از ديار حبيب (سيد مهدي شجاعي) | 
| و ناگهان برق نود و يك شمشير در شبستان بيابان مى درخشد. دو سپاه ناگهان به هممى پيچد و جنگى سخت در مى گيرد. صداى شيهه اسبها و برخورد شمشيرها و فريادسوارها بر دل شب چنگ مى زند. حبيب اگر چه پير است ، اما هنوز خاطره دلاوريهاى او دشمن را از اطرافش مى گريزاند. جنگزياد طول نمى كشد. پنج به يك و پانصد به نود و يك ، تكليف را يكسره مى كند. از دوسپاه ، كشته ها و اسبها به زمين مى افتد و خاك بيابان را - به سرخى -گل مى كنند. از كاروان آنچه بر جاى مى ماند، چاره اى جز گريز نمى بيند، كشته هاىخويش را در طرفة العينى به اسبها مى بندد و راه گريز پيش مى گيرد. كشته هاى دشمنهمچنان بر زمين مى ماند و لشكر ابن سعد فاتح به سوى اردوگاه باز مى گردد. حبيب كه كاروان را مغلوب و افرادش را منهزم و گريخته مى بيند، غمگين و افسرده بهسمت خيام امام مى تازد. وقتى به خيام نزديك مى شود، عطر تلاوت قرآن امام كه در فضاپيچيده است ، به او جانى دوباره مى بخشد. اما همچنان احساس شرم مى كند از اينكه تنها وتهى بازگشته است . پروا را كنار مى زند و چشمه اشك در زير پاى امام مى گشايد و هقهق گريه اش فضاى خيمه را بر مى دارد. اما يك كلام امام و فقط يك كلام امام ، انگار آرامشدنيا را در قلب او مى ريزد و تسكينش مى بخشد: لاحول و لاقوة الا بالله .
(7) شب بر زمين و زمان سايه انداخته است و تيرگى لحظه به لحظه غليظتر و متراكم ترمى شود. ماه چند شبه ، در گيرودار با ابرهاى سياهى است كه هر لحظه او را سخت تراحاطه مى كنند و خراش بر چهره اش مى اندازند. خيمه هاى كوچك و محزون چون كودكان غريب و خسته دست در گردن هم برده و هم را درآغوش گرفته اند؛ كندوهايى كه آواى شيرين قرآن از آنها متصاعد مى شود. نافع بن هلال دلش در خيمه تن بى تابى مى كند؛ مبادا دشمن نامرد برمحمل تاريكى بنشيند و به خيام حرم يورش آورد، مبادا درخيال خائن دشمن ، محاصره و هجومى ناگهانىشكل بگيرد. مبادا كه من اينجا نشسته باشم ... از جا بر مى خيزد، شمشير را بر كمر محكم مى كند، از خيمه بيرون مى زند و با چشمهاىمضطرب و مراقبش دشت را مى كاود. اين سايه اى است انگار در اطراف خيام حرم . دست را بر قبضه شمشير محكم مى كند ومحتاط و مراقب به سوى سايه پيش مى خزد. نزديك و نزديك تر مى شود. سايه از صداى نرم چكمه ها بر خاك ، آرام روى برمى گراند؛ اى واى ، نه ، اين سايهنيست ، نور محض است ، نور مطلق است . امام است ! امام در اينجا چه مى كند؟! در اين نيمه شبهول برانگيز امام به چه كار از خيمه در آمده است ؟! در اين شبى كه بايد بر بستر آرامشقبل از طوفان ، لختى بياسايد، چرا رخت آسايش از تن كنده است و پا به بيابان سپردهاست ؟! سؤ ال گفته يا نگفته نافع را امام به نرمى پاسخ مى دهد: آمده بودم كه فراز و نشيب هاى اين اطراف را بنگرم و براى حرم در هجوم و حمله دشمن ،ماءمنى بينديشم . تو چطور؟ تو را چه نيتى از بستر خيزانده است و از خيمه در آورده است؟ نافع دست بر قلب مى گذارد، انگار مى خواهد اضطراب و نگرانى خود را بپوشاند.كلامى كه راهش را در گلو باز مى كند نمى داند كه پاسخ امام هست يا نه ، اما نگفتنش را همنمى تواند: من نگران شمايم اى امام ، چشمم فدايتان ! شما و اين شب و تنهايى و دشمن و خباثت وسفاكى ، مبادا... كلام در گلوى نافع ، بغض مى شود - متراكم - و بعد آرام آرام تا پشت پلكها پيش مى رودو آب مى شود و از ديده ها فرو مى ريزد. امام به مهر دست او را در دست مى گيرد، به لطف مى فشرد و او را با خود همگام مى كند: چه جاى هراس اى نافع !؟ در وعده خدا كه خلف وخلل راه نمى يابد، مى شود آنچه بايد بشود. نافع ، مريدانه با امام همگام مى شود و به جاىهول و هراس ، صلابت و آرامش گامهاى امام در جانش مى نشيند. امام دست بر شانه نافع مى گذارد وصميمانه مى پرسد: هيچ تمايلى به پرهيز و گريز از اين مهلكه در تو هست ؟ واى ! چه سؤ ال غريبى ! نافع و پرهيز؟ نافع و گريز؟ پاهاى نافع سست مى شودآنچنانكه با تمام جانش بر پاهاى امام مى افتد: مادرم به عزايم بنشيند اگر حتى ابر چنين خيالى لحظه اى در آسمان دلم ظاهر شود. اينشمشير من و هزار شمشير دشمن ، اين اسب من و هزار اسب دشمن ، اين تنناقابل من ، بوسه گاه هزار خنجر دشمن . اى نازنين ! سوگند به همان خدا كه بر ما منت نهاد و تو را به ما داد. به همان خدا كه مارا رهين لطف تو كرد، من تا آنسوى مرگ خويش از تو جدا نخواهم شد. امام اين شاگرد پيروز در امتحان را با افتخار از جا بلند مى كند، با كرشمه اى عرشى ،توان دوباره اش مى بخشد و روانه اش مى كند. اما او نمى رود، نمى تواند برود؛ جامىديگر، جرعه اى ديگر اى ساقى ازلى ! به خيمه زينب رسيده اند، امام سر خم مى كند و وارد خيمه خواهر مى شود. نافع بيرون حرم مى ماند و خيالش از خلال خيمه نفوذ مى كند. خيال نافع ، زينب را در تشهد آخر نافله شب مى بيند وخيال نافع ، سلام نماز زينب را هم مى شنود. نافع احساس مى كند كه حرم درمقابل امام تمام قد مى ايستد و با نشستن امام ، متواضعانه فرو مى نشيند.اماخيال نافع همچنان در داخل حرم ايستاده مى ماند و اين كلام زينب به امام را مى شنود: عزيز برادر! آيا اصحابت را آزموده اى ؟ آنقدردل و دين دارند كه تو را در ميانه نبرد، تنها نگذارند و به دشمن نسپارند؟ خيال نافع مى شنود كه : آرى خواهرم ! نور چشمم ! روشناى دلم ! من آنان را آزموده ام ، دليرند، دلاورند،سرافرازند، دوست شناسند، دشمن شكارند و به اين راه ، راه من ، از كودكى به سينهمادر، ماءنوس ترند، شيفته ترند، عاشق ترند. نافع ، خيال را گذاشته است و خود رفته است ، آشفتهدل و پريشانحال سر به بيابان نهاده است ، گريه امانش را ربوده است و جنون برتمام وجودش چنگ انداخته است : حبيب ! آى حبيب ! اين چه گاه خفتن است ؟! بيا ببين دردل دختر رسول خدا چه مى گذارد؟! ما خفته ايم و زينب ، زينب ، پريشان است ، ما در آرامشيم و عرش ناآرام است ، فلك آشفتهاست ، ملك بى قرار است ، ما مرده ايم مگر، كه روح مضطر است ، حيات مضطرب است ،آفرينش در تب و تاب است ، بيا، بيا كارى كنيم حبيب ! حبيب بن مظاهر! بيا خاكى به سركنيم . جنون نافع چون صاعقه اى در تن و جان حبيب مى پيچد و او را مار حيرت - گزيده - از جامى جهاند. انگار خبر زلزله همراه دارد، در اطراف خيمه ها مى دود، هر وله مى كند، مىنشيند، برمى خيزد و فرياد مى زند: اى غيرت زادگان ! اى غيور مردان ! اى شير افكنان ! اى شرف نژادان ! اى فتوت تباران !گاه خفتن نيست ، برخيزيد، بياييد... در چشم به هم زدنى شيران نر از خيام بيشه ها بيرون مى جهند و حبيب را دوره مى كنند: چه خبر شده است ؟ دشمن ، يورش آورده است ؟ ما خواب نيستيم ، نبوديم ، منتظر اشارتيم ؟چه خبر شده است ؟ حبيب ، بى تاب در ميان شيران ، چشم مى گرداند و نگاهش به نگاه بنى هاشم گره مىخورد: شما نه ، شما برويد، شما بنى هاشميد، شمااهل خانه ايد. اين آتشى است كه بر جان همسايگان افتاده است ؛ شما محرم خانه ايد، شمااهل بيتيد، برويد و آسوده بخوابيد كه اين كار، كار ماست و منشا اين آتش در خانه ماست . و بعد رو مى كند به بقيه و مى گويد: من چه كرده ام ؟ شما چه كرده ايد؟ ما چه كرده ايم كه بوى زبونى از مزارع حضور ما بهمشام حرم رسيده است ؟ اين ننگ نيست براى ما كه حرم در ماندن و نماندنمان ترديد كند؟ اينعار نيست براى ما كه ما زنده باشيم و حرم در اضطراب و التهاب باشد؟ عرق شرم بر غرور شيران مى نشيند، يكى شرمگين مى گويد: شايد آن خفاش وشان كه شبانه گريخته اند، اسباب اين ترديد شده اند. حبيب مى گويد: هر چه باشد من الان به سمت خيام مى روم ، سرم را بر خاك آستانه حرم مى گذارم و عهد وبيعت بندگى ام را با حرم تجديد مى كنم . در چشم به هم زدنى حبيب و ياران بر درگاه حرم فرود مى آيند، چون بازهاى شكارى دركنار چشمه آبى . صداى حبيب براى اهل حرم آشناست : اى آزادگان رسول الله ! ما شمشيرهاى شماييم و شمشيرهاى جوانان شما جز برگردن بدخواهان شما فرود نمى آيد. و اين مسن ترين غلام شما قسم مى خورد كه بتازد ويورشبرد بر آنان كه در پى آسيب و گزند شمايند. به خداوندى خدا سوگند كه اگر انتظار امر امام نبود، هم اكنون با شمشيرهاى آخته بردشمن هجوم مى برديم و لحظه اى مهلتشان نمى داديم . ما آمده ايم تا بيعت بندگيمان را با شما تجديد كنيم . آمده ايم بگوييم كه تا ملتقاىشهادت دست از حمايت امام و اهل بيت رسول الله بر نمى داريم . همه گردان و يلان ناگهان اين صداى آسمانى را از شبستان حرم مى شنوند كه : مرحبا به شما اى پاك طينتان و غيور مردان ! حرمرسول الله را پاس داريد. (8) جان در قفس تن حبيب ، بى تابى مى كند. حبيب ، بهحال خود نيست . انگار رخت پيرى را كنده است ، در چشمه عشق ، وضوى ارادت گرفته استو يكباره جوان شده است . جوانى كه خويش را به تمامى از ياد برده است و لجامدل به دست عشق سپرده است . هيچكس حبيب را تاكنون به اين حال نديده است ، گاهى آه مى كشد، گاهى نگاهى به خيامحرم مى اندازد، گاهى به افق چشم مى دوزد، گاهى خود را در نگاه معشوق گم مى كند،گاهى مى گريد و گاهى مى خندد. برير به او مى گويد: حبيب ! اين چه جاى خنديدن است ؟! شوخى و خنده آنهم در اين هنگام ، در شاءن تو نيست . توسيدالقرائى ! تو پير طايفه اى ! تو عالم و فقيهى ! در اين و انفساى حصر و مقاتله ،تو را با هزل و مطايبه چه كار؟ و حبيب كه انگار نه بر پاى خويش ، كه بر بالهاى هوا سير مى كند، دست طرب بر پشتبرير مى زند و مى گويد: اينجا، در دمدماى وصال ، اگر جاى خنده نيست ، كجا جاى خنده است ؟ نه در اين كمركشپيرى كه در اوج جوانى نيز هيچكس از من يك كلام غير جد نشنيده است . شنيده است ؟! اما...اماتو نيز اگر ببينى كه در وراى اين قفس شكستنى چه در انتظار ماست ، تو نيز اگرببينى كه آن سوى اين مرز چه كسى ايستاده و آغوش گشوده است ، جان را همراه خنده رها مىكنى و پر مى كشى . من عمرى را لحظه شمار اينمجال بوده ام . اكنون به ديدار اين يوسف وصال ، چگونه دست از ترنج بشناسم ؟چگونه خود را پيدا كنم ، چگونه خويش را دريابم و در چنگ بگيرم ؟ عشق و جنونى كه گريبان حبيب را چاك زده ، از خود بيخودش كرده است . او نه خود، كه حتى رابطه اش را با امام گم كرده است . گاهى خود را كودكى نيازمند محبت مى بيند و امام را پدرى با مهر بى نهايت . دوست داردخود را در آغوش امام گم كند و عطش بيكران دلش را به دستهاى نوازشگر امام بسپارد. گاه خود را سربازى ساده مى بيند كه با تمام قوا تلاش مى كند رضايت فرمانده قدرخود را به دست بياورد. گاه خود را عاشقى مى يابد كه به يك كرشمه معشوق ، خاكستر مى شود. گاه ، خود را آيينه اى احساس مى كند كه تنها توان انعكاس يك تصوير دارد. گاه خود را ذره اى مى بيند كه به سمت خورشيد، صعود مى كند. گاه احساس غلامى راپيدا مى كند كه در تب و تاب صدور فرمانى از سوى آقاى خود مى سوزد. گاه امام را كودكى مى بيند، لطيف و دوست داشتنى . كودكى پرستيدنى كه در كوچه هاىمدينه بازى مى كند و او به دنبالش مى دود كه مبادا خارى پايش را بيازارد. وقتى امام در مقابل دشمن ، به اتمام حجت ، سخن مى راند و خطبه مى خواند، و شمر دهانبه جسارت مى گشايد و كلام قدسى او را مى شكند، برق غيرت در چشمهاى حبيب مىدرخشد، غيرت عاشق به معشوق ، غيرت مريد به مراد، غيرت كودك به پدر و پدر بهكودك ، غيرت غلام به آقا، غيرت سالك به پير غيرت فقيه به دين غيرت قارى بهقرآن غيرت دست به چشم و قلب و غيرت ماءموم به امام . غيرتى كه حبيب را چون اسپند ازجا مى جهاند و تمام فريادش را بر صورت شمر مى ريزد: تو در وادى هفتادم شرك و ضلالتى ! تو كجا و درك سخن حسين ؟! تو بر دلت مهرجهالت و قساوت خورده است . تو بمير و سخن مگو. و اين كلام با صلابت او، شمر را در جاى خود مى نشاند و امام ادامه سخن مى دهد. اما اينهاعطش او را فرو نمى نشاند. آتش عطش او انگار تنها با جرعه اى شهادت خاموش مى شود.جنگ براى او شده است چشمه حيات و او مرد كوير ديده تشنگى كشيده . يسار و سالم دو غلام زياد و عبيدالله به ميدان مى آيند و رجز مى خوانند و مبارز مى طلبند.او بهانه اى مى يابد، عنان را به سمت امام مى كشاند، از اسب پياده مى شود و رخصت ميدانمى گيرد...اما...اما در اين سوى مرز شهادت باز مى ماند. -: نه ، تو بنشين ، تو باش . امام نمى خواهد علمدار ميسره سپاه را به اين زودى روانه ميدان كند. با افتادن او يك پرچممى افتد و يك سوى خيمه سپاه فرو مى ريزد. عبدالله بن عمير اذن مى گيرد و امام به او رخصت مى دهد. لحظه ها بر حبيب به كندى مىگذرند. ما جراى زندانى است و آخرين دانه هاى زنجير. ماجراى كبوتر است و آخرينبندهاى پاى . اين اشتياق ، زمانى بيشتر شعله مى كشد كه مسلم بن عوسجه ، يار صميمىو ديرين او نيز از اسب به زير مى افتد و تنها عزم پر كشيدن مى كند. حبيب بى درنگ خود را بالاى سر مسلم مى رساند و از اسب فرود مى آيد. امام پيش از او به مشايعت مسلم رفته است ، وقتى حبيب مى رسد، او و امام را درحال وداع مى يابد. امام با بشارتى بر بهشت و آيه اى از قرآن او را بدرقه مى كند وبر مى خيزد: ** ... فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا.*** پاهاى حبيب سستى مى گيرد و او را در كنار مسلم مى نشاند. حبيب ، سر مسلم را بر زانو مى گيرد و آرام در گوشش نجوا مى كند. خوشا به حالت مسلم !خوشا به سعادتت ! خوشا به جايگاهت ! بهشت بر تو مبارك ! مسلم با سر و روى خون آلود و باقى مانده هاى رمق ، زمزمه مى كند: خداوند تو را نيز چنين خيرى عنايت كند. حبيب ، اشك خويش و خون مسلم را از چهره مى سترد و مى گويد: اگر من تا لحظاتى ديگر آمدنى نبودم و به شما ملحق شدنى ، دوست داشتم كه وصاياىتو را بشنوم و برايت به انجام رسانم اما... مسلم آخرين رمقهايش را در كلام مى ريزد و مى گويد: مى دانم ، خدا خيرت دهاد، اما يك وصيت دارم . بگو برادر. حسين ، از حسين دست بر مداريد. پيش از او و پيش