بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب کیش پارسایان, دروس استاد آیة الله مجتبى تهرانى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     fehrest01 -
     FOOTNT01 -
     SA000001 -
     SA000002 -
     SA000003 -
     SA000004 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

دفتر دوم : صفات مؤ منان 
فصل نخست : اقسام صفات و حالات مؤ منان
بنابر آيات و روايات ، صفات مؤ من ، سه نوع است : معنوى ؛ انسانى ، مادى . معمولا كاربر كلمه صفت در مورد انسان ، ناظر به امور درونى است .
بنابراين معنا، صفات مؤ من به دو بخش معنوى الهى ، و انسانى تقسيم مى شود، صفاتىچون : توكل ، رضا و تسليم از قسم اول به شمار مى آيد.
حالاتى چون : سخاوت ، عفو و بخشش ، وفاى به عهد و جز آن ، از قسم دوم محسوب مىشود. اين معانى ، از سنخ حالات درونى آدمى است كه صفات هم ناميده مى شود:اعمال خارجى انسان را صفات نمى گويند. البته ، صفات وقتى به ظهور آمد به اعضا وجوارح نيز سرايت مى كند.
تعداد صفات مؤ من بسيار است و براى برشمردنكامل آن نيز بايد به آيا و روايات مراجعه كرد. ما در اينجا فقط به مهمترين اين صفاتمعنوى و الهى ناشى شود مى تواند پشتوانه منطقى محكمى داشته باشد، وگرنه بدوناعتقاد به جنبه هاى معنوى ، صفات انسانى توجيه ناپذير و بى پشتوانه است . در اينمبحث از اعمالى سخن مى رود كه از درون نشاءت مى گيرد.
مرورى بر صفات مؤ منان در روايات  
هنگام مطالعه روايات ، به دو دسته روايت بر مى خوريم . در يك دسته ، كليات صفاتبيان شده است و در دسته ديگر اعمال مؤ منان به طور جزيى شمارش مى شود، چنان كهدر روايتى از پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب به على عليه السلام صد و چهار صفتمؤ منان بيان شده است كه اين امر البته جنبه هاى رمزى نيز داشته است . بايد توجه داشتكه مخاطب رسول خدا صلى الله عليه و آله چه كسى بوده است ؟ مخاطب در چه حد معرفت ودر چه موقعيت زمانى و مكانى قرار داشته و القاى آن چگونه بوده است . در آن روايت مخاطبعلى عليه السلام است .
1. صفات كلى :  
امام باقر عليه السلام از قول رسول الله صلى الله عليه و آلهنقل فرموده اند:
الا اءنبئكم بالمؤ من ؟
مى خواهيد شما را از مؤ من خبر دهم ؟
المؤ من من ائتمنه المؤ منون على اموالهم و امورهم .
مؤ من كسى است كه مؤ منان وى را بر اموال و امور خودشان امين مى دانند.
والمسلم من سلم المسلمون من لسانه ويده
مسلمان آن كسى است كه مسلمانان از دست و زبان او در سلامت باشند.
در اين روايت ، علاوه بر تعريف مؤ من و مسلم و بيان تفاوتهاىاساسى آنها مهاجر نيز تعريف و توصيف شده :
والمهاجر من هجر السيئات فترك ما حرم الله (74)
مهاجر كسى است كه از بديها هجرت كند و آنچه را خداوند حرام فرموده ، ترك گويد.
در روايت ديگر از امام هشتم عليه السلام كه عامه هم آن رانقل كرده اند، آمده است :
من سرته حسنته و سائته سيئته فهو مؤ من (75)
مؤ من كسى است كه از كار خوبش مسرور و از كار بدش پشيمان شود.
دقت كنيد كه اين تعريف ها از مؤ من درباره عمل اوست .
2. صفات جزئى :  
در دسته اى ديگر از روايات ، صفات از حالت كلى در آمده و به نحو جزئى تبيين شدهاست . چنان كه در روايتى از امام باقر عليه السلام يا امام صادق عليه السلاممنقول است كه :
على عليه السلام به مجلسى از قريش برخورد مى كنند و بعد به مجلسى ديگر از اوسو خزرج و مى بينند كه در مجلس اول سخنان بيهوده مى رانند اما درمحفل دوم كارهاى متين و صحيح انجام مى دهند. على عليه السلام از اينحال شگفت زده مى شوند و خدمت رسول الله مى رسند و حكايت هر دو مجلس را باز مىگويد. سپس از پيامبر صلى الله عليه و آله بيان صفات مؤ من را طلب مى فرمايند: دراين هنگام رسول الله صلى الله عليه و آله كه سرشان را به زير انداخته ، سرشان رابلند كرده ، فرمودند:
عشرون خصلة فى المؤ من
بيست خصلت در مؤ من است .
فان لم يكن فيه لم يكمل ايمانه . ان من اءخلاق المؤ منين ، يا على ، الحاصرون الصلاة.
اگر اين خصال در او نباشد ايمانش به كمال نرسيده است ، يا على مؤ منين در وقت نماز بهنماز حاضر مى شوند.
والمسارعون الى الزكوة
در پرداخت حقوق مالى شرعى تسريع مى كنند.
والمطعمون المساكين
مساكين و فقرا را اطعام مى كنند.
الماسحون راءس اليتيم
دست محبت بر سر ايتام مى كشند.
المطهرون اطمارهم
لباسشان كهنه ، اما تميز است .
كنايه از اين است كه آنچه شرع از نظر پوشش تعيين فرموده است ، مى پوشند.
الذين ان حدثوا لم يكذبوا
آنچه به آنها مى گويند فورا تكذيب نمى كنند.
مقصود اين نيست كه مؤ من آنچه را مى شنود ساده لوحانه تصديق مى كند، چه بسا آنچه راكه به مؤ من مى گويند دروغ باشد، اما فورا تكذيب نمى كند.
واذا وعدوا لم يخلفوا
اگر وعده كنند تخلف نمى كنند.
واذا ائتمنوا لم يخونوا
در امانت خيانت نمى كنند.
و اذا تكلموا صدقوا
به راستى و صداقت تكلم مى كنند.
رهبان بالليل و اسد بالنهار
پارسايان شب اند و شيران روز.
صانمون النهار قائمون الليل
روزها روزه دار و شبها در قيام اند براى عبادت .
لايؤ ذون جارا ولا يتاذى بهم جار
همسايگان را نمى آزارند - اذيت ارادى - و به گونه اى نيست كه همسايه گان از آنها درآزار باشند - غير ارادى .
شايد هم مقصود اين است كه نه تنها خود اذيت نمى كند، مراقب است كه عائله اش هم موجباتاذيت همسايگان را فراهم نكنند.
الذين مشيهم على الارض هون
در زمين با نرمى و تواضع گام برمى دارند.
حالت تكبر ندارند.
و خطاهم الى بيوت الارامل
گامهايشان به سوى خانه هاى بى سرپرستان است .
وعلى اثر الجنائز.(76)
و در تشييع جنازه مؤ منان شركت مى كنند.
در روايتى ، ديگر، ابوحمزه ثمالى از امام سجاد عليه السلامنقل مى كند:
المؤ من خلط علمه بالحلم
مؤ من عملش با حلمش در آميخته است .
