه در نماز اوحـاضـر شـده اسـت و اظـهـار حـب و اخـلاص بـه او مـى كند كه در عمرش به خداى تعالى واوليـاء او يـك لحـظه نكرده ، خصوصا اگر از تجار محترم باشد! و اگر خداى نخواستهيكى از اشراف راه را گم كرده به صف جماعات ملحق شود، مصيبت زيادتر مى گردد!
در عين حال ، شيطان از امام جماعت كم جمعيت نمى گذرد. پيش او رفته به او مى گويد بهمـردم بـفهمان كه من از دنيا گذشته ام و در مسجد كوچك محله با فقرا و ضعفا مى گذرانم !ايـن هـم مـثـل آن يا بدتر است ، زيرا كه رذيله حسد را هم در قلب او بارور مى كند. از دنياكه بهره اى ندارد، مايه آخرت را از او مى گيرد، ورشكست در دنيا و آخرت مى شود.
در همه حال ، شيطان دست از غريبان من و شما كه دستمان از جماعت كوتاه است ، و از غم بىآلتـى افـسـرده هـسـتيم بر نداشته و ما را وادار مى كند به جماعت مسلمين خدشه كرده ، طعنبه آنها زده و عيوبى براى جماعت تراشيده ، جماعت نداشتن خود را كناره گيرى قلمداد كنيم، و خـود را از دنـيـا گـذشـتـه و مـنـزه از حـب جـاه و نـفس معرفى نماييم . ما از اين دو طايفهبدتريم ! نه دنياى تام دسته اول ، و نه دنياى ناقص دسته دوم ، و نه آخرت داريم . درصـورتـى كـه مـا هـم اگـر دسـتـمـان بـرسـد، از آن دو دسـتـه جـاه طـلبـتـر و حـب شرف ومال را بيشتر داريم .
شـيـطـان بـه امـام تنها اكتفا نكرده ، از جهنمى شدن او نائره شهوتش فرو ننشسته ، واردصف ماءمومين مى شود. صف اول چون فضلش بيشتر و ميامن صفوف از مياسر بيشتر، آن ها رابـيـشـتـر مـورد هـدف خـود قـرار مـيـدهـد. بـيـچـاره مـقـدس ‍ را ازمـنزل دور كشيده در صف اول در طرف يمين نشانده ، با او وسوسه مى كند كه اين فضيلترا بـه چـشـم مـردم بكش ! اين بيچاره هم نفهميده از كجا مى خورد با يك عشوه و نازى اظهارفـضـل خـود را مـى كـنـد! شـرك بـاطـن را بـروز دادهعـمل را به سجين مى فرستد. از آنجا به ساير صفوف رفته آنها را وادار مى كند از صفاول بـا كنايه و اشاره تكذيب كرده مقدس بيچاره را مورد سهام طعن و شتم قرار دهند و خودرا از اطـفـار آن مـنـزه شمارند. گاهى ديده مى شود يك شخص محترمى را، خصوصا اگر ازاهل فضل و علم باشد، شيطان دستگيرى كرده به صف آخر مى نشاند، براى اينكه بفهماندبـا ايـنـكه من با اين مقام نبايد با اين شخص نماز كنم ، وليكن از بس از دنيا گذشته ام وهـواى نـفـس نـدارم آمـده ام در صـف آخـر هـم نـشـسـتـه ام ! بـعـضـى از ايـنقبيل اشخاص را در صف اول ملاقات نخواهيد كرد.
شيطان به امام و ماءموم اكتفا نكرده به ريش بعضى از منفردين مى چسبد. او را از بازار يامـنـزل افـسار كرده ، با يك كرشمه و ناز در كنج مسجد يك سجاده پهن كرده ، هيچ امامى راعـادل نـدانـسته ، در حضور مردم به يك طول سجود و ركوع و يك ذكرهاى طويلى نماز مىخـوانـد! ايـن در بـاطـن ذاتـش مخمر است كه به مردم بفهماند من اين قدر مقدس و محتاطم كهتـرك جماعت مى كنم مبادا به غير عادل گرفتار شوم ! اين علاوه بر آن كه تعجب و مرائىاست ، مسائل شرعيه را هم نمى داند! براى اينكه مرجع تقليد اين شخص بيش از حسن ظاهررا مـعـلوم نـيست در صحت اقتدا شرط كند، ولى اين نه از اين باب است ، بلكه براى ارائهبـه مـردم اسـت كه در قلوب منزلت پيدا كند. و همين طور ساير كارهاى ما در تحت تصرفشـيـطـان اسـت . و آن مـلعـون هـر قـلب كـدرى پـيـدا كـرد، در آنـجـامـنـزل كـرده و اعـمـال ظـاهـره و بـاطـنـه را مـى سـوزانـد و مـا را ازاعمال حسنه جهنمى مى كند.
