بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر المیزان جلد 15, علامه محمدحسین طباطبایی رحمه الله علیه ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     ALMIZA01 -
     ALMIZA02 -
     ALMIZA03 -
     ALMIZA04 -
     ALMIZA05 -
     ALMIZA06 -
     ALMIZA07 -
     ALMIZA08 -
     ALMIZA09 -
     ALMIZA10 -
     ALMIZA11 -
     ALMIZA12 -
     ALMIZA13 -
     ALMIZA14 -
     ALMIZA15 -
     ALMIZA16 -
     ALMIZA17 -
     ALMIZA18 -
     ALMIZA19 -
     ALMIZA20 -
     ALMIZA21 -
     ALMIZA22 -
     ALMIZA23 -
     ALMIZA24 -
     ALMIZA25 -
     ALMIZA26 -
     ALMIZA27 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

و در مجمع البيان در ذيل آيه (رجال لا تلهيهم تجارة و لا بيع ) گفته كه : از ابىجعفر و ابى عبداللّه (عليه السلام ) روايت شده كه اينرجال مردمى هستند كه وقتى موقع نماز مى رسد تجارت را رها كرده به سوى نماز روانهمى شوند، و اينها اجرشان عظيم تر است از كسانى كه اصلا تجارت نمى كنند.
مؤ لف : يعنى تجارت نمى كنند، و مشغول ذكر خدايند، همچنان كه در روايات ديگر نيزاين طور آمده .
و در الدرالمنثور است كه ابن مردويه و غير او از ابو هريره و از ابو سعيد خدرى ازرسول خدا (صلى الله عليه و آله ) روايت كرده كه درذيل آيه (رجال لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر اللّه ) فرموده : اينان كسانيند كه درزمين به طلب رزق و فضل خدا سفر مى كنند.
مؤ لف : گويا روايت ناقص نقل شده ، و تمام آن در نقلى است كه از ابن عباس روايت شدهكه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: مردمى بودند كه در جستجوىفضل خدا مشغول خريد و فروش بودند، و چون مى شنيدند كه نداى نماز را در دادند آنچهدر دست داشتند مى انداختند، و به سوى مسجد از جابر خاسته نماز مى خواندند.
و در مجمع در ذيل جمله (و اللّه سريع الحساب ) روايت كرده كه از امير المؤ منين
(عليه افضلالصلوة والسلام ) پرسيدند: چگونه خدا در يكحال به حساب همه مردم مى رسد؟ فرمود همان طور كه در آن واحد رزق همه را مى دهد.
و در روضه كافى به سند خود از مسعده بن صدقه از امام صادق (عليه السلام ) ازپدرش از امير مؤ منان (عليه السلام ) روايت كرده كهرسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: خداى تعالى ابرها راغربال باران قرار داد، و ابر تگرگ را آب مى كند، تا به هر چيز و هر كس ‍ مى رسدصدمه نزند، و آنچه به صورت تگرگ و صاعقه مى آيد عذاب خدا است ، كه به هرقومى بخواهد مى فرستد.
و در تفسير قمى در ذيل آيه (فمنهم من يمشى على بطنه و منهم من يمشى على رجلين ومنهم من يمشى على اربع ) از امام (عليه السلام )نقل كرده كه فرمود: آنكه با دو پا مى رود انسان است ، و آنچه با شكم مى رود مارهايند، وآنچه با چهار پا مى روند چهار پايانند، و امام صادق (عليه السلام ) اضافه فرمود كه: بعضى ديگر هستند كه با بيش از چهار پا راه مى روند.
سوره نور، آيات 47 ات 57  


و يقولون ءامنا باللّه و بالرسول و اطعنا ثم يتولّى فريق منهم من بعد ذلك و ما اولئكبالمؤ منين (47) و اذا دعوا الى اللّه و رسوله ليحكم بينهم اذا فريق منهم معرضون (48)و ان يكن لهم الحق ياتوا اليه مذعنين (49) افى قلوبهم مرض ام ارتابوا ام يخافون انيحيف اللّه عليهم و رسوله بل اولئك هم الظالمون (50) انّما كانقول المؤ منين اذا دعوا الى اللّه و رسوله ليحكم بينهم ان يقولوا سمعنا و اطعنا و اولئك همالمفلحون (51) و من يطع اللّه و رسوله و يخش اللّه و يتقه فاولئك هم الفائزون (52) واقسموا باللّه جهد ايمانهم لئن امرتهم ليخرجنّقل لا تقسموا طاعة معروفة ان اللّه خبير بما تعملون (53)قل اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول فان تولوا فانّما عليه ماحمل و عليكم ما حملتم و ان تطيعوه تهتدوا و ما علىالرسول الا البلغ المبين (54) وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنّهمفى الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكّننّ لهم دينهم الذى ارتضى لهم وليبدّلنّهم من بعد خوفهم امنا يعبدوننى لا يشركون بى شيا و من كفر بعد ذلك فاولئك همالفاسقون (55) و اقيموا الصلوة و آتوا الزكوة و اطيعواالرسول لعلكم ترحمون (56) لا تحسبن الّذين كفروا معجزين فى الارض و ماءويهم النّارولبئس المصير(57)



ترجمه آيات
گويند خدا و پيغمبر او را باور داريم و اطاعت مى كنيم آن گاه با وجود اين گروهى ازايشان روى مى گردانند، و آنان مؤ من نيستند (47).
و چون به سوى خدا و پيغمبرش خوانده شوند كه ميانشان داورى كند آن وقت گروهى ازايشان اعراض كنندگانند (48).
و اگر حق به طرف ايشان باشد اطاعت كنان سوى وى آيند (49).
مگر در دلهايشان مرضى هست يا شك و ترديد دارند و يابيم آن دارند كه خدا و رسولشبه آنان جور كنند (نه هيچ يك از اينها نيست ) بلكه آنان خود از ستمگرانند (50).
گفتار مؤ منان چون به سوى خدا و پيغمبرش خوانده شوند تا ميان آنان داورى كند فقطاين است كه گويند: شنيديم و اطاعت كرديم و آنان خود كامياب شدگانند (51).
و هر كس مطيع خدا و رسول او شود و از خدا بت رسد و از مخالفت فرمانش بپرهيزد پسچنين كسانى رستگارانند (52).
به خدا سوگند مى خورند، قسمهايى مؤ كد كه اگر فرمانشان دهى به سوى جهادبيرون مى شوند، بگو هيچ حاجت به سوگند نيست اطاعت شايسته بهتر از سوگند خوردناست كه خدا از اعمالى كه مى كنيد آگاه است (53).
بگو خدا را اطاعت كنيد و پيغمبرش را، زيرا اگر از اطاعت آن دو سر برتابيد فقط تكليفخود را انجام نداده ايد، و به او ضررى نرسانده ايد چون او مكلف به تكليف خويش و شمامكلف به تكليف خويشيد، اگر او را اطاعت كنيد هدايت يابيد و بر عهده پيغمبر وظيفه اى جزبلاغ آشكار نيست (54).
خدا به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده اند وعده كرده كه شما را دراين سرزمين جانشين ديگران كند، آنچنان كه اسلاف و گذشتگان آنان را جانشين كرد، و نيزدينشان را آن دينى كه براى ايشان پسنديده استقرار دهد و از پى ترسى كه داشتند امنيتروزيشان فرمايد تا مرا عبادت كنند و چيزى را با من شريك نكنند و هر كس پس از اينكافر شود آنان خود عصيان پيشگانند (55).
نماز كنيد و زكات دهيد و اين پيغمبر را اطاعت كنيد شايد خدا رحمتتان كند (56).
تو مپندار آن كسانى كه كافرند در اين سرزمين خدا را به ستوه مى آورند نه ، بلكهجايشان جهنم است كه بد سر انجامى است (57).
بيان آيات
ايمان به خدا و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) و اطاعت خداورسول (صلى اللّه عليه و آله ) واجب و ملازم يكديگرند
اين آيات وجوب اطاعت خدا و رسولش (صلى اللّه عليه و آله ) را بيان مى كند و مىفهماند كه اطاعت رسول (صلى الله عليه و آله ) از اطاعت خدا جدا نيست و بر هر مسلمانواجب است كه به حكم و قضاى او تن در دهد، كه روگردانى از حكم و قضاى او نفاق است ،و در آخر صالحان از مؤ منين را وعده جميل و كفار را تهديد و بيم مى دهد.


