بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر المیزان جلد 5, علامه محمدحسین طباطبایی رحمه الله علیه ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     ALMIZA01 -
     ALMIZA02 -
     ALMIZA03 -
     ALMIZA04 -
     ALMIZA05 -
     ALMIZA06 -
     ALMIZA07 -
     ALMIZA08 -
     ALMIZA09 -
     ALMIZA10 -
     ALMIZA11 -
     ALMIZA12 -
     ALMIZA13 -
     ALMIZA14 -
     ALMIZA15 -
     ALMIZA16 -
     ALMIZA17 -
     ALMIZA18 -
     ALMIZA19 -
     ALMIZA20 -
     ALMIZA21 -
     ALMIZA22 -
     ALMIZA23 -
     ALMIZA24 -
     ALMIZA25 -
     ALMIZA26 -
     ALMIZA27 -
     ALMIZA28 -
     ALMIZA29 -
     ALMIZA30 -
     ALMIZA31 -
     ALMIZA32 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

و اما اشكالهائى كه بر منطق و فلسفه و عرفان كرد پاسخ از آنچه در باره منطق گفتهبود گذشت ، و در پاسخ از آنچه در باره فلسفه و عرفان گفته ، مى گوئيم : اگرآنچه گفته همانطور است كه او گفته ، و از كلام فلاسفه و عرفا فهميده ، و نقضصريح آنرا از دين حق يافته ، ما نيز آنرا رد مى كنيم . چون در اين فرض شكى نيست كهچنين راءى فلسفى و نظريه عرفانى كه مخالف صريح دين است از لغزشهائى است كهپژوهشگران در فلسفه و سالكان در مسلك عرفان مرتكب آن شده اند، ولى همه حرف ما دراين است كه اشتباه يك فيلسوف و لغزش او را نبايد به گردن فن فلسفه انداخت ، بلكهخود آن فرد است كه بايد مورد مؤ اخذه قرار گيرد.
خوب بود اين آقا كمى پيرامون اختلافاتى كه بين فرقه هاى متكلمين يعنى اشعريها ومعتزليها و اماميها رخ داده ، مطالعه مى كرد كه چگونه اين اختلافها دين واحد آسمانىاسلام را در همان اوائل ظهورش به هفتاد و سه فرقه متفرق نموده ، و هر فرقه اى را بهشاخه هائى متعدد منشعب ساخت ، كه چه بسا عدد شاخه هاى هر فرقه اى كمتر از هفتاد و سهنبوده باشد، آنگاه از خودش مى پرسيد: اين همه اختلاف از كجا پيدا شده ، جز اين است كهاز طرز سلوك دين پديد آمده ؟ و آيا هيچ پژوهشگرى به خود جراءت اين را مى دهد كهبگويد حالا كه راه دين اينطور شاخه شاخه شده ، ايندليل بر آن است كه دين اسلام دين درستى نيست ؟ و آيا مى تواند در مورد اختلافهاىپديد آمده در دين عذرى بياورد كه آن عذر در مورد اختلافات فلاسفه و منطقى ها جارىنباشد، و يا مى تواند منشا اختلافهاى پديد آمده در دين رارذائل اخلاقى بعضى از علماى دين بداند، و همين را منشا اختلاف فلاسفه نداند؟ نه ،هرگز، او هر عذرى براى اختلاف در اصل دين پيدا كند، بايد همان را عذر در اختلاف آراىفلاسفه بداند.
نظير فن كلام در اين باب علم فقه اسلامى است ، كه مى بينيم در اين فن نيز انشعابهاپديد آمده ، و در آن طوائفى درست شده اند، و تازه هر طائفه اى نيز در بين خوداختلافهائى براه انداخته اند، و همچنين ساير علوم و صنعتهاى بسيارى كه در دنيا رائجاست ، و همه اختلافهائى كه در بشر آمده و مى آيد پس صرف وجود اختلافدليل بر باطل بودن طريقه مورد اختلاف نيست .
توضيحاتى درباره (مكتب تذكر)
و اما نتيجه اى كه از همه سخنان خود گرفته كه پس تمامى طرقى كه در بين دانشمندانمعمول است باطل و تنها طريقه حق و صحيح طريقه كتاب و سنت است ، كه همان مسلك ديناست ، راهى براى اثبات آن ندارد، مگر آنكه خواسته باشد سخن پيروان طريقه تذكر رابگويد و طريقه تذكر مسلكى است كه آنرا به افلاطون يونانى نسبت داده اند و آن ايناست كه انسان اگر از هوا و هوسهاى نفسانى مجرد شود و به زيور تقوا وفضائل روحى آراسته گردد آنگاه اگر در هر امرى و مساله اى به نفس خود مراجعه كند،جواب حق را از نفس خود دريافت مى كند.
البته اين تعريف را ديگران براى مسلك تذكر، كرده اند، و بعضى از پيشينيان از يونانو غير يونان و جمعى از فلاسفه غرب و عدهاى از مسلمانان طرفدار اين مسلك شده اند، امابا اين تفاوت كه هر يك از اين طوائف مسلك تذكر را به نحوى توجيه و تعريف كرده اندغير آن نحوى كه طائفه ديگر تعريف كرده .
مثلا بعضى از طرفداران اين مكتب ، مكتب تذكر را اينطور تقرير كرده اند: كه همه علومبشرى فطرى بشر است ، به اين معنا كه بشر از همان آغاز هستى اين علوم را با خود بههمراه آورده ، و بالفعل با او موجود است ، بنابراين وجه ، معناى اين سخن كه مى گوئيم :فلان علم ، جديد و حادث است ، اين است كه تذكر و يادآورى آن جديد است .
بعضى ديگر اينطور توجيهش كرده اند كه پرداختن به تهذيب نفس و منصرف شدن ازشواغل مادى خود باعث آن مى شود كه حقائق براى آدمى كشف شود، نه اينكه علوم و حقائق درآغاز وجود انسان بالفعل با انسان هست ، بلكه در آغاز وجودش درك آن حقائق را بالقوهدارا است و فعليت آن در باطن نفس انسانى است ، نفسى كه در هنگام غفلت از آدمى جدا است ،و در هنگام تذكر با آدمى است و اين همان چيزى است كه عرفا مى گويند، چيزى كه هستبعضى از آنان در اين طريقه شرط كرده اند كه انسان تقواى دينى و پيروى شرع را همعلما و عملا داشته باشد، مانند عده اى از عرفاى هم عصر ما و غير ايشان كه معتقدند تنهافرق ميان اين طريقه با طريقه عرفا و متصوفه همين است ، و غفلت كرده اند از اينكهقبل از ايشان عرفا نيز اين شرط را كرده اند، به شهادت كتابهاى معتبرى كه از آنان بهيادگار مانده است ، پس اين نظريه عين نظريه صوفيان است ، تنها فرقى كه بين ايندو طائفه هست در كيفيت پيروى شرع و تشخيص ‍ معناى پيروى است كه طائفه مورد بحث درپيروى شرع اين معنا را معتبر دانسته اند كه پيروى بايد با جمود بر ظواهر آيات واخبار باشد، و نبايد در آن ظواهر دخل و تصرفى يا تاويلى مرتكب شد،
پس مى توان گفت طريقه اين طائفه از عرفا به اصطلاح متشرعه طريقه اى است كه ازاختلاط دو طريقه تصوف و طريقه اخبارى بوجود آمده است ، خواننده عزيز بايد توجهداشته باشد كه غير اين چند توجيه و تقريرى كهنقل كرديم تقريرهاى ديگرى نيز هست .
