بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب چـهـل حدیث, امام خمینی (ره) ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
     FOOTNT03 -
     FOOTNT04 -
     FOOTNT05 -
     FOOTNT06 -
     FOOTNT07 -
     IStart -
     MainFehrest -
     VAADEH01 -
     VAADEH02 -
     VAADEH03 -
     VAADEH04 -
     VAADEH05 -
     VAADEH06 -
     VAADEH07 -
     VAADEH08 -
     VAADEH09 -
     VAADEH10 -
     VAADEH11 -
     VAADEH12 -
     VAADEH13 -
     VAADEH14 -
     VAADEH15 -
     VAADEH16 -
     VAADEH17 -
     VAADEH18 -
     VAADEH19 -
     VAADEH20 -
     VAADEH21 -
     VAADEH22 -
     VAADEH23 -
     VAADEH24 -
     VAADEH25 -
     VAADEH26 -
     VAADEH27 -
     VAADEH28 -
     VAADEH29 -
     VAADEH30 -
     VAADEH31 -
     VAADEH32 -
     VAADEH33 -
 

 

 
 

 

next page شرح اربعين حديث امام خميني رحمةالله عليه

back page

و در كـافـى شريف ، در باب تمحيص و امتحان ، ابن ابى يعفور از حضرت صادق ، عليهالسـلام ، نقل كند كه قال : لابد للناس من اءن يمحصوا و يميزوا و يغربلوا و يستخرجفـى الغربال خلق كثير.(428) فرمود: لابد است از براى مردم از اينكه خالصشـونـد و امـتـحـان گـردنـد و تـمـيـز داده شـونـد و غـربـال شـونـد، و اسـتـخـراج شود درغربال خلق بسيارى .
و باسناده عن منصور، قال قال لى اءبو عبدالله ، عليه السلام : يا منصور، ان هذا الامرلا يـاءتـيـكـم الا بـعـد ايـاس (ولا) والله حـتى تميزوا و لا والله حتى تمحصوا، و لا واللهيشقى من يشقى و يسعد من يسعد.(429)
فرمود: اى منصور، همانا اين امر (يعنى قيام) نـمـى آيد شما را مگر بعد از ماءيوس (شدن ). و نه به خدا قسم تا تميز داده شويد، ونه به خدا قسم تا خالص شويد، و نه به خدا قسم تا شقى شود هر كس شقى مى شود وسعيد شود هر كس سعيد مى شود.
و در حـديـث ديـگـر اسـت از حـضـرت ابـوالحـسـن ، عـليـه السـلام ،قال : يخلصون كما يخلص الذهب .(430)
و در كـافـى شـريـف ، در بـاب ابـتـلا و اخـتـبار، سند به حضرت صادق ، عليه السلام ،رساند، قال : ما من قبض و لا بسط الا ولله فيه مشيئة و قضاء وابتلاء.(431)
و در حـديـث ديـگـر از حـضـرت منقول است ، قال : انه ليس شى ء فيه قبض اءوبسط ممااءمرالله به اءونهى عنه الا و فيه لله عزوجل ابتلاء و قضاء.(432) يعنى نيستچـيـزى كـه در آن منع و عطايى باشد از چيزهايى كه امر فرموده خداوند تعالى به آن يانـهـى فـرمـوده از آن ، مـگـر آنـكـه در آن از بـراى خـداىعزوجل امتحان و حكمى است . و قبض در لغت امساك و منع و اخذ است ، و بسطنشر و اعطاست . پس هر عطا و توسعه و منعى و هر امر و نهى و تكليفى براى امتحان است.
پـس ، معلوم شد كه بعث رسل و نشر كتب آسمانى ـ همه براى امتيار بشر و جدا شدن اشقيااز سـعدا و مطيعين از عاصين است . و معنى امتحان و اختبار حق همين امتياز واقعى خود بشر استاز يـكـديـگـر، نه علم به امتياز، زيرا كه علم حق تعالى ازلى و متعلق و محيط به هر چيزاسـت قـبـل از ايـجـاد. و حـكما در تحقيق امتحان و ابتلا بسط كلام داده اند كه ذكر آن خارج ازميزان است .
پـس ، نـتـيجه امتحان مطلقا ـ كه اين دو كه ذكر شد از بزرگترين آنها است ـ امتياز سعيد وشـقـى اسـت . در ايـن امـتـحـان و اخـتـبـار نيز حجت خدا بر خلق تمام شود و هلاكت و شقاوت وسعادت و حيات هر كسى از روى حجت و بينه واقع گردد و راه اعتراض باقى نماند. هر كستحصيل سعادت و حيات جاويدان نمايد، به هدايت و توفيق حق است ، زيرا كه تمام اسبابتـحصيل را مرحمت فرموده . و هر كس تحصيل شقاوت نمايد و رو به هلاكت رود و تبعيت نفسو شيطان كند، با فراهم بودن جميع طرق هدايت و اسباب كسب سعادت ، خود به اختيار خودبـه هلاكت و شقاوت فرو رفته و حجت بالغه حق بر او تمام است : لها ما كسبت و عليهاما اكتسبت .(433)
فصل ، در بيان نكته شدت ابتلاء انبياء و اوصياء و مؤ منين
بدان كه پيش از اين مذكور شد(434) - كه هر عملى كه از انسان صادر مى شود، بلكههـر چـه در مـلك بـدن واقع شود و متعلق ادراك نفس شود، از آن يك نحو اثرى در نفس واقعشـود چـه اعـمـال حـسـنـه بـاشـد يـا سـيـئه ، كـه از اثـرحـاصـل از آنـهـا در لسـان اخبار به نكته بيضا و نكته سوداء تعبير شده،(435) و چه از سنخ لذايذ باشد يا سنخ آلام باشد. مثلا از هر لذتى كه از مطعوماتيـا مـشـروبـات يـا منكوحات و جز آنها انسان مى برد، در نفس اثرى از آن واقع مى شود وايـجـاد عـلاقـه و مـحبتى در باطن روح نسبت به آن مى شود و توجه نفس به آن افزون مىشـود. و هـر چـه در لذات و مـشـتـهـيـات بـيـشـتـر غـوطـه زند، علاقه و حب نفس به اين عالمشـديـدتـر گردد و ركون و اعتمادش بيشتر شود، و نفس تربيت شود و ارتياض پيدا كندبه علاقه دنيا، و هر چه لذايذ در ذائقه اش بيشتر شود، ريشه محبتش بيشتر گردد، و هرچـه اسـبـاب عـيش و عشرت و راحت فراهمتر باشد، درخت علاقه دنيا برومندتر گردد. و هرچـه تـوجـه نـفـس بـه دنـيـا بـيـشـتر گردد. به همان اندازه از توجه به حق و عالم آخرتغافل گردد، چنانچه اگر ركون نفس بكلى به دنيا شد و وجهه آن مادى و دنياوى گرديد،سـلب تـوجـه از حـق تـعـالى و دار كرامت او بكلى گردد و اءخلد الى الارض و اتبع هواهشود.(436)
پـس ، اسـتغراق در بحر لذايذ و مشتهيات قهرا حب به دنيا آورد، و حب به دنيا تنفر از غيرآن آورد، و وجـهـه بـه ملك غفلت از ملكوت آورد. چنانچه به عكس اگر انسان از چيزى بدىديـد و ادراك نـامـلايـمـات كـرد، صـورت آن ادراك در نـفـس ايـجـاد تـنفر نمايد. و هر چه آنصـورت قـويـتـر باشد، آن تنفر باطنى قويتر گردد. چنانچه اگر كسى در شهرى رودكه در آنجا امراض و آلام بر او وارد شود و ناملايمات خارجى و داخلى بر او رو آورد، قهرااز آنـجـا مـتـنفر و منصرف شود. و هر چه ناملايمات بيشتر باشد، انصراف و تنفر افزونشود. و اگر شهر بهترى سراغ داشته باشد، كوچ به آنجا كند. و اگر نتواند به آنجاحركت كند، علاقه به آنجا پيدا كند و دلش را به آنجا كوچ دهد.