فصل ، در دعوت به اخلاص است
پـس اى عـزيـز، در كـارهاى خود دقيق شو و از نفس خود در هر عملى حساب بكش ، و او را دربـرابر هر پيش آمدى استنطاق كن كه آيا اقدامش در خيرات و در امور شريفه براى چيست ؟دردش چـيـسـت كـه مـى خـواهـد از مـسـائل نـمـاز شـب سـؤال كـنـد، يـا اذكـار آن را تـحـويل بدهد؟ مى خواهد براى خدا مسئله بفهمد يا بگويد، يا مىخـواهـد خـود را از اهل آن قلمداد كند؟ چرا سفر زيارتى كه رفته با هر وسيله است به مردممـى فهماند؟ حتى عددش را! چرا صدقاتى را كه در خفا مى دهد راضى نمى شود كه كسىاز او مطلع نشود، با هر راهى شده سخنى از آن به ميان آورده به مردم ارائه مى دهد؟ اگربـراى خـداسـت و مـى خـواهـد كـه مـردم ديـگـر بـه او تـاءسـى كـنـنـد ومـشـمـول الدال على الخير كفاعله (88) گردد، اظهارش خوب است ، شكر خدا كند به اينضـمـيـر صـاف و قـلب پـاك ، ولى مـلتـفـت بـاشـد كـه در مـنـاظـره بـا نـفـسگـول شيطنت او را نخورده باشد، و عمل ريايى را با صورت مقدسى به خوردش ندهد. واگـر براى خدا نيست ، ترك آن اظهار كند كه اين سمعه است ، و از شجره ملعونهريا است و عمل او را خداوند منان قبول نمى فرمايد و امر مى فرمايد در سجين قرار دهند.
بـايـد بـه خـداى تـعـالى از شـر مكايد نفس پناه ببريم كه مكايد آن خيلى دقيق است ولىاجـمـالا مـى دانـيـم كه اعمال آن خالص نيست . اگر ما بنده مخلص خداييم ، چرا شيطان در مااينقدر تصرف دارد؟ با آنكه او با خداى خود عهد كرده است كه به عباد الله المخلصين كـار نـداشـتـه بـاشـد و دسـت بـه سـاحـت قـدس آنـهـا دراز نـكـنـد.(89) بـهقـول شـيخ بزرگوار(90) ما، دام ظله ، شيطان . سگ درگاه خداست : اگر كسى با خداآشـنـا بـاشـد، بـه او عـوعـو نـكـنـد و او را اذيـت نكند. سگ در خانه آشنايان صاحبخانه رادنبال نكند. شيطان نمى گذارد كسى كه آشنايى با صاحبخانه ندارد وارد خانه شود.
پـس ، اگـر ديـدى شـيـطـان بـا تـو سر و كار دارد، بدان كارهايت از روى اخلاص نيست وبـراى حـق تـعـالى نيسست . اگر شما مخلصيد، چرا چشمه هاى حكمت از قلب شما به زبانجـارى نـشـده ، بـا ايـنـكـه چـهـل سـال اسـت بـهخيال خود قربه الى الله عمل مى كنيد، با اينكه در حديث وارد است كه كسى كه اخلاصورزد از بـراى خـدا چـهل صباح ، جارى گردد چشمه هاى حكمت از قلبش به زبانش.(91) پس بدان اعمال ما براى خدا نيست و خودمان هم ملتفت نيستيم و درد بى درمانهمين جاست .
واى بـه حـال اهـل طـاعـت و عـبـادت و جـمـعه و جماعت و علم و ديانت كه وقتى چشم بگشايند وسـلطـان آخـرت خـيـمـه بـر پـا كـنـد، خـود را از اهـل مـعـاصـى كـبـيـره ، بـلكـه ازاهل كفر و شرك ، بدتر ببينند و نامه اعمالشان سياهتر باشد.
واى به حال كسى كه با نماز و طاعتش وارد جهنم شود! امان از كسى كه صورت صدقه وزكات و صلاتش ‍ صورتهايى باشد كه زشت تر از آنها تصور نشود!
بـيـچـاره تـو مـشـركـى ! خـداونـد بـه فـضـل خـود مـوحـداهـل مـعصيت عصيان كار را مى آمرزد، انشاءالله ، وليكن فرموده است كه مشرك را نمى آمرزماگر بى توبه از اين دنيا برود.(92)
در احـاديـث شـريـفـه ، چـنـانـكه شنيدى ، مى فرمايد: مرائى مشرك است . كسى كهريـاسـت ديـنى خود، و امامت خود، تدريس خود، تحصيل خود، روزه خود، نماز خود، و بالاخرهاعـمال صالحه خود، را ارائه به مردم دهد براى منزلت در قلوب ، مشرك است ، و به موجباخـبـار اهـل عـصـمـت ، صـلوات الله عـليـهـم ، و بـه مـوجـب آيـه شـريـفـهمشمول غفران حق نمى شود. پس اى كاش اهل معاصى كبيره بودى و متجاهر به فسق بودى ومتهتك حرمات ظاهره بودى ، و موحد بودى شرك به خدا نمى آوردى .
