بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب سیری در تربیت اسلامی, مصطفى دلشاد تهرانى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
     FOOTNT03 -
     SEIR0001 -
     SEIR0002 -
     SEIR0003 -
     SEIR0004 -
     SEIR0005 -
     SEIR0006 -
     SEIR0007 -
     SEIR0008 -
     SEIR0009 -
     SEIR0010 -
     SEIR0011 -
     SEIR0012 -
     SEIR0013 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

اهداف تربيت
در هر كارى پيش از هر چيز بايد هدف آن كار مشخص باشد تا بتوان براىوصول به آن هدف برنامه ريزى كرد و راههاى رسيدن به آن را مشخص ساخت و امكاناتلازم را به كار گرفت . در تربيت نيز بايد اهداف مشخص باشد و بدانيم چگونهانسانى مى خواهيم تربيت كنيم و بر فرض كه تربيت مؤ ثر واقع شد چه تحولى درانسان حاصل مى گردد؛ و نيز بدانيم غايت تربيت چيست و باوصول به كدام اهداف كلى مى توان به سمت آن غايت سير كرد.
غايت تربيت
غايت تربيت بايد متناسب حقيقت انسان باشد؛ همان مقصدى كه آدمى براى آن آفريده شدهاست و آفرينشش بدان مى خواند. چنانچه اين امر فراموش گردد، راه نيز فراموش مى شودو انسان به بيراهه مى رود و مقاصدى را دنبال مى كند كه با حقيقت وجودى اش ‍ سازگارنيست و پا در راههايى مى گذارد كه او را به مقصدكمال نمى رساند؛ و اين امر سبب گمگشتگى و تباهى انسان مى شود.
((و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئك هم الفاسقون .))(143)
و مانند كسانى مباشيد كه خداى را فراموش كردند و خدا خودشان را فراموششان ساخت .اينان همان فاسقانند.
خداى متعال غايت و هدف است و چون غايت و هدف فراموش ‍ شود، انسان از حقيقت خود بيگانهمى شود،(144) و ريشه و اساس ‍ همه سركشيها و نابسامانيها و تباهگريها در اينجاست؛ و البته رفتن به سوى غايت و هدف جز با سعى و تلاش و هجرت و جهاد ميسر نيست .
((يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه .))(145)
اى انسان ، همانا تو به سوى پروردگارت سخت كوشنده و رونده اى ، پس او را ملاقاتخواهى كرد.
انسان ((كادح )) به سوى خداست . ((كدح )) دراصل به اين معناست كه چيزى بر چيزى تاءثير گذارد و ((انك كادح )) يعنى : اى انسان، تو به دست آورنده و كسب كننده زحمتى ؛(146) و ((كدح )) به معناى تلاش و آزمندىو كار تواءم با رنج است ،(147) و به دليل اينكه با ((الى )) متعدى شده است در آنمعناى ((سير)) نهفته است و چون عبارت ((فملاقيه )) عطف بر كلمه ((كادح )) است ،با اين بيان مشخص مى شود كه هدف نهايى اين سير و تلاش و سختى خداى سبحان است.(148)
همه تلاش معلمان الهى در اين جهت بوده است كه آدميان را به سوى ((الله )) هدايت كنند؛به بيان امام خمينى (ره ):
((وظيفه معلم هدايت جامعه است به سوى الله .))(149)
غايت تربيت در سنت معصومين (ع ) اين است كه استعدادهاى انسان در جهتكمال مطلق شكوفا شود، يعنى انسان متصف به اسما و صفات الهى گردد. انسان مىتواند مظهر همه اسما و صفات الهى باشد و غايت تربيت انسان همين است ، چنانكه درسخنى مشهور به نقل از پيامبر اكرم (ص ) آمده است :
((تخلقوا باخلاق الله .))(150)
به اخلاق خدا متخلق شويد.
همه تلاشها مقدمه اين امر است كه آدمى به سوى انسانكامل سير كند.(151) سلوك و عبادت ، مبارزه و سياست ، حكومت و عدالت براى اين استكه مقدمات تربيت انسان به مقصد اتصاف به صفات الهى و ربانى شدن فراهم گردد.
((كونوا ربانيين .))(152)
ربانى باشيد.
امام خمينى (ره ) در اين باره مى فرمايد:
((تمام عبادات وسيله است ، تمام ادعيه وسيله است ، همه وسيله اين است كه انسان اينلبابش ظاهر بشود. آنچه بالقوه است و لب انسان است به فعليت برسد و انسانبشود. انسان بالقوه ، انسان بالفعل شود، انسان طبيعى يك انسان الهى بشود، بهطورى كه همه چيزش الهى بشود، هر چه مى بيند، حق ببيند، انبيا هم براى همين آمده اند.همه اينها هم وسيله اند. انبيا نيامده اند حكومت درست كنند. حكومت براى چه مى خواهند؟ اين همهست ، اما نه اينكه انبيا آمده اند دنيا را اداره كنند، حيوانات هم دنيا دارند و دنيايشان را ادارهمى كنند.
البته بحث عدالت همان بحث صفت حق تعالى است . براى اشخاصى كه چشم بصيرتدارند، بحث عدالت هم مى كنند. عدالت اجتماعى هم به دست آنهاست ، حكومت هم تاءسيس ‍ مىكنند، حكومتى كه حكومت عادله باشد. لكن مقصد اين نيست . اينها هم وسيله است ، براى اينكهانسان برسد به يك مرتبه ديگرى كه براى او انبيا آمده اند.))(153)
دعوت انبيا به بندگى خدا، دعوت به الهى شدن و ربانى شدن است ، زيرا بندگى خداراه اتصاف به صفات و كمالات الهى است . آدمى به ميزانى كه در مدارج و مراتببندگى بالا مى رود، به ميزان بالاترى از ربوبيت دست مى يابد؛ و تربيت براى هميناست . به بيان امام صادق (ع ):
((العبودية جوهرة كنهها الربوبية ، فما فقد فى العبودية وجد فى الربوبية ، وما خفى عن الربوبية اصيب فى العبودية .))(154)
بندگى (حقيقى ) جوهره اى است كه اساس و ذات آن ربوبيت است . پس آنچه در مقام عبوديتكم و ناپيدا شود، در مقام ربوبيت پيدا و هويدا گردد؛ و هر مقدارى كه از مراتب و صفاتربوبيت مخفى و پوشيده شود، در مراحل عبوديت جلوه گر و آشكار گردد.
هر چه انسان ((عبد)) شود، ((رب )) مى شود و به ميزانى كه در مسير ((عبوديت ))گام برمى دارد، در ساحت ((ربوبيت )) بالا مى رود و هر چه از خود مى گذرد و مىگذارد، به تواناييها مى رسد و مالك امور مى شود و به صفات الهى متصف مى گردد.امام خمينى (ره ) درباره اين حقيقت شگفت هستى و سنت الهى چنين مى فرمايد:
((كسى كه با قدم عبوديت سير كند و داغ ذلت بندگى را در ناصيه خود گذاردوصول به عز ربوبيت پيدا كند. طريق وصول به حقايق ربوبيت سير در مدارج عبوديتاست ؛ و آنچه در عبوديت از انيت و انانيت مفقود شود، درظل حمايت ربوبيت آن را مى يابد تا به مقامى رسد كه حق تعالى سمع و بصر و دست وپاى او شود، چنانكه در حديث صحيح و مشهور بين فريقين وارد است .(155) و چون ازتصرفات خود گذشت و مملكت وجود را يكسره تسليم حق كرد و خانه را به صاحب خانهواگذار نمود و فانى در عز ربوبيت شد، صاحب خانه خود متصرف در امور گردد، پستصرفات الهى گردد، چشم او الهى شود و با چشم حق بنگرد و گوش او گوش الهىشود و به گوش حق بشنود.))(156)
انسان بايد بدين مقصد سير كند كه پيوسته از پستيها و كاستيها پاك شود و استعدادهاىعالى و كمالى خود را شكوفا سازد و چنان به كمالات الهى و صفات ملكوتى آراستهگردد كه شايسته ورود به ساحت قدس الهى و درگاه ربوبى شود و انسانى الهىگردد؛ انسانى كه همه توجهش به خداست و فقط او را دوست مى دارد و قلبش تنها براىاو خاضع است . چنين انسانى هر جمال و كمالى را در جايى مشاهده مى كند آن را نمونه اى ازكمال بى پايان و جمال بى مثال و حسن بى حد و انتهاى خداى سبحان مى بيند. او مى داندكه هر حسن و كمال و جمال و بهايى مال اوست و هر كس هر چه دارد از اوست زيرا همه آياتو نشانه هاى اويند و از خود استقلالى ندارند و از ذات او حكايت مى كنند. عشق الهى تماموجود چنين بنده اى را احاطه مى كند و جز محبت حق چيزى بر قلب او حكومت نمى كند، بهچيزى نمى نگرد مگر براى آنكه آيتى و نشانه اى از ذات بىمثال اوست و خلاصه آنكه عشق و علاقه خود را از همه چيز برمى گيرد و ويژه او مى سازدو هيچ چيز را جز براى او و در راه او دوست نمى دارد. در اينحال هيچ چيز را نمى بيند مگر آنكه خداى سبحان را پيش از آن و با آن مشاهده مى كند و همهچيز نزد او از درجه استقلال ساقط مى شود، چنانكه على (ع ) برترين نمونه تربيت فرموده است :
((ما راءيت شيئا الا و راءيت الله قبله و بعده و معه .))(157)
هيچ چيز را نديدم مگر آنكه خدا را پيش از آن و پس از آن و با آن ديدم .
مردم هر چيز را از پشت حجاب استقلال مى بينند و چنين بنده اى هر چيز را چنان مى بيند كههست . او محبوبى جز خدا ندارد و خواستار چيزى نيست جز براى او و جز او را نمى جويد ومقصدى جز او ندارد؛ و از غير او نمى طلبد و از غير او نمى ترسد وفعل و ترك ، و انس و وحشت ، و خشنودى و خشم او فقط به خاطر خداست .سرمنزل مقصود او خدا، و زاد و توشه او ذلت بندگى ، و راهبر و راهنماى او شوق و محبتالهى است .(158)
اهداف كلى
براى سير به سوى غايت تربيت بايد به اهدافى كلى دست يافت كه رابطه شان باهدف غايى رابطه اى طولى باشد، و وصول به اين اهداف اتصاف به آن غايت را ممكن وميسر سازد. اين اهداف را مى توان به شرح زير برشمرد:
1. اصلاح رابطه انسان با خدا
2. اصلاح رابطه انسان با خودش
3. اصلاح رابطه انسان با جامعه
4. اصلاح رابطه انسان با طبيعت
5. اصلاح رابطه انسان با تاريخ
انسان مطلوب نظام دين كسى است كه اين اصلاحات در او تحقق يافته باشد و در پرتواين اصلاحات ، آن شود كه بايد.
اصلاح رابطه انسان با خدا
در ميان اين اهداف كلى ، اصلاح رابطه انسان با خدا اساسى ترين هدف است ، زيرا تارابطه انسان با خدا اصلاح نشود، هيچ امرى بدرستى اصلاح نمى شود، و چون اينرابطه اصلاح شود، اصلاح ديگر امور بدرستى ممكن مى شود. از امير مؤ منان على (ع )روايت شده است كه فرمود:
((من اصلح ما بينه و بين الله اصلح الله ما بينه و بين الناس ، و من اصلح امرآخرته اصلح الله له امر دنياه .))(159)
هر كه (رابطه ) ميان خود را با خدا اصلاح كند، خدا (رابطه ) ميان او و مردم را اصلاحكند، و هر كه كار آن جهان خود را به صلاح آورد، خدا كار اين جهان او را اصلاح كند.
