بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب چـهـل حدیث, امام خمینی (ره) ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
     FOOTNT03 -
     FOOTNT04 -
     FOOTNT05 -
     FOOTNT06 -
     FOOTNT07 -
     IStart -
     MainFehrest -
     VAADEH01 -
     VAADEH02 -
     VAADEH03 -
     VAADEH04 -
     VAADEH05 -
     VAADEH06 -
     VAADEH07 -
     VAADEH08 -
     VAADEH09 -
     VAADEH10 -
     VAADEH11 -
     VAADEH12 -
     VAADEH13 -
     VAADEH14 -
     VAADEH15 -
     VAADEH16 -
     VAADEH17 -
     VAADEH18 -
     VAADEH19 -
     VAADEH20 -
     VAADEH21 -
     VAADEH22 -
     VAADEH23 -
     VAADEH24 -
     VAADEH25 -
     VAADEH26 -
     VAADEH27 -
     VAADEH28 -
     VAADEH29 -
     VAADEH30 -
     VAADEH31 -
     VAADEH32 -
     VAADEH33 -
 

 

 
 

 

next page شرح اربعين حديث امام خميني رحمةالله عليه

back page

در هـر حـال ، انـسـان مـتـعـبـد بـايـد اوقـات عبادتش موظف باشد. البته اوقات نماز را، كهمهمترين عبادات است ، بايد حفظ كند و آنها را در اوقات فضيلت به جا آورد، و در آن اوقاتبـراى خـود شـغـل ديـگـرى قـرار نـدهـد. و هـمـان طـور كـه بـراى كـسـبمال و منال و براى مباحثه و مطالعه ، وقت موظف قرار مى دهد، براى اين عبادات نيز قرار دهدكـه در آن وقـت فـارغ از امـور ديـگـر بـاشـد تا حضور قلب ، كه مغز و لب عبادات است ،بـراى او مـيـسـور بـاشـد. ولى اگـر مـثل نويسنده نماز را با تلكف به جا آورد و قيام بهعبوديت معبود را از امور زايده بداند، البته آن را تا آخر وقت امكان تاءخير مى اندازد، و دروقـت اتـيـان آن نـيـز بـه واسطه آنكه كارهاى مهمى به نظر و گمان خود مزاحم با آن مىبـيـنـد، سـر و دسـت شـكـسـتـه اتـيـان مـى كـنـد. البـتـه چـنـيـن عـبـادتـى نـورانـيـت نـدارد،سـهـل اسـت ، مـورد غـضب الهى است و چنين شخصى مستخف به صلاة و متهاون در امر آن است .بـه خـداى تعالى پناه مى برم از خفيف شمردن نماز و مبالات نكردن به امر آن . اين اوراقگنجايش ذكر اخبار در اين باب را ندارد، ولى بعضى از آن را ذكر مى كنيم براى عبرت .
عـن مـحـمـد بـن يـعـقـوب بـاسـنـاده عـن اءبـى جـعـفـر، عـليـه السـلام ،قـال : لا تـتـهـاون بـصـلاتـك ، فـان النـبـى ، صـلى الله عـليـه و آله ،قـال عـنـد مـوتـه : ليـس مـنـى مـن اسـتـخـف بصلاته ، ليس منى من شرب مسكرا لا يرد علىالحوض لا والله .(798)
حـضـرت بـاقـر، عـليـه السـلام ، فـرمـود به زراره ، عليه الرحمة : سستى مكن در امرنـمـازت ، زيـرا كـه رسـول خدا، صلى الله عليه و آله ، فرمود در دم مردنش : "نيست از منكسى كه خفيف شمارد نمازش را، از من نيست كسى كه بياشامد مسكرى ، به خدا قسم كه واردنمى شود بر من نزد حوض ."
و بـاسـنـاده عـن اءبـى بـصـيـر، قـال قـال اءبـوالحـسـنالاءول ، عـليـه السـلام : لمـا حـضـرت ابـى الوفـاة ،قال لى : يا بنى ، لاينال شفاعتنا من استخف بالصلاة .(799)
جـنـاب ابـوبـصير گويد كه حضرت كاظم ، عليه السلام فرمود چون پدرم را وفاترسـيـد فـرمـود بـه من : اى پسرك من ، همانا نايل نشود شفاعت ما را كسى كه استخفاف كندبه نمازش .
و اخـبـار در ايـن زمـيـنـه بـسـيـار اسـت ، ولى براى اهل اعتبار همين بس است . خدا مى داند كهانقطاع از رسول اكرم ، صلى الله عليه و آله ، و خروج از تحت حمايت آن سرور چه مصيبتعظيمى است . و حرمان از شفاعت آن سرور و اهل بيت معظم او چه خذلان بزرگى است . گمانمـكـن كـه بـدون شـفـاعـت و حـمايت آن بزرگوار كسى روى رحمت حق و بهشت موعود را ببيند.اكـنـون مـلاحظه كن مقدم داشتن هر امر جزئى ، بلكه نفع خيالى ، را بر نماز كه قرة العينرسـول اكـرم ، صـلى الله عـليـه و آله ، و بـزرگ وسـيـله رحـمـت حـق اسـت واهـمال كردن درباره آن و به آخر وقت انداختن بدون عذر و حفظ ننمودن حدود آن ، آيا تهاونو اسـتـخـفـاف اسـت يـا نـيـسـت ؟ اگـر هـسـت ، بـدان كـه بـه شـهـادترسـول اكرم ، صلى الله عليه و آله ، و شهادت ائمه اطهار، عليهم السلام ، از ولايت آنهاخـارج و بـه شفاعت آنها نايل نشوى . اكنون ملاحظه نما اگر احتياج به شفاعت آنها دارى ومـايـلى كه از امت رسول اكرم ، صلى الله عليه و آله ، باشى ، بزرگ بشمار اين وديعهالهـيـه را و اهـمـيـت بـده بـه آن ، و الا خـود دانـى . خـداى تـعالى و اوليا او بى نيازند ازعـمـل مـن و تـو، بـلكه بيم آن است كه اگر اهميت ندادى ، منجر به ترك آن شود و از تركبه جحود رسد كه كارت يكسره شود و به شقاوت ابدى و هلاكت دائمى رسى .