حـال اى عـزيـز، فكرى كن و چاره اى براى خود پيدا كن ، و بدان كه شهرت پيش اين مردمنـاچيز چيزى نيست ، و قلوب اين مردم ، كه اگر گنجشكى بخورد سير نمى شود،(93)قـدر و قـابـليـت نـدارد، و ايـن مخلوق ضعيف را قدرتى نيست ، قدرت فقط در دستگاه قدسربـوبـيـت پـيـدا مـى شـود و فـاعـل عـلى الاطلاق و مسبب الاسباب . آن ذات مقدس ‍ است . تماممخلوقات اگر پشت به پشت هم دهند كه يك پشه خلق كنند نتوانند، و اگر پشه اى از آنهاچـيزى بربايد، نتوانند پس بگيرند.(94) قدرت . پيش حق تعالى است . اوست مؤ ثردر تـمـام مـوجـودات . بـا هـر زحـمـت و ريـاضـتـى شـده در قـلب خـود بـا قـلمعقل نگارش ده كه لا مؤ ثر فى الوجود الا الله نيست كار كنى در دار تحقق جز خدا.
تـوحـيـد فـعـلى را، كـه اول درجـه تـوحـيـد اسـت در قـلب ، بـا هـر وسيله اى استجـايگزين كن ، و قلب را مؤ من و مسلم نما به اين كلمه مباركه و مهر شريف لا اله الا الله رابـر قـلب بـزن ، و صـورت قـلب را صـورت كـلمـه توحيد كن و به مقام اطمينان بـرسـان ، و بـه او بـفـهـمان كه مردم نفع و ضرر نمى توانند برسانند، نافع و ضارخـداسـت . ايـن كـورى نـابـيـنـايـى را از چـشـم خـود بـرطـرف كـن كـه بـيـم آن اسـتمـشـمـول رب لم حـشـرتـنـى اعـمـى .(95) گردى ، و در روز بروز سراير كور محشورگردى . اراده حق تعالى قاهر به همه ارادات است ، اگر قلبت به اين كلمه مباركه اطمينانحاصل كرد و او را تسليم اين عقيده نمودى ، اميد است كارت به انجام رسد و ريشه شرك وريـا و كـفـر و نـفـاق از قـلب قـطـع شـود. و بـدان كـه ايـن عـقـيـده حـقـه مـطـابـق بـاعـقـل و شـرع اسـت و توهم جبر در اين نيست . ممكن است بعضيها كه از مبادى و مقدمات آن بىاطلاع اند و گوش آنها آشناى به بعضى مطالب نيست اين را رمى به جبر كنند، با اينكهمربوط به جبر نيست . اين توحيد است ، جبر شرك است ، اين هدايت است ، جبر ضلالت است. ايـن جـا مـنـاسـب بـيـان جبر و قدر نيست ، ولى پيش اهلش مطلب روشن است ، و غير آن را حقورود در ايـن مـطـالب نـيـسـت ، بـلكـه صـاحـب شـريـعـت نـهـى فـرمـوده اسـت ازدخول به اين مطالب .(96)
در هر حال ، از خداى مهربان در هر وقت ، خصوصا در خلوات ، با تضرع و استكانت و عجزو مـذلت بـخـواه كـه تـو را هـدايت كند به نور توحيد، و قلب تو را منور كند به بارقهغـيـبـى يـك بـيـنـى و يك پرستى ، تا از همه عالم وا رهى و همه چيز را ناچيز دانى . و باتـضـرع از آن ذات مـقدس خواهش كن كه اعمال تو را خالص گرداند و تو را هدايت فرمايدبـه طـريـق خـلوص و ارادت . و اگـر داراى حـالى شـدى ، ايـن بـنـده ضـعـيـفبـطـال خـالى از حـقـيـقـت را كـه عـمـر خـود را صـرف هـوى و هـوس نـمـوده ودل او از كـدورت مـعـاصـى و امـراض قـلبيه طورى شده است كه هيچ نصيحتى و هيچ آيه وروايـتـى و هـيچ برهان و دليل و آيتى در او اثر نمى كند به دعايى ياد كرده ، شايد بهدعـاى شـما راه نجاتى پيدا كند، زيرا كه مؤ من را خدا رد نمى كند از درگاه خود و دعاى اورا مى پذيرد.(97)