علم در مؤ من تكبر و خود خواهى پديد نمى آورد.
ويجلس ليعلم
مى نشيند تا بياموزد.
در مجلسى كه بهره علمى نداشته باشد شركت نمى كند.
و يصمت ليسلم
سكوت مى كند تا سالم بماند.
از آفات سخن گفتن احتراز مى كند.
وينطق ليفهم
اگر صحبت مى كند براى طلب فهم است .
لايحدث امانته الاصدقاء
آنچه از دوستانش به رسم امانت مى داند به دوستانش نيز بازگو نمى كند. امانت بهمعنى مطلق آن منظور است .
ولايكتم شهادته اعداء
حق را كتمان نمى كند، اگر چه به نفع دشمنش باشد.
دو جمله فوق بسيار زيبايى كنار هم آمده است . چيزهايى كه از دوستان به امانت پيش اوگذاشته شده است به دوستان نمى گويد؛ چه رسد به دشمنان . در جمله بعد مىفرمايد؛ در موضع كتمام حقيقت حتى عليه دشمنان هم كتمان حق نمى كند چه رسد عليهدوستان ؛ يعنى دوستان را با كتمان شهادت آنها، تضعيف نمى كند!
ولا يفعل شيئا من الحق ريائا ولا يتركه حياء
هرگز چيزى را كه در آن شائبه ريا هست ، انجام نمى دهد و بهدليل خجالت و حيا كار درست را ترك نمى گويد.
توضيح آنكه براى عمل نيك دو آفت است كه يكى پسينى است يعنى پس ‍ از تحقق و درحال وقوع موجب تضييع آن مى شود و ديگر پيشينى است يعنى پيشينى ، و شيطان در هر دوموضع فعال است .
ان زكى خاف ما يقولون
نسبت به آنچه درباره اش مى گويند بيم دارد.
و يستغفرالله مما لايعلمون
نسبت به آنچه ديگران نمى دانند از بديها استغفار مى كند.
لا يغره قول من جهله
از تعريفهاى جاهلانه و متملقانه مغرور نمى شود.
و يخشى احصاء من قد علمه (77)
بيم دارد لغزشهايش از ناحيه كسى كه از آنها با خبر است بر ملا شود.
مؤ من گول تعريفهاى جاهل را نمى خورد، چون خودش را خوب مى شناسد و از اينكه عيوبشبر ملا شود، نيز مى هراسد. خدا و رسول و مؤ منان و فرشتگان الهى ازاعمال آدميان باخبرند و مؤ من همواره از بر ملا شدن سيئاتش مى ترسد.
المؤ من من طاب مكسبه وحسنت خليفته و صحت سريرته
در آمدش پاكيزه است و خلقش نيكو و باطنش سالم است .
و انفق الفضل من ماله
بيش از مورد احتياجش را انفاق مى كند.
و امسل الفضل من كلامه
از گفتار اضافى در كلام خوددارى مى كند:
و كن الناس من شره وانصف الناس من نفسه (78)
مردمان از شرش در امان هستند و درباره مردم ، هر چند به زبان خود، انصاف مى دهد.
فصل دوم : صفات و نشانه هاى مؤ منان در قرآن
در قرآن كريم صفات مؤ من از جنبه هاى گوناگون مطرح شده است :
1. بعد معنوى و درونى ،
2. بعد حيوانى و غريزى ؛
3. بعد روابط اجتماعى ؛
علائم مؤ من از لحاظ باطنى و قلبى - بعد معنوى و درونى  
1.اضطراب ناشى از محبت :  
هرگاه مؤ من به ياد حق تعالى مى افتد قلبش به تپش و لرزش در مى آيد؛ حتى ايناضطراب و تاءثر درونى ، در ظاهر او هم اثر مى گذارد.
انما المؤ منون الذين اذا ذكر الله وجلت قلوبهم (79)
مومنان آنها هستند كه چون ذكرى از خدا شود دلهاشان ترسان و لرزان شود.
2. ازدياد ايمان در اثر شنيدن سخن حق :  

و اذا تليت عليهم آياته زادتهم ايمانا(80)
و هنگامى كه بر آنان آيات الهى تلاوت مى شود ايمانشان فزونى مى گيرد بديهى استحالات قلبى به ظاهر تراوش مى كند.از اين رو، زبان به مدح محبوب مى گشايد.
و اذا يتلى عليهم قالوا آمنا به انه الحق من ربنا(81)
و هنگامى كه برايشان آيات الهى تلاوت مى شود مى گويند ايمان آورديم ، همانا اينسخن حق است و از ناحيه پروردگار ما است .
از اين آيه در مى يابيم كه مؤ من سنخ سخن محبوب را مى شناسد.
3. سجده و خضوع در برابر حق :  
مؤ من آن گاه كه سخن حق را مى شوند، از عظمت خدا با كرنش به خاك مى افتد.سجده ،نشانه اوج عبوديت و خضوع است .
4. تحميد و تسبيح حق :  
مؤ منان نه تنها در برابر حق سجده مى كنند كه تسبيح و تحميد حضرتش را نيز مىگويند. تسبيح ، تنزيه و پيراستن است ، و تحميد، آراستن ، تحميد و تسبيح با يكديگرنسبت دارند. با تحميد، تسبيح هم تحقق پيدا مى كند. چون در كنار هر اثبات ، نفى هم هست .
5. مراقبت در نمازها:  
يكى از علائم ايمان ، اهميت دادن به نماز است ، در آيات قرآن درباره نماز خواندن مؤ منسه مطلب مطرح شده است .
الف - مؤ من اهل اقامه نماز است .يقيمون الصلوة (82)
ب - نسبت به نمازهايش مراقبت دارد.والذين هم على صلواتهم يحافظون(83)
ج - در نماز از حالات درونى خاصى برخوردار است . در آيه شريفه پس از آنكه مىفرمايد: قد افلح المؤ منون به عنوان اولين نشانه ايمان مى فرمايد:
الذين هم فى صلوتهم خاشعون
يعنى در نماز حالت خشوع دارند. درباره فرق ميان خوع و خشوع گفته اند كه خضوعكرنش بدنى و خشوع شكستگى باطنى است . ممكن است كسى ظاهرا ركوع و سجود كند اماروحش متواضع نباشد و چه بسا كسى كه كمتر خم و راست مى شود ولى باطنا متواضعاست . ارزش نماز به خشوع آن است .
در سوره فتح در وصف مؤ منان از اصحاب رسول الله صلى الله عليه و آله مىفرمايد: محمد رسول الله والذين معه اشداء على الكفار رحماء بينهم (84) سپسخصوصياتشان را بر مى شمرد: تريهم ركعا سجدا ايناناهل ركوع و سجودند. يعنى مؤ من اهل راز و نياز با خداست . نماز براى مؤ من ، اداى وظيفهنيست ، معاشقه است . راز و نياز براى مؤ من به صورت طبيعت ثانويه در آمده است . هرگزاحساس تحميل و اكراه نمى كند.
حق تعالى در آيه اى ديگر مى فرمايد:
تتجافى جنوبهم عن المضاجع (85)
دور مى شود پهلوهاى آنان از بسترهايشان
معناى آيه اين نيست كه از رختخواب بلند مى شوند، بلكه آيه مى گويد خود به خودپهلويشان از رختخواب بلند مى شود. دلبستگى به حق در آنان به قدرى شدت دارد كهبا عشق پهلويشان را از رختخواب جدا مى كنند.