و از فـراغـت وقـت مـهمتر فراغت قلب است . بلكه فراغت وقت نيز مقدمه اى براى اين فراغتاسـت . و آن چـنـان اسـت كـه انـسـان در وقـت اشـتـغال به عبادت ، خود را از اشتغالات و همومدنـيـايـى فـارغ كـنـد، و تـوجـه قـلب را از امـور متفرقه و خواطر متشتته منصرف نمايد، ودل را يـكـسـره خالى و خالص براى توجه به عبادت و مناجات با حق تعالى نمايد. و تافـراغـت قـلب از ايـن امـور حـاصـل نـشـود، تـفـرغ بـراى او و عـبـادت اوحاصل نشود. ولى بدبختى آن است كه ما تمام افكار متشتته و انديشه هاى متفرقه را ذخيرهمـى كـنـيـم را بـاز كـرديـم ، يـا دفـتر محاسبات را گشوديم ، يا كتاب مطالعه (را) مفتوحنـمـوديـم ، دل را مـى فـرسـتـيـم بـه سـوى اشـتـغـال بـه امـور ديـگـر و ازعمل بكلى غافل شده ، يك وقت به خود مى آييم كه به حسب عادت به سلام نماز رسيديم !حقيقتا اين عبادت فضاحت آور است و اين مناجات شرم انگيز است .
عزيزم ، تو مناجات با حق را مثل تكلم با يكنفر بندگان ناچيز حساب كن . چه شده است كهاگـر بـا يـك نـفـر از دوسـتـان ، سـهـل اسـت بـا يـك نـفـر از بـيـگـانـگـان ،اشتغال به صحبت داشته باشى ، مادام كه با او مذاكره مى كنى ، از غير غافلى و با تمامتـوجه به او مشغولى ، ولى در اشتغال به مكالمه و مناجات با ولى النعم و پروردگارعـالمـيـان بكلى از او منصرف و غافلى و به ديگر امور متوجهى ؟ آيا قدر بندگان از ذاتمقدس حق افزون است ؟ يا تكلم با آنها ارزشش از مناجات با قاضى الحاجات بيشتر است ؟آرى بـه خـداوند و فرمايشات انبيا پيدا كرد تا كار اصلاح شود. همه بدبختيها از ضعفايـمـان و سـسـتـى يقين است . ايمان سيد بن طاووس ،(800) رضى الله عنه ، او را بهجـايـى مـى رساند كه روز اول تكليفش را عيد مى گيرد، براى آنكه حق تعالى اجازه ورودمناجات به او مرحمت كرده و او را مخلع به خلعت تكليف فرموده .(801) حقيقتا تصور كنايـن چـه قـلبـى اسـت كـه ايـن قـدر نـورانـيـت و صـفـا دارد! اگـرعمل اين سيد جليل براى تو حجت نيست ، كار سيد الموحدين و اولاد معصومين او كه براى توحجت است . نظر كن در حال آن بزرگواران و كيفيت عبادات و مناجاتهاى آنها. بعضى از آنهادر وقت نماز رنگ مباركشان تغيير مى كرد و پشت مباركشان مى لرزيد از خوف آنكه مبادا درامر الهى لغزشى شود،(802) با آنكه معصوم بودند. از حضرت مولى معروف است كهتـيـرى بـه پـاى مـبـاركـش رفـتـه بـود كـه طـاقـت بـيـرون آوردن نـداشـت ، در وقـتاشتغال به نماز بيرون آوردند و اصلا ملتفت نشد.(803)
عـزيـزم اين مطلب از امور ممتنعه نيست . نظير آن در امور عاديه براى مردم بسيار اتفاق مىافتد. يكى از دوستان موفق ما مى گفت وقتى با جمعى از اوباش در اصفهان منازعه كرديم. در بـيـن اشـتغال به زد و خورد مى ديدم بعضى از آنها مشت به من مى زند، نفهميدم چيست .بعد كه فراغت حاصل شد و به خود آمدم ، معلوم شد با كارد چندين زخم به من زدند كه ازآثـار آن تـا چـندى بسترى بودم . البته نكته آن هم معلوم است . وقتى كه نفس توجه تامبـه يـك امـرى پـيـدا كـرد، از ملك بدن غافل مى شود و احساسات از كار مى افتد و همش همواحد مى شود. ما خود در جنگ و جدال مباحثات ، نعوذ بالله منها، ديديم كه اگر در مجلس هرامرى واقع شود از آن بكلى غافل هستيم . ولى افسوس كه ما به هر امرى توجه تام داريمجز به عبادت پروردگار، و از اين جهت استعباد مى كنيم .
در هـر صـورت ، فـراغـت قـلب از غير حق از امور مهمه است كه انسان بايد با هر قيمت هستتـحـصـيـل آن را بـكـنـد. و طـريـق تـحـصـيـل آن نـيـز مـمـكـن وسهل است . با قدرى مواظبت و مراقبت تحصيل مى توان كرد. بايد انسان مدتى اختيار طايرخـيـال را بـه دسـت گيرد و هر وقت خواست از شاخه اى به شاخه اى پرواز كند آن را حفظكـنـد. پـس از مـدتـى مراقبت ، رام و آرام شود و توجه آن از امور متشتته منصرف شود و خيرعـادت او گـردد و الخـيـر عـادة ، و فارغ البال اشتغال به توجه به حق و عبادات او پيداكند.
و از هـمـه ايـن امور مهمتر، كه بايد ديگر امور را مقدمه او دانست ، حضور قلب است كه روحعـبـادت و حـقـيـقـت آن بـسـتـه بـه آن اسـت ، و بـدون آن هـيـچ قـيـمـتـى بـراى عبادات نيست وقبول درگاه حق تعالى نشود. چنانچه در روايات شريفه وارد است :
كافى : باسناده عن اءبى جعفر و اءبى عبدالله ، عليهماالسلام ، انهما قالا: انما لك منصـلاتـك مـا اءقـبـلت عـليـه مـنـهـا، فـان اءوهـمـهـا كـلهـا، اءوغفل عن آدابها، لفت فضرب بها وجه صاحبها.(804)
حـضـرت بـاقـر و صـادق ، عـليـهـمـا السـلام ، فـرمـودنـد بـهفـضـيـل بـن يـسار: نيست از براى تو از نمازت مگر آنچه توجه قلب كردى به آن ازنـمـاز، پـس اگـر غـلط بـه جـا آورد تـمـام آن را، يـاغافل شود از آداب آن ، پيچيده شود و به آن زده بشود به روى صاحبش .
و روى الشـيـخ الاقدم ، محمد بن الحسن ،(805) رضوان الله عليه ، فى التهذيب ،باسناده عن المثالى قال : راءيت على بن الحسين ، عليهماالسلام ، يصلى ، فسقط رداؤ ه عنمـنـكـبـه فـلم يـسـوه حـتـى فـرغ مـن صـلاتـه . قـال : فـسـالتـه عـن ذلك ،فـقـال : ويـحـك ! اءتـدرى بـيـن يـدى مـن كـنـت ؟ ان العـبـد لايـقـبـل مـنـه صـلاة الا مـا اءقـبـل مـنـهـا. فـقـلت : جـعـلت فـداك ، هـلكـنـا!قال : كلا، ان الله متمم ذلك للمؤ منين بالنوافل .(806)
ابـوحـمـزه ثـمـالى گفت ديدم حضرت سجاد، عليه السلام ، را كه نماز مى خواند، پسعـبـاى آن حـضـرت افـتـاد، حـضـرت راسـت نـفرمود عبا را تا از نماز فارغ شد. پس ، از آنبـزرگـوار سؤ ال كردم ، فرمود: " واى به تو! آيا مى دانى در حضور كى بودم . همانااز بنده قبول نمى شود نمازى مگر آنچه را توجه قلب كرده از آن ."عرض كردم : "فدايتشـوم ، هـلاك شـديم ما! "فرمود: "هرگز، همانا خداوند تمام مى فرمايد آنرا براى مؤ منينبه واسطه نافله ها."
و عـن الخـصـال : بـاسـنـاده عـن عـلى ، عـليـه السـلام ، فـى حـديـث الاءربـعـمـائه ،قـال : لا يـقـومـن احـدكم فى الصلاة متكاسلا و لا ناعسا، و لا يفكرن فى نفسه ، فانه بينيـدى ربـه عـزوجـل . و انـمـا للعـبـد مـن صـلاتـه مـااءقبل عليه منها بقلبه .(807)
فـرمـود حـضـرت امـيـر، عـليـه السـلام : نـايـسـتـد در نـمـاز البـتـه هـيـچـيك از شما درحـال كـسالت و نه در حال چرت زدن ، و انديشه نكند البته در پيش نفس خود، زيرا كه اودر مـحـضـر پروردگار است . و جز اين نيست كه از براى بنده از نمازش آن چيزى است كهتوجه كرده است به آن چيز به قلب خويش از نمازش .
و اخـبـار در ايـن مـنـوال بـسـيـار اسـت ، و هـمـيـن طـور در فـضـيـلتاقـبـال بـه قـلب كـه بـعـضـى از آنـهـا را در ايـن مـقـامنـقـل مـى كـنـيـم و اكـتـفـا بـه آن مـى نـمـايـيـم ، و بـراىاهل اعتبار كفايت مى كند.
عـن مـحـمـد بـن عـلى بن الحسين ، صدوق الطاثفة ، باسناده عن عبدالله بن اءبى يعفور،قـال قـال اءبـوعـبـدالله ، عـليـه السـلام : يـا عـبـدالله ، اذا صـليـت ،فصل صلاة مودع يخاف ان لا يعود اليها اءبدا، ثم اصرف ببصرك الى موضع سجودك .فلو تعلم من عن يمينك و شمالك ، لاءحسنت صلاتك ، و اعلم اءنك بين يدى من يراك و لا تراه.(808)
فـرمـود حـضـرت صـادق ، عـليـه السلام ، به عبدالله (به ابى يعفور): اى عبدالله ،وقـتـى كه مشغول نماز مى شوى ، مثل كسى كه وداع كند با نماز و ترس آن دارد كه ديگربـه آن نـرسـد نـمـاز بـخـوان ، پـس از آن چـشـمت را بدوز به موضع سجودت . تو اگربـدانـى كـسى در راست و چپت هست نمازت را نيكو به جا مى آورى ، بدان كه تو پيش روىكسى ايستادى كه او تو را مى بيند و تو او را نمى بينى .
و بـاسـنـاده عـن اءبـى عـبـدالله ، عـليـه السـلام ، فـى حـديـث اءنـهقـال : لاءحـب الرجـل المـؤ مـن مـنـكـم اءذا قـام فـى صـلاة فـريـضـة اءنيـقـبـل بـقـبـله الى الله و لا يـشـغـل قـبـله بـاءمـر الدنـيـا. فـليـس مـن عـبـديـقـبـل بـقـلبـه فـى صـلاتـه اءلى الله تـعـالى ، اءلااءقـبـل الله اءليـه بـوجـهـه و اءقـبـل بـقـلوب المـؤ منين اءليه بالمحبة بعد حب الله اءياه.(809)
فرمود حضرت صادق ، عليه السلام : همانا من دوست مى دارم از شماها مرد مؤ منى را كهوقـتـى در نـمـاز واجـبـى ايـسـتاد، اقبال و توجه كند به قلبش به سوى خداى تعالى ، ومـشـغـول نـكند قلبش را به كار دنيا. نيست بنده اى كه در نمازش توجه كند به سوى خدابـه قـلبـش ، مگر آنكه اقبال كند خداوند به سوى او به وجهش ، و قلوب مؤ منان را متوجهكند به سوى او به محبت بعد از دوستدارى خداوند او را.
اكـنـون بـبـين اين چه بشارتى است كه صادق آل محمد، عليهم السلام ، به مؤ منين مى دهد.افـسـوس كـه مـا بـيـچـاره هـاى مـحـجـوب از معرفت از توجه حق تعالى بى بهره ايم و ازدوستى ذات مقدس او اطلاعى نداريم و دوستى حق او را قياس مى كنيم به دوستى بندگان .اهـل مـعرفت مى گويند حق تعالى براى محبوب خود رفع حجب مى كند. و خدا مى داند در اينرفـع حـجـب چـه كـرامـتهايى است . غايت آمال اوليا و نهايت مقصد آنها همين رفع حجب بوده .جـنـاب امـيـرالمـؤ منين ، عليه السلام ، و اولاد معصومين آن بزرگوار در مناجات شعبانيه عرض مى كنند: الهى ، هب لى كمال الانقطاع اليك ، و اءنر اءبصار قلوبنا بضياءنـظـرهـا اليـك حـتـى تـخـرق اءبـصـار القـلوب حـجـب النـور،فتصل الى معدن العظمة ، و تصير اءرواحنا معلقة بعز قدسك .(810)
خداوندا، اين نورانيت بصيرت قلوب كه اوليا از تو خواستند و خواهش نمودند به نورانيتآن واصـل بـه تـو شـونـد چـه بصيرتى است ؟ بارالها، اين حجب نور كه در لسان ائمهمـعـصـومـيـن مـا مـتـداول اسـت چـيـسـت ؟ ايـن مـعـدن عـظـمـت و جـلال و عـز قـدس وكـمـال چـه چـيـزى است كه غايت مقصد آن بزرگواران است ، و ما تا آخر از فهم علمى آن هممـحـرومـيـم تـا چـه رسـد بـه ذوق آن و شـهود آن ؟ خداوندا، ما كه بندگان سيه روى سيهروزگاريم ، جز خور و خواب و بغض و شهوت از چيز ديگر اطلاع نداريم و در فكر اطلاعهـم نـيـسـتـيم ، تو خود نظر لطفى به ما كن و ما را از اين خواب بيدار و از اين مستى هشيارفرما.
