بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب سیری در تربیت اسلامی, مصطفى دلشاد تهرانى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     FOOTNT02 -
     FOOTNT03 -
     SEIR0001 -
     SEIR0002 -
     SEIR0003 -
     SEIR0004 -
     SEIR0005 -
     SEIR0006 -
     SEIR0007 -
     SEIR0008 -
     SEIR0009 -
     SEIR0010 -
     SEIR0011 -
     SEIR0012 -
     SEIR0013 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

موانع و مقتضيات سياسى
سياستهاى حاكم بر يك جامعه ، شكل حكومت و روابط حاكميت مى تواند در توقف ، تخريب وسقوط انسانها؛ يا بيدارى ، حركت و كمال جويى آنها نقشى عمده داشته باشد. مردم ازحكومت و سياستهاى حاكم رنگ مى پذيرند. در حكمتهاى منسوب به امير مؤ منان ، على (ع )چنين آمده است :
((الملك كالنهر العظيم ، تستمد منه الجداول ؛ فان كان عذبا عذبت ، و ان كان ملحاملحت .))(68)
زمامدار همچون رودخانه پهناورى است كه رودهايى كوچك از آن جارى مى شود، پس اگر آبآن رودخانه پهناور، گوارا باشد آب درون رودهاى كوچك گوارا خواهد بود، و اگر شورباشد، آب درون آنها نيز شور خواهد بود.
يعنى مردمان همانند آن رودهاى كوچكند كه از زمامداران خود متاءثر مى شوند و رنگ مىگيرند. ((ملاى رومى )) اين حقيقت را مورد توجه قرار داده و چنين آورده است :

خوى شاهان در رعيت جا كند
چرخ اخضر خاك را خضرا كند
شه چو حوضى دان حشم چون لوله ها
آب از لوله رود در كوله ها
چون كه آب جمله از حوضى است پاك
هر يكى آبى دهد خوش ذوقناك
ور در آن حوض آب شور است و پليد
هر يكى لوله همان آرد پديد(69)
نقش سياست و حكومت در صلاح و فساد مردم
با مرورى در تاريخ و سيرى در تحولات حكومتى مشاهده مى شود كه چگونه مردمان درزير سايه حكومتى صالح ، به صلاح گرايش ‍ يافته اند، و چگونه در زير سايهحكومتى فاسد، ميل به فساد افزون شده است . نقش سياستهاى حاكم ، بر تربيت ، نقشىآشكار است . به بيان على (ع ) با تغيير قدرت و حكومت ، زمانه و همه چيز تغيير مىيابد:
((اذا تغير السلطان تغير الزمان .))(70)
هرگاه (انديشه و كردار) سلطان تغيير كند (اوضاع واحوال ) زمانه تغيير مى كند.
در حاكميت ستم ، ميدان عمل براى نيكان بسته و حرمتها شكسته است ؛ بدكاران از هر قيدىرسته و راستكرداران به خوارى نشسته اند، چنانكه امير مؤ منان (ع ) فرموده است :
((تنهد فيه الاشرار و تستذلالاخيار.))(71)
بدان در آن روزگار بلند مقدار شوند و نيكان خوار.
چنانچه زمامداران خودسر و حاكمان خيره سر، رشته امور را به دست گيرند، شايستگان راخوار، و بى مقداران را فرا مى كشند و دست به تباهى مى زنند كه در اين صورت موانعىبلند فرا راه كمال آدميان ايجاد مى شود. اين سنت خودسران و مستبدان است .
((قالت ان الملوك اذا دخلوا قرية افسدوا و جعلوا اعزة اهلها اذلة و كذلك يفعلون.))(72)
گفت : پادشاهان چون به سرزمينى درآيند تباهش كنند و عزيزان مردم آن را خوار گردانند.(آرى پيوسته ) چنين مى كنند.
اين حقيقت در سخنان پيشواى موحدان ، امير مؤ منان (ع ) مكرر آمده است ؛ از جمله فرموده است :
((اذا ملك الاراذل هلك الافاضل.))(73)
هرگاه زمام امور به دست سفلگان افتد برتران هلاك شوند.
((اذا استولى اللئام اضطهد الكرام .))(74)
هرگاه فرومايگان مصدر امور شوند گرانمايگان درافتند و مقهور شوند.
((اذا فسد الزمان ساد اللئام .))(75)
هرگاه روزگار تباهى پذيرد فرومايگان سرورى يابند.
برترين مقتضى تربيت
هيچ چيز چون عدالت مقتضى تربيت نيست ؛ و اين حقيقت بصراحت در سخنان پيشواىعدالتخواهان ، على (ع ) آمده است :
((العدل حياة .))(76)
عدالت حيات است .
((بالعدل تصلح الرعية .))(77)
مردمان به وسيله عدالت اصلاح مى شوند.
((ما عمرت البلاد بمثل العدل .))(78)
هيچ چيز چون عدالت سرزمينها را عمران و آباد نمى كند.
بنابراين عدالت بهترين وسيله است تا بتوان مردمان را از آلودگيها پالود و به راستىو درستى سير داد، در سخنى بلند از امير مؤ منان (ع ) آمده است :
((جعل الله سبحانه العدل قوام الانام ، و تنزيها من المظالم و الاثام ، و تسنيةللاسلام .))(79)
خداى سبحان عدالت را مايه برپايى مردمان و ستون زندگى ايشان ، و سبب پاكى ازستمكاريها و گناهان ، و روشنى چشم اسلام قرار داده است .
سيره تربيتى پيامبران بر اين بوده است كه با زدودن ستمها و برپا كردن عدالت ،حجابهاى تربيت را پس زنند و آدميان را به صفات و كمالات الهى متصف كنند.
در حكومت ستم انسانها به خوارى كشيده مى شوند، گناه و معصيت مى كنند، و دست بهتباهگرى مى زنند؛ و در حكومت عدل استعدادها شكوفا مى شود، خردها بهكمال مى رسد و حكمت و علم فراگير مى شود. شاخصه و نمونه اعلاى اين تربيت ، باظهور حجت حق و خورشيد مغرب ، امام زمان (عج ) تحقق مى يابد؛ تا جايى كه در آن زمانفرخنده همه مردم علم و حكمت مى آموزند و زنان در خانه ها با كتاب خدا و سنت پيامبرقضاوت مى كنند. از امام باقر(ع ) روايت شده است كه فرمود:
((توتون الحكمة فى زمانه حتى ان المراءة لتقضى فى بيتها بكتاب الله تعالىو سنة رسول الله (ص ) ))(80)
در دولت مهدى (ع ) به همه مردم علم و حكمت مى آموزند تا آنجا كه زنان در خانه ها باكتاب خدا و سنت پيامبر(ص ) قضاوت مى كنند.
