بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر المیزان جلد 15, علامه محمدحسین طباطبایی رحمه الله علیه ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     ALMIZA01 -
     ALMIZA02 -
     ALMIZA03 -
     ALMIZA04 -
     ALMIZA05 -
     ALMIZA06 -
     ALMIZA07 -
     ALMIZA08 -
     ALMIZA09 -
     ALMIZA10 -
     ALMIZA11 -
     ALMIZA12 -
     ALMIZA13 -
     ALMIZA14 -
     ALMIZA15 -
     ALMIZA16 -
     ALMIZA17 -
     ALMIZA18 -
     ALMIZA19 -
     ALMIZA20 -
     ALMIZA21 -
     ALMIZA22 -
     ALMIZA23 -
     ALMIZA24 -
     ALMIZA25 -
     ALMIZA26 -
     ALMIZA27 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

و بنابراين در حقيقت برگشت جمله مورد بحث به يك احتجاج جداگانه است بر نفى شركاءو آن احتجاج عبارت است از شهادت خود خدا به اينكه من هيچ شريكى براى خود سراغ ندارم، همچنان كه جمله (شهد الله انّه لا اله الا هو) نيز متضمن همين شهادت است ، چيزى كه هستدر اين جمله شهادت به عدم علم نداده بلكه شهادت بر نفىاصل وجود شريك داده است .
بعضى از مفسرين گفته اند: اين جمله برهان ديگرى است بر اثبات علو خدا، به اين بيانكه تعدد آلهه مستلزم جهل است كه خود يكى از نواقص و ضد علو است ، چون هر چيزى كهدو تا شد، اين يكى اطلاعى از آنچه در حقيقت ذات آن ديگرى هست ندارد، ومثل خود او را نمى شناسد، و اين خود يك نوعجهل و قصور است .
ولى اين تقرير مانند ساير تقريرهايى كه كرده اند، به درد نفى چند اله واجب الوجودمى خورد، و ما گفتيم كه وثنى مذهبان خود اقرار دارند بر اينكه واجب الوجود يكى است وآلهه خود را واجب الوجود نمى دانند، علاوه بر اين بعضى از مقدمات كه براىدليل مذكور آورده مخدوش است .


فتعالى عما يشركون



اين جمله تفريع بر همه مطالب و حجت هاى گذشته است كه بر نفى شركاء اقامه شد.


قلرب اما ترينى ما يوعدون رب فلا تجعلنى فى القوم الظّالمين



چون از نقل سخنان مشركين و انكارشان نسبت به روز قيامت و استهزايشان به رسولانفارغ شد، و علاوه بر اين به اقامه حجت بر اثبات حقيقت قيامت نيز پرداخت ، اينك در اينجمله به تهديد قبل بازگشته و به پيامبر خود دستور مى دهد كه : از پروردگار خودبخواهد تا او را به آن عذابى كه به ايشان وعده داده دچار نكند و اگر آن عذاب را ديد اورا نجات دهد.
پس جمله (قل رب اما ترينى ما يوعدون ) امر به دعا و استغاثه است و تكرار كلمه(رب ) به منظور تاءكيد در تضرع است و كلمه (ما) در جمله (اما ترينى ) زايدهو براى اين آورده شده كه بدان وسيله نون تاءكيد برفعل شرط درآيد، چون اگر آن نبود جايز نبود نون تاءكيد در آخرفعل شرط بيايد، پس اصل جمله مذكور (ان ترنى ) بوده و جمله (ما يوعدون )دلالت دارد بر اينكه بعضى از عذابهايى كه مشركين به آنها تهديد شده اند عذابدنيوى بوده ، چون مى فرمايد: اگر آن عذاب را به من نشان دادى مرا از آن نجات بده ، واز جمله (رب فلا تجعلنى فى القوم الظالمين - پروردگارا مرا در ميان قوم ستمكارقرار مده ) به طور كنايه فهميده مى شود كه اگر آن جناب درحال فرود آمدن عذاب بر كفار در ميان آنان باشد عذاب او را هم مى گيرد.


و انا على ان نريك ما نعدهم لقادرون



اين جمله خطاب به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) است و منظور از آن تسليت ودلخوش كردن او است و مى فرمايد كه : خداى تعالى قادر است تو را از عذابى كه بهمشركين نشان مى دهد نجات دهد و شايد مراد از آن عذاب همان عذابى است كه در جنگ بدربر سر مشركين آورد، و با اينكه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و مؤ منين هم نشانداد، مع ذلك آنان را نجات داده ، بلكه مايه شفاى غيظ دلهاى آنان كرد.


ادفع بالتى هى احسن السيئه نحن اعلم بما يصفون



يعنى آنچه بدى از ايشان مى بينى با نيكى تلافى كن و تازه از بين خوبى ها خوبترآنها را انتخاب كن ، مثل اينكه اگر بدى آنان به صورت آزار و اذيت است ، تو، به ايشاناحسان كن و منتها درجه طاقت خود را در احسان به ايشانمبذول بدار، و اگر اين مقدار نتوانستى هر چه را كه توانستى ، و اگر آنهم مقدور نبودحداقل از ايشان اعراض كن .
و اينكه فرمود: (نحن اعلم بما يصفون ) ما بهتر مى دانيم كه چه برداشتى از دعوتتو دارند، يك نوع تسليت خاطر رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) است ، تا از آنچه ازايشان مى بيند ناراحت و غمگين نشود و از جراءتى كه نسبت به پروردگارشان به خرجمى دهند، اندوهگين نگردد، چون خدا بهتر مى داند كه چه چيرها مى گويند.


و قل رب اعوذ بك من همزات الشّياطين و اعوذ بك رب ان يحضرون



معناى (همزات الشياطين ) 
در مجمع البيان گفته كلمه (همزة ) به معناى شدت دفع است ، و حرف همزه (يكى ازحروف الفبا) را هم از اين جهت همزه ناميده اند كه چون از ته حلق ادا مى شود، بايد بيشتربه حلق اعتماد داشته باشد، و با فشار بيشترى به خارج دفع گردد، و همزه شيطانبه معناى دفع او به سوى گناهان از راه گمراه كردن است . و در تفسير قمى از امامعسكرى (عليه السلام ) نقل كرده كه فرمود همزه شيطان آن وسوسه هايى است كه در دلتمى اندازد.
در اين دو آيه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را دستور مى دهد كه از اغواى شيطانهابه پروردگار خود پناه ببرد، و از اينكه شيطانها نزدش حاضر شوند به آن درگاهملتجى شود و در اين تعبير اشاره اى هم به اين معنا هست كه شرك و تكذيب مشركين هم ازهمان همزات شيطانها، و احاطه و حضور آنها است .
سوره مومنون ، آيات 99 - 118  


حتى اذا جاء احدهم الموت قال رب ارجعون (9) لعلّىاعمل صلحا فيما تركت كلاّ انّها كلمة هو قائلها و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون (100)فاذا نفخ فى الصّور فلا انساب بينهم يؤ مئذ و لا يتساءلون (101) فمن ثقلت موزينهفاولئك هم المفلحون (102) و من خفت موازينه فاولئك الّذين خسروا انفسهم فى جهنمخالدون (103) تلفح وجوههم النّار و هم فيها كالحون (104) الم تكن ءايتى تتلى عليكمفكنتم بها تكذّبون (105) قالوا ربنا غلبت علينا شقوتنا و كنا قوما ضالين (106)ربّنا اخرجنا منها فان عدنا فانا ظالمون (107)قال اخسوا فيها و لا تكلمون (108) انه كان فريق من عبادى يقولون ربّنا ءامنا فاغفرلناوارحمنا و انت خير الرّاحمين (109) فاتّخذتموهم سخريا حتى انسوكم ذكرى و كنتم منهمتضحكون (110) انى جزيتهم اليوم بما صبروا انهم هم الفائزون (111)قل كم لبثتم فى الارض عدد سنين (112) قالوا لبثنا يوما او بعض يومفسل العادين (113) قل ان لبث تم الا قيلا لو انكم كنتم تعلمون (114) افحسبتم انّماخلقنكم عبثا و انكم الينا لا ترجعون (115) فتعلى الله الملك الحق لا اله الا هو رب العرشالكريم (116) و من يدع مع الله الها ءاخر لا برهان له به فانّما حسابه عند ربه انه لايفلح الكافرون (117) و قل ربّ اغفر وارحم و انت خير الرّاحمين (118)



ترجمه آيات
تا آنگاه كه وقت مرگ هر يكشان فرا رسد در آنحال آگاه و نادم شده گويد بارالها مرا به دنيا بازگردان (99).
تا شايد به تدارك گذشته عملى صالح به جاى آرم و به او خطاب شود كه هرگزنخواهد شد و اين كلمه (مرا بازگردان ) را از حسرت همى گويد و از عقب آنها عالم برزخاست تا روزى كه برانگيخته شوند (100).
پس آنگاه كه نفخه صور قيامت دميد ديگر نسبت و خويشى در ميانشان نماند و كسى از كسديگر حال نپرسد (1.1).
پس در آن روز هر آن كه اعمالش وزين است آنان رستگارانند (102).
و هر آن كه اعمالش سبك وزن باشد آنان كسانى هستند كه نفس خويش را در زيان افكندهبه دوزخ مخلد خواهند بود (103).
آتش دوزخ صورتهاى آنها را مى سوزاند و در جهنم زشت منظر خواهند زيست (104).
(و به آنها خطاب شود) آيا آيات من بر شما تلاوت نشد؟ و شما ازجهل تكذيب آيات ما نكرديد؟ (105).
آن كافران در جواب گويند بار الها به ما (رحم كن ) كه شقاوت بر ما غلبه كرد و كارما به گمراهى كشيد (106).
پروردگارا ما را از جهنم نجات ده اگر ديگر بار عصيان تو كرديم همانا بسيار ستمكارخواهيم بود (107).
باز به آنان خطاب سخت شود اى سگان به دوزخ شويد و با من لب از سخن فرو بنديد(108).
زيرا شماييد كه چون طايفه اى از بندگان صالح من روى به من آورده و عرض مى كردندبارالها ما به تو ايمان آورديم تو از گناهان ما درگذر و در حق ما لطف و مهربانى فرماكه تو بهترين مهربانان هستى (109).
در آن وقت شما كافران آن بندگان خاص مرا تمسخر مى كرديد تا آنجا كه مرا به كلىفراموش كرده بر آن خداپرستان خنده استهزاء مى نموديد (110).
من هم امروز جزاى صبر بر آزار و سخريه شما را به آن بندگان پاك خود خواهم داد وآنها امروز سعادتمند و رستگاران عالمند (111).
آنگاه خدا به كافران گويد كه مى دانيد شما چندسال در زمين درنگ كرديد(112).
آنها پاسخ دهند كه تمام زيست مادر زمين يا يك روز بود يا يك جزء از روز (اگر ما خطاگوييم ) از فرشتگان حسابگر عمر خلق باز پرس (113).
خدا فرمايد شما اگر از حال خود آگاه بوديد مى دانستيد كه مدت عمرتان در دنيا بسياراندك بود (114).
آيا چنين پنداشتيد كه ما شما را به عبث و بازيچه آفريده ايم هرگز به ما رجوع نخواهيدكرد (115).
زيرا خداى به حق ، برتر از آن است كه عبث كند كه هيچ خدايى به جز همان پروردگارعرش كريم نخواهد بود (116).
و هر كس غير خدا كسى را به الهيت خواند حساب كار او نزد خداست و البته كافران رافلاح و رستگارى نيست (117).
و تو اى رسول ما دعا كن و بگو بارالها بيامرز و ببخش كه تو بهترين بخشندگان عالموجودى (118).
بيان آيات
اين آيات عذاب آخرتى را كه در خلال آيات قبل به مشركين وعده داد به طورمفصل بيان مى كند و آغاز آن را از روز مرگ تا قيامت و از قيامت تا ابديت معرفى مى كند، واين معنا را خاطر نشان مى سازد كه زندگى دنيا كه ايشان را مغرور كرده ، و از آخرت بازداشته ، بسيار ناچيز و اندك است ، (اگر بخواهند بفهمند) و در آخر اين آيات كه آخرسوره است سوره را با خطابى به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) ختم مى كند، و درآن خطاب به وى دستور مى دهد كه از او درخواست كند همان چيزى را كه خودش از بندگانمؤ من خود و رستگاران در آخرت حكايت كرده بود، و آن اين بود كه گفتند: (رب اغفر وارحم و انت خير الراحمين - پروردگارا بيامرز و رحم كن كه تو بهترين رحم كنندگانهستى ) اتفاقا سوره را هم با مساءله رستگارى همين طائفه افتتاح كرده و فرموده بودكه اينها وارث بهشتند.
وصف حال مشركين در حال رويارو شدن با مرگ و تمناى بازگشت نمودن و عدم اجابتآن(قال ربّ ارجعون ...)


حتى اذا جاء احدهم الموت قال رب ارجعون



كلمه (حتى ) متعلق به ما قبل است كه به خداى تعالى نسبت ها مى دادند ، كه منزه ازآنها است ، يعنى ، همچنان اينگونه نسبت ها به او مى دهند، و به او شرك مى ورزند و بامال و فرزندان كه به ايشان داده ايم مغرور مى شوند تا مرگشان برسد، و آياتى كهميان اين غايت (حتى ) و آن مغيا (شرك ورزيدن آنان ) فاصله شده ، جمله هاى معترضههستند.
(قال رب ارجعون ) - ظاهرا خطاب در (برگردانيد مرا) به ملائكهموكل بر مرگ است ، و كلمه رب استغاثه اى است كه حرف ندايش (اى ) حذف شده ، و ايناستغاثه جمله اى است معترضه كه ميان (قال )،و (ارجعون ) فاصله شده و تقدير آنگفت - در حالى كه به پروردگار خود استغاثه مى كند- برگردانيد مرا مى باشد.
بعضى از مفسرين گفته اند: خطاب (ارجعون ) به همان (رب ) است ، و اگر آن راجمع آورده و گفته : (برگردانيد) از باب تعظيم است ، همچنان كه همسر فرعون بنابه حكايت قرآن كريم به شوهر خود فرعون گفت : (قرة عين لى و لك لا تقتلوه - نورچشم من و تو باشد و او را نكشيد).
بعضى ديگر گفته اند: اين از باب جمع فعل است نه جمعفاعل ، به اين معنا كه مى رساند چند مرتبه مى گويد (پروردگارا ارجعنى ارجعنىارجعنى ) مرا برگردان برگردان ، برگردان ، همچنان كه بعضى در معناى شعر زيرهمين را گفته اند:
قفانبك من ذكرى حبيب و منزل


بسقط اللوى بين الدخول فحومل


(برخيزيد، برخيزيد تا گريه كنيم از ياد محبوب ومنزل واقع در سقط اللوى بين دخول و حومل ) كه معناى قفا (كه صيغه تثنيه و دو نفرىاست ) (قف ، قف ) است .
ولى اين دو وجه شاذ و در محاورات عرب نادر است ، هم جمع آوردن به منظور تعظيم و همبه منظور جمع فعل ، و نبايد كلام فصيح خداى را بر چنين معانىحمل كرد.


لعلى اعمل صالحا فيما تركت ، كلا انها كلمة هو قائلها



كلمه (لعل ) براى اميدوارى است و در اينجا وقتى عذاب خداى را مى بينند كه مشرف برايشان شده اظهار چنين اميدى مى كنند كه اگر برگردندعمل صالح كنند، همچنان كه در جاى ديگر قرآن وعده صريح بهعمل صالح مى دهند و مى گويند: (فارجعنانعمل صالحا) و در جاى ديگر همين معنا را با تعبير تمنى ذكر كرده ، كه مى گويند:(يا ليتنا نرد و لا نكذب بايات ربّنا).
(اعمل صالحا فيما تركت ) - يعنى (اعمل عملا صالحا) تا به جاى آورم عملىصالح
در آنچه كه (از اموال ) از خود به جاى گذاشته ام يعنى آناموال را در راه خير و احسان و هر راهى كه مايه رضاى خدا است خرج كنم .
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از (ما تركت ) دنيا است كه با مردن تركش كردند ومراد از عمل صالح تنها انفاق مالى نيست ، بلكه همه عبادات مالى و غير مالى ازقبيل نماز، روزه ، حج ، و غيره است .
گفتار اين مفسر بد نيست ولى احتمال اولى با ظاهر آيه بهتر وفق مى دهد.
(كلاّ انها كلمة هو قائلها) - يعنى هرگز، او به دنيا برنمى گردد، و اين سخن (مرابرگردانيد باشد كه در آنچه به جاى نهاده ام عملى صالح كنم )، تنها سخنى است كهاو مى گويد: يعنى سخنى است بى اثر، و اين كنايه است از اجابت نشدن آن .
(و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون ...)
معناى (برزخ ) و مراد از: (و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون )  
كلمه (برزخ ) به معناى حائل در ميان دو چيز است ، همچنان كه در آيه (بينهما برزخلا يبغيان ) به اين معنا آمده ، و مراد از اينكه فرمود: برزخ در ماوراى ايشان است ، ايناست كه اين برزخ در پيش روى ايشان قرار دارد، و محيط به ايشان است و اگر آيندهايشان را و راءى ايشان خوانده ، به اين عنايت است كه برزخ در طلب ايشان است ، همانطور كه زمان آينده امام و پيش روى انسان است و در عينحال گفته مى شود: (وراءك يوم كذا) معنايش اين است كه چنين روزى بهدنبال تو است و اين تعبير به اين عنايت است كه زمان طالب آدمى است ، يعنى منتظر استكه آدمى از آن عبور كند، و اينهم كه بعضى گفته اند: كلمه (وراء) به معناى احاطهاست معنايش همين است ، همچنان كه در آيه (و كان وراءهم ملك ياخذكل سفينة غصبا هم معناى دنبال هست و هم معناى احاطه .
و مراد از (برزخ ) عالم قبر است كه عالممثال باشد و مردم در آن عالم كه بعد از مرگ است زندگى مى كنند تا قيامت برسد اين آنمعنايى است كه سياق آيه و آياتى ديگر و روايات بسيار از طرق شيعه ازرسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) و نيز از طرقاهل سنت بر آن دلالت دارد و بحث پيرامون آن در جلداول اين كتاب گذشت .
بعضى گفته اند: مراد از آيه اين است كه بين ايشان وبين دنيا حاجز و حائلى است كه نمىگذارد ايشان تا روز قيامت ديگر به دنيا باز گردند، بعد از قيامت هم كه ديگر برنگشتن معلوم است پس اين جمله مى خواهد بر نگشتن به دنيا را تاءكيد كند و به كلىماءيوسشان نمايد. ولى اين حرف صحيح نيست ، چون از ظاهر سياق بر مى آيد كهحائل و برزخ مذكور بين دنيا و روز قيامت كه در آن مبعوث مى شود امتداد دارد نه بين ايشانو برگشت به دنيا، چون اگر مراد حائل ميان ايشان و برگشت به دنيا بود قيد (الىيوم يبعثون ) لغو مى شد، البته نه از اين جهت كه مفهوم جمله (تا روز قيامت بر نمىگردند) اين است كه بعد از قيامت بر مى گردند و آن هممحال است ، بلكه از اين جهت كه اصل اين تقييد لغو است و لو اينكه از خارج يا از آياتديگر دانسته باشيم كه بعد از قيامت بازگشتمحال است .
علاوه بر اين ، بين اين سخن كه گفتند: (پس ، اين جمله مى خواهد بر نگشتن به دنيا راتاءكيد كند، و به كلى ماءيوسشان نمايد) و اينكه مى گويند بر نگشتن بعد از قيامتمفهوم از خارج است نظير تناقض است ، بلكه بر گشت معنا به اين مى شود كه بخواهدبر نگشتن مطلق را كه از كلمه (كلا) استفاده مى شود با بر نگشتن موقت محدود به حد(الى يوم يبعثون ) تاءكيد كند (دقت بفرماييد).
مقصود از اينكه در قيامت حسب و نسبى در بين نيست و كسىازحال ديگرى نمى پرسد


فاذا نفخ فى الصور فلا انساب بينهم يؤ مئذ و لا يتساءلون



مراد از اين نفخه ، نفخه دوم صور است كه در آن همه مردگان زنده مى شوند، نه نفحهاول كه زندگان در آن مى ميرند، همچنان كه بعضى پنداشته اند، چون نبودن انساب وپرسش و سنگينى ميزان و سبكى آن و ساير جزئيات همه از آثار نفخه دوم است .
و در جمله (فلا انساب بينهم ) آثار انساب را با نفىاصل آن نفى كرده ، نه اينكه واقعا در آن روز انساب نباشد، (زيرا انساب چيزى نيست كهبه كلى از بين برود)، بلكه مراد اين است كه در آن روز انساب خاصيتى ندارد، چون دردنيا كه انساب محفوظ و معتبر است ، به خاطر حوايج دنيوى است . و زندگى اجتماعى دنيااست كه ما را ناگزير مى سازد تا خانواده و اجتماعى تاءسيس كنيم . و وقتى اين كار راكرديم ، باز مجبور مى شويم عواطف طرفينى ، و تعاون و تعاضد و ساير اسباب را كهمايه دوام حيات دنيوى است معتبر بشماريم آن كه فرزند خانواده است به وظايفى ملتزممى شود، و آن كه پدر و يا مادر خانواده است به وظايفى ديگر
ملتزم مى گردد. ولى روز قيامت . ظرف پاداشعمل است ، ديگر نه فعلى هست ، نه التزام به فعلى . و در آن ظرف همه اسباب كه يكىاز آنها انساب است از كار مى افتد و ديگر انساب اثر و خاصيتى ندارد.
(و لا يتساءلون ) - در اين جمله روشن ترين آثار انساب را يادآور شده ، و آناحوال پرسى ميان دو نفر است كه با هم نسبت دارند، چون در دنيا به خاطر احتياجى كه درجلب منافع و رفع مضار به يكديگر داشتند، وقتى به هم مى رسيدنداحوال يكديگر را مى پرسيدند، ولى امروز كه روز قيامت است ديگر كسىاحوال كسى را نمى پرسد.
خواهى گفت : اين معنا با آيات ديگر كه تسائل را اثبات مى كند منافات دارد، مانند: آيه(و اقبل بعضهم على بعض يتساءلون ) در پاسخ مى گوييم : نه ، منافات ندارد،زيرا اين آيه مربوط به تسائل اهل بهشت بعد از ورود به بهشت ، وتسائل اهل جهنم بعد از ورود به جهنم است ، و آيه مورد بحث مربوط بهتسائل در پاى حساب و حكم است ، و تسائل اهل محشر را در آن هنگام نفى مى كند.


فمن ثقلت موازينه فاولئك هم المفلحون ... فى جهنم خالدون



كلمه (موازين ) جمع ميزان و يا جمع مؤ زون است ، و مؤ زون عبارت است از همان اعمالىكه آن روز سنجيده مى شود و درباره معناى ميزان و سنگينى و سبكى آن در تفسير سورهاعراف كلامى گذرانديم .


تلفح وجوههم النار و هم فيها كالحون



در مجمع البيان گفته كلمه (لفح ) و همچنين (نفح ) به يك معنا است ، با اينتفاوت كه لفح تاءثير بيشتر و كاريتر دارد، كه عبارت است از مسموميت جلدى كه پوستصورت را خراب مى كند، ولى نفح به معناى باد شديدى است كه پوست صورت را اذيتكند و كلمه (كالح ) از (كلوح ) است كه به معناى جمع شدن و خشكيدن لبها است ،به طورى كه ديگر نتواند دندانها رابپوشاند.
و معناى آيه اين است كه لهيب و هرم آتش آنچنان به صورتهايشان مى خورد كه لبهايشانرا مى خشكاند، به طورى كه دندانهايشان نمايان مى شود، مانند: سر گوسفندى كه روىآتش گرفته باشند.


الم تكن آياتى تتلى عليكم ...



يعنى به ايشان گفته مى شود: آيا آيات من براى شما خوانده نشد و آيا شما نبوديد كهآنها را تكذيب مى كرديد؟.
توضيح اينكه اهل عذاب در مقام اعتراف و تقاضاى برگشت مى گويند: (ربّناغلبتعلينا شقوتنا...)


قالوا ربّنا غلبت علينا شقوتنا وكنا قوما ضالين



كلمه (شقوت و شقاوت و شقاء) ضد سعادت است ، و سعادت هر چيزى خيرى است كهمختص به او است و شقاوتش نداشتن آن خير است و به عبارت ديگر: شقاوت به معناى شرمختص به هر چيزى است .
(غلبت علينا شقوتنا) - يعنى پروردگارا شقاوت ما بر ما غلبه كرد و اگر شقاوترا به خود نسبت دادند، اشاره است به اينكه خودشان نيز در غلبه شقاوتشان مؤ ثر ودخيل بوده اند و آن را به سوء اختيار خود براى خود انتخاب كردند، بهدليل اينكه دنبال اين آيه گفتند: پروردگارا ما را از دوزخ در آور كه اگر اين دفعه همانخطاها را تكرار كنيم ستمكار خواهيم بود، چون در اين جمله وعده حسنات مى دهند. و اگرسعادت و شقاوت اختيارى و اكتسابى نباشد، وعده معنا ندارد، چون اگر از جهنم به سوىدنيا باز گردند تازه همان حال اول را خواهند داشت .
ولى در عين اينكه خود را مقصر دانسته اند، در عينحال خود را مغلوب شقاوت هم دانسته اند، به اين معنا كه نفس خويش را چون صفحه اى بىرنگ دانسته اند كه هم مى توانسته رنگ سعادتقبول كند و هم به رنگ شقاوت در آيد، چيزى كه هست شقاوت بر آنها غلبه كرده ومحل را به زور اشغال نموده ، اما اين شقاوت ، شقاوت خودشان بوده ، (شقوتنا)شقاوتى بوده كه در صورت سوء اختيار و ارتكاب گناهان حتمى بوده است ، چون دراول خود را مانند صفحه اى بى رنگ و خالى از سعادت و شقاوت فرض كردند، پس اگردر عين حال شقاوت را شقاوت خود دانسته اند، اين ارتباط به خاطر همان سوء اختيار وارتكاب گناهان است .
و كوتاه سخن اينكه ، مى خواهيم بگوييم : در اين جمله اعتراف كرده اند بر اينكه شقاوتجزء ذاتشان نبوده ، بلكه بدانها ملحق و عارض ‍ شده و وقتى هم عارض شده كه حجت برآنها تمام بوده ، چون اين سخن را بعد از اعتراض خداى تعالى به ميان آوردند، كهپرسيد: (آيا آيات من بر شما تلاوت نمى شد...)
اهل دوزخ بعد از جمله مذكور گفتند (و كنا قوما ضالين ) و با اين جمله اعتراف خود راتاءكيد كردند. و اين اعتراف مؤ كد را بدان جهت كردند كه به اين وسيله از عذاب خلاصى
يافته به دنيا بر گردند تا براى خود سعادت كسب كنند، چون در دنيا سابقه اين كاررا داشتند كه اعتراف گناهكار و متمرد، به گناه و تمرد خود، توبه و پاك كننده او است واو را از آثار سوء گناه نجات مى دهد. خواهى پرسيد كه : مگر نمى دانند آخرت ،دارپاداش و جزاء است ، نه دار عمل و توبه چون اعتراف به گناه هم خود يكى ازاعمال است ؟ مى گوييم : چرا، مى دانند ولى اين اظهار ندامت از باب ظهور ملكات باطنىاست ، همچنان كه در آن روز ملكات ديگرى كه در دنيا كسب كردند نيز از ايشان بروز مىكند، مثلا، وقتى حق برايشان ظاهر مى شود و با چشم خود مى بينند، شروع مى كنند بهانكار كردن ، كه ما چنين و چنان نكرديم ، و با اين انكار خود، ملكه دروغگويى و انكار خودرا بروز مى دهند و قرآن كريم چند جا از اين موارد را حكايت نموده ، از آن جمله فرموده :(يوم يبعثهم اللّه جميعا، فيحلفون له كما يحلفون لكم ) و نيز فرموده : (ثمقيل لهم اين ما كنتم تشركون من دون اللّه ؟ قالوا ضلوا عنا،بل لم نكن ندعوا من قبل شيئا).


ربّنا اخرجنا منها فان عدنا فانا ظالمون



منظور از اين درخواست ، به طورى كه آيات ديگر بر آن دلالت مى كند، درخواستبرگشتن به دنيا است ، و اين در حقيقت از قبيل درخواست مسبب ، به زبان درخواست سبب است، و مرادشان اين است كه به دنيا برگردند، وعمل صالح كنند، توبه هم كه الان (در دوزخ ) كه اين درخواست را مى كردند كرده اند، درنتيجه از جمله كسانى خواهند شد كه هم توبه كرده و همعمل صالح انجام داده اند.


قال اخسوا فيها و لا تكلّمون



راغب در مفردات مى گويد: (خساءت الكلب فخسئا) معنايش اين است كه سگ را از روىاهانت چخ كردم ، رفت و در گوشه اى نشست ، و عرب وقتى مى خواهد به سگ بگويد: چخ ،مى گويد: (اخسا) و بنا به گفته راغب ، در كلام استعاره كنايه اى به كار رفته ، ومراد از
اين كلام زجر و چخ كردن اهل جهنم و قطع كلام ايشان است .


انه كان فريق من عبادى يقولون ربّنا آمنا فاغفرلنا و ارحمنا و انت خير الرّاحمين



اين (فريق ) كه در اين آيه درباره آنان بحث فرموده مؤ منين در دنيا هستند كه ايمانشان، توبه و بازگشت به سوى خدا است ، همچنان كه در كلام مجيدش آن را توبه خوانده ودرخواستشان شمول رحمت را، - همان رحمتى كه در آخرت مخصوص به مؤ منين است - درخواست توفيق براى سعادت است ، تا در نتيجه عملى كنند كهداخل بهشت شوند و به همين جهت در اين آيه كهمتوسل به خدا شده اند، اسم خيرالراحمين او را وسيله قرار دادند.
پس كلام مؤ منين در دنيا معنايش توبه و درخواست رستگارى و سعادت است ، و اين عين همانچيزى است كه اينان در اين آيه خواسته اند، تنها فرقى كه هست اين است كه موقف مختلفشده ، اين حرف را بايد در موقف دنيا مى زدند.


فاتّخذتموهم سخريا حتى انسوكم ذكرى و كنتم منهم تضحكون



همه ضميرهاى خطاب به كفار و ضميرهاى غيبت به مؤ منين بر مى گردد، و سياق شاهداست بر اينكه مراد از (ذكرى ) همان كلام مؤ منين است كه در دنيا مى گفتند (ربّنا آمنافاغفرلنا و ارحمنا...) كه مضمون كلام خود كفار هم در آتش دوزخ همين است .
و اينكه فرمود: (حتى انسوكم ذكرى ) معنايش اين است كه همين اشتغالتان به مسخرهكردن مؤ منين ، و خنديدن به ايشان ، ذكر مرا از يادتان برده ، و اگر اينطور نفرمود،بلكه فرمود: مؤ منين ذكر مرا از يادتان بردند، خواست تا بفهماند مؤ منين در نظر آناناحترام و شاءنى نداشتند، مگر همين كه مسخره شوند.


انى جزيتهم اليوم بما صبروا انهم هم الفائزون



مراد از (اليوم ) روز جزا است ، و متعلق صبر چيزى است كه از سياق فهميده مى شود وبه خاطر اختصار نامش را نبرده و معنايش ‍ صبر در ذكر خدا است ، با اينكه شما ايشان رابه خاطر همان ذكر مسخره مى كرديد و اينكه فرمود: (انهم هم الفائزون ) در مقام حصراست ، يعنى تنها ايشان رستگارند نه شما.
جواب رد خداوند به توبه و تقاضاى دوزخيان  
و اين آيات چهارگانه (قال اخسوا... هم الفائزون ) در مقام ماءيوس كردن كفار است كهبه طور قطع از رستگارى خود ماءيوس شوند، به خاطر آن اعترافى كه كردند، ودنبالش تقاضاى بازگشت به دنيا نمودند، وحاصل معناى آنها اين است كه به طور قطع ماءيوس باشيد، از آنچه طلب مى كنيد، و درطلب آن اعتراف به جرم نموديد، زيرا اين طلب خود نوعىعمل است ، كه آنهم ظرفش دنيا است ، همچنان كه بندگان مؤ من من دنيا را وسيله رستگارى
خود كرده ، و عملمى كردند، و شما ايشان را مسخره مى كرديد، و به آنان مى خنديديد، تا آنجا كهعمل را رها كرده ، و آن را با سخريه اهل عمل عوض كرديد ، تا امروز رسيد، كه روز جزااست ، و ديگر عمل ممكن نيست ، در نتيجه آنان با رسيدن به پاداشعمل خود رستگار شدند، و شما تهى دست مانديد، و چون خود را تهى دست يافتيد، درتلاش بر آمديد كه براى خود كارى كنيد و حال آنكه امروز روز كار وعمل نيست ، تنها روز جزا است .


قال كم لبثتم فى الارض عدد سنين



اين از جمله پرسش هايى است كه خدا در قيامت از مردم مى كند، كه مدت درنگ شما در زمينچقدر بود؟ و اين پرسش در چند جا از كلام مجيدش آمده و منظور از آن پرسش از مدت درنگدر قبور است ، همچنان كه آيه (و يوم تقوم الساعة يقسم المجرمون ما لبثوا غير ساعة) و آيه (كانهم يوم يرون ما يوعدون لم يلبثوا الا ساعة من نهار) و غير از اين دو ازآيات ديگر بر آن دلالت دارد پس ‍ ديگر نبايد به گفتار بعضى از مفسرين اعتنا كرد كهگفته اند: مراد از درنگ درنگ در دنيا است ، و همچنيناحتمال بعضى ديگر كه گفته اند ممكن است مجموع مكث در دنيا و برزخ باشد.


قالوا لبثنا يوما او بعض يوم فسئل العادين



ظاهر سياق اين است كه مراد از (روز) يك روز از روزهاى معمولى دنيا باشد. و اگردرنگ در برزخ را معادل بعضى از يك روز از روزهاى دنيا كردند، از اين باب است كهخواسته اند عمر آن را در مقايسه با زندگى ابدى قيامت كه آن روز برايشان مشهود مىشود، اندك بشمارند. مؤ يد اين معنا تعبيرى است كه در جاى ديگر قرآن آمده كه از عمربرزخ به ساعت و در بعضى جاها به شامى از يك روز، و يا به ظهرى از آن تعبيركردند.
و اينكه گفتند: (فسئل العادين ) معنايش اين است كه : ما خوب نمى توانيم بشماريم ، ازكسانى بپرس كه مى توانند بشمارند، كه بعضى از مفسرين آنان را به ملائكه
تفسير كرده اند، كه شمارشگر ايامند، و بعيد هم نيست كه چنين باشد.


قال ان لبثتم الا قيلا لو انكم كنتم تعلمون



گوينده اين جمله خداى سبحان است و در اين جمله نظريه كفار كه عمر برزخ را اندكشمردند تصديق شده و زمينه براى جمله آخر آيه فراهم شده كه مى فرمايد: اى كاش مىدانستيد.
و معناى آن اين است كه خداى تعالى فرمود: مطلب همين است كه شما گفتيد، مدت مكث شما دربرزخ اندك بود، ولى اى كاش در دنيا هم اين معنا را مى دانستيد كه مكث شما در قبور چقدراندك است و پس از آن مكث اندك ، از قبرها بيرون مى شويد، و در نتيجه منكر بعث نمىشديد تا به چنين عذابى جاودانه دچار گرديد و البته آرزو در كلام خداى تعالى وهمچنين رجاء و اميد راجع به مخاطب و يا راجع به مقام است نه راجع به خود خدا، (چون آرزوو اميد در ذات بارى تعالى معنا ندارد).
بعضى از مفسرين كلمه (لو) را در آيه شريفه شرطيه و جمله رافعل شرط گرفته و جزاء آن را محذوف دانسته ، و آنگاه در تصحيح اين فرضيه دست وپايى كرده كه ذوق سليم به هيچ وجه آن را نمى پسندد و اصولا شرطيه بودن كلمهمذكور، از سياق آيه بعيد است كه بعدش براى خواننده روشن است ، و از آن بعيدتر ايناست كه كلمه مذكور را (لو) وصليه بگيريم ، چون (لو) وصليه هيچ وقت بدونواو عطف استعمال نمى شود.
اشاره به برهانى براى مساءله بعث با بيان منزه بودن خداى ملك حق از انجامكاربيهوده و عبث .


افحسبتم انّما خلقناكم عبثا... رب العشر الكريم



بعد از آنكه احوال بعد از مرگ و سپس مكث در برزخ ، و در آخر مساءله قيامت را با حساب وجزايى كه در آن است براى كفار بيان كرد، در اين جمله ايشان را توبيخ مى كند كهخيال مى كردند مبعوث نمى شوند، چون اين پندار خود جراءتى است بر خداى تعالى ، ونسبت عبث به او دادن است ، و بعد از اين توبيخ به برهان مساءله بعث اشاره نموده و مىفرمايد: (افحسبتم ...)، و حاصل اين برهان اين است كه وقتى مطلب از اين قرار بودكه گفتيم : هنگام مشاهده مرگ ، و بعد از آن مشاهده برزخ ، و در آخر مشاهده بعث و حساب وجزا دچار حسرت مى شويد، آيا باز هم خيال مى كنيد كه ما شما را بيهوده آفريديم ، كهزنده شويد و بميريد و بس ، ديگر نه هدفى از خلقت شما داشته باشيم ، و نه اثرى ازشما باقى بماند، و ديگر شما به ما بر نمى گرديد؟!.
( فتعالى الله الملك الحق ، لا اله الا هو رب العرش الكريم ) - اين جمله اشاره استبه همان برهان كه گفتيم بعث را اثبات و نفى آن را انكار مى كند، و اين برهان بهصورت تنزيه خدا است از كار بيهوده ، چون در اين تنزيه ،يخود را به چهار وصفستوده : اول اينكه خدا فرمانرواى حقيقى عالم است دوم اينكه او حق است وباطل در او راه ندارد. سوم اينكه معبودى به غير او نيست . چهارم اينكه مدبر عرش كريماست .
و چون فرمانرواى حقيقى است هر حكمى درباره هر چيزى براند چه ايجاد باشد و چه برگرداندن ، چه مرگ باشد و چه حيات و رزق ، حكمش نافذ و امرش گذرا است .
و چون حق است آنچه از او صادر مى شود و هر حكمى كه ميراند حق محض است ، چون از حقمحض غير از حق محض سر نمى زند و باطل و عبث در او راه ندارد. و چون ممكن بود كسىتصور كند با اين خدا، خدايى ديگر و داراى حكمى ديگر باشد، كه حكم او راباطل سازد، لذا خدا را به اينكه جز او معبودى نيست وصف كرد، و معبود به اين جهت مستحقعبادت است كه داراى ربوبيت است ، و چون معبودى غير از او نيست ، پس تنها رب عرشكريم هم او است ، - و تنها مصدر احكام اين عالم او است - عرشى كه مجتمع همه ازمه اموراست ، و احكام و اوامر جارى در عالم همه از آنجا صادر مى شود.
پس خلاصه كلام اين شد كه خداوند آن كسى است كه هر حكمى از او صادر مى شود، و هرچيزى كه از ناحيه او هستى مى گيرد، و او جز به حق حكم نمى راند، و غير از حق فعلىانجام نمى دهد. پس موجودات همه به سوى او برگشت مى كنند، و به بقاى او باقيند، وگرنه عبث و باطل مى بودند، و عبث و بطلان در صنع او نيست ودليل اينكه خداى تعالى متصف به اين چهار صفت است اين است كه او الله است ، يعنى ،موجود بالذات و ايجاد كننده ما سوى است .


و من يدع مع الله الها آخر لابرهان له به فانّما حسابه عند ربه انه لا يفلحالكافرون



مراد از (خواندن الهى غير از خدا)، اين است كه با وجود خدا اله ديگرى بخوانند، نهاينكه هم خداى را بخوانند و هم الهى ديگر را، چون مشركين يا اكثر ايشان اصلا خداى رانمى خوانند، بلكه تنها شركايى را كه ادعا مى كنند مى خوانند، ممكن هم هست مراد از دعا،اثبات خداى ديگر باشد، چون خواندن خدايى غير از آفريدگار منفك از اثبات آن نيست .
قيد (لا برهان له به ) قيدى است توضيحى براى خدايان ادعايى كه مى فهماند معبود
ديگرى كه برهان بر معبوديتش باشد غير از خدا نيست بلكه برعكس ، برهان بر نبودچنين معبودهايى قائم است هر چه مى خواهد باشد.
و جمله (فانما حسابه عند ربه ) كلمه تهديد است كه در ضمن حساب را منحصر درمحضر الهى نموده مى فهماند كه هيچ كس ‍ ديگرى در حساب او مداخله ندارد هر كيفر وپاداشى كه حساب او آن را اقتضا كند همان را جارى مى سازد. و آن كيفر عبارت است از آتشدوزخ - كه آيات سابق بر آن تصريح داشت - كه به طور قطع بدان مى رسد، وبرگشت اين جمله به انكار و نفى هر شفيع ، و نوميد ساختن از هر سبب نجاتى است ، كههمين مضمون را جمله (انه لا يفلح الكافرون ) تتميم كرده .


و قل رب اغفر و ارحم و انت خير الرّاحمين



اين آيه خاتمه سوره است ، و در آن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را امر مى فرمايدكه شعار و گفتار مؤ منين را كه در دنيا ورد زبان دارند، و خداى تعالى آن را برايشحكايت كرده به مردم خود برساند و نيز برساند كه پاداش اين گفتار رستگارى در روزقيامت است ، همچنان كه در آيات 109 و 111 اين سوره كه فرموده : (انه كان فريق منعبادى يقولون ...) از آن پاداش خبر داده است .
و اين بيان كه سوره با آن ختم مى شود، همان بيانى است كه سوره با آن آغاز شد وفرمود: (قد افلح المؤ منون ) كه بحث در معنايش ‍ گذشت .
بحث روايتى  
در كافى به سند خود از ابى بصير از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كهفرمود: هر كس قيراطى از زكات نپرداخته باشد نه مؤ من است و نه مسلمان ، همان است كهخداى تعالى درباره اش فرموده : (رب ارجعونى لعلىاعمل صالحا فيما تركت ).
مؤ لف : اين معنا به طريقى ديگر از آن جناب ، و ازرسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) روايت شده ، و مقصود تطبيق آيه با مانع زكات است ،نه اينكه آيه در خصوص اين مورد نازل شده باشد.
پاره اى از روايات مربوط به برزخ و احوال آن  
در تفسير قمى در ذيل جمله (و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون ) فرموده : برزخ به
معناى امر بين دو امر و حد وسط آن دو است و در آيه به معناى ثواب و عقاب بين دنيا وآخرت است ، و امام صادق (عليه السلام ) فرمود: به خدا سوگند من بر شما نمى ترسممگر از برزخ ، چون وقتى كار دست ما بيفتد، ما به شما اولى خواهيم بود يعنى آنگاه كهدر قيامت اجازه شفاعت به ما بدهند غير از شما را بر شما مقدم نمى داريم ).
مؤ لف : ذيل اين روايت را كلبى در كافى به سند خود از عمرو بن يزيد، از آن جنابروايت كرده .
و نيز در همان كتاب مى گويد: على بن الحسين (عليه ماالسلام ) فرمود: قبر يا باغى استاز باغات بهشت ، و يا حفره و گودالى است ازگودال هاى آتش .
و در كافى به سند خود از ابى ولاد الحناط، از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كهگفت : به آن جناب گفتم : فدايت شوم روايت مى كنند كه ارواح مؤ منين در سنگدان مرغانىسبز، پيرامون عرش طيران مى كنند، فرمود: نه ، مؤ من نزد خدا گرامى تر از اين است كهاو را در سنگدان مرغ جاى دهد، ليكن در بدنهايى مانند همين بدنهاحلول مى كند.
و نيز در آن كتاب به سند خود از ابى بصير روايت كرده كه گفت : امام صادق (عليهالسلام ) فرمود: ارواح مؤ منين در باغى از بهشت قرار دارند، و از طعام آن مى خورند و ازآب آن مى نوشند، و مى گويند: پروردگارا قيامت را براى ما به پا كن و آنچه به ماوعده داده اى منجر فرما، و آخر ما را به اولمان ملحق ساز.
و نيز در همان كتاب به سند خود از ابى بصير از امام صادق (عليه السلام ) روايت كردهكه فرمود: ارواح نيز مانند اجسادند، در باغى از بهشت قرار گرفته و با يكديگرآشنايى و گفتگو دارند، و چون روحى بر ارواح ديگر وارد شود، آن ارواح به يكديگر مىگويند فعلا با او حرف نزنيد، بگذاريد تا خستگى دركند، چون ازهولى عظيم گذشتهاست ، سپس از او احوال دوستان و فاميل خود را مى پرسند كه فلانى چطور بود؟ آنديگرى چكار مى كرد؟ اگر در پاسخ بگويد: زنده بود اميدوار آمدنش مى شوند، و اگربگويد: مرده مى فهمند كه دوزخى شده ، و ديگر او را نمى بينند، با خود مى گويند:سقوط كرد، سقوط كرد.
مؤ لف : اخبار در مساءله برزخ و تفاصيل آنچه بر سر مؤ منين و غير مؤ منين مى آيد بسيار
زياد و به حد تواتر است كه ما قسمتى از آنها را در ابحاث متفرقه گذشته ايراد نموديم.
در قيامت هر حسب و نسبى منقطع است جز حسب ونسبرسول اللّه (ص )
در مجمع البيان مى گويد: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: تمامى حسب و نسبها در روز قيامت منقطع مى شود مگر حسب و نسبت من .
مؤ لف : به نظر مى رسد اين روايت را از طرق عامهنقل كرده باشد، چون در كتب عامه آمده از آن جمله الدرالمنثور آن را از عده اى از صاحبانجوامع حديث ، از مسور بن مخرمه از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) روايت كرده وعبارتش چنين است : همه انساب در روز قيامت منقطع است مگر نسب من ، و سبب من و دامادى من . واز عده اى از اصحاب جوامع از عمر بن خطاب ازرسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) روايتى نقل كرده كه عبارتش چنين است : هر سببى ونسبى در روز قيامت منقطع است مگر سبب و نسب من و از ابن عساكر از ابن عمر از آن جناب بهاين عبارت نقل كرده : هر نسبى و هر دامادى در روز قيامت منقطع است مگر نسب من و دامادى من .
و در مناقب در حديث طاووس از امام زين العابدين (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود:خداوند بهشت را خلق كرده براى هر كسى كه اطاعتش كند و احسان نمايد، هر چند عبد حبشىباشد، و آتش را خلق كرده براى هر كس كه نافرمانيش كند، هر چند قرشى زاده باشد،مگر نشنيدى كلام خداى را كه مى فرمايد (فاذا نفخ فى الصور فلا انساب بينهم يؤمئذ و لا يتساءلون ) به خدا سوگند فرداى قيامت هيچ چيز به دردت نمى خورد مگرعمل صالحى كه خودت از پيش فرس تاده باشى .
مؤ لف : سياق آيه شريفه هم سياقى است كه تخصيص نمى پذيرد و بعيد نيست مقصوداز روايات بالا اين باشد كه منسوب بودن بهرسول خدا (صلى الله عليه و آله ) اين اثر را دارد كه در دنيا آدمى را موفق بهعمل صالح مى كند، عملى كه در روز قيامت به درد آدمى بخورد.
روايتى ديگرى درباره بهشت و دوزخ و ساكنان آنها  
و در تفسير قمى در ذيل جمله (تلفح وجوههم النار) فرموده اند: يعنى آتش لهيب مىزند بر ايشان و آنان را مى سوزاند (و هم فيها كالحون ) در حالى كه رويها متغير ودهنهايشان باز باشد.
و در توحيد به سند خود از بى بصير از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه درذيل آيه (ربّنا غلبت علينا شقوتنا) فرمود: اين شقاوت هم اثراعمال خود آنان است .
و در علل به سند خود از مسعده بن زياد روايت كرده كه گفت : مردى به جعفر بن محمد(عليه السلام ) گفت : يا ابا عبد اللّه آيا ما براى امرى عجيب خلق شديم ؟ پرسيد خداخيرت دهد چطور؟ گفت : آخر ما براى فنا خلق شده ايم . فرمود: ساكت باش ، اى برادرزاده ، ما براى بقاء خلق شده ايم ، چگونه فانى مى شويم با اينكه بهشت و جهنم فناندارند، نه بهشت از بين مى رود، و نه آتش دوزخ فرو مى نشيند؟ نه ، و ليكن ما در مردناز خانه اى به خانه اى ديگر منتقل مى شويم .
و در تفسير قمى در ذيل آيه (قال كم لبثتم ...فسئل العادين ) روايت آمده كه فرمودند: يعنى از ملائكه اى كه ايام را عليه ما مىشمارند و ساعتهاى ما را مى نويسند و اعمال ما را از نيك و بد ضبط مى كنند، بپرس .
و در الدرالمنثور است كه ابن ابى حاتم از ايفع بن عبدالكلاعى ، روايت كرده كه گفت :رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: خداوند وقتىاهل بهشت را وارد بهشت ، و اهل جهنم را داخل جهنم كرد. بهاهل بهشت مى فرمايد: چقدر در زمين زندگى كرديد؟ مى گويند: روزى يا بعضى از يكروز مى فرمايد: در اين مدت كوتاه چه خوب تجارتى كرديد، كه رحمت و رضوان و بهشتمرا كسب نموديد، پس در آن جاودانه بمانيد.
آنگاه به اهل دوزخ خطاب مى فرمايد كه : چقدر در دنيا زندگى كرديد؟ مى گويند: روزىيا پاره اى از يك روز. مى فرمايد: چه بد تجارتى كرديد در يك روز يا كمتر از آن كهدر اين مدت كوتاه آتش و غضب مرا كسب نموديد پس در آن جاودانه بمانيد.
مؤ لف : انطباق مضمون اين حديث با آيه شريفه با آن سياقى كه دارد، و نيز با آن آياتديگرى كه نظير اين آيه است ، روشن نيست ، و ما با استمداد از شواهدى پيرامونمدلول آيه بحث كرديم .
سوره نور مدنى است ، و شصت و چهار آيه دارد
سوره نور، آيات 1 تا 10 


بسم الله الرّحمن الرّحيم سوره انزلنها و فرضنها و انزلنا فيها آيات بينت لعلكمتذكّرون (1) الزّانية و الزانى فاجلدوا كل وحد منهما مائة جلدة و لا تاءخذكم بهما رافةفى دين الله ان كنتم تؤ منون باللّه و اليوم الاخر و ليشهد عذابهما طائفة من المؤ منين(2) الزّانى لا ينكح الا زانية او مشركة و الزّانية لا ينكحها الا زان او مشرك و حرم ذلك علىالمؤ منين (3) و الّذين يرمون المحصنات ثم لم ياتوا باربعة شهداء فاجلدوهم ثمانينجلده و لا تقبلوا لهم شهده ابدا و اولئك هم الفاسقون (4) الا الّذين تابوا من بعد ذلك واصلحوا فان اللّه غفور رحيم (5) و الّذين يرمون ازواجهم و لم يكن لهم شهداء الا انفسهمفشهادة احدهم اربع شهادت بالله انه لمن الصّادقين (6) و الخامسة ان لعنت اللّه عليه انكان من الكاذبين (7) و يدرؤ ا عنها العذاب ان تشهد اربع شاهدت بالله انه لمن الكاذبين(8) و الخمسة ان غضب اللّه عليها ان كان من الصادقى (9) و لو لافضل اللّه عليكم و رحمتة و ان اللّه تواب حكيم (10)


.
ترجمه آيات
به نام خداى بخشنده مهربان . اين سوره را فرستاديم و (احكامش را
آيات روشن نازل ساختيم براى اين كه بندگان متذكر آن حقايق شوند (1).
بايد شما مؤ منان هر يك از زنان و مردان زناكار را به صد تازيانه مجازات و تنبيه كنيدو هرگز درباره آنان در دين خدا رافت و ترحم روا مداريد اگر به خدا و روز قيامت ايمانداريد و بايد عذاب آن بدكاران را جمعى از مؤ منان مشاهده كنند (2).
مرد زناكار جز با زن زناكار و مشرك نكاح نكند و زن زناكار هم جز با مرد زانى و مشركنكاح نخواهد كرد و اين كار بر مردان مؤ من حرام است (3).
و آنان كه به زنان با عفت نسبت زنا بدهند آنگاه چهار شاهدعادل بر ادعاى خود نياورند آنان را به هشتاد تازيانه كيفر دهيد و ديگر هرگز شهادتآنها را نپذيريد كه مردمى فاسق و نادرستند (4).
مگر آنهائى كه بعد از آن فسق و بهتان به درگاه خدا توبه كردند و در مقام اصلاح خودبر آمدند در اين صورت خدا آمرزنده و مهربان است (5).
و آنان كه به زنان خود نسبت زنا دهند و جز خود بر آن شاهد نداشته باشند بايد هر يكاز آنها چهار مرتبه شهادت وقسم به نام خدا ياد كه او در اين ادعاى زنا از راستگوياناست (6).
و بار پنجم قسم ياد كند كه لعن خدا بر او باد اگر از دروغگويان باشد (7).
پس براى رفع عذاب حد، آن زن نيز نخست چهار مرتبه شهادت و قسم به نام خدا ياد كندكه البته شوهرش دروغ مى گويد (8).
و بار پنجم قسم ياد كند كه غضب خدا بر او اگر اين مرد در اين ادعا از راستگويان باشد(9).
و اگر فضل و رحمت خدا شامل حال شما مؤ منان نبود و اگر نه اين بود كه خداى مهربانالبته توبه پذير و درستكار است حدود و تكليف را چنين آسان نمى گرفت و با توبهاز شما رفع عذاب نمى كرد(10).
بيان آيات
غرض اين سوره همان است كه سوره با آن افتتاح شده و آن بيان پاره اى از احكام تشريعشده ، و سپس پاره اى از معارف الهى مناسب با آن احكام است ، معارفى كه مايه تذكر مؤمنين مى شود.
معنا و مورد استعمال كلمه (سورة ) و مقصود از اينكه فرمود: (سورة انزلناهاوفرضناها)
سوره


انزلناها و فرضناها و انزلنا فيها آيات بينات لعلّكم تذكّرون


.
كلمه (سوره ) به معناى پاره اى از كلمات و جمله بندى هايى است كه همه براى ايفاىيك غرض ريخته شده باشد، و به همين جهت در اين آيه شريفه يك بار مجموع آيات سورهبه اعتبار معنايى كه دارند يك سوره ناميده شده ، و فرموده : (اين سوره رانازل كرديم ) و
بار ديگر ظرف براى بعضى آياتش اعتبار شده ، از باب ظرفيت مجموع براى بعض وفرموده : (در آن آياتى روشن نازل كرديم ).
و اين كلمه از كلماتى است كه قرآن كريم آن را وضع كرده و هر دسته از آياتش را يكسوره ناميده ، و استعمال آن در كلام خداى تعالى مكرر آمده ، ومثل اينكه وجه اين نامگذارى معناى لغوى آن است ، كه همان ديوار دور شهر باشد كه برشهر احاطه مى كند، چون سوره قرآن نيز حصارى است كه چند آيه و يا يك غرض معينى راكه در مقام ايفاى آن است در بر گرفته است .
راغب مى گويد كلمه (فرض ) به معناى بريدن چيز محكم و تاءثير در آن مى باشد،مانند، فرض آهن و... سپس گفته : فرض ، همان معناى ايجاب را مى دهد، با اين تفاوت كهواجب كردن چيزى را به اعتبار وقوع و ثباتش ايجاب مى گويند، و به اعتبار بريده شدن، و يك طرفى شدن تكليف در آن ، فرض مى گويند، همچنان كه خداى تعالى فرموده :سوره (انزلناها و فرضناها)، يعنى سوره اى كه ماعمل به آن را بر تو واجب كرديم .
و نيز مى گويد: اين كلمه هر جا كه در جمله (فرض اللّه عليه - خدا بر او فرضكرد) واقع شده باشد، معناى ايجابى را مى دهد كه خداى تعالى مكلف را بدان وارد وتكليف كرده ، و هر جا در جمله (فرض اللّه له ) واقع شده باشد، معناى توسعه ورخصت را مى دهد، مانند: (ما كان على النبى من حرج فيما فرض اللّه له ) - در آنچهخدا نصيب كرده براى پيغمبر حرجى بر او نيست .
پس اينكه فرمود: سوره (انزلناها و فرضناها)، معنايش اين است كه اين سوره را مانازل كرديم ، و عمل به آن احكامى كه در آن است واجب نموديم ، پس اگر آن حكم ايجابىباشد، عمل به آن اين است كه آن را بياورند، و اگر تحريمى باشدعمل به آن اين است كه ترك كنند و از آن اجتناب نمايند.
و اينكه فرمود: (و انزلنا فيها آيات بينات لعلّكم تذكرون ) مراد از آن - بهشهادت سياق - آيه نور، و آيات بعد از آن است كه حقيقت ايمان و كفر و توحيد و شرك راممثل مى سازد، و اين معارف الهى را تذكر مى دهد.
بيان حد زناى زانى و زانيه  


الزانية و الزانى فاجلدوا كل واحد منهما مائة جلدة ... المؤ منين



كلمه (زنا) به معناى جماع بدون عقد يا بدون شبه عقد يا بدون خريد كنيز است ، وكلمه
(جلد) به معناى زدن تازيانه است و كلمه (راءفت ) به معناى دلسوزى و تحريكشدن عواطف است ، بعضى از لغويين گفته اند: به معناى رحمت آميخته با دلسوزى است وكلمه (طائفه ) در اصل به معناى جماعت است وقتى كه كوچ مى كنند، بعضى گفته اند:اين كلمه بر دو نفر و حتى بر يك نفر هم اطلاق مى شود.

next page

fehrest page

back page