پـس ، اگـر انسان از اين عالم هر چه ديد بليات و آلام و اسقام و گرفتارى ديد و امواج وفتنه ها و محنتها بر او روآورد، قهرا از آن متنفر گردد و دلبستگى به آن كم شود و اعتمادبـه آن نكند. و اگر به عالم ديگرى معتقد باشد و فضاى وسيع خالى از هر محنت و المىسراغ داشته باشد، قهرا بدانجا سفر كند. و اگر سفر جسمانى نتوان كرد، سفر روحانىكـنـد و دلش را بـدانـجـا فـرسـتـد. و پـر واضح است كه تمام مفاسد روحانى و اخلاقى واعمالى از حب به دنيا و غفلت از حق تعالى و آخرت است . و حب به دنيا سرمنشاء هر خطيئهاست ،(437) چنانچه تمام اصلاحات نفسانى و اخلاقى و اعمالى از توجه به حق و داركرامت آن و از بيعلاقگى به دنيا و عدم ركون و اعتماد به زخارف آن است .
پـس ، مـعـلوم شـد از ايـن مـقـدمـه كه حق تعالى عنايت و الطافش به هر كس بيشتر باشد ومـراحـم ذات مـقـدس شـامـل حـال هـر كس زيادتر باشد، او را بيشتر از اين عالم و زخارف آنپـرهـيـز دهـند و امواج بليات و فتن را بر او بيشتر متوجه فرمايد، تا اينكه روحش از ايندنيا و زخارف آن منصرف و منزجر گردد و به مقدار ايمانش رو به عالم آخرت رود و وجههقـلبـش مـتـوجـه بـه آنـجـا گـردد. و اگـر نـبـود از بـراىتحمل شدت ابتلا مگر همين يك جهت ، هر آينه كفايت مى كرد. و در احاديث شريفه اشارت بهاين معنى دارد:
مـحـمـد بـن يـعـقـوب بـاسـنـاده عـن اءبـى جـعـفـر، عـليـه السـلام ،قـال : ان الله تـعـالى ليـتـعـاهـد المـؤ مـن بـالبـلاء كـمـا يـتـعـاهـدالرجل اءهله بالهدية من الغيبة ، و يحميه الدنيا كما يحمى الطبيب المريض .(438)
حضرت باقر عليه السلام ، فرمايد: همانا خداى تعالى هر آينه تفقد كند مؤ من را بهبـلا چـنـانـچـه تـفقد كند مردى عيال خود را به هديه از سفر. و هر آينه پرهيز دهد او را ازدنيا، چنانچه پرهيز دهد طبيب مريض را.
و در حـديـث ديـگـر نـيـز بـه هـمين مضمون وارد است .(439) و گمان نشود كه محبت حق وشـدت عنايت ذات اقدس ‍ به بعضى بندگان ، نعوذبالله ، جزاف و بى جهت است ، بلكههـر قدمى كه مؤ من و بنده خدا به سوى او بردارد، عنايت حق به او متوجه شود، حق تعالىبـه قـدر ذراعـى بـه او نـزديـك شـود.(440) مـثل مراتب ايمان و تهيه اسباب توفيق ،مـثل انسانى است كه با چراغى در راه تاريك حركت كند: هر قدمى كه بردارد، جلو او روشنگردد و راهنمايى براى قدم ديگر نمايد. هر قدمى كه انسان به سوى آخرت بردارد، راهروشـنـتـر شود و عنايات حق به او بيشتر گردد و اسباب توجه به عالم قرب و تنفر ازعـالم بعد را فراهم فرمايد. و عنايات ازليه حق تعالى به انبيا و اوليا به واسطه علمازلى اوست به اطاعت آنها در زمان تكليف . چنانچه شما اگر دو بچه داشته باشيد كه درحـال طـفـوليـت آنـهـا عـلم پـيـدا كنيد كه يكى موجبات رضايت شما را فراهم مى كند و يكىمـوجـبـات سـخـط و غـضـب شـمـا را، البـتـه عـنـايـت شـمـا ازاول به آن مطيع بيشتر از ديگرى است .
و ديـگر از نكات شدت ابتلاى بندگان خاص اين است كه آنها در اين ابتلا و گرفتاريهابـه ياد حق افتند و مناجات و تضرع در درگاه قدس ذات مقدس نمايند و ماءنوس با ذكر وفكر او گردند. و طبيعى اين نوع بنى الانسان است كه در وقت بليات تشبث به هر ركنىكه احتمال نجات در او دهند پيدا مى كنند، و در وقت سلامت و راحت غفلت از آن پيدا مى كنند، وچـون خواص ركنى جز حق سراغ ندارند، بدان متوجه شوند و انقطاع به مقام مقدس او پيداكـنـند. و حق تعالى از عنايتى كه به آنها دارد، خود سبب انقطاع را فراهم فرمايد. گرچهايـن نـكـتـه ، بـلكـه نـكـتـه سـابـقـه ، نـسـبـت بـه انـبـيـا و اوليـاءكمل درست نيايد، چه كه آنها مقامشان مقدستر از آن است و قلبشان محمكتر از آن است كه بهايـن امـور عـلاقـه بـه دنـيـا پـيـدا كـنـنـد، يـا در تـوجـه و انـقـطـاعـشـان بـه حـق فـرقـىحاصل شود.