پاى او كشته شويد. حبيب چشمان از حال رفته و نيمه گشوده او را مى بندد، سرش را بر زمين مى گذارد. و بهپيكر بى جان او مى گويد: آرى ، به خداى كعبه چنين مى كنم . و بر مى خيزد و خود را به امام مى رساند. در اطراف امام غلغله است . گرد و غبار همه جا را پوشانده و صداى شيهه اسبها و چكاچكشمشيرها فضارا آكنده است . ابو ثمامه صاعدى بالهايش را در مقابل امام گسترده ، سر درمقابل چشمان پر صلابت امام به زير انداخته و مى گويد: اى امام ! اى عزيزترين من ! جانم به فدات . هم الان ما به افتخار در پيش پاى تو كشتهمى شويم و اين يك جان ناقابل را نثار تو مى كنيم . كاش مى شد كه آخرين توشه ايندنيامان نمازى به امامت تو باشد. امام نگاهى به آسمان مى اندازد و نگاهى از سر تحسين به ابوثمامه و مى گويد: خداى ، تو را از نمازگزاران قرار دهد. آرى ، هم اكنوناول وقت نماز است . به دشمن بگوييد كه جنگ را متوقف مى كنيم تا نماز بخوانيم . حبيب ، اين خطاب را به خود نيز مى گيرد و درمقابل دشمن فرياد مى زند: جنگ را متوقف كنيد. امام مسلمين ، فرزند رسول الله به نماز مى ايستد. حصين بن تميم از سر جهل و عناد فرياد مى زند: نماز شما كه قبول نيست . و به سمت امام خيز برمى دارد. حبيب باز جسارت به امامش را تاب نمى آورد. خشم آلوده برسر حصين مى غرد كه : نماز آل رسول قبول نيست و نماز تو حيوان ميخوارهقبول است ؟! و با يك خيز، خود را ميان دشمن و امام حائل مى كند. شمشير از نيام بر مى كشد و پيش ازآنكه حصين مجال بالا بردن دست بيابد، شمشيرش را ميان دو گوش اسب او جاى مى دهد. اسب حصين از وحشت شيهه مى كشد و سوارش را بر زمين مى افكند. حبيب فرياد مى كشد: وقتى امام مى گويد توقف ، يعنى توقف ، تا امام نماز مى خواند هر كه پيش بيايد، راهىجهنم مى شود. ياران حصين ، وحشتزده او را از زير دست و پاى اسبها بيرون مى كشند و به سمت اردوگاهمى برند. جنگ ، لحظاتى آرام مى گيرد و هيچكس جراءت پيش آمدن نمى كند. امام به نماز مى ايستد و حبيب احساس مى كند كه به قدر كافى براى جنگيدن ، گرم شدهاست . و بيشتر از آن ، براى نماز خواندن ؛ نمازى به امامت عشق . (9) درود بر تو اى فرزند رسول الله ! سلام بر تو اى بهترين خلق جهان ! بر اين پير منت بگذاريد و رخصت دهيد كه راهى ميدان شوم و از دين و امامم دفاع كنم . اين سنت مقدس كربلاست كه هر دلاورى مى خواهد پا به ميدان متبرك رزم بگذارد و با دشمنبه جنگ بايستد، ابتدا خاضع و متواضع در مقابل امامبال مى گسترد، بر او سلام مى كند، پيمان ارادت خويش را محكم مى گرداند، و اذن جهادمى گيرد. هيچكس تا از زير قرآن چشم امام نگذرد، پا به ميدان جنگ نمى گذارد. و امام همهرا چون فرزند خويش ، با دست ملاطفتى ، با كلام بشارتى ، با ذكر دعا و شفاعتى راهىسفر بهشت مى كند و به دنبال بعضى كاسه شبنمى نيز مى افشاند و از پشت حريرلغزان اشك ، بدرقه شان مى كند. اكنون حبيب ، چون نهالى در مقابل خورشيد زانو زده است و موج آسا سر برساحل نگاه امام مى سايد. امام حبيب را بسيار دوست دارد. اين را حبيب نيز با آينيهزلال دل خويش دريافته است . امام در كربلا يك بار شهيد نمى شود، او در تك تك يارانخويش به شهادت مى نشيند. هر رخصتى و هر اذن جهادى انگار تكه اى است از جگر امام كهكنده مى شود و بر خاك تفتيده نينوا مى افتد: برو اى حبيب ! خدايت رحمت كند و بهشت ، منزلگاه ابدى تو باشد. حبيب آخرين توشهبوسه را از دست و پاى امام مى گيرد و در زير