امام باقر(ع ) درباره تحول تربيتى و اكمال عقلها در آن دوره مى فرمايد:
((اذا قام قائمنا وضع يده على رؤ وس العباد بجمع به عقولهم واكمل به اخلاقهم .))(81)
چون قائم ما قيام كند، دست خود را روى سر بندگان مى گذارد و بدين ترتيب خردهاىمردمان را به كمال مى رساند و اخلاقشان را كامل مى كند.
آن حضرت به تاءييد الهى ، خردها را نورانى مى كند تا مردمان پيروى هوا و هوس نكنندو خلق و خويها را الهى مى كند تا به نيكى و درستى زندگى كنند.
موانع و مقتضيات اقتصادى
اوضاع اقتصادى و نوع معيشت انسان يكى از اساسى ترين زمينه هاى تربيت است . نوعزندگى و نحوه برخوردارى از امكانات آن و ميزان ثروت و تلقى از آن درشكل گيرى تربيت انسان و نوع سلوك او نقشى عمده دارد. ميان نحوه تفكر و نوع زندگىرابطه اى دوسويى برقرار است و هر يك بر ديگرى تاءثير مى گذارد. انسان ، آنگونه تفكر مى كند كه زندگى مى كند و آن گونه زندگى مى كند كه تفكر مى كند.انسانى كه در اسارت مشكلات مادى اعم از نداشتن يا كم داشتن به سر مى برد، چگونهمى تواند به سوى كمال پرواز كند؟ آن كه در بند زندگى است و جز تلاش معاش همتىندارد، چگونه فرصت انديشيدن و پرداختن به امورى فراتر از آن را بيابد؟ انسانى كهدر اسارت فراواندارى و فراوانخواهى است ، چگونه مى تواند در مسير سعادت حقيقىگام بردارد؟ آن كه گرفتار طغيان ثروتمندى است ، چگونه ممكن است به امورى وراىاينها توجه يابد؟ اينها همه مانع است و رفتن و سلوك حقيقى را دشوار مى سازد.
فقر و غنا
انسان گرسنه ، اسير است و گرفتار مانعى بزرگ كه نمى گذارد بسيارى از حقايق راآن سان كه بايد دريابد.
اگر ز نان شكم آدمى نباشد سير
حديث و موعظه در وى نمى كند تاءثير(82)
نقطه مقابل اين ؛ آن كه خود را به سبب فراواندارى خويش بى نياز مى بيند، خود را درمعرض بزرگترين آفت علم و حكمت قرار مى دهد و به نداى فطرت خويش پشت مى كند وميل به فزونخواهى تباهش مى سازد.
آفت علم و حكمت است شكم
هر كه را خورد بيش دانش كم
اى عزيز اين همه ذليلى چيست
وى سبك روح اين ثقيلى چيست
نظر از كام و از گلو بگسل
هر چه آن نيست حق از او بگسل
تا تو دربند آرزو باشى
زير بار خسان دو تو باشى (83)
بنابراين ؛ دو مانع اصلى براى تربيت انسانها و سير جوامع به سوى سعادت وجوددارد: فقر و غنا؛ فقر ذلت آور و اسيركننده ، و غناى افزون بر كفاف و سيرى ناپذيرى .علامه طباطبايى (ره ) در اين باره مى نويسد:
((قطعا مهمترين چيزى كه جامعه انسانى را بر اساس خود قوام مى بخشد و پايدار مىسازد امور اقتصادى جامعه است كه خداوند آن را مايه قوام و برپايى اجتماع قرار داده استو اگر گناهان و جرايم و جنايات و تعديات و مظالم مورد بررسى و آمارگيرى قرارگيرد، در تحليل نهايى به اين نتيجه مى رسيم كه علت بروز تمام آنها يا فقر مفرطىاست كه انسان را به اختلاس اموال مردم از راه سرقت و راهزنى و آدمكشى و گرانفروشى وكم فروشى و غصب و ساير تعديات مالى وادار مى كند؛ و يا ثروت بى حساب است كهانسان را به اتراف و اسراف در خوراك و نوشاك و پوشاك و ازدواج و تهيه سكنى وبى بند و بارى در شهوات و هتك حرمتها، و گسترش تعدى و تجاوز بهمال و ناموس و جان مردم وامى دارد.))(84)
خداى رحمان اموال و داراييها را وسيله اى براى برپايى امور آدميان و بسترى مناسب براىحركت متعال و رشد آنان قرار داده است ، نه آنكهاموال و داراييها وسيله اى باشد براى گنجينه سازى و فسادانگيزى و تباهگرى .اموال و داراييهاى اجتماعى بايد در دست كسانى باشد كه با تدبير صحيح آن را در جهتاصلاح امور به كار گيرند و بدان وسيله موانع تربيت را از پيش پاى مردمان بردارندو راه كمال را بگشايند.
((و لاتؤ توا السفهاء اموالكم التى جعل الله لكم قياما.))(85)
اموال خود را كه خداوند وسيله برپا بودن زندگى شما قرار داده است به كم خردانمدهيد.
فزونخواهى و تكاثرطلبى و كنز كردن اموال و داراييها، فرد و جامعه را به سوىتباهى مى كشاند و خداوند صريحا ثروت اندوزى و گنجينه سازىاموال را تحريم كرده است و به مسلمانان فرمان مى دهد كهاموال خويش را در راه خدا و در طريق بهره گيرى بندگان خدا به كار اندازند، و ازاندوختن و ذخيره كردن و خارج ساختن آنها از گردش معاملات بشدت بپرهيزند، در غير اينصورت بايد منتظر عذابى دردناك باشند.