امام خمينى (ره ) درباره تعليم و تربيت كودكان به معلمان و مربيان چنين رهنمود داده است :
((شما بايد آنها را از عبوديت غير خدا بازداريد و به عبوديت خدا، به بندگى خدا آنها راتربيت كنيد. اگر چنانچه انسان از راه عبوديت خدا وارد شد در جامعه يا نظر انداخت بهامور، اين از اين راه و از اين كانال وقتى واقع شد، وارد شد، كارهايش همه الهى مى شود.اگر انسان عبوديت خدا را فقط، بندگى خدا را فقط بپذيرد و از عبوديت ساير چيزها ياساير اشخاص احتراز كند، از كانال عبوديت خدا در دنيا وارد بشود، در طبيعت وارد بشود، ازكانال عبوديت خدا مدرسه برود، در وزارتخانه وارد بشود، در جامعه وارد بشود، هر كارىكه انجام بدهد عبادت است ، براى اينكه مبداء عبوديت خداست . شما ملاحظه كرديد كه درقرآن شريف و همين طور در نماز وقتى كه نماز مى خوانيد، نسبت بهرسول اكرم ((عبده و رسوله )) عبد را بر رسالت مقدم داشتند و ممكن است كهاصل اين اشاره به اين باشد كه از كانال عبوديت به رسالت رسيده است ، از همه چيزآزاد شده است و عبد شده است ، عبد خدا، نه عبد چيزهاى ديگر. دو راه بيشتر نيست ، يا عبوديتخدا، يا عبوديت نفس اماره . اين دو راه است . اگر انسان از عبوديت ديگران آزاد بشود وعبوديت خدا را بپذيرد كه لايق اين است كه انسان عبد او باشد، كارهايى كه انجام مى دهد،انحراف ندارد؛ يعنى انحراف عمدى نخواهد كرد.))(160)
دعوت پيام آوران الهى به ((عبوديت الله ))، ((تقواى الهى )) و ((اطاعت ازرسول )) دعوت به اساسى ترين اصلاحات است .
((و لقد بعثنا فى كل امة رسولا ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت .))(161)
و هر آينه در هر امتى پيامبرى برانگيختيم كه خداى را بپرستيد و از طاغوت هر معبودىجز خدا دورى جوييد.
تلاش تربيتى انبيا براى اين بوده است كه با گشودن راه بندگى خدا و نفى هر معبودىجز او انسانها را به غايت تربيت سوق دهند، چنانكه خداىمتعال به پيامبر گرامى اش فرموده است :
((و ما ارسلنا من قبلك من رسول الا نوحى اليه انه لا اله الا انا فاعبدون .))(162)
و پيش از تو هيچ پيامبرى نفرستاديم مگر آنكه به او وحى كرديم كه خدايى جز من نيست ،پس تنها مرا بپرستيد.
يك يك انبياى الهى در اين راه به پا خاستند و رسالت خود را اعلام كردند. چنانكه درقرآن كريم سير دعوت انبيا اين گونه بيان شده است . خداىمتعال نوح (ع ) را به سوى قومش فرستاد و او مردم خود را بدين مقصد فراخواند:
((اعبدوا الله مالكم من اله غيره .))(163)
خداى را بپرستيد كه شما را جز او خدايى نيست .
((فاتقوا الله و اطيعون .))(164)
از خدا پروا كنيد و فرمانم ببريد.
چون هود(ع ) به سوى قوم خود برانگيخته شد، دعوت همين بود؛(165) و چون صالح(ع ) به رسالت برخاست همين مقصد را مطرح كرد.(166) و شعيب (ع ) نيز به همين هدففراخواند.(167) و... اين راهى است مستقيم به سوى هدف غايى تربيت انسان : الهىشدن .
((ان الله ربى و ربكم فاعبدوه هذا صراط مستقيم .))(168)
همانا خداى يكتا الله پروردگار من و شماست ، پس او را بپرستيد، اين است راه راست .
بنابراين اساس همه اصلاحات توحيد است ، زيرا اخلاق فاضله در ثبات و دوام خود نيازبه ضامنى دارد كه آن را حفظ و حراست كند و اين ضامن چيزى جز توحيد نيست ؛ و توحيدهم عبارت است از اينكه جهان را خدايى يكتاست كه داراى اسماى حسناست و اوست كهموجودات را آفريده است تا به سوى كمال وجودى خود سير كنند و به سعادت دستيابند، و او دوستدار خير و صلاح است و از شر و فساد بيزار است و بزودى همگان براىمحاسبه و محاكمه گرد آيند و نيكوكار و بدكار به جزاى كردار خود خواهند رسيد.
آرى ، تنها دژ محكمى كه مى تواند انسان را از هر گونه خطا و لغزش ‍ نگه دارد دژتوحيد است .(169)
اصلاح رابطه انسان با خودش
از مهمترين اهداف تربيت اصلاح رابطه انسان با خودش است ، بدين معنا كه انسان خود رابشناسد و استعدادهايش را در جهت تكامل و سعادت خويش به كار گيرد. انسان در مسيرزندگى خود در هر جهتى كه باشد جز خير خود و سعادت زندگى اش همى ندارد وبراى اين منظور بايد نظر و عمل خود را اصلاح كند، به گونه اى كه بر اوعقل حكومت كند، نه نفس ؛ و عمل خود را مطابق با واقع و نفس الامر و غايتى كه ايجاد و صنعبراى آن بوده است ، مطابق و سازگار كند. نفسى كه با چنين عملى طلبكمال مى كند نفسى سعيد و نيكبخت است و پاداش تمام زخمتهايى كهمتحمل شده و كوششهايى كه انجام داده است درمى يابد و ضرر و خسرانى نمىكند.(170)
((ان احسنتم احسنتم لانفسكم و ان اساتم فلها.))(171)
اگر نيكى كنيد، به خود نيكى كرده ايد، و اگر بدى كنيد، به خود (بد نموده ايد).
راه آدمى به سوى پروردگارش همان نفس اوست و انسان در اين مسير هيچ گامى برنمىدارد و هيچ راه تاريك و روشنى را نمى پيمايد مگر اينكه همه اينها تواءم با اعمالىقلبى يعنى اعتقادات و ساير امور قلبى است و همچنين تواءم بااعمال اعضا و جوارح است كه ممكن است صالح و غير صالح باشد و اينها وجود آدمى راشكل مى دهد و توشه فرداى او را، چه خوب و چه بد، فراهم مى آورد. خداى سبحان غايتانسان و سرانجامى را كه كار آدمى از نظر سعادت و شقاوت ، و رستگارى و حرمان بهآنجا منتهى مى شود، بر احوال و اخلاق نفس آدمى مبتنى كرده است كه آناحوال و اخلاق خود بر اعمال آدمى مبتنى است كه بهاعمال صالح و فاسد و يا تقوا و فجور تقسيم مى شود.(172) و بر اين اساس انسانخود را مى سازد و راه سعادت يا راه شقاوت خود را ترسيم و عاقبت كار خود را تعيين مىكند.