همچنين آيه مى فهماند كه راز و نيازهاى مؤ منان بيشتر در شبهاست .يدعون ربهمخوفا و طمعا. خدا را با خوف و طمع مى خوانند. خوف در مراتب پايين ، خوف ازعذاب است . و طمع در مراتب نازل ، رجا به بهشت است . اما خوف در مراتب بالا، خوف ازعظمت است . ما، در برابر بزرگى كه قرار مى گيريم بدون آنكه كار بدى كردهباشيم ؛ در عين اظهار ارادت مى لرزيم ، اين خوف عظمت است .
رجاء هم در مراتب بالا رجاء ديدار است ؛ اميد لقاء الله است . على عليه السلام در روايتىمى فرمايد: مومنى كه دارى خوف عظمت و رجاء ديدار است وقتى روحش به عالم بالا صعودمى كند، فرشتگان در شگفت مى مانند، از بس روح اين مؤ من عظمت دارد.
6.مؤ من خود را رهين فضلحق مى داند:

تريهم ركعا سجدا يبتغون فضلا من الله و رضوانا سيماهم فى وجوههم من اثرالسجود(86)
ايشان را در حال ركوع و سجود مى بينى كهفضل و خوشنودى خدا را مى جويند. سيما و رفتار ايشان در چهره آنها بر اثر سجدهمشخص است .
علائم يلى الخلقى مؤ من - بعد حيوانى و عزيزى  
مؤ من در بعد يلى الربى و نشئه الهى ويژگيهايى دارد كه ذكرش رفت . اما مؤ من چونديگران در دامن طبيعت و دنيا و عالم كثرت زيست مى كند. نسبت مؤ من با دنيا چه نسبتى است ؟سر آمد جنبه هاى طبيعى انسان ، شهوت و غضب است .
1. صيانت شهوت :  
مؤ من شهوتش را با ايمان مهار كرده است .
والذين هم لفروجهم حافظون الا على ازواجهم او ما ملكت ايمانهم (87)
و آنان كه فروج و اندامشان را از عمل حرام نگاه مى دارند مگر بر جفتهاشان يا كنيزكانملكى متصرفى آنها.
در اين آيه ، شهوت جنسى مطرح است . شايان ذكر است كه كشتن شهوت درمتون دينى توصيه نشده است .در آيه فوق سخن از ميراندن شهوت نيست ، بلكه مهارشهوت مورد نظر است . در روايات متعددى ، از مهار و غلبه بر شهوت به عنوان علامتايمان نام برده اند.
براى تشخيص ايمان بايد ملاحظه كرد كه شهوت بر انسان غالب است يا انسان برشهوت ؟ اگر قبضه نفس مؤ من در اختيار اوست ، مؤ من بر شيطان نفس غالب است ، مومن ،امين است و بر جان خويشتن خيانت نمى كند. چون رها كردن اين ياغى چموش خيانت به نفساست . مؤ من بر احساسات خويش حاكم است ؛ چشم ، گوش و اعضا و جوارح او در اختيارايمان و عقل او است .
2. مهار خشم :  
خشم و شهوت براى شعله ور شدن نيازمند مقدماتى است . در قرآن كريم ، توصيه هايىبراى پيشگيرى غليان غضب مطرح شده و نيز توصيه هايى براى فرونشاندن آن پس ازاشتغال بيان شده است . در سوره قصص در اوصاف مؤ منان مى فرمايد:
واذا يتلى عليهم قالوا امنا به انه الحق من ربنا انا كنا من قبله مسلمين اولئك يوتوناجرهم مرتين بما صبروا و يدرون بالحسنة و السيئة و مما رزقناهم ينفقون
و چون آيات بر آنها تلاوت شود گويند ايمان آورديم كه اين قرآن از جانب پروردگارما نازل شده و ما پيش از اين تسليم بوديم اينان را دوبار پاداش ‍ نيكو دهند زيرا صبر وثبات ورزيدند و بدى را به نيكى دفع مى كنند و از آنچه روزى آنها كرديم انفاق مىكنند.
يدرون به معناى يدفعون است . يعنى مؤ منان ، بديها را بانيكيها دفع مى كنند. اين همان جنبه پيشگيرى است . آنها زمينه خشم را از بين مى برند.
در آيه بعدى مى فرمايد:
واذا سمعوا اللغو اعرضوا عنه و قالوا لنا اعمالنا و لكم اعمالكم
وقتى از جاهلى سخن بدى مى شنوند، توجه نكرده و اعراض مى كنند و مى گويند كارهاىما به خود ما مربوط مى شود و كارهاى شما به شما.
سپس مى فرمايد:
سلام عليكم لا نبتغى الجاهلين (88)
سلامت بمانيد، ما از نادان را نمى طلبيم .
در قرآن كريم در وصف عباد رحمان مى فرمايد:
واذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما(89)
هنگامى كه مخاطب اهل جهل قرار مى گيرند مى گويند: سلام بر شما.
اين آيات نشان مى دهد كه مومنان با روش خاصى زمينه هاى غضب را از بين مى برند. يكجا به حرف جاهلان گوش نمى كنند و پيش خود مى گويند:
لانبتغى الجاهلين
از جهال پيروى نمى كنيم .
يعنى با روش جاهلانه با جاهلين برخورد نمى كنند. اين برخوردها نوعى مهار نفس هم هست.
در برخى موارد هم مؤ من از خشم استفاده مى كند و آن جايى است كه بخواهد در برابر ظلمىبايستد. مومن ظلم پذير نيست و لذا بايد از نيروى غضب استفاده كند، اگر شخصا توانستظلم را بر طرف كند، راءسا عمل مى كند وگرنه از نيروى مومنان ديگر مدد خواهد گرفت .در آيه اى از سوره شورى در توصيف مؤ منان در برابر مهار شرعى قوهخشم مى فرمايد:
والذين اذا اصابهم البغى هم ينتصرون (90)
اينان نسبت به ظلمى كه درباره شان مى شود از مومنان يارى مى طلبند.
هم ينتصرون يعنى يا از ساير مومنان يارى مى طلبند و يا آنكه وصفروحيه مومنان است كه در برابر ظلم يكديگر را يارى مى كنند.
وجزاوا سيئة مثلها (91)
و جزاى بدى و ظلمى كه در حق شما - مومنان - روا داشتند، بدى در حد همان بدى است نهبيشتر.
به مؤ منان توصيه مى كند كه از نيروى خشمشان به اندازه استفاده كنند، در باب قصاصهم قرآن به اين مسئله توجه دارد. هنگام قصاص حق ندارى از حد تعدى كنى ؟
فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما عتدى عليكم (92)
پس هر كه به جور و ستمكارى شما دست دراز كند او را به مقاومت از پاى در آوريد بقدرستمى كه به شما رسيده .
قرآن به مؤ منان توصيه مى كند كه در موضوع خشم بايد مماثله رامراعات كنند. البته ، همواره خداوند سفارش كرده كه اگر بتوانى بدون استفاده از نيروىخشم جلوى تجاوز را بگيرى ، اولى است .