و تـوانـد بـود كه انبيا و اولياء كمل چون به نور باطنى و مكاشفات روحانى يافته اندكـه حـق تـعـالى بـه اين عالم و زخارف آن نظر لطف ندارد و دنيا و هر چه در اوست خوار وپست است در پيشگاه مقدس او، از اين جهت اختيار كردند فقر را بر غنا و ابتلا را بر راحتىو بليات را بر غير آنها چنانچه در احاديث شريفه شاهد بر اين معنى است .(441)
در حـديـث است كه جبرئيل كليد خزاين ارض را در حضور خاتم النبيين ، صلى الله عليه وآله ، آورد و عـرض كـرد در صـورت اخـتـيـار آن از مـقـامات اخروى شما نيز چيزى كم نشود.حـضرت براى تواضع از حق تعالى قبول نفرمود و فقر را اختيار فرمود.(442) و دركـافـى شـريـف سـنـد بـه حـضـرت صـادق ، عـليـه السـلام ، رسـانـد در حـديـثـى ،قـال : ان الكـافـر ليـهـون عـلى الله حـتـى لو سـاءله الدنـيـا بـمـا فـيـهـا اءعـطاه ذلك.(443) و اين از خوارى دنياست در نظر كبرياى حق . و در حديث است كه حق تعالى ازوقتى كه عالم اجسام را خلق فرموده به آن نظر لطف نفرموده است .(444)
و ديـگـر از نـكـات شـدت ابـتـلاء مـؤ منين آن است كه در اخبار به آن اشاره شده است كه ازبـراى آنـهـا درجـاتـى اسـت كـه بـه آنـهـا نـايـل نـشـونـد مـگـر با بليات و امراض و آلام.(445) و مـمـكـن اسـت ايـن درجـات صـورت اعـراض از دنـيـا واقـبـال بـه حـق بـاشـد، و مـمـكـن است از براى خود اين بليات صورت ملكوتى باشد كهنـيـل بـه آنها نشود مگر با ظهور در عالم ملك و ابتلاى آنها به آن . چناچه در حديث شريفكـافـى سـنـد بـه حـضـرت صـادق ، عـليـه السـلام ، رسـانـد:قال انه ليكون للعبد منزلة عندالله ، فما ينالها الا باحدى الخصلتين : اما بذهاب ماله، اءو بـبـليـة فـى جـسـده .(446) فـرمـود: همانا چنين است : هر آينه مى باشد ازبـراى بـنـده درجـه اى پـيـش خـدا، پـس نمى رسد به آن مگر به دو خصلت : يا به رفتنمالش ، يا به بليه در جسم او. و در خبر شهادت حضرت سيدالشهداء، عليه السلام، وارد است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله ، را در خواب ديد.
حـضـرت فـرمـود به آن مظلوم كه از براى تو درجه اى است در بهشت ، نمى رسى به آنمـگـر بـه شـهـادت .(447) البـتـه صـورت مـلكـوتـى شـهـادت در راه خـداحـاصـل نـمـى شـود مـگـر به وقوع آن در ملك چنانكه مبرهن است در علوم عاليه ، و در اخبارمتواتره وارد است كه از براى هر عملى صورتى است در عالم ديگر.
و در كـافـى از حـضـرت صـادق ، عـليـه السـلام ،نـقـل شـده اسـت ، قـال : ان عـظـيـم الاجر لمع عظيم البلاء، و ما اءحب الله قوما الا ابتلاهم.(448) فرمود: همانا بزرگى مزد هر آينه با بزرگى بلاست . و دوست نداردخدا قومى را مگر آنكه مبتلا كند آنها را. و احاديث به اين مضمون بسيار است .
فصل : ابتلاى انبياء به امراض جسمانى
مـحدث بزرگ ، مجلسى ،(449) عليه الرحمة ، فرمايد، در اين احاديث (يعنى احاديثابـتـلاء انـبـيـا كـه وارد شـده از طرق عامه و خاصه ) دلالت و اضحه است بر آنكه انبيا واوصيا در امراض حسيه و بليات جسميه مثل غيرشان هستند. بلكه آنها اولى به آن هستند ازغـيـر، بـراى بـزرگ شـدن اجر آنها كه موجب تفاضل در درجات است . و اين منافات با مقامآنـهـا نـدارد، بـلكـه آن مـوجب تثبيت امر آنها شود. و اگر آنها مبتلا نشوند به بليات ، باآنـكـه از دسـت آنـهـا مـعـجـزات و خارق عادات صادر مى شود، گفته شود درباره آنها آنچهنـصـارى دربـاره پـيـغـمـبـرشـان گـفـتند. و اين تعليل در روايات وارد است . ـ انتهى.(450)
و مـحـقق مدقق طوسى و حكيم عظيم قدوسى ،(451) عطرالله مرقده ، در تجريد فرمايددر ضـمـن آنـچـه انـبـيـا بـايـد از آن مـبـرا بـاشـنـد: و هـر چـه تـنـفـر از آنحـاصـل آيد. و علامه علماى اسلام ،(452) رضوان الله عليهم ، فرمايد در شرح آن : وبايد منزه باشد از امراض منفره ، مثل سلس و جذام و برص ، براى اينكه اينها تنفر آورد ومنافى با غرض از بعث است .(453)
نـويـسـنده گويد گرچه مقام نبوت تابع كمالات نفسانيه و مدارج روحانيه است و ربطىبه مقام جسمانيت ندارد و امراض و نقايص جسمانيه ضررى به مقام روحانى آنها نرساند وامـراض مـنـفـره از عـلو شـاءن و عـظمت رتبه آنها چيزى ناقص نكند، اگر مؤ كد كمالات آنهانـباشد و مؤ يد درجات آنها نگردد، چنانچه اشاره به آن شد، ليكن آنچه اين دو محقق اشارهبدان كردند خالى از وجه نيست ، زيرا كه چون عامه مردم تميز مابين مقامات را نمى دهند وگمان مى كنند كه نقص جسمانى از نقص روحانى يا ملازم با او است ، و بعضى از نقايصرا منافى با مقام علو شاءن و عظمت مرتبت دانند، لهذا عنايت حق چنان اقتضا كند كه پيغمبرانرا كـه صـاحـب شـريـعـت و مـبـعـوث بـه رسـالت هـستند به امراضى كه موجب تنفر طباع واستيحاش مردم است مبتلا نفرمايد. پس ، عدم ابتلاى آنها نه از براى آن است كه ابتلاى بهآن نـقـص مـقـام نـبوت است ، بلكه براى اكمال فايده تبليغ است . بنابراين ، مانع نداردابـتـلاى بـعـض ‍ انـبيا كه صاحب شريعت نيستند، و ابتلاى اولياء بزرگ و مؤ منين به اينگونه بليات .
چـنـانـچـه حـضـرت ايوب و جناب حبيب نجار مبتلا بودند. و اخبار كثيره وارد شده در ابتلاىحضرت ايوب .