((و الذين يكنزون الذهب و الفضة و لاينفقونها فىسبيل الله فبشرهم بعذاب اليم يوم يحمى عليها فى نار جهنم فتكوى بها جباههم وجنوبهم و ظهورهم هذا ما كنزتم لانفسكم فذوقوا ما كنتم تكنزون .))(86)
و كسانى كه زر و سيم مى اندوزند و آن را در راه خدا انفاق نمى كنند، پس آنان را بهعذابى دردناك مژده ده ؛ روزى كه آن (زر و سيم ) را در آتش دوزخ بتابند و با آنپيشانيها و پهلوها و پشتهاى آنان را داغ نهند (و گويند:) اين است آنچه براى خويشتن مىاندوختيد. پس (طعم ) آنچه مى اندوختيد بچشيد.
انبوهى ثروت موجب غفلت و فراموشى حق و تباهى قلب مى شود و اين امر مانعى سخت درتربيت است .
((الهاكم التكاثر.))(87)
تكاثر شما را به خود مشغول كرد.
در اين باره از امير مؤ منان (ع ) چنين روايت شده است :
((كثرة المال يفسد القلوب و ينسى الذنوب .))(88)
فراوانى مال قلبها را تباه مى كند و گناهان را به فراموشى مى سپارد.
همچنين از آن حضرت وارد شده است :
((اعلموا ان كثرة المال مفسدة للدين ، مقساة للقلوب .))(89)
بدانيد كه فراوانى مال ، تباه كننده دين و سخت كننده دلهاست .
انبوهى مال ، ذهن و فكر آدمى را پر مى سازد و او را از انديشه حقيقى و سير كمالىبازمى دارد، از على (ع ) چنين نقل شده است :
((المال يفسد المال و يوسع الامال .))(90)
(انبوهى ) مال عاقبت فرد را تباه مى كند و آرزوها را افزون مى سازد.
فزوندارى و فزونخواهى آدمى را اسير خود مى سازد و اين گونه است كه مبداء و معادفراموش مى شود و دنيا، آغاز و انجام فرد مى گردد و دوستىمال تباهش مى كند. امير مؤ منان (ع ) فرموده است :
((حب المال يوهن الدين و يفسد اليقين .))(91)
دوستى مال دين را سست مى كند و يقين را تباه مى سازد.
آدمى چون خود را بى نياز بيند، حق را فراموش مى كند و سر به طغيان برمى دارد.
((كلا ان الانسان ليطغى ان راه استغنى .))(92)
آرى ، هر آينه آدمى سركشى مى كند و از حد مى گذرد، از آن رو كه خود را بى نياز وتوانگر بيند.
اين احساس بى نيازى ، راه تربيت فطرى را بر آدمى مى بندد و او را به سوى هلاكتسوق مى دهد. در سخنان امير مؤ منان (ع ) آمده است :
((ثروة المال تردى و تطغى و تفنى .))(93)
بسيارى مال هلاك مى كند و سركش مى سازد و نيست مى گردد.
آدمى براى تربيت و اصلاح ، بيش از آنكه به گردآورىمال و ثروت نيازمند باشد به ادب و عمل صالح نيازمند است ؛ چنانچه على (ع ) فرمودهاست :
((انكم الى اكتساب صالح الاعمال احوج منكم الى مكاسبالاموال .))(94)
بدرستى كه شما به كسب اعمال صالح نيازمندتريد تا به كسباموال .
((انكم الى اكتساب الادب احوج منكم الى اكتساب الذهب و الفضة .))(95)
بدرستى كه شما به كسب ادب نيازمندتريد تا كسب طلا و نقره .
همان گونه كه انبوهى مال و دارايى ، و فزوندارى و فزونخواهى ، فرد و جامعه را ازسير كمالى باز مى دارد، فقر مفرط و نادارى ، و پيوسته گرفتار دغدغه معاش بودن واسارت در چنگال تنگدستى نيز مانعى براى حركت كمالى است . فقر مفرط انسان را متوقفو منكسر مى سازد. ايمان و يقين را متزلزل مى كند و كمالات اخلاقى را رو به تباهى مىبرد. از رسول خدا(ص ) روايت شده است كه فرمود:
((كاد الفقر ان يكون كفرا.))(96)
نزديك است كه فقر به كفر بكشد.
از امير مؤ منان ، على (ع ) نيز وارد شده است :
((الفقر طرف من الكفر.))(97)
فقر نيمى از كفر است .
فقر و نادارى مفرط آدمى را به خود مشغول مى سازد و درگير امور ابتدايى مى كند و ازپرداختن به امور متعالى باز مى دارد. از رسول خدا(ص ) روايت شده است كه فرمود:
((اللهم بارك لنا فى الخبر و لاتفرق بيننا و بينه فلو لا الخبر ما صلينا ولاصمنا و لاادينا فرائض ربنا.))(98)
خدايا به نان ما بركت عنايت فرما و ميان ما و نان جدايى ميفكن ، زيرا اگر نان نباشد، نهنمازگزاريم و نه روزه داريم و نه واجبات الهى را ادا كنيم .
نتايج و پيامدهاى فرو رفتن در گرداب فقر چنان خطرناك است كه امير مؤ منان (ع ) دروصيتى به فرزندش حسن (ع ) مى فرمايد:
((يا بنى ، من ابتلى بالفقر فقد ابتلى باربعخصال : بالضعف فى يقينه ، و النقصان فى عقله ، و الرقة فى دينه ، و قلة الحياء فىوجهه ، فنعوذ بالله من الفقر.))(99)
فرزندم ، هر كس دچار فقر شود، به چهار خصلت گرفتار مى شود: ضعف در يقين ،نقصان در عقل ، سستى در دين و كم حيايى در چهره ؛ پس به خدا پناه مى برم از فقر.
آن حضرت ، فرزندش ((محمد حنفيه )) را نيز از فقر بر حذر مى دارد و پيامدهاى تباهگرآن را به او گوشزد مى كند تا همگان بدانند كه براى حركت به مقصدكمال بايد اين مانع را رفع كرد.
((يا بنى انى اخاف عليك الفقر، فاستعذ بالله منه ، فان الفقر منقصة للدين ،مدهشة للعقل ، داعية للمقت .))(100)
فرزندم ، از فقر بر تو مى ترسم ؛ از آن به خدا پناه ببر! زيرا فقر دين انسان راناقص و عقل و انديشه او را مشوش سازد، و كينه و دشمنى پديد آرد.