در هـر صـورت ، بـراى اهـلش همين يك حديث كفايت مى كند كه تمام عمر خود را صرف كنندبـراى تـحـصـيـل مـحـبـت الهـى و اقـبـال وجـه الله ، ولىامـثـال مـا كـه وارد ايـن وادى نـيـسـتيم و مرد اين ميدان نمى باشيم به احاديث ديگر متشبث مىشويم .
عـن ثـواب الاءعـمـال بـاءسـنـاده عـمـن سـمـع اءبـا عـبـدالله ، عـليـه السـلام ،يقول : من صلى ركعتين يعلم ما يقول فيهما، انصرف و ليس بينه و بين الله ذنب الا غفر له.(811)
راوى گويد: شنيدم حضرت صادق ، عليه السلام ، مى فرمود: كسى كه دو ركعت نمازبـخـوانـد در صـورتـى كـه بـدانـد چـه مـى گـويـد در آنـهـا، مـنـصـرف شـود وحال آنكه نيست بين او و بين خداوند گناهى مگر آنكه آمرزيده آن را.
و عـن رسـول الله ، صـلى الله عـليـه و آله ، اءنـهقال : ركعتان خفيفتان فى تفكر خير من قيام ليلة .(812)
فرمود رسول اكرم ، صلى الله عليه و آله ،: دو ركعت خفيف با تفكر بهتر از عبادت يكشب است .
فصل : مراتب حضور قلب
پس از آنكه معلوم شد كه حضور قلب در عبادات قلب و روح عبادات است و نورانيت و مراتبكـمـال آن بـسـتـه است به حضور قلب و مراتب آن ، اكنون بايد دانست كه از براى حضورقلب مراتبى است كه بعضى از آن مراتب اختصاص دارد به اولياى حق ، و دست ديگران ازوصـول بـه شـاهـق آن كـوتـاه اسـت ، ولى بـعـض مـراتـب آن بـراى سـلسـله رعيت نيز ممكنالحصول است . و بايد دانست كه حضور قلب به طريق كلى منقسم شود به دو قسمت عمده :يكى حضور قلب در عبادت ، و ديگر حضور قلب در معبود.
و پـيـش از بـيـان ايـن مـطـلب لابـديـم از ذكـر يـك مـقـدمـه . و آن ايـن اسـت كـهاهـل مـعـرفـت گـويند باب عبادات مطلقا باب ثناى معبود است ، منتها هر يك از آنها ثناى حقاسـت بـه نـعـتـى از نـعوت و اسمى از اسماء مگر نماز كه ثناى حق است به جميع اسماء وصـفات . و در سابق بر اين ، در شرح بعضى احاديث ، ذكر شد(813) كه ثناى معبوداز فـطـريـاتـى اسـت كه جميع سلسله بشر بر آن مخمرند و فطرت حكم به لزوم آن مىكـنـد، و خـاضـع بـراى كـامـل مطلق و جميل مطلق و منعم مطلق و عظيم مطلق است . و چون كيفيتثناى ذات مقدس را احدى نمى تواند كشف كند، زيرا كه آن فرع معرفت به ذات و صفات وكيفيت (ارتباط) غيب به شهادت و شهادت به غيب است و اين از براى كسى ميسور نيست جز ازطـريـق وحـى و الهـام الهـى ، از اين جهت عبادات مطلقا توقيفى است و موظف از جانب حق است واحدى از پيش خود حق ندارد تشريعى كند و عبادتى بتراشد. و آنچه از تواضع و احتراماتدر پـيـشـگـاه بـزرگـان و سـلاطين معمول و متداول است ، در آن پيشگاه مقدس ارجى و قيمتىنـدارد. پـس انسان بايد گوش و چشم را باز كند و از طريق وحى و رسالت كيفيت عبادت وعبوديت را اخذ كند و خود در آن تصرفى نكند.
و بعد از آنكه معلوم شد كه باب عبادات باب ثناخوانى معبود است ، بدان كه حضور قلبدر عبادت ، و دوم حضور قلب در معبود.
اما حضور قلب در عبادت ، پس از براى آن نيز مراتبى است كه عمده آن دو مرتبه است :
يـكـى حـضـور در عـبـادت اجـمـالا. و آن چـنـان اسـت كـه در عـيـناشـتـغـال بـه عـبـادت ـ هـر عـبـادتـى بـاشـد چـه از بـاب طـهـاراتمـثـل وضـو و غـسـل و چـه از بـاب نـمـاز و روزه و حـج و ديـگـر امـور ـ انـسـان بـه طـريـقاجـمـال مـلتفت باشد كه ثناى معبود مى كند، گرچه خود نمى داند كه چه ثنايى مى كند وچـه اسـمـى از اسـمـاء حـق را مـى خـوانـد. شـيـخ عـارفكـامـل مـا،(814) روحـى فـداه ، بـراى ايـن نـحـو عـبـادتمـثـل مـى زدنـد بـه اينكه يكى قصيده در مدح كسى بگويد و به طفلى كه معناى آن را نمىفـهـمـد بـدهـد كه در محضر او بخواند و به طفل بفهماند كه اين قصيده در مدح اين شخصاسـت . البـتـه آن طفل كه قصيده را مى خواند اجمالا مى داند ثناى ممدوح را مى كند، گرچهكـيـفـيت آن را نمى داند. ماها نيز كه طفل ثناخوان حق هستيم و نمى دانيم كه اين عبادات را چهاسـرارى اسـت و هـريـك از ايـن اوضـاع الهـيه با چه اسمى از اسماء ارتباط دارد و به چهكـيـفـيـت ثـنـاى حـق اسـت ، ايـن قـدر بـايـد مـلتـفـت بـاشيم كه هر يك از آنها ثنائى است ازكـامـل مـطـلق و مـعـبـود و مـمـدوح عـلى الاطـلاق ، كه خود ذات مقدس در اين اوضاع خود را ثنافرموده و ما را امر فرموده كه در پيشگاه مقدسش اين نحو ثنا كنيم .
