بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب از دیار حبیب, سید مهدى شجاعى   مناسب چاپ   خروجی Word ( برگشت به لیست  )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     29100001 -
     29100002 -
     IStart -
     MainFehrest -
 

 

 
 

 

next page

از ديار حبيب (سيد مهدي شجاعي)

(1)

سكوت كوچه را طنين گامهاى دو اسب ، در هم مى شكند.
دو سايه ، دو اسب ، دو سوار از دو سوى كوچه به هم نزديك مى شوند.
از آسمان ، حرارت مى بارد و از زمين آتش مى رويد. سايه ها لحظه به لحظه دامان خود راجمع تر مى كنند و در آغوش كاهگلى ديوارها فروتر مى روند.
در كمركش كوچه ، عده اى در پناه سايه بانى خود را يله كرده اند، دستارها از سرگرفته اند، آرنجها از پشت بر زمين تكيه داده اند تا رسيدن اولين نسيم خنك غروب ، وقترا با حرف و نقل و خاطره بگذرانند.
سايه هاى دو اسب ، متين و سنگين و با وقار به هم نزديكتر مى شوند.
نه تنها دو سوار، كه انگار دو اسب نيز همديگر را خوب مى شناسند.
آن مرد كه چهره اى گلگون دارد و دو گيسوى كم و بيش سپيد، چهره اش را قابى جوگندمى گرفته است ، دهانه اسب را مى كشد و او را به كنار كوچه مى كشاند.
آن سوار ديگر كه پيشانى بلند، شكمى برآمده و چهره اى مليح دارد، اسبش را به سمتسوار ديگر مى كشاند تا آنجا كه چهار گوش ‍ دو اسب به موازات هم قرار مى گيرد ونفس دو اسب در هم مى پيچد.
نشستگان در زير سايه بان ، مبهوت ، نظاره گر اين دو سوارند كه چه مى خواهند بكنند.
پيش از آنكه پيرمرد، لب به سخن باز كند، آن ديگرى در سلام پيشى مى گيرد:
سلام اى حبيب مظاهر! در چه حالى پيرمرد؟
تبسمى شيرين بر لبهاى پيرمرد مى نشيند:
سلام ميثم ! كجا اين وقت روز؟
حبيب ، اسبش را قدمى به پيش مى راند تا زانو به زانوى سوار ديگر، و بعد دستش را ازسر مهر بر شانه ميثم مى گذارد و بى مقدمه مى گويد:
من مردى را مى شناسم با پيشانى بلند و سرى كم مو كه شكمى برآمده دارد و در بازاردارالرزق خربزه مى فروشد...
ميثم به خنده مى گويد:
خب ؟ خب ؟
حبيب ادامه مى دهد:
آرى اين مرد بدين خاطر كه دوستدار پيامبر و على است ، سرش در كوچه هاى همين كوفهبر دار مى رود و شكمش در بالاى دار، دريده مى شود... خب ؟ باز هم بگويم ؟
سايه نشينان از شنيدن اين خبر دهشتزا، حيرت مى كنند، آرنجها را از زمين مى كنند و سرهارا بلند مى كنند و نزديك مى گردانند تا عكسالعمل حيرت و وحشت را در چهره ميثم ببينند، اما ميثم ، آرام لبخند مى زند و دست حبيب را برشانه خويش مى فشارد و مى گويد:
بگذار من بگويم .
چروك تعجب بر پيشانى حبيب مى نشيند:
تو بگويى ؟
آرى ، من نيز پيرمردى گلگون چهره را مى شناسم ، با گيسوانى بلند و آويخته بر دوسوى شانه كه به يارى فرزند پيامبر از كوفه بيرون مى زند، سر از بدنش جدا مىشود و سر بى پيكر، در كوچه پس كوچه هاى كوفه ، مى گردد.
انگار چشم و چهره حبيب از شادى و لبخند، لبريز مى شود. دو سوار دستها و شانه هاىهم را مى فشارند و بى هيچ كلام ديگر وداع مى كنند.
طنين گامهاى دو اسب ، بر ذهن و دل سايه نشينان چنگ مى زند. يكى براى خلاص از اينهمهحيرت ، مى گويد:
دروغ است ، چه كسى مى تواند آينده را به اين روشنى ببيند.
ديگرى نيز شانه از زير بار وحشت خالى مى كند و سعى مى كند بىخيال بگويد:
من كه دروغگوتر از اين دو در عمرم نديده ام ؛ ميثم تمار و حبيب بن مظاهر
هرم حيرت و وحشت قدرى فروكش مى كند اما صداى پاى اسبى ديگر بر ذهن كوچه خراشمى اندازد.
سايه اسب ، نزديك و نزديكتر مى شود.
سوار، رشيد هجرى است :
حبيب را نديديد؟ يا ميثم را؟
ديديم ، هردو را ديديم ، آمدند، در اينجا ايستادند، قدرى دروغ بافتند و رفتند.
مگر چه گفتند؟
يكى از سايه نشينان بر سكوى انكار تكيه مى زند و از ابتدا تا انتهاى ماجرا رانقل مى كند.
رشيد؛ آرام و بى خيال ، اسب را، هى مى كند اما پيش از رفتن ، نگاهش را بر روى سايهنشينان مى گرداند و مى گويد:
خدا رحمت كند ميثم را، يادش رفت بگويد:
به آنكه سر حبيب بن مظاهر را مى آورد، صد درهم جايزه افزونتر مى دهند.
(2)