و يقولون آمنا باللّه و بالرسول و اطعنا ثم يتولى فريق منهم من بعد ذلك ...



اين آيه شريفه حالبعضى از منافقين را بيان مى كند كه به ظاهر دم از ايمان و اطاعت زدند ولى دوباره بهكفر اول خود برگشتند، و مى فرمايد كه ايمان به خدا عبارت است از اعتقاد قلبى بريگانگى او و بر آن دينى كه تشريع كرده ، و ايمان بهرسول عبارت است از اعتقاد قلبى بر اينكه او فرستاده خدا است ، و امر او امر خدا و نهى اونهى خدا و حكم او حكم خدا است ، بدون اينكه خودش از پيش خود اختيارى داشته باشد ، واطاعت خدا عبارت است از اينكه عمل را مطابق شرع او انجام دهند، و اطاعترسول عبارت است از اينكه فرمانبر به امر او باشند، و به نهى او باز ايستند: و آنچهاو حكم مى كند و هر قضايى كه مى راند بپذيرند. پس ايمان به خدا و اطاعت او موردى جزدين و تدين به آن ندارد و ايمان به رسول و اطاعت او هم موردش همان خبرى است كه او ازدين مى دهد، يعنى ايمان به اينكه خبر او از ناحيه خدا است ، و اطاعت از امر و نهى او و تندادن به حكم او در منازعات ، و خلاصه منقاد او در همه امور بودن .
و بنابراين ميان دو ايمان و دو اطاعت تنها فرقى كه هست از جهت سعه و ضيق مورد است ، وتفصيلى كه در آيه آمده كه مى فرمايد: (آمنا باللّه وبالرسول ) كه حرف باء را تكرار كرده ، به همين سعه و ضيق اشاره دارد، توضيحاينكه نفرمود (آمنا باللّه و الرسول ) تا تعدد دو ايمان و دو اطاعت را برساند، و درعين اينكه دوئيت ميان اين دو ايمان و دو اطاعت هست ، در عينحال هيچ يك از ديگرى جدا نيست ، همچنان كه خدا در مذمت كسانى كه اين دو را از هم جدا مىخواهند فرموده : (ويريدون ان يفرقوا بين اللّه و رسله ).
پس اينكه فرمود (و يقولون آمنا باللّه و بالرسول و اطعنا) معنايش اين است كه ما بر
دين خدا اعتقاد قلبى داريم و آن را شريعت خود قرار داديم و نيز اعتقاد قلبى داريم بر اىنكه رسول جز به حق خبر نمى دهد، و جز به حق حكم نمى كند.
و اينكه فرمود: (ثم يتولى فريق منهم من بعد ذلك ) معنايش اين است كه طايفه اى ازاين گروه كه مى گفتند: (آمنا باللّه و بالرسول و اطعنا) بعد از گفتن اين حرف ازمقتضا و لوازم گفتار خويش برگشته ، و اعراض كردند.
و معناى اينكه فرمود: (و ما اولئك بالمؤ منين ) اين است كه اين گويندگان مؤ مننيستند، و مشاراليه به اشاره (اولئك - اينان ) به شهادت سياق عموم گويندگاناست ، نه خصوص طايفه اى كه اعراض كردند، چون سياق كلام براى مذمت همه است .


و اذا دعوا الى اللّه و رسوله ليحكم بينهم اذا فريق منهم معرضون


.
بيان اينكه نفاق انگيزه اعراض پاره اى از مؤ منان ظاهرى از حكم وحكميترسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله ) بوده است
سياق آيه شهادت مى دهد بر اينكه آيات درباره بعضى از منافقيننازل شده كه باب عضى ديگر مرافعه اى داشته اند و آن طرف پيشنهاد كرده كه نزدرسول خدا (صلى الله عليه و آله ) روند و هر چه او در ميان آن دو حكم كردقبول كنند، و منافق مزبور زير بار نرفته ، و اين آيات در اين خصوصنازل شده .
با اينكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در ميان مردم به حكم خدا حكم مى كرد، همچنانكه قرآن كريم در اين باره فرموده : (انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بينالنّاس بما اريك الله ).
پس حكم ، يك نسبت به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) دارد كه نسبت مباشرت است ،ونسبتى هم به خداى سبحان دارد كه جزء شريعت او است و او است كه پيغمبر را براى حكم وقضاء منصوب نموده .
با اين بيان روشن مى شود كه مراد از دعوت به سوى خدا، براى اينكه در ميان آنان حكمكند، عبارت است از دعوت به متابعت و پيروى آنچه شرع او در مورد نزاع اقتضاء دارد ومراد از دعوت به سوى رسول او تا در ميان مردم حكم كند، عبارت است از دعوت به متابعتآنچه او به مباشرت حكم مى كند.
و نيز ظاهر امر اين است كه ضمير در (ليحكم ) بهرسول بر مى گردد، و اگر ضمير را مفرد آورد (تا حكم كند) و تثنيه نياورد (تا او و خداحكم كنند)، اشاره به اين است كه حكم
رسول حكم خدا است . اين آيه نسبت به آيه سابقش ازقبيل خاص نسبت به عام است ، چون در اين آيه اعراض مخصوصى از ايشان را بازگو مىكند، و در آيه قبلى مطلق اعراض ايشان را بيان كرد.


و ان يكن لهم الحق ياتوا اليه مذعنين



(اذعان ) به معناى انقياد و اطاعت است و ظاهر سياق آيه مخصوصا جمله (ياتوا اليه) اين است كه مراد از (حق ) حكم پيغمبر است . زيرا حكم حقى است كه از پيامبر جدانمى شود و معنى آيه چنين مى شود. و اگر حق كه همان حكم پيامبر است به نفع آنان(منافقين ) باشد نه به ضررشان مى آيند به سوى اين حكم در حالى كه منقاد و مطيعمى باشند پس برگشت نمى كنند از او مگر وقتى كه عليه آنان باشد. و لازمه اين معنىاين است كه آنان تبعيت مى كنند هواى خود را و قصد ندارند كه اطاعت حق كنند.


افى قلوبهم مرض ام ارتابوا ام يخافون ان يحيف اللّه عليهم و رسوله ...