و اعتقاد به مساله تذكر كه چند توجيه براى آننقل كرديم در صورتى كه رجوع به اصول منطقى و عقلى راباطل نداند اعتقادى است كه فى الجمله و سر بسته خالى از وجه صحت نيست ، براى اينكهانسان در آن لحظه اى كه موجود مى شود به علم حضورى ، عالم به ذات خود و قواى ذاتخود و علل پيدايش خود هست ، و در همان لحظه مجهز به قوائى (نظير نيروىخيال ) هست كه علم حضوريش را مبدل به علم حصولى (علمى كه از راه حواس براى انسانحاصل مى شود) مى سازد، يعنى از همان علم حضورى به ذات و متعلقات آن صورتىبرداشته ، در خود بايگانى مى كند كه اين خود بخشى از علم حصولى است و هيچنيروئى در او نيست كه مبدأ فعل باشد، مگر آنكه در همان لحظهمشغول انجام فعل خاص بخودش هست ، پس انسان در هماناول وجودش مقدارى از علوم را دارا است هر چند كه به حسب طبع متاخر است ، (يعنى ذاتى اونيست ) و ليكن به حسب زمان با او معيت دارد، (دقت بفرمائيد) و نيز اين معناقابل انكار نيست كه آدمى اگر از تعلقات مادى منصرف شود به پارهاى از علوم دست مىيابد.
اين همانطور كه گفتيم در صورتى است كه نظريه تذكر نخواهد قواعد منطق واصول عقلى را انكار كند و اما اگر منظور از تذكر انكار وابطال اين اصول باشد، و بخواهد اثر رجوع به ايناصول را باطل سازد، به اين معنا كه بگويد ترتيب مقدمات بديهى و متناسب باعث آننمى شود كه انسان به نتيجه اى كه در جستجوى آن است برسد، و در نتيجه انسان از قوهبه فعليت در آيد، و يا بگويد پرداختن به تهذيب نفس يعنى تخليه آن ازرذائل و سپس تحليه (آراستن ) آن به فضائل ، آدمى را بى نياز از اين مقدمه چينى هاىعلمى و منطقى مى كند، و بدون ترتيب مقدمات متناسب به نتيجه اى كه در جستجوى آن استمى رسد در اين صورت نظريه تذكر بدترين نظريه هاو بى معناترين آنها خواهد بود.
دلايل بطلان مكتب تذكر
دليل بطلان نظريه تذكر به معناى اول يعنى بى اثر دانستن مراجعه به قوانين واصول منطق و فلسفه يكى دو تا نيست .
اولا: بحث عميق در علوم و معارف انسانى اين معنا را مسلم مى سازد كه علوم تصديقيه انسانمتوقف بر علوم تصوريه او است و معلوم است كه علوم تصوريه بشر منحصر دردانستنيهاى حسى او و يا علومى است كه به نحوى از انحاء از حسيات او منتزع شود،(توضيح اين معنا در اصول فلسفه مقاله پنجم به قلم مؤ لف رحمة الله عليه آمده ) و ازسوى ديگر هم برهان و هم تجربه ثابت كرده ، كسى كه فاقد يكى از حواس پنجگانهاست فاقد همه علومى است كه به نحوى به آن حس منتهى مى شود، چه علوم تصورى و چهتصديقى ، چه نظرى و چه بديهى و اگر آنطور كه نظريه تذكر ادعا كرده همه علومبراى هويت و ذات انسانها بالفعل موجود است ، و همه انسانها همه علوم را در نهاد خودنهفته دارند بايد نداشتن يك حس هيچ اثرى در او نگذارد، و كور مادرزاد به همه رنگها، وكر مادرزاد به همه صداها آشنا باشد، و اگر صاحبان نظريه تذكر بگويند بله همهعلوم در نهاد بشر نهفته هست ، اما كرى و كورى مانع فعليت يافتن و يا به عبارت ديگرمانع تذكر آن علوم است ، در حقيقت از ادعاى خود برگشته اند، و اعتراف كرده اند كهصرف پرداختن به نفس و انصراف از تعلقات مادى و يا توجه به نفس و بر طرف شدنغفلت فائده اى در ذكر مطلوب و يا علم به آنچه در جستجوى آنيم ندارد.
منكرين منطق ناخودآگاه منطق را بكار مى گويند
و ثانيا آنچه ما در واقع و خارج مى بينيم اين است كه از ميان صاحبان نظريه تذكر،افرادى انگشت شمار يافت مى شوند كه توانسته اند از اين راه پى به مجهولات خودببرند، و اما عامه نوع بشر در پى بردن به مجهولات خود و مقاصد زندگى خود پيروسنت مقدمه چينى و استنتاج از مقدمات است و نتائجى هم كه مى گيرند يكى دو تا نيست ، واين سنت در تمامى علوم و صنايع جريان دارد و انكار اين حقيقت معنائى جز لجبازى نداردهمچنانكه حمل اين هزاران هزار نتائجى كه بشر از راه مقدمه چينى به دست آورده بر صرفاتفاق و پيش آمد غير مترقبه و يا به عبارت ديگر تير به تاريكى انداختن نيز لجبازى وگزافه گوئى است ، پس معلوم مى شود تمسك به سنت مقدمه چينى براى به دست آوردنمجهولات يك امر فطرى بشر بوده كه ميليونها بشر به آن راه افتاده اند ومحال است كه بشر و يا هر نوعى از انواع در فطرتش مجهز به جهازى تكوينى باشد،آنگاه در مقام بكار بستن آن جهاز همواره به خطا برود و هيچگاه به نتيجه نرسد.
و ثالثا همان افراد انگشت شمار از تذكريان هم كه بهخيال خود از راه تذكر حقائقى را كشف كرده اند، در واقع از راه تذكر نبوده و آنچه آناننامش را تذكر نهاده اند با تحليل به همان سنت مقدمه چينى بر مى گردد و يا بگو همينافراد منكر منطق در كار خود منطق را استعمال كرده اند، بطورى كه اگر يكى از قوانينمنطق چه قوانين مربوط به ماده قضايا، و چه مربوط به هيات آنها در كار آنانخلل داشته باشد نمى توانند نتيجه مطلوب را بگيرند، پس اين منكرين منطق ناخودآگاهمنطق را به كار مى گيرند، آرى ما نمى توانيم براى اين ادعا كه آنچه آقايان از حقايقعلمى كه كشف كرده اند بطور تصادف و بدون مقدمه چينى بوده و يا به عبارتى يادآورىحقيقتى بوده كه در آغاز خلقت همراه داشته اند معناى درستى تصور كنيم ، آقايانناگزيرند براى اثبات درستى نظريه خود نمونه اى ارائه دهند، يعنى يك صورتعلمى را نشان دهند كه در آن صورت علمى هيچ يك از قوانين منطق به كار نرفته باشد.
و اما نظريه تذكر به معناى دوم ، و اينكه آدمى با تخليه و تحليه نفس حاجتى بهقوانين منطق پيدا نمى كند و گفتن اينكه راه پى بردن به مجهولات دو تا است ، يكى راهمنطق و ديگرى راه تذكر، و مثلا پيروى شرع و اين دو راه در رساندن بشر به حقائقاثرى مساوى دارند، و يا راه تذكر بهتر و دائمى تر است ، چون مطابققول معصوم است ، به خلاف طريق منطق و عقل كه در آن خطر افتادن در پرتگاه و خطاىدائمى و يا حداقل غالبى است .
و به هر حال دليل بر بطلان آن همان اشكال دومى است كه بر وجهاول وارد شد، براى اينكه احاطه به همه مقاصد كتاب و سنت و رموز آن و اسرارش آن همبا آن دامنه وسيع و عجيبى كه دارد جز براى افراد انگشت شمارى كه از هر كار واجبزندگى دست كشيده تنها به تدبر در معارف دينى با آن ارتباط عجيبى كه بين آنها استو تداخل شديدى كه بين اصول و فروع آن و اعتقاديات و عمليات فردى و اجتماعى آن استبپردازد، دست نمى دهد و چيزى نيست كه خداى تعالى عموم افراد بشر را مكلف به آن كند،زيرا عموم افراد بشر مجهز به درك اين همه معارف نيستند، ومحال است كه خداى تعالى به تكليف تكوينى يا تشريعى بشر را مكلف كند به اينكهبايد با تخليه و تحليه خود را مجهز به درك اين معارف بسازى ، و چنين فهمى سرشاربراى خود درست كنى پس بشر جز اين راهى ندارد كه مقاصد اين را از همان راهى كه هرچيز ديگر را مى فهمد بفهمد، و راه معمولى فهم بشر در همه شؤ ون حيات اجتماعى وفرديش همين است كه مقدمات يقينى و معلوم خود را طبق ضابطه اى طورى بچيند و رديف كندكه از آنها هدف مجهول خود را دريابد، در مورد معارف دين نيز جز اين راهى ندارد، كهآنچه از دين برايش قطعى و معلوم است كه بسيار هم اندك است مقدمه قرار دهد و به وسيلهآنها مجهولات خود را پيدا كند.
و تعجب از بعضى از قائلين به تذكر است كه عين هميندليل ما بر رد تذكر را، دليل بر اثبات تذكر و رد منطق گرفته ، و گفته است : بهفرضى كه علم به حقائق واقعى از راه به كار بردن منطق و فلسفه درست باشد كههرگز درست نيست تازه براى افرادى انگشت شمار ازقبيل ارسطوها و ابن سيناها از برجستگان فلسفه امكان دارد نه براى عموم مردم ، با اينحال چگونه ممكن است به گردن شارع اسلام گذاشت كه عامه مردم را مكلف كرده كه براىدرك معارف دين اصول و قوانين منطق و فلسفه را به كار گيرند، و توجه نكرده كه ايناشكال عينا به نظريه خودش وارد است ،
حال هر جوابى كه او براى دفع اين اشكال تهيه ديده ، ما نيز همان را در پاسخ بهاشكالش به منطق و فلسفه ، تحويلش مى دهيم ، مثلا اگر بگويد: فهم حقائق دينى از راهتذكر و تصفيه باطن و تذكر براى همه ممكن است ما نيز مى گوئيماستعمال منطق براى درك حقائق كم و بيش براى هر كس ميسور است ، البته هر كس به مقداراستعدادى كه براى درك حقائق دارد، و شارع بر هيچ كس واجب نكرده كه همه معارف دينى رادرك كند، هر چند كه از طاقتش بيرون باشد.
دليل دوم بر بطلان گفتارش ، اشكال سوم بر نظريه قبلى است ، براى اينكه اينآقايان مخالف منطق و طرفدار تذكر در همه مقاصدى كه به عنوان تذكردنبال مى كنند طريقه منطق را بكار مى بندند كه بيانش در سابق گذشت حتى دراستدلالى كه عليه منطق و در رد آن و اثبات طريقه تذكر مى كنند نيز قواعد منطق را بهكار مى بندند، و همين خود در فساد گفتارشان كافى است .
در طريقه تذكر نيز خطا واقع مى شود(ع )
اشكال سوم و به عبارت ديگر دليل سوم بر بطلان گفتارشان اين است اگر صرفواقع شدن خطا در يك طريقه دليل بر بطلان آن طريقه باشد، در طريقه تذكر نيز خطاواقع مى شود، بلكه در غالب مسائل آن رخ مى دهد، براى اينكه خودشان اعتراف كرده اندكه طريقه تذكر را سلف صالح دنبال مى كردند، و سلف صالح بودند كه منطق راقبول نداشتند، خطا و اختلافهائى كه در باره همان سلف صالحنقل شده اندك نيست ، مانند خطاهائى كه صحابهرسول خدا (صلى الله عليه وآله ) مرتكب شدند، صحابه اى كه مسلمانان همه بر علمآنان و پيرو كتاب و سنت بودنشان اتفاق دارند و ياحداقل بيشتر فقهاى آنانرا فقيه و عادل مى دانستند، و نيز مانند عده اى از اصحاب ائمه(عليهم السلام ) كه داراى اين صفات بودند، چون ابو حمزه ثمالى و زراره و اءبان وابى خالد و هشام بن حكم و هشام بن سالم و مؤ من طاق و دو صفوان و غير ايشان كه وجوداختلاف اساسى در بين آنان معروف و مشهور است ، و اين هم معلوم است كه هميشه در بين دوطرف اختلاف حق با يك طرف است ، و طرف ديگر به خطا رفته ، و همچنين غير صحابه ازفقها و محدثين و امثال آنان ، چون كلينى و صدوق و شيخ الطائفه و مفيد و مرتضى و غيرآنان (رضوان الله عليهم ) با در نظر گرفتن وجود اختلاف در بين نامبردگان كه بهاعتراف اين آقا اهل تذكر بودند، ديگر چه مزيتى براى اين طريقه نسبت به طريقه منطقىها باقى مى ماند؟ ناگزير بايد براى تشخيص حق ازباطل در جستجوى مزيت ديگرى بود، و غير از تفكر منطقى هيچ مزيت ديگرى يافت نخواهدشد، نتيجه اينكه پس ‍ طريقه منطق طريقه متعين و مرجع يگانه اى است كه همه بايد آنراروش خود قرار دهند.
دليل چهارم بر بطلان نظريه تذكر اين است كهحاصل استدلال طرفداران اين طريقه اين شد كه اگر انسان به دامناهل عصمت و طهارت تمسك جويد، در خطا واقع نمى شود، و لازمه ايناستدلال همان است كه گفتيم اگر فتواى معصوم را از خود معصوم بشنويم و يقين كنيم كهمرادش همان ظاهر كلامش بوده ، در چنين صورتى ديگر دچار خطا نخواهيم شد، ما نيز در اينهيچ حرفى نداريم .
ليكن اشكال ما به آقايان اين است كه اين استدلال عين قياس منطقى است ، زيرا شنيده شدهاز معصوم ماده يقينى برهان ما قرار مى گيرد، و اين ماده نه عين تذكر است و نه فكرمنطقى است ، بلكه حالت وجدانى و يقين درونى خود ما است كه با دو گوش خود از امام(عليه السلام ) فلان فتوا را شنيديم ، دنبال اين ماده قياس مى چينيم و مى گوئيم مثلاحرمت عصير و انگور فتواى امام است و هر چه كه فتواى امام باشد حق است ، پس حرمتعصير انگور نيز حق است ، و اين خود برهانى است منطقى كه نتيجه اش قطعى است ، و اماغير اين صورت يعنى در آن موردى كه ما از خود امام چيزى نشنيده ايم ، بلكه خبر واحدى ويا دليل ديگرى نظير آن از امام براى ما نقل شده كه در صدور آن از امام يقين نداريم بلكهتنها ظن و گمانى داريم ، در چنين فرضى اگر آن خبر واحد در باره احكام باشد كهدليل جداگانه اى بر حجيتش داريم ، و اگر در مورد غير احكام باشد، در صورتى كهمخالف كتاب و يا مخالف دليل علمى باشد و يا علم به خلاف آن داشته باشيم هيچ دليلىبر حجيت آن نيست .
سخن (حشويه ) و (مشبهه ) در توجيه طريقه تذكر
9 و سر انجام گروه ديگرى از متكلمين گفته اند كه : خداى سبحان در كلام مجيدش ، ما رابه بيانى كه مالوف در بين خودمان است مخاطب قرار داده با كلامى كه نظم و تركيبشهمان نظم و تركيبى است كه خود ما در گفتارهاى روز مره خود داريم ، و با بياناتىمخاطب قرار داده كه مشتمل است بر امر، نهى ، وعده ، تهديد، قصص ، حكمت ، موعظه ، وجدال به نحو احسن ، و اينها امورى هستند كه درك وتعقل آنها نيازى بدان ندارد كه ما قبلا منطق و فلسفه را خوانده باشيم و يا با سايرفنونى كه از كفار و مشركين به ما ارث رسيده آشنا باشيم ، نه تنها احتياجى نيست ،بلكه ما مامور به اجتناب از آن نيز هستيم ، براى اينكهاستعمال اين فنون خواه ناخواه ما را به دوستى كفار و مشركين مى كشاند، و ما از ولايت ودوستى و اعتماد به كفار و گرفتن مراسم آنان و پيروى راه و روش آنان نهى شده ايم ،پس كسى كه به خدا و پيامبران خدا ايمان دارد جز اين وظيفه اى ندارد كه ظواهر كتاب وسنت را گرفته و به آن مقدار كه فهم عادى از بيانات كتاب و سنت مى فهمد اكتفا كند ودست به تاويل آنها نزند و پا از چهار چوب بيانات دينى فراتر نگذارد، اين سخن درتوجيه طريقه تذكر از طائفه اى است كه آنها را حشويه و نيز مشبهه مى نامند، البتهبعضى از محدثين نيز همين را گفته اند.
و اين بيان هم از نظر ماده و هم از نظر هياتش فاسد است .
اما فسادش از حيث هيات : اينان در رد منطق ، اصول منطق را بكار برده اند و با اينكهخواسته اند ما را از استعمال منطق نهى كنند، خود آنرااستعمال كرده اند، ما هم كه مى گوئيم قرآن به سوىاستعمال منطق هدايت مى كند منظورمان اين نيست كه يكى از واجبات اسلام خواندن درس منطقاست بلكه مى خواهيم بگوئيم استعمال منطق امرى است اجتناب ناپذير، و كسانى كه مىگويند منطق لازم نيست مثلشان مثل كسى است كه بگويد: قرآن مى خواهد ما را به مقاصد دينهدايت كند، ما چه كار به زبان عربى داريم كه زبان مشتى عرب جاهليت است كه چنين وچنان بودند، پس عربى خواندن هيچ لازم نيست ، همانطور كه اين كلام ارزشى ندارد زيراآشنا شدن با زبان عربى يا هر زبان ديگر وسيله و طريقى است كه هر انسانى در مقامگفت و شنود به حسب طبع محتاج به آن است ، و چون خداى تعالى معارف دينش را، ورسول خدا (صلى الله عليه وآله ) سنتش را به زبان عربى بيان كرده اند ناگزيربايد عربى را بدانيم تا بفهميم خدا چه فرموده و رسولش چه آورده ، همچنين آن كسى همكه مى گويد منطق موروثى يونان سرزمين كفر و شرك است ، گفتار او نيز ارزشىندارد، زيرا منطق يك طريقه معنوى است كه هر انسانى در مرحله تفكر به حسب طبع محتاجبه آن است نه به سفارش ‍ كسى ، و چون خداى سبحان در كتابش ورسول خدا در سنتش منطقى و مستدل سخن گفته اند، ناگزير بايد ما نيز به طريقهصحيح استدلال آشنا شويم تا دليله اى قرآن و سنت را بفهميم .
و اما فساد آن از نظر ماده : گوينده مورد بحث يعنى منكر علم منطق خودش در اين گفتارشموادى عقلى را به كار برده است ، با اين تفاوت كه درست به كار نبرده و مغالطه كردهاست ، از اين جهت مغالطه كرده كه بين معناى ظاهر از كلام و بين مصاديقى كه تك تك كلماتمنطبق بر آنند، فرق نگذاشته ، مثلا وقتى ديده كه قرآن و سنت براى خداى تعالى (علم)، (قدرت )، (حياة )، (شنوائى )، (بينائى )، (كلام )، (مشيت ) و(اراده ) اثبات كرده ، براى اينكه از منطق اجتناب كرده باشد، به جاى اينكه حكم كندبه اينكه معناى اين صفات اين است كه خدا جاهل و عاجز و مرده و كر و كور وامثال آن نيست ، گفته است خدا علمى مثل علم ما و قدرتى چون قدرت ما و حياتى شبيه بهحيات ما و گوشى چون گوش ما و چشمى چون چشم ما دارد، ومثل ما سخن مى گويد، و خواست و اراده دارد، با اينكه نه كتاب خدابا اين معانى موافق استو نه سنت و نه عقل كه ما در جلد سوم اين كتاب در بحث پيرامون محكم و متشابه تا حدى دراين زمينه بحث كرديم .
نمونه ديگرى از گفتار منكرين منطق و پاسخ به آن
10 بعضى ديگرشان گفته اند اينكه مقدمات برهان و قضايائى كه ادله عقلى آنرااثبات كرده حجت است ، و ما بايد آنرا بپذيريم ، به جز يك مقدمه عقلى ، هيچ دليلى نداردو آن اين است كه پيروى حكم عقل واجب است ، و به عبارت ديگر حجيت حكمعقل هيچ دليلى ندارد، به جز خود عقل ، و اين خود دورى است صريح ، يعنى اثبات اولىموقوف بر اين است كه دومى ثابت باشد، و ثبوت دومى هم موقوف بر اين است كه اولىاثبات گردد، و چنين چيزى از محالات عقلى است ، پس ناگزير درمسائل مورد اختلاف بايد به قول معصوم كه يا پيغمبر است و يا امام مراجعه نمود، و زيربار تقليد نرفت .
و اين سخن از سخيف ترين و بى پايه ترين تشكيكاتى است كه در اين باب شده ،صاحب آن خواسته است براى طرح فكرى خود زير بنائى محكم بسازد، به جايش طرح وبنا را ويران كرده ، خواسته است حكم عقل راباطل كند ولى با آوردن دليل دور، كه به خيال خودش دور صريح هم هست ، دوباره حكمعقل را امضاء نموده ، چون در بطلان دور عقل است ، و از سوى ديگر خواسته است حكم شرعرا تحكيم ببخشد، در اينجا نيز ديده اگر بخواهد حكم شرع را بادليل عقل حجت كند گرفتار دور قبلى مى شود، و اگر بادليل شرع حجت كند و بگويد حكم شرع حجت است ، بهدليل اينكه شرع آنرا حجت كرده ، گرفتار دورى ديگر مى شود، مگر آنكه دست به دامنتقليد شود، و بگويد بايد از حكم شرع تقليد و پيروى بدوندليل كرد كه اين هم خود حيرتى ديگر است .
و اين بنده خدا نتوانسته معناى وجوب متابعت حكمعقل را بفهمد، اگر منظورش از وجوب متابعت حكمعقل معنائى باشد در مقابل منع و اباحه ، و در نتيجه مخالفت حكمعقل مذمت خلق و عقاب خالق را در پى داشته باشد و به همان معنائى كه مى گوئيم متابعتخير خواه مهربان واجب است و عدالت در حكم و داورى واجب است و وجوبهاى ديگرى از اينقبيل كه اين حكم عقل عملى است و مورد بحث و اختلاف ما و او يعنىعقل نظرى نيست و اگر منظورش از اين وجوب متابعت اين باشد كه انسان وقتى براىاثبات چيزى به مقدمات علمى استدلال مى كند و يكى ازاشكال صحيح منطقى را ترتيب مى دهد، با اينكه نسبت به اطراف و مفردات آن مقدماتتصورى تام كامل داشته واجب است نتيجه آن استدلال را بپذيرد كه چنين حكمى حاجت بهدليل بر حجيت ندارد، زيرا قبول چنين نتيجه امرى است كه ما بالوجدان مى بينيم هر كسىدر برابر آن تسليم است و ديگر معنا ندارد بعد از معين شدن نتيجه بپرسيم : خوبدليل بر حجيت اين برهان و حجت چيست براى اينكه حجيت حجت و برهان عقلى امرى بديهىاست و همانطور كه در مورد ساير بديهيات در پى پيدا كردن حجت بر نمى آئيم ، دراينجا نيز همينطور، چون حجت و برهان بر حجيت هر امر بديهى خود آن امر است ، كه درحقيقت بر گشتش به حجت نخواستن است .
جواب كسانيكه با انكار وجود مقدماتى كلى و دائمى و ثابت ، طريقه منطقى را منكرشدهاند
11 بعضى ديگرشان گفته اند نهايت چيزى كه منطقى ها بتوانند با به كارگيرىمنطقشان به دست آورند اين است كه ماهيات ثابته براى اشياء را درك كنند، و نيز باترتيب مقدماتى كلى و دائمى و ثابت به نتائجى برسند، در حالى كه امروز درپژوهشهاى علمى ثابت شده كه هيچ چيزى كلى و دائمى و ثابت نيست ، نه در خارج و نهدر ذهن و به طور كلى موجودات و اشياء در تحت نظام عمومىتحول ، در حال دگرگونى و تحولند و هيچ چيزى ثابت و دائم و كلى بهحال اول خود باقى نمى ماند.
جواب اين شبهه نيز روشن است براى اينكه اولا اگر خواننده عزيز در متن اين كلام دقت كندمى بيند كه خود اين كلام ترتيبى منطقى دارد، هم از نظر هيات و هم از نظر ماده و ثانيااين گوينده خواسته است با اين گفتار خود يك قانون دائمى و كلى و ثابت اثبات كند، وآن اين است (كه بطور كلى هيچ چيزى ثابت و كلى و دائم نيست ) اگر آنچه بين پرانتزاست كليت دارد، پس خود آن خودش را باطل كرده چون در دنيا يك قانون كلى پيدا شد و آنهمين قانون بين دو پرانتز است ، و اگر خود اين قانون كليت ندارد پس گوينده زحمتبيهوده كشيده زيرا نتوانسته وجود قانون كلى و دائمى و ثابت را انكار كند، پس ايناعتراض ، خودش خود را باطل مى كند.
و مثل اينكه ما با نقل اين يازده اعتراض از وضع خاص اين كتاب يعنى رشته تفسير خارجشديم ، و با اينكه وعده داده بوديم تا بتوانيم رعايت اختصار را بكنيم در اينجا سخن رابه درازا كشانديم لذا به آغاز سخن بر مى گرديم .
بيان سه طريق تفكر (برهان ، جدل ، وعظ) در يك آيه قرآن
قرآن كريم عقول بشر را به سوى به كار بستن هر امرى كهاستعمال آن فطرى او است و به سوى پيمودن راهى و روشى كه به حسب طبع با آنمانوس است و طبعش آن راه را مى شناسد هدايت مى كند و آن عبارت است از مرتب و منظم كردنآنچه را مى داند براى به دست آوردن آنچه را كه نمى داند، آرىعقل بشر مفطور بر چند نوع تفكر است ، مفطور بر اين است كه مقدماتى حقيقى و يقينى رادر ذهنش ترتيب دهد،
و از ترتيب آنها به نتائجى تصديقى و واقعى كه قبلا نمى دانسته برسد، و اين همانبرهان منطقى است ، و مفطور بر اين است كه مقدماتى مشهور و يا مسلم در برابر خصم راكه مربوط به مقام عمل است و سعادت و شقاوت يا خير و شر يا نفع و ضرر به بار مىآورد و يا انجام آن خوب و سزاوار و يا زشت و ناپسند است و بالاخره مقدماتى از اينگونهامورى كه كلا امورى اعتبارى است ترتيب دهد، و خصم خود را ساكت و قانع سازد، و اينهمان جدل است كه خود در منطق ، فنى جداگانه است سوم اينكه مفطور است به اينكه درموارد خير و شر احتمالى مقدماتى (نه چون يقينى در برهان ، و نه چون مشهور و مسلم درجدل بلكه ) ظنى مرتب كند، تا از آن ارشاد و هدايت به سوى خير مظنون و يا ردع و منع ازشر مظنون را نتيجه بگيرد كه اين فن موعظه است ، و اين سه طريق تفكر يعنى طريقهبرهان و جدل و وعظ را خداى عزوجل در يك آيه از كلام مجيدش آورده و مى فرمايد: (ادعالى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هى احسن ) كه على الظاهرمراد از حكمت برهان است ، به شهادت اينكه درمقابل موعظه حسنه و جدال قرار گرفته .
وجود رابطه بين علم و تفكر با تقوا وعمل صالح به اين معنا نيست كه تقوا طريقىمستقل براى تفكر است
حال اگر بگوئى طريقه تفكر منطقى طريقه اى است كه هم كافر بر آن مسلط است و هممؤ من ، هم از فاسق بر مى آيد و هم از متقى ، با اينحال چه معنا دارد كه خداى تعالى اين طريقه را از غيراهل تقوا و پيرو دين نفى كرده و فرمود كافر و فاسق علم صحيح و تذكر درست ندارد؟:(و ما يتذكر الا من ينيب ) و يا فرموده : (و من يتق اللهيجعل له مخرجا)، و يا فرموده : (فاعرض عمن تولى عن ذكرنا و لم يرد الا الحيوةالدنيا ذلك مبلغهم من العلم ان ربك هو اعلم بمنضل عن سبيله و هو اعلم بمن اهتدى )، و رواياتى هم كه مى گويد علم نافع تنها بااعمال صالح به دست مى آيد بسيار زياد است .
در پاسخ مى گوئيم : در اينكه كتاب و سنت رعايت تقوا در جانب علم را معتبر شمرده جاىهيچ شكى نيست ، و ليكن چنين هم نيست كه كتاب و سنت تقوا را و يا تقواى تواءم با تذكررا، طريق مستقلى براى رسيدن به حقائق قرار داده باشد طريقى جداى از طريق فكرىفطرى كه انسان در همه شؤ ون زندگيش با آن سر و كار دارد، و نمى تواند نداشتهباشد،
و اگر چنين بود بايد همه استدلالهائى كه خود قرآن كريم عليه كفار و مشركين واهل فسق و فجور كه پيرو حق نيستند و بوئى از تقوا و تذكر نبرده اند كرده لغو و العياذبالله بيهوده باشد، چون بنابراين فرض كفار و مشركين واهل فسق اصلا نمى فهمند كه قرآن چه مى گويد و احتجاج قرآن عليه آنان لغو خواهد بودو به فرضى هم كه دست از كفر و شرك و فسق بردارند باز جائى براى احتجاج باقىنمى ماند نظير اين جواب در مورد سنت نيز مى آيد، زيرا در سنت احتجاجهاى بسيارى عليهفرقه ها و طوائف گمراه شده با فرض ‍ گمراهى اين فرقه ها احتجاج بيهوده است ،زيرا فهم ناشى از تقوا و تذكر را ندارند و به فرضى هم كه دست از گمراهى هايشانبردارند باز جاى احتجاج نيست زيرا گمراه نيستند.
پس همانطور كه گفتيم اسلام تقوا را بدين جهت معتبر نكرده كه درمقابل طريقه فكرى طريقه مستقلى براى درك حقائق باشد، بلكه منظور اسلام از دعوتبه تقوا اين است كه نفس بشر را از گم كردن راه فطرت و در نتيجه از دست دادن دركفطرى باز داشته ، او را به استقامت فطرى برگرداند،
توضيح ارتباط تقوا و رجوع انسان به فطرت حقيقى
توضيح اينكه انسان از نظر جسمانيتش تركيب يافته از قوائى متضاد است قوه بهيمى وقوه سبعى كه ريشه و مبدأ پيدايش آنها بدن مادى عنصرى او است ، و هر يك از اين دو قوه ،عمل شعورى خاص به خود را انجام مى دهند، بدون اينكه ارتباطى با ساير قوا داشته واز آنها اجازه بگيرد، و در عملكرد خود رعايت حال آنها را بكند، بله در يك صورت ازعمل باز مى ايستد، و آن وقتى است كه مانعى جلوگير آن شود، مثلا شهوت غذا كه نيمى ازقوه بهيميه است ، آدمى را وا مى دارد به اينكه لا ينقطع بخورد و بنوشد، بدون اينكه حدو اندازه اى را رعايت كند، بله از ناحيه اين قوه حدى در كار نيست ، ليكن معده مانع ادامه كاراو مى شود زيرا اگر شهوت غذا همچنان به كار خود بپردازد، معده كه ظرفيت محدودى دارددچار امتلاء مى گردد، و يا آرواره دچار خستگى مى شود، و يا مانعى ديگر پيش مى آيد،اينها امورى است كه ما دائما در خود مشاهده مى كنيم .
و وقتى وضع آدمى چنين است تمايل زياد از حد او به يكى از قوا و بى بند و باريش دراطاعت از خواسته هاى آن ، و رام شدنش در برابر طغيانگرى هايش باعث مى شود كه آن قوههر چه بيشتر طغيان كند، و قوه ديگرى كه ضد آن است سركوب تر شود، تا به جائىكه كار آن به بطلان و يا به مرز بطلان بيانجامد، مثلا افراط در شهوت طعام و يا بىبندوبارى در شهوت نكاح (علاوه بر از كار انداختن معده و يا جهاز تناسلى ) آدمى را ازكار و كسب و معاشرت و تنظيم امر منزل و تربيت اولاد و ساير واجبات و وظائف فردى واجتماعى كه قيام به آنها واجب است باز مى دارد، و همچنين بى بند وبارى در ساير قواىشهويه و قواى غضبيه ، اين حقيقت نيز امرى است كه دائما در خود و در غير خود درطول زندگى مشاهده مى كنيم .
و معلوم است كه در اين افراط و تفريط هلاك انسانيت است ، براى اينكه انسان عبارت استاز همان نفسى كه اين قواى مختلف را تسخير كرده و به خدمت گرفته است ، و منظورش ازاين تسخير تنها اين است كه قواى نامبرده را طورى به كار وابدارد كه سعادتش را تامينكند، و يا به عبارت ديگر قواى نامبرده را محكوم كند به اينكه تنها در طريق سعادتحيات دنيائى و آخرتى او كار كنند و حيات اين چنينى جز حياتى علمى و كمالى نمى تواندباشد، پس او چاره اى جز اين ندارد كه زمينه كار كردن براى هر يك از قواى نامبرده رافراهم سازد، و به خاطر به كار بستن يك قوه ، قوه اى ديگر را از كار نيندازد ومعطل نگذارد، و به كلى باطل نسازد.
پس براى انسان معناى انسانيت تمام و محقق نمى شود، مگر وقتى كه بتواند قواى مختلفخود را طورى تعديل كند كه هر يك از آنها در حد وسط قرار گيرد، و در وسط طريقى كهبرايش تعيين شده عمل كند، و بلكه عدالت در همه قوا همان چيزى است كه ما به نامفضائلش مى خوانيم ، وقتى مى گوئيم اخلاق فاضله منظورمان همين ملكات است ، مانندملكه حكمت و ملكه شجاعت و ملكه عفت و امثال آن كه كلمه عدالت همه آنها را در خود مىگنجاند.
و در اين معنا هيچ شكى نيست كه اگر انسانها به افكارى كه فعلا دارند رسيده اند، ودامنه تمدن و معارف و علوم بشرى خود را اين همه وسعت داده اند همه و همه به پيشنهاد و يابه اقتضاى اين قواى شعورى آنها بوده ، به اين معنا كه انسان در آغاز پيدايش خود از هرعلمى و معارفى تهى دست بوده ، و اگر در پىتحصيل علمى و آگهى اى برآمده از پيش خود و بدون انگيزه اى ازداخل وجودش ‍ نبوده ، بلكه اين قواى درونى او بوده كه احساس حاجت به چيزى كرده و اورا وا داشته كه در بر آوردن حاجت وى بپاخيزد، و براى به دست آوردن آن فكر خود را بهكار اندازد و همين شعورهاى ابتدائى مبدأ تمامى علوم انسانى بوده كه به تدريج و هموارهاطلاعات خود را با تعميم دادن يا تخصيص دادن يا تركيب كردن و يا از هم جدا نمودن بهكمال و تماميت امروزش رسانده است .
از همين جا است كه يك انسان پژوهشگر حدس مى زند كه چه بسا افراط آدمى و فرورفتنش در بر آوردن حوائج يك قوه از قواى متضادش و بازماندن از حوائج ساير قوايشباعث آن شود كه در افكار و معارفش منحرف گشته و در نتيجه تحكيم و ترجيح خواسته هاو مشتهيات و پيشنهادهاى يك قوه را بر خواسته هاى ساير قوا، به اين گمراهى بيفتد كهتصديقهاى آن قوه را نيز بر تصديقهاى ساير قوا تحكيم دهد، و سرانجام فكر و ذكرشتنها پيرامون خواسته هاى آن دور بزند.
اتفاقا اين قضيه صرف حدس نيست ، بلكه تجربه نيز آنرا تصديق كرده براى اينكهنمونه هاى اين انحراف را با چشم خود در افراد اسرافگر و مترف و همسوگندان شكم وشهوت و افراط گران در طغيان و ظلم و فساد مى بينيم كه چگونه امر زندگى را درمجتمع انسانى به تباهى كشاندند و اگر از خود بپرسم مگر اينها انسان نيستند؟ مگرنمى فهمند كه شكم باره گى و مستى و شهوت رانى و ظلم و فسادشان چه بر سر جامعهآورده ؟ راستى چرا اين طبقه كه اين چنين شيفته و فرو رفته در لجنزار شهوات و اسير داملذائذ شراب و رقص و عشق و وصالند و در بارهمسائل مهم زندگى كه ديگران بر سر آن مسائل جانبازى نموده و درتحصيل آنها از يكديگر پيشى مى گيرند اينقدر بى تفاوتند؟ آيا به راستى اينها انساننيستند، و اگر هستند چرا اين مسائل را كه از واجبات زندگى انسانى است نمى فهمند؟جوابى كه دريافت مى كنيم جز اين نيست كه روح شهوت دردل آنان جائى براى هيچ فكر ديگرى نگذاشته ، و لحظه اى آنان را فارغ نمى گذارد تابه مسائل غير شهوانى بينديشند، بلكه در همهاحوال بر آنان مسلط است ، و همچنين طاغيان مستكبر وسنگدل كه حتى هيچ صحنه رقت آور و تكان دهنده اىدل آنان را نرم نمى كند و اصلا نمى توانند در راءفت و شفقت و رحمت و خضوع وتذلل تصورى داشته باشند، و سراسر زندگيشان يعنى تكلمشان ، سكوتشان ،نگاهشان ، چشم پوشيشان ، اقبالشان ، ادبارشان ، همه و همه خبث باطنشان را نشان مىدهد، پس همه اينها در علومى كه دارند راه خطا را طى مى كنند، و هر طائفه اى از آنانسرگرم و فرو رفته در نتائج افكار تحريفى و علوم منحرفه خويشند، و از بيروندائره معلوماتشان غافلند، و نمى دانند كه در بيرون آن دائره تنگ ، علومى نافع و معارفحقه و انسانى وجود دارد.
از اين بيانات نتيجه مى گيريم كه معارف حقه و علوم نافع براى كسىحاصل نمى شود مگر بعد از آنكه خلق و خوى خود را اصلاح كرده وفضائل ارزشمند انسانيت را كسب كرده باشد كه اين همان تقوا است . پسحاصل كلام اين شد كه اعمال صالح ، خلق و خوى پسنديده را در انسان حفظ مى كند واخلاق پسنديده ، معارف حقه و علوم نافع و افكار صحيح را حفظ مى نمايد، از سوى ديگراين علم نافع هم وقتى نافع است كه تواءم باعمل باشد، كه هيچ خيرى در علمى كه عمل با آن نباشد، نيست .
آياتى از قرآن كه آثار تقوا را و آياتى ديگر كه آثار بى تقوائى و هواپرستىرادر طرز تفكر انسان بيان مى كنند
و ما هر چند اين بحث را به صورت يك بحث علمى اخلاقى در آورديم ، چون احساس مى شدكه اين مساله احتياج به شرح و توضيح دارد و ليكن قرآن كريم همه جوانب آن را در يكجمله جمع كرده و فرمود: (و اقصد فى مشيك )، چون منظور از اين جمله راه رفتن نيست ،
بلكه اين تعبير كنايه از اعتدال و ميانه روى در مسير زندگى است ، و نيز فرموده : (انتتقوا الله يجعل لكم فرقانا)، و نيز فرموده : و (تزودوا فان خير الزاد التقوى واتقون يا اولى الالباب )، يعنى شما بدان جهت كه صاحب خرد هستيد در به كار بستنعقل و خردتان نيازمند به تقوا هستيد (و خدا داناتر است ) و نيز فرموده : (و نفس و ماسويها فالهمها فجورها و تقويها قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها)، و نيز فرموده :(و اتقوا الله لعلكم تفلحون ).
آيات فوق آثار ميانه روى و تقوا و خردمندى را تذكر مى داد، آيات ديگرى هست كه درمقابل آن آيات آثار شوم شهوتپرستى و استكبار از پذيرفتن حق ومهمل گذاشتن قلب و چشم و گوش را بيان مى كند، توجه بفرمائيد: (فخلف من بعدهمخلف اضاعوا الصلوة ، و اتبعوا الشهوات ، فسوف يلقون غيا، الا من تاب و آمن وعمل صالحا) كه در اين آيه اثر شهوترانى را بيان مى كند، و آن عبارت است از غى ،يعنى گمراهى ، و نيز فرموده : (ساصرف عن آياتى الذين يتكبرون فى الارض بغيرالحق ، و ان يروا كل آية لا يؤ منوا بها و ان يرواسبيل الرشد لا يتخذوه سبيلا، و ان يروا سبيل الغى يتخذوه سبيلا، ذلك بانهم كذبواباياتنا و كانوا عنها غافلين )، كه صريحا اعلام داشته آنهائى كه اسير قواى غضبىهستند از پيروى حق ممنوعند، و به سوى راه غى و خطا سوق داده مى شوند،
آنگاه اضافه كرده كه اين كيفر به جرم آن است كه از حقغافل شدند و نيز فرموده : (و لقد ذرأ نا لجهنم كثيرا من الجن و الانس لهم قلوب لايفقهون بها و لهم اعين لا يبصرون بها و لهم اذان لا يسمعون بها اولئك كالانعامبل هم اضل اولئك هم الغافلون ) كه در اين آيه اعلام داشته اگر اين طائفه راغافل خوانديم براى اين است كه اينها از حقائق معارف خاص بشر غافلند، پس دلها وچشمها و گوشهايشان از رسيدن به آنچه يك انسان سعيد و انسان برخوردار از انسانيتبه آن مى رسد بدور است ، و به جاى رسيدن به اين نعمت بزرگ به آن چيزهائى مىرسد كه چهار پايان مى رسند، بلكه اينها بدبخت تر از چهار پايان وحشى هستند زيراچهار پايان وحشى و درندگان براى رسيدن به آنچه دوست دارند و سازگار باخلقتشان هست افكارى دارند، چيزهائى براى خود تصويب مى كنند و چيزهائى را تصويبنمى كنند، ولى اين بينوايان اين مقدار فكر را هم ندارند.
اين حقيقت قرآنى كه با تقرب الى الله ، انسان مى تواند به آگاهيهائى خاصدستيابد با سخن ما منافات ندارد
پس از آنچه گذشت روشن شد كه قرآن كريم تقوا را شرط در تفكر و تذكر وتعقل دانسته و براى رسيدن به استقامت فكر و اصابه علم و رهائى آن از شوائب اوهامحيوانى و القائات شيطانى شرط كرده كه علم همدوشعمل باشد.
بله در اين ميان يك حقيقت ديگر قرآنى هست كه نمى توان انكارش كرد و آن اين است كهداخل شدن انسان در تحت ولايت الهى و تقربش به ساحت قدس و كبريائى خداى تعالىانسان را به آگاهيهائى موفق مى كند كه آن آگاهيها را با منطق و فلسفه نمى توان بهدست آورد، درى به روى انسان از ملكوت آسمانها و زمين باز مى كند كه از آن در، حقائقىرا مى بيند، كه ديگران نمى توانند آنها را ببينند، و آن حقائق نمونه هائى از آيات كبراىخدا، و انوار جبروت او است ، اءنوارى كه خاموشى ندارد.
امام صادق (عليه السلام ) فرموده : اگر نبود كه شيطانها پيرامون دلهاى بنى آدم دورمى زنند، هر آينه انسانها مى توانستند ملكوت آسمانها و زمين را ببينند، و نيز در ميانرواياتى كه بيشتر راويان آنرا از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) روايت كرده اند اينحديث است كه آن جناب فرمود:
اگر زياده روى شما انسانها در سخن گفتن نبود، و اگر پريشانى و آشفتگى دلهاتاننبود، هر آينه شما هم مى ديديد آنچه را كه من مى بينم ، و مى شنيديد آنچه را كه من مىشنوم خداى تعالى هم فرموده : (و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا، و ان الله لمعالمحسنين )، ظاهر آيه شريفه : (و اعبد ربك حتى ياتيك اليقين )، نيز بر اين معنادلالت دارد، براى اينكه به دست آوردن يقين را نتيجه عبادت خوانده و فرمود:(پروردگارت را عبادت كن تا يقين به دستت آيد)، و نيز آيه زير كه مى فرمايد: (وكذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من الموقنين )، كه وصف ايمان راگره خورده مربوط به مشاهده ملكوت دانسته ، و نيز آيه شريفه زير كه مى فرمايد:(كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم ثم لترونها عين اليقين ) و نيز فرموده :(ان كتاب الابرار لفى عليين و ما ادريك ما عليون كتاب مرقوم يشهده المقربون )، اينخود يك حقيقتى است قرآنى كه خواننده عزيز بايد براى رسيدن به بحثمفصل آن منتظر آينده يعنى تفسير سوره مائده (آيه 55) (انما وليكم الله و رسوله...) و آيه (يا ايها الذين آمنوا عليكم انفسكم ...) باشد.
و قرآنى بودن اين حقيقت منافاتى با سخنان قبلى ما ندارد (كه گفتيم قرآن كريم طريقهتفكر فطرى را كه خلقت بشر بر آن طريقه است و حيات بشر مبتنى بر آن است پيشنهادمى كند) براى اينكه رسيدن به ملكوت آسمانها و زمين موهبتى است الهى كه خداى تعالىهر يك از بندگان خود را كه بخواهد به آن اختصاص مى دهد، و معلوم است كه عاقبت از آنمردم با تقوا است ، (ليكن نمى توان كل بشر را از طريقه تفكر باز داشت ، به اميد اينكهكل بشر مشمول چنين موهبتى شوند)
بحث تاريخى
(درباره پيدايش و سير علوم عقليه در ميان مسلمين )
در اين بحث نظرى اجمالى و كوتاه در تاريخ تفكر اسلامى مى اندازيم تا ببينيم امتاسلام با همه اختلافى كه در طوائف و مذاهب آن هست چه طريقه اى را در تفكر سلوك كردند،البته قبلا اين نكته را خاطرنشان مى سازيم كه ما در اين بحث به حق بودن ياباطل بودن اين مذاهب نمى پردازيم ، تنها عوارض و تحولى را كه در منطق قرآن رخ دادهاز نظر گذرانده موافقت و مخالفت آنرا اثبات نموده و تحكيم مى كنيم ، حتى در اين بحثكارى به افتخارهائى كه موافقين كرده و عذرهائى كه مخالفين آورده اند نداريم ، نه بهريشه آن حرفها كارى داريم و نه به شاخ و برگهايش ، چون پرداختن به آن حرفهاطريقه ديگرى است از بحث ، حال چه اينكه مذهبى باشد يا نباشد.
قرآن كريم با منطق خاص به خودش در احكام و سنتهائى كه براى تمامى شؤ ونزندگى بشر تشريع كرده بدون هيچ قيدى و شرطى نوع انسان را در همه احوالش محكومبه احكام خود دانسته ، چه در حال انفراد و چه درحال اجتماع ، چه صغير و چه كبير، مرد يا زن ، سفيد يا سياه ، عربى يا عجمى ، حاضر يامسافر، شهرى يا روستائى ، عالم يا جاهل ، شاهد يا غايب ، در هر جائى و در هر زمانى كهباشد، و در كل شؤ ونات او چه عقيده اش و چه اخلاق و اعمالش مداخله كرده و در اين هيچشكى نيست .
با اين حساب ، پس قرآن با تمامى علوم و صنعتها كه ارتباط با ناحيه اى از نواحىزندگى بشر داشته باشد اصطكاك و برخورد دارد، و اين معنا نيز ازخلال آياتى از قرآن كريم كه بشر را به تدبر، تفكر، تذكر وتعقل دعوت مى كند، به روشنى فهميده مى شود كه قرآن در دعوت بشر بهتحصيل علم و از بين بردن جهل و سر در آوردن از اسرار آنچه كه از اجزاى عالم ما است ازسماويات گرفته تا ارضيات يعنى جمادات و نباتات و حيوانات و انسانها و آنچهمربوط به ماوراى عالم ما است از ملائكه و شيطانها و لوح و قلم و غير اينها بياناتىدارد، كه رساتر از آن تصور نمى شود و منظور اسلام از اين تحريك ها و تشويقها ايناست كه بشر به وسيله معرفت به آنچه گفته شد خداى سبحان را بشناسد، و به آنچهكه به نحوى از انحاء ارتباطى با سعادت در زندگى انسانى و اجتماعى انسانها داردآشنا گردد و بفهمد كه براى به دست آوردن چنين زندگى اى چگونه اخلاقى كسب كند وچه شرايع و حقوقى را رعايت نمايد و چه احكام اجتماعى را موردعمل قرار دهد.
از سوى ديگر در سابق توجه كرديد كه اسلام طريق تفكر فطرى را تاييد مى كند، همانطريقه اى را كه فطرت بى اختيار و بدون سفارش كسى به آن دعوت مى كند، و بشرراهى براى فرار از آن ندارد، و اين واقعيت همان سير منطقى است .
قرآن كريم خودش هم اين صناعت هاى منطقى يعنى برهان وجدل و موعظه را به كار برده ، و امتى را كه هدايت مى كند دعوت نموده به اينكه از آنطريق پيروى كند، يعنى مطالب خود را آنچه جنبه نظرى دارد و خارج از مرحلهعمل است از راه برهان تعقيب كنند و در غير آن يعنى در حكمت عملى به مسلمياتاستدلال كنند و يا به بياناتى كه عبرت انگيز باشد و شنونده را به عبرت وا دارد، ونيز قرآن كريم در بيان مقاصدش سنت نبويه را معتبر كرده و پيروى ازرسول خدا (صلى الله عليه وآله ) را اسوه و خط سير معين فرمود، مسلمانان نيز دستوراتآن حضرت و سخنانش را حفظ نموده و از مشى علمى آن جناب تقليد كردند، آنچنان كه يكدانش آموز در سلوك علمياش از استادش پيروى مى كند.
اشاره به وضع علمى مسلمين در عهد رسول الله (ص ) و تحولاتى كه پس از رحلتآنحضرت پديد آمد
مردم در عهد رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) (منظورمان ايام اقامت آن جناب در مدينه است) جديد العهد با تعاليم اسلامى بودند، و حالشان در تدوين علوم و صناعات شبيه تربه حال انسانهاى قديمى بود كه با ذهنى ساده و غير فنى به بحثهاى علمى مىپرداختند، البته با همه عنايتى كه به تحصيل و تحرير علم داشتند، و لذا در آغاز اولينقدمى كه برداشتند حفظ قرآن و قرائت آن و سپس حفظ احاديث بود، يعنى سخنانى كه ازرسول خدا (صلى الله عليه وآله ) و با يك واسطه از آن جناب مى شنيدند حفظ مى كردند،و از حفظ براى ديگران نقل مى نمودند، چون (به جز افرادى كه اى بسا از عدد انگشتانتجاوز نمى كردند) كسى نوشتن را نمى دانست ، قدم دومى كه در مسير علم برداشتندمختصر مناظراتى در خصوص علم كلام بود، كه يا در بين خود داشتند و يا با بعضى ازغير مسلمانان و صاحبان مذاهب بيگانه مخصوصا يهوديان و مسيحيان ، چون قبائلى از ايندو ملت در شبه جزيره عربستان و در حبشه و شام مى زيستند، از همين جا بود كه علم كلامپيدا شد، اشتغال ديگرى كه مسلمانان داشتندنقل و روايت اشعار بود كه خود يك سنت قديمى عرب بود، ولى اسلام اهتمامى به امر آننكرد و در كتاب مجيدش حتى يك كلمه شعر و شعرا را نستود سنترسول خدا (صلى الله عليه وآله ) نيز پر و بالى به آن نداد.
اين وضع بود تا وقتى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) رحلت نمود، و مسالهخلافت جريانى به خود گرفت كه معروف است ، و اختلاف ناشى از مساله خلافت بابىبه ابواب علم كلام افزود، و يكى ديگر از مسائل علم كلام شد كه دانشمندان اسلامى رابه خود مشغول كرد.
در زمان خليفه اول بعد از جنگ يمامه و شهادت جمع بسيارى از حافظان و قاريان قرآن ،از ترس اينكه مبادا چيزى از قرآن فراموش ‍ شود قرآن را جمع آورى كردند، در عهد او كهتقريبا به دو سال طول كشيد امر به اين منوال گذشت ، سپس در عهد خليفه دوم بار ديگرقرآن جمع آورى شد.

next page

fehrest page

back page