فمن عفا و اصلح فاجره على الله انه لايحب الضالمين (93)
پس كسى كه عفو كرد و اصلاح نمود اجرش بر خداست . خداوند ستمكاران را دوست ندارد.
از اين آيه در مى يابيم كه اگر كسى توانست بدون استفاده از نيروى خشم ، دست بهاصلاح زند، در نزد خداوند پاداش دارد زيرا خداوند از تجاوز بدش مى آيد. البته اگربا اين روش نتوانستى بر خشمت غلبه كنى آن رااعمال كن تا حق از بين نرود. لذا فورا در دنباله آيه مى فرمايد:
ولمن انتصر بعد ظلمه فاولئك ما عليهم منسبيل (94)
اگر براى جلوگيرى از ظلمى كه به شما شده است ، از ديگران يارى بگيريد. مانعىندارد.
آيه بعدى مى فرمايد:
انما السبيل على الذين يظلمون الناس و يبغون فى الارض بغير الحق اولئك لهم عذاباليم (95)
بدرستيكه مواخذه بر كسانى است كه بر مردم ظلم مى كنند و در زمين در پى امورباطل مى گردند آنها را عذابى دردناك خواهد بود .
دنباله آيه ، از صبر و غفران تكلم فرموده است ، و تذكر مى دهد كه مومن در مقام خشم بىاعتنا نيست و در جايى كه حق و معقول باشد، مى تواند از آن استفاده كند.
فلسفه جهاد با كفار و ستمگران همين است ؛ اما مؤ من مجاز به بعضىاعمال مثل مثله كردن كافر در جنگ نيست زيرا خشم مومن در دايره مهار شرعى است .
3. ترك معاصى :  
مومن از محرمات پرهيز مى كند و به اعمال شايسته و صالح رغبت دارد. در سوره سورىآمده است .
والذين يجتنبون كبائر الاثم والفواحش (96)
كسانى كه از گناهان بزرگ و فواحش اجتناب مى كنند.
ذكر واژه الفواحش يك نوع ذكر خاص بعد از عام است . گناهان ، اعمالىهستند كه شارع مقدس از آن نهى فرموده اگر چه از ديد افراد متعارف زشت نباشد. چنانكه قمار، از نظر ظاهر ممكن است قبحى نداشته باشد. اما برخى گناهان از نظر شرافتانسانى قبيح هستند، مانند زنا و لواط، اين اعمال ، زشتى ظاهرى هم دارند. لذا خداوند اين دونوع معصيت را جدا ذكر فرموده است .
درباره عمل واجب نيز در آيه بعد، ذكر خاص بعد از عام شده است :
والذين استجابوا لربهم واقاموا الصلواة (97)
مومنان به درخواست پروردگارشان پاسخ مثبت مى دهند و نماز برپاى مى دارند چوننماز در ميان اعمال واجب درخشندگى خاصى دارد، به طور جداگانه ذكر شده است .
حالات مومن در روابط اجتماعى - بعد روابط اجتماعى  
قبل از ورود به اين بحث ، ذكر مقدمه اى ضرورى است : مومنان با يك واقعيت خارجى روبروهستند و آن اينكه همه اعضاى جامعه اى كه مومن در آن زندگى مى كند مانند او، با ايماننيستند، خواه ناخواه ، مومن با غير مومنان و غير مسلمين تماس رابطه دارد. از اين رو، بايدرابطه اش را با مومنان و كفار جامعه بر اساساصول مشخص تنظيم كند. حالات مومن در بعد روابط اجتماعى عبارتند از:
1. محبت به مومنان و شدت نسبت به كفار:  
قرآن مى فرمايد: مناسبات مومن با مومنان بايد بر اساس محبت ، دلسوزى و گذشت باشداما در برابر كفار نبايد بر اساس محبت و ولايت باشد. بلكه بايد بر اساس شدت وسطوت برخورد شود، در سوره فتح مى خوانيم .
محمد رسول الله معه اشداء على الكفار رحماء بينهم (98)
پيامبر و مومنانى كه با وى هستند، در برابر كفار غليظ و شديد و در ميان خود مهربان وبا گذشت هستند.
از نظر قرآن ، مومن خود سرانه عمل نمى كند و پايبند مشورت با مومنان است . اين دستور،يك اصل كلى در روابط اجتماعى مومنان است كه حقوق مومنان نبايد ناديده گرفته شود.البته ، مشورت نسبت به مومنان است نه كفار، در دنباله آيه فوق پس از آنكه فرمود:پروردگار را اجابت مى كنند و نماز بر پاى مى دارند بلافاصله مىفرمايد:
وامرهم شورى بينهم و مما رزقناهم ينفقون (99)
كارهاشان را بر اساس مشورت انجام مى دهند و از آنچه ما روزيشان كرده ايم انفاق مىكنند.
مرداد از امر در اينجا، كار شخصى نيست ، بلكه امور مربوط بهكل جامعه است .
البته ، كارهاى كه به مشاركت مومنان باز مى گردد نيزمشمول اين آيه است ؛ مثلا در كوچه اى كه چند مومن در آن زندگى مى كنند، امور كوچه ميانآن مومنان به شور اداره مى شود هر امرى كه مومن ديگرى در آن حق دارد،مشمول مشورت است و نبايد خودسرانه عمل شود.
2. ولايت متقابل :  
ارتباط مومنان با يكديگر دو محور دارد:
محور اول محبت است كه پشتوانه ارتباط مومنان است .
محور دوم ، ولايت و سرپرستى است . مومنان در بين خود، رابطه سرپرستىمتقابل دارند. براى مثال ، رابطه ميان پدر و فرزند، يا مادر و فرزند را در نظربگيريد، رابطه جمعى است و بر دو اساس استوار است ، پدر يا مادر در عين اين كهفرزندانشان را دوست دارند، سمت سرپرستى آنان را نيز دارند.
سرپرستى در اينجا ريشه در محبت دارد. عشق اوليا به فرزندان موجب مى شود تا براعمال آنان مراقبت و نظارت داشته باشند و ايناصل تنها شامل پدر و مادر نمى شود، بلكه هر كسى كه به ديگرى علاقه مند است . ازشخص مورد علاقه ، محافظت و مراقبت مى كند. اين مراقبت و يا محافظت در دو حيطه دفعضرر و جلب منفعت صورت مى گيرد. يعنى او را به سوى منافع خودش ارشاد و هدايت مىكند و از مضرات باز مى دارد.
مومنان به دليل كمال محبتى كه بينشان برقرار است . حق سرپرستى و ولايت بريكديگر پيدا مى كنند. فقها مى فرمايند ولايت ، امرى جعلى است ، يعنى ازجعل شارع مقدس پديد مى آيد. البته ، اين جعل پشتوانه و تكيه گاهش محبت است . شارع مقدس بر اين مبنا، يك سلسله احكام راجعل فرموده است . در سوره توبه مى خوانيم :
والمؤ منون والمؤ منات بعضهم اولياء بعض
مردان مومن و زنان مومن نسبت به يكديگر ولايت دارند.
هر مؤ منى نسبت به مومن ديگر اعم از مرد و زن سمت سرپرستى پيدا مى كند.ولى هم بهمعنى سرپرست است و هم به معناى دوست .دوستى باعثجعل ولايت است . مقتضاى اين دوستى چيست ؟ نظارت و مراقبت ، از اينجاست كه حكم امر بهمعروف و نهى از منكر منشاء مى يابد.در دنباله آيه شريفه آمده است .
ياءمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر (100)
امر به معروف و نهى از منكر مى كنند.
امر به معروف و نهى از منكر مرتبت بر همان ولايت است . امر به معروف يعنى هدايت وارشاد و نهى از منكر يعنى مراقبت از اين جهت كه خداى ناكرده مؤ من به بد و منكرىگرفتار نشود.
اين رابطه ، مخصوص مؤ منان است اما رابطه ميان منافقين به عكس است . نه تنها محبت ودوستى در كار نيست بلكه بين ايشان دشمنى حكمفرماست . در همان سوره توبه مىفرمايد:
المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض ياءمرون بالمنكر و ينهون عن المعروف(101)
منافقين و منافقات هم از يك قماش هستند اقتضاىحال اين گروه چيست ؟ امر به منكر و نهى از معروف مى كنند.
مؤ منان بر خلاف منافقين ، نسبت به يكديگر كاملا حالت مراقبت و دلسوزى دارند. اگريكى از آنان مشاهده كرد كه برادر يا خواهر مؤ منش دچار لغزش ‍ شده است بى تفاوت نمىنشيند، همان گونه كه پدر از لغزش و خطاى فرزندش رنجور مى شود البته روشن استكه نهى از منكر مراتب و شرايطى دارد.
3.اطاعت الهى و ولايى :  
از ويژگى آثار مومنان در مناسبتهاى اجتماعى ، اطاعة الله و اطاعةرسول است .شايان توضيح است كه ما دو صنف احكام داريم .
در يك صنف از احكام ، رسول الله صلى الله عليه و آله واسطه خدا با بندگان است.دستورهايى را ابلاغ مى كند.اجراى اين نوع دستورها، اطاعة الله است مثلا پيامبر صلىالله عليه و آله واسطه ابلاغ دستور نماز بوده است . اگر ما نماز خوانديم ، اطاعت از خداكرديم .
در صنف ديگر احكام ، رسول الله صلى الله عليه و آله واضع است ازقبيل ، امر به جنگ و بسيج سياسى اجتماعى كنيد، اطاعت ازرسول ، به اطاعت از خدا يار مى گردد. در نتيجه ، مؤ من هرگز ميان اطاعة الله و اطاعةرسول تفاوت قائل نمى شود. لهذا در ادامه آيه اى كه شرح داده شد، آمده است .
والمومنون و المومنات بعضهم اولياء بعض يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر ويقيمون الصلوة و يؤ تون الزكوة و يطيعون الله و رسوله اولئك سيرحهم الله(102)
مردان و زنان مومن نسبت به يكديگر ولايت دارند، امر به معروف مى كنند و نهى از منكر مىنمايند، نماز بپاى مى دارند و زكوة مى دهند و اطاعت خدا و رسولش را مى نمايند. بزودىخدا اينان را مشمول رحمت خود قرار خواهد داد.
از اين آيه نتيجه مى شود كه مومن نه تنها به احكام فردى ملتزم است كه در امور اجتماعى، سياسى ، حكومتى نيز موظف به مشاركت و تكاليفى است كه بايد بدان ها پايبند باشد.
فصل سوم : شرح خطبه همام
علائم مؤ منان  
همام يكى از صحابه حضرت امير عليه السلام ، شخصيتى پارسا، متهجد و مجتهد بودهكه از حضرت درخواست مى كند صفات متقين را باز گويد، حضرت نيز با مقدماتى اجابتمى فرمايند.بيانات آن بزرگوار معروف است به خطبه همام و در نهجالبلاغه نسخه صبحى صالح ، ص 303، خطبه 193نقل شده است . روايت ديگرى در اصول كافى (103) از حضرتنقل شده كه شبيه همان خطبه است اما به رغم نظر برخى كه پنداشته اند همان خطبهمنقول در نهج البلاغه است ؛ يا اگر دو واقعه و دو خطبه است مضامين آنها ادغام شده استبه نظر ما به دليل تفاوتهاى فراوان متن و مضمون آنها، اين دو خطبه يكى نيستند.
ما در اينجا براى تمام مباحث و تعميم فائده ، خطبهمنقول در اصول كافى را شرح و بسط مى دهيم .
امام صادق عليه السلام مى فرمايند: هنگامى كه على عليه السلام خطبه مى خواندند، همامبلند شد و عرض كرد.
صف لنا صفة المومن كاننا ننظر اليه
فرمودند اى همام ! مومن زيرك و باهوش است .
برخى كيس و فطن را به يك معنا گرفته اند و فطن راتاءكيد كيس ‍ دانسته اند.اما با مراجعه به كتب لغت ، روشن مى شود ميان اين دو واژه تفاوتاست كيس در مقابل احمق است و به زيركى خدادادى اطلاق مى شود.معنى روايت اين مى شودكه مومن عاقل و چيز فهم است . از اين رو مى توان گفت كياست به ادراكعقل خدادادى ، و فطانت به هوشى كه حاصل تجربه است ادراك جزئيات اطلاق مى شود.يكى از دلايل اختلاف فطانت و كياست ، روايتى ازرسول الله صلى الله عليه و آله است كه نشان مى دهد فطن تاءكيد كيس نيست .
قالرسول الله صلى الله عليه و آله المومن كيس الفطن الحذر(104)
مؤ من عاقل و چيز فهم و محتاط است .
در روايتى ديگر، همين معنا به صورت تمثيلى پرداخته شده است ،
المؤ من لايلسع من حجر مرتين (105)
مؤ من از روى يك سنگ دوبار نمى لغزد و به زمين نمى خورد.
متاءسفانه در سابق ، گاهى ساده لوحيها را علامت خوبى مى دانستند.كسى كه صابون رااز پنير تشخيص نمى داد ستايش مى شد.در صورتى كه بى شعورى هيچ گاه علامتخوبى نيست . به قول يكى از بزرگان رضوان الله تعالى عليه ، اين نوع مدحهاترويج نادانى است . در اينجا ذكر نكته اى ضرورى است كه ميان حيله زدن و حيله را درككردن تفاوت است . يكى از بزرگان مى فرمود حقه نزن اما حقه را بفهم ، چرا؟ چون مؤ منكيس و فطن و حذر است . يعنى ، مؤ من هوشيار است و اوضاع را مى بايد.البته اين كلمهحذر معانى متفاوت دنيوى و اخروى دارد. يكى از معانى آن هوشيارى مومن در نفروختن آخرتبه دنياست . از اين روايت در مى يابيم كه اسلام دين شعور است ، حتى ، دروصول به مقامات معنوى به كار انداختن شعور را شرط مى داند. در دنباله روايت علىعليه السلام فرمودند:
بشره فى وجهه و حزنه فى قلبه
صورت مومن بشاش و باز است و جزنش در قلبش است .
ما اصطلاحا مى گوييم طراوت وجه ، روى باز و گشاده .
شايان ذكر است كه اندوههاى ما دو سنخ است .
1. حزن در امور دنيوى ، مانند مصيبت هاى و گرفتاريهايى كه براى انسان گاهى در دنياپيدا مى شود. مؤ منى كه گرفتارى دنيوى برايش پيش آمده نبايد در روابط اجتماعى آن رابروز دهد.