كلمه (حيف ) به معناى جور است .
و ظاهر سياق آيات اين است كه مراد از مرض قلوب ضعف ايمان مى باشد، همچنان كه درآيه (فلا تخضعن بالقول فيطمع الذى فى قلبه مرض ) و آيه (لئن لم ينتهالمنافقون و الّذين فى قلوبهم مرض ، و المرجفون فى المدينه لنغرينك بهم ) وآياتى ديگر كه به همين معنا است .
و اما اينكه مراد از مرض قلب نفاق باشد، همچنان كه به همين معنا تفسير شدهباطل است ، به دليل صدر آيه كه مى فرمايد: (و ما اولئك بالمؤ منين ) و حكم بهنفاقشان كرده ، ديگر معنا ندارد كه از نفاق آنان سؤال كند، و سپس خودش جواب دهد كه : نه ، بلكه ايشان از ستمكاران هستند.
(ام ارتابوا) - ظاهر اطلاق ، (ارتياب ) (و اينكه نفرموده در چه شك مى كنند )، ايناست كه مراد از آن ، شك در دين باشد بعد از ايمان آوردن ، نه شك در صلاحيت داشتنرسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) براى داورى و حكم ، و يا شك در عدالت او وامثال اين امور، چون اين گونه امور بايد با نصب قرينه بيان شود، و اطلاق شك منصرفبه آنها نمى شود.
(ام يخافون ان يحيف اللّه عليهم و رسوله ) - يعنى اعراض كنند، به اين بهانه كهبترسند كه خدا و رسولش به ايشان ظلم و جور كنند، بهاحتمال اينكه شريعت الهى كه دنبال آن حكم رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) است براساس جور و حق كشى بنا شده ، و يا رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در قضاء وداوريش رعايت حق را نكند.
جمله (بل اولئك هم الظالمون ) اعراض از ترديد سابق با همه شقوق سه گانه آناست ، و معنايش اين است كه : اگر براى داورى نزدرسول خدا نيامدند نه به خاطر شك بود و نه به خاطر جابرانه بودن احكام دين و نهترس از خيانت رسول ، چون اگر علت يكى از اينها مى بود در صورتى هم كه حق باآنها بود با اذعان پيش نمى آمدند و آيه شريفه مى فرمايد اگر حق با آنها بود مى آمدندپس ‍ مى فهميم كه علت يكى از آن سه وجه مذكور نبوده بلكه همان ظلم و ستم پيشگى ولاابالى گرى آنان بوده ، و اگر سبب اعراضشان ترس از ظلم و جور خدا ورسول بود، كه خدا از ظلم مبرا و رسولش هم از آن منزه است پس اعراضشان از اجابت دعوتبه حكم خدا و رسول او جز اين كه گفتيم علتى ندارد.
و ظاهرا مراد از ظلم ، تعدى از حد ايمان است با اقرار زبانى به آن كه قبلا هم فرمودهبود (و ما اولئك بالمؤ منين ) و يا مراد خصوص تعدى به حقوق غير مالى است .
و اگر مراد مطلق ظلم باشد، اعراض از ترديد با شقوق سه گانه سابق صحيح نبود،زيرا خود آن شقوق سه گانه از مطلق ظلم است ، (براى اينكه با داشتن شك واحتمال ، جابرانه بودن دين يا خيانت رسول اقرار بدين ظلم است ) كه آيه بعدى هم برآن دلالت دارد.
پس از آنچه گذشت ، روشن شد كه ترديد در اسباب اعراض بين امور سه گانه بهتقديرى كه نفاق نداشته باشند، ترديدى است ، حاصر، و اقسام سه گانه هم متغاير،چون حاصل معنا اين مى شود كه اينان منافق و غير مؤ منند، براى اينكه اگر اين طورنباشند اعراضشان يا از ضعف ايمان است ، و يا اززايل شدن آن به علت ارتياب و شك است ، و يا از ترس بدون جهت است ، چون ترسيدن ازمراجعه به حكم حاكم وقتى است كه آدمى احتمال جور در حكم و انحراف از حق بهباطل بدهد، و چنين احتمالى در حكم خدا و رسول او نيست .
مفسرين در كلماتشان بحث در پيرامون ترديد و اضراب راطول داده اند، و به گمانم آنچه ما آورديم كافى باشد، و اگر كسى نخواهد به اين مقداراكتفاء كند بايد به تفاسير مفصل مراجعه نمايد.


انما كان قول المؤ منين اذا دعوا الى الله و رسوله ليحكم بينهم ان يقولوا سمعنا واطعنا...



بر خلاف منافقان ، مؤ منان در برابر حكميت و حكم خداورسول (صلى اللّه عليه و آله ) تسليم بوده مى گويند: (سمعنا واطعنا...)
سياق جمله (انّما كان قول المؤ منين ) كه كلمه (كان ) در آن قيد شده ، و نيز وصفايمان در كلمه (مؤ منين ) دلالت دارد بر اينكه گفتن (شنيديم و اطاعت كرديم ) درپاسخ به دعوت به سوى خدا و رسول او، مقتضاى ايمان به خدا ورسول است ، (چون كلمه (كان ) و مؤ منين مى رساند كه دارندگان صفت ايمان هموارهچنين بوده اند)، آرى ، مقتضاى اعتقاد قلبى بر پيروى آنچه خدا ورسول بدان حكم مى كنند همين است كه دعوت به حكم خدا ورسول را لبيك بگويند، نه اينكه آن را رد كنند.
بنابراين مراد از جمله (اذا دعوا الى اللّه و رسوله ليحكم بينهم ) دعوت بعضى ازمردم است كه به منازع خود پيشنهاد كرده اند: (بيا تا خدا ورسول را بين خود حكم قرار دهيم )، به دليل اينكه جمله با لفظ (اذا) آغاز شده ، واگر اين آيه درباره مورد خاصى نبود، بلكه مراد از آن دعوت عمومى خدا ورسول ، و يا به عبارت ديگر حكم خدا به وجوب رجوع هر دو نفر متخاصم به حكم او وحكم رسول او بود، قهرا حكمى ابدى بود، ديگر جا نداشت به زمان - اذا - مقيد شود.
از اينجا روشن مى شود اينكه بعضى از مفسرين گفته اند:فاعل (دعوا) كه حذف شده همان خدا و رسول است و معناى آيه اين است كه وقتى خدا ورسول ايشان را مى خوانند چنين و چنان مى گويند صحيح نيست ، بله ، بالاخره مرجع دعوتباز به دعوت خدا و رسول است ، ولى اين حقيقت باعث نمى شود كه ما كلمه (دعوا) راكه صيغه مجهول است به دعا كه صيغه معلوم است معنا كنيم .
و به هر حال آيه شريفه مى خواهد سخن مؤ منين را در هنگامى و يا در فرضى كه دعوتمى شوند به پذيرفتن حكم خدا و رسول منحصر كند در يك كلام و آن اين است كه (سمعناو اطعنا - چشم اطاعت مى كنيم ) كه معنايش سمع و طاعت دعوت الهى است ،حال چه اينكه دعوت كننده را يكى از دو متخاصم به ديگرى فرض كنيم ، و يا دعوت كنندهرا خدا و رسولش بدانيم ، و يا بگوييم مقصود سمعا و طاعة در برابر دعوت خدا يا يكىاز دو متخاصم نيست ، بلكه مراد سمعا و طاعة در برابر حكم خدا ورسول است ، هر چند كه احتمال اخير بعيد است .
حال كه سخن مؤ منين در هنگام دعوت منحصر شد به (سمعنا و اطعنا) لازمه آن اين است كهمؤ منين در چنين هنگامى دعوت خدا را رد نكنند. پس اگر كسى رد كند معلوم مى شود مؤ من نيست، چون رد حكم خدا خروج از طور و حد ايمان است ، همچنان كه جمله(بل اولئك هم الظالمون ) هم به بيانى كه گذشت آن را افاده مى كند پس آيه شريفهدر مقام
تعليل اضراب در ذيل آيه قبلى است ، كه مى فرمود:(بل اولئك هم الظالمون ).
آيه مورد بحث با جمله (و اولئك هم المفلحون ) خاتمه يافته كه در آن رستگارىمنحصر در مؤ منين شده نه اينكه مؤ منين منحصر در رستگارى شده باشند.