فقر مفرط، مردمان را جز آنان كه راسخ در اصول شده اند بشدت تهديد مى كند، زيراآدمى را به غفلت و فراموشى از خالق و ذلت و خوارى در برابر مخلوق مى كشاند؛ و اينمانعى سهمگين در برابر تربيت آدميان است ، در سخنان نورانى على (ع ) آمده است :
((القلة ذلة .))(101)
كمبود داشتن خوارى است .
((الفقر ينسى .))(102)
فقر فراموشى (و غفلت ) مى آورد.
بسيارى از تباهيها ريشه در فقر مفرط دارد و براى سامان دادن زندگى بشر به مقصدبندگى و اتصاف به صفات الهى بايد آن را زدود. از حضرت رضا(ع ) روايت شده استكه فرمود:
((المسكنة مفتاح البوس .))(103)
تهيدستى و بينوايى كليد بيچارگى و تيره روزى است .
پيشوايان حق و عدل ، فقر را در كنار كفر مى ديدند و از آن به خدا پناه مى بردند. دردعايى كه ((معاوية بن عمار)) از امام صادق (ع ) روايت كرده است چنين مى خوانيم :
((اللهم انى اعوذ بك من الكفر و الفقر.))(104)
خدايا از كفر و فقر به تو پناه مى برم .
بهترين مقتضى اقتصادى تربيت
بدين ترتيب ، هيچ نداشتن و كمبود داشتن (مسكنت و فقر) از يك سو؛ و فراوان داشتن وافزودن بر غناى مشروع نگاه داشتن (غناى تكاثرى و غناى وافر) از ديگر سو، موانعىبزرگ بر سر راه تربيت كمالى آدميان است و در اين ميان ، غناى مشروع (غناى كفافى )مقتضى تربيت است .(105) ((عفاف )) و ((كفاف )) و ((قناعت )) و ((قصد)) بهترينمقتضى براى تربيت آدمى و بهترين زمينه اقتصادى براى دستيابى به زندگى سعادتآميز (حيات طيبه ) است . از امير مؤ منان (ع ) درباره تفسير اين آيه سؤال شد كه خداوند فرموده است :
((فلنحيينه حياة طيبة .))(106)
هر آينه او را به زندگى پاك و خوشى زنده داريم .
على (ع ) فرمود:
((هى القناعة .))(107)
زندگى پاك و خوش قناعت است .
آسايش و آرامش حقيقى كه بستر مناسب رشد و كمال است ، در سايه غناى مشروع (غناىكفافى ) حاصل مى شود، چنانكه على (ع ) فرموده است :
((من اقتصر على بلغة الكفاف فقد انتظم الراحة ، و تبوا خفض ‍ الدعة .))(108)
هر كه به مقدار نياز اكتفا كند، آسايش و راحتى خود را فراهم آورد و گشايش و آرامش رابه دست آورد.
در چنين زمينه اى است كه پاكى به دست مى آيد و راه تعالى گشوده مى شود. پيشواىموحدان ، على (ع ) فرموده است :
((من اقتنع بالكفاف اداه الى العفاف .))(109)
هر كه به كفاف قناعت كند، او را به پاكى كشاند.
خداى متعال مردمان را به زندگى پاك و معيشتحلال و عدم پيروى از شيطان فراخوانده است تا راه رشد بر آنان گشوده شود.
((يا ايها الذين كلوا مما فى الارض حلالا طيبا و لاتتبعوا خطوات الشيطان انه لكمعدو مبين .))(110)
اى مردم ، از آنچه در زمين حلال و پاكيزه است بخوريد و از پى گامهاى شيطان مرويد كهاو شما را دشمنى است آشكار.
زندگى پاك و سالم همان راه ((قصد و ميانه )) بر اساس ‍ ((كفاف )) است .
((كلوا و اشربوا و لاتسرفوا انه لايحب المسرفين .))(111)
بخوريد و بياشاميد و اسراف مكنيد كه خدا اسرافكاران را دوست ندارد.
در تاءييد همين معنا از على (ع ) وارد شده است :
((كل ما زاد على الاقتصاد اسراف .))(112)
هر چه افزون بر ميانه روى باشد، اسراف است .
((مافوق الكفاف اسراف .))(113)
آنچه بيش از اندازه مورد نياز است ، اسراف است .
رسول خدا(ص ) سه چيز را سبب نجات معرفى كرده است كه يكى از آن سه چيز ميانهروى در امور اقتصادى است :
((القصد فى الغنى و الفقر.))(114)
ميانه روى در فقر و غنا.
آن حضرت در دعاهاى خود از خداوند درخواست اعتدال و ميانه روى در فقر و غنا مى كرد و مىگفت :
((اللهم انى اساءلك ... القصد الفقر و الغنى .))(115)
خدا از تو ميانه روى در فقر و غنا را خواستارم .
امام سجاد(ع )، آموزگار نيكو زيستن ، نيز در دعايى مى فرمايد:
((و نعوذ بك من تناول الاسراف و من فقدان الكفاف .))(116)
پناه مى بريم به تو از دست آلودن به اسراف ، و از نايافتن رزق كفاف .
بنابراين ((غناى كفافى )) و ((ميانه روى در امور اقتصادى )) مقتضى مناسب براىتربيت فرد و جامعه است و مال و ثروت مشروع و محدود مى تواند در اين جهت بهترينيارى كننده باشد.
مال را كز بهر دين باشى حمول
نعم مال صالح خواندش رسول (117)
اين همان چيزى است كه پيشوايان معصوم (ع ) مردمان را بدان خوانده اند، چنانكه على (ع )فرموده است :
((عليكم بالقصد فى الغنى و الفقر.))(118)
بر شما باد به ميانه روى در فقر و غنا.