پـس از تـذكـر بـه ايـن مـطـالب ، كـه خودت نيز مى دانستى و حرف تازه اى نبود، مدتىمواظبت كن كه از قلب خود، و اعمال و رفتار و حركات و سكنات خود را تحت مداقه آورده ، وخـفـايـاى قـلب را تـفـتـيـش كـن و حـسـاب شـديـد از او بـكـش ،مثل اينكه اهل دنيا از يك نفر شريك ، حساب مى كشند: هر عملى را كه شبهه ريا و سالوسىدر اوست ترك كند گرچه عمل خيلى شريفى باشد. حتى اگر ديدى واجبات را در علن كردنخالص نمى توان بكنى ، در خفا بكن ، با اينكه مستحب است اتيان به آنها در علن . بلكهكـمـتـر اتـفـاق مـى افـتـد در اصل واجب ريا شود، بيشتر در خصوصيات و مستحبات و زوايداتـفـاق مـى افـتد. در هر صورت ، با جديت كامل و مجاهده شديده قلب خود را از لوث شركپـاك كـن ، مـبـادا خـداى نخواسته با اين حال از اين عالم درگذرى كه كارت زار است و اميدنجات به هيچ وجه برايت نيست و خداى تبارك و تعالى غضبناك بر تو باشد. چنانچه درحـديـث شـريـف اسـت كـه در وسـائل از قـرب الاسـنـادنـقـل مـى فـرمـايـد سـنـد بـه امـيـرالمـؤ مـنـيـن ، عـليـه السـلام ، مـى رسـانـد: انـهقـال : قـال رسـول الله ، صلى الله عليه و آله و سلم : من تزين للناس بما يحب الله وبـارزلله فـى السـر بـمـا يكره الله ، لقى الله و هو عليه غضبان له ماقت .(98) يـعـنـى گفت اميرالمؤ منين ، عليه السلام ، رسول الله ، صلى الله عليه و آله و سلم ،گـفـت : كـسـى كـه جـلوه دهـد بـراى مـردم به چيزى كه دوست دارد خدا، و ظاهر كند در باطنبـراى خـدا چـيـزى را كـه مـكـروه دارد او را خـدا، مـلاقـات كـنـد خـدا را، وحال آنكه خدا بر او غضبناك و خشمناك باشد.
در حـديـث شـريـف دو احـتـمـال اسـت : يـكـى آنـكـه كـسـى كـهاعـمـال صالحه را جلوه دهد به مردم و اعمال قبيحه را در باطن آورد. و ديگر آنكه كسى كهپـيكر عمل را به مردم نشان دهد و در باطن قصد ريا داشته باشد. و در هر صورت ريا راشامل است زيرا كه اتيان به واجبات و راجحات بدون قصد ريا مورد غضب نيست . بلكه مىتـوان گـفت معنى دوم بهتر است ، زيرا كه اعمال قبيحه را علنا آوردن شدتش بيشتر است .در هر حال ، خدا نكند مالك الملوك و ارحم الراحمين به انسان غضبناك باشد اءعوذ بالله منغضب الحليم .
فصل ، در بيان حديث علوى
مـا ايـن مـقـام را ختم مى كنيم به حديث شريفى كه در كافى شريف از مولاى متقيان ، امير مؤمـنـان ، عـليـه السـلام ، روايـت كـرده ، و شـيـخ صـدوق ،(99) رضـوان الله عـليـه ،مـثـل هـمـيـن حـديـث را از حـضـرت صـادق ، عـليـه السـلام ،نـقـل كـرده كـه از جمله وصيتهاى رسول اكرم ، صلى الله عليه و آله و سلم ، به اميرالمؤمـنـيـن ، عـليـه السـلام ، اسـت . و آن ايـن است : باسناده عن اءبى عبدالله (عليه السلام )قال : قال اميرالمؤ منين ، عليه السلام : ثلاث علامات للمرائى : ينشط اذا راءى الناس ، ويكسل اذا كان وحده ، و يحب اءن يحمد فى جميع اموره .(100)
يـعـنى گفت امام صادق ، عليه السلام : اميرالمؤ منين ، عليه السلام ، گفت : سه نشانهاست براى رياكار: بهجت و نشاط دارد وقتى كه ببيند مردم را، و كسالت پيدا مى كند وقتىتنها است ، و دوست دارد كه ثنا كرده شود در جميع امورش .
چـون ايـن سـيـئه خـبـيثه گاهى چنان مخفى است كه انسان خودش بيخبر است از آن ـ در باطناهـل ريـا اسـت و گـمـان مى كند عملش خالص است ـ لهذا براى آن علامت ذكر فرموده اند كهانسان به واسطه آن علامت اطلاع بر سريره خود پيدا كند و در صدد معالجه برآيد.

next page شرح اربعين حديث امام خميني رحمةالله عليه

back page