فـمـن ذلك مـا روى عـن تـفسير على بن ابراهيم ، عن اءبى بصير، عن اءبى عبدالله ، عليهالسـلام ، فـى حديث طويل قال : فسلطه على بدنه ما خلا عقله و عينيه ، فنفخ فيه ابليسفـصـار قـرحـة واحـدة مـن قرنه الى قدمه ، فبقى فى ذلك دهرا طويلا بحمدالله و يشكرهحـتـى وقـع فـى بـدنـه الدود و كـانـت تـخـرج مـن بـدنـه فـيـردهـا. ويـقـول لهـا: ارجـعـى الى مـوضـعـك الذى خـلقـك الله مـنـه . و نـتـن حـتـى اءخـرجـهاءهل القرية من القرية و اءلقوه فى المزبلة خارج القرية .(454)

و فـى الكـافـى بـاسـنـاده عـن اءبـى بـصـيـر، عـن اءبـى عـبـدالله ، عـليـه السـلام ،قـال : قـلت له : فـاذا قـراءت القـرآن فـاسـتـعـذ بـالله من الشيطان الرجيم انه ليس لهسـلطـان عـلى الذيـن آمـنـوا و عـلى ربـهـم يـتـوكـلون .(455)فقال : يا اءبا محمد يسلط و الله من المؤ من على بدنه و لا يسلط على دينه . قد سلط علىاءيـوب فـشـوه خـلقـه ، و لم يـسـلط عـلى ديـنه . و قد يسلط من المؤ منين على اءبدانهم و لايسلط على دينهم .(456)
و بـاسـنـاده عـن نـاجـيـة ، قـال قـلت لابـى جـعـفـر، عـليـه السـلام ، ان المـغـيـرةيـقـول ان المـؤ مـن لايـبـتـلى بـالجـذام و لا بـالبـرص و لا بـكـذا و لا بـكـذا.فـقـال : ان كـان لغـافـلا عـن صـاحـب يـاسـيـن ، انـه كـان مـكـنـعـا. ثـم رد اءصـابـعـهفـقـال : كاءنى اءنظر الى تكنيعه . اءتاهم فاءنذرهم ، ثم عاد اليهم من الغد فقتلوه . ثمقـال : ان المـؤ مـن يـبـتـلى بـكـل بـليـة و يـمـوت بـكـل مـيـتـة ، الا اءنـهيقتل نفسه .(457)
صـاحب ياسين حبيب نجار است . و تكنيع با نون ، كه در اكثر نسخ است ،بـنـابـه فـرمـوده مـجـلسى (ره ) تشنج و مثله بودن است . مجلسى فرمايد گويا جذام سببتـكـنـيـع اصـابـع او شـده بـوده اسـت .(458) و در ايـن فـرمـودهتاءمل است .
از ايـن احـاديـث و احـاديـث بـسـيـار ديـگر استفاده شود كه مؤ منين و انبيا گاهى براى بعضمـصـالح مـبـتـلا شـونـد بـه امـراض ‍ مـنـفـره . گـرچـه درمـقـابـل ايـن اخـبـار بـعـض اخبار ديگر است كه نفى كرده است تشويه خلقت حضرت ايوب ،عـليـه السـلام ، و بـو افـتـاده بـدن شـريـفـش را. و بـحـث وتطويل در ذكر و جمع آنها نفع بسيارى ندارد.
بـالجـمـله ، ايـن نـحـو از امراض ضررى به حال مؤ منين و نقص براى آنها و انبياء، عليهمالسـلام ، نـيـسـت ، بـلكـه تـرفـيـع رتـبـه و عـلو مـقـام و درجـه اسـت . والله تعالى اءعلمبالصواب .
فصل ، در بيان آنكه دنيا دار ثواب و عقاب حق تعالى نيست
بـدان كـه ايـن عـالم دنـيا براى نقص و قصور و ضعفى كه در آن است نه دار كرامت و جاىثـواب حـق تعالى است ، و نه محل عذاب و عقاب است ، زيرا كه دار كرامت حق عالمى است كهنعمتهاى آن خالص و اختلاط به نقمت ندارد و راحت آن مشوب به تعب و رنج نيست . و در اينعالم چنين نعمتى امكان ندارد، زيرا كه دار تزاحم است و به هر نعمتى انواع رنج و زحمت ونـقـمـت اخـتـلاط دارد. بـلكـه حـكـما گفته اند لذات اين عالم دفع آلام است . و توان گفت كهلذاتـش موجب آلام است ،(459) زيرا كه اينجا هر لذتى در پى رنج و الم و تعبى دارد.بلكه ماده اين عالم تعصى دارد از قبول رحمت خالص و نعمت غير مشوب . و همين طور عذاب وزحمت و رنج و تعب اين عالم نيز خالص ‍ نيست ، بلكه هر رنج و تعبى محفوف به نعمتى ونعمتهايى است . و هيچيك از آلام و اسقام و رنج و محنت در اين عالم غير مشوب نيست ، و مواد اينعـالم تـعـصـى دارد از قـبول عذاب خالص مطلق . و دار عذاب و عقاب حق دارى است كه در آنعـذاب مـحـض و عـقـاب خـالص بـاشـد. آلام و اسـقـام آنـجـامـثـل اين عالم نيست كه به عضوى دون عضوى متوجه باشد، يك عضو سالم و راحت باشد وعضو ديگر در تعب و زحمت . و به بعض آنچه ذكر شد اشاره فرموده در حديث شريف ، كهمـا بـه شـرح آن پـرداخـتـم ، آنـجـا كـه فـرمـايـد: و ذلك اءن الله لميـجـعـل الدنـيـا ثوابا لمؤ من و لا عقوبة لكافر. يعنى جهت اينكه مؤ من در اين عالم مبتلابـه بليات شود آن است كه خداى تعالى قرار نداده اين دنيا را ثواب براى مؤ منى و نهسـزا بـراى كـافـرى . ايـنـجا دار تكليف و مزرعه آخرت و عالم كسب است ، و عالمآخرت دار جزا و سزا و ثواب و عقاب است . آنها كه متوقع اند كه حق تعالى هر كس را كهدر اين عالم مرتكب معصيت و فحشايى شد يا ظلم و تعدى به كسى ، فورا جلو او را بگيردو دسـت او را مـنـقـطـع كـنـد و او را قـلع و قـمـع فـرمـايـد،غـافـل از آن هـسـتـنـد كـه خلاف ترتيب و مخالفت سنة الله جاريه است . اين جا دار امتحان وامـتـيـاز شـقـى از سـعـيـد و مـطيع از عاصى است ، و عالم ظهور فعليات است نه دار بروزنـتـايـج اعـمال و ملكات . و اگر نادرا حق تعالى ظالمى را گرفتار كند، مى توان گفت ازعـنـايـات حـق تـعـالى بـه آن ظـالم اسـت . اگـر اهـل مـعـصـيـت و ظـلم را بـهحـال خـودشـان واگـذار فـرمايد استدراج است . چنانچه خداى تعالى مى فرمايد:سـنـستدرجهم من حيث لا يعلمون . و اءملى لهم ان كيدى متين .(460) يعنى زود استكـه نـعمت دهيم آنها (را) درجه درجه از جهتى كه نمى دانند. و مهلت دهيم آنها را. همانا اخذ منشديد است . و مى فرمايد: و لا يحسبن الذين كفروا اءنما نملى لهم خير لانفسهم انمانـمـلى لهـم ليـزدادوا اثما و لهم عذاب اءليم .(461) يعنى گمان نكنند آنان كهكـافـر شدند اينكه مهلت ما براى آنها خير است ، همانا چنين است كه مهلت داديم آنها را تازياد كنند گناه را. و از براى آنها عذاب دردناك است . و در مجمع البيان روايت كند ازحـضـرت صـادق ، عـليـه السـلام ، اءنـه قـال : اذا اءحـدث العبد ذنبا، جدد له نعمة فيدعالاسـتـغـفـار. فـهـو الاسـتـدراج (462) فـرمـود: وقـتى حادث كند بنده گناهى را،تجديد شود براى او نعمتى ، پس واگذارد استغفار را. پس آن استدراج است .