و ديـگـر از مـراتـب حـضور قلب حضور قلب در عبادت است تفصيلا. و اين به مرتبه كاملهبـراى احـدى مـمكن نيست جز خلص اولياء و اهل معارف ، ولى بعض مراتب نازله آن ممكن استبـراى ديـگـران ، كـه اول مـرتـبـه آن تـوجـه بـه مـعـانـى الفـاظ اسـت درمـثـل نـمـاز و دعـا. و بـه ايـن مـرتـبـه اشـاره شـده اسـت در روايـتـى كـه از ثـوابالاءعـمـال در سابق گذشت .(815) و مرتبه ديگر آن است كه اسرار عبادات را به قدرامـكـان بـفـهـمـد و كـيـفـيـت ثـنـاى مـعـبـود را در هـر يـك از اوضـاع بـدانـد. واهـل مـعـرفـت تـا انـدازه اى اسـرار نـمـاز و سـايـر عـبادات بيان كردند، و از اشارات اخبارمـعـصـومـيـن ، عـليـهـم السـلام ، اسـتـفـاداتـى بـه قـدر امـكـان كـردنـد. گـرچـه فـهـماصـل حـقـيـقـت بـراى كـم كسى اتفاق مى افتد، ولى تا آن اندازه هم كه ذكر شده غنيمت استبراى اهلش .
و اما حضور قلب در معبود، و آن نيز داراى مراتبى است كه عمده آن سه مرتبه است :
يـكـى حـضـور قـلب در تـجـليـات و افـعالى . و ديگر حضور قلب در تجليات اسمائى وصـفـاتى . و سوم حضور قلب در تجليات ذاتى . و از براى هر يك چهار مرتبه است بهطـريـق كـلى : مـرتـبـه عـلمـى ، و مـرتـبه ايمانى ، و مرتبه شهودى ، و مرتبه فنائى . ومـقـصـود از حـضـور قلب در تجليات افعاليه علما آن است كه شخص عابد سالكعـلمـا و بـرهـانـا بـدانـد كه تمام مراتب وجود و مشاهد غيب و شهود پرتو فيض تجلى ذاتاقـدس هـستند، و از اخيره عالم طبيعت تا سرچشمه ملكوت اعلى و جبروت اعظم به يك طور ويك نحو حاضرند در پيشگاه مقدسش ، و همه پرتو جلوه مشيت هستند، چنانچه در حديث شريفكـافـى وارد اسـت : عـن اءبـى عبدالله ، عليه السلام : خلق الله المشية بنفسها، ثم خلقالاءشـيـاء بـالمشية .(816) پس مشيت به نفس ذاتها جلوه ذات است ، و ديگر موجوداتبـه واسـطـه آن مـخلوق اند. و ما اكنون در صدد اقامه برهان بر اين مطلب شريف نيستيم .پس شخص عابد كه اين مطلب را علما و برهانا دانست ، مى فهمد كه خود و عبادت وعـلم و اراده و قـلب و حـركـات قلب و ظاهر و باطنش ‍ همه در پيشگاه مقدس حاضرند، بلكههمه نفس حضورند. و اگر با قلم عقل اين مطلب برهانى را به لوح قلب نگاشت و قلب باارتـيـاضـات عـلمـيه و عمليه ايمان به اين قضيه يقينيه ايمانيه پيدا كرد، آن وقت حضورقـلب در تـجـلى ايـمـانـا پـيـدا مـى كـنـم و پـس ازكـمـال ايـن ايـمـان و مـجـاهـدات و ريـاضـات و تـقـواىكـامـل قـلب ، هـدايـت الهـيـه شـامـل حـالش شـده و بـهـره اى از تـجـليـات افـعالى بالعيانوالشـهـود بـراى قـلب او حـاصـل شـود. تـا وقـتى كه قلب يكسره مرآت تجلياتگرديد و صعق و فنا براى سالك دست داد. و اين آخر مرتبه حضور است كه منتهىبـه فـنـاى حـاضـر در تـجـليـات افـعـاليـه شـود. و بـسـيـارى ازاهل سلوك در همين صعق تا ابد باقى مانند و به خود نيايند.
و اگـر قـلب سـالك از پرتو فيض اقدس در ازل قابليتش بيش از اين باشد، پس از اينصـعـق بـه خـود آيد و انس حاصل كند و به مملكت خود رجوع كند، و مورد تجليات اسمائيهشـود، و هـمـان مـراتـب را طـى كـرده بـه فـنـاى صـفـاتـىنـايـل شـود، و بـه مناسبت عين ثابتش در اسمى از اسماء الهيه فانى گردد. و بسيارى ازاهـل سـلوك نـيـز در هـمين فناى اسمائى باقى مانند و به خود نيايند. ان اءوليائى تحتقبابى لا يعرفهم غيرى .(817) شايد اشاره به اين اوليا باشد.