بخش سوم : مبانى تربيت
شناخت انسان
اهميت و جايگاه شناخت انسان
شناخت انسان مهمترين امر در تربيت است ؛ اينكه حقيقت انسان چيست ، و اين موجود از چهاستعداد و ظرفيت وجودى برخوردار است ، ملكى است يا ملكوتى ، در جهتگيرى تربيت ،نحوه رفتار با انسان و سير انسان به سوى مقصد تربيت نقشى تعيين كننده دارد، باتوجه به همين جايگاه است كه در سخنان پيشوايان معصوم (ع ) بر شناخت انسان و معرفتنفس تاءكيدى بسيار شده است تا جايى كه هيچ شناختى با آنقابل مقايسه نيست . از امام باقر(ع ) روايت شده است كه فرمود:
((لامعرفة كمعرفتك بنفسك .))(119)
هيچ شناختى چون شناخت خويشتن خودت نيست .
اين شناخت ، برترين معرفتها و حكمتهاست ، چنانكه در سخنان امير مؤ منان على (ع ) آمدهاست :
((افضل المعرفة ، معرفة الانسان نفسه .))(120)
برترين معرفت ، شناخت آدمى است خويشتن خود را.
((افضل الحكمة ، معرفة الانسان نفسه .))(121)
برترين حكمت ، شناخت آدمى است خويشتن خود را.
والايى اين معرفت تا بدانجاست كه از پيشواى موحدان على (ع ) چنين وارد شده است :
((غاية المعرفة ان يعرف المرء نفسه .))(122)
هدف نهايى معرفت ، آن است كه آدمى خود را بشناسد.
((من عرف نفسه فقد انتهى الى غاية كل معرفة و علم .))(123)
هر كه خود را بشناسد، به نتيجه و غايت هر شناخت و دانشى دست يافته است .
غايت تربيت ، معرفت الله است و اتصاف به صفات حسناى الهى ؛ و اين راه از خود انسانمى گذرد.
((يا ايها الذين آمنوا عليكم انفسكم .))(124)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، بر شما باد نفسهايتان .
علامه طباطبايى (ره ) در تفسير اين آيه مى نويسد:
((از عبارت ((عليكم انفسكم )) كه مؤ منان را به پرداختن به نفس ‍ خود فرمان داده است ،بخوبى دريافت مى شود كه ((نفس مؤ من )) همان راهى است كه به سلوك آن و ملتزمبودن بدان فرمان داده شده است ، زيرا وقتى گفته مى شود زنهار راه را گم مكن ، معنايشالتزام به خود راه است نه جدا نشدن از رهروان ؛ بنابراين در اينجا هم كه مى فرمايد:((زنهار نفسهايتان را از دست ندهيد))، معلوم مى شود كه نفسها همان راهند نه راهرو؛چنانكه نظير اين معنا در آيه زير به چشم مى خورد:
((و ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه و لاتتبعواالسبل فتفرق بكم عن سبيله .))(125)
و اين است راه راست من ، پس آن را پيروى كنيد و به راههاى ديگر مرويد كه شما را از راهاو جدا مى كند.
پس ، از فرمان خداى متعال به مؤ منان در ملازمت نفس خود، مشخص مى شود كه نفس مؤ منهمان راهى است كه بايد آن را سلوك كند؛ بنابراين نفس مؤ من طريق و مسيرى است كه او رابه سوى پروردگارش سير مى دهد و اين همان راه هدايت او و راهى است كه او را بهسعادتش مى رساند.
آيه مورد بحث حقيقتى را بروشنى بيان كرده است كه آيات زير بهاجمال بدان پرداخته است :
((يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد و اتقوا الله ان الله خبيربما تعملون ، و لاتكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئك هم الفاسقون لايستوىاصحاب النار و اصحاب الجنة اصحاب الجنة هم الفائزون .))(126)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از خدا پروا كنيد؛ و هر كسى بايد بنگرد كه براى فردا(روز رستاخيز) چه پيش فرستاده است . و از خدا پروا داشته باشيد كه خدا بدانچه مىكنيد آگاه است . و مانند كسانى مباشيد كه خداى را فراموش كردند و خدا خودشان رافراموششان ساخت . اينان همان فاسقانند. دوزخيان و بهشتيان برابر نيستند؛ بهشتيانهمان رستگارانند.
اين آيات فرمان مى دهد نفس را زير نظر گيرند واعمال صالح آن را كه زاد و توشه فرداى قيامت اوست و بهترين زاد و توشه تقواست تحت مراقبت قرار دهند، زيرا براى نفس امروز و فردايى است ، و نفس هر لحظه درصيرورت و طى مسير است ، و غايت سيرش ‍ خداى سبحان است كه حسن ثواب يعنى بهشت ،نزد اوست ، بنابراين ، بر انسان است كه اين مسير را ادامه دهد و همواره به ياد خدا باشدو لحظه اى او را فراموش نكند، زيرا خداى سبحان غايت و هدف است و فراموش كردن غايتو هدف سبب از ياد بردن راه است . ((فمن نسى ربه نسى نفسه )). هر كه پروردگارشرا فراموش ‍ كند، خود را فراموش كرده است ؛ و در نتيجه اين روز واپسين خود زاد و توشهاى كه مايه زندگى اش باشد، نيندوخته است ، و اين همان هلاكت است ،رسول خدا(ص ) نيز در حديثى كه شيعه و سنى آن را روايت كرده اند، فرموده است :
((من عرف نفسه فقد عرف ربه .))(127)
هر كه خود را بشناسد، پروردگار خود را شناخته است .
اين معنا، حقيقتى است كه تدبر زياد و انديشه صحيح آن را تاءييد مى كند.))(128)
حقيقت انسان
انسان از چنان حقيقتى برخوردار است كه معرفت به او، معرفت به حق است ، در قرآن كريمدر مواضع مختلف سخن از اين حقيقت رفته است ، از جمله در بحث خلافت انسان كه جامعترينبيان در اين باره است . آدمى ، موجودى متحول و متغير و داراى صيرورتى شگفت است .
((كيف تكفرون بالله و كنتم امواتا فاحياكم ثم يميتكم ثم يحييكم ثم اليه ترجعون. هو الذى خلق لكم ما فى الارض جميعا ثم استوى الى السماء فسواهن سبع سماوات و هوبكل شى ء عليم .))(129)
چگونه خدا را منكريد؟ با آنكه مردگانى بوديد و شما را زنده كرد؛ باز شما را مىميراند و باز زنده مى كند و آن گاه به سوى او بازگردانده مى شويد. اوست كسى كهآنچه در زمين است همه را براى شما آفريد، آن گاه به آسمان پرداخت و هفت آسمان رااستوار كرد، و او به هر چيزى داناست .