غلغله اى است در خانه سليمان بن صرد خزاعى
پيرمردان و ريش سپيدان ، در صدر دو اتاق تو در تو نشسته اند و باقى ، بعضىايستاده و بعضى نشسته ؛ تمام فضاى خانه رااشغال كرده اند.
عده اى كه ديرتر آمده اند، در پشت در خانه سليمان ايستاده اند و از شدت ازدحاممجال داخل شدن نمى يابند.
سليمان ، سخت از اتلاف وقت مى ترسد. رو مى كند به حبيب و مى گويد: حبيب ! شروعكنيد.
حبيب دستى به ريشهاى سپيدش مى كشد و جا به جا مى شود، اما شروع نمى كند:
من چرا سليمان ؟ شما هستيد، رفاعه هست ، مسيب هست . اصلا خود شما شروع كن سليمان !حرف روشن است .
سليمان از جا برمى خيزد و غلغله فرو مى نشيند. همه به هم خبر مى دهند كه سليمانايستاده است براى سخن گفتن . سكوت بر سر جمع سايه مى اندازد و سليمان آغاز مىكند:
معاويه مرده و كار را به يزيد سپرده است .
اين فرزند نيز - كه همچنان كه پدر - شايسته خلافت نيست . و حسين (عليه السلام ) بريزيد شوريده و به سمت مكه خروج كرده است .او اكنون نيازمند يارى شماست . شما كهشيعه او هستيد؛ شما كه شيعه پدر او بوده ايد. پس اگر مى دانيد كهاهل يارى و مجاهدتيد، برايش نامه بنويسيد و اعلام بيعت كنيد. والسلام .
سليمان مى نشيند و حرفى كه در گلوى حبيب ، گره خورده است ، او را از جا بلند مى كند:
اگر مى ترسيد از ادامه راه ، اگر رفيق نيمه راه مى شويد، اگر بيم ماندن داريد، اگراحتمال سستى مى دهيد، پا پيش نگذاريد. همين .
ترديد چند تن در زير دست و پاى تاءييد عموم گم مى شود و همه يكصدا فرياد مىزنند:
ما بيعت مى كنيم .
نامه مى نويسيم .
مى كشيم و كشته مى شويم .
جان و مالمان فداى حسين .
سليمان ، كاغذ و قلمى را كه از پيش آماده كرده است ، مى آورد. در كنار حبيب مى نشيند. كاغذرا روى زانو مى گذارد و شروع مى كند به نوشتن . تا ريش سپيدان ، با مشاورت ، نامهرا به پايان ببرند. همچنان نجوا و زمزمه و گاهى شعار و فرياد، در تاءييد و تسريعدعوت از امام ، ادامه مى يابد.
سليمان بر مى خيزد براى خواندن نامه و تا سكوت بر همه جاى خانه حاكم نمى شودشروع نمى كند. حرف را همه بايد تمام و كمال بشنوند تا بتوانند زير آن را امضاءكنند:
بسم الله الرحمن الرحيم
به : حسين بن على (عليه السلام )
از: سليمان بن صرد، مسيب بن نجبه ، رفاعة بن شداد، حبيب بن مظاهر، و جمعى از شيعيانساكن كوفه .
سلام بر شما! خداى لاشريك را به خاطر وجود نعمت بىبديل شما شكر مى كنيم .
و اما بعد: حمد و سپاس مخصوص خدايى است كه دشمن خونخوار و كينه توز شما، معاويهرا به هلاكت رساند. معاويه اى كه به ناحق بر اين امت حكم مى راند. خوبان را مى كشت وتبهكاران و جنايت پيشه گان را باقى مى گذاشت و بيتالمال را ميان گمراهان و آلودگان تقسيم مى كرد.
لعنت خدا بر او بسان لعنت قوم ثمود. به ما خبر رسيده كه معاويه ملعون ، يزيد بىلياقت را بى هيچ قاعده و قانونى جانشين خود قرار داده است .
اما
ما را هرگز امامى جز شما نبوده است . پس بياييد اى امام و ولى و مرشد و امير ما تا خدااين امت متفرق را به حضور شما وحدت ببخشد و دلهايمان به حقيقت حضور شما روشنىگيرد. در كوفه ، نعمان بن بشير حكومت مى كند. او در قصر حكومتى هم تنهاست . هيچكسدر نماز جمعه و جماعت و عيد و او حاضر نمى شود. اگر دعوت ما را اجابت كنيد و راهىكوفه شويد، ما او را اخراج و روانه شام مى كنيم .
بپذيريد دعوت و بيعت ما را. سلام و رحمت و بركت خداوند بر شما اى فرزندرسول الله !
خواندن نامه كه به اتمام مى رسد، فرياد و غوغاى تاءييد و تحسين ، در گوش خانه مىپيچد و ذهن خانه را آشفته مى كند. سليمان در ميان جمعيت راه مى افتد و تا از تك تك افرادتاءييد نمى گيرد، نامشان را ثبت نمى كند.
نامه را چه كسى به امام مى رساند؟
چند نفرى داوطلب مى شوند و از ميان آنها عبدالله همدانى و يك نفر ديگر به تاءييدهمگان مى رسند. نامه را برمى دارند، اسب را زين مى كنند و هماندم راهى مكه مى شوند.
(3)