و اگـر از تجلى فيض اقدس استعداد بيش از اين اندازه باشد، پس از اين صعق و فنا نيزانـس حـاصـل آيـد و سالك به خود آيد، و مورد تجليات ذاتيه گردد، تا آخر مرتبه فناىذاتـى و صـعـق كـلى سـيـر تـمـام شـود و فـنـاى تـامحـاصـل آيـد. و مـن يـخرج من بيته مهاجرا الى الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقعاءجـره عـلى الله .(818) بـعضى گويند اشاره به اين اولياء الله و سالكين الىالله اسـت ، و اجـر ايـن سـالك جز با ذات مقدس نيست . و گاه افتد كه براى سالك در اينمـقـام نـيز افاقه حاصل آيد، پس به حسب استعداد خود و مناسبت احاطه عين ثابتش به هدايتخلق قيام كند: يا اءيها المدثر. قم فاءنذر.(819)
و اگـر عين ثابتش تابع اسم اعظم باشد، دايره نبوت به او ختم شود، چنانچهبـه رسـول اكرم و نبى معظم خاتم ، صلى الله عليه و آله ، ختم شد. و احدى از موجوداتاوليـن و آخـريـن و انـبـياى مرسلين (عين ) ثابتشان تابع اسم اعظم و ظهور ذات به جميعشـئون نـبـود، از ايـن جـهـت ظـهـور بـه تـمـام شـئون پـيـدا كـرد، و غـايـت ظـهـور به هدايتحـاصـل شد و كشف كلى واقع گرديد، و نبوت ختم به وجود مقدسش شد. و اگر فرضا ازاوليا به تبع آن ذات مقدس و هدايت او بدين مقام رسد، كشفش عين همين خواهد بود، و تكراردر تـشـريـع جـايـز نـخواهد بود پس دايره نبوت به وجود مقدسش به آخر رسيد و لبنهآخرى را در دايره نبوت گذاشت ، چنانچه در حديث است .(820)
و بـايـد دانـسـت كـه عـبادات و كيفيات معنويه آنها براى صاحب هر يك از اين مقامات مذكورهبـسـيـار مختلف و در نهايت متفاوت است . و از براى هر يك حظى و نصيبى است از مناجات حقكـه براى ديگرى (كه ) به آن مقام نايل نشده آن حظ و نصيب نيست . البته آنچه از براىحـضـرت صـادق ، عـليـه السـلام ، در حـال عـبـادتحـاصـل شـده از بـراى ديـگـران مـمـكـن نـيـسـت ، چـنـانـچـه از فـلاحالسـائل سـيـد ابن طاووس ، قدس الله سره ، منقول است كه فرمود: فقد روى عن مولانا،جـعـفـر بن ، محمد الصادق ، عليه السلام ، كان يتلوا القرآن فى صلاته ، فغشى عليهفـلمـا اءفـاق سـئل مـا الذى اءوجـب مـا انـتـهـت حـالك اءليـه ؟فـقـال مـا مـعـنـاه : مـازلت اءكـرر آيـات القـرآن حـتـى بـلغـت الىحال كاءننى سمعتها مشافهة ممن اءنزلها على المكاشفة و العيان ، فلم تقم القوة البشريةبمكاشفة الجلالة الالهية .(821)
و آن حـالى كـه بـراى رسـول اكـرم ، صـلى الله عـليه و آله ، است مى داده براى احدى ازمـوجـودات نـبـود، چـنـانـچـه در حـديـث مـشـهـور اسـت : لى مـع اللهحـال لا يـسـعه ملك مقرب و لا نبى مرسل .(822) بگذرم از مطلبى كه براى ما از آننـصـيـبـى نـيـسـت مـگـر لفـظ. ولى آنـچـه مـهـم اسـت بـراىامـثـال مـاهـا آن اسـت كـه اكـنـون كه محروميم از مقامات اوليا انكار آنها را هم نكنيم و تسليمباشيم كه تسليم امر اوليا خيلى فايده دارد و نعوذ بالله انكار خيلى مضر است . اللهمانى مسلم لاءمرهم ، صلوات الله عليهم اءجمعين .(823)
فصل : راه تحصيل حضور قلب
بدان كه حضور قلب در عبادات حاصل نشود مگر به افهام نمودن به قلب اهميت عبادات را.و آن در حـقـيـقـت مـيـسـور نشود مگر به فهميدن اسرار و حقايق آنها. و آن گرچه از براى مامـيـسـر نـشـود، ولى تـا انـدازه اى كـه بـا حـال امـثـال خـودم مـنـاسـب اسـت و مـسـتفاد از اخباراهل بيت عصمت عليه السلام ، و كلمات اهل معرفت است به قدر تناسب با اين اوراق ، ذكر مىكنيم .
بـدان كـه ـ چـنـانـچـه مـكـرر اشـاره نـمـوديـم از بـراى هـر يـك ازاعـمال حسنه و افعال عباديه صورتى است باطنى ملكوتى و اثرى است در قلب عابد. اماصـورت بـاطـنيه آن همان است كه تعمير عوالم برزخ و بهشت جسمانى به آن است ، زيراكـه ارض بهشت قيعان و خالى از هر چيز است ، چنانچه در روايت است ،(824) و اذكار واعـمـال مـاده تـعـمـيـر و بـناى آن است ، چنانچه در حديث است .(825) و آيات بسيارى دركـتـاب شـريـف الهـى دلالت بـر تـجـسـم اعـمـال مـى نـمـايـد،مـثـل قـوله تـعـالى : فـمـن يـعـمـل مـثـقـال ذرة خـيـرا يـره . و مـنيـعـمـل مـثـقال ذرة شرا يره .(826) و مثل قوله : و وجدوا ما عملوا حاضرا.(827) واخـبـارى كـه دلالت بـر تـجـسـم اعـمـال و صور غيبيه ملكوتيه آنها دارد در ابواب متفرقهبسيار است ، و ما به ذكر بعضى از آن اكتفا مى كنيم .
روى الصـدوق ، قـدس سـره ، بـاسـنـاده عـن اءبـى عـبـدالله ، عـليـه السـلام ،قـال : مـن صـلى الصـلوات المـفروضات فى اءول وقتها و اءقام حدودها، رفعها الملك الىالسـمـاء بـيضاء نقية ، تقول : حفظك الله كما حفظتنى ، استودعنى ملك كريم . و من صليهابعد وقتها من غير علة و لم يقم حدودها، رفعها الملك سوداء مظلمة ، و هى تحتف به : ضيعتنىضيعك الله كما الله ضيعتنى ، و لا رعاك الله كما لم ترعنى .(828)
فـرمـود حـضـرت صـادق ، عـليـه السـلام : كـسـى كـه نـمـازهاى واجب را به جا آورد دراول وقـت آنـهـا و بـه پـا دارد حـدود آنها (يعنى اجزاء و شرايط آنها را درست به جا آورد)،بـالا برد فرشته آنها (را) به سوى آسمان در حاليكه سفيد پاكيزه است ، مى گويد آننـمـاز: "نـگـاه دارد تو را خداوند، چنانچه تو مرا نگاه داشتى ، وديعه گرفت مرا فرشتهكـريـمى ." و كسى كه به جا آورد آنها را بدون علتى بعد از وقت آنها و حدود آنها را بهپـا ندارد، بالا برد آنها را فرشته در حالى كه سياه و تاريك است ، فرياد زند به او":ضـايـع كـردى مـرا، خـداونـد تو را ضايع كند چنانچه مرا ضايع كردى ، و مراعات نكندخداوند تو را چنانچه مراعات نكردى مرا."