اين آيات و آيات بعد، به بيان حقيقت انسان و آنچه خداىمتعال در نهاد او به وديعه سپرده است ، مى پردازد؛ ذخائركمال و وسعت دايره وجود انسان و آن منازلى كه اين موجود در مسير وجود خود طى مى كنديعنى مرگ ، حيات ، سپس مرگ ، آن گاه حيات و سپس ‍ بازگشت به خداى سبحان و اينكهبازگشت به پروردگار، آخرين منزل در سير آدمى است ، درخلال اين بيان ، پاره اى از ويژگيها و مواهب تكوين و تشريع را كه خداىمتعال آدميان را بدان اختصاص داده است ، يادآور مى شود و مى فرمايد: انسان مرده اى بىجان بود، خداوند او را زنده كرد، همچنان او را مى ميراند و زنده مى كند تا در آخر بهسوى خود برگرداند؛ و آنچه را در زمين است براى او آفريده و آسمانها را نيز برايشمسخر كرده و او را خليفه و جانشين خود در زمين قرار داده و فرشتگان خود را وادار بهسجده بر او كرده است .(130)
در اين آيات ، مخاطب ((انسان )) است ، نه شخصى خاص ، بنابراين بحث مربوط به((نوع انسان )) است و اينكه اين موجود از چنان جايگاهى ويژه در هستى برخوردار است كههمه چيز براى اوست . و چون كلام در مقام امتنان است ، از آن برمى آيد كه پرداختن بهآسمان نيز براى انسان بوده است و اگر آن را هفت آسمان قرار داده است نيز به خاطر اينموجود دردانه بوده است .(131)
پس از دو آيه ياد شده كه مقدماتى را براى ورود بهاصل بحث درباره حقيقت انسان مطرح كرد، آيات مربوط به خلافت الهى انسان و برترىو امتياز و شرافت نوع انسان بر فرشتگان از باب داشتن ((علم به اسما)) آغاز مىشود.
((و اذ قال ربك للملائكة انى جاعل فى الارض خليفة قالوااتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لكقال انى اعلم ما لا تعلمون .))(132)
و چون پروردگار تو به فرشتگان فرمود: من در زمين جانشينى خواهم گماشت ،(فرشتگان ) گفتند: آيا در آن كسى را مى گمارى كه در آن تباهى كند و خونها بريزد؟ وحال آنكه ما با ستايشت ، تو را تنزيه مى كنيم ، و به تقديست مى پردازيم . فرمود: منچيزى مى دانم كه شما نمى دانيد.
خداى سبحان در اينجا از موجودى خبر مى دهد كه خليفه اوست . ((خليفه )) به معناىجانشين است و جانشين هر كس بايد عين مستخلف باشد تا عنوان خليفه بر او صدق كند،چنانكه حكيم متاءله ، سيد حيدر آملى (ره ) مى نويسد: ((لان الخليفة يجب ان يكون عينالمستخلف ليتمكن من الخلافة .))(133)
((خليفه )) بايد متصف به صفات و كمالات مستخلف باشد و آثار و تجليات مستخلف رادر خود ظاهر سازد؛ بايد آينه تمام نماى مستخلف باشد، بايد بتوان كمالات و آثار علم وقدرت مستخلف را در او مشاهده كرد. و خداوند اعلام مى كند كه مى خواهد چنين موجودى در زمينبگمارد؛ موجودى كه خليفه اوست ، جلوه تمام عيار اوست ، آينه اوست .
به دنبال اعلام اين مطلب كه انسان خليفه خدا در زمين است ، فرشتگان پرسشى را مطرحكردند دال بر اينكه اين موجود تباهگر و خونريز است . آنان بر اساس زمينى بودن اينموجود آن استنتاج را كردند، زيرا موجود زمينى به خاطر آنكه مادى است ، بايد مركب ازقوايى غضبى و شهوى باشد، و چون زمين دار تزاحم و محدود الجهات است و در آنتزاحمهاى بسيار روى مى دهد، مركباتش در معرضانحلال و انتظامهايش و اصلاحاتش در معرض فساد و بطلان واقع مى شود. و ناگزيرزندگى در آن جز به صورت زندگى نوعى و اجتماعى فراهم نمى شود و بقا در آن بهحد كمال نمى رسد، جز با زندگى دسته جمعى ؛ و معلوم است كه اين نحوه از زندگىبالاخره به فساد و خونريزى منجر مى شود.
در نظر فرشتگان مقام خلافت و مرتبه مادى انسان مزاحم يكديگر جلوه كرد. آنان بهمرتبه اى از مراتب انسان كه مرتبه حيوانيت اوست اشاره كردند و آن را با مرتبه خلافتناسازگار يافتند، زيرا مقام خلافت همان طور كه نام آن گوياست ، تمام نمى شود مگراينكه خليفه در تمام شئون وجودى و آثار و احكام و تدابيرى كه به خاطر تاءمين آنهاخليفه است ، نمايشگر مستخلف باشد؛ و خداى سبحان كه مستخلف اين خليفه است ، دروجودش مسما به اسماى حسنا و متصف به صفات عليا، از صفاتجمال و جلال است ، و در ذاتش ‍ منزه از هر نقصى ، و در فعلش مقدس از هر شر و فسادىاست ، و خليفه زمينى با آن آثارى كه زندگى زمينى دارد، لايق مقام خلافت نيست ، و باهستى آميخته با آن همه نقص و عيبش ، نمى تواند آينه هستى منزه از هر عيب و نقص و وجودمقدس از هر عدم گردد.