2. حزن در امور اخروى ، مانند خوف از خدا. در اين موارد هم ، بايد حزن دردل باشد و در قيافه و چهره منعكس نشود.
مى گويند حضرت موسى عليه السلام براى مناجات به كوه طور مى رفت . در راهشخصى را ديد كه بلند صحبت مى كند، اظهار محبت مى كند، پيراهنش ‍ را چاك مى زند. وقتىبه محل مناجات رسيد حكايت حال او را با خدا باز گفت . خطاب رسيد كه اى موسى به اوبگو نمى خواهد براى من سينه چاك كند؛ دلش را چاك بدهد تا ما در آن قرار بگيريم .
البته غم و اندوه مؤ من با حزن اوليائش نسبتى مستقيم دارد. همان طور كه نشاط او با فرحو شادى اوليائش نسبت دارد؛ چون دلهاى مؤ منان با يكديگر مربوط است .
در روايتى يكى از ائمه معصومين عليه السلام درباره شيعيان ، فرموده اند:
شيعتنا خلقوا من فاضل طينتنا يفرحون لفرحنا و يحزنون لحزننا(106)
شيعيان ما از باقيمانده طينت ما آفريده شده اند.شادى آنها با شادى ما و حزنشان با حزنما در ارتباط است .
آن گاه كه اولياى ايشان اندوهناكند، شيعيان نيز اندوهگين اند و وقتى شادند، پيروانشاننيز مسرورند.
اوسع شى ء ضدرا
مؤ من از روحى وسيع برخوردار است .
برخى اين جمله را به حلم تفسير كرده اند.يعنى مؤ مناهل حلم است . برخى هم آن را به علم شرح كرده اند. البته تفسير وسعت صدر به علم ،بعيد است . صدر همان روح است . روح مؤ من با ظرفيت است و در برابر مشكلاتى كهبراى خيلى ها تحمل ناپذير است ، مقاومت مى كند. در روايتى آمده است :
قر كريم يعنى روح مؤ من به قدرى با كرامت است كه بسيارى از مشكلات وامور را ناديده مى گيرد. هاضمه اش در تحمل مشقات بسيار قوى است . مؤ من مانند آب جارىاست كه بر اثر تماس با نجاست ، نجس ‍ نمى شود. بعضى مردم مانند آبقليل هستند كه بر اثر برخورد با اندكى نجاست ، نجس مى شوند؛ برخى نيز مانند آبكر هستند كه بايد به قدرى نجاست در آن وارد شود كه بو و طعم نجاست را بگيرند. امامؤ من مانند آب جارى است كه به منبعى عظيم از رودخانه يا دريامتصل است . آب جارى هرگز منفعل نمى شود. اين روايت آنگاه كه به مناسبتهاى اجتماعىكشانده شود آثار و بركات بسيار زيادى دارد. از اين رو، مؤ من از گفتار بسيارى ازجهال مى گذرد و حلم به خرج مى دهد.
و اذل شى ء نفسا
هواهاى نفسانى در نزد مؤ من از هر چيز خوارتر است .
مؤ من به دليل احساس فرا دستى كه نسبت به هواهاى نفسانى دارد هرگز تسليم آن نمىشود.
زاجر عن كل فان خاض على كل حسن .
از هر آنچه فانى است باز مى دارد و در تحقق امور نيكو حريص است .
مراد از فانى امور دنيوى است كهحال نفوس مضر است . زاجر هم اعم از زجر و بازدارندگى خود و ديگراناست ، اين روايت در حقيقت ، بيان ديگرى است از امر به معروف و نهى از منكر. كانفان تنها محرمات را در بر نمى گيرد، چه بسا امور مكروه و مباحى كه ممكن استبه جنبه هاى اخروى ضربه بزند يا لااقل موجبتنزل مراتب شود، و مؤ من خود و ديگران را از آنها باز مى دارد.
لاحقود و لاحسود ولا وثاب ولا سباب ولا عياب ولا مغتاب
كينه ورز و حسود نيست ، به مردم نمى پرد و دشنام نمى دهد، عيبجو و غيب كننده نيست .
حقد آن دشمنى است كه در درون جاى مى گردد. ميان حقدو عداوت اختلاف است . معمولا حقد را به كينه ترجمه كرده اند. حسد صفت كسى كه آرزوى زوال نعمتى را از غير دارد. به خلاف غبطه كه خوب است و آن آرزوى داشتن كمالى است كه در ديگرى هم هست و درفارسى به رشك تعبير مى شود.
وثاب به معنى پريدن و جستن است . يعنى مؤ من به ديگران پرخاش ‍نمى كند.
غياب عيب جو را گويند و مغتاب غيب كننده ، معنى روايت ايناست كه مؤ من اهل كينه ، حسد، پرخاشگرى ، فحاشى ، عيب جويى و غيبت نيست .
مبالغه در نفى  
براى فهم بيشتر اين روايت ذكر نكته اى ضرورى است :
چرا حقود و حسود و وثاب و سباب و عياب را به صورت صبغه مبالغه مطرح فرموده اند؟آيا مى خواهد فقط افراط در ناهنجاريها را از مومن نفى كند؟ بدين معنا كهاصل صفات ناهنجار ثابت است اما آن صفات زياد از مؤ من سر نمى زنند، با اين بيان ،بايد گفت مومن عياب نيست اما ممكن است عيب جو باشد. زياد زشت گويى نمى كند، كم مىگويد.برخى چنين تصور كرده اند، اصطلاحا اين نوع مبالغه را نفىمبالغه گويند. نوع ديگر مبالغه هم ، مبالغه در نفى است . نظير اين آيه قرآنكه : وما انا بظلام للعبيد (107) آيا معنى آيه اين است كه خدا زياد بهبندگان ظلم نمى كند، يعنى ممكن است ستم اندك از خدا سر بزند! هرگز. اين مبالغه ازنوع مبالغه در نفى است . يعنى هيچ گاه خداوند به بندگان ظلم نمى كند.در اينجا هم به اعتقاد من ، مبالغه در نفى است . يعنى مومن هيچ گاه حسد نمى ورزد؛ كينهبه دل نمى گيرد؛ منازعه و غيبت نمى كند.
يكره الرفعة ويشناء السمعة
مؤ من از خودنمايى عار دارد و شهوت طلبى را بد مى داند.
سمعه از سمع است . مؤ من دوست ندارد كه فضائلش به گوش ديگران برسد. درروايات به جهت عكس سمعه توصيه شده است ؛ اگر از مؤ من ستايش كنند، ناراحت مى شود.به فرمايش امام سجاد عليه السلام .
ان زكى خاف ما يقولون و يستغفرالله مما لايعلمون
اگر او را تطهير و ستايش كنند، از آنچه درباره اش مى گويند بيم دارد و استغفار مىكند نسبت به عيوبى كه دارد و ديگران از آنها بى خبرند.
لايغره قول من جهله
مومن از گفتار جاهلانه اى كه درباره او مى گويند، فريب نمى خورد.
ويخشى احصاء من قد علمه (108)
و مى ترسد آنكه اعمال ناشايستش را بر ملا كنند.