((و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها قد افلح من زكاها و قد خاب مندساها.))(173)
سوگند به نفس و آن كس كه آن را درست كرد؛ سپس پليدكارى و پرهيزگارى اش را بهآن الهام كرد، كه هر كس آن را پاك گردانيد، قطعا رستگار شد و هر كه آلوده اش ساخت ،قطعا بى بهره گشت .
بنابراين رستگارى يا حرمان آدمى به تزكيه نفس يا آلودگى آن برمى گردد. انسانبراى رسيدن به سعادت حقيقى بايد براى اصلاح خود اهتمام ورزد و به هيچ وجه از اينامر غفلت نورزد كه اصلاح خود برترين اصلاحات است ، چنانكه از امير مؤ منان (ع ) واردشده است :
((سياسة النفس افضل سياسة .))(174)
تربيت نفس برترين تربيتهاست .
هر كه اين اهتمام را نكند و در جهت اصلاح خود گام برندارد، استعدادهاى الهى خويش رامدفون مى كند و از عقل خويش ‍ بهره مند نمى شود. اين حقيقت به زيبايى در سخنانبرترين تربيت شده پيامبر، على (ع ) چنين آمده است :
((من اهمل نفسه افسد امره .))(175)
هر كه نفس خود را واگذارد، كار خود را تباه سازد.
((من لم يهذب نفسه لم ينتفع بالعقل .))(176)
هر كه نفس خود را پاكيزه نگرداند، از عقل بهره اى نگيرد.
بدين تربيت پرداختن به اصلاح نفس از مهمترين اهداف تربيتى است كه بدون آنوصول به اهداف ديگر ميسر نيست .
((الاشتغال بتهذيب النفس اصلح .))(177)
پرداختن به پاكيزه كردن نفس بهترين كار است .
اصلاح رابطه انسان با جامعه
انسان موجودى اجتماعى است و نمى تواند به سوى غايت تربيت جز در ميان جمع و براساس روابط صالح اجتماعى سير كند. انسان چه درحال آسايش و راحتى و چه در بلا و سختى لازم است قدرتهاى مادى و معنوى خود را روى همبريزد و كليه شئون زندگى خويش را در پرتو روابط اجتماعى سالم و تعاون وهمكارى اجتماعى به سامان رساند. خداى متعالاهل ايمان را به روابط اجتماعى صحيح فراخوانده و فرموده است :
((يا ايها الذين آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا و اتقوا الله لعلكم تفلحون.))(178)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، بردبارى كنيد و با هم سازش و پيوند كنيد و از خدا پروانماييد، اميد است كه رستگار شويد.
چون اصلاح رابطه انسان با جامعه به منظورنيل به سعادت حقيقى دنيا و آخرت است ، در اين آيه پس از كلمه ((رابطوا)) بلافاصلهجمله ((و اتقوا الله لعلكم تفلحون )) آمده است ، زيرا سعادت حقيقى وكامل جز در پرتو همكاريهاى اجتماعى (سالم و صالح ) ميسر نيست ، و اگر هم سعادتىحاصل شود، سعادت حقيقى و كامل و همه جانبه نخواهد بود.(179) خداى سبحان مردمان رابه اصلاح رابطه خود با جامعه و تحقق روح تفاهم و صداقت ، و پيوند با يكديگر وپرهيز از پراكندگى ، و سير دادن يكديگر به نيكيها و دور كردن از بديها، و همكارى درامور خير فرامى خواند.
((و اعتصموا بحبل الله جميعا و لاتفرقوا... ولتكن منكم امة يدعون الى الخير وياءمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون .))(180)
و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد، پراكنده نشويد... و بايد از ميان شما، گروهى ، (مردمرا) به نيكى دعوت كنند و به كار شايسته وادارند و از زشتى بازدارند و آنان همانرستگارانند.
((انما المؤ منون اخوة فاصلحوا بين اخويكم و اتقوا الله لعلكم ترحمون.))(181)
در حقيقت مؤ منان با هم برادرند، پس ميان برادرانتان را اصلاح كنيد و از خدا پروابداريد، اميد كه مورد رحمت قرار گيريد.
((و تعاونوا على البر و التقوى .))(182)
و در نيكوكارى و پرهيزگارى با يكديگر همكارى كنيد.
مقصد آن است كه مردمان در پرتو ايمان چنان با يكديگر پيوند بخورند كه چون پيكرىواحد شوند و به توحيد اجتماعى دست يابند. از امام صادق (ع ) در اين باره چنين روايتشده است :
((المؤ من اخو المؤ من كالجسد الواحد، ان اشتكى شيئا وجد الم ذلك فى سائر جسده ، وارواحهما من روح واحدة ، و ان روح المؤ من لاشد اتصالا بروح الله مناتصال شعاع الشمس بها.))(183)
مؤ من برادر مؤ من است مانند پيكرى كه هرگاه عضوى از آن دردمند شود، اعضاى ديگر هماحساس درد كند و روحهاى آنها نيز از يك روح است و بى گمان پيوستگى روح مؤ من بهروح خدا از پيوستگى پرتو خورشيد به خورشيد بيشتر است .
انسان صالح خود را مسئول و كفيل ديگر اعضاى جامعه انسانى مى بيند و براى تاءمين وبرطرف كردن نيازهاى ديگران و حفظ سلامت و مصالح جامعه تلاش مى كند. هر چه پيوندبنده با خالق هستى عميق تر باشد، پيوندش با بندگان او و رحمتش به خلق او بيشترخواهد بود تا جايى كه نه به خود، به ديگران مى انديشد، و درد و رنج ديگران او رابه درد مى آورد، و آسايش و امنيت و هدايت و رستگارى همگان را مى جويد. از امام صادق (ع )در اين باره چنين روايت شده است :
((قال الله عز و جل : الخلق عيالى ، فاحبهم الى الطفهم بهم و اسعاهم فى حوائجهم.))(184)
خداى عز و جل فرموده است : مردمان خانواده و عيال من اند، پس ‍ محبوبترين مردمان نزد منكسى است كه نسبت به آنها مهربانتر و در (برطرف كردن ) نيازهايشان كوشاتر باشد.
اصلاح رابطه انسان با طبيعت
شناخت طبيعت به عنوان مظهر حق و آيت الهى و تسخير و بهره مندى درست از آن در جهت سيربه سوى كمال مطلق از اهداف مهم تربيت است .
((ان فى اختلاف الليل و النهار و ما خلق الله فى السماوات و الارض لآيات لقوميتقون .))(185)
همانا در آمد و شد شب و روز و آنچه خدا در آسمانها و زمين آفريده است براى مردمى كهپروا دارند دلايلى (آشكار) است .
دقت و تفكر در آفرينش هستى و لطايف صنع خدا و اتقان آن و دقايق طبيعت ، انسان را بهحقيقت هستى راه مى نمايد، چنانكه امير مؤ منان على (ع ) فرموده است :
((و لو فكروا فى عظيم القدرة و جسيم النعمة لرجعوا الى الطريق و خافوا عذابالحريق ، و لكن القلوب عليلة ، و البصائر مدخولة !))(186)
اگر در عظمت قدرت و بزرگى نعمت او مى انديشيدند، به راه راست بازمى گرديدند، واز آتش سوزان عذاب مى ترسيدند؛ ليكن دلها بيمار است و بينشها عيبدار.
اگر انسان با اصلاح دل و بينش خود به طبيعت بنگرد و در آن سير كند و آن را به سخرهگيرد و بهره مند شود مى تواند به حق راه يابد.
((سنريهم آياتنا فى الآفاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق .))(187)
بزودى نشانه هاى خود را در افقها (ى گوناگون ) و در وجودهايشان بديشان خواهيمنمود، تا بر ايشان روشن گردد كه او حق است .
((الم تروا ان الله سخر لكم ما فى السماوات و ما فى الارض و اسبع عليكم نعمهظاهرة و باطنة .))(188)
آيا ندانسته ايد كه خدا آنچه را كه در آسمانها و آنچه را كه در زمين است ، مسخر شماساخته و نعمتهاى آشكار و نهان خود را بر شما تمام كرده است ؟
اصلاح رابطه انسان با تاريخ
دريافت انسان از جايگاه حقيقى خود در تاريخ و نگرش به حوادث تاريخى و سير در آنهاو كسب اعتبار از آنها و شناخت سنتهاى حاكم بر تحولات و تطورات از اهداف اساسىتربيت است كه با دستيابى به آن ، انسان مى تواندحال و آينده خود را چنانكه بايد اصلاح كند. دعوت قرآن كريم به درك تاريخ گذشتگانو سير در حوادث گذشته و توجه و دقت در سنتهاى حاكم بر آنها، سير دادن انسان بهسوى مقصد تربيت است .
((لقد كان فى قصصهم عبرة لاولى الالباب .))(189)
هر آينه در سرگذشت آنان ، براى خردمندان عبرتى است .
((قل سيروا فى الارض فانظروا كيف كان عاقبة المجرمين .))(190)
بگو: در زمين بگرديد و بنگريد فرجام گنه پيشگان چگونه بوده است .
((قد خلت من قبلكم سنن فسيروا فى الارض فانظروا كيف كان عاقبة المكذبين.))(191)
پيش از شما نيز سنتها جريان يافته است ، اكنون در زمين بگرديد و بنگريد كه فرجامتكذيب كنندگان چگونه بوده است .
امير مؤ منان على (ع ) براى تربيت فرزند خود حسن (ع ) او را به اصلاح رابطه اشبا تاريخ مى خواند و از اين راه به سوى غايت تربيت هدايتش مى كند.
((احى قلبك بالموعظة ، و امته بالزهادة ، و قوه باليقين ، و نوره بالحكمة ، و ذللهبذكر الموت ، و قرره بالفناء، و بصره فجائع الدنيا، و حذره صولة الدهر و فحشتقلب الليالى و الايام ، و اعرض عليه اخبار الماضين ، و ذكره بما اصاب من كان قبلك منالاولين ، و سر فى ديارهم و آثارهم ، فانظر فيما فعلوا و عما انتقلوا، و اين حلوا ونزلوا! فانك تجدهم قد انتقلوا عن الاحبة ، و حلوا ديار الغربة ، و كانك عنقليل قد صرت كاحدهم . فاصلح مثواك ، و لاتبع آخرتك بدنياك .))(192)
دلت را به اندرز زنده دار و به پارسايى بميران ، و به يقين نيرو بخش ، و به حكمتروشن گردان ، و با ياد مرگ خوارش ساز، و به اقرار به نيست شدن وادارش كن ، و بهسختيهاى دنيا بينايش گردان ، و از صولت روزگار و دگرگونى آشكار شب و روزبترسانش ، و خبرهاى گذشتگان را بدو عرضه دار، و آنچه را كه به پيشينيان رسيدهاست به يادش آر، و در ديار و نشانه هاى آنها سير كن و بنگر كه چه كردند، و از كجابه كجا شدند، و كجا بار گشودند و در كجا فرود آمدند. آنان را خواهى ديد كه از كناردوستان رخت بستند و در خانه هاى غربت نشستند، و ديرى نخواهد گذشت كه تو نيز يكىاز آنان خواهى بود. پس در نيكو ساختن اقامتگاه خويش بكوش ، و آخرتت را به دنيا مفروش.
راه به سوى الهى شدن انسان ، با وصول به اهدافى كه ذكر شد هموار مى گردد وآنچه زمينه تحقق الهى شدن آدمى را فراهم مى سازد فطرت اوست .
شناخت فطرت
انسان همانند ديگر انواع مخلوقات مفطور به فطرتى است كه او را به سوىتكميل نواقص خود و رفع نيازهايش هدايت مى كند؛ و خداىمتعال انسان را بدانچه براى او نافع است و بدانچه برايش ضرر دارد ملهم كرده است .
((و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها.))(193)
سوگند به نفس و آن كه آن راست و درست ساخت ، پس بدكارى و پرهيزگارى اش را بهآن الهام كرد.
انسان داراى فطرتى مخصوص به خويش است كه او را به سوى سنتى خاص در زندگىو راهى معين كه منتهى به هدف و غايتى مشخص مى شود، هدايت مى كند؛(194) و همه چيزانسان به فطرتش ‍ بازگشت مى كند، زيرا خميره انسان بر آن مخمر شده است .
((فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التى فطر الناس عليهالاتبديل لخلق الله ذلك الدين القيم ولكن اكثر الناس ‍ لايعلمون .))(195)
پس روى خود را به سوى دين يكتاپرستى فرادار، در حالى كه از همه كيشها روىبرتافته و حقگراى باشى ، به همان فطرتى كه خدا مردم را بر آن سرشته است .آفرينش خداى را دگرگونى نيست . اين است دين راست و استوار، ولى بيشتر مردم نمىدانند.