از ايـن حـديـث شـريـف عـلاوه بـر آنـكـه صـورت مـلكـوتـىعـمل مستفاد شود، حيات و شئون حياتيه آن نيز معلوم شود. و اين مقتضاى ضربى از برهاننيز هست . و اخبار دلالت دارد كه جميع موجودات حيات ملكوتى دارند و عالم ملكوت سراسرحيات و علم است : و ان الدار الآخرة لهى الحيوان .(829)
و فـى الكـافـى بـاسـنـاده عـن اءبـى عـبـدالله ، عـليـه السـلام ، فـى حـديـثطـويـل : اذا بـعـث الله المـؤ مـن مـن قبره ، خرج معه مثال يقدم امامه ، كلما يرى المؤ من هولا مناءهـوال يـوم القيامة ، قال له المثال : لا تفزع و لا تحزن و اءبشر بالسرور و الكرامة منالله عزوجل ، حتى يقف بين يدى الله عزوجل فيحاسبه حسابا يسيرا و ياءمر به الى الجنة، و المـثـال اءمـامـه ، فـيـقـول له المؤ من : يرحمك الله ، نعم الخارج . خرجت معى من قبرى ومـازلت تـبـشـرنـى بـالسـرور و الكـرامـة مـن الله حـتـى راءيـت ذلك .فـيـقـول : مـن اءنـت ؟ فـيـقول اءنا السرور الذى كنت ادخلته على اءخيك المؤ من فى الدنيا،خلقنى الله عزوجل منه لاءبشرك .(830)
فرمود حضرت صادق ، عليه السلام : وقتى كه بيرون آورد خداوند مؤ من را از قبرش ،خارج شود با او مثالى كه پيش پيش او مى رود، هر جا كه آن مؤ من وحشتى از وحشتهاى روزقيامت را ببيند، آن مثال به او گويد: " ترسناك مباش و اندوهناك مشو و بشارت باد تو رابـه سـرور و كـرامـت از خـداى عـزوجـل ." تـا بايستد در محضر حق تعالى ، (پس ) محاسبهفـرمـايـد او را حـسـابـى آسـان و فـرمـان دهـد او را بـه بـهـشـت ، و آنمـثـال پـيش اوست . پس مى گويد به او آن مؤ من : "خداوند رحمت كند تو را، تو خوب كسىبودى كه با من خارج شدى از قبر، و هميشه مرا بشارت به سرور و كرامت از جانب حق دادىتـا آنـكـه ديـدم آنـرا. تـو كـيـسـتـى ؟" مـى گـويـد: "مـن آن سـرورى هـسـتـم كـهداخـل كـردى او را بـر بـرادر مؤ منت در دنيا، خلق فرمود خداى تعالى مرا از آن تا بشارتدهم تو را."
و در ايـن حـديـث شـريـف نـيـز دلالت واضـحـه اسـت بـرتـمـثـل و تـجـسـم اعـمـال در نـشـئه آخـرت ، چـنـانـچـه شـيـخاجـل ، بـهـاءالديـن ،(831) قـدس سـره ، نـيـز فـرمـوده درذيـل هـمـيـن حـديـث شـريـف كـه بـعض اخبار دلالت مى كند بر تجسم اعتقادات نيز. پس ،اعمال صحيحه و اعتقادات صحيحه به صور نورانيه نيكو منظرى ظاهر مى شوند كه باعثمـى شـونـد كـمـال سـرور و ابـتـهـاج را از بـراى صـاحـبـشـان . واعـمـال سـيـئه و اعـتـقـادات بـاطـله ظـاهـر مـى شـونـد بـهشـكـل صـور ظـلمـانيه مستقبحه كه باعث مى شوند براى صاحبشان غايت اندوه دردناكى را.چـنـانـچـه جـمـاعـتـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد در ذيـل آيـه شـريـفـه يـوم تـجـدكـل نـفـس مـا عـمـلت مـن خـيـر مـحـضـرا و عـمـلت مـن سـوء تـود لو اءن بـيـنـهـا و بـيـنه اءمدابـعـيـدا.(832) و ارشـاد مـى كـنـد مـا را بـه سـوى ايـن مـعـنـىقول خداى تعالى : يومئذ يصدر الناس اشتاتا ليروا اءعمالهم ...آلايه (833) وكـسـانـى كـه در آيـه شريفه تقدير قائل شدند و گفته اند: ليروا جزاء اءعمالهم ، وضـمـيـر يـره را بـه عـمـل بـرنـگـردانـد، دور افـتـادنـد از حق . انتهى كلامهمترجما(834) رفع مقامه الشريف .
و در ايـن مـقام كلام غريبى از بعض محدثين جليل صادر شده است (835) كه ذكر نكردنآن اولى اسـت . و آن نـاشـى از آن اسـت كـه گـمـان كـردنـد مـنـافـات مـى بـاشـد بـيـنقـول و تـجـسـم اعـمـال ، و قـول مـعـاد جـسـمـانى ، با اينكه اين مطلب مؤ كد آن است و كلمهتـمـثـل كـه در ايـن حـديـث شـريـف اسـت مـثـل تـمـثـلى اسـت كـه درقـول خـداى تـعـالى است : فتمثل لها بشرا سويا(836) كه حقيقتا به صورتجـسـمـانـيـت مـتـمـثـل مـى شـود، نـه آنـكـه خـيـال و گـمـان بـاشـد ومـثـل خواب باشد. در هر صورت صرف كردن امثال اين آيات و روايات را از ظاهر خود، باآنـكـه مـطـابـق بـرهـان قـوى اسـت كـه در مـحـل خـود مـقـرر اسـت ، بـه مـجـرد آنـكـه بـهعـقـل مـا درسـت نـمـى آيد و مطابق با مذهب حكما و فلاسفه است ، مستحسن نيست . بهترين امورتسليم در محضر قدس كبرياى حق و اولياى معصومين است .
پـس ، مـعـلوم شـد كـه هر علمى كه مقبول درگاه مقدس حق شد، صورت بهيه حسنه دارد بهتـنـاسـب خـود از حـور و قصور و جنات عاليات و انهار جاريات . و هيچ موجودى در صفحهوجود متحقق نشود كه از روى جزاف ، بلكه ارتباطات عقليه در كار است كه كشف آنها را جزكمال اوليا كسى نتواند كرد. و مطلب على الاجمال تحت ميزان عقلى و برهان حكمى است .
پس از آنكه معلوم شد حيات عالم آخرت و زندگانى و لذات آن عالم بسته است به اعمالىكـه صـورت كـمـاليـه آنـهـا بـدان عـالم مـنـتـقـل مـى شـود و آناعـمـال عـبـاداتـى اسـت كـه بـه كـشـف تـام مـحـمـدى ، صـلى الله عـليـه و آله ،اهـل ايـن مـلت اطـلاع بـر آن پـيـدا كـردن و كـمـال و حـسـناعمال به نيات و اقبال قلب و حفظ حدود است و اگر عملى فاقد اين امور يا بعض آن باشداز درجـه اعـتبار ساقط بلكه داراى صورت زشت مشوه است كه انسان در عالم ديگر به آنمى رسد، چنانچه از راه اخبار و آثار معلوم شد، پس بر هر انسان مؤ من به عالم غيب و اخبارانبيا و اوليا و اهل معرفت و علاقه مند به حيات ابدى و زندگانى جاويدان لازم است كه باهر زحمتى و رياضتى هست اصلاح اعمال خود را بنمايد. و پس از آنكه ظاهر و صورت آنهامـطابق قواعد اجتهاديه يا راءى فقها، رضوان الله عليهم ، گرديد، به اصلاح سيرت وبـاطـن آنـهـا كـوشـد، و هـر قـدر مـى تـوانـد جـديـت كـنـد كـهلااقـل واجـبـات را بـا حـضـور قـلب بـيـاورد و اصـلاح نـقـايـص ‍ آنـهـا را نـيـز بـانـوافـل كـنـد، چـنـانـچـه در احـاديـث شـريـفـه اسـت كـهنوافل جبران فرايض را مى كند و سبب قبول آنها مى شود.
فـى العـلل بـاسـنـاده عـن اءبـى جـعـفـر، عـليـه السـلام ،قال : انما جعلت النافلة ليتم بها ما يفسد من الفريضه .(837)
و روى الشـيـخ ، قـدس سـره ، بـاسـنـاده عـن اءبـى بـصـيـر،قـال قـال اءبـو عـبـدالله عـليـه السـلام : يـرفـعللرجل من الصلاة ربعها اءوثمنها اءو نصفها اءو اكثر بقدر ما سها؛ و لكن الله تعالى يتمذلك بالنوافل .(838)
حضرت صادق ، عليه السلام ، فرمود: بالا مى رود براى مرد از نماز چهار يك يا هشتيك يا نصفش ، يا بيشتر به قدرى كه سهو نموده ، ولى خداى تعالى تمام كند آن را بهنافله ها.
و از ايـن قـبـيـل روايـت بـسـيـار اسـت . و مـعـلوم اسـت مـاهـا خـالى از سـهـو و نـسـيـان واخـتـلال حـواس و ديـگـر امـور مـنـافـى بـا نـمـاز يـاكـمـال آن نـيـسـتـيـم ، و خـداى تـعـالى بـه لطـف كـامـل خـودنوافل را قرار داده تا جبران نقايص آن را بنماييم . و البته لازم است حتى الامكان غفلت ازاين امر نكنيم و نوافل را ترك ننماييم .
در هـر حـال اى عـزيـز، قـدرى از حـال غـفـلت بـيـدار شـو و در امـر خـود تـفكر كن و صفحهاعـمـال خـود را نـگـاه كـن . و بـتـرس ‍ از آن كـه اعـمـالى را كـه بـهخـيـال خـودت عـمـل صـالح اسـت ، از قـبـيـل نـمـاز و روزه و حـج و غـير آن ، خود اينها اسبابگـرفـتارى و ذلتت شوند در آن عالم ، پس ، حساب خودت را در اين عالم تا فرصت دارىبـكـش و خـودت مـيـزان اعـمـالت را بـرپـا كـن و در مـيـزان شـريـعـت و ولايـتاهـل بـيـت اعـمـال خـود را بـسـنـج ، و صـحـت و فـسـاد وكـمـال و نـقـص آن را مـعـلوم كـن و آنها را جبران كن تا فرصت هست و مهلت دارى . و اگر درايـنـجـا خـود را مـحـاسـبـه نـكـنـى و حـسـاب خـودت را درسـت نكنى ، در آنجا كه به حسابترسـيـدگـى مـى شـود و مـيـزان اعمال برپا مى شود مبتلا به مصيبتهاى بزرگ مى شوى .بـتـرس از مـيزان عدل الهى ، و به هيچ چيز مغرور مباش و جد و جهد را از دست مده . و قدرىبـه صـحـيفه اعمال اهل بيت پيغمبر، صلوات الله عليهم ، كه معصوم از گناه و خطا بودندمـراجـعـه كـن و تـفـكـر در آنـهـا كـن . بـبين چقدر كار سخت است و راه تاريك و باريك اكنونمـلاحـظـه ايـن حـديـث شـريـف بـكـن و حـديـث مـفـصـل را از ايـنمجمل بخوان :
عـن فـخر الطائفة و سنادها و ذخرها و عمادها، محمد بن محمد بن النعمان المفيد،(839)رضوان الله عليه ، فى الارشاد: عن سعيد بن كلثوم ، عن الصادق جعفر بن محمد، عليهماالسـلام ، قـال والله ، مـا اءكـل عـلى بن ابيطالب ، عليه السلام ، من الدنيا حراما قط حتىمـضى لسبيله ، و ما عرض له اءمران كلا هما لله رضا الا اءخذ باءشد هما عليه فى بدنه(خ ل : ديـنـه )، و مـا نزلت برسول الله ، صلى الله عليه و آله ، نازلة قط الا دعاه ثقةبـه ، و ما اءطاق اءحد عمل رسول الله ، صلى الله عليه و آله ، من هذه الامة غيره ، و ان كانليـعـمـل عـمـل و جـل كـان وجهه بين الجنة و النار يرجو ثواب هذه و يخاف عقاب هذه . و لقداءعـتـق مـن مـاله اءلف مملوك فى طلب وجه الله و النجاة من النار مما كد بيديه و رشح منهجبينه . و انه كان ليقوت اءهله بالزيت و الخل و العجوة ، و ما كان لباسه الا كرابيس ، اذافـضـل شـى ء عـن يـده ، دعـا بـالجـلم فـقـصـه . و مـا اءشـبـهـه مـن ولده و لااءهـل بـيـتـه اءحد بيته اءقرب شبها بهى فى لباسه و فقهه من على بن الحسين ، عليهماالسـلام . و لقـد دخل اءبو جعفر، عليه السلام ، ابنه عليه فاذا هو قد بلغ من العبادة مالميـبـلغـه اءحـد: فـرآه قـد اصـفر لونه من السهر و ومضت عيناه من البكاء و دبرت جبهته و وانـخـرم اءنـفـه مـن السـجـود و ورمـت سـاقـاه و قـدمـاه مـن القـيـام فـى الصـلاة . وقـال اءبـوجـعـفـر، عـليـه السـلام : فـلم اءمـلك حـيـن راءيـتـه بـتـلكالحـال البـكـاء، فـبـكـيـت رحـمـة له فـاذا هـو يـفـكـر، فـالتـفـت الى بـعـد هنيئة من دخولى ،فقال : يا بنى ، اءعطنى بعض تلك الصحف التى فيها عبادة على بن اءبى طالب ، عليهالسـلام . فـاءعـطـيـتـه . فـقـراء فـيـهـا شـيـئا يـسـيـرا، ثـم تـركـهـا مـن يـده تـضـجرا، وقال : من يقوى (على ) عبادة على بن اءبى طالب ، عليه السلام .(840)

next page شرح اربعين حديث امام خميني رحمةالله عليه

back page