انگيزه بسيارى از كسانى كه در تاريخ بدعتى گذاشتند، شهوت طلبى و تعريف وتمجيد اطرافيان بوده است .
اميرالمؤ منين عليه السلام در ادامه خطبه مى فرمايند:
طويل الغم و بعيد الهم .
اندوهش بى پايان و همتش بى كران است .
علت بى پايانى اندوهش ، ياد مرگ و عوالم برزخ و قيامت است . خوف و ترس از سوءعاقبت ، از اقسام خوف ممدوح است . از همين رو، ميانطويل الغم و بعيد الهم مناسبت است .همت مؤ من بلند است ، به بلنداى برزخ و قيامت او هرچه همت دارد، در امور اخروى مصرف مى كند. شايان ذكر است كه مومن بهدليل زيركى ، امور دنيوى اش را نيز با آخرت پيوند مى زند و به دنياى خود نيز رنگالهى مى زند.
كثيرا الصمت
خاموشى اش بسيار است .
على عليه السلام در ضمن روايت ديگرى فرموده اند:
لاعباده كالصمت (109)
عبادتى نظير سكوت و خاموشى نيست .
خاموشى اش بسيار است . زيرا مى خواهد سالم بماند.
البته سكوتى كه با تفكر و تذكر همراه باشد. همچنين در روايت ديگرى باز از علىعليه السلام آمده است :
ان كان فى الكلام البلاغة فق الصمت السلامة بن العثار (110)
اگر در سخن بلاغت و زيبايى هست در خاموشى و سكوت سلامت از لغزش و شر و مهلكهاست .
و همچنين :
طوبى لمن صمت الا من ذكر الله (111)
خوشا به حال كسى كه سكوت كرد مگر از ذكر خدا.
در دنباله خطبه ، على عليه السلام مى فرمايد:
وقور
مؤ من داراى وقار است .
وقار را غالبا در راه رفتن معنا مى كنند، در حالى كه معنى وقار شتاب نكردن در همهكارهاست .گاهى فكر مى كنند عجلوا بالصلوة يعنى ، نمازت را با عجلهبخوان . در حالى كه عجلوا فى الصلوة نيست مقصود اين است كه وقت نماز شده است ونمازت را در اول وقت بخوان اما با طمانينه و وقار:
در اين روايت مقصود از وقور ايناست كه مومن با شتاب از قوه غضب و شهوتاستفاده نمى كند. وقور است يعنى : مهار كننده شهوت و غضب است .
ذكور
كثيرالذكر است .مصداق كاملترين ذكر، ذكرالله است اما در اينجا مى تواندشامل همه مراتب ذكر باشد. مومن هيچ امرى از امور آخرتى را از ياد نمى برد.
چون مومن ذكور است ؟ در روايتى در پاسخ چنين سؤ الى ، خود حضرت فرموده اند:
الذكر مجالسة المحبوب (112)
ذكر، هم نشينى با محبوب است .
و نيز:
الذكر مفتاح الانس (113)
ذكر، كليد انس با خداست .
ذاكر از ذكر گفتن لذتى فراوان مى برد.
الذكر لذة المحبين (114)
ذكر از گناه باز مى دارد و براى روح امنيت مى آورد.
ذكر الله دعامة الايمان و عصمة من الشيطان (115)
ذكر خدا اساس ايمان و مصونيت در مقابل شيطان است .
آبادى دل به ذكر الله است .
من عمر قلبه بدوام الذكر حسنت افعالة فى السر و الجهر (116)
كسى كه قلبش را به دوام ذكر آباد مى كنند،افعال آشكار و پنهانش اصلاح مى گردد.
سپس مى فرمايند:
صبور شكور
صبور و شكور است .
در روايتى آمده است آن گاه كه ايمان در اعضا و جوارح اثر مى گذارد، در اثر آشكارتراست و آن اينكه ايمان ، پشتوانه صبر و تكيه گاه شكر مى شود.
در برخى روايات فرموده اند: نصف ايمان صبر است و نصف ديگر آن شكر (117). مومنصبور است در برابر بلا و مصيبت و طاعت و معصيت . شكور هم هست يعنى ، در هنگام راحتى ورفاه خداوند را فراموش نمى كند.
الايمان صبر فى البلاء وشكر فى الرخاء (118)
ايمان دو چيز است ، صبر در بلايا و شكر در رفاه و راحت .
مؤ من شكور است در همه مراتب شكر، اعم از زبانى ، عملى و قلبى .
مغموم بفكره
بخاطر فكر در امور مهم و آينده اش غمزده است .
مسرور بفقره
در خصوص كمبود جهات مادى اش ، شادمان است .
حكمت اين سخن در آن است كه در كثرت مال ، حساب هم بيشتر هست ، در قلت آن ، حساب كمتراست . زياد داشتن تكليف را هم بيشتر مى كند. فى حلالها حساب وفى حرامها عقاب مؤ من چون زيادى اموالش را انفاق مى كند، تكاليف كمترى هم خواهد داشت .
سهل الخليقة
خوش خلق است
بنابر اين ، در برخوردهايش غلظت و خشونت نيست . بلكه در برابر حق تسليم است .
لين العريكة
خوى و سرشتش نرم است .
اشاره به همان عبارت بالاست . مومن جاذبه دارد، چونسهل الخليقة است . برخوردهايش با نرمى تواءم است . در صفات حضرترسول اكرم صلى الله عليه و آله آمده است .
اصدق البربة لهجة و الينهم عريكة (119)
صادق ترين مردم بود و از نظر اخلاق نرمترين آنها قرآن كريم دربارهرسول الله صلى الله عليه و آله مى فرمايد:
لوكنت فظا غليظ القلب لانفضوا من خولك (120)
اگر خشن بودى از اطرافت پراكنده مى شدند.
خدا رحمت كند بزرگى را كه مى فرمود برخى گمان مى كنند مقدس بودن بايد با تلخىو عبوسى همراه باشد. مؤ من بايد خوش اخلاق و نرم باشد. روشن است كه در هنگامه نبردهيچ كس قربان صدقه كى نمى رود اما حتى در باب امر به معروف و نهى از منكر فقهامى فرمايند اگر مى توانى جلوى منكرى را با نرمى و خواهش بگيرى ، اين روش برروشهاى ديگر مقدم است .
نرم خويى در روابط اجتماعى ميان مومنان ، بايد به صورت طبيعت ثانويه در آمده باشد.
قليل الاذى .
كم آزار است ، اذيتش اندك است .
در معناى اين جمله ، قول هائى بيان شده است . از جمله ، مرحوم مجلسى در بحار الانوار مىفرمايد غرض اذيتهاى است كه خوب است . مانند جهاد، امر به معروف و نهى از منكر. ايشانمى گويند در اين نوع از اذيتها هم ، مومن كم آزار است . يعنى كمتر امر به معروف مى كنديا كمتر اقدام به جهاد مى كند! روشن است كه اين معنا صحيح نيست . به اعتقاد بنده ،مقصود اين جمله چيز ديگرى است .
آدمى در ارتباطات اجتماعى دو گونه مى تواند به ديگران آزار برساند: عمدى و غيرعمدى . يك قسم آزارى است كه از روى قصد و غرض ‍ است .
قسم دوم اذيتهايى است كه شخص ممكن است از روى بى توجهى انجام دهد.