و من يطع اللّه و رسوله و يخش اللّه و يتقه فاولئك هم الفائزون



اين كه آيه شريفه در سياق آيات قبلى وارد شده به انضمام آيه قبلش اين معنا را مىرساند كه در مقام تعليل - و به منزله كبرايى كلى - براى آيهقبل است كه چون حكم مى كرد به رستگارى هر كس كه مؤ من باشد، و حكم خدا ورسول را با كلمه (سمعا) و (طاعة ) پاسخ گويد، گويى گفته : كسى كه مطيعخدا و رسول او است و مؤ من حقيقى هم هست ، و هم در باطن او ترس خدا، و هم در ظاهر او بهشهادت تقوايش ترس از خدا مى باشد ، رستگار است و قاعده و كبراى كلى اين است كهبه طور كلى هر كس خدا و رسول او را اطاعت كند و از خدا بترسد و تقوى پيشه كند، تنهااين چنين كسان رستگارانند، (فوز و فلاح به يك معنا است ).
اين آيه شريفه هم شامل داعى به حكم خدا ورسول مى شود كه خصم منازع خود را دعوت مى كند كه : (بيا خدا ورسول را حكم خود قرار دهيم )، و هم شامل مدعو مى شود، در صورتى كه دعوت داعى رابپذيرد، و به داورى خدا و رسول رضايت دهد، بنابراين درتعليل آيه مورد بحث يك اضافه اى بر تعليل آيهقبل هست ، چون به هر دو طرف يعنى هم به داعى و هم به مدعو وعده حسن مى دهد.
منافقان سوگندهاى شديد ياد مى كنند كه از تو اطاعت مى كنند، بگو قسممخوريد...


و قسموا باللّه جهد ايمانهم لئن امرتهم ليخرجنقل لا تقسموا طاعة معروفة ...



كلمه (جهد) به معناى طاقت است و تقدير آيه اين است كه : (اقسموا باللّه مبلغ جهد همفى ايمانهم ) يعنى سوگند خوردند به خدا نهايت قدرتى كه در خوردن سوگندداشتند، و مراد اين است كه قسمهاى غلاظ و شدادى خوردند كه ديگر سوگندى از آنغليظتر نداشتند.
و ظاهرا مراد از جمله (ليخرجن ) خروج به سوى جهاد باشد، چون در عده اى از آياتنيز به اين معنا تصريح شده ، مانند آيه (و لو ارادوا الخروج لاعدوا له عده و لكن كرهالله انبعائهم ، فثبطهم و قيل اقعدوا مع القاعدين ، لو خرجوا فيكم ما زادوكم الا خبالا).
در جمله (قل لا تقسموا) ايشان را از سوگند خوردن نهى مى كند و جمله (طاعة معروفة) خبرى است كه مبتدايش حذف شده و آن ضميرى است كه به خروج بر مى گردد، (يعنىخروج اطاعت خداست ، احتياج به سوگند ندارد) و اين جمله در مقامتعليل نهى از سوگند است ، و به همين جهت بهفصل آمده (يعنى با واو عطف وصل به ما قبل نشده ) و جمله (و اللّه خبير بما تعملون )تتمه تعليل است .
و معناى آيه اين است كه : سوگند خوردند با غليظترين سوگندشان كه هر آينه اگرايشان را امر به خروج به سوى جهاد كنى خارج خواهند شد، به ايشان بگو قسمنخوريد، براى اينكه خارج شدن به جهاد، طاعت خدا، و عملى پسنديده و جزو دين است ، وعملى است واجب كه ديگر در واجب كردنش سوگند غليظ لازم ندارد، اگر سوگند مى خوريدكه خدا و رسول را راضى كنيد، خدا به آنچه مى كنيد دانا است ، و فريب قسمهاى غليظشما را نمى خورد.
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از (خروج ) بيرون شدن از خانه واموال است ، در صورتى كه رسول بدان حكم كند. و جمله (طاعة معروفة ) مبتدايى استبراى خبر حذف شده ، و تقدير آن (طاعة معروفه للنبى خير من اقسامكم - طاعت پيغمبربه نحو پسنديده بهتر است از سوگند خوردنتان )، مى باشد.
و معناى آيه اين است كه با غليظترين سوگند به خدا قسم خوردند كه اگر به ايشان امركنى و عليه آنان در منازعاتشان حكم نمايى كه از خانه واموال خود بيرون شوند، حتما بيرون خواهند شد، به ايشان بگو: سوگند نخوريد، براىاينكه پيغمبر را به خوبى اطاعت كردن بهتر از سوگند خوردن به خدا است و خدا دانااست به آنچه مى كنيد.
ولى اين حرف صحيح نيست ، زيرا هر چند كهاتصال آيه را به ماقبل تاءكيد مى كند و وجه قبلى اين فايده را ندارد، ولى متاسفانه باتصريحى كه قبلا مبنى بر رد دعوت به سوى حكم خدا ورسول و تن دادن به حكم بين آنان كرده بودند نمى سازد، چون با اين اعراض صريح ازحكم خدا و رسول او، ديگر معنا ندارد كه براىرسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) سوگند بخورند كه اگر ما را امر كنى كه از ديار واموال خود بيرون شويم بيرون خواهيم شد، و اين ناسازگارى خيلى واضح است .
مگر آنكه بگوييم آنان كه سوگند خوردند غير از كسانى بودند كه دعوت خداى را رد
كردند و از حكم رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) اعراض نمودند كه در اين صورتاشكال متوجه حمل (ليخرجن ) بر اين معنا مى شود، چون دليلى بر چنينحمل در دست نيست .
رسول را وظيفه اى و شما را وظيفه اى است ، نافرمانى شما به او زيانى نمىرساندو پيروى از او مايه هدايت خود شما است


قل اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول فان تولوا فانّما عليه ماحمل و عليكم ما حملتم ...