تلاش همه مربيان الهى بر اين بوده است كه مردمان را بر فطرت به سوى حقيقت هستىسير دهند، چنانكه امير مؤ منان على (ع ) فرموده است :
((فبعث فيهم رسله و واتر اليهم انبياءة ليستادوهم ميثاق فطرته ، و يذكروهم منسىنعمته ، و يحتجوا عليهم بالتبليغ ، و يثيروا لهم دفائنالعقول ، و يروهم آيات المقدرة .))(196)
پس خداوند هر چند گاه فرستادگانش را در ميان مردم برانگيخت ، و پيامبرانش را بهسوى ايشان پى در پى روانه داشت ، تا اجراى پيمانهاى فطرى را از آنان بخواهند، وعقلهاى دفن شده را برانگيزند، و آيات بزرگى كه دست قدرت مقدرش ساخته به آنانبنمايانند.
مربيان الهى با زبان فطرت سخن مى گويند و بر اساس پيمانهاى فطرى مردمان رابه صفات و كمالات الهى سير مى دهند.
فطرت چيست كه از آن به خميره انسان و اساس تربيت و پيمان نامه الهى تعبير مىشود؟
به منظور دريافتى روشن از فطرت ، لازم است معنا و مفهوم واژه فطرت ، حقيقت فطرت ،اقسام فطرت و فطريات را به اجمال بشناسيم .
واژه فطرت
واژه ((فطرت )) از ماده ((فطر)) به معناى شكافتن و شكاف است ؛(197) و((تفطر)) و ((انفطار)) به معناى شكافته شدن آمده است .(198)اصل واژه ((فطر)) چنانكه ((راغب اصفهانى )) لغت شناس بزرگ اظهار مى كند بهمعناى شكاف طولى است .(199)
درباره اصل معناى واژه ((فطر)) ابن عباس گويد: من نمى دانستم واژه ((فطر)) در آيه((فاطر السماوات و الارض .))(200) ريشه اش ‍ در چيست و چه معنايى دارد تا اينكهدو عرب كه درباره مالكيت چاهى نزاع داشتند از من حكم خواستند؛ و يكى از آن دو گفت :((انا فطرتها.)) يعنى : ((من به حفر چاه آغاز كردم .)) پس دانستم كه ((فاطرالسماوات و الارض )) يعنى آغاز كننده و ايجاد كننده آسمانها و زمين .(201)
پس ((فطر)) شق و پاره كردن است و از هميناصل به معناى ابداع و آفرينش ابتدايى و بدون سابقه و خلقت آمده است ،(202) زيرادر خلقت گويا پرده عدم و حجاب غيبت دريده مى شود؛ و از همين رو ((افطار صائم )) بهكار مى رود، گويا هياءت اتصال امساك پاره مى شود.(203)
((فطر الله الخلق )) همان ايجاد و آفريدن و ابداع آن است بر طبيعت و شكلى كه آمادهفعلى و كارى باشد.(204)
((فطرت )) نيز به معناى خلقت است اما خلقتى خاص ،(205) زيرا واژه ((فطرت ))بر وزن ((فعلة )) است كه دلالت بر هياءت و حالت و نوععمل مى كند، چنانكه ((ابن مالك )) گويد:

و فعلة لمرة كجلسه
و فعلة لهيئة كجلسه (206)
((فعلة )) بر يك بار انجام شدن دلالت مى كند مانند ((جلسة )) (نشستن ) و ((فعلة ))بر هياءت و حالت انجام شدن دلالت مى كند مانند ((جلسة )) (حالت نشستن ).
بنابراين ((فطرت )) حالتى خاص ، نوعى خاص از آفرينش است و با واژه هايى ديگركه معناى ساختمان وجودى و شكلى از آفرينش را دارد، تفاوت اساسى دارد.
تفكيك مفهوم واژه فطرت از مفاهيم مشابه
برخى واژه ها كه به نوعى از آفرينش دلالت مى كند. معمولا با مفهوم فطرت اشتباه مىشود و براى آنكه دركى روشنتر از مفهوم واژه فطرت بيابيم لازم است مفهوم اين واژه هابيان شود و از مفهوم فطرت جدا گردد، از جمله دو واژه ((طبيعت )) و ((غريزه )).
مفهوم طبيعت
((طبيعت )) را سرشتى كه مردم بر آن آفريده شده اند و نهاد و فطرت معنا كردهاند،(207) اما معمولا در مورد بى جانها، واژه طبيعت يا طبع به كار برده مى شود وخاصيتى از خواص آن موجود بيان مى شود، خاصيتى كه جزو نهاد و سرشت آن موجود است ،مثلا ((طبيعت )) اكسيژن اين است كه قابل احتراق است . در واقع واژه ((طبيعت )) بيانگرويژگيهاى ذاتى موجود است . البته واژه ((طبيعت )) را در مورد جانداران مانند گياه وحيوان و حتى انسان نيز به كار مى برند ولى در آن جنبه هايى كه با بيجانهامشتركند؛(208) چنانكه گويند: ((نيش عقرب نه از ره كين است ، اقتضاى طبيعتش ‍ ايناست )).
مفهوم غريزه
((غريزه )) را سرشت ، طبيعت ، خوى ، نهاد، خميره و فطرت معنا كرده اند،(209) اما اينواژه بيشتر در مورد حيوانات به كار مى رود، ((غريزه )) استعدادى است كه حيوان را خودبه خود يعنى پيش ‍ از تجربه به اجراى اعمال مفيد و با معنى و پيچيده برمى انگيزد،و قواى او را بدون احتياج به اكتساب تعديل مى كند، چنانكه جوجه را فورى به دانهچيدن و مرغ را به آشيانه ساختن و طيور را به ييلاق و قشلاق يا تميز خطر از دور وامىدارد.(210) بنابراين ((غريزه )) ويژگيهاى خاص ذاتى حيوانات است كه راهنماىزندگى آنان است ؛ يعنى يك حالت نيمه آگاهانه اى در حيوانات وجود دارد كه به موجباين حالت حيوان مسير خويش را تشخيص مى دهد و اين امر اكتسابى هم نيست ، غير اكتسابىاست و در سرشت حيوانات است . غرايز بسيار گسترده و متفاوت است . مثلا مورچه براىگردآورى آذوقه ، به نحوى شگفت عمل مى كند. وقتى گندم را گردآورى مى كند، مى داندكه اگر گندم سالم باشد، سبز مى شود، بنابراين گندم را از وسط نصف مى كند، سپسنگهدارى مى كند و با اين كار ديگر گندم سبز نمى شود. اين حالت نيمه آگاهانه كهباعث تداوم زندگى حيوان است غريزه ناميده مى شود.(211)
همچو ميل كودكان با مادران
سر ميل خود نداند در لبان (212)
اما ((فطرت )) آدمى وراى اين امور است . امرى است كه از غريزه آگاهانه تر است ، يعنىانسان آنچه را كه مى داند، مى تواند بداند كه مى داند.(213) امور فطرى بهمسائل ماوراى حيوانى مربوط مى شود و انسان را به سوى حقيقت هستى متوجه مى كند واساس تمام رفتار انسانى انسان است .
حقيقت فطرت
حقيقت وجود آدمى يعنى آنچه انسان بر آن سرشته شده است ((عشق بهكمال مطلق )) است .(214) انسان عاشق كمال مطلق است و هر چه از او سر مى زند بهسبب اين عشق است . امام خمينى (ره ) در اين باره مى نويسد:
((بدان كه خداى تبارك و تعالى گرچه بر ماده هايى كه قابليت داشتند همان را كه درخور استعداد و لياقتشان بود، بدون اينكه العياذ بالله بخلى بورزد افاضه فرمود،ولى در عين حال فطرت همه را چه سعيد و چه شقى و چه خوب و چه بد بر فطرت اللهقرار داد و در سرشت همه انسانها عشق به كمال مطلق را سرشت ؛ و از آن رو همه نفوسبشرى را از خرد و كلان علاقه مند ساخت كه داراى كمالى بدون نقص و خيرى بدون شر ونورى بدون ظلمت و علمى بدون جهل و قدرتى بدون عجز باشند. و خلاصه مطلب آنكهفطرت آدمى عاشق كمال مطلق است .))(215)
((فطرت عشق به كمال است كه اگر در تمام دوره هاى زندگانى بشر قدم زنى و هر يكاز افراد از طوايف و ملل را استنطاق كنى ، اين عشق و محبت را در خميره او مى يابى و قلباو را متوجه كمال مى بينى . بلكه در تمام حركات و سكنات و زحمات و جديتهاى طاقتفرسا كه هر يك از افراد اين نوع در هر رشته اى واردند، مشغولند، عشق بهكمال آنها را به آن واداشته ، اگرچه در تشخيص ‍كمال و آنكه كمال در چيست و محبوب و معشوق در كجاست ، مردمكمال اختلاف را دارند. هر يك معشوق خود را در چيزى يافته و گمان كرده و كعبهآمال خود را در چيزى توهم كرده و متوجه به آن شده ازدل و جان آن را خواهان است . اهل دنيا و زخارف آن ،كمال را در دارايى آن گمان كردند و معشوق خود را در آن يافتند؛ از جان ودل در راه تحصيل آن خدمت عاشقانه كنند؛ و هر يك در هر رشته هستند و حب به هر چه دارند،چون آن را كمال دانند، بدان متوجه اند. و همين طوراهل علوم و صنايع هر يك به سعه دماغ خود چيزى راكمال دانند و معشوق خود را در آن پندارند. و اهل آخرت و ذكر و فكر، غير آن را. بالجملهتمام آنها متوجه به كمالند؛ و چون آن را در موجودى يا موهومى تشخيص دادند، با آنعشقبازى كنند. ولى بايد دانست كه با همه وصف ، هيچ يك از آنها عشقشان و محبتشان راجعبه آنچه گمان كردند نيست ؛ و معشوق آنها و كعبهآمال آنها آنچه را توهم كردند نمى باشد؛ زيرا هر كس به فطرت خود رجوع كند مىيابد كه قلبش به هر چه متوجه است ، اگر مرتبه بالاترى از آن بيابد فورا قلب ازاولى منصرف شود و به ديگرى كه كاملتر است متوجه گردد؛ و وقتى كه به آن كاملتررسيد، به اكمل از آن متوجه گردد؛ بلكه آتش عشق و سوز و اشتياق روز افزون گردد وقلب در هيچ مرتبه از مراتب و در هيچ حدى از حدودرحل اقامت نيندازد. مثلا اگر شما مايل به جمال زيبا و رخسار دلفريب هستيد و چون آن راپيش دلبرى سراغ داريد دل را به سوى كوى او روان كرديد، اگرجميل تر از آن را ببينيد و بيابيد كه جميل تر است ، قهرا به آن متوجه شويد، ولااقل هر دو را خواهان شويد، و باز آتش اشتياق فرو ننشيند و زبانحال و لسان فطرت شما آن است كه ((چيزيم نيست ورنه خريدار هر ششم ))(216).بلكه خريدار هر جميلى هستيد. بلكه با احتمال هم اشتياق پيدا كنيد؛ اگراحتمال دهيد كه جميلى دلفريب تر از اينها كه ديديد و داريد در جاى ديگر است ، قلب شمابه آن بلد سفر كند؛ ((من در ميان جمع و دلم جاى ديگر است ))(217) گوييد. بلكه باآرزو نيز مشتاق شويد؛ وصف بهشت را اگر بشنويد و آن رخسارهاى دلكش را گرچه خداىنخواسته به آن هم معتقد نباشيد با اين وصف ، فطرت شما گويد اى كاش چنين بهشتىبود و چنين محبوب دلربايى نصيب ما مى شد. و همين طور كسانى كهكمال را در سلطنت و نفوذ قدرت و بسط ملك دانسته اند و اشتياق به آن پيدا كرده اند،اگر چنانچه سلطنت يك مملكت را دارا شوند، متوجه مملكت ديگر شوند؛ و اگر آن مملكت را درتحت نفوذ و سلطنت درآورند، به بالاتر از آن متوجه شوند؛ و اگر يك قطرى را بگيرند،به اقطار ديگر مايل گردند؛ بلكه آتش اشتياق آنها روز افزون گردد؛ و اگر تمامروى زمين را در تحت سلطنت بياورند و احتمال دهند در كرات ديگر بساط سلطنتى هست ، قلبآنها متوجه شود كه اى كاش ممكن بود به سوى آن عوالم پرواز كنيم و آنها را در تحتسلطنت درآوريم . و بر اين قياس است حال اهل صناعات و علوم .
و بالجمله ، حال تمام سلسله بشر در هر طريقه و رشته اى كه داخلند، به هر مرتبه اىاز آن كه رسد، اشتياق آنها به كاملتر از آن متعلق گردد و آتش آنها فرو ننشيند وروزافزون گردد. پس اين نور فطرت ما را هدايت كرد به اينكه تمام قلوب سلسله بشر،از غارنشينان اقصى بلاد افريقا تا اهل ممالك متمدنه عالم ، و از طبيعيين و ماديين گرفتهتا اهل ملل و نحل ، بالفطره شطر قلوبشان متوجه به كمالى است كه نقصى ندارد وعاشق جمال و كمالى هستند كه عيب ندارد و علمى كهجهل در او نباشد؛ و بالاخره كمال مطلق معشوق همه است . تمام موجودات و عايله بشرى بازبان فصيح و يكدل و يك جهت گويند ما عاشقكمال مطلق هستيم ، ما حب به جمال و جلال مطلق داريم ، ما طالب قدرت مطلقه و علم مطلقهستيم . آيا در جميع سلسله موجودات در عالم تصور وخيال ، و در تجويزات عقليه و اعتباريه ، موجودى كهكمال مطلق و جمال مطلق داشته باشد جز ذات مقدس ، مبداء عالم جلت عظمته سراغ داريد؟ وآيا جميل على الاطلاق كه بى نقص باشد جز آن محبوب مطلق هست ؟))(218)
خداى تبارك و تعالى اين حقيقت را به صورتهاى گوناگون بيان كرده است تا انسانمتوجه حقيقت فطرت خويش شود.
((و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السماوات و الارض و ليكون من الموقنين . فلما جنعليه الليل راءى كوكبا قال هذا ربى فلما افلقال لا احب الآفلين . فلما راءى القمر بازغا قال هذا ربى هذا اكبر فلما افلتقال يا قوم انى برى ء مما تشركون . انى وجهت وجهى للذى فطر السماوات و الارضحنيفا و ما انا من المشركين .))(219)
و بدين سان ، ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نمايانديم تا از جمله يقين كنندگانباشد. پس چون شب بر او پرده افكند، ستاره اى ديد؛ گفت : اين پروردگار من است . پسچون غروب كرد، گفت : غروب كنندگان را دوست ندارم . و چون ماه را درحال طلوع ديد، گفت : اين پروردگار من است . پس چون غروب كرد، گفت : اگرپروردگار مرا هدايت نكرده بود قطعا از گروه گمراهان بودم . پس ‍ چون خورشيد رابرآمده ديد، گفت : اين پروردگار من است ، اين بزرگتر است . و چون غروب كرد، گفت :اى قوم من ، من از آنچه (با خدا) انباز مى گيريد بيزارم . من يكسره روى(دل ) خويش به سوى كسى گردانيدم كه آسمانها و زمين را پديد آورده است ؛ و من ازمشركان نيستم .
حقيقت فطرت همين عشق به كمال بى نقص و جمال بى عيب است ؛ و اين آيات برهانى استقطعى بر اين امر.(220)
در ازل پرتو حسنت ز تجلى دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه اى كرد رخت ديد ملك عشق نداشت
عين آتش شد ازين غيرت و بر آدم زد(221)
اقسام فطرت
آدمى را دو فطرت است ، فطرت اصلى و فطرتى تبعى . فطرت اصلى همان عشق بهكمال مطلق و فطرت تبعى انزجار از نقص است ؛ و تمام رفتارهاى آدمى به فطرت تعلقبه كمال و فطرت تنفر از نقص ‍ بازمى گردد. به بيان امام خمينى (ره ):
((فطرت آدمى عاشق كمال مطلق است و به تبعيت اين فطرت عشق بهكمال فطرتى ديگر در نهاد آدمى است ؛ و آن عبارت است از فطرت انزجار از نقص ، هرگونه نقصى كه فرض شود. و معلوم است كهكمال مطلق و جمال صرف و علم و قدرت ديگر كمالات به طور اطلاق و به گونه اى كههيچ نقصى و حدى در آن نباشد بجز در ذات بارى تعالى يافت نمى شود و اوست كه هويتمطلقه و صرف وجود و صرف هر كمال است . پس انسان بهجمال الله عاشق است و حقيقت و جانش به آن ميل دارد، گرچه خودش از اينميل و علاقه غافل باشد...
پس خداى متعال با لطف و عنايتش اين دو فطرت را در نهاد انسان نهاد، يكى اصلى و ديگرتبعى .
فطرت اصلى عبارت است از عشق به كمال مطلق و فطرت تبعى عبارت است از فطرتانزجار و تنفر از نقص كه آدمى اين دو را براق سير و زفرف معراج خود سازد و با ايندو بال به آشيانه اصلى اش كه آستان حضرت دوست و درگاه اوست پروازكند.))(222)
دوستيها و دشمنيها، تعلقها و تنفرها، ستايشها و پرستشها و... همه يا از پى فطرت عشقبه كمال مطلق است يا از پى فطرت انزجار از نقص ، هر چند كه انسان در مصداقكمال و نقص اشتباه مى كند و بسيارى از مواقع ناقص راكامل مى پندارد و يا مصاديقى را دنبال مى كند كه شايسته پيروى نيستند. اينكه آدمى بهچيزى دل مى سپارد، بدين خاطر است كه در آن كمالى مى يابد و اينكه از چيزى مىپرهيزد بدين خاطر است كه در آن نقصى مى بيند، حتى بازگشت همه ترسها به ترساز مرگ است و ترس از مرگ بدين سبب است كه آدمى مرگ را نقص مى پندارد، از اين رو ازآن منزجر است و مى ترسد، ولى اگر بداند كه مرگ نقص نيست و در حقيقتكمال است ، آن گاه از مرگ منزجر نخواهد بود و نخواهد ترسيد.
حقيقت جويى ، عشق و پرستش ، ستايش و نيايش ، زيبايى دوستى ، خير اخلاقى ، خلاقيت وابداع ، عدالت دوستى ، انزجار از ظلم و... همه امورى است كه به فطرت اصلى و تبعىبازگشت مى كند و از امور فطرى است .

next page

fehrest page

back page