بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر المیزان جلد 4, علامه محمدحسین طباطبایی رحمه الله علیه ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     ALMIZA01 -
     ALMIZA02 -
     ALMIZA03 -
     ALMIZA04 -
     ALMIZA05 -
     ALMIZA06 -
     ALMIZA07 -
     ALMIZA08 -
     ALMIZA09 -
     ALMIZA10 -
     ALMIZA11 -
     ALMIZA12 -
     ALMIZA13 -
     ALMIZA14 -
     ALMIZA15 -
     ALMIZA16 -
     ALMIZA17 -
     ALMIZA18 -
     ALMIZA19 -
     ALMIZA20 -
     ALMIZA21 -
     ALMIZA22 -
     ALMIZA23 -
     ALMIZA24 -
     ALMIZA25 -
     ALMIZA26 -
     ALMIZA27 -
     ALMIZA28 -
     ALMIZA29 -
     ALMIZA30 -
     ALMIZA31 -
     ALMIZA32 -
     ALMIZA33 -
 

 

 
 
00" vlink="#00" alink="#FF0000">

 

next page

fehrest page

back page

در آيه شريفه ، مردم ماءمور به ترحم و راءفت وامثال آن نشده اند، بلكه ماءمور به خشيت و تقوا گرديده اند و اين نيست مگر براى اينكهتهديدشان كند به اينكه : آنچه بر سر ايتام مردم مى آوريد و مالشان را مى خوريد وحقوقشان را پايمال مى كنيد، بعد از مردنتان بر سر ايتام خودتان خواهد آمد و مى خواهدبه آنان گوشزد كند كه هر گونه مصائبى را كه براى آنان فراهم آوردند به ايتامخودشان بر مى گردد.
و اما جمله : (و ليتقوا اللّه و ليقولوا قولا سديدا) در سابق گفتيم كه مراد از آن(روش عملى ) است و نه معناى لغوى قول البته ممكن هم هست كه منظور از(قول ) راءى و نظريه باشد.
گفتارى پيرامون عمل و عكس العمل
(رابطه بين عمل انسان و حوادث خارجيه
كسى كه بر يتيمى ظلم كند يعنى مالش را از دستش بگيرد بزودى همان ظلم به ايتامخودش و يا اعقابش برمى گردد و اين خود يكى از حقايق عجيب قرآنى است و يكى ازفروعات و مصاديق حقيقت ديگرى است كه از آيات كريمه قرآن استفاده مى شود و آن ايناست كه بين اعمال نيك و بدانسان و بين حوادث خارجيه ارتباط هست و ما در بحثى كهپيرامون احكام اعمال در جلد دوم عربى اين كتاب داشتيم مطالبى را در اين باره آورديم . دراين جا اضافه مى كنيم كه مردم فى الجمله به اين معنا اعتراف دارند كه ثمرهعمل هر كسى به خود او عايد مى شود، آن كس كه نيكى مى كند در زندگيش خير مى بيند وسعادتمند مى شود و آن كس كه ستمگر و شرور است دير يا زود نتيجهعمل خود را مى چشد.
در قرآن كريم آياتى است كه با اطلاقش بر اين معنا دلالت دارد نظير آيات زير: (منعمل صالحا فلنفسه و من اساء فعليها).
(فمن يعمل مثقال ذرّة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرّة شرّا يره ).
(قال انا يوسف و هذا اخى قد منّ اللّه علينا انه من يتق و يصبر فان اللّه لا يضيع اجرالمحسنين ).
(له فى الدنيا خزى ...)
(و ما اصابكم من مصيبه فبما كسبت ايديكم ...).
و آياتى ديگر از اين قبيل كه دلالت دارد بر اينكهاعمال (چه خيرش و چه شرش ) نوعى عكس العمل دارد و به نحوى در همين دنيا به صاحبعمل برمى گردد.
و آنچه از اين آيات به ذهن ما تبادر مى كند _ البته ذهن ما كه ماءنوس به افكارىاست كه در جامعه ما داير و تجربه شده است _ اين است كه اين انعكاس تنها ازعمل آدمى به خود او باز مى گردد و هر كسى تنها ميوه تلخ يا شيرينعمل خود را مى چشد ولى آيات ديگرى در اين ميان هست كه دلالت دارد بر اينكه مساءلهانعكاس وسيع تر از اين است و گاه مى شود كه آثارعمل خير يك فرد به اولاد و اعقاب او نيز برسد و همچنين آثار سوء عملش دامن آنان رابگيرد نظير آيه : (و اما الجدار فكان لغلامين يتيمين فى المدينه و كان تحته كنزلهما وكان ابوهما صالحا فاراد ربك ان يبلغا اشدهما و يستخرجا كنزهما، رحمة من ربك ) كه ازظاهر آن برمى آيد صالح بودن پدر آن دو يتيم در اراده خداى تعالى به اينكه به آن دورحمت فرستد دخالت داشته است آيه اى ديگر كه دلالت دارد بر اينكه اثرعمل زشت انسان به فرزندانش مى رسد آيه مورد بحث است كه مى فرمايد: (و ليخشالّذين لو تركوا من خلفهم ذريه ضعافا خافوا عليهم ...) كه بيانش گذشت .
و اما اگر در كلام خداى تعالى تدبر كنيم به اين حقيقت پى مى بريم كه سبب حقيقى اينتاءثير درخواست عملى انسان از يك سو و اجابت خداى تعالى از سوى ديگر است در جلددوم عربى اين كتاب در تفسير آيه : (و اذا سئلك عبادى عنى ) كه پيرامون مساءله دعابحث مى كرديم گفتيم : كلام خداى تعالى بر اين معنا دلالت دارد كه آنچه از حوادث كه ازناحيه خداى تعالى با آدمى روبرو مى شود به خاطر درخواستى است كه آدمى ازپروردگار خود كرده و خلاصه كلام اينكه درخواست تنها زبانى نيست بلكه اعمالى كهدر پيش آمدن آن حادثه اثر دارد و جنبه مقدميت براى آن دارد نيز سؤ الى است از ناحيهانسان به درگاه خدا، همچنانكه در جاى ديگر قرآن كريم آمده : (يسئله من فى السّموات والارض كل يوم هو فى شاءن ).
و نيز آمده : (و آتيكم من كل ما سالتموه و ان تعدوا نعمت اللّه لا تحصوها) چون در اينآيه نفرمود: (و ان تعدوه لا تحصوه ) (و اگر بخواهيد درخواستهاى خود را بشماريدبه آخرش نمى رسيد) براى اينكه در ميان درخواست هاى انسان درخواستهائى است كه نعمتنيست و چون مقام آيه مقام منت گذارى به نعمت ها و سرزنش كسانى است كه آنها را كفران مىكنند لذا فرمود: (و آتيكم من كل ما سالتموه ) يعنى آن درخواستهايتان كه درخواستنعمت است .
انجام هر عملى نسبت به ديگران به معنى پسنديدنآنعمل براى خود است
از سوى ديگر هر عملى را كه انسان به نفع خود انجام مى دهد و يا بر ديگران واقع مىكند (حال آن عمل خير باشد يا شر) اگر وقوع آنعمل بر ديگران را كه آنان نيز انسانهائى مثل خود اويند بپسندد آنعمل را در حقيقت براى خود پسنديده است و ممكن نيست عملى را كه براى خود نمى پسندد ومورد درخواستش نيست نسبت به ديگران انجام دهد.
پس در حقيقت در همه اعمالى كه انسانها انجام مى دهند انسانيت مطرح است اين جا است كهبراى انسان روشن مى شود كه اگر به كسى احسان كند اين احسان را از خدا براى خودمسئلت نموده مسئلت و دعائى كه حتما مستجاب هم هست و ممكن نيست رد شود و همچنين اگر بهكسى بدى و ستم كند باز همين بدى را براى خود خواسته و پسنديده و نيز اگرعمل خير يا شرّى را براى اولاد و ايتام مردم بپسندد،
براى اولاد خود خواسته و پسنديده است . بدين جهت است كه خداى تعالى فرمود: (ولكل وجهه هو موليها فاستبقوا الخيرات ) چون معناى اين آيه اين است كه به سوىخيرات سبقت بگيريد تا وجهه و هدف شما خير شود.
و باز از سوى ديگر شركت چندين نفر در خون كه خون همه آنها از يك پدر و از يك رحممنشعب شده باشد عمود نسبت را كه از آنان به نام عترت تعبير مى كنيم شى ء واحدى مىكند به طورى كه هر حالتى بر يك طرف از اطراف اين واحد عارض شود و هر حادثه اىبراى آن طرف پيش بيايد در حقيقت بر متن آن واحد وارد آمده و متن آن در حساب همه اطراف آناست و ما مطالبى درباره رحم در اول همين سوره ايراد كرديم .
پس با اين بيان روشن گرديد كه انسان هر گونه برخورد و معامله اى كه با ديگران ويا فرزندان آنان ، كند هيچ راه گريزى از انعكاس آنعمل به خودش و يا اطفال خودش ندارد مگر آنكه خداوند چنين بخواهد و از اين انعكاسجلوگيرى كند و اين استثنائى كه كرديم براى آن بود كه در عالم هستىعلل و عوامل بى شمارى وجود دارد كه انسان نمى تواند به تمامى آنها احاطه پيدا كندلذا ممكن و محتمل است كه عوامل ديگرى از انعكاسعمل جلوگيرى كرده باشد كه ما اطلاعى از آن نداشته باشيم همچنانكه از آيه زير بطورسربسته به وجود چنان عواملى پى مى بريم : (و ما اصابكم من مصيبه فبما كسبتايديكم و يعفوا عن كثير).