فصل ، در اينكه شدت بليات روحيه تابع شدت ادراك است
در ذيـل حـديـث شـريـف كـه مـى فـرمـايـد: و مـن سـخـف ديـنـه و ضـعـف عـقـلهقـل بـلاؤ ه چـنـيـن ظـاهـر شـود كـه بـليات اعم از جسمانيه و روحانيه است ، زيرا كهاشـخـاص ضـعـيـف العـقـل و كـم ادراك بـه مـقـدار ضـعـفعـقـل و ادراك خـود از بـليات روحانيه و ناملايمات عقليه ماءمون اند. به خلاف كسانى كهعـقـلشـان كـامـل و ادراكـشـان شـديـد اسـت ، كـه بـه مـقـداركـمـال عـقـل و شـدت ادارك خـود بليات روحانى آنها زياد شود. و هر چه اداركات كاملتر وروحـانيت قويتر باشد، بليات بيشتر و ادراك ناملايمات افزون گردد. و تواند بود كهفرموده حضرت رسالت پناه ، صلى الله عليه و آله و سلم ، كه فرمود: ما اءوذى نبىمـثـل مـا اءوذيـت .(463) يـعـنـى اذيـت نـشـد پـيـغـمـبـرىمـثـل اذيـتـى كـه مـن شدم . نيز به اين معنى برگردد. زيرا كه هر كس عظمت و جلالتربـوبـيـت را بـيـشـتـر ادراك كـنـد و مـقـام مـقدس حق جل و علا را زيادتر بشناسد، از عصيانبـنـدگـان و هـتـك حـرمـت آنها بيشتر متاءثر و متاءلم گردد، و نيز هر كس رحمتش ‍ و عنايت ولطـفـش بـه بـنـدگـان خـدا بيشتر باشد، از اعوجاج و شقاوت آنها بيشتر اذيت مى شود، والبته خاتم النبيين ، صلى الله عليه و آله ، در اين مقامات و ساير مدارج كماليه از انبياو اوليا و ساير بنى الانسان كاملتر بوده ، پس اذيتش ‍ بيشتر و تاءثرش بالاتر بوده. و نيز توجيه ديگر دارد كه مناسب اين مقام ذكر آن نيست . والله العالم و له الحمد.
الحديث السادس عشر
حديث شانزدهم
بـاسـنـادنا المتصلة الى ثقة الاسلام و المسلمين ، فخر الطائفة الحقة و مقدمهم ، محمد بنيـعـقـوب الكـليـنى ، رضى الله عنه ، عن عدة من اءصحابنا، عن اءحمد بن محمد بن خالد، عناءبـيـه ، عـن عـلى بـن النـعـمـان ، عـن عـبـدالله بـن مـسـكـان ، عـن اءبـى بـصـيـر،قـال سـمـعت اءبا عبدالله ، عليه السلام يقول : ان الحر حر على جميع اءحواله ، ان نابتهنـائبـة ، صـبـرلهـا، و ان تـداكـت عـليـه المـصـائب ، لم تـكـسـره و ان اسـر و قـهـر واستبدل باليسر عسرا، كما كان يوسف الصديق الامين لم يضرر حريته اءن استعبد و قهر واسـر، و لم تـضـرره ظـلمـة الجـب و وحـشـة و مـا نـاله ، اءن مـن الله عـليـهفـجـعـل الجـبـار العاتى له عبدا بعد اذا كان (له ) مالكا، فاءرسله و رحم به امة . و كذلكالصبر يعقب خيرا. فاصبروا و وطنوا اءنفسكم على الصبر توجروا.(464)
ترجمه :
ابوبصير گفت شنيدم حضرت صادقرآن عليهه السلام ، را كه مى گفت : آزاد آزاد استبـر هـمـه احـوال خـود. اگر بيايد او را مصيبتى ، صبر كند مر آن را، و اگر فرو كوبيدهشـود بـر او مـصـيـبـتـها، نمى شكند او را گرچه اسير شود و مقهور گردد و سختى را بهآسـانـى بـدل گـيرد. چنانچه بود يوسف ، عليه السلام ، بسيار راستگوى امين كه ضررنـرسـاند آزادى او را اينكه به بندگى گرفته شد و اسير شد و مقهور گرديد. و زياننـرساند او را تاريكى چاه و ترس آن و آنچه رسيد او را، تا آنكه منت گذاشت خدا بر او،پـس قرار داد جبار متكبر را بنده او، بعد از آنكه مالك بود، پس ، فرستاد خدا او را (يعنىبـه پـيـغـمـبـرى ) و تـرحـم فـرمـود بـه واسـطـه او امـتـى را. و هـمـيـنـطـور صـبـردنبال آورد خير را. پس صبر كنيد و مهيا كنيد خود را بر صبر تا مزد داده شود.
شـرح نـائبـة مـفـرد نـوائب اسـت . و آن حـوادث و مـهمات نازله است . و درصحاح گويد به معنى مصيبت است .
و دك بـه مـعـنـى دق ، يـعنى كوبيدن است . و در صحاح است : و قد دككت الشىاءدكـه دكا اذا ضربته و كسرته حتى سويته بالارض . انتهى .(465) و تداكت عليهاءى ، تـداقـت . بـه مـعـنـى اجـتـمـاع و ازدحـام نـيـز آمـده ، چـنـانـچـه از نـهـايـهمـنـقـول اسـت در حـديـث حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن ، عـليـه السـلام : ثـم تـداكـكـتـمعـل تـداكـك الابـل الهـيـم عـلى حـيـاضـهـا. اءى ، ازدحـمـتـم .(466) و از نـهـايـه نـيـزنـقل شده كه اصل دك به معنى كسر است .(467) و در اين حديث شريفبه مناسبت لم تكسره به معنى اول انسب است ، گرچه معنى دوم نيز مناسب است .
و كـلمـه (ان ) در و ان اسـر وصـليـه اسـت ، و قـهـر واستبدل عطف به آن است .
و مـجـلسـى ،(468) رحـمـه الله ، فـرمـوده در بـعـض نـسـخـه هـا واسـتـبدل بالعسر يسرا وارد است .(469) بنابراين عطف است بر لم تكسره ، پس غايتصبر شود.
جـمـله اءن اسـتـعـبـد مـبـنـى المـفـعـول و فـاعـل لم يـضـرر اسـت . و در نـسـخـه مـرآةالعـقـول بـه تـقـديـم بـاء مـوحده بر عين مهمله وارد است .(470) و دروسـائل بـه تـقـديـم عـيـن بـر بـاءمنقول است .(471) و مظنون است كه نسخه مرآة از غلط كاتب باشد، گرچه معنى آن نيزخـالى از صـحـت نـيـست . ولى مناسب با مقام و سرتاپاى حديث شريف آن است كه در نسخهوسائل است .
و مـا نـاله عـطـف اسـت به ظلمة الجب . يعنى ، ضرر نرساند او را آنچه به او رسيد از ظلمبرادرها و حزن و بليات .
و قـوله : اءن مـن الله اظـهر آن است كه به تقدير الى است ، و متعلق است به لمتضرر در دو موضع بر سبيل تنازع . و مرحوم مجلسى احتمالات كثيره در آن داده (472)كه ذكر آنها خالى از تطويل نيست .
فصل ، در بيان آنكه اسارت شهوت منشاء همه اسارتهاست
بدان كه انسان اگر مقهور در تحت سلطه شهوت و هواهاى نفسانيه گرديد، رقيت و عبوديتو ذلت در او بـه قـدر مـقـهـوريـتش در تحت سلطه آنها زياد شود. و معنى عبوديت از كسى ،خضوع تام و اطاعت از اوست . و انسان مطيع شهوات و مقهور نفس اماره بنده فرمانبر آنهاست، و هـر چـه آنـهـا امـر كـنـند، با كمال خضوع اطاعت كند و در پيشگاه آنها عبد خاضع و بندهمـطـيـع گـردد تـا كـار به جايى رسد كه اطاعت آنها را مقدم دارد بر اطاعت خالق سموات وارض ، و بـنـدگـى آنـهـا را بـرگـزيـنـد بـر بـنـدگـى مـالك المـلوك حـقـيـقى . و در اينحال عزت و حريت و آزاد مردى از قلبش ‍ (رخت ) بندد، و غبار ذلت و فقر و عبوديت بر چهرهقـلبـش بـنـشـيـنـد، و خـاضـع اهـل دنـيـا گـردد و قـلبـش در پـيـشاهـل دنـيـا و صـاحـبـان حـشـمت سجده كند و از براى به دست آوردن مشتهيات نفسانيه خود، ازهمنوع ذلتها كشد و خواريها در راه تعمير بطن و فرج برد، و تا اسير بند شهوت و نفساست ، از هيچگونه خلاف شرف و فتوت و حريتى مضايقه نكند، و سر به زير بار اطاعتهـر كـس و نـاكـس در آورد، و از هـر نـاچـيـز مـنـت كـشـد بـه مـجـرداحـتـمـال حـصـول مـطـلوب پـيش او، گرچه آن شخص از ساير خلق بى ارزشتر و پست تربـاشـد و احـتـمـال موهوم باشد. و گويند وهم در باب طمع حجت است . آنهايى كهبنده دنيا و شهوت خويش اند و طوق بندگى هواى نفس را در گردن نهادند، بندگى از هركـسـى كه دنيا را پيش او سراغ دارند، يا احتمال مى دهند، مى كنند و خاضع او مى شوند. واگـر در ظـاهـر زبـان مـنـيـت و عـفـت نـفـس گـشـايـنـد، تـدليـس مـحـض اسـت ، واعـمـال آنـهـا و اقـوال آنـهـا ايـن كلام را تكذيب كنند. و اين اسارت و رقيت از امورى است كهانسان را هميشه در زحمت و ذلت و رنج و تعب دارد. و انسان با شرف و عزت نفس بايد باهر وسيله و جديت خود را از آن پاك و پاكيزه كند. و پاك شدن از اين كثافت و رهايى از اينقـيـد خـوارى و مـذلت بـه مـعـالجـه اسـاس نـفـس اسـت ، و آن بـا عـلم وعمل نافع صورت گيرد.
امـا عـمـل ، پـس آن به ارتياضات شرعيه و مخالفت نفس است . در مدتى آن را از محبت مفرطبـه دنـيـا و تـبـعـيت شهوات و هواهاى نفسانيه منصرف كند تا آنكه نفس عادت به خيرات وكمالات كند.
و امـا عـلم ، بـه آن اسـت كـه انـسـان به نفس خود بفهماند و به قلب خويشتن برساند كهمـخـلوقـات ديـگـر چـون خـود ضـعـيـف و مـحـتـاج و فـقـيـر و بـيـنـوا هـسـتـنـد، و آنـهـا نـيـزمـثـل خـود مـن در تـمـام امـور جـزئيه و كليه محتاج به غنى مطلق و قادر توانا هستند، و آنهاقـابـل آن نـيـستند كه حاجت كسى را برآورند، و كوچكتر از آن هستند كه نفس به آنها متوجهگـردد و قـلب خـاضـع آنـهـا گـردد، و هـمـان قـادر تـوانايى كه به آنها عزت و شرف ومال و منال داده قادر است به هر كس بدهد.
حـقيقتا انسان را عار آيد كه به واسطه شكم خود يا راه انداختن شهوت خويش اين قدر ذلتو خوارى به خود راه دهد، و از اين مخلوق بى همه چيز و فقراى بيدست و پا و اذلاء بيدانشو بـيـنش منت كشد. منت اگر مى كشى ، از غنى مطلق و خالق سماوات و ارض بكش ، كه اگرتـوجـه بـه ذات مـقـدس او پـيـدا كـردى و دلت خـاضع در محضر او گرديد، از هر دو عالموارهى و طوق عبوديت مخلوق را از گردن بيرون كنى : العبوديه جوهرة كنهها الربوبية.(473) بـنـدگـى خدا گوهر گرانبهايى است كه باطن آن آزادى و ربوبيت است .بـه واسـطـه عـبـوديت حق و توجه به نقطه واحده مركزيه و افناء تمام قوا و سلطنتها درتـحـت سـلطـنـت مـطلقه الهيه ، چنان حالتى در قلب پيدا شود قهر و سلطنت بر همه عوالمكند، و از براى روح حالت عظمت و رفعتى پيدا شود كه جز در پيشگاه ربوبيت و آنها كهاطـاعـت آنـهـا اطـاعـت ذات مـقـدس حـق است سر به اطاعت احدى ننهد. و اگر به حسب پيش آمدنروزگـار در تـحـت سـلطـه و قـدرت كـسـى بـاشـد، قـلب را از آن لرزه نـيـفـتـد واستقلال و حريت نفس محفوظ ماند، چنانچه حضرت يوسف و حضرت لقمان را عبوديت ظاهريهبه حريت و آزادى قلبى آنها ضرر نرساند.
اى بـسـا قـدرتـمـنـدان و داراى سـلطنتهاى ظاهره كه از حريت و آزادى نفس و بزرگوارى وبـزرگـمـنـشـى بـويـى نـبـردند و بنده ذليل و عبد مطيع نفس و هوى هستند، و بدين جهت ازمـخـلوق نـاچـيـز نـيـز تـمـلق گـويـنـد. از حـضـرت عـلى بـن الحـسـيـن ، سلام الله عليهما،مـنـقـول اسـت كـه فـرمـود در ضمن كلامى : انى لانف اءن اءطلب الدنيا من خالقها، فكيف منمخلوق مثلى !(474) يعنى همانا من عار دارم اينكه دنيا را خواهش كنم از آفريدگارآن ، پـس چگونه از مخلوقى مثل خود طلب كنم ! اى عزيز، تو اگر عار ندارى از طلبدنـيـا، لااقـل از مخلوق ضعيف كه مثل خود تو است طلب مكن . بفهم كه مخلوق را قدرتى نيستبـراى تـعـمـيـر دنياى تو. گيرم كه با هزار منت و ذلت اراده او را جلب كردى ، اراده او درمـلك حق كار كن نيست ، و كسى را تصرفى در مملكت مالك الملوك نيست ، پس اين قدر براىايـن چـنـد روزه دنـيـا و شهوات محدوده موقته از خلق بى همه چيز تملق مگو، و از خداى خودغافل مشو و حريت و آزادى خود را حفظ كند و قيد عبوديت و اسارت را از گردن خود بردار ودر جميع احوال آزاد شو، چنانچه در حديث شريف فرمايد: ان الحر حر على جميع اءحواله. و بـدان كه غنا به غناى قلب * و بى نيازى ، از حالات روح است ، به امور خارجيهغـيـر مـربـوطـه بـه انـسـان نـيـسـت . مـن خـود در مـيـان اهـل ثـروت ومـال و مـنـال كـسانى را ديدم كه اظهارات آنها را هيچ فقير با آبرويى نمى كرد و بياناتآنـهـا شرم آور بود! به نسبت جمعيت خود متمول و با ثروت ترين تمام سكنه ارض هستند،مـع ذلك ذلت و مـسـكـنـت و فـقـر و فـاقـه از چـهره آنها ظاهر و تمام مدت عمر را با زحمت وخوارى و عجز و بينوايى به سر مى برند. اين نيست مگر همان فقر قلبى و ذلت روحى .در بين اهل زهد و درويش منشى كسانى را ديدم كه قلوب آنها به قدرى غنى و بى نياز استكـه بـه هـمـه مـلك دنـيـا از روى بى اعتنايى نظر مى كنند، و به جز ذات مقدس حق تعالىاحـدى را لايـق عـرض حـاجـت نـمـى دانـنـد. تـو خـود نـيـز در حـالاتاهـل دنـيا و اهل طلب رياست با نظر دقت و تفتيش مطالعه كن ، ببين ذلت آنها و تملق آنها ازمـردم از سـايـريـن بـيـشـتـر است و در پيش (مردم ) خضوعشان بيشتر است . مريد پرورها ومـدعـيـان ارشـاد خواريها مى كشند و ارادتها مى ورزند تا چند روزى بطن و فرج را تعميركنند. قلب مراد طالب بيشتر خاضع است پيش مريد از قلب مريد پيش او، با آنكه در سنخاين دو ارادت نيز فرقهاست : ارادت مريد روحانى و الهى است ، گرچه در اشتباه باشد، وارادت مـراد دنـيـاوى و شـيـطـانـى اسـت . اينها كه ذكر شد ذلها و مفاسد دنيايى است . اگرپـرده بـرداشـتـه شـود، مـعـلوم مـى شـود كـه صـورت ايـن اسـارت در تـحت قيود و كُند وزنـجـيـرهـاى شهوات و هواهاى نفسانيه چه صورتى است . شايد اين سلسله اى كه طولشهـفـتـاد ذراع است ، و خداى تعالى از آن اطلاع داده ، و آن حبس و غلى كه براى ماست ، در ايندنـيـا صـورت هـمـيـن اسارت و رقيت در تحت فرمان شهوت و غضب باشد. خداى تعالى مىفـرمـايـد: و وجـدوا مـا عـمـلوا حـاضـرا.(475) (و) يافتند آنچه كرده بودندحـاضـر. و فـرمـايـد: لها ما كسبت و عليها ما اكتسبت (476) آنچه به ما مىرسد در آن عالم ، صورت اعمال خود ماست .
سـلسـله هـاى پـيـچ در پـيـچ شـهـوات و هـواهـا را پاره كن و كند قلب را بشكن و از اسارتبيرون بيا و در اين عالم آزادانه زيست كن تا در آن عالم آزاد باشى ، وگرنه صورت ايناسـارت در آنجا حاضر خواهى ديد. و بدان كه آن طاقت فرساست . اولياى خدا با آنكه ازاسـر و رقـيـت بـكـلى خـارج شـده بـودنـد و بـه حـريـت مـطـلقـهنـايل بودند، با اين حال دلهاى آنها چنان لرزان بود و از عاقبت امر چنان ناله مى كردند وجزع مى نمودند كه عقول متحير از آن است .
فصل :پيروى شهوات مانع تحصيل مقدمات معنوى است
گـرچه مطالبى كه در اين اوراق است از امور شايعه رايجه و از مكررات بايد به شمارآورد، ولى بـاكـى از ايـن تكرار نيست . تذكر نفس و تكرار حق امر مطلوبى است ، و از اينجـهت در اذكار و اوراد و عبادات و مناسك تكرار مطلوب است . و نكته اصلى آن عادت دادن نفسو مـرتـاض نـمـودن آن اسـت . پـس ، از تـكـرار اى عـزيـز(مـلول ) مـشـو، و بـدان كـه تـا انـسـان در قـيـد اسارت نفس و شهوات آن است و سلسله هاىطـولانـى شـهـوت و غـضـب در گـردن اوسـت ، بـه هـيـچـيـك از مـقـامـات مـعـنـوى و روحـانـىنـايـل نـمـى شـود، و سـلطـنـت بـاطـنـيه نفس و اراده نافذه آن بروز و ظهور نمى كند و مقاماسـتـقـلال و عـزت نـفـس ، كـه از بـزرگـتـريـن مـقـامـاتكـمـال روحانى است ، در انسان پيدا نمى شود. بلكه اين اسارت و رقيت باعث مى شود كهانسان سرپيچ از اطاعت نفس نباشد در هيچ حال .
و چـون سـلطـنـت نفس اماره و شيطان در باطن قوى شد و تمام قوا سر به رقيت و طاعت آنهاگـذاشـتـنـد و خـضـوع در پـيشگاه آنها نمودند و تسليم تام شدند، آنها قانع به معاصىتـنـهـا نـمـى شوند كم كم از معصيتهاى كوچك انسان را به معاصى بزرگ ، و از آنها بهسـسـتـى عـقـايـد، و از آن بـه ظـلمـت افـكار، و از آن به تنگناى جحود، و از آن به بغض ودشـمـنـى انـبـيـا و اوليـا مـى كـشانند. و نفس كه در تحت سلطه و رقيت آنهاست نتواند از آنسـرپيچى نمايد. پس ، عاقبت امر طاعت و اسارت خيلى وخيم است و به جاهاى خيلى خولناكانـسـان را مـمـكـن اسـت بـكـشـد. انـسـان عـاقـل رئوف بـهحـال خـود، بايد به هر وسيله اى شده خود را از اين اسارت خارج كند، و تا فرصت دارد وقـواى او سـالم اسـت و حـيـات و صـحـت و جوانى برقرار است و قوا بكلى مسخر نشده ، درمـقـابـل آن قـيـام كـند، و مدتى مواظبت اوقات خويش كند و مطالعه در حالات نفس كند و حالاتگـذشتگان و سوء عاقبت آنها را مداقه نمايد و گذشتن اين چند روزه را به باطن قلب خودبـفـهـمـانـد و قـلب بـيـدار كـنـد و بـه قـلب بـفـهـمـانـد حـقـيـقـتمـنـقول از رسول اكرم ، صلى الله عليه و آله ، به ما، كه فرمود: الدنيا مزرعة الاخرة.(477) دنـيـا كـشـتـگـاه بـازپـسـيـن اسـت . اگـر اين چند روزه كشت نكنيم وعـمـل صـالح نـنـمـايـيـم ، فـرصـت از دسـت مـى رود، عـالم ديـگـر كـه فـرا رسـد و مـوتحـلول كـرد، تمام اعمال منقطع مى شود و آمال پايمال مى گردد. و اگر خداى نخواسته باايـن عـبـوديـت از شـهـوات و اسـارت از قيد گوناگون هواهاى نفسانيه ملك الموت در رسد،شـيـطـان ممكن است مقصد آخر را كه ربودن ايمان است انجام دهد، و با ما طورى سلوك كند وبـه قلب ما طورى نمايش دهد كه با دشمن حق و انبيا و اولياء او از دنيا برويم . و خدا مىداند كه در پس اين پرده چه بدبختيهاست و چه ظلمتها و وحشتهاست .
هـان اى نـفـس خـسـيـس و اى دلغـافـل ! از خـواب بـرخـيـز دز مـقـابل اين دشمنى كه سالهاست تو را افسار كرده و در قيداسـيـرى در آورده و بـه هـر طـرف مـى خـواهـد مـى كـشـانـد و بـه هـرعـمـل زشـتـى و خلق ناهنجارى دعوت مى كند و وادار مى نمايد قيام كن و اين قيود را بشكن وزنـجـيرها را پاره كن و آزاديخواه باش و ذلت و خوارى را بركنار گذار و طوق عبوديت حقجـل جـلاله را به گردن نه كه از هر بندگى و عبوديتى وارهى و به سلطنت مطلقه الهيهدر دو عالم نايل شوى .
اى عـزيـز، بـا آنـكـه ايـن عالم دار جزا نيست و محل بروز سلطنت حق نيست و زندان مؤ من است،(478) اگـر تـو از اسـارت نـفـس بـيـرون آيـى و بـه عـبـوديـت حـق گـردن نـهـى ودل را مـوحـد كـنـى وزنـگار دو بينى را از آيينه روح بزدايى و قلب را به نقطه مركزيهكـمـال مطلق متوجه كنى ، در همين عالم آثار آن را بعيان مى يابى ،، چنان وسعتى در قلبتحـاصل شود كه محل ظهور سلطنت تامه الهيه شود و از تمام عوالم فسحت و سعه آن بيشترگردد:(لا يسعنى اءرضى و لا سمائى بل يسعنى قلب عبدى المؤ من .(479) و چنانغنا در آن ظاهر گردد كه تمام ممالك باطن و ظاهر را به پشيزى نشمرى ، و چنان اراده اتقوى گردد كه متعلق به ملك و ملكوت نگردد و هر دو عالم را لايق خود نداند.

طـيـران مـرغ ديـدى تـو ز پـايـبـنـد شـهـوت
بدر آى تا ببينى طيران آدميت(480)

فـصـل ، در مـعـنـاى صـبـر در بـيـان آنـكـه صـبر نتيجه حريت از قيد نفس است
از نـتـايـج بـزرگ و ثـمـرات عـظيمه اين حريت و خروج از عبوديت نفس ،صبر در بليات ونـوائب اسـت . و بـر ذمه ماست كه بيان معناى صبر را مجملا و اقسام و ثمرات آن وارتباط آن را به حريت بنماييم .
صـبـر را چـنـانـچـه مـحـقـق طـايـفـه حـقـه و مـدقـق فـرقـه مـحـقـه ،كـامـل در عـلم و عـمل ، نصيرالدين طوسى ،(481) قدسه الله نفسه القدوسى ، تعريفنـمـودنـد، عـبـارت از نگاهدارى نفس است از بيتابى نزد مكروه .(482) و عارفمـحـقـق مـشهور در منازل السائرين فرمايد: صبر نگاهدارى نفس است از شكايت بر جزعمستور ـ انتهى .(483)
و بـدان كـه صـبـر را از مـقـامـات مـتـوسطين محسوب داشتند، زيرا مادامى كه نفس مصيبات وبـليـات را مـكـروه شـمـارد و آن را جـزع بـاطـنـى از آنـها باشد، مقام معرفتش ناقص است ،چنانچه مقام رضاى به قضا و خشنودى از توجه بليات مقام شامخترى است ، گرچه آن رانـيـز از مـقـامـات متوسطين محسوب نماييم . و همينطور صبر در معاصى و بر طاعات نيز ازنقصان معرفت به اسرار عبادات و صور معاصى و طاعات است ، زيرا كه اگر كسى حقيقتعـبـادت را بـفهمد و به صور برزخيه بهيه آن ايمان داشته باشد، و همين طور به صوربرزخيه موحشه معاصى مؤ من باشد، صبر در اين مقامات براى او معنى ندارد، بلكه مطلبمـنـعـكـس مـى شـود، اگـر بـراى او خـوشـى و راحـتى پيش آمد كند يا كارش منجر به تركعـبـادتـى يـا فـعل معصيتى شود، آنها نزد او مكروه افتد و جزع باطنى او بيشتر باشد ازجـزع اهـل صبر در بليات و مصيبات . از جناب عبد صالح عارف به وظايف عبوديت ، صاحبمـقـامـات و كـرامـات ، عـلى بـن طـاووس ،(484) قـدس الله نـفـسـه ،مـنـقـول اسـت كـه روز اول تـكـليـف خـود را جشن مى گرفته و سور و سرور مى كرده و عيدمحسوب مى كرده ، براى آنكه خداى تبارك و تعالى او را در آن روز مفتخر فرموده به اذندر فـعـل طـاعـات .(485) آيـا بـراى ايـن روح لطـيـف بـايـدفـعـل طـاعـات را صـبـر در مـكـروهـات كـامـنـه در باطن به شمار آورد؟ ماها كجا هستيم و اينبـنـدگـان فـرمـانـبـر حـق كـجـا. مـا بـاز گـمـان مـى كـنـيـم حـق تـعـالىتـحـمـيل به ما فرموده و تكاليف را زحمت و كلفت مى دانيم . اگر يكى از ما هم زحمت كشد ودر اول وقـت فـريـضـه را بـه جا آورد، مى گويد كه انسان بايد اين كار را بكند زودترخود را راحت كنيم ! همه بدبختيهاى ما از جهل و نادانى است و نقصان و فقدان ايمان است .

next page شرح اربعين حديث امام خميني رحمةالله عليه

back page