سخن فرشتگان اين بود كه گماشتن خليفه تنها بدين منظور است كه آن خليفه و جانشينبا تسبيح و تحميد و تقديس زبانى و وجودى ، نمايانگر خداىمتعال باشد، و زندگى زمينى اجازه چنين نمايشى به او نمى دهد، بلكه برعكس او را بهسوى تباهى و بدى مى كشاند. از سوى ديگر سخن آنان چنين بود كه وقتى غرض ازگماشتن خليفه در زمين ، تسبيح و تقديس به معناى نمايش صفات خدايى تو باشد، اينمقصد با تسبيح و تحميد و تقديس از جانب خود ماحاصل است ، پس ما آن خليفه ايم كه مى خواهى ، ما را خليفه خودت بگمار، خليفه گماشتناين موجود زمينى چه فايده اى دارد؟
خداى سبحان در پاسخ فرشتگان و رد پيشنهاد آنان ، مساءله فساد در زمين و خونريزى درآن را از جانب انسان خليفه زمينى نفى نكرد، بلكه به طور ضمنى آن را تاءييد نيزكرد، زيرا نفرمود كه اين موجود در زمين خونريزى نخواهد كرد و فساد نخواهد انگيخت .همچنين ادعاى فرشتگان را مبنى بر تسبيح و تقديس خود، انكار نكرد، بلكه آنان را برادعايشان تقرير و تصديق كرد. در عوض ، مطلبى ديگر عنوان كرد، و آن اينكه در اينميان امرى هست كه فرشتگان قادر بر حمل آن نيستند و نمى توانند آن راتحمل كنند، ولى اين خليفه زمينى قادر بر تحمل وحمل آن است .
آرى ، انسان از چنان مرتبه وجودى برخوردار است كه مى تواند آن امر الهى راحمل نمايد و كمالاتى از خداى سبحان را به نمايش ‍ گذارد و اسرارى راتحمل كند كه در وسع و طاقت فرشتگان نيست . اين حقيقت آن قدر ارزنده و بزرگ است كهمساءله فساد و خونريزى را جبران مى كند.(134)
انسان واجد حقيقتى است كه براى رسيدن به آن آفريده شده و به سبب آن شايسته مقامخليفة اللهى گرديده است . اما اين شاءن حقيقى چگونه شاءنى است و به چه سبب اينموجود شايسته قائم مقامى خداى متعال در زمين است ؟ خداى سبحان براى روشن كردن اين امردر ادامه آيات ياد شده فرمود:
((و علم آدم الاسماء كلها ثم عرضهم على الملائكةفقال انبئونى باسماء هؤ لاء ان كنتم صادقين قالوا سبحانك لاعلم لنا الا ما علمتنا انك انتالعليم الحكيم قال يا آدم انبئهم باسمائهم فلما انباهم باسمائهمقال الم اقل لكم انى اعلم غيب السماوات و الارض و اعلم ما تبدون و ما كنتم تكتمون.))(135)
و (خداوند) همه اسما را به آدم تعليم كرد، سپس آنها را بر فرشتگان عرضه نمود وفرمود: اگر راست مى گوييد، مرا از اين اسما خبر دهيد. گفتند: منزهى تو، ما را علمى نيستمگر آنچه به ما تعليم كرده اى كه تويى دانا و حكيم . فرمود: اى آدم ، ايشان را ازاسامى آنان خبر ده . و چون (آدم ) ايشان را از اسمايشان خبر داد، فرمود: آيا به شما نگفتمكه من غيب آسمانها و زمين را مى دانم ؛ و آنچه را آشكار مى كنيد، و آنچه را پنهان مى داشتيدمى دانم ؟
اين آيات ، زيباترين و جامعترين و كاملترين توصيف درباره حقيقت انسان است . همهفضايل و شايستگيها و برتريهاى انسان در ((علم به هم اسما است )) زيرا خداوند درپاسخ فرشتگان و در بيان اين مساءله كه چرا اين موجود را خليفه خويش مى گمارد،فرمود: ((و علم آدم الاسماء كلها)). پس اين بيان ،تعليل سخن قبل است كه : ((انى جاعل فى الارض خليفة )).
بنابراين ، پاسخ اين پرسش كه چرا انسان (نوع انسان ) خليفه خداست و چرا فرشتگانبا همه مقام تقديس و تسبيحى كه دارند، به اين مرتبت دست نيافتند شايستگى آن راداشتند اين است كه انسان واجد علم به همه اسما است و ساير موجودات چنين استعداد وظرفيتى را دارا نيستند.
واژه ((اسماء)) در عبارت ((و علم آدم الاسماء كلها)) از نظر ادبيات اسم جمعى است كه((الف و لام )) بر سرش اضافه شده است ، و چنين جمعى به تصريحاهل ادب ، افاده عموم مى كند. علاوه بر آن ، اين مطلب با كلمه ((كلها)) مؤ كد شده است . درنتيجه ، مراد از آن ، تمام اسمهايى خواهد بود كه ممكن است نام يك مسما واقع بشوند، زيرادر كلام ، نه قيدى آمده و نه عهدى تا عنوان شود كه مراد آن اسماى معهود و مقيد است.(136)
پرسشى كه درباره ((علم به اسما)) مطرح است اين است كه آيا اين علم از سنخ همانعلوم مصطلحى است كه ما داريم ؟ آيا دانستن اسامى موجودات است ؟ اينكه اسم اين شى ءچيست و اسم آن چيست ؟ اين چه مزيتى است ؟ آيا دانستن چند اسم و معلوماتى چند در حافظهداشتن ، شايستگى و برترى و فضيلت مى آورد؟ آن سان كه موجوداتى گرانقدر چونفرشتگان نمى توانند بدان دست يابند و آن را بدانند؟
بى گمان ((علم به اسما)) غير آن نحوه علمى است كه ما به اسمهاى موجودات داريم ،زيرا اگر از سنخ ((علم )) ما بود، مى بايست پس از آنكه آدم فرشتگان را از آن((اسما)) خبر داد، آنان نيز مانند آدم داناى به آن ((اسما)) مى شدند و در داشتن آن ((علم)) چون او و مساوى با او مى گشتند. بدين ترتيب ديگر نبايد آدم احترامى بيشتر داشتهباشد و خداوند او را آن چنان گرامى بدارد. به سبب اينكه ((اسما)) را به آدم آموخته وبه آنان نياموخته است ، زيرا اگر به ايشان نيز مى آموخت ، آنان هم چون آدم يا برتر ازاو مى شدند، همچنين اگر ((علم )) مورد بحث از سنخ ((علم )) ما بود، نمى بايستفرشتگان به صرف اينكه آدم ((علم به اسما)) دارد، قانع مى شدند و استدلالشانباطل مى گرديد. اين چه استدلالى در ابطال حجت فرشتگان است كه خداوند به يك انسانمثلا علم لغت بياموزد و آن گاه وى را به رخ فرشتگان گرامى خود بكشد و به وجود اومباهات كند و او را بر فرشتگان برترى دهد كه در چنان مرتبتى قرار دارند كه خداونددرباره شان فرموده است : ((لا يسبقونه بالقول و هم باءمره يعملون .))(137) يعنىبه گفتار بر او پيشى نگيرند و آنان به فرمان او كار مى كنند. آن گاه به اين گونهموجودات بفرمايد كه اين انسان ، خليفه من وقابل كرامت من است و شمانيستيد؟ بعد هم اضافه كند كه اگرقبول نداريد، و اگر راست مى گوييد كه شايسته مقام خلافتيد، يا اگر درخواست اين مقامرا داريد، مرا از لغتها و واژه هايى كه بعدها آدميان براى خود وضع مى كنند، تا بدانوسيله يكديگر را از منويات خود آگاه سازند، خبر دهيد! با توجه به آنكه اصلاكمال و شرافت علم لغت بدان است كه از راه لغت هر شنونده اى به مقصد درونى و قلبىگوينده پى ببرد و فرشتگان بدون احتياج به لغت و تكلم ، بدون هيچ واسطه اى اسرارقلبى هر كس را مى دانند، پس ‍ فرشتگان كمالى فوقكمال تكلم دارند.
در نتيجه معلوم مى شود آنچه آدم از خدا گرفت و آن علمى كه خداوند به وى آموخت ، غير آنعلمى بود كه فرشتگان به واسطه آدم خبر يافتند. علمى كه براى آدمحاصل شد، حقيقت علم به اسما بود كه فراگرفتن آن براى آدم ممكن بود و براىفرشتگان ممكن نبود. و آدم به سبب همين علم به اسما شايسته مقام خلافت الهى شد، نه بهسبب خبر دادن از آن ، و گرنه پس از خبر دادنش ، فرشتگان نيز مانند او باخبر مى شدندو ديگر جا نداشت كه باز هم بگويند: ((سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا)).
پس از آنچه گذشت روشن مى شود كه علم به اسماى آن مسميات بايد به گونه اى بودهباشد كه از حقايق و اعيان وجودهاى آنها كشف كند، نه صرف نامها كهاهل هر زبانى براى چيزى وضع مى كنند. بنابراين آن مسميات و اسما كه براى آدم معلومشد، عبارت بوده اند از حقايق خارجى و وجودهاى عينى ؛ و اينها در پس پرده غيب يعنىآسمانها و زمين بوده اند و علم پيدا كردن به آن حقايق و موجودات غيبى آن گونه كههستند از يك سو تنها براى موجود زمينى ممكن بوده است ، نه فرشتگان آسمانى ، و ازسوى ديگر آن علم در خلافت الهى دخالت داشته است .(138)
بدين ترتيب ((علم )) در حقيقت ، نحوه اى و مرتبه اى از وجود است و علم ((خود انسان ))است و عالم و علم متحدند و اينكه فرمود: ((و علم آدم الاسماء كلها)) يعنى او را آن سانآفريد كه واجد تمام اسما باشد، مظهر ذات مقدس الهى به جميع كمالات باشد؛ زيرا درآن مرتبه ، بحث از الفاظ و اسامى و علم لغات نبود آن گونه كه ما مى شناسيم بلكهظهورات الهى و تجليات او و كمالات او بودند و واجديت و مظهريت اين اسما مورد نظربود؛ و تمام شايستگى و شرافت انسان به سبب وجودش است كه او به گونه اى آفريدهشده است كه مى تواند مظهر همه صفات و اسماى الهى باشد. سيد حيدر آملى (ره ) در اينباره مى نويسد:
((شرافت انسان بر ساير موجودات به نظراهل تحقيق تنها به اين سب است كه او مظهر ذات مقدس الهى است كه جامع تمام كمالاتبالذات است ، چنانكه حضرتش عليه السلام فرموده است : ((خلق الله آدم علىصورته .))(139) (خداوند آدم را بر صورت خويش آفريد). و نيز وارد شده است كهفرمود: ((ما خلق الله تعالى خلقا اشبه به من آدم )). (خداىمتعال هيچ مخلوقى را نيافريده است كه شبيه تر از آدم به او باشد). و نيز اين كلام الهىكه فرمود: ((و علم آدم الاسماء كلها.)) (و خداوند همه اسما را به آدم تعليم كرد). و آياتو روايات فراوان ديگرى كه همين معنا را مى رساند و مراد از همه آنها اين است كه موجوداتديگر غير از انسان مظهر برخى صفات و اسمايند (و تنها انسان است كه مظهر همه اسماو صفات است ). و خلافت انسان براى خداوند بر همين منا دلالت مى كند، زيرا كه خليفهبايد عين مستخلف باشد تا امر خلافت تحقق يابد.))(140)
انسان از چنين حقيقتى برخوردار است . نوع آدمى اين استعداد را دارد كه مظهر همه اسما وصفات الهى باشد و خليفة الله گردد، چنانكه خداىمتعال فرموده است :
((و هو الذى جعلكم خلائف الارض و رفع بعضكم فوق بعض ‍ درجات ليبلوكم فيماآتاكم .))(141)
و اوست كسى كه شما را جانشينان زمين كرد و برخى از شما را بر برخى ديگر بهدرجاتى بالا برد تا در آنچه به شما داد بيازمايدتان .
و برخى انسانها اين مظهريت خليفة اللهى را به فعليت مى رسانند.
((يا داود انا جعلناك خليفة فى الارض .))(142)
اى داوود، همانا تو را در زمين خليفه و جانشين گردانيديم .
انسان كامل ، خليفه خدا و مظهر همه اسما و صفات الهى است . انسان از چنين مرتبه واستعدادى شگفت بهره مند است و آن مصلحتى كه در آفرينش اين موجود بوده است ، از همين جابرمى خيزد و به همين سبب است كه همه چيز براى او آفريده شده است .
انسان براى اين به زمين آمده است كه اين مقصد در او تحقق يابد و به سمت مرتبه حقيقىخود سير كند؛ و تربيت حقيقى نيز چيزى جز اين نيست .

next page

fehrest page

back page