ان الّذين ياءكلون اموال اليتامى ظلما انّما ياكلون فى بطونهم نارا...


وقتى مى خواهند بگويند: فلانى فلان غذا را خورد هم مى گويند: (اكله ) و هم تعبيرمى كنند به (اكله فى بطنه )، پس هر دو تعبير به يك معنا است چيزى كه هست تعبيردوم صريح تر است (همچنان كه در فارسى در مورد ديدن ، هم مى گوييم ديدم و هم تعبيرمى كنيم به چشم خود ديدم و دومى صريح تر است (مترجم ) ) و مضمون اين آيهشريفه مثل مضمون آيه قبليش مربوط است به آيه : (للرجال نصيب ...) و در واقع تهديد و باز دارى مردم است از خوردنمال ايتام در ارث و پايمال كردن حقوق آنان و اين آيه از آياتى است كه دلالت مى كند برتجسم اعمال كه ، بحث آن در جلد اول عربى اين كتاب در تفسير آيه شريفه :
(ان اللّه لايستحيى ان يضرب مثلاما) گذشت ، (وحاصل كلام اينكه : از آيه مورد بحث به دست مى آيد كهمال خورده شده يتيم در اين دنيا، در آخرت به صورت خوردن آتش مجسم مى شود (مترجم) ) و شايد منظور آن مفسر هم كه گفته : جمله : (انّما ياكلون فى بطونهم نارا) برمبناى حقيقت است نه مجاز، همين باشد. و اگر مرادش اين باشد ديگر اشكالى كه بعضى ازمفسرين به وى كرده اند وارد نيست او اشكال كرده كه جمله (ياكلون ) به قرينه اينكهجمله (سيصلون سعيرا) بر آن عطف شده دلالت برحال دارد زيرا جمله دومى به خاطر حرف (سين ) براى (آينده ) است اگر اولى همبه معناى حقيقت اكل و براى زمان آينده بود، بايد حرف (سين ) بر سر آن نيز درمى آمدو بلكه بايد مى فرمود: (سياكلون فى بطونهم نارا و يصلون سعيرا) و چون چنيننفرموده ، پس حق اين است كه بگوئيم مراد از جمله (ياكلون ) معناى مجازى است و مىخواهد بفرمايد كسانى كه اموال ايتام را مى خورند همانند كسانى هستند كه آتش در شكمخود كنند اين بود خلاصه اشكال آن مفسر و اين خود غفلت از معناى تجسماعمال است اگر معناى آن را فهميده بود اين اشكال را نمى كرد.
و اما اينكه فرمود: (و سيصلون سعيرا) اشاره است به عذاب اخروى و كلمه (سعير)يكى از اسماء آتش آخرت است و وقتى گفته مى شود: (صلى النار _ يصلى النار_ صلى و صليا) معنايش اين است كه فلان با آتش سوخت و عذاب آن را چشيد.
بحث روايتى
(ذيل آيات 9 _ 7 سوره نساء)
در تفسير مجمع البيان ذيل آيه شريفه : (للرجال نصيب مما ترك الوالدان ...) آمده كهمردم در اين آيه به دو قول اختلاف كرده اند، بعضى گفته اند: آيه اى است محكم و غيرمنسوخ ، طايفه دوم گفته اند: نسخ شده و قولاول از امام باقر (عليه السلام ) روايت شده .
مؤ لف قدس سره : و از تفسير على بن ابراهيمنقل شده كه گفته است اين آيه به وسيله آيه شريفه : (يوصيكم اللّه فى اولادكم ...)نسخ شده است ، ليكن اين قول هيچ وجهى و دليلى ندارد و ما در بيان سابق خود گفتيم كهآيه مورد بحث در مقام بيان كلى براى حكم ارث است و بين آن و آيات نسخ نشده ارث هيچمنافاتى نيست ،
تا جاى اين سخن باشد كه كسى بگويد: آيه مورد بحث به وسيله آيات ارث نسخ شدهاست .
و در تفسير الدرالمنثور است كه ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم از عكرمه روايتنموده اند كه درباره اين آيه گفته است : (آيه مذكور) در شان ام كلثوم و دختر ام كحله ويا خود ام كحله و ثعلبه بن اوس و سويد كه همگى از انصار بودندنازل شده : و جريان بدين قرار بوده كه يكى از آنان همسر وى و ديگرى عموى فرزندشبود به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) عرضه داشت : يارسول اللّه همسر من درگذشت و مرا و دخترش را از ارث خود محروم كرد از سوى ديگرعموى پسرش گفت : يا رسول اللّه ! او زنى ناتوان است كه نه مى تواند با شجاعتش درجنگها شركت و دشمنى را خوار كند و نه با سرمايه اش كار و كسبى پيش گيرد بلكهبايد ديگران براى او كار كنند در حين اين گفتگو بود كه آيه : (للرجال نصيب ...) نازل گرديد.
مؤ لف قدس سره : و در بعضى از روايات منقول از ابن عباس آمده است كه اين آيه دربارهمردى از انصار نازل شد كه از دنيا رفت و دو دختر باقى گذاشت دو پسر عموى وى كهبه اصطلاح عصبه او بودند به منزل او آمدند همسر او به آن دو پيشنهاد كرد تا با دودختر او ازدواج كنند ولى از آنجائى كه آن دو دختر زشت بودند پسر عموها پيشنهاد همسرعمويشان را نپذيرفتند (و از طرفى پسر عموها مطالبه ارث مى كردند و زن زير بارنمى رفت ) تا سرانجام جريان را نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) برده وبازگو كردند در پاسخ آنان آيات طبقات ارثنازل شد (و بيان فرمود كه با بودن دختران متوفا پسر عموهايش ارث نمى برند) و هيچمانعى نيست از اينكه همه اين جريانها باعث و سببنزول آيه باشد و ما اين نكته را مكرر خاطرنشان كرده ايم .
و در مجمع البيان نظير اختلاف در آيه (للرجال نصيب ...) را در مورد آيه (و اذا حضرالقسمه اولواالقربى ...) نقل كرده مى گويد: مردم درباره آن به دوقول اختلاف كرده اند، يكى اينكه اين آيه نسخ نشده كه اينقول از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده .
و در نهج البيان شيبانى آمده كه اين قول از امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) روايتشده .
مؤ لف قدس سره : و در بعضى از روايات آمده كه اين آيه بوسيله آيات ارث نسخ شده وما در بيان سابق گفتيم كه هيچ صلاحيتى براى نسخ ندارد.
رواياتى در ذيل آيه (وليخش الّذين لوتركوا خلفهم ...)
و در تفسير عياشى از امام صادق و از ابى الحسن عليهما السلام روايت آمده كه فرموده اند:خداى تعالى درباره خوردن مال يتيم به دو عقوبت تهديد كرده ، كه يكى از آن دو عقوبتآخرت است يعنى همان آتش و اما دومى عقوبت دنيا است كه آيه : ( و ليخش الّذين لوتركوا من خلفهم ذريه ضعافا خافوا عليهم فليتقوا اللّه و ليقولوا قولا سديدا)بيانگر آن است و منظور از اين آيه اين است كه بايد بترسند از اينكه بچه هايشان يتيمشوند و دچار همين سرنوشت گردند سرنوشتى كه يتيمهاى مردم بدان دچار شدند يعنىپدر را از دست دادند و لاشخورانى چون اينان اموالشان را خوردند.
مؤ لف قدس سره : نظير اين روايت را مرحوم كلينى در كتاب كافى از امام صادق (عليهالسلام ) و مرحوم صدوق در كتاب معانى الاخبار از امام باقر (عليه السلام ) آورده اند و درهمان كتاب از عبدالاعلى از مولى آل سام روايت كرده كه گفت : امام صادق ابتداء و بدوناينكه كسى پرسيده باشد فرمود: هر كس ظلم كند خداى تعالى بر او مسلط مى كند كسىرا كه به او و يا به اولاد و يا به نوه هاى او ظلم كند، راوى مى گويد: چون اين رابشنيدم در دلم گذشت كه به چه حساب او ظلم كرده و اثر سوء ظلم او، يقه فرزندان وفرزند زادگان او را بگيرد؟ امام (عليه السلام ) به علم امامتش وقبل از اينكه من آنچه از دلم گذشته بود به زبان آورم فرمود: اين يك حقيقت قرآنى استخداى تعالى مى فرمايد: (و ليخش الذين لو تركوا من خلفهم ذريه ضعافا خافواعليهم فليتقوا اللّه و ليقولوا قولا سديدا).
و در تفسير الدرالمنثور است كه عبد بن حميد از قتاده روايت كرده كه گفت : براى مانقل كردند كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرموده : از خدا بترسيد و رعايتحال دو طايفه ناتوان را بكنيد، يكى (يتيم ) و دوم (زن )، كه خداى تعالى از يكسو او را يتيم كرده و از سوى ديگر سفارشش را به سايرين نموده ، از يك سو او را باگرفتن پدر از وى مورد آزمايش قرار داده و از سوى ديگر شما را بوسيله او در بوتهامتحان نهاده تا معلوم شود او از كوره آتش يتيمى چگونه بيرون مى آيد و شما از كورهآتش يتيم نوازى چگونه در مى آييد (مترجم ) ).
مؤ لف قدس سره : اخبار در خوردن مال يتيم و اينكه اينعمل گناهى است كبيره و مهلك ، هم از طرق شيعه و هم از طرقاهل سنت بسيار زياد وارد شده است .
سوره نساء، آيات 14 _ 11