كوفه آبستن حادثه است . رفت و آمدها، ديد و باز ديدها و حرف و سخنها به سان اولينبادهايى است كه ظهور حتمى طوفان را وعده مى دهد.
بازار كوفه مركز ثقل اين بيقرارى و نا آرامى است . صداى جانفرساى آهنگريها، لحظهاى قطع نمى شود؛ چه آنها كه از حكومت ، سفارش شمشير و خود و نيزه پذيرفته اند وچه آنها كه براى مردم ، سلاح مى سازند.
حبيب ، آرام و با احتياط از كنار آهنگريها مى گذرد و بغضى سخت گلويش را مى فشارد؛ اينهمه سلاح ، اين همه تجهيزات ، براى جنگ با كى ؟ براى جنگ با چند نفر؟
حبيب ، چهره تك تك آهنگرها را كه در كوره مى دمند يا پتك بر آهن گداخته مى كوبند، ازنظر مى گذراند، و با خود مى انديشد:
كاش دلهاى شما به اين سختى نبود؛ كاش لااقل همانند آهن بود؛ اگر نه در كوره عشق ،لااقل در كوره اين حوادث غريب ، گداخته مى شد وشكل تازه مى گرفت ؛ كاش دلهاى شما از سنگ نبود. تو، تو و تو كه براى حسين نامهنوشتيد. از او دعوت كرديد، با او بيعت كرديد، چگونه اكنون بى هيچ شرم و حيايىبراى دشمن او سلاح مى سازيد.
تو چگونه دلت مى آيد خنجرى بسازى كه با آن قلب فرزندرسول الله ... واى ... واى بر شما... واى بر دلهاى سخت شما و واى بر دنيا و آخرتشما...
حبيب همچنان آرام و بى صدا مى گذرد و قطرات اشك از لابه لاى شيارهاى صورتش مىگذرد و ريشهاى سپيدش را مى شويد.
اشكريزان و زمزمه كنان ، آهنگران را پشت سر مى گذارد و در كنار عطار آشنايى مىايستد: سلام بنده خدا! قدرى از آن رنگهايت به من بده .
چهره عطار به ديدن سيماى آشناى حبيب از هم گشوده مى شود:
عليك سلام اى حبيب خدا! در اين بازار آشفته تو در فكر رنگ موى خودى ؟
حبيب لب به لبخندى تلخ مى گشايد و مى گويد:
در همين بازار آشفته است كه تو هم به كاسبى ات مى رسى .
پيش از آنكه عطار پاسخى ديگر تدارك ببيند، مسلم بن عوسجه از راه مى رسد و از چندقدمى سلام مى كند. حبيب سلام او را به گرمى پاسخ مى گويد و آغوش مى گشايد و هردو همديگر را گرم در بغل مى گيرند و حال مى پرسند.
عطار رنگ را به حبيب مى دهد و پولش را مى ستاند. حبيب و مسلم آرام آرام از دكان فاصلهمى گيرند. حزنى غريب در چهره و كلام هر دو نشسته است و هيچكدام توان پوشاندن اين غمرا ندارند.
مى بينى مسلم ؟ مى بينى بازار كوفه چه خبر است ؟ همه در كار ساختن و خريدن شمشير وزره و خنجر و نيزه اند؛ اسبهاى جنگى مى خرند؛ زين و برگ تدارك مى بينند.
بغض مسلم مى تركد و اشك به پهناى صورتش فرو مى ريزد:
همه دارند مهياى جنگ با حسين مى شوند.
لبها و دستهاى حبيب از هجوم غصه مى لرزد؛ آنچنان كه بسته رنگ از دستش به زمين مىافتد. رازش را به مسلم بن عوسجه كه مى تواند بگويد؛ شايد بيان اين راز التيامىبراى دل هر دو باشد. سر به گوش ‍ مسلم مى برد و بغض آلوده نجوا مى كند:
اين رنگ را خريده ام تا جوان شوم براى حضور در سپاه حسين و به خدا كه از پا نمىنشينم مگر كه از خون خودم بر اين سر و صورت رنگ بزنم - در راه حسين -.
اين كلام نه تنها از التهاب هر دو كم نمى كند كه انگار به آتش درد و اشتياقشان دامن مىزند. هر دو آنچنان غرقه در دنياى ديگرند كه نمى فهمند چگونه با هم وداع مى كنند.
حبيب ، گريان و مضطرب ، اما استوار و مصمم ، كوچه پس كوچه هاى كوفه را يكى پس ازديگرى پشت سر مى گذارد و به خانه مى رسد.
زن سفره را پهن كرده و چشم انتظار حبيب در كنار سفره نشسته است . حبيب بى آنكه ميلىبه غذا داشته باشد، دستهايش را مى شويد و در كنار سفره مى نشيند.
زن بر خلاف حبيب ، سرمست و شادمان است :
غمگين نباش شوى من ! اكنون ، گاه غصه خوردن نيست .
حبيب مات و متحير به چهره خندان زن مى نگرد:
چه مى گويى زن ؟ از كجا مى گويى ؟
زن دستهايش را به سينه مى فشارد:
به دلم آمده است كه از سوى محبوب ، قاصدى خواهد آمد، خبرى ، حرفى نامه اى ... غمگيننباش حبيب ، محبوب به تو عنايت دارد؛ محبت دارد؛ ديگر چه جاى غصه است ...؟
هنوز كلام زن به پايان نرسيده است كه سحورى در، بهتعجيل نواخته مى شود. زن فرياد مى زند:
آمد. خودش بايد باشد.
حبيب از جا بر مى خيزد و همچنان مبهوت به زن نگاه مى كند:
چه مى گويى زن !؟
و به سمت در مى رود و وقتى باز مى گردد، دستهايش كه دو سوى نامه را گرفته اند،از شدت شعف مى لرزد:
بسم الله الرحمن الرحيم
از: حسين بن على
به : فقيه گرانقدر، حبيب بن مظاهر
اما بعد؛
اى حبيب ! تو نزديكى ما را به رسول الله نيك مى دانى و بيشتر و بهتر از ديگران ما رامى شناسى . تو مرد فطرت و غيرتى .
خودت را از ما دريغ نكن .
جدم رسول خدا در قيامت قدر دان تو خواهد بود.
زن ، گريه و خنده و غبطه را به هم مى آميزد و نجوا مى كند:
فداى نام و نامه تو اى امام ! خوشا به حالت حبيب ! گوارا باد بر تو اين باران لطف .كاش نام من هم به زبان و قلم محبوب مى آمد. كاش لحظه اى ياد من هم در خاطره او جارى مىشد. كاش يك بار مرا هم به نام مى خواند. به اسم صدا مى كرد.بال در بياور مرد! پرواز كن حبيب ! ببين امام به تو چه گفته است ! ببين امام با تو چهكرده است . ببين امام ، چه عنوانى به تو كرامت فرموده است ! اى شوى من ! اى شوى فقيهمن ! برخيز كه درنگ جايز نيست . اما... اما درنگ كن . يك خواهش . يك درخواست . يك التماس. وقتى به محبوب رسيدى ، سلام مرا به او برسان ؛ دست و پاى او را به نيابت منببوس و به آن عزيز بگو كه پيرزنى در كوفه هست كه كنيز تو است ! كه تو رابسيار دوست مى دارد.
(4)

خوشا به حال تو، خوشا به حال چشمهاى تو.
كاش خدا جاى ترا با من عوض مى كرد.
كاش خدا مرا به جاى تو مى آفريد.
اى كاش من به جاى تو رونده اين راه بودم .
اگر من به جاى تو رونده اين راه بودم ، دست كه روى اين دشت نمى گذاشتم ، با پا كهروى اين دشت راه نمى پيمودم . من چشم مى گذاشتم بر كف اين دشت . من به پاى مژگانراه اين دشت داغ را مى سپردم من تاولها را بردل مى خريدم . بر جگر مى نشاندم .
تو چه مى دانى چه راهى است اين راه ؟ تو چه مى دانى مقصد كجاست و معشوق كيست .
آقاى من حبيب خيال مى كند كه من هم نمى دانم ،خيال مى كند كه من كودكم ، كرم ، كورم ، جاهلم . باز اينها مهم نيست .
خيال مى كند كه من دل ندارم ، بى دلم . من اگر چه سواد خواندن عشق ندارم امادل كه براى عاشق شدن دارم . دل كه براى دوست داشتن ، نياز به الفبا ندارد.دل كه براى عاشق شدن وابسته حروف و كتاب نيست .
او خيال مى كند كه من دل ندارم . به من گفته است تو را در اين سايه روشن سحر، مخفيانهو آرام از كوچه پس كوچه هاى شهر بگذرانم . كوفه را به طرفة العينى پشت سربگذارم و در پشت اين كاروانسراى متروكه منتظرش بمانم .
خيال مى كند كه من نمى دانم مقصدش كجاست . مقصودش كيست .
خيال مى كند كه من اينهمه بى تابى او را نمى فهمم ، درك نمى كنم ، در نمى يابم .
بيا عزيز دل ! بيا به اين سمت ! بيا در زير اين سرپناه ، آرام بگير و اين ماحضرى رابخور تا آقامان حبيب بيايد.
بيا، بيا اين طور مظلومانه به من نگاه نكن ، مظلوم منم نه تو. تو راهى ديار معشوقى ،تو به ديدار كسى مى روى كه خورشيد هر روز به خاطر او طلوع مى كند.
تو زائر كسى مى شوى كه فرشتگان آسمان به زيارت او مى روند.
خوشا به حال تو اى اسب ! خوشا به حال چشمهاى تو!
بگذار ببوسم اين چشمهاى تو را كه تا ساعاتى ديگر به روى معشوقم گشوده مىشود.
اى كاش من به جاى تو رونده اين راه بودم .
اگر كسى مرا در اين سايه روشن سحر مى ديد، حتم به من مى خنديد كه با اسب و در كناراسب ، پياده راه مى روم . ولى مردم چه مى دانند كه اين اسب به كجا مى خواهد برود. و منكى ام كه سوار بر اسبى شوم كه چشمش به معشوق مى افتد.
خوشا به حال تو اى اسب ! خوشا به حال چشمهاى تو!
بگو كه از من خشنود هستى ؟ بگو كه آيا دلت از من راضى است ؟ آن چنان كه شايسته اينسفر عاشقانه است تيمارت كردم ؟ ترا آنچنان كه بايد و شايد، مهياى اين سفر كردم ؟
اى عزيز دل ! اى اسب ! مبادا در راه بلغزى ؟ مبادا سوار خود را بلغزانى ؟ مبادا درمقابل گرسنگى بنشينى ؟ مبادا در مقابل تشنگى فرو بيفتى ؟ مبادا به خستگى روى خوشنشان دهى ؟ مبادا سستى كنى ؟ مبادا از اسبى و اسبانگى چيزى كم بگذارى . چنين سفرىبراى همه كس پيش نمى آيد. و براى تو بيش از همين يك باروصال نمى دهد.
پس چرا نيامد اين آقايمان ؟! وقت گذشت . آفتاب ، پيش از او راهى آسمان شده است . پسچرا نيامد؟ نكند دلش لرزيده باشد؟ نكند به زمين دنيا چسبيده باشد؟ نكند سگ تعلقپايش را گرفته باشد؟ نكند زنجير محبتى او را نشانده باشد! نكند رعب حكومت بر دلشچنگ انداخته باشد! نكند...
ولى ... نه ... اى اسب ، سوار تو ماندنى نيست . سوار تو كسى نيست كه در راه معشوق ،هيچ تعلقى پايش را سست كند.
مى آيد، حبيب مى آيد.
بى تابى مكن اى اسب ! سوار تو آمدنى است . سوار تو كسى نيست كه معشوق را درمقابل كرور كرور دشمن تنها بگذارد. يك يار هم يك يار است ، در اين برهوت بى ياورى.
حبيب مى آيد.
اما... اما... چه باك اگر نيامد، من خودم بر تو سوار مى شوم و جاى او را در سپاه معشوقپر مى كنم .
مشوش نباش اى عزيز! غم به دل راه مده اى اسب ! اين شمشير، اندازه دست من هم هست . اينكلاهخود بر سر من هم مى نشيند. اين زره بر تن من هم قاعده مى شود.
بيم به دل راه مده اى اسب ! اگر آقايم حبيب ، آمدنى نشد، اگر حكومت او را پشت ميله هاىزندان نشاند. من خودم با تو همراه مى شوم و با هم ، جانمان را فداى معشوق مى كنيم .
اما نه ، انگار دارد مى آيد؛ آن قامت بلند و خميده ، آن كمان استوار دارد مى آيد؛ با گيسوانرها شده اش در باد.
چرا گيسوان سپيد خود را سياه كرده است ؟ چرا خود را به جوانى زده است ؟
انگار مى خواهد به دشمن معشوق بگويد من هنوز جوانم ، من همان جنگجوى بىبديل سپاه على بن ابى طالبم . من به همان صلابت كه در سپاه پدر حقيقت شمشير مى زدماكنون در ركاب حقيقت پسر شمشير مى زنم .
انگار مى خواهد به دشمن معشوق بگويد كه من همان حبيب بن مظاهر سى و چند ساله ام و اينچند سال پس از على تا كنون ، زندگى نكرده ام كه عمر افزوده باشم . من جوانم هنوز وآماده جنگ .
بيا! بيا حبيب و برو اما نه تنها.
به خدا اگر بگذارم كه بى من به يارى فرزندرسول الله بروى ؟
آنجا در سپاه حسين ، برده و آزاد فرقى نمى كند، در چشم حسين غلام و آقا يكى است كه همهبنده و برده اويند.
او مرا نيز شايد نياز داشته باشد و من ، بيشتر نيازمند اويم .
مرا هم با خود ببر حبيب !
اين اولين بارى است كه غلامى به آقاى خود فرمان مى دهد، اما تو در ركاب حسين ، بيشاز بنده نيستى و ما هر دو بنده حسينيم .
مرا هم با خود ببر حبيب !
اينجا كجاست كه حسين (عليه السلام ) دستور توقف داده است ؟!
(5)

اينجا كجاست كه حسين (عليه السلام ) دستور توقف داده است ؟!
زنان در كجاوه مى مانند اما مردان يكى يكى از اسب فرود مى آيند و كنجكاو و متحير اما متين ومؤ دب به كاروانسالار نزديك مى شوند.
امام فرمان مى دهد كه پرچمها را بياورند؛ او مى خواهد سپاه كوچك خويش را پيش از رسيدنبه كربلا سازماندهى كند.
دوازده علم براى دوازده علمدار.
پرچمها، بى درنگ از پشت و پهلوى اسب باز مى شوند و در زمين پيش روى امام قرار مىگيرند.
امام آرام خم مى شود، يكى يكى پرچمها را بر مى دارد، مى گشايد و به دست سرداران مىسپارد.
يازده پرچم از دست امام به دست يازده سردارمنتقل مى شود و يك پرچم همچنان روى زمين مى ماند.
امام تاءمل مى كند. سكوت بر سر سپاه كوچك امام سايه مى افكند. از هيچ جاى كاروانصدايى بر نمى خيزد. حتى اسبها تنديس وار بر جاى خود ميخكوب مى شوند.
اما در درون ياران غوغا و ولوله اى برپاست .
اين پرچم آخرى از آن كيست ؟
حتى نفسها ايستاده اند، اما نگاهها ميان صفاى چشم و مروه دست امام ، سعى مى كنند.
چرا امام ايستاده است ؟ چرا دست امام حركت نمى كند؟ چرا اين علم آخر را به دست اهلش نمىسپارد؟
به چه مى انديشد امام ؟ چه بايد بكنند ديگران !
آيا امام منتظر داوطلبى است ؟
يكى دل را به دريا مى زند، پيش مى آيد
و مى گويد:
امام ! بر من منت بگذاريد و اين پرچم آخر را به دست من بسپاريد.
امام مهربان نگاهش مى كند و مى گويد:
صاحب اين پرچم خواهد آمد، صبر كنيد.
حيرت بر دل مردان كاروان ، چنگ مى زند. كيست صاحب اين پرچم كه خواهد آمد؟ از كجاخواهد آمد؟ از بيرون يا از ميان همين جمع ؟ از بيرون كه در اين بيابان برهوت كسىنخواهد آمد. پس شايد داوطلبى ديگر بايد قدم پيش بگذارد. شايد تقاضايى ديگر بهاجابت بنشيند.
فرزند رسول الله ! اين افتخار را به من عطا كنيد.
اى عزيز پيامبر! بر من منت بگذاريد.
آقاى من ! مرا انتخاب كنيد.
مولا !رخصت دهيد...
امام با نگاه ، دست محبتى بر سر همه داوطلبان مى كشد و همچنان آرام پاسخ مى دهد:
صبر كنيد عزيزان ! صاحب اين پرچم خواهد آمد.
و اشاره مى كند به سوى كوفه ، به همان سمت كه غبارى از دور به چشم مى خورد وسوارى در ميان غبار پيش مى تازد. غبار لحظه به لحظه ، نزديك و نزديكتر مى شود.
يك اسب و دو سوار! دو سوار بر يك اسب !
امام پرچم را فرا دست مى گيرد و به سمت غبار و سوار پيش مى رود.
كاروانيان همه از حيرت بر جاى مى مانند و كيست اين سوار كه امام به پيشواز او مى رود؟!
چه رابطه اى است ميان او و امام كه امام ، نيامده از آمدنش سخن مى گويد؟ رايتى راپيشاپيش براى او مى افرازد و اكنون به استقبالش مى شتابد؟!
كاروانيان درنگ بر زمين حيرت را بيش از اين جايز نمى شمرند، يكباره از جا مى كنند وبه دنبال امام و پرچم ، خود را جلو مى كشند.
دشت خشك است و بى آب و علف و حتى يكدست ؛ بى فراز و نشيب .
كاروانى از زنان و پردگيان بر جاى مانده است و مردانى به پيشدارى امام به سمت غبارو سوار پيش مى روند. نسيمى گرم و خشك به زيربال پرچم مى زند و آن را بر فراز سر مردان مى رقصاند.
سوار، بسيار پيش از آنكه به امام برسد، ناگهان دهنه اسب را مى كشد. اسب را در جاميخكوب مى كند و بى اختيار خود را فرو مى افكند. همراه سوار نيز خود را با چابكى ازاسب به زير مى كشد.
چهره گلگون و گيسوان بلند سوار از دور داد مى زند كه حبيب است .
عطش حيرت مردان فروكش مى كند؛ خوشا به حال حبيب !
ادب حبيب به او اجازه نداده است كه سواره به محضر امام نزديك شود. خود را از اسب فروافكنده است و اكنون نيز عشق و ارادت او اجازه نمى دهد كه ايستاده به امام نزديك شود.
امام همچنان مشتاق و مهربان پيش مى آيد و حبيب نمى داند چه كند.
مى ايستد، زانو مى زند، گريه مى كند، اشك مى ريزد، زمين زير پاى امام را مى بوسد،مى بويد، برمى خيزد، فرو مى افتد، به يارى دست و زانو، خود را به سوى امام مىكشاند، لباس بلندش در ميان زانوها مى پيچد، باز به سجده مى افتد، برمى خيزد، چشمبه نگاه امام مى دوزد، تاب نمى آورد، ضجه مى زند، سلام مى كند و روى پاهاى امام آراممى گيرد.
امام زانو مى زند، دست به زير بال مى گيرد و او را از جا بلند مى كند و در آغوش خودماءوايش مى دهد.
جز اشك ، هيچ زبانى به كار حبيب نمى آيد.
امام بال ديگر خود را براى همراه حبيب مى گشايد. واى ! چه كند همراه حبيب ؟ چه كند غلامحبيب در مقابل اين رحمت واسعه ؟ در مقابل اين بال گسترده محبت ؟!
زبان به چه كار مى آيد؟ اشك چه مى تواند بكند؟ قلب چگونه در سينه بماند؟ نفسچگونه بيرون بيايد؟ حبيب يارى كن ! اينجا جاى سخن گفتن توست . تو چيزى بگو. مرادست بگير در اين اقيانوس بيكران محبت !
من نديده ام ! نچشيده ام . كسى تا به حال اين همه محبت يكجا و يكبغل به من هديه نكرده است . كارى بكن حبيب ! چيزى بگو!
مولاى من ! اميد من ! اين برادر، غلام من بوده است كه در راه شما آزاد شده ، اما خودش ...
اما خودم حلقه بندگى شما را در گوش كرده ام . اگر بپذيريد، اگر راهم دهيد، اگر منتبگذاريد.
امام ، غلام را در آغوش مى فشارد و شانه مهربانش را بستر اشكهاى بى امان او مى كند.
از آن سو زينب (س )، سر از كجاوه بيرون مى آورد و مى پرسد: كيست اين سوار از راهرسيده ؟
و پاسخ مى شنود:
حبيب بن مظاهر.
تبسمى مهربان و شيرين بر چهره زينب مى نشيند و مى گويد:
سلام مرا به او برسانيد.
هنوز تمام پهناى صورت و محاسن حبيب ، از اشك خيس است كه مى شنود:
بانويمان زينب به شما سلام مى رسانند.
اين را ديگر حبيب ، تاب نمى آورد. حتى تصور هم نمى كرده است كه روزى دختراميرالمومنين به او سلام برساند. بى اختيار دست بلند مى كند و بر صورت خويش مىكوبد، زانوهايش سست مى شود و بر زمين مى نشيند. خاك از زمين برمى دارد و بر سر مىريزد و چون زنان روى مى خراشد و مويه مى كند.
خاك بر سر من ! من كى ام كه زينب ، بانوى بانوان به من سلام برساند. خدايا! تابى !توانى ! لياقتى ! كه من پذيراى اين همه عظمت باشم .
(6)

عمر سعد در ميان سران لشكرش چشم مى گرداند و نگاهش روى عروة بن قيس متوقف مىشود:
عروه ! بيا اينجا! مى روى پيش حسين بن على و از او مى پرسى كه اينجا به چه كار آمدهو هدفش چيست .
عروه اين پا و آن پا مى كند؛ نه مى تواند به فرماندهش عمر سعد، نه بگويد و نه مىتواند فرمانش را بپذيرد. نگاهش را به زير مى اندازد و ذهنش را بهدنبال يافتن پاسخى مناسب كنكاش مى كند.
شنيدى چه گفتم ؟
شنيده است ولى چه بگويد؟ او خوبتر از هر كس مى داند كه حسين به چه كار آمده است . اوخود از اولين كسانى است كه به حسين نامه نوشته و او را به كوفه دعوت كرده است .اكنون با چه رويى در مقابل حسين بايستد، و چه بپرسد؟!
بپرسد:
ما نامه نوشتيم ، تو چرا آمدى ؟
ما بيعت كرديم ، تو چرا اعتماد كردى ؟
ما قسم خورديم ، تو چرا باور كردى ؟
عاقبت دل را يك دله مى كند و پاسخ مى دهد:
مرا معذور بدار اى عمر سعد! من از جمله كسانى ام كه با او بيعت كردم و پيمان شكستم .روى ديدار او را ندارم .
عمر سعد از او مى گذرد و رو مى كند به سردارى ديگر:
تو برو!
من نيز.
توبرو!
من هم .
تو چى ؟
همه .
همه سران لشكر دشمن ، از مواجهه با امام شرم مى كنند كه خود دعوت كننده او و بيعتكننده با او بوده اند. نامها و نامه ها و امضاهايشان هنوز در خورجين امام است ؛ چه مى توانندبگويند؟ اگر هيچ هم نگويند، همين قدر كه از سوى سپاه دشمن به سمت امام مى روند، همينقدر كه قاصد دشمن امام مى شوند، براى مردن از شرم ، كافى است .
كثير بن عبدالله قدم پيش مى گذارد و مى گويد:
من عذرى ندارم . كار را به من واگذار كن .
او مردى تبهكار و جنايت پيشه است . بى پروايى اش در انجام هر خباثتى ، اسبابشهرتش شده است . پيش از آنكه عمر سعد به نفى يا اثبات پاسخى دهد، خود، ادامه مىدهد:
اگر بخواهى حتى مى توانم حسين بن على را غافلگير كنم ، از پشت به او شمشير بزنمو از پاى درش بياورم .
عمر سعد نگاهى آميخته از ترس و تحسين به او مى اندازد. هم خوشش مى آيد از اينهمهبى باكى و هم مى ترسد از اينهمه سفاكى . از آنكه هيچ پروا ندارد بايد ترسيد. چهبسا همراه ترين رفيقش را هم از پشت خنجر بزند:
نه فعلا كشتنش را نمى خواهم . فقط پيغام را ببر و پاسخ بياور. كثير شمشير را بركمر محكم مى كند و به سوى سپاه امام راه مى افتد.
ابوثمامه صاعدى كه در كنار امام نشسته است ، او را از دور مى شناسد. رو مى كند به امامو مى گويد:
يا ابا عبدالله ! خبيث ترين مرد روزگار دارد به اين سمت مى آيد، او شهره است بهغافل كشى و جنايت پيشگى .
و سپس سريع از جا بر مى خيزد و به فاصله چند خيمه از امام ، بر سر راه او مى ايستد:
به چه كار آمده اى ؟
پيغام آورده ام براى حسين بن على .
اول شمشيرت را بگذار، بعد پيغامت را ببر.
كثير دستش را بر قبضه شمشير مى فشارد:
من ماءمورم ، پيغامى دارم . خواستيد مى دهم ، نخواستيد بر مى گردم .
ابوثمامه دست مى برد تا شمشير كثير را با نيام بگيرد:
قبل از اينكه حرف بزنى ، سلاحت را تحويل بده .
كثير شمشيرش را محكمتر مى گيرد و خود را عقب مى كشد:
به خدا اگر بگذارم كه دست به شمشيرم بزنى .
پس پيغامت را به من بده ، من آن را به امام مى رسانم ، تو را با سلاح نمى گذارم بهامام نزديك شوى .
به تو نمى گويم
نگو، برو! تو شهرتت به جفا و خيانت است ، برگرد.
كثير دندان مى سايد و جويده جويده فحشهايى نثار ابوثمامه مى كند و باز مى گردد.
عمر! نگذاشتند پيغام تو را برسانم .
عمر سعد، قرة بن قيس را صدا مى كند و مى گويد:
مى روى و از حسين بن على مى پرسى اينجا به چه كار آمده است و هدفش چيست ؟
قرة بن قيس ، بى هيچ كلامى به سمت سپاه امام راه مى افتد، امام ، چهره او را كه از دور مىبيند، مى پرسد: او را مى شناسيد؟
حبيب كه در كنار امام نشسته است ، پاسخ مى دهد:
آرى ، مولاى من ! او از طايفه حنظله است از قبيله تميم ، خواهرزاده ما به حساب مى آيد. من اورا به حسن عقيده مى شناختم و هرگز گمان نمى بردم كه روزى در اين موضع او را ببينم.
قره بن قيس نزديك و نزديكتر مى شود تا به امام مى رسد. سلام مى كند. پاسخ مىشنود و سؤ ال ابن سعد را مى پرسد:
به چه كار آمده ايد و هدفتان چيست ؟
امام پاسخ مى دهد:
مردم شهرتان كوفه به من نامه نوشتند كه : بيا. اگر نمى خواهند باز مى گردم .
قاصد پيام را داده و پاسخ را دريافت كرده است ؛ اما پيش از رفتن ، حبيب اشاره مى كند كه:
صبر كن .
قره بن قيس مى ايستد و نگاهش به نگاه آشناى حبيب گره مى خورد. حبيب با لحنى آميخته ازمهر و عتاب مى گويد: و اى بر تو! به راستى مى خواهى بر گردى به سمت آن ستمپيشگان ؟ بيا، بيا قره بن قيس ! به يارى مردى برخيز كه خدا به واسطه او و پدرانش، ما و شما را حيات و عزت كرامت بخشيده است .
قره بن قيس مردد مى ماند. انتخاب دشوارى است . نگاهى به انبوه سپاه ابن سعد مى اندازدو نظرى به خيام محدود امام . بگذار پيغام را ببرم ، بعد فكر مى كنم كه چه بايد كرد. وبه سرعت از حبيب دور مى شود تا نگاه ملامت بارش او را نيازارد. نگاه حبيب همچنان او رادنبال مى كند تا در درياى سپاه دشمن گم مى شود. با خود مى گويد:
رفت ، به يقين باز نخواهد گشت .
و بعد دلش مى شكند از اينهمه تنهايى امام ، درمقابل آنهمه دشمن غرق در سلاح . به ياد طايفه اى از قبيله خود مى افتد كه در روستايىنزديك نينوا زندگى مى كنند:
آقاى من ! طايفه اى از بنى اسد در اين اطراف ساكنند؛ اگر اجازه فرماييد من آنها را بهيارى دين خدا بخوانم . شايد خدا به بركت وجود شما آنان را هدايت كند و به واسطهآنان ، شر دشمنان را از شما كم كند.
امام با نگاهى مهرآميز، حبيب را مى نوازد و رخصت مى دهد.
هوا رو به تاريكى مى رود و حبيب اگر بتواند تاريكى رامحمل سفر خود كند، هم امشب دعوت به انجام مى رسد.
عبور از ميان خيل دشمن هم كار دشوارى است . حبيب با فاصله اى نسبتا زياد، سپاه دشمن رادور مى زند و با سرعت به سمت قبيله خود مى تازد. راه سپردن به آن سرعت و درتاريكى شب ، با چشمهاى كم سوى حبيب ، در حالى كه ماه نيز از نمايش نيم چهره خود همبخل مى ورزد، كار آسانى نيست . اگر چشمهاى تيزبين و فراست كم نظير اسب هم نباشد،معلوم نيست اين تاريكستان چگونه بايد طى شود.
شعله هاى آتش چادرها نشان مى دهد كه خواب ، هنوز هشيارى قبيله را نربوده است . صداىفرياد اولين نگاهبان شب ، به حبيب مى فهماند كه به مرز قبيله رسيده است و بايد اسبرا به تعجيل بايستاند تا از تير هشيار نگاهبان در امان بماند.
چهره حبيب آنقدر آشنا هست كه در ديدرس روشنايىمشعل ، شناخته شود و با احترام و عزت پروانه عبور بيابد.
حضور بى وقت و ناگهانى حبيب در ميان قبيله ، جز سؤال و اضطراب و حيرت چه مى تواند در پى داشته باشد.
به چشم بر هم زدنى ، حبيب در ميان دايره اى ازمشعل و سؤ ال و كنجكاوى قرار مى گيرد، همه مردان قبيله مى خواهند بدانند كه چه خبرىپير قبيله را اين وقت شب به بيابان كشانده است . همه ، همديگر را به سكوت دعوت مىكنند تا حبيب سخن بگويد:
بهترين هديه اى كه رائدى براى قبيله اش مى آورد، چيست ؟ من همان را برايتان آورده ام ...
نفس در سينه قبيله حبس مى شود؛ در اين هنگامه شب و ظلمت و بيابان ، بهترين هديه يك پيرقبيله چه مى تواند باشد؟ همه ، گوشها را تيز و چشمها را تنگ تر مى كنند تا ماجرا رادقيق دريابند.
اماممان حسين ، فرزند اميرالمومنين ، فرزند دختر پيامبر، فاطمه زهرا، - عليهم السلام - دربيابان نينوا به محاصره دشمن در آمده است . عمر بن سعد به دستور يزيد بن معاويه باچند هزار سپاه راه را بر او بسته و كمر به قتل او بسته است . سعادت و نجات شما دريارى اوست . مردانى گرد اويند كه هر كدام از هزار مرد جنگى سرند و تا پاى جان ، دستاز او نمى شويند. چون شما قوم و عشيره و هم خون منيد اين شرف و افتخار را براى شمامى خواهم . به خدا سوگند هر كدام از شما در اين راه كشته شويد، آغوش پيامبر را درقرب رحمت پروردگار گشاده مى بينيد. والسلام .
هنوز امواج كلام حبيب ، در درياى شب محو نشده ، عبدالله بن بشير، حلقه مردان قبيله را بادست مى شكند و وارد ميدان جاذبه حبيب مى شود:
خدا تو را پاداش بى نظير عطا كند اى حبيب ! به راستى كه بهترين هديه از دوست بهدوست ، از شيخ به طايفه و از رائد به قبيله همين است كه تو آورده اى . به خدا من اولينداوطلب اين پيكارم و تا پاى جان از اين پيمان نمى گذرم ..
و انگار گاه جنگ و ستيز شده باشد، شروع مى كند به دور گشتن و رجز خواندن و مبارزطلبيدن .
افراد،يكى يكى پيش مى آيند و پيمان مى بندند تا نود مرد از قبيله دستشان باگرماىدست جلودار آشنا مى شود.
در اين ميانه ، ناگهان سايه اى از انتهاى چادرها جدا مى شود و به تك خود را در ظلمتبيابان گم مى كند. ابرى تيره بر چهره ماه مى نشيند.
هيچكس گريز سايه را جدى نمى گيرد. شايد سگى يا گرگى به بيابان زده باشد.
فرصت وداع نيست .
نود و يك اسب زين مى شود، نود و يك پا بر ركاب قرار مى گيرد و نود و يك دهنه ،كشيده مى شود؛ و ناگهان زمين در زير پاى نود و يك سوار مى لرزد.
حبيب ، همچنان سر مست و عاشق ، كاروان را جلودارى مى كند. اسبها آرام آرام به عرق مىنشينند و خاك نرم بيابان سر و روى مردان را مى پوشاند. ماه ، همچنان گرفته و غمگيناز لابه لاى ابرها، سواران را مى پايد.
تا خيام حسين راهى نمانده است .
ناگهان حبيب ، نگران و وحشتزده ، مركب خويش را در جا ميخكوب مى كند و نود اسب ديگرنيز پايشان به ايستادنى ناگهانى ، بر خاك نرم بيابان كشيده مى شود.
اين لشكر مقابل ناگهان چگونه در اين بيابان ، سبز شده است ؟! شگفتى و وحشت بردل نود سوار چنگ مى زند، حبيب آرام آرام به لشكرمقابل نزديك مى شود و كاروان نيز نرم و وارفته خود را جلو مى كشد. حبيب فرياد مى زند:
شما كيستيد و به چه كار آمده ايد؟
فرمانده سپاه مقابل به نعره پاسخ مى دهد:
منم ازرق ، سردارى از سپاه عمر سعد، با پانصد سوار جنگى . ماءمورم كه كاروانتان راباز گردانم ، يا از دم تيغ بگذرانم .
حبيب حيرتزده مى پرسد:
چه كس شما را خبر كرده است ؟!
و پاسخ مى شنود:
از خودتان ، از قبيله خودتان ، نه از بيرون .
و ذهن همه كاروان به سايه اى باز مى گردد كه ساعتى پيش از انتهاى خيمه ها كنده شدهاست .
حبيب فرياد مى زند:
باز نمى گرديم ، مى جنگيم .

next page

از ديار حبيب (سيد مهدي شجاعي)

 

 
 

کلیه حقوق این سایت محفوظ می باشد.

طراحی و پیاده سازی: GoogleA4.com | میزبانی: DrHost.ir

انهار بانک احادیث انهار توضیح المسائل مراجع استفتائات مراجع رساله آموزشی مراجع درباره انهار زندگینامه تالیفات عربی تالیفات فارسی گالری تصاویر تماس با ما جمادی الثانی رجب شعبان رمضان شوال ذی القعده ذی الحجة محرم صفر ربیع الثانی ربیع الاول جمادی الاول نماز بعثت محرم اعتکاف مولود کعبه ماه مبارک رمضان امام سجاد علیه السلام امام حسن علیه السلام حضرت علی اکبر علیه السلام میلاد امام حسین علیه السلام میلاد حضرت مهدی علیه السلام حضرت ابالفضل العباس علیه السلام ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها پاسخ به احکام شرعی مشاوره از طریق اینترنت استخاره از طریق اینترنت تماس با ما قرآن (متن، ترجمه،فضیلت، تلاوت) مفاتیح الجنان کتابخانه الکترونیکی گنجینه صوتی پیوندها طراحی سایت هاستینگ ایران، ویندوز و لینوکس دیتاسنتر فن آوا سرور اختصاصی سرور ابری اشتراک مکانی colocation