به اعتقاد من معنى روايت اين است كه مومن به قدرى در رفتارش مراقبت و مواظبت دارد كه درسخنش يا كردارش به عمد و غير عمد اذيت كمترى متوجه ديگران مى شود.
رصين الوفاه .
در وفادارى محكم است .
مؤ من در پيمانهايش با خالق و مخلوق پابر جاست .
لامتافك و لا متهتك .
دروغزن و پرده در نيست .
دروغ نمى گويد، دروغ نمى بندد و باكى ندارد كه به او دروغ ببندند همين طور مؤ منهتاك و پرده در نيست .
يكى از قطريات حيا است .مرحوم ملاصدرا رضوان الله تعالى عليه مىفرمايد: حياى فطرى ، حياى آميخته به خلقت است . البته فطرياتزوال پذيرند، حيا نيز مى تواند از بين برود.
پرده حياى ديگران را نمى درد و اجازه نمى دهد ديگران پرده حيايش را بدرند.اصول پرده دارى اساس مسائل تربيتى است و اگر لطمه بخورد، تربيت ،معنايى نخواهد داشت .
ان ضحك لم يخرق
اگر بخندد، از حد خارج نمى شود.
يعنى از فرط خنده زياد دست به عمل سفيهانه نمى زند.
و ان غضب لم ينزق
اگر هم عصبانى شود، مرتكب اعمال سبك نمى شود.
صحكه تبسم
خنده اش ، لبخند است .
و استفهامه تعلم و مراجعته تفهم
سؤ ال مومن براى يادگيرى است و مراجعه اش به عالم براى فهم است .
كثير علمه
دانشش بسيار است .
عظيم حلمه
بردباريش بزرگ است .
كثير الرحمة
مهربانيش فراوان است .
لايبخل و لا يعجل
بخل نمى ورزد و عجله هم نمى كند.
البته بخل منحصر به مال نيست . هر چه را كه سزاوار مصرف باشد و انسان دريغ كند،مصداق بخل است . مثلا اگر بتواند كارى براى ديگرى انجام دهد و دريغ كندبخل ورزيده است .
در نسخه ديگر آمده است .
لاينجل
بدون فكر سخن نمى گويد.
ولا يضجر ولا يبطر
مؤ من اهل ضجر و دلتنگى نيست و مستى نمى كند.
يعنى خستگى ناپذير است . از اين رو ملول و بى قرار نمى شود.
ضجر در اصطلاح عوامانه به معناى بريدن است . گاهى مىگوييم فلانى در مسائل اجتماعى بريد. از اين جمله در مى يابيم كه مومناهل بريدن نيست . از آن طرف هم ، از فرط خوشحالى به حالت بطر و مستى گرفتارنمى آيد. يعنى خودش را گم نمى كند.
در قضاوت خلاف حق نگويد.
در حكم و قضاوتهاى اجتماعى توجهى به اشخاص نمى كند، به طورى كه مثلا در خانوادهيك بچه را از ديگرى بيشتر دوست بدارد. مومناهل تبعيض نيست .
ولا يجور فى علمه
در عملش ستم نمى كند.
مگر ممكن است كسى در علمش ستم كند؟ پاسخ اين است كه بلى ، علم مومن سبب ستمش نمىشود. مومن از آگاهى اش سوء استفاده نمى كند. تصور كنيد دو تن را كه يكى از قانونمطلع است و ديگرى با آن ناآشناست .- ممكن است اين قانون دادن از آگاهى اش سوء استفادهكرده و به آن فرد نا آگاه ستم كند. اما علم مؤ من اسباب ستم به جامعه نيست .
نفسه اصلب من الصلد
نفس مؤ من از سنگ ، سخت تر است .
اين جمله كنايه از تحمل فوق العاده مؤ من در برابر شدايد و مشكلات است . در برابرانحرافات مانند سنگ خاراست . در اجراى عدالت سفت و محكم است .
و مكادحته احلى من الشهيد
مكادحه اش از عسل شيرين تر است .
كدح به معناى سعى و كوشش است و در برخى لغت نامه هاكدح به معناى كسب آمده است . ولى كسب كردنمال براى خانواده از مصاديق كدح است .
چرا سعى مؤ من از عسل شيرين تر است ؟ چون تلاش مؤ من در دو جهت است : يكى جهت كوششمؤ من براى تاءمين معيشت خود يا كسانى است كه با وى مربوط اند كه اين خود، عبادت استو مروت . جهت دوم تلاش ‍ مؤ من مربوط به اعمالى است كه در آخرت از آنها بهره مند مىشود.
مؤ من از كوشش خود در هر دو جهت لذت مى برد. آن گاه كه در مسير تاءمين معاش تلاش مىكند به دو دليل فطرت انسانى از اين كه وسيله است تا ديگران با حمايت او به زندگىادامه دهند، لذت مى برند؛ مانند پزشكى كه از درمان بيماران خويش احساس لذت مى كند.
در بعد معنوى هم وقتى به اوامر حق تعالى گردن مى نهد و دستورهاى الهى را اجرا مىكند؛ مى پيوند محبتى كه ميان او و محبوب است ، شديدتر مى شود و از اين جهت لذتىوصف ناپذير برايش حاصل مى گردد. او باور دارد كه تلاشش به ملاقات حق مى انجامد. يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فما قيمه (121)
لا جشع و لا هلع
نه حريض است و نه اسير پوچى است .
جشع ، كثرت حرص به اين معنا است كه شخصى در عين دارايى باز همافزون طلبى مى كند و حال آنكه اين تقاضا برايش مفيد نيست . شدت حرص در جايى استكه شخص نصيب خود را گرفته است و طمع درمال غير دارد.
هلوع به معناى كسى است كه توانتحمل در برابر هواهاى نفسانى را ندارد. به تعبير من آدم پوچى است . چنين شخصىناشكيباست . اهل جزع و فزع است . بنابراين جشع و هلع ، حالت كسى است كه حريص استو بى صبر.
ولا عنف ولا صلف
درشت گفتار و كم ظرفيت نيست .
خداوند پيامبرش را نصيحت مى كند كه در برخوردهاى اجتماعى غليظ و درشت نباشد. زيراخشونت نظام اجتماعى را از هم مى گسلد. درشتى در گفتار و كردار دريچه اى است بهسوى بى ايمانى . در اين باره روايت جالبى از سلمان (ره ) روايت شده است :
قال اذا اراد الله عزوجل هلاك عبد نزع منه الحياء
آنگاه كه خداوند اراده هلاك بنده اى را داشته باشد، ابتدا حيايش را اخذ مى كند. فاذانزع منه الحياء تلقه الا خائنا مخوفا
آنگاه كه حيا از او رخت بربست ، تبديل به آدم خائنى مى شود
و ان كان خائنا مخونا نزع منه الامانة
وقتى خائن شد، امانت از او سلب مى شود.
يعنى روحيه امانت دارى را از دست مى دهد و به امانات الهى خيانت مى كند در اينجاست كهتوحيد و ولايتش در خطر نابودى قرار مى گيرد.
فاذا نزعت منه الامانة لم تلقه الا فظا غليظا
وقتى امانت از او گرفته شد، آنگاه او را آدم درشت و خشنى خواهى ديد.
فاذا كان فظا نزعت منