بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب شرح نهج البلاغه بخش 2, آیت الله ناصر مکارم شیرازى ( )
 
 

بخش های کتاب

     401 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     402 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     403 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     404 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     405 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     406 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     407 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     408 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     409 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     410 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     411 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     412 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     413 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     414 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     415 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     416 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     417 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     418 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     419 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     420 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     421 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     422 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     423 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     424 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     425 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     426 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     427 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     428 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     429 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     430 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     431 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     432 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     433 - پيام امام اميـرالـمؤمـنين
     fehrest - فهرست مطالب
 

 

 
 

 

آرى، بر هر چه بنگريم نشانه عظمت او در آن ديده مى شود و به هر موجودى گوش فرا دهيم با زبان حال، مدح و ثناى حق مى گويد و براى پى بردن به ذات پاك او، بى نهايت دليل و برهان داريم: به عدد برگهاى درختان، قطره هاى باران، ذرّات اتم ها، سلول هاى بدن انسانها، به عدد ستاره هاى آسمانها، كهكشانها و به عدد تمام ذرّات اين جهان.

جمله «مَا دَلَّنَا بِاضْطِرَارِ قِيَامِ الْحُجَّةِ» به اين معنا نيست كه ما به حكم اجبار، اعتراف به وجود مقدّس او مى كنيم; بلكه به اين معناست كه آنقدر دلايل وجود او آشكار و هويداست كه جايى براى انكار باقى نمى ماند. مثل اينكه كسى را در محكمه اى حاضر كنند، فيلم ها و نوارها و شهود فراوان و قراين گوناگون بر كارهاى او گواهى دهد، به گونه اى كه هيچ جاى انكار براى او باقى نماند; در اينجا تعبير


1. سوره فصّلت، آيه 53.
2. الكنى و الالقاب، جلد 1، صفحه 121.

[53]

مى كنيم: «او مجبور به اقرار شد»! و اين نه به معناى تحت فشار قرار دادن از طريق تهديد و شكنجه است; بلكه به اين معناست كه مسئله آنقدر روشن است، كه جايى براى انكار باقى نمانده است.

جمله «فَحُجَّتُهُ بِالتَّدْبيرِ نَاطِقَةٌ، وَ دَلاَلَتُهُ عَلَى الْمُبْدِعِ قَائِمَةٌ» اشاره به اين معناست كه: تدبير جهان هستى، دليلى بر علم و قدرت بى پايان اوست و تنوّع موجودات اين جهان كه پر از ابداعات شگفت انگيز است، گواه ديگرى بر آن علم و قدرت بى پايان است.

 

[54]

[55]

 

 

بخش پنجم

 

فَأَشْهَدُ أَنَّ مَنْ شَبَّهَكَ بِتَبَايُنِ أَعْضَاءِ خَلْقِكَ، وَ تَلاَحُمِ حِقَاقِ مَفَاصِلِهِمُ الْمُحْتَجِبَةِ لِتَدْبِيرِ حِكْمَتِكَ، لَمْ يَعْقِدْ غَيْبَ ضَمِيرِهِ عَلَى مَعْرِفَتِكَ، وَ لَمْ يُبَاشِرْ قَلْبَهُ الْيَقِينُ بِأَنَّهُ لاَ نِدَّ لَكَ، وَ كَأَنَّهُ لَمْ يَسْمَعْ تَبَرُّؤَ التَّابِعِينَ مِنَ الْمَتْبُوعينَ إِذْ يَقُولُونَ: (تَالله إِنْ كُنّا لَفِى ضَلال مُبِين * إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعَالَمِينَ)! كَذَبَ الْعَادِلُونَ بِكَ، إِذْ شَبَّهُوكَ بِأَصْنَامِهِمْ، وَ نَحَلُوكَ حِلْيَةَ الْمَخْلُوقِينَ بِأَوْهَامِهِمْ، وَ جَزَّأُوكَ تَجْزِئَةَ الْمُجَسَّمَاتِ بِخَوَاطِرِهِمْ، وَ قَدَّرُوكَ عَلَى الْخَلْقَةِ المُخْتَلِفَةِ الْقُوَى، بِقَرائِحِ عُقُولِهِمْ.

 

ترجمه

من گواهى مى دهم آن كس كه تو را به مخلوقاتت تشبيه كرده و براى تو همانند آنها اعضاى مختلف و مفاصل به هم پيوسته - كه به حكمتت در لابه لاى عضلات پنهان گشته اند - قائل شود، هرگز در اعماق ضمير خود تو را نشناخته و يقين به اين حقيقت، كه براى تو شبيه و نظيرى نيست، در درون جانش قرار نگرفته است و گويا سخن تابعان را از رهبران گمراه خود (در قيامت) بيزارى مى جويند نشنيده است! آن روز كه مى گويند: «به خدا سوگند ما در گمراهى آشكار بوديم كه شما را با پروردگار جهانيان برابر مى شمرديم». دروغ گفتند آنان كه براى تو همتايى قائل شدند و تو را به بتهاى خود تشبيه نمودند و لباس و زينت مخلوقين را با اوهام و خيالات خود بر تو پوشانيدند و تو را همچون اجسام، با پندارهاى خود تجزيه كردند (و اجزايى

[56]

همچون دست و پا، براى تو قائل شدند) و با سليقه هاى منحطّ خود، تو را به مخلوقى كه قواى گوناگون دارد، مقايسه نمودند.

 

شرح و تفسير

تو بى نظير و بى همتايى!

در اين فراز، بار ديگر امام(عليه السلام) به بيان صفات پروردگار باز مى گردد و نسبت به قرارگرفتن در پرتگاه تشبيه هشدار مى دهد; شايد به اين دليل كه ممكن است گرفتن دلايل وجود خداوند از جهان خلقت و جستجوى آثار عظمت او درجاى جاى جهان آفرينش، انسان را وسوسه كند كه براى او صفاتى همچون صفات مخلوقات قائل شود و تا سر حدّ قبول جسميّت براى خداوند، سقوط كند.

لذا امام(عليه السلام) روى به درگاه خدا آورده، چنين عرض مى كند: «(خداوندا) گواهى مى دهم آن كس كه تو را به مخلوقاتت تشبيه كرده، و براى تو همانند آنها اعضاى مختلف، و مفاصل به هم پيوسته - كه به حكمتت در لابلاى عضلات پنهان گشته است - قائل شود، هرگز در اعماق ضمير خود تو را نشناخته، و يقين به اين حقيقت كه براى تو شبيه و نظيرى نيست در درون جانش قرار نگرفته است; و گويا سخن تابعان را كه از رهبران گمراه خود (در قيامت) بيزارى مى جويند، نشنيده است! آن روز كه مى گويند: به خدا سوگند! ما در گمراهى آشكار بوديم كه شما را با پروردگار جهانيان برابر مى شمرديم».(1) (فَأَشْهَدُ أَنّ مَنْ شَبَّهَكَ بِتَبَايُنِ أَعْضَاءِ خَلْقِكَ، وَ تَلاَحُمِ(2)حِقَاقِ(3) مَفَاصِلِهِمُ الْمُحْتَجِبَةِ لِتَدْبِيرِ حِكْمَتِكَ، لَمْ يَعْقِدْ غَيْبَ ضَمِيرِهِ عَلَى مَعْرِفَتِكَ، وَ لَمْ


1. اشاره به آيه 97 و 98 سوره شعراء است.
2. «تَلاحُم» از مادّه «لحم» (گوشت) در اينجا به معناى پيوستگى است; شبيه به عضلاتى كه در بدن انسان به هم پيوسته است.
3. «حِقاق» جمع «حُقّه» به معناى استخوانى است (گوى مانند) كه در سرِ بازو، يا بالاى ران قرار دارد.

[57]

يُبَاشِرْ قَلْبَهُ الْيَقِينُ بِأَنَّهُ لاَ نِدَّ لَكَ، وَ كَأَنَّهُ لَمْ يَسْمَعْ تَبَرُّؤَ التَّابِعِينَ مِنَ الْمَتْبُوعِينَ إِذْ يَقوُلوُنَ: «تَاللهِ إِنْ كُنَّا لَفِى ضَلاَل مُبِين إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعَالَمِينَ»).

اين جمله ها اشاره روشنى به گمراهى گروه «مجسّمه» يا «مشبّهه» و شرك و كفر آنهاست، كه براى خدا جسم و اعضاى پيكر و دست و پا و چشم و گوش قايل بودند و به خاطر گرفتار شدن در وادى تشبيه، ذات پاك پروردگار را تا سر حدّ يك مخلوق ضعيف و ناتوان و فانى و ناپايدار تنزّل داده بودند، كه قرآن از آن - در همان آيه بالا كه در لابه لاى كلام امام آمده است - به «ضَلاَل مُبِين» (گمراهى آشكار) تعبير كرده است.

جمله «مَنْ شَبَّهَكَ بِتَبَايُنِ أَعْضَاءِ خَلْقِكَ» اشاره به اين است كه آن كس كه داراى جسم است، جسم او تركيبى از اعضاى مختلف است، كه هر كدام ابزار كارى محسوب مى شود. و تعبير به: «تَلاَحُمِ حِقَاقِ مَفَاصِلِهِمْ» اشاره به پيوندهايى است كه در ميان اعضا وجود دارد. بنابراين، اعضاى يك پيكر، هم از يكديگر جدا هستند و هم به هم پيوسته اند. و اين يكى از حكمت هاى خداوند در آفرينش مخلوقات است; كه اگر اعضاى مختلف نداشته باشند، كارايى آنها محدود مى شود و اگر از هم گسسته باشند، همكارى آنها غير ممكن مى شود. در ضمن خداوند منّان به حكمت خود، ارتباط اعضا را در زير طبقات گوشت پنهان ساخته، تا در برابر حوادث مختلف آسيب پذير نباشند. و اين، جز در عالم مخلوقات، تصوّر نمى شود و خداوند منزّه از اجزا و اعضا ونياز به جسم است.

امام(عليه السلام) مى فرمايد: اين گونه افراد نادان، در واقع گرفتار سه انحرافند: نخست اينكه، خدا را به درستى نشناختند و ديگر اينكه: به توحيد او قائل نيستند و سوم اينكه به آيات صريح قرآن گوش فرا نداده و از تعليمات اين كتاب آسمانى بيگانه اند و به همين دليل در «ضَلاَلِ مُبين» گرفتارند.

[58]

ولى در قيامت كه حجابها كنار مى رود و حقايق، آفتابى مى شود; به زودى به اشتباه خود، پى مى برند و رهبران گمراه و پيروانشان از يكديگر بيزارى مى جويند و اظهار ندامت و پشيمانى و شرمسارى مى كنند; امّا چه سود كه وقت آن گذشته است. اين همان چيزى است كه در فراز بالا به روشنى به آن اشاره شده است.

قابل توجّه اينكه، امام(عليه السلام) در فرازهاى گذشته روى سخن را به مردم كرده بود، ولى در اينجا روى سخن به درگاه پروردگار نموده; و اين به خاطر آن است كه اهميّت مطلب را گوشزد كند! زيرا مخاطب هر قدر بزرگتر باشد، سخن را سنجيده تر بايد گفت. آن هم سخنى كه از سوز دل برخاسته است.

سپس در ادامه اين سخن به گروه ديگرى از منحرفين - يعنى مشركان و بت پرستان، كه آنها نيز گروهى از «مشبّهه» محسوب مى شوند - اشاره كرده، مى فرمايد: «دروغ گفتند! آنان كه براى تو همتايى قائل شدند و تو را به بت هاى خود تشبيه نمودند، و لباس و زينت مخلوقين را با اوهام و خيالات خود بر تو پوشانيدند، و تو را همچون اجسام با پندارهاى خود تجزيه كردند، (و اجزايى همچون دست و پا و چشم و گوش براى تو قائل شدند;) و با سليقه هاى منحط خود، تو را به مخلوقى كه قواى گوناگون دارد، مقايسه كردند». (كَذَبَ الْعَادِلوُنَ(1)، بِكَ، إِذْ شَبَّهُوكَ بِأَصْنامِهِمْ، وَ نَحَلوُكَ(2) حِلْيَةَ الْمَخْلُوقِينَ بِأَوْهَامِهِمْ، وَ جَزَّأُوكَ تَجْزِئَةَ الْمُجَسَّمَاتِ، بَخَواطِرِهْم، وَ قَدَّروكَ عَلَى الْخِلقَةِ الْمُختَلِفَةِ الْقُوَى بِقَرائِحِ(3) عُقُولِهِمْ).


1. «عادل» از مادّه «عدل» (بر وزن قشر) به معناى معادل و شبيه و نظير است; بنابراين «عادل»، مطابق اين مفهوم به معناى كسى است كه براى خداوند شبيه و شريك و مانندى قائل مى شود.
2. «نَحَلوا» از مادّه «نِحْله» در اصل به معناى بخشش و عطيّه است و به گفته «راغب» در كتاب «مفردات»، اين واژه از ريشه «نحل» به معناى زنبور عسل گرفته شده; چرا كه بخشش و عطيّه شباهتى به كار زنبوران عسل در دادن عسل دارد. و در عبارت بالا منظور اين است كه بت پرستان با اوهام خود زيور مخلوقين را بر ذات پاك خالق پوشانده اند و او را از مقام خالقيّت به مقام مخلوق بودن تنزّل داده اند.
3. «قرائح» جمع «قريحه» در اصل به معناى نخستين آبى است كه از چاه كشيده مى شود; سپس به آثار فكرى و ذوقى انسان اطلاق شده است.

[59]

امام(عليه السلام) با اين تعبيرات محكم و قاطع - كه در چهار صورت بيان شده - انواع و اقسام شرك و تشبيه خداوند متعال به مخلوقات را نفى مى كند وهمگان را از گرفتارشدن در وادى شرك، بر حذر مى دارد! و مرز توحيد موحّدان را با شرك مشركان مشخّص مى سازد:

در جمله اوّل، تشبيه به بت ها را نفى مى كند.

در جمله دوّم، زينت و آرايشى همچون زينت مخلوقات را براى خدا باطل مى شمرد (مثل تعبيرى كه بعضى از افراد بسيار نادان و ساده لوح درباره خدا داشتند، كه او را به صورت نوجوانى زيبا روى، با موهاى مجعّد مى پنداشتند).

و در جمله سوم، وجود اجزا و اعضايى همچون دست و پا را براى او منتفى مى داند.

و درجمله چهارم، اعتقاد به نيروهاى مختلف، مانند بينايى و شنوايى و بويايى (همچون مخلوقات) را بى اساس معرّفى مى كند و به اين ترتيب، از زواياى مختلف، پندارهاى شرك آلود را در هم مى كوبد.

 

نكته

مجسِّمه كيانند؟

«مُجسّمه» (به كسرسين) به كسانى گفته مى شود كه براى خدا جسم قائل هستند و حتّى تصريح مى كنند دست و پا و گوش و چشم دارد و گاه به آنها «مُشبِّهه» (به كسر باء) نيز گفته مى شود; به جهت اينكه خدا را به مخلوقات مادّى تشبيه مى كنند.

اين اعتقاد از دير ايّام در ميان افراد بشر بوده و انسانهايى كه بر اثر كوتاهى فكر نمى توانستند چيزى را ماوراى طبيعت مادى تصوّر كنند و تمام اُنسشان با مادّيات و اجسام بوده است خدا را همچون اجسام مادّى و يا همچون خودشان مى پنداشتند.

[60]

اعتقاد به معبودهايى همچون: ماه و خورشيد و ستارگان و اجسام ديگرى مانند آنها نيز، از همين جا سرچشمه مى گرفت.

تاريخ يهود نشان مى دهد كه آنها سخت به مسأله جسميّت خدا معتقد بودند; تا آنجا كه پيامبرشان حضرت موسى(عليه السلام) را سخت در فشار قرار دادند، كه خدا را به آنها نشان دهد! و داستان كوه «طور» و صاعقه و از ميان رفتن جمعى از «بنى اسرائيل» در اين زمينه معروف است.

قبل از اين ماجرا يعنى بعد از آن كه بنى اسرائيل از نيل نجات يافتند نزد موسى آمدند و تقاضاى ساختن بت براى پرستش كردند! و حتّى بعد از داستان صاعقه نيز بيدار نشدند و هنگامى كه «سامرى» گوساله را به عنوان «معبود» براى آنها ساخت، به سرعت جذب بسوى آن شدند و اكثريّت «بنى اسرائيل» به پرستش آن تن در دادند كه موسى بعد از بازگشت از كوه «طور» سخت برآشفت و آنها را كيفر سختى داد.

در تاريخ مسيحيّت نيز، اعتقاد به تثليث (خدايان سه گانه: اب و ابن و روح القدس) نشانه روشنى از اعتقاد به جسميّت پروردگار است زيرا با صراحت حضرت مسيح را فرزند خدا و يكى از خدايان سه گانه مى دانند، در حالى كه مسيح انسانى بود مانند ساير انسانها.

هنگامى كه قرآن مجيد بر قلب پاك پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نازل شد، خط بطلان بر عقائد باطل از جمله اعتقاد به تجسّم و تشبيه كشيد و آياتى همچون: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىءٌ; هيچ چيز مانند خدا نيست»(1) و «لاَتُدْرِكُهُ الأَبْصَارُ; چشم ها او را نمى بيند»(2) و آيه «لَنْ تَرَانِي» (3) خطاب به موسى «هرگز مرا نخواهى ديد» و آياتى همچون: «وَ هُوَ مَعَكُمْ


1. سوره شورى، آيه 11.
2. سوره انعام، آيه 103.
3. سوره اعراف، آيه 143.

[61]

أَيْنما كُنْتُمْ; او با شماست هر جا باشيد»(1) و آيه «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ; ما به انسانها از رگ گردن (يا رگ قلب) او نزديكتريم»(2) و آيه «فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ; به هر سو بنگريد خدا در آنجاست»(3) شواهد گويايى بر نفى جسميّت از خدا است.

ولى متأسّفانه افكار التقاطى از سوى ملّت هاى بت پرست و يهود و نصارى و مجوس كه وارد اسلام شد، به داخل عقايد گروهى از مسلمين ساده لوح و ناآگاه نفوذ كرد وجمعيّتى به نام «مجسّمه» يا «مشبّهه» پيدا شدند.

شايد تعبيرات كنايى كه در بعضى از آيات قرآن آمده مانند: «يَدُاللهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ; دست خدا بالاى دست هاى آنهاست»(4) و «أَلرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى; خداوند بر عرش، سلطه دارد»(5) بهانه اى به افراد منحرف و كوته فكر داد كه به سوى اين مذهب شرك آلود گام بردارند; در حالى كه مسلّم است «يد» در اين گونه موارد به معناى قدرت و «إسْتَوى» به معناى سلطه و سيطره است، نه به معناى جلوس و استقرار بر چيزى; و اين تعبيرات كنايى قبل از قرآن و بعد از نزول آن نيز هميشه در ادبيّات اقوام مختلف وجود داشت، مثلا مى گوئيم: «از دست فلان كس كارى ساخته نيست!» يعنى قدرت بر اين كار ندارد و يا واژه «إستوى» را در مورد سلطه يك پادشاه بر يك كشور به كار مى برند.

دلايل عقلى ومنطقى نيز به روشنى هرگونه جسميّت را از خداوند نفى مى كند; چرا كه هر جسمى محدود است و زمان و مكان و اجزائى دارد; بنابراين، از جهات مختلف نيازمند است و مى دانيم نياز و محدوديّت در ذات پاك خدا راه ندارد.

از آن مهم تر اينكه همه اجسام در معرض تغييرات و حتّى زوال هستند و معلوم


1. سوره حديد، آيه 4.
2. سوره ق، آيه 16.
3. سوره بقره، آيه 115.
4. سوره فتح، آيه 10
5. سوره طه، آيه 5.

[62]

است كه گرد و غبار تغيير و زوال بر دامان كبريايى اش نمى نشيند.

با اين مدارك روشن، باز متأسّفانه - همان گونه كه در بالا اشاره شد - عقيده منحطّ به جسميت، دامان جمعى از مسلمانان نادان و بى خبر را گرفت و آنقدر در اين مسير ظلمانى پيش رفتند كه مطابق نقل «محقّق دوانى» گروهى از آنها عقيده دارند كه خداوند تركيبى از گوشت و خون است و بعضى از آنها معتقدند كه نورى نقره گون و شفّاف از او مى درخشد و قامت او هفت وجب با وجب هاى خود اوست و بعضى از آنها معتقدند كه او به صورت انسان نوجوان زيبا و داراى مويى مجعّد است.

«علاّمه حلّى» در كتاب «منهاج الكرامه» داستانى از بعضى از «مجسّمه» نقل مى كند كه شنيدنى است; مى گويد: «يكى از بزرگان آنها، روزى از كنار مرد نفت فروشى مى گذشت كه نوجوان زيبارويى با موهاى مجعّد و پيچ خورده از آنجا عبور كرد، آن عالم سخت به قيافه نوجوان خيره شد و پيوسته به او نگاه مى كرد! مرد نفت فروش كه آدم بى بند و بارى بود. تصوّر كرد آن مرد نظر سويى نسبت به نوجوان دارد، شب هنگام نزد او آمد و گفت: من امروز ديدم كه تو سخت به او نگاه مى كنى اگر بخواهى مى توانم او را در اختيار تو قرار دهم! آن مرد برآشفت و با تندى به او گفت: من كراراً به اين نوجوان نگاه كردم چون مذهب من بر اين است كه خداوند گاه از آسمان به همين صورت به زمين نازل مى شود. گفتم: نكند او خداى من باشد! مرد نفت فروش نخست ناراحت شد و گفت: من با اين شغلى كه دارم بسيار بر تو - با آن زهدى كه دارى و اين عقيده كثيف - ترجيح دارم!(1)

 


1. شرح نهج البلاغه علاّمه تسترى، جلد 1، صفحه 233.

[63]

 

 

بخش ششم

 

وَ أَشْهَدُ أَنَّ مَنْ سَاوَاكَ بِشَيْء مِنْ خَلْقِكَ فَقَدْ عَدَلَ بِكَ، وَ الْعَادِلُ بِكَ كَافِرٌ بِمَا تَنَزَّلَتْ بِهِ مُحْكَمَاتُ آيَاتِكَ، وَ نَطَقَتْ عَنْهُ شَوَاهِدُ حُجَجِ بَيِّنَاتِكَ، وَ إِنَّكَ أَنْتَ اللهُ الَّذِي لَمْ تَتَنَاهَ فِي الْعُقُولِ، فَتَكُونَ في مَهَبِّ فِكْرِهَا مُكَيَّفاً، وَلاَ فِي رَوِيَّاتِ خَوَاطِرِهَا فَتَكُونَ مَحْدُوداً مُصَرَّفاً.

 

ترجمه

و گواهى مى دهم آنانكه تو را با چيزى از مخلوقات مساوى شمردند همتايى براى تو قائل شده اند، و آن كس كه براى تو همتايى قائل شود، نسبت به آنچه آيات محكمات تو آورده و شواهد «دلايل آشكار» تو از آن سخن مى گويد: كافر شده است! تو همان خدايى هستى كه عقل ها به تو احاطه نمى يابد، تا در مسير وزش افكار در كيفيّت خاصى قرار گيرى! و در خاطره ها و انديشه ها جاى نمى گيرى، تا محدود و قابل تغيير باشى!

 

شرح و تفسير

فراتر از احاطه عقلها

امام(عليه السلام) در اين فراز بار ديگر به مسأله انحراف مشركان و اهل تشبيه باز مى گردد و شهادتى ديگر در پيشگاه خداوند نسبت به انحراف آنها مى دهد، تا مخاطبين بشنوند و در دام تشبيه گرفتار نشوند.

[64]

مى فرمايد: «و گواهى مى دهم آنان كه تو را با چيزى از مخلوقاتت مساوى شمردند، همتايى براى تو قائل شده اند و آن كس كه براى تو همتايى قائل شود نسبت به آنچه «آيات محكمات» تو آورده و شواهد «دلائل آشكار» تو از آن سخن مى گويد، كافر شده است!». (وَ أَشْهَدُ أَنَّ مَنْ سَاوَاكَ بِشَيْء مِنْ خَلْقِكَ فَقَدْ عَدَلَ بِكَ، وَ الْعَادِلُ بِكَ كَافِرٌ بِمَا تَنَزَّلَتْ بِهِ مُحْكَمَاتُ آيَاتِكَ، وَ نَطَقَتْ عَنْهُ شَوَاهِدُ حُجَجِ بَيِّنَاتِكَ).

به نظر مى رسد اين شهادتى كه امام(عليه السلام) در اين فراز، درباره انحراف مشركان داده، با شهادتى كه در فراز قبل بود، متفاوت و ناظر به دو گروه باشد; شهادت جمله هاى پيشين مربوط به بت پرستانى است كه خدا را تشبيه به بت ها مى كردند و بت ها را در مقام ربوبيّت قرار مى دادند يعنى حاجات خود را از آنها مى طلبيدند و به همين دليل، آنها را پرستش مى كردند; ولى آنچه در اين فراز آمده، ناظر به كسانى است كه براى خدا همتايى در جميع جهات قرار مى دادند; همچون «وثنيّين» (دوگانه پرستان)، كه معتقد به خداى خير و خداى شرّ بودند و مسيحيان كه قائل به «تثليث» (خدايان سه گانه) بودند و آنها را «اب» و «ابن» و «روح القدس» مى ناميدند. امام(عليه السلام)آنها را كافر به محكمات آيات و حجّتهاى بيّنات دانسته است.

ممكن است تعبير به «آيات محكمات» و «حجج بيّنات» هر دو اشاره به آياتى بوده باشد كه با صراحت، هرگونه همتايى را براى خداوند نفى مى كند، مانند «قُلْ أَإِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِالَّذِى خَلَقَ الأَرْضَ فِى يَوْمَينِ وَ تَجْعَلُونَ لَهُ أَنْدَاداً; بگو آيا شما به آن كس كه زمين را در دو روز (دو دوران) آفريد، كافر مى شويد و براى او همتايانى قرار مى دهيد!».(1) و آيه «فَلاَ تَجْعَلُؤا للهِ أَنْدَادَاً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ; براى خداوند همتايانى قرار ندهيد در حالى كه مى دانيد (اين سخن اشتباه محض است)».(2)

اين احتمال نيز وجود دارد كه «آيات محكمات» اشاره به آيات توحيدى صريح


1. سوره فصّلت، آيه 9.

2. سوره بقره، آيه 22.

[65]

قرآن مجيد باشد و «حجج بيّنات» اشاره باشد به دلائل عقلى كه هرگونه شبيه و مانند و همتايى را براى خدا نفى مى كند.

جمله هاى بعد گواه بر همين احتمال است; آنجا كه مى گويد: «تو همان خدايى هستى كه عقل ها به تو احاطه نمى يابد، تا در مسير وزش افكار، در كيفيت خاصّى قرار گيرى! و در خاطره ها و انديشه ها، جاى نمى گيرى، تا محدود و قابل تغيير باشى!» (وَ أِنَّكَ أَنْتَ اللهُ الَّذِي لَمْ تَتَنَاهَ فِي الْعُقُولِ، فَتَكُونَ في مَهَبِّ(1) فِكْرِهَا مُكَيَّفاً، وَلاَ فِي رَوِيَّاتِ خَوَاطِرِهَا فَتَكُونَ مَحْدُوداً مُصَرَّفاً).

امام(عليه السلام) در جمله اوّل، اشاره به عدم درك عقل ها نسبت به كنه ذات و صفات خدا مى كند كه در آغاز اين خطبه نيز، با عبارات ديگرى به آن اشاره شده بود و مى فرمايد: اگر عقل قادر به درك تو بود، بايد كيفيّت خاصّى در ذات پاك تو باشد; ولى از آنجا كه بالاتر از كيفيّت مى باشى و هستى محض و خالصى; عقل قادر به درك كنه ذات و صفاتت نيست.

در جمله دوم، به عدم احاطه انديشه ها به ذات پاك او اشاره مى كند، چرا كه اگر انديشه به او احاطه يابد، حتماً بايد محدود باشد و هر چيز كه محدود باشد، در معرض تغييرات زمانى و مكانى و جهات ديگر قرار مى گيرد.

 

 


1. «مَهَبّ» اسم مكان از مادّه «هُبوب» به معناى محل وزش باد است و در عبارت بالا فكر، به نسيمى تشبيه شده كه از گذرگاهى مى گذرد; ولى كنه ذات و صفات خدا از اين گذرگاه بيرون است.

[66]

[67]

 

 

بخش هفتم

 

وَ مِنها: قَدَّرَ مَاخَلَقَ فَأَحْكَمَ تَقْدِيرَهُ، وَ دَبَّرَهُ فَأَلْطَفَ تَدْبِيرَهُ، وَوَجَّهَهُ لِوِجْهَتِهِ فَلَمْ يَتَعَدَّ حُدُودَ مَنْزِلَتِهِ، وَ لَمْ يَقْصُرْ دُونَ الإِنْتِهاءِ إِلى غَايَتِهِ، وَ لَمْ يَسْتَصْعِبْ إِذْ أُمِرَ بِالمُضِيِّ عَلَى إِرَادَتِهِ، فَكَيْفَ وَ إِنَّمَا صَدَرَتِ الاُْمُورُ عَنْ مَشِيئَتِهِ؟

 

ترجمه

آنچه را آفريده به درستى اندازه گيرى نموده، و به خوبى تدبير كرده، و در مسير خودش قرار داده است. لذا هيچ موجودى از حدّ خود تجاوز نكرده، و پيش از رسيدن به هدف، باز نمى ايستد، و به هنگامى كه به آن فرمان داده شد، كه مطابق اراده پروردگار حركت كن سرپيچى ننمود; چگونه ممكن است سرپيچى كند، حال آنكه همه چيز از اراده او سرچشمه گرفته است؟!

 

شرح و تفسير

همه چيز از اراده او سرچشمه مى گيرد!

در اين بخش از خطبه، امام(عليه السلام) بار ديگر به جهان آفرينش و تدبير الهى در خلقت و نظم و ادامه آن باز مى گردد و از اين نظم و تدبير به عنوان آينه اى براى
نشان دادن جلال و جمال پروردگار بهره مى گيرد. مى فرمايد: «آنچه آفريده به درستى اندازه گيرى نموده است و به خوبى تدبير كرده و در مسير خودش قرار داده

[68]

است». (قَدَّرَ مَاخَلَقَ فَأَحْكَمَ تَقْدِيرَهُ، وَ دَبَّرَهُ فَأَلْطَفَ تَدْبِيرَهُ، وَوَجَّهَهُ لِوِجْهَتِهِ).

به اين ترتيب، مراحل سه گانه «تقدير» و «تدبير» و «توجيه» را بيان فرموده است. «تقدير» مقام اندازه گيرى خلقت موجودات است و «تدبير» به راه انداختن آنها در مسير تعيين شده است و «توجيه» فراهم ساختن اسباب حركت در اين مسير براى رسيدن به مقصد نهايى است وتمام اين مراحل طبق حساب دقيق و برنامه منظّمى است، به گونه اى كه در همه جهان هستى هيچ موجودى نه در آغاز آفرينش و نه در مسير حركت خود به سوى هدف، بى برنامه نيست.

به همين جهت بلافاصله مى افزايد: «هيچ موجودى از حدّ و منزلت خود تجاوز نكرده و قبل از رسيدن به هدف كوتاهى ننموده است، و به هنگامى كه به آن فرمان داده شد كه مطابق اراده پروردگار حركت كند، سرپيچى ننمود; چگونه ممكن است سرپيچى كند، حال آن كه همه چيز از اراده او سرچشمه گرفته است؟!». (فَلَمْ يَتَعَدَّ حُدُودَ مَنْزِلَتِهِ، وَ لَمْ يَقْصُرْ دُونَ الإِنْتِهاءِ إِلى غَايَتِهِ، وَ لَمْ يَسْتَصْعِبْ إِذْ أُمِرَ بِالمُضِيِّ عَلَى إِرَادَتِهِ، فَكَيْفَ وَ إِنَّمَا صَدَرَتِ الاُْمُورُ عَنْ مَشِيئَتِهِ؟)

در حقيقت اين سخن، اشاره به آن است كه تصوّر نشود حركات موجودات زمينى و آسمانى و پيمودن مراحل وجود در جهان گياهان و حيوانات و انسان و كواكب آسمان بى حساب است. همه درحركات خود سر بر فرمان او دارند و برنامه اى را كه از پيش براى آنها تعيين كرده، اجرا مى كنند و هيچ تخلّفى از برنامه هاى تعيين شده ندارند و به اين ترتيب، جهان هستى مجموعه اى است از نظم دقيق و حركات و جريان هاى برنامه ريزى شده.

در آيات قرآن مجيد نيز، به اين مراتب و مراحل سه گانه اشاره شده است. در سوره يس آيات 38 تا 40 مى فرمايد: «وَ الشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَهَا ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ * وَ الْقَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتَّى عَادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ * لاَ الشَّمْسُ يَنْبَغِى لَهَا أَنْ

[69]

تُدِرْكَ الْقَمَرَ و َلاَ اللَّيْلُ سَابِقُ النَّهَارِ وَ كُلٌّ فِى فَلك يَسْبَحُونَ; و خورشيد كه پيوسته به سوى قرارگاهش در حركت است، (آيتى ديگر از آيات خدا است) اين تقدير و اندازه گيرى خداوند قادر دانا است. و براى ماه منزلگاه هايى قرار داديم (هنگامى كه اين منازل را طى كرد) سرانجام به صورت شاخه كهنه قوسى شكل و زرد رنگ خرما در مى آيد. نه خورشيد را سزاست كه به ماه رسد و نه شب بر روز پيشى مى گيرد و هر كدام در مسير خود شناورند».

آيات فراوان ديگرى نيز در قرآن است كه به اين حقيقت اشاره مى كند.

در اينجا به دو نكته بايد توجّه داشت: نخست اين كه، آنچه در جمله هاى بالا درباره امر و فرمان و پيروى موجودات از فرمان الهى آمده، همه اشاره به اوامر تكوينيّه الهى، يا به تعبيرى ديگر: اشاره به قوانينى است كه خداوند براى جهان هستى تعيين كرده و همه موجودات را در چنبر اين قوانين قرار داده است به گونه اى كه تخلّف از اين قوانين براى آنها غير ممكن است.

ديگر اين كه، اين سخن هرگز به معناى مجبور بودن انسان در افعال خويش نيست! چرا كه خداوند صفت اختيار و آزادى اراده را به عنوان يك قانون از قوانين عالم هستى براى انسان قرار داده است و هرگز انسان نمى تواند اين صفت را از خود سلب كند و به تعبير ديگر: آزادى او هم به فرمان خدا است.

 

[70]

[71]

 

 

بخش هشتم

 

الْمُنْشِىءُ أَصْنَافَ الأَشْيَاءِ بِلاَ رَوِيَّةِ فِكْر آلَ إِلَيْها، وَ لا قَريحَةِ غَرِيزَة أَضْمَرَ عَلَيْهَا، وَ لاَ تَجْرِبَه أفادَهَا مِنْ حَوَادِثِ الدُّهُورِ، وَ لاَ شَرِيك أَعَانَهُ عَلَى ابْتِدَاعِ عَجَائِبِ الأُمورِ، فَتَمَّ خَلْقُهُ بِأَمْرِهِ، وَ أَذْعَنَ لِطَاعَتِهِ، وَ أَجَابَ إِلى دَعْوَتِهِ، لَم يَعْتَرِضْ دُونَهُ رَيْثُ الْمُبْطِىءِ، وَ لاَ أَنَاةُ الْمُتَلَكِّىءِ، فَأَقَامَ مِنَ الاَْشْيَاءِ أَوَدَهَا، وَ نَهَجَ حُدُودَهَا، وَ لاَءَمَ بِقُدْرَتِهِ بَيْنَ مُتَضَادِّهَا، وَ وَصَلَ أَسْبَابَ قَرَائِنِهَا، وَ فَرَّقَهَا أَجْنَاساً مُخْتَلِفَات فِي الْحُدُودِ وَ الأَقْدَارِ، وَالْغرَائِز وَ الْهَيْئَاتِ، بَدَايَا خَلاَئِقَ أَحْكَمَ صُنْعَهَا، وَ فَطَرَهَا عَلَى مَا أَرَادَ وَ ابْتَدَعَهَا!

 

ترجمه

او كسى است كه موجودات مختلف را بدون نياز به تفكّر و انديشه اى كه به دست آورده باشد و بدون غريزه اى كه در درون نهان كند و بى نياز از تجربه حوادث زمان هاى گذشته، و بدون كمك شريك و همتايى كه او را در آفرينش موجودات شگفت انگيز يارى دهد، آفريد. و اين سان آفرينش موجودات به فرمان او كامل شد، همه سر بر فرمانش نهادند و دعوتش را اجابت كردند، بى آن كه در برابرش سستى كنند يا در اطاعت امرش درنگ نمايند; بدين گونه، موجودات را بى هيچ كژى برپا داشت و راهى را كه بايد بپيمايند معيّن فرمود. با قدرت خويش در ميان اشياى متضاد الفت ايجاد كرد و آنها را كه با يكديگر همگون بودند، پيوند داد، و موجودات جهان را به انواع مختلف از نظر حدود و اندازه ها، و غرايز و اَشكال و هيأت هاى

[72]

گوناگون تقسيم نمود. اينها مخلوقات شگفت انگيزى است كه آفرينش آنها را استوار نمود، و با حكمت قرين ساخت و آن سان كه مى خواست ايجاد و ابداع فرمود.

 

شرح و تفسير

راز و رمز آفرينش

امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه، به چگونگى آفرينش موجودات مى پردازد و مى فرمايد: «خداوند كسى است كه موجودات مختلف را بدون نياز به تفكّر و انديشه اى كه به دست آورده باشد، و بدون غريزه اى كه در درون، نهان داشته باشد، و بى نياز از تجربه حوادث زمانهاى گذشته، و بدون كمك شريك و همتايى كه او را در آفرينش موجودات شگفت انگيز يارى كرده باشد، آفريد».

(الْمُنْشِىءُ أَصْنَافَ الأَشْيَاءِ بِلاَ رَوِيَّةِ فِكْر آلَ إلَيْهَا، وَ لاَ قَرِيحةِ غَرِيزَة أَضْمَرَ عَلَيهَا، و لا تَجْرِبَة أفادَهَا مِنْ(1) حَوَادِثِ الدُّهُورِ، وَ لاَ شَرِيك أَعَانَهُ عَلَى ابْتِدَاعِ عَجَائِبِ الأُمورِ).

در واقع، مبدأ علم و دانش و آگاهى به حقايق براى ما انسان ها يكى از چهار چيز است: يا تفكّر و انديشه است، يا الهام هاى درونى است كه غريزه ناميده مى شود. يا تجربه اى است كه از تكرار كارى براى انسان حاصل مى شود و يا كمكى است از همفكر و همتايى از برون كه با آگاهى هاى خود انسان را يارى مى دهد و بر انجام كار بديعى كمك مى كند.

از آنجا كه خداوندِ عالَم، بر همه چيز آگاه و همه حقايق نزد او حاضر است و چيزى از دايره علم بى پايان او خارج نيست، در آفرينش خود هيچ گاه نيازى به اين


1. «قريحه» همان طور كه قبلا گفته شد، در اصل به معناى اوّلين آبى است كه از چاه كشيده مى شود; سپس به آنچه انسان از اعماق فكر و ذوق خويش را در مى يابد، اطلاق شده و انضمام آن به غريزه - كه به معناى طبيعت است - كه چيزى را انسان به كمك ذوق و طبيعت خود در يابد. در مورد غير انسان نيز اين معنا ثابت است; مثلا غالب پرندگان ساختن لانه ها و تربيت فرزندان و مهاجرت هاى طولانى دسته جمعى و امثال آن را با الهام از قريحه و غريزه انجام مى دهند.

[73]

امور چهارگانه ندارد. فكر و انديشه براى كسى سودمند است كه معلوماتى دارد و مجهولاتى; و مى خواهد از معلومات به مجهولات پى برد و الهام غريزى، از آنِ كسانى است كه حقيقتى از نظر آنها پنهان است و به يارى اين الهام آشكار مى شود.

تجربه و تكرار عمل براى پى بردن به نتيجه كارها، مربوط به كسى است كه ازنتايج بى خبر است و كمك گرفتن از افكار ديگران مخصوص كسانى است كه نارسايى و ناتوانى دارند; ولى آن ذات پاكى كه از همه اين امور مبرّا است، چه نيازى به اينها دارد؟