يوصيكم اللّه فى اولدكم للذكر مثل حظ الانثيين فان كنّ نساء فوق اثنتين فلهن ثلثاما ترك و ان كانت وحده فلها النصف و لابويهلكل وحد منهما السدس مما ترك ان كان له ولد فان لم يكن له ولد و ورثه ابواه فلامهالثلث فان كان له اخوه فلامه السدس من بعد وصيه يوصى بها او دين اباوكم وابناوكم لا تدرون ايهم اقرب لكم و نفعا فريضه من اللّه ان اللّه كان عليما حكيما
لكم نصف ما ترك ازوجكم ان لم يكن لهن ولد فان كان لهن ولد فلكم الربع مما تركن منبعد وصيه يوصين بها او دين و لهن الربع مما تركتم ان لم يكن لكم ولد فان كان لكمولد فلهن الثمن مما تركتم من بعد وصيه توصون بها او دين و ان كانرجل يورث كلاله او امراه و له اخ او اخت فلكل وحد منهما السدس فان كانوا اكثر من ذلكفهم شركاء فى الثلث من بعد وصيه يوصى بها او دين غير مضار وصيه من اللّه و اللّهعليم حليم 12
تلك حدود اللّه و من يطع اللّه و رسوله يدخله جنت تجرى من تحتها الانهار خلدين فيها وذلك الفوز العظيم 13
و من يعص اللّه و رسوله و يتعد حدوده يدخله نارا خالدا فيها و له عذاب مهين 14


ترجمه آيات
حكم خدا در حق فرزندان شما اين است كه پسران دو برابر دختران ارث برند پس اگردختران بيش از دو نفر باشند فرض همه دو ثلث (دو سوم ) تركه است و اگر يك نفرباشد، نصف و فرض هر يك از پدر و مادر يك سدس تركه است در صورتى كه ميت رافرزند باشد و اگر فرزند نباشد و وارث منحصر به پدر و مادر باشد در اين صورتمادر يك ثلث مى برد (و باقى به پدر رسد) و اگر ميت را برادر باشد در اين فرضمادر سدس خواهد برد پس هر آنكه حق وصيت و دين كه بهمال ميت تعلق گرفته استثنا شود، شما اين را كه پدران يا فرزندان و خويشان كدام يكبه خير و صلاح و به ارث بردن به شما نزديكترند نمى دانيد (تا در حكم ارث مراعاتكنيد) (اين احكام ) فريضه اى است كه خدا بايد معين فرمايد زيرا خداوند بهر چيز دانا وبه همه مصالح خلق آگاه است (11).
سهم ارث شما مردان از تركه زنان نصف است در صورتى كه آنها را فرزند نباشد واگر فرزند باشد ربع خواهد بود پس از خارج كردن حق وصيت و دينى كه به دارائىآنها تعلق گرفته و سهم ارث زنان ربع تركه شما مردان است اگر داراى فرزندنباشيد و چنانچه فرزند داشته باشيد ثمن خواهد بود پس از اداى حق وصيت و دين شما واگر مردى بميرد كه وارثش كلاله او باشند (برادر و خواهر امى يا هر خواهر و برادرى )يا زنى بميرد كه وارثش يك برادر و يا خواهر او باشد در اين فرض سهم ارث يك نفراز آنها سدس ‍ خواهد بود و اگر بيش از يك نفر باشند همه آنها ثلث تركه را بهاشتراك ارث برند بعد از خارج كردن دين و حق وصيت ميت در صورتى كه وصيت بهحال ورثه بسيار زيان آور نباشد (يعنى زايد بر ثلث نباشد) اين حكمى است كه خداسفارش فرموده و خدا به همه احوال بندگان دانا و به هر چه كنند بردبار است (12).
آنچه مذكور شد احكام و اوامر خدا است و هر كس پيرو امر خدا ورسول او است او را به بهشتهائى درآورند كه در زير درختانش ‍ نهرها جارى است و آنجامنزل ابدى مطيعان خواهد بود و اين است سعادت و پيروزى عظيم (13).
و هر كه نافرمانى خدا و رسول كند و از حدود الهى تجاوز نمايد، او را به آتشىدرافكند كه هميشه در آن معذب است و همواره در عذاب خوارى و ذلت خواهد بود (14).
بيان آيات


يوصيكم اللّه فى اولاد كم للذكر مثل حظ الانثيين


كلمه (ايصا) كه جمله (يوصيكم ) از اين مصدر مشتق شده به معناى توصيه يعنىسفارش و دستور است .
راغب در كتاب (مفردات القرآن ) مى گويد: كلمه (وصيت ) به معناى اين است كهعملى را به ديگرى پيشنهاد كنى ،
پيشنهادى كه تواءم با وعظ باشد اين بود گفتار راغب .
و در اينكه به جاى لفظ (ابنا) كلمه (اولاد) را به كار برده ، دلالتى است براينكه حكم (يك سهم دختر) و (دو سهم پسر) مخصوص به فرزندانى است كهبدون واسطه از خود ميت متولد شده اند و اما فرزندان با واسطه يا نوه و نتيجه و نبيره وپائين تر، حكمشان ، حكم كسى است كه بوسيله او به ميتمتصل مى شوند و بنابراين پسرزادگان هر چند كه دختر باشند دو سهم مى برند ودخترزادگان هر چند كه پسر باشند يك سهم مى برند، البته اين در صورتى است كهدر حال مرگ مورث هيچيك از فرزندان بلاواسطه او، زنده نباشند و گرنه ارث از آن اوخواهد بود و نوه و نتيجه و نبيره ارث نمى برند.
و همچنين حكم در برادران و خواهران و فرزندان آنها اين چنين است يعنى در صورتى كه ميتاز طبقه اول هيچ وارثى نداشته باشد، نه پدر و نه مادر و نه فرزند و نه فرزندزاده ،و وارث او طبقه دوم يعنى برادر و خواهر و جد و جده باشد، اگر برادر و خواهرش ‍ زندهباشند برادران هر يك دو برابر يك خواهر ارث مى برند و اگر همه برادران و خواهرانميت قبل از مرگ او مرده باشند و وارث ميت برادرزادگان و خواهرزادگان باشندبرادرزادگان دو برابر خواهرزادگان مى برند، هر چند كه دختر باشند و خواهرزادگاننصف برادرزادگان مى برند هر چند كه پسر باشند. و اگر قرآن كريم به جاى كلمه(اولاد) (ابنا) را آورده بود اين نكته را نمى فهماند، چون اين كلمه نفى واسطه رااقتضا نمى كند، يعنى هم فرزندان بلاواسطه ابناى انسانند و هم فرزندزادگان ،همچنانكه اين فرق ميان دو كلمه : (اب ) و (والد) هست يعنى ، (والد) تنها بهپدر بلاواسطه مى گويند و (اب ) هم در مورد پدر بلاواسطهاستعمال مى شود و هم در مورد اجداد.
و در اينجا ممكن است اشكال كنى كه پس چرا در اواخر همين آيه تعبير به (آبا) و(ابنا) را آورد؟ در پاسخ مى گوئيم : در آنجا نمى خواست نكته بالا را افاده كند،بلكه عنايت خاصى (كه بيانش به زودى خواهد آمد) در كار بود و آن عنايت باعث شد تعبيررا عوض كند.
نكات و ظرايف جمله (للذكر مثل حظّ الانثيين )
و اما اينكه در هنگام بيان حكم ، تعبير ديگرى آورد و فرمود: (للذكرمثل حظ الانثيين _ براى هر نر، چيزى دو برابر سهم ماده است ) براى اين بود كهاشاره كرده باشد به اينكه رسوم جاهليت (كه ارث بردن زنان را ممنوع مى دانست ) دراسلام باطل شده و كانه بطلان اين رسم و نيز حكم خدا يعنى ارث بردن زنان را يك حكممعروف وانمود كرده و فرموده : (مردان مثل زنان ارث مى برند ولى دو برابر و بهعبارت ديگر ارث زن را اصل در تشريع قرار داده و ارث مرد را بهطفيل آن ذكر كرده تا مردم براى فهميدن اينكه ارث مرد چه مقدار است
محتاج باشند به اينكه به دست آورند، ارث زن (يعنى دختر ميت ) چه مقدار است به مقايسهبا آن دو برابرش را به پسر ميت بدهند).
و اگر افاده اين نكته در كار نبود مى فرمود: (للانثى نصف الذكر _ براى مادهنصف نر است ) كه اگر اينطور فرموده بود، هم آن نكته را افاده نمى كرد و همسازگارى سياق رعايت نمى شد اين مطلبى است كه بعضى از علما ذكر كرده اند و مطلبدرستى است و چه بسا بتوان آن را تاءييد كرد به اينكه آيه شريفه بطور صريح ومستقل متعرض ارث مردان نشده ، بلكه به اين نحو متعرض ارث زنان شده و اگر به چيزىاز سهم مردان هم تصريح نموده با ذكر سهامى كه زنان با مردان دارند ذكر كردههمچنانكه در آيه بعدى و آيه اى كه در آخر سوره آمده اين معنا به چشم مى خورد.
و سخن كوتاه اينكه جمله (للذكر مثل حظ الانثيين ) به منزله تفسيرى است براى جمله(يوصيكم اللّه فى اولادكم ) و حرف الف و لام در دو اسم (ذكر) و (انثيين ) لامتعريف جنس است و مى فهماند كه جنس مرد دو برابر سهم جنس زن ارث مى برد و ايندقتى است كه در وراث هم از جنس مرد موجود باشد و هم از جنس زن در اين فرض است كهمرد دو برابر زن سهم مى برد و اگر نفرمود: (للذكرمثل حظى الانثى _ نر مثل دو سهم ماده مى برد) و يا (للذكر مثلا حظ انثى _ نردو مثل حظ ماده مى برد)، براى اين بود كه با عبارتى كوتاه هم صورت وجود نر باماده را بيان كرده باشد و هم حكم صورتى را كه تنها دو دختر از ميت باز مانده باشند كهبا توضيحى كه بعدا مى آيد عبارت (للذكرمثل حظ الانثيين ) كوتاه ترين عبارت است .


فان كن نساء فوق اثنتين فلهن ثلثا ماترك


از ظاهر وقوع اين جمله بعد از جمله : (للذكرمثل حظ الانثيين ) برمى آيد كه جمله نامبرده عطف شده است بر معطوف عليهى حذف شده وتق ديرى كانه فرموده : گفتيم پسر دو برابر دختر مى برد در صورتى كه متوفا همپسر داشته باشد و هم دختر و يا هم برادر داشته باشد، هم خواهر،حال اگر ورثه او در هر طبقه كه هستند تنها زنان باشند حكمش چنين و چنان است و حذفمعطوف عليه در ادبى ات عملى است شايع و اين آيه شريفه از همان باب است : (واتمّوا الحجّ و العمره للّه فان احصرتم فما استيسر من الهدى و آيه :
(اياما معدودات فمن كان منكم مريضا او على سفر فعده من ايّام اخر) يعنى جمله : (فاناحصرتم ...) و جمله : (فمن كان ...) معطوف است به جمله اى مقدر.
و ضمير در كلمه (كن ) به كلمه اولاد در جمله : (يوصيكم اللّه فى اولادكم ...)برمى گردد و اگر ضمير را مؤ نث آورد با اينكه مرجع ضمير (اولاد) مذكر است ، بهملاحظه مؤ نث بودن خبر (كن ) است (چون اين لفظ ازافعال ناقصه است و اسم و خبر مى گيرد، اسمش اولاد و خبرش نسا است ) و ضمير در كلمه(ترك ) به ميت برمى گردد، گو اينكه كلمه ميت در آيه نيامده و ليكن از سياق كلامفهميده مى شود.


و ان كانت واحده فلها النصف


ضمير در فعل (كانت ) به كلمه ولد برمى گردد كه از سياق كلام فهميده مى شود واگر ضمير را مؤ نث آورد و فرمود: (كانت ) و نفرمود: (كان ) با اينكه مرجعش مذكراست باز به ملاحظه خبر بوده است چون منظور از ولد دختر است (مى فرمايد: اگر وارثميت يك فرد مؤ نث يعنى يك دختر بود نصف مال ميت را مى برد) چيزى كه هست ناممال را ذكر نكرد تنها فرمود: نصف از آن او است ، پس الف و لام در كلمه (النصف )عوض از مضاف اليه است .
در اينجا سهم دو دختر را ذكر نكرد، براى اينكه از جمله قبلى يعنى (للذكرمثل حظ الانثيين ) به دست مى آمد، چون وقتى نر و ماده هر دو وارث كسى باشند و سهم نرمثل سهم دو ماده باشد ارث به سه قسمت تقسيم مى شود دو قسمت از آن نر و يك قسمت از آنماده مى شود در نتيجه سهم يك ماده يك ثلث خواهد بود و قهرا سهم دو ماده دو ثلث مى شودالبته اين مقدار بطور اجمال از جمله نامبرده استفاده مى شود، نه اينكه معناى ديگرى از آناستفاده نشود چون كلام طورى است كه منافات ندارد بعد از آن مثلا بفرمايد: (و ان كانتااثنتين فلهما النصف ) و يا بفرمايد: (و ان كانتا اثنتين فلهما الجميع _ اگر دو نفرماده بودند نصف مال و يا همه آن را مى برند) چيزى كه باعث شده جمله نامبرده متعين درمعنائى كه كرديم بشود اين است كه در دنبالش از ذكر دو ماده سكوت كرد و در عوضتصريح كرد به اينكه اگر زنان بيش از دو نفر بودند دو ثلث مى برند، (فان كننساء فوق اثنتين ) كه اين عبارت اشعار دارد بر اينكه خداى تعالى عمدا سهم دو دختر راذكر نكرد.
از اين هم كه بگذريم در زمان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله )عمل آن جناب در ارث دادن به دو دختر همين بوده ،
يعنى به دو دختر نيز دو ثلث مى داده و از زمان رحلت آن جناب تا عصر حاضر،عمل علماى امت به همين روال جريان داشته و جز روايتى كه از ابن عباس رسيده ، مخالفتىدر مساءله نبوده است .
و اين توجيه كه ما كرديم بهترين توجيه اين سؤال است كه چرا به سهم دو نفر ماده تصريح نكرد.
مرحوم كلينى در كافى گفته است : خداى تعالى سهم دو انثى را دو ثلث قرار داده ،براى اينكه فرموده : (للذكر مثل حظ الانثيين ) به اين بيان كه اگر مردى از دنيا رفتو يك دختر و يك پسر به جاى گذشت ، پسر به اندازه سهم دو دختر مى برد قهرامال سه قسمت مى شود دو قسمت از آن سهم پسر و يك قسمت باقى مانده سهم دختر است درنتيجه سهم دو دختر دو ثلث (دو سوم ) خواهد بود خداى تعالى در بيان اينكه دو دختر دوثلث مى برند به همين مقدار اكتفا نمود اين بود گفتار مرحوم كلينى و نظير اين كلام ازابى مسلم مفسر نقل شده او گفته است كه اين معنا از جمله : (للذكرمثل حظ الانثيين ) استفاده مى شود، چون وقتى يك پسر با يك دختر دو ثلث از ارث پدر راببرد قهرا يك دختر يك ثلث و دو دختر دو ثلث را مى برد اين بود گفتار ابى مسلم گواينكه آنچه ديديد از اين دو شخصيت نقل شد خالى از قصور نيست و اگر بخواهيم تمامشكنيم ناگزير بايد بيان قبلى مان را به آن اضافه نمائيم (دقت فرمائيد).
البته در اين ميان وجوهى ديگر هست كه چنگى بهدل نمى زند، مثل اينكه بعضى گفته اند: مراد از جمله : (فان كن نساء فوق اثنتين ...)عدد دو به بالا است و اين جمله هم سهم دو دختر را معين كرده ، و هم سهم بيش از دو دختر را وبعضى ديگر گفته اند: حكم دو دختر از قياس به حكم دو خواهر كه در آخرين آيه اينسوره آمده به دست مى آيد، چون در آنجا سهم دو خواهر را دو ثلث معين كرده و از اينقبيل وجوه سخيف و ناقص كه شاءن قرآن كريماجل از آنها و امثال آنها است .


و لا بويه لكل واحد منهما السدس ... فلامه السدس


اينكه پدر و مادر را عطف كرده بر اولاد، خود دلالتى است بر اينكه پدر و مادر در طبقاتارث هم طبقه اولادند و اينكه فرمود: (و ورثه ابواه ...) معنايش اين است كه وارث ميتمنحصر در پدر و مادر باشد و واقع شدن جمله : (فان كان له اخوه ...) بعد از جمله :
(فان لم يكن له ولد و ورثه ابواه ) دلالت دارد بر اينكه اخوه (برادران ) در طبقه دومقرار دارند و بعد از پسران و دخترانند، يعنى با وجود پسران و دختران ميت از ميت ارثنمى برند، تنها اثرى كه در وجود اخوه هست اين است كه نمى گذارند مادر ثلث ببرد.


من بعد وصيه يوصى بها او دين


منظور از وصيت همان دستور استحبابى در آيه : (كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت انترك خيرا الوصيه ) كه مى فرمايد: اگر مرگ كسى نزديك شد ومال بسيارى داشت ، خوب است علاوه بر ارثى كه خدا براى پدر و مادر معين كرده سهمىبراى آن دو و براى خويشاوندان معين كند در اينجا اين سؤال پيش مى آيد كه دستور مستحبى از نظر اهميت بعد از وظيفه واجب قرار دارد و جا داشتاول مساءله قرض را كه دادنش واجب است ذكر كند بعد از آن اين دستور مستحبى را در پاسخمى گوئيم : بله همينطور است و ليكن بسا مى شود كه دستور غير اهم در هنگام بيان كردن(نه در عمل ) جلوتر از اهم بيان مى شود از اين بابت كه وظيفه اهم به خاطر قوتثبوتش احتياجى به سفارش ندارد، به خلاف غير اهم كه آن نيازمند تاءكيد و تشديد استو يكى از وسايل تاءكيد و تشديد همين است كه جلوتر ذكر شود و بنابراين بيان پسجمله : (اودين ) طبعا در مقام اضراب و ترقى خواهد بود.
و با اين توجيه يك نكته ديگر روشن مى شود و آن اين است كه (وصيت ) را به وصف(يوصى بها) توصيف كرد و وجهش اين است كه خواست تاءكيد را برساند و اينتوصيف علاوه بر تاءكيد خالى از اين اشعار هم نيست كه ورثه بايد رعايت احترام ميت رابكنند و به وصيتى كه كرده عمل نمايند، همچنانكه در آيه سوره بقره كه گذشت دنبالشبه اين نكته تصريح نموده و فرمود: (فمن بدله بعد ما سمعه فانما اثمه على الّذينيبدلونه ).


آباوكم و ابناوكم لا تدرون ايهم اقرب لكم نفعا.

خطاب در اين دو جمله به ورثه است كه در حقيقتشامل عموم مسلمانان كه از اموات خود ارث مى برند مى باشد و اين كلامى است كه در مقاماشاره به سر اختلاف سهام در وراثت پدران و فرزندان القا شده و نوعى تعليم استبراى مسلمانان كه با لحن (شما نمى دانيد) ادا شده وامثال اين تعبيرات در لسان هر اهل لسانى شايع است .
از اين هم كه بگذريم اصلا نمى شود خطاب به غير ورثه يعنى به مردم باشد وبخواهد بفرمايد شما مردم كه دير يا زود مى ميريد
و مال خود را به عنوان ارث براى پدر و مادر و فرزندان به جاى مى گذاريد نمى دانيدكدام يك از اين سه طايفه نفعشان براى شما نزديك تر است براى اينكه اگر اينطورباشد ديگر وجهى براى جمله : (كدام يك نفعشان نزديك تر است ) باقى نمى ماند.چون ظاهر عبارت اين است كه مراد از (نفع ) بهره مندى ازمال ميت است نه بهره مندى ميت از ورثه پس مى خواهد به ورثه بفرمايد شما چه مى دانيدكه كدام يك از بستگانتان زودتر مى ميرند و نفع كدام يك از آنها زودتر به شما مىرسد.
و اينكه (آباء) را جلوتر از (ابناء) ذكر كرد اشاره دارد به اينكه ارث آباء زودتربه ورثه مى رسد تا ارث ابناء، همچنان كه در آيه : (ان الصفا و المروة من شعائراللّه ) گفتيم جلوتر ذكر كردن صفا دلالت دارد بر اينكه سعى را بايد از صفا شروعكرد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در اين باره فرمود: (آغاز كن از نقطه اى كهخداى تعالى از آن نقطه آغاز كرده ) (تا آخر حديث ).
اشاره به انطباق حكم ارث در اسلام با احكام تكوينى و خارجى
و بنابراين مساءله ارث و اختلاف سهام در آن طبق آثارى كه رحم دارد و اختلاف درجه اىكه عواطف انسانى نسبت به ارحام دارد تنظيم شده و در توضيح اين معنا بشريت را به سهطبقه تصور مى كنيم يك : طبقه حاضر و دوم والدين طبقه حاضر و سوم طبقه فرزند اوآنگاه مى گوييم : انسان موجود نسبت به فرزندش رؤ وف تر و علاقمندتر است تا نسبتبه پدر و مادرش براى اينكه فرزند را دنباله هستى خود مى داند ولى پدر و مادر رادنباله هستى خود نمى داند (بلكه خود را دنباله آن دو احساس مى كند) در نتيجه ارتباططبقه دوم قوى تر و وجودش با وجود طبقه حاضر چسبيده تر است تا با طبقه سوم كه نوهآن طبقه است و ما اگر بهره مندى از ارث مردگان را برطبق اين ارتباط واتصال قرار دهيم ، لازمه اش اين مى شود كهنسل حاضر از طبقه دوم يعنى طبقه پدران بيشتر ارث ببرد تا از طبقه سوم يعنىنسل آينده و به عبارت ديگر فرزندان ، هر چند كه ممكن است در نظر ابتدائى خلاف اينمعنا به نظر برسد و برعكس ‍ نظريه بالا گمان شود كه ارتباط (فرزند با پدر)بيشتر از ارتباط (پدر با فرزند) است .
و آيه مورد بحث كه مى فرمايد: (آباوكم و ابناءكم لاتدرون ايهم اقرب لكم نفعا)خود يكى از شواهد بر اين معنا است كه خداى تعالى حكم ارث را (مانند تمامى احكام ديگراسلام ) بر طبق احكام تكوينى و خارجى تشريع فرموده .
علاوه بر اينكه آيات مطلقه قرآنى كه نظر بهاصل تشريع دارد نيز بر اين كليت دلالت دارد،
مانند آيه شريفه : (فاقم وجهك للدين حنيفا فطره اللّه التى فطر النّاس عليهالاتبديل لخلق اللّه ذلك الدين القيم )، كه دلالت دارد بر اينكه تمامى احكام اسلاممطابق نظام جارى در تكوين تشريع شده است با بودن چنين آياتى چگونه تصور مىشود كه در شريعت اسلام احكامى الزامى و فرائضى غير متغير تشريع بشود كه درتكوين حتى فى الجمله ريشه اى نداشته باشد.
و چه بسا كه از آيه يعنى جمله : (آباوكم و ابناوكم ...) تقدم اولاد اولاد بر اجداد وجدات استفاده بشود و يا حداقل استشمام گردد، براى اينكه اجداد و جدات با وجود اولاد وفرزندان اولاد، ارث نمى برند.


فريضه من اللّه ...


ظاهرا منصوب بودن كلمه (فريضه ) به خاطرفعل تقديرى باشد و تقدير كلام (خذوا فريضه ) و يا (الزموا فريضه ) و ياامثال اينها باشد، يعنى شما اين حكم را به عنوان يك فريضه بگيريد و يا متعهد به آنباشيد و اين جمله تاءكيدى بالغ و شديد است بر اينكه سهام نامبرده از ناحيه خداىتعالى به شما پيشنهاد شده و حكمى است معين و لا يتغير.
بيان سهام طبقه اول ورثه
و اين آيه شريفه متكفل بيان سهام طبقه اول از طبقات ارث است و طبقهاول عبارتند از: اولاد و پدر و مادر در همه تقديرهايش چرا كه سهم آنان بطور واضح درقرآن آمده مانند:
1_ سهم پدر و مادر با وجود اولاد كه هر يك سدس (يك ششم ) مى برند.
2- و سهم پدر و مادر با نبود اولاد كه پدر يك سدس مى برد (يك ششم ) و مادر يكثلث (يك سوم ) اگر ميت برادر نداشته باشد و گرنه او هم يك سدس (يك ششم ) مىبرد.
3_ و سهم يك دختر نصف مال است .
4- و سهم چند دختر در صورتى كه وارث ديگرى نباشد كه دو ثلث (دو سوم ) مىبرند.
5- و سهم پسران و دختران در صورتى كه هر دو بوده باشند كه پسران دوبرابر دختران مى برند.
6_ و ملحق به اين قسم است ارث دو دختر كه آن نيز به بيانى كه گذشت دو ثلث (دوسوم ) است .
و چه اينكه بطور اشاره در قرآن آمده باشد مانند:
1- يك پسر به تنهائى (با نبود دختر و پدر و مادر) همهمال را، به دليل آيه :
(للذكر مثل حظ الانثيين ) كه اگر ارث مى برد بهدليل ضميمه شود به جمله : (و ان كانت واحده فلها النصف ) اين حكم استفاده مى شود،چون در جمله دوم سهم يك دختر را در صورتى كه وارث ديگرى نباشد نصفمال ميت قرار داده و در جمله اولى سهم پسر را دو برابر سهم دختر قرار داده .
از اين دو جمله مى فهميم كه اگر وارث ميت تنها يك پسر باشد، همهمال را مى برد كه دو برابر سهم يك دختر است .
2- چند پسر در صورتى كه ميت دختر و پدر و مادر نداشته باشد كه حكم ارث آنهاصريحا در قرآن نيامده بلكه بطور اشاره آمده است چون از جمله : (للذكرمثل حظ الانثيين ) مى فهميم كه چند پسر همه با هم برابرند و تفاوت تنها ميان دختر وپسر است . و به راستى امر اين آيه شريفه در اختصارگوئى و پرمعنائى عجيب و معجزهآسا است .
در مساءله ارث بين رسول خدا (ص ) و سايرين فرقى نيست
اين را هم بايد دانست كه مقتضاى اطلاق آيه اين است كه در ارث دادنمال و بهره ور ساختن ورثه بين رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و ساير مردم فرقىنيست ، نظير اين اطلاق و يا به عبارت ديگر عموميت حكم در آيه :(للرجال نصيب ممّا ترك الوالدان و الاقربون و للنساء نصيب ...) گذشت و اينكهبعضى ها جسته گريخته گفته اند كه : خطابهاى عمومى قرآنشامل رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نمى شود، چون به زبان خود آن جناب جارىشده سخنى است كه نبايد بدان اعتنا كرد.
بله در اين مساءله ، نزاعى بين شيعه و سنى هست كه آيارسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) ارث مى دهد؟ و يا هر چه ازمال دنيا از آنجناب باقى ماند صدقه است ؟ و منشاء اين نزاع اختلاف در فهم مطلب ازقرآن نيست بلكه روايتى است كه ابوبكر آن را در داستان فدكنقل كرد و بحث درباره آن روايت از موقعيت اين كتاب خارج است و بدين جهت تعرض آن رابى مورد تشخيص داده و خواننده را دعوت مى كنيم كه بهمحل مناسب آن مراجعه نمايد.


و لكم نصف ما ترك ازواجكم ... توصون بها اودين


معناى آيه روشن است تنها نكته اى كه لازم است تذكر داده شود و در حقيقت پاسخى كه سؤال آن ممكن است به ذهن برسد اين است كه : در اين آيات در بيان سهام دو جور تعبير آمده دربعضى از سهام مثل نصف (يك دوم ) و دو ثلث (دو سوم ) عدد را بهكل مال و به عبارت ديگر به (ماترك )، اضافه كرده ولى در سهام كمتر از نصف (يكدوم ) و دو ثلث (دو سوم ) نظير ثلث (يك سوم ) و سدس (يك ششم ) و ربع (يك چهارم )را اضافه نكرد و نفرموده ربع از آنچه باقى گذاشته ايد؟ پس در اين مورد جاى سؤال هست كه اين تفاوت در تعبير براى چيست و چرا در نصف عدد را اضافه كرد؟
فرمود: (نصف ما ترك ازواجكم ) و در ربع اضافه را بريد و فرمود: (و لهن الربعممّا تركتم ) (همسران شما از آنچه شما به جاى مى گذاريد ربع (يك چهارم ) مىبرند)؟ پاسخ اين سؤ ال اين است كه وقتى كلمه اى به اصطلاح از اضافه قطع مىشود يعنى بدون اضافه مى آيد بايد با كلمه (من ) به پايان برسدحال چه اينكه اين كلمه در ظاهر كلام آورده شود و چه در تقدير گرفته شود از سوىديگر كلمه نامبرده ابتدا كردن و آغاز نمودن را مى رساند پس در جائى اضافه قطع مىشود و كلمه من به كار مى رود كه مدخول من نسبت به ما قبلش اندك و يا شبيه به اندكباشد و مستهلك در آن به شمار آيد نظير: سدس (يك ششم ) و ربع (يك چهارم ) و ثلث(يك سوم ) نسبت به مجموع در چنين مواردى كلمه و عدد را بدون اضافه و با حرف (من )مى آورند لذا مى بينيم در مساءله ارث فرموده : (السدس مماترك )، (فلامه الثلث)، (و لكم الربع ) ولى در مثل نصف و دو ثلث عدد را به مجموعمال اضافه كرد و فرمود: (فلهن ثلثا ماترك ) (فلها النصف ) كه اين نيز درتقدير اضافه شده و تقدير آن (نصف ماترك ) است و الف و لام كه بر سرش آمدهبه جاى مضاف اليه است .


و ان كان رجل يورث كلاله او امراه ...


معناى كلاله
كلمه (كلاله ) در اصل مصدر، و به معناى احاطه است تاج را هم اگراكليل مى گويند به اين جهت است كه بر سر احاطه دارد، مجموع هر چيزى را هم كه(كل ) به ضمه كاف مى خوانند براى اين است كه به همه اجزا احاطه دارد، يك فردسربار جامعه را هم اگر (كل بر جامعه ) به فتحه كاف تعبير مى كنند، براى ايناست كه سنگينيش بر جامعه احاطه دارد.
راغب در مفردات مى گويد: كلاله نام ماسواى فرزند و پدر و مادر از ساير ورثه است .
و اضافه مى كند كه از رسولخدا (صلى اللّه عليه و آله ) روايت رسيده كه شخصى از آن جناب معناى كلاله را پرسيدفرمود: كسى كه بميرد و فرزند والد نداشته باشد، كه در اين حديث كلاله را نام ميتگرفته و هر دو معنا صحيح است چون گفتيم كلاله مصدر است هم وارثان و هم مورث راشامل مى شود.
مؤ لف قدس سره : بنابر اين هيچ مانعى نيست از اينكه كلمه (كان ) در آيه شريفهناقصه و كلمه
(رجل ) اسم آن و كلمه (يورث ) صفت رجل و كلمه (كلاله ) خبر آن باشد و معناچنين باشد: (اگر ميت كلاله وارث باشد يعنى نه پدر وارث باشد و نه فرزند او، چنينو چنان مى شود) ممكن هم هست كلمه (كان ) را تامه بگيريم و جمله :(رجل يورث ) را فاعل (كان ) و كلمه را مصدرى بگيريم كه در جاى(حال ) نشسته است آن وقت برگشت معنا به اين مى شود كه ميت كلاله وارث باشد و بهطورى كه از زجاج نقل كرده اند، گفته است هر كس كلمه (يورث ) را با كسره (را)قرائت كند بايد كلمه (كلاله ) را مفعول آن بگيرد و كسى كه آن را با فتحه (را)قرائت كند بايد كلمه (كلاله ) را حال و منصوب به حاليت بداند.
در جمله (غير) مضار كلمه (غير) منصوب بر حاليت است و كلمه مضار از مصدر مضارهاست كه به معناى ضرر رساندن به غير است و از ظاهر عبارت برمى آيد كه مراد از آنضرر رساندن ميت بوسيله دين باشد، مثل اينكه ميت خود را مديون و مقروض كند تا به اينوسيله ورثه را از ارث محروم سازد و يا مراد ضرر رساندن هم بوسيله دين باشد (بهبيانى كه گذشت ) و هم بوسيله وصيت به بيش از ثلثمال .


تلك حدود اللّه ... و له عذاب مهين


كلمه (حد) به معناى ديوار و حائل بين دو چيز است ، حائلى كه از اختلاط آن دو بهيكديگر جلوگيرى كند و تمايز بين آن دو را حفظ كند، مانند حد خانه و بستان و منظور ازحدود خدا در اين جا احكام ارث و فرائض و سهام معين شده است كه خداى تعالى در اين دوآيه با ذكر ثواب بر اطاعت خدا و رسول در رعايت آن حدود و تهديد به عذاب خالد و خواركننده در برابر نافرمانى خدا و تجاوز از آن حدود امر آن را بزرگ داشته است .
سخنى پيرامون ارث به وجهى كلى
(چهار بحث كلى مستفاد از آيات ارث )
اين دو آيه يعنى آيه : ( يوصيكم اللّه فى اولادكم ) تا آخر دو آيه و نيز آيه آخرسوره كه مى فرمايد: (يستفتونك قل اللّه يفتيكم فى الكلاله ...) با آيه شريفه(للرجال نصيب ممّا ترك الوالدان ) و آيه شريفه (و اولوا الارحام بعضهم اولىببعض فى كتاب اللّه )، پنج و يا شش آيه اند كهاصل قرآنى مساءله ارث در اسلام را تشكيل مى دهند و سنت يعنى روايات وارده ازرسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و ائمه هدى (عليهم السلام ) آن را به روشن ترينوجه تفصيل مى دهد و تفسير مى كند كلياتى كه مى توان از اين چند آيه استفاده كرد چهاراصل كلى است كه براى احكام جزئى و تفصيلى ارث جنبه منبع و ريشه را دارد:
1_ اصل اولى كه از آيات نامبرده استفاده مى شود همان مطلبى است كه ما استفاده آن رااز جمله : (آباوكم و ابناوكم لاتدرون ايهم اقرب لكم نفعا) قبلا از نظر خوانندهگذرانده ، گفتيم از اين جمله برمى آيد مساءله نزديكى و دورى از ميت در باب ارث اثردارد و اگر اين جمله را ضميمه كنيم به جمله هاى بقيه آيه اين معنا بدست مى آيد: كه قربو بعد نامبرده در كمى و زيادى سهم و بزرگ و كوچكى آن نيز اثر دارد و اگر جمله موردبحث ضميمه شود به آيه : (و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب اللّه ) اينمعنا را مى فهماند كه وارث ، هر قدر از حيث نسب به ميت نزديك تر باشد مانع از ارثبردن كسانى خواهد بود كه از وى به ميت دورترند.
و معلوم است كه نزديك ترين اءقارب (نزديكان ) به ميت پدر و مادر و پسر و دختر است .
چون بين اين چهار طايفه و بين ميت كس ديگرى واسطه نيست و نيز معلوم است كه بر اينحساب ، پسر و دختر ميت از ارث بردن پسرزادگان و دخترزادگان مانع مى شوند چونپسرزاده و دخترزاده با وساطت پدر و مادرشان يعنى پسر و دختر ميت به ميتمتصل مى شوند و تنها وقتى خود واسطه ها از دنيا رفته باشند ارث مى برند.
بدنبال اين طبقه طبقه دوم قرار دارد، كه عبارت است از برادران و خواهران و جد وجده ميتكه اينها يك واسطه كه همان پدر و يا مادر مى باشندمتصل به ميت مى شوند پس اگر ميت از طبقه اول وارث و وارث زاده نداشته باشد ارث او راطبقه دوم مى برد و اگر از طبقه دوم هم وارثى ندارد فرزندان آن طبقه ارث او را مىبرند كه با يك واسطه يعنى پدر و مادر به ميتمتصل مى شوند. و بطور كلى هر بطنى مانع ارث بطن بعد از خودش مى شود.
بعد از اين طبقه ، طبقه سوم قرار دارد كه طبقه عمو و عمه ها و دائى و خاله هاى ميت و جد وجده پدر ميت و جد و جده مادر ميت است چه بين نامبردگان و بين ميت دو واسطه وجود دارد يكىجد و جده است و يكى پدر و مادر و مساءله بر همين قياس است كه گذشت .
و از مساءله قرب و بعد نامبرده برمى آيد آن كسى كه به دو سبب به ميت نزديك است ،مقدم است بر كسى كه به يك سبب نزديك است ، كه يكى از مثالهايش تقدم خويشاوندانابوينى ميت بر خويشاوندان پدرى او است كه اين دسته با وجود دستهاول ارث نمى برند، ولى كلاله ابوينى مانع از ارث بردن خويشاوند مادرى نمى شود.
2 _ دومين اصلى كه از چند آيه نامبرده استفاده مى شود اين است كه در وارثان ميت غيراز ناحيه قرب و بعد به او تقدم و تاءخر ديگرى در نظر گرفته شده چون گاه مىشود كه سهام همگى جمع مى شود و بخاطر بيشتر شدنش ازاصل تركه با هم مزاحمت مى كنند و در اين هنگام بعضى از صاحبان سهام كسانى هستند كهدر اين فرض يعنى در فرض تزاحم سهم ديگرى در قرآن برايش ‍ معين شده مانند شوهركه در اصل نصف (2/1) مى برد ولى وقتى وجود فرزندى از همسرش مزاحم او مى شودعينا سهم او ربع (4/1) مى شود و مانند زوجه _ در صورتى كه شوهر از دنيا برود- كه در فرض نبودن فرزند براى ميت ربع (4/1) و در فرض وجود فرزند ثمن(8/1) مى برد و مانند مادر كه در اصل ثلث (3/1) مى برد ولى اگر ميت _ كهفرزند او است _ اولاد و يا برادر داشته باشد سهم مادرش سدس (6/1) مى شود ولىپدر ميت كه سهمش (6/1) است كم نمى شود چه ميت فرزند داشته و چه نداشته باشد.
بعضى ديگر از صاحبان سهام كسانى هستند كه دراصل برايشان سهمى معين شده ، ولى اگر مزاحمى داشته باشند قرآن از بيان سهم آنانسكوت كرده و سهم معينى برايشان ذكر نكرده است مانند يك دختر و چند دختر و يك خواهر وچند خواهر كه يك دختر نصف و يك خواهر دو ثلث مى برد ولى اگر چند دختر و چند خواهرباشند قرآن سهمى برايشان معين نكرده است .
از اين جريان استفاده مى شود كه دسته اول كه قرآن كريم سهم ارثشان را هم در صورتنبودن مزاحم بيان كرده و هم در صورت وجود مزاحم در جائى كه سهام ارث ازاصل ارث بيشتر شد نقصى بر سهم آنان وارد نمى شود. بلكه بر كسانى وارد مى شودكه جزء دسته دوّمند يعنى از آنهائى هستند كه قرآن تنها سهم الارث در صورت نبودمزاحمشان را معين كرده و از بيان قسمت سهم الارثشان در صورت وجود مزاحم سكوت كردهاست .
3- سومين اصلى كه از آيات نامبرده استفاده مى شود اين است كه سهام گاهى ازاوقات زيادتر از مال مى شود، مثل اينكه زنى بميرد و شوهر و برادران و خواهرانى ازخويشاوندان پدرى و مادرى خود بجاى بگذارد، كه در اين صورت سهام عبارت است _از: 1 - نصف (2/1) و ثلثان (3/2) و معلوم است كه جمع اين دو بيشتر از عدد صحيحمى شود (يعنى اگر ارث را يك واحد فرض كنيممشتمل بر اين دو سهم 2/1 _ 3/2 نيست ، بلكه كمتر از آن است چون جمع آن دو عبارتاست از يك عدد صحيح و يك ششم ) و نيز مثل اين فرض كه زنى بميرد و پدر و مادر وشوهر و دو دختر بجاى بگذارد كه در اين فرض نيز سهام ازمال بيشتر است .

next page

fehrest page

back page