در اين آيه امر فرموده به اطاعت خدا در آنچهنازل كرده و اطاعت رسول در آنچه از ناحيه پروردگارشان مى آورد، و اوامرى كه در امردين و دنيا به ايشان مى كند. و كلمه (قل ) كه در صدر سخن قرار گرفته اشاره استبه اينكه اطاعت فرمان چه از خدا و چه از رسول همه اش اطاعت خدا است ، و همين اشاره باجمله (و اطيعوا الرسول ) تاءكيد شده ، و گرنه مى توانست ازاول بفرمايد (اطيعونى - مرا اطاعت كنيد)، خواست بفهماند كه طاعترسول ، به اين جهت كه رسول است ، طاعت مرسل و فرستنده است و با همين حجت تمام مىشود.
و به همين جهت دنبال سخن ، چند جمله اضافه فرمود:
اول اينكه فرمود: (فان تولوا فانّما عليه ماحمل و عليكم ما حملتم ) يعنى اگر از طاعترسول اعراض كنيد اين اعراض شما ضررى بهرسول نمى زند، چون رسول وظيفه خود را انجام داده ، و وظيفه او هيچ ربطى به شماندارد، شما هم تكليفى داريد كه انجام و تخلف از آن هيچ ارتباط و سود و زيانى براى اوندارد، چون اطاعت همه اش از خدا است .
دوم اينكه فرمود: (و ان تطيعوه تهتدوا) يعنى هر چند او تكليفى دارد، و شما تكليفىديگر ولى اگر او را اطاعت كنيد هدايت مى يابيد، براى اينكه آنچه او براى شما مى آورد،و هر امرى كه مى كند از ناحيه خدا و به امر اوست ، و در حقيقت اطاعت براى خدا است ، ومعلوم است كه در اطاعت خدا هدايت است .
سوم اينكه فرمود: (و ما على الرسول الا البلاغ المبين )، و اين به منزلهتعليل مطالب قبل است ، يعنى آنچه از تكاليف كه به دوش ‍رسول است عبارت است از تبليغ و بس ، پس اگر شما پيام او را مخالفت كنيد هيچ حرجىمتوجه او نمى شود، و چون رسول مسؤ وليتى جز تبليغ ندارد، قهرا اطاعت خدا اطاعتفرستاده او است ، و اطاعت فرستنده او كه همان خداى سبحان است مايه هدايت شما است .
وعده جميل الهى به مؤ منينى كه عمل صالح انجام مى دهند 
(وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض كما استخلفالّذين من قبلهم ...)
ظاهر اينكه آيه در اينجا قرار گرفته اين است كه درذيل آيات سابق سوره نازل شده باشد، و چون سوره مدنى است ، و در مكه وقبل از هجرت نازل نشده ، اين آيه نيز مدنى است ،
همچنان كه سياقش و مخصوصا سياق ذيلش ايناحتمال را تاييد مى كند.
درنتيجه اين آيه وعده جميل و زيبايى است براى مؤ منين كهعمل صالح هم دارند، به آنان وعده مى دهد كه به زودى جامعه صالحى مخصوص بهخودشان برايشان درست مى كند و زمين را در اختيارشان مى گذارد و دينشان را در زمين متمكنمى سازد، و امنيت را جايگزين ترسى كه داشتند مى كند، امنيتى كه ديگر از منافقين و كيدآنان ، و از كفار و جلوگيريهايشان بيمى نداشته باشند، خداى را آزادانه عبادت كنند، وچيزى را شريك او قرار ندهند.
پس در جمله (وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ) كلمه (من ) تبعيضىخواهد بود نه بيانى ، و خطاب در آن ، به عموم مسلمين است كه در ميان آنان ، هم منافق هستو هم مؤ من ، و مؤ منين ايشان نيز دو طايفه اند، يكى كسانى كهعمل صالح مى كنند، و گروه ديگر آنان كه عمل صالح ندارند، ولى وعده اى كه در آن آمدهمخصوص كسانى است كه هم ايمان داشته باشند و هم اعمالشان صالح باشد و بس .
مراد از استخلاف مؤ منين صالح العمل در زمين و مقصود ازمستخلفينقبل از ايشان در آيه : (وعد اللّه الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات...)
و در جمله (ليستخلفنهم فى الارض كما استخلف الّذين من قبلهم ) دواحتمال هست ، يكى اينكه مراد از استخلاف اين باشد كه خداى تعالى به ايشان خلافتىالهى نظير خلافت آدم و داوود و سليمان داده باشد، همچنان كه درباره خلافت آدم فرمود:(انى جاعل فى الارض خليفه ) و درباره داوود فرموده : (انا جعلناك خليفه فىالارض ) و درباره سليمان فرموده : (و ورث سليمان داود) كه اگر مراد از خلافت اينباشد، قهرا خلفاى قبل از ايشان خلفاى خدا، يعنى انبياى او و اوليايش خواهد بود، وليكن به دليلى كه مى آيد اين احتمال بعيد است .
احتمال دوم اينكه مراد از (خلافت ) ارث دادن زمين به ايشان و مسلط كردن آنان بر زمينباشد، همچنان كه در اين معنا فرموده : (ان الارض لله يورئها من يشاء من عباده ، والعاقبه للمتقين ) و نيز فرموده : (ان الارض يرئها عبادى الصالحون ) كهبنابراين احتمال ،
مراد از خلفاى قبل از ايشان مؤ منين از امتهاى گذشته خواهد بود، كه خدا كفار و منافقين آنها را هلاك كرد، و مؤ منين خالص ايشان را نجات داد، مانند قوم نوح و هود و صالح و شعيب ،همچنان كه در آيه (و قال الّذين كفروا لرسلهم لنخرجنكم من ارضنا او لتعودن فى ملتنافاوحى اليهم ربهم لنهلكن الظالمين ، و لنسكننكم الارض من بعدهم ذلك لمن خاف مقامى وخاف وعيد) است و اينان كسانى هستند كه خود را براى خدا خالص كردند و خدا نجاتشانداد، و در نتيجه جامعه صالحى تشكيل داده و در آن زندگى كردند، تا آنكه مهلتشانطول كشيده ، دلهايشان قساوت يافت .
اما قول كسى كه گفته : مراد از مستخلفين قبل از ايشان ، بنىاسرائيل است كه خدا بعد از هلاك كردن فرعون و لشگريانش سر زمين مصر و شام را بهايشان ارث داده ، و در آن مكنتشان داد، همچنان كه درباره آنان فرمود:(و نريد ان نمن علىالاذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين و نمكن لهم فى الارض )حرف صحيحى نيست .
زيرا آيه مورد بحث از مردمى خبر مى دهد كه بعد از ارث بردن زمين ، اجتماعى صالحتشكيل دادند و قوم بنى اسرائيل بعد از نجاتشان از فرعون و لشگرش ، هرگز از كفر ونفاق و فسق خالص نگشتند، و مصداق (الّذين آمنوا و عملوا الصالحات ) نشدند، و بهنص قرآن كريم در آياتى بسيار هرگز و در هيچ دوره اى چنين روزى به خود نديدند، وبا اينكه اجتماع ايشان همواره از كفار و منافقين و صالحان و طالحانمتشكل مى شده ، ديگر معنا ندارد كه استخلاف ايشان رامثل بزند براى استخلاف (الّذين آمنوا و عملوا الصالحات ).
و اگر مراد از تشبيه اصل استخلاف ايشان ، به استخلاف خلفاىقبل از ايشان - كه فرضا بنى اسرائيل باشند چه خوب و چه بد - بوده باشد، دراين صورت احتياجى نبود كه مجتمع اسرائيلى را پيش بكشد، و به آنان تشبيه كند وحال آنكه امتهاى موجود در زمان 211
ايشان ، همچنان كه در آيه (اذ جعلكم خلفاء من بعد قوم نوح ) و آيه (اذ جعلكم خلفاءمن بعد عاد) بدون هيچ تشبيهى اين امت را جانشينان امتهاىقبل دانست ، و حتى كفار از اين امت را هم خلفاى اقوام پيشين خواند و فرمود:(و هو الذىجعلكم خلائف الارض ) و نيز فرمود:(هو الذى جعلكم خلائف فى الارض فمن كفرفعليه كفره ).
حال اگر بگويى چرا جايز نباشد كه تشبيه در آيه مورد بحث ، تشبيه به بنىاسرائيل باشد؟ آنگاه حق اين مجتمع صالح را با جمله بعدى اش اداء نموده وبفرمايد:(ليمكنن لهم دينهم ...)؟
در جواب مى گوييم : بله ، اشكالى ندارد، جز اينكه همان طور كه گفتيم ، بنابراينديگر وجهى ندارد كه امت اسلام از ميان همه امم تنها جانشين بنىاسرائيل باشند، و جانشينى اين امت تنها به جانشينى بنىاسرائيل تشبيه گردد.
مراد از تمكين دين در (وليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم ) و بيان مفرداتديگرآيه
(و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم ) تمكين هر چيزى بر قرار كردن آن است درمكان و اين كنايه است از ثبات آن چيز، و زوال و اضطراب وتزلزل ناپذيرى آن ، به طورى كه اگر اثرى داشته باشد هيچ مانعى جلوى تاءثيرآن را نگيرد و در آيه مورد بحث تمكين دين عبارت است از اينكه : آن را در جامعه موردعمل قرار دهد، يعنى هيچ كفرى جلوگيرش نشود، و امرش را سبك نشمارند،اصول معارفش مورد اعتقاد همه باشد، درباره آن اختلاف و تخاصمى نباشد، و اين حكم راخداى سبحان در چند جاى از كلامش كرده كه اختلاف مختلفين در امر دين علت و منشاى جزطغيان ندارد، مانند اين آيه (و ما اختلف فيه الا الاذين اوتوه من بعد ما جائتهم البيناتبغيا بينهم ).
و مراد از دين ايشان ، آن دينى كه برايشان پسنديده ، دين اسلام است . و اگر دين را بهايشان اضافه كرد، از باب احترام بود و نيز از اين جهت بود كه دين مقتضاى فطرت خودآنان بود.
و جمله (و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا) مانند جمله (و ليمكنن لهم ) عطف است بر جمله(ليستخلفنهم ) و اصل معنا(ليبدّلنّ خوفهم امنا) بوده ، به طور ساده تر اين كهدر واقع بايد مى فرمود ترس ايشان را مبدل به امنيت كرديم ولى فرموده (ايشان رابعد از ترس ، مبدل به امنيت كرديم ) و تبديل را به خود آنان نسبت داد، حالا يا از بابمجاز عقلى است ، و يا آنكه مضاف را چون معلوم بوده حذف كرده ، زيرا جمله (من بعدخوفهم ) مى فهماند كه آن محذوف خوف ، و تقدير(ليبدلن خوفهم ) بوده ، و ياآنكه از اين باب نبوده ، بلكه كلمه (امنا) به معناى آمنين بوده كه در اين صورت معنااين مى شود كه : خدا ايشان را بعد از ترسشانمبدل كرد به ايمنان و به هر حال ، مراد از خوف آن ترسى است كه مؤ منين صدر اسلام ازكفار و منافقين داشتند.
و جمله (يعبدوننى لا يشركون بى شيئا) را اگر بخواهيم با سياق آيات بهتر وفقدهيم ، بايد حال از ضمير در جمله (ليبدلنهم ) بگيريم ، كه معنا چنين مى شود:(خداترس ايشان را مبدل به امنيت كرد، در حالى كه ايشان مرا پرستش كنند، و چيزى شريك منندانند).
و اگر در اين آيه التفاتى از غيبت (يبدلنهم ) به تكلم (مرا عبادت كنند) بكاربرده و جمله (يعبدوننى ) را با جمله (چيزى را شريك من ندانند) تاءكيد كرده ، وكلمه (شيئا) را نكره آورده ، كه خود دلالت مى كند بر نفى شريك به طور اطلاق ، همهاين نكات حكم مى كند بر اينكه مراد از عبادت ، خداپرستى خالص است ، به طورى كههيچ شائبه اى از شرك - چه شرك جلى و چه شرك خفى - در آن راه نداشته باشد، وخلاصه معنا اين مى شود كه خدا مجتمع آنان را مجتمعى ايمن مى سازد، تا در آن جز خدا هيچچيز ديگرى پرستش نشود، و هيچ ربى غير از خداقائل نباشند.
و كلمه (ذلك ) در جمله (و من كفر بعد ذلك ) به طورى كه سياق شهادت مى دهداشاره است به موعود، بنابراين ، مناسب تر آن است كه كلمه (كفر) را به معناى كفران، و در مقابل شكر بدانيم ، و چنين معنا كنيم كه : و(هر كس كفران كند و خدا را شكرنگويد، و بعد از تحقق اين وعده عوض شكر با كفر و نفاق و ساير گناهان مهلكه ، كفراننعمت كند، چنين كسانى كاملا در فسقند) و فسق هم عبارت است از بيرون شدن از زىبندگى .
اختلاف شديد مفسرين پيرامون مورد نزول اين آيه و مفاد آن  
مفسرين در اين آيه شريفه اختلافاتى شديد و زيادى دارند.
بعضى گفته اند: درباره اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله )نازل شده ، و خدا
وعده اى را كه به ايشان داد منجز كرد، و زمين را در اختيار ايشان قرار داد، و دين ايشان راتمكين داد، و ترس ايشان را مبدل به امنيت كرد، آرى بعد از در گذشترسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در ايام خلفاى راشدين ، اسلام را پيش برد، و عزتداد، و در نتيجه آن ترسى كه مسلمين از كفار و منافقين داشتند، از ميان برفت .
و مراد از استخلاف ايشان استخلاف خلفاى چهارگانه بعد ازرسول خدا (صلى اللّه عليه و آله )، و يا تنها خلفاى سه گانهاول است ، و اگر استخلاف را به همه نسبت داده ، با اينكه همه مسلمين خليفه نبودند، وخلافت مختص به سه و يا چهار نفر بود، از قبيل نسبت دادن چيزى است كه مخصوص بهبعض است به همه ، مثل اينكه مى گويند: بنى فلان كشته شدند، با اينكه بعضى ازآنان كشته شدند.
بعضى ديگر گفته اند كه : اين آيه شامل عموم امت محمد (صلى اللّه عليه و آله ) مى شود،و مراد از استخلاف امت وى و تمكين دين ايشان وتبديل خوفشان به امنيت اين است كه زمين را به ايشان ارث داد، آنچنانكه به امت هاىقبل از اسلام ارث داد.
و يا مراد استخلاف خلفاى بعد از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله )، و تمكين اسلام وشكست دادن دشمنان دين مى باشد، كه خداى تعالى بعد از رحلت آن جناب وعده خود را وفاكرد، و اسلام و مسلمين را يارى نموده ، شهرها و اقطار عالم براى آنان فتح شد.
بنابراين دو قول ، آيه شريفه از پى شگويى هاى قرآن خواهد بود، چون خبر از امورىداده كه هنوز در عالم تحقق نيافته ، و حتى آن روز اميدش هم نمى رفت .
بعضى ديگر گفته اند: اين آيه مربوط به مهدى موعود (عليه السلام ) است ، كه اخبارمتواتر از ظهورش خبر داده ، و فرموده كه : زمين را پر ازعدل و داد مى كند همان طور كه پر از ظلم و جور شده باشد، و مراد از (الذين آمنوا و عملواالصالحات ) رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و ائمهاهل بيت او (عليهم السلام ) است .
بيان حق مطلب در معنا و مفاد آيه و مورد نزول آن  
ولى آنچه از سياق آيه شريفه به نظر مى رسد صرف نظر از مسامحه هايى كه چهبسا بعضى از مفسرين در تفسير آيات قرآنى دارند، اين است كه بدون شك آيه شريفهدرباره بعضى از افراد امت است نه همه امت و نه اشخاص معينى از امت ، و اين افرادعبارتند از كسانى كه مصداق (الّذين آمنوا و عملوا الصالحات ) بوده باشند، و آيهنص در اين معنا است ، و هيچ دليلى نه در الفاظ آيه و نه ازرسول خدا، و يا خود رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و ائمهاهل بيت (عليهم السلام ) مى باشد نيست ، و نيز هيچ دليلى نيست بر اينكه مراد از (الّذين) عموم امت بوده ، و اگر وعده در آيه متوجه به طايفه مخصوصى از ايشان شده بهخاطر صرف احترام از آنان يا عنايت بيشتر به آنان بوده باشد، زيرا همه اين حرفهاسخنانى خود ساخته و بى دليل است .
و مراد از استخلاف آنان در زمين نظير استخلاف نياكان و امم گذشته اين است كه اجتماعىصالح از آنان تشكيل دهد، كه زمين را ارث ببرند، آن طور كه نياكان و امم گذشتهصاحبان قوت و شوكت ارث بردند، و اين استخلاف قائم به مجتمع صالح ايشان است ،نه به افراد معينى از ايشان ، همچنان كه در امتهاىقبل از ايشان قائم به مجتمع بود.
و اما اينكه مراد از آن ، خلافت الهى به معناى ولايت و سلطنت الهى ، نظير سلطنت داوود وسليمان و يوسف (عليه السلام ) بوده باشد، بسيار بعيد است ، چون از قرآن كريم بعيداست كه از انبياء به عبارت (الذين من قبلهم ) تعبير فرمايد، و اين تعبير به همين لفظو يا به معناى آن در بيش از پنجاه مورد در قرآن كريم آمده ، و در هيچ جا مقصود از آنانبياى گذشته نبوده ، با اينكه گفتگو درباره انبياى گذشته در قرآن كريم بسيار آمده، بله در بعضى موارد به عبارت (رسل من قبلك ) يا(رسل من قبلى ) يا نظير اينها با اضافه كلمهقبل به ضمير راجع به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) آمده است .
و مراد از تمكين دين مرضى آنان در زمين - همان طور كه گذشت - اين است كه دينپسنديده ايشان را پاى بر جا بدارد، به طورى كه اختلافشان دراصول ، و سهل انگارى هايشان در اجراى احكام ، وعمل به فروع آن ، دين آنان را متزلزل نسازد، و همواره اجتماعشان از لكه نفاق پاك باشد.
و مراد از تبديل خوفشان به امنيت اين است كه امنيت و سلام بر مجتمع آنان سايه بيفكند،به طورى كه نه از دشمنان داخلى بر دين و دنياى خود بترسند، و نه از دشمنان خارجى ،نه از دشمنى علنى ، و نه پنهانى .
و اينكه بعضى از مفسرين گفته اند: مراد (تنها ترس از دشمنان خارجى است ، همچنانكه همه ترس مسلمانان صدر اول از كفار و مشركين بود، كه مى خواستند نور خدا را خاموشساخته و دعوت حقه دين را باطل سازند) حرف صحيحى نيست ، و دليلى بر گفتار خودندارند، چون لفظ آيه مطلق است ، و هيچ قرينه اى كه مدعاى آنان را اثبات كند در آن
نيست ، علاوه بر اين آيه شريفه در مقام امتنان است ، و اين چه منتى است كه خدا بر جامعهاى بگذارد كه دشمن خارجى را بر آنان مسلط نكرده ، در حالى كهداخل آن جامعه را فساد احاطه كرده باشد، و از هر سو بلاهاى گوناگون آن جامعه راتهديد كند، نه امنيتى در جان خود داشته باشند، و نه در عرض و نه درمال ، تنها قدرت حاكمه بر آن اجتماع حريت داشته ، و طبقه ستمگر در رفاه و پيشرفتباشند؟.
و مرادش ازاينكه فرمود: (خداى را عبادت مى كنند و چيزى را شريك او نمى گيرند)همان معنايى است كه لفظ به طور حقيقت بر آن دلالت كند، و آن عبارت است از اينكهاخلاص در عبادت عموميت پيدا كند و بنيان هر كرامتى غير از كرامت تقوى منهدم گردد.
توضيح اينكه وعده استخلاف در آيه ، جز با اجتماعى كه با ظهور مهدى (ع ) برپامى شود با هيچ مجتمعى قابل انطباق نيست
آنچه از همه مطالب بر آمد اين شد كه خداى سبحان به كسانى كه ايمان آورده وعمل صالح انجام مى دهند، وعده مى دهد كه به زودى جامعه اى برايشان تكوين مى كند كهجامعه به تمام معنا صالح باشد، و از لكه ننگ كفر و نفاق و فسق پاك باشد، زمين راارث برد و در عقايد افراد آن و اعمالشان جز دين حق ، چيزى حاكم نباشد، ايمن زندگىكنند، ترسى از دشمن داخلى يا خارجى نداشته باشند، از كيد نيرنگ بازان ، و ظلمستمگران و زورگويى زورگويان آزاد باشند.
و اين مجتمع طيب و طاهر با صفاتى كه از فضيلت و قداست دارد هرگز تاكنون در دنيامنعقد نشده ، و دنيا از روزى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله ) مبعوث به رسالت گشتهتاكنون ، چنين جامعه اى به خود نديده ، ناگزير اگر مصداقى پيدا كند، در روزگارمهدى (عليه السلام ) خواهد بود، چون اخبار متواترى كه ازرسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) در خصوصيات آنجناب وارد شده از انعقاد چنين جامعه اى خبر مى دهد، البته اين در صورتى است كه روىسخن در آيه را متوجه مجتمع صالح بدانيم ، نه تنها حضرت مهدى (عليه السلام ).
خواهيد گفت : طبق اين نظريه چه معنا دارد كه روى سخن را در زماننزول آيه به (الّذين آمنوا و عملوا الصالحات ) كند در حالى كه مهدى (عليه السلام )آن روز نبود، (نه خودش بود و نه يكى از اهل زمانش ).
در پاسخ مى گوييم : اين سؤ ال ناشى از اين است كه پرسش كننده ميان خطابهاى فردىبا خطابهاى اجتماعى خلط كرده ، چون خطاب دو جور ممكن است متوجه اشخاص شود، يكىاينكه اشخاصى را مورد خطابى قرار دهند، بدين جهت كه خصوصيات خود آنان
مورد نظر است ، ديگر اينكه همان اشخاص را مورد خطاب قرار بدهند، اما نه از اين جهت كهشخص خود آنان مورد نظر باشد، بلكه از اين جهت كه جمعيتى هستند داراى صفاتى معين ،در صورت اول خطاب از مخاطبين به غير مخاطبين متوجه نمى شود. وشامل آنها نمى گردد، نه وعده اش و نه وعيدش و نه هيچ چيز ديگرش ، و در قسم دوم اصلااشخاص دخالتى ندارند، خطاب متوجه دارندگان صفات كذايى است ، كه در اين صورتبه ديگران نيز متوجه مى شود.
در آيه شريفه خطاب از قبيل خطابهاى دوم است ، كه بيانش گذشت و اغلب خطابهاىقرآنى كه يا مؤ منين را مخاطب كرده ، و يا كفار را از اينقبيل است ، و همچنين خطابهايى كه متضمن بدگويى ازاهل كتاب و مخصوصا يهود است ، از اين قبيل است ، به مخاطبين بدگويى مى كند به اينكهنياكان و اجداد چند پشت قبل ايشان چنين و چنان كردند، و همچنين خطابهاى متوجه به مشركينكه شما بوديد كه چنين و چنان كرديد، به اينكه اسلاف آنان بودند، نه خود آنان ، پسمعلوم مى شود كه روى سخن با دارندگان فلان صفات زشت است .
و مخصوصا از اين قبيل است وعده اى كه به يهود داده و فرموده : (فاذا جاء وعد الاخرةليسووا وجوهكم ) كه وعده داده شدگان تا زمان تحقق آن وعده و پيشگويى زنده نماندند،و در عين حال روى سخن با يهود عصر نزول است ، كه شما چنين و چنان مى شويد. و نظيرآن وعده در گفتار ذى القرنين است ، كه بنا به حكايت قرآن كريم گفت : (فاذا جاء وعدربى جعله دكاء و كان وعد ربى حقا).
و نيز وعده اى كه به مردم داده كه قيامت قيام مى كند و بساط حيات دنيوى به وسيله نفخهصور بر چيده مى شود، چنانكه فرمود: (ثقلت فى السموات و الارض لا تاتيكم الابغتة ) كه مؤ منين صالح را به عنوان اينكه مؤ من و صالحند وعده اى داده ، كه اشخاصحاضر در زمان نزول آن را نديدند و مردند، ولى همين كه در آخرين روز از روزگار دنياافرادى صالح و مؤ من شاهد نفخه صور مى شوند، مجوز اين شده كه اين وعده را به همهصالحان مؤ من در همه اعصار، و مخصوصا افراد حاضر در زماننزول بدهد.
پس حق مطلب اين است كه اگر واقعا بخواهيم حق معناى آيه را به آن بدهيم (و همهتعصبات را كنار بگذاريم ) آيه شريفه جز با اجتماعى كه به وسيله ظهور مهدى (عليهالسلام ) به زودى منعقد مى شود قابل انطباق با هيچ مجتمعى نيست .
و اما اگر پاى مسامحه و سهل انگارى در تفسير مفردات و جملات آن راه دهيم ، آن وقت ممكناست بگوييم مراد از استخلاف (الّذين آمنوا و عملوا الصالحات ) استخلاف همه امت است ،(نه همان طور كه گفتيم دسته اى مخصوص )، آن وقت در جواب اينكه همه امت مصداق(الّذين آمنوا و عملوا الصالحات ) نيستند، بگوييم اين از باب تغليب است ، كه از آنباب به شمس و قمر مى گوييم : شمسين ، (دو آفتاب ) يا قمرين (دو ماه ) و يا پاسخىنظير آن بدهيم .
و مراد از تمكين دينشان ، آن دين كه برايشان پسنديده ، اين بگيريم كه آنان را در دنيامعروف به امت اسلام مى كند، و دين اسلام را دين ايشان مى داند، هر چند كه هفتاد و سهفرقه شوند، و هر فرقه اى فرق ديگر را كافر بداند، و بعضى خون بعضى ديگررا مباح بشمارد، و عرض و مال او را حلال بداند.
و مراد از تبديل خوف ايشان به امنيت ، و اينكه خدا را بپرستند و چيزى را شريك اونگيرند اين باشد كه خدا اسلام را عزت و شوكت دهد ، و بر معظم معموره زمين گسترده كند،در معظم معموره زمين آزادانه نماز و روزه و حج انجام شود، هر چند كه از ميان خود آنان امنيترخت بر بسته باشد، و حق و حقيقت با سكنه آنها خدا حافظى كرده باشد.
كه در اين صورت موعود به اين وعده امت ، و مراد از استخلاف ، ايشان عزت و شوكتى استكه بعد از هجرت رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و بعد از رحلت آن جناب نصيب مسلمينشد، ولى اگر معنا اين باشد باز وجهى نيست كه تنهاشامل زمان خلفاى راشدين باشد، بلكه بعد از آنان را نيز تا زمان انحطاط خلافتاسلامى شامل مى شود.
خوب ، اين وجهى است كه مى توان براى آيه تصور كرد، و اما تطبيق آيه با دوره خلفاىراشدين و يا سه نفر اول و يا تنها دوره على (عليه السلام ) هيچ وجهى ندارد.


و اقيموا الصلوة و آتوا الزكوة و اطيعوا الرسول لعلكم ترحمون



مناسبتى كه مضمون اين آيه با آيات سابق دارد، مى رساند كه اين آيه تتمه آيات سابقاست .
بنابراين اينكه فرمود: (و اقيموا الصلوة و آتوا الزكوة ) دستور به اطاعت او است ،در وظايف و عبادتهايى كه براى بندگانش تشريع كرده ، و اگر از ميان همه وظائف تنهانماز و
زكات را يادآورى كرد، براى اين بود كه اين دو تكليف در ميان تكاليف راجع به خدا وخلق به منزله ركن است ، و جمله (و اطيعوا الرسول ) انفاذ ولايت آن جناب است در قضاءو در حكومت .
و جمله (لعلكم ترحمون ) تعليل براى امر است به مصلحتى كه در ماءمور به هست ، ومعناى آن به طورى كه از سياق بر مى آيد اين است كه خدا ورسول را اطاعت كنيد، كه در اين دو اطاعت اميد آن هست كه رحمت الهىشامل شما شود، و خدا وعده خود را درباره شما انجاز كند، و يا انجاز آن را زودتر كند،چون بر طرف شدن نفاق از بين مسلمانان ، و عموميت يافتن صلاح و اتفاق كلمه حق ، كليدانعقاد مجتمعى است صالح ، كه هر قسم خيرات به سويش سرازير مى شود.


لا تحسبن الّذين كفروا معجزين فى الارض و ماويهم النار و لبئس المصير



اين آيه تتمه آيات قبل است ، و در آن وعده استخلاف در زمين و تمكين دين وتبديل خوف به امنيت را كه در آيات سابق بود تاءكيد مى كند.
پيامبر خود را خطاب مى كند به خطابى مؤ كد، كه زنهار،خيال نكنى كه كفار خداى را در زمين عاجز مى كنند، و با نيرو و شوكت خود جلو خداى را ازانجاز وعده اش مى گيرند، و اين بيان و حقيقت بشارتى است بهرسول خدا (صلى الله عليه و آله )، به كرامتى كه به امت وى كرده ، و اينكه دشمنانششكست خورده و مغلوب خواهند شد، و چون بشارت به آن جناب بود، لذا او را مخاطب قرارداد، و اين التفات را به كار برد.
و چون نهى مذكور (خيال مكن ) در معناى اين است كه به زودى كفار به حكم اجبار دست ازمعارضه با دين و اهل دين بر مى دارند، لذا جمله (و ماءويهم النار...) را بر آن عطفكرد، و گويا فرموده است : ايشان در دنيا شكست خورده ، و در آخرت در آتشمنزل مى كنند، كه بد باز گشت گاهى است .
بحث روايتى
رواياتى در شاءن نزول آيات مربوط به منافقين  
در مجمع البيان در ذيل آيه : (و يقولون آمنا بالله ...) گفته : بعضى گفته اند: اينآيات در شاءن مردى از منافقين نازل شد كه بين او و مردى يهودى مرافعه اى بود، يهودىپيشنهاد كرده بود كه مرافعه را نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) ببرند، ولىمنافق حاضر نشد و پيشنهاد كرد كه نزد كعب بن اشرف بروند.

next page

fehrest page

back page