سايه بان مه آلود نگاه امام روانه ميدانمى شود. از آنسو نيز بايد مردى به ميدان بيايد. اما كجاست مردى كه بتواند درمقابل حبيب بايستد؟! شمشير حبيب آنچه در دست دارد، نيست ؛ شمشير حبيب ، خاطره دلاوريهاى او در ركاب على است. پيكر حبيب يك مثنوى رشادت صفين است . طنين گامهاى اسب حبيب خاطره كشته هاى دشمن رابرايشان تداعى مى كند. حبيب اما به اين بسنده نمى كند. شمشير از نيام برمى كشد، گردميدان مى گردد و با رجز خويش ، هراس را دردل دشمن ، دو چندان مى كند: انا حبيب و ابى مظهر فارس هيجاء و حرب تسعر انتم اعد عدة واكثر و نحن اوفى منكم و اصبر و نحن اعلى حجة و اظهر حقا واتقى منكم و اعذر. آى دشمن ! من حبيب ام و پدرم مظهر است ؛ يل بى نظير نبردم و يكه تاز ميدان جنگم ؛ شمااگر چه زياد و مجهزيد، اما همه تان سياهى لشكريد؛ و ما اگر چه كميم ، ما مرديم ؛ باوفا و صفاييم ، استوار و شكيباييم ؛ ما حقانيت آشكاريم و تقواى روشنيم و شماباطل محضيد. سپاه دشمن ، آشكارا عقب مى كشد و همه ، كار را به يكديگر حواله مى دهند. حبيب رجز خويش را تكرار مى كند و همچنان مبارز مى طلبد. چند نفر كه تصور مى كنند مى توانند رويهم مردى شوند درمقابل حبيب ، با هم روانه ميدان مى شوند: مهم نيست ، نامردى كنيد. حضور شما در اين جنگ ، خود عين نامردى است . ده به يك بياييد،همسفران هم ايد تا جهنم . حبيب ، پير مردى هفتاد - هشتاد ساله نيست . جوانى است در اوج رشادت و مردى كه جنگ ،بازى او، نه ، عشقبازى اوست . هر ده نفر حبيب را دوره مى كنند و لحظه اى بعد، يكى بهدنبال سرخويش مى گردد، ديگرى دو نيمه تن خويش را از هم جدا مى يابد، سومى دستراست و چپش را روى زمين از هم نمى شناسد، چهارمى زمين و آسمان را واژگون مى بيند،پنجمى بى دست و پا تلاش مى كند كه خود را از زير دست و پاى اسبها بيرون بكشد،ششمى به روزن ناگهانى زره خويش خيره مى ماند و هفتمى و هشتمى و... و ده جنازه روىزمين مى ماند، و حبيب يك لحظه چشمش را با نگاه رضايت امام تلاقى مى دهد، و باز رجز مىخواند و مبارز مى طلبد. رنگ چهره دشمن زرد مى شود. افراد لشكر به يكديگر نگاه مى كنند و بلافاصله چشمهارا از هم مى دزدند و بر زمين مى دوزند. حصين بن تميم كه يك بار از حبيب زخم خورده استو اكنون مثل مار زخمى در خود مى پيچد و به دنبال جاى نيش مى گردد، سعى مى كند بىلرزشى در صدا به دوستان و هم تبارانش بگويد كه : نه اينجور نمى شود. يكى دونفر بايد از جلو سرش را گرم كنند تا يكى بتواند از پشت كار را تمام كند. بديل ، هم قبيله اى اش مى گويد: خودت حاضرى بيايى ؟ حصين رو مى كند به بديل و يك هم تبارى ديگر و مى گويد: اگر شما دو تن بياييد، آرى . سه مرد تميمى ابتدا پيمانهايشان را محكم مى كنند كه پشت يكديگر را خالى نگذارند وبعد ناگهان بديل چون تيرى از چله كمان رها مى شود و دفعتا شمشيرش را بر سر حبيبمى نشاند. تا حبيب خود را دريابد، حصين ، شمشيرى بر پشت او نشانده است . حبيب از اسببه زير مى افتد و تا اراده بر خاستن مى كند، آن تميمى ديگر خود را روى او مى اندازد وسرش را از تن جدا مى سازد. سر در دست تميمى مى ماند و دشمن كه تازه جراءت يافته است ، بر پيكر بى سر حبيبيورش مى برد و هر كه با هر چه در دست دارد، از خنجر و شمشير و نيز بر جسم بى جانحبيب مى افتد. يك جاى سالم در بدن حبيب باقى نمى ماند. ناگهان ، يكى به سويىاشاره مى كند و همه چون مگسهايى خطر ديده ، از بالاى جنازه بر مى خيزند و مىگريزند. امام ، خشمگين و با صلابت به جنازه حبيب نزديك مى شود. آنسوى تر به خاطر سر حبيب مشاجره در گرفته است . سه تميمى هر كدام خود راقاتل حبيب مى شمارند و سر را براى خود مى خواهند. دعوا كه بالا مى گيرد،بديل از حق خود صرفنظر مى كند و مشاجره حصين و آن تميمى ديگر شدت مى يابد. حصينمى خواهد سر را بر گردن اسب خود بياويزد، در اردوگاه بگردد و به همه بگويد كه منحبيب بن مظاهر را كشته ام . و آن تميمى ديگر مى خواهد كه سر را براى ابن زياد ببرد و جايزه اش را بگيرد. عاقبتبه پا درميانى افراد لشكر قرار مى شود كه هر كدام به بهره خود را از سر حبيبببرند؛ ابتدا حصين سر را در ميان اردوگاه بگرداند و بعد به تميمى ديگرتحويل دهد تا او نيز جايزه خود را بگيرد. امام در شگفت از اين همه خباثت دشمن ، نگاه از آنان بر مى گيرد و بر سر جنازه حبيبفرود مى آيد. خطوط پيشانى امام آشكارا فزونى مى گيرد، چهره امام در هم مى رود و غمىجگر خراش در چشمهايش مى نشيند، چشم به جاى خالى سر حبيب مى دوزد و مى گويد: مرحبا به تو اى حبيب ! تو آن انديشمندى بودى كه يك شبه ختم قرآن مى كردى . كمر امام از غم دو تا شده است و بر خاستن از زمين برايش دشوار است . در عاشورا هر جاغم امام جگر سوز مى شود، امام پرده اى ديگر از سر كائنات كنار مى زند و خدا را بهمعاينه دعوت مى كند. يك جا خون تازه على اصغر را به آسمان پاشيده است و به خداگفته است : چه باك اگر اين همه غم ، پيش چشم تو ظهور مى كند؟ و اينجا نيز تكيه اش را به دست خدا مى دهد و از جا برمى خيزد و مى گويد: خودم و دستهگلهاى اصحابم را به حساب تو مى گذارم ، خدا! (10) در پاى جنازه ات تا صبح مى نشينم تا يارانت گمان نكنند كه خائنانه كشته ام و زنانه وزبونانه گريخته ام . پاى اين قتل ، غيورانه مى ايستم و پاى اين جنازه ، مردانه مى نشينم تا عدالت و عقوبتخداوند را شهادت دهم . آن زمان كه تو به كوفه در آمدى در حاليكه جگر مرا بر اسب خويش آويخته بودى منكودك بودم اما اكنون مردى شده ام ، مردى كه مى تواند از نامردىقتال از يك عمر هياهو و جنجال ، تنها يك جنازه بر جاى بگذارد. از آن دم كه تو قدم به كوفه گذاشتى ، من چشم در چشم پدر، بهدنبال تو راه افتادم ، از هر كوى و برزنى كه گذاشتى ، گذشتم ، هر جا درنگ كردى ،ايستادم . هر جا شتاب گرفتى ، شتاب گرفتم ، هر جا كه بر فراز رفتى ، بالاگرفتم و هر جا كه بر شيب آمدى ، فرو افتادم . به درون قصر شدى ، بر آستانه آنايستادم و وقتى در آمدى تو را، نه ، پدر خويش را پى گرفتم . ناگهان در كمركش كوچه اى ايستادى و روى برگردانى و گفتى : پسر! از جان من چه مى خواهى ؟! چرا دست از سر من برنمى دارى ؟ چرا پاى از تعقيب مننمى كشى ؟ مى خواستم بگويم كه از تو جانت را مى خواهم اما نگفتم ، كه من كودكى بودم و توسفاكى . گفتم كه : هيچ ، چيزى نمى خواهم . و مى ترسيدم كه از نگاه پدر، محرومم كنى . گفتى : نه چيزى هست . هر جا كه من رفتم ، تو مرا تعقيب كرده اى ، بگو چه مى خواهى . چند نفر در پناه سايه بانى خود را يله كرده بودند و به ما مى نگريستند، من از حضورآنان جراءت يافتم و هرچه در دل داشتم ، بيرون ريختم : اى مرد! اين جگر من است كه بر اسب خويش آويخته اى . اين سر پدر من است كه زين و زينتاسب تو شده است . اين اميد خاندان من است كه تو به دست باد سپرده اى ، من فرزند اينسرم و اين سر، سر قبيله اى است ، قبله اى است ... و بغض گلوى كودكى ام را فشرد و كلام را بريد. سايه نشينان كناره ديوار چون مار گزيده از جا جهيدند و مبهوت و حيرت زده پيش آمدند، منخيال كردم كه به يارى من مى آيند، پرسيدند: تو فرزند كيستى ؟ اين سر از آن كيست ؟ اميد آكنده گفتم : من فرزند حبيب بن مظاهرم و اين سر از آن اوست و اين مرد،قاتل او همه با هم گفتند: عجب ! و بعد به جاى خويش بازگشتند. و من متحير گفتم : همين ؟ عجب ! يكى شان گفت : چندى پيش ما در زير همين سايه بان نشسته بوديم كه پدرت و ميثم تمار هر كدام از يكسوى كوچه وارد شدند، چون به هم رسيدند، حرفهايى غريب به هم گفتند و رفتند ماهمه از در انكار در آمديم و بر آن دو خنديديم و اكنون ، آن دو پيشگويى واقع شده است .ميثم به پدرت مى گفت كه سر تو را به خاطر دفاع از پيامبر واهل بيتش از تن جدا مى كنند و در كوچه هاى كوفه مى گرانند، اكنون اين همان سر است وهمان سر. آن حرفها اسباب تسكين من شد و من بگه تو گفتم : بده ، سر پدرم را بده تا لااقل دفنش كنيم .. و تو ابا كردى ، امتناع ورزيدى و شايد اگر ابا نمى كردى ، اكنون جنازه نمى شدى ،به اين زودى راهى جهنم نمى شدى . گفتى : نمى دهم ، مى خواهم اين سر را براى امير ببرم و پاداش بگيرم . گفتم : خداوند خود پاداش جنايتت را خواهد داد، بده سر پدرم را. و گريه امانم را بريد. و تو كه غريق درياى اشك ديدى ، فرصت را غنيمت شمردى و گريختى ،غافل كه هيچ گريزى از چنگال عقوبت خدا نيست . و من در تمام اين چندسال ، در انتظار اين لحظه بودم . غذا مى خوردم كه براى كشتن تو قوت بگيرم ، آب مى خوردم كه زنده بمانم و زندگى رااز تو بگيرم . نفس مى كشيدم تا نفس كشيدن تو را از يادت ببرم . بدان اميد سلاح بر مى داشتم كه روزى آن را بر بدن تو بنشانم ، بدان اميد مرد مى شدمكه روزى مردانگى را به تو نشان دهم ، تيراندازى ام تمرين تير اندازى بر تو بود وشمشير زدنم كلاس اين روز امتحان . هر شب با خيال كشتن تو به خواب مى رفتم و هر صبح به انگيزه انتقام از تو بر مىخاستم . روز و ماه و سال را از آن عزيز مى داشتم كه مرا به زمانقتل تو نزديك مى كردند. هر بار كه دست به دعا بر مى داشتم ، از خدا مى خواستم كهدستهايم در حنابندان خون تو شركت بجويد. به روشنى حفظ بودم كه تو كى از خواب بر مى خيزى ، كى از خانه بيرون مى زنى ،در كجا مى ايستى ، در كجا مى نشينى ، با كه گفتگو مى كنى ، چه وقت به خانه باز مىگردى و كى به خفتن گاه ، مى روى . و حتى مى دانستم كه تو در روزهاى مبارك رمضان دركجا آب مى خورى و چه وقت براى خوردن غذا به خانه مى خزى . وقتى مصعب بن زبير حكومت يافت و جنگ با جميرا آغاز شد، گفتند كه تو نيز عازم ميداننبردى و من خود شاهد فراهم كردن ساز و برگت و مهيا شدنت بودم . با خودم گفتم : جنگ در ميدان شيرين تر است تا در كوچه و خيابان و من ...هم كه اكنون بهمرز مردانگى رسيده ام . پس معطل چه باشم ؟! پيش از اين بر من تكليف نبود، من عشق داشتم بهاهل بيت اما هنوز به برداشتن شمشير، مكلف نبودم . اكنون مكلفم ،مثل نماز خواندن ، مثل روزه گرفتن و كشتن تو يعنى عبادت محض . به اينجا آمدم تا در اردوگاه جنگ تو را كشته باشم ، تالاف دليرى ات را هم با خودتدر خاك كرده باشم . بمير! تو اولين كس از قاتلان اهل بيت رسول نيستى كه به درك مى روى ، آخرينشان همنخواهى بود. شمشير من تازه دارد جان مى گيرد. اين شمشير تا نيل به رضايت سجاد، به غلاف بر نخواهد گشت . والحمدلله رب العالمين
از ديار حبيب (سيد مهدي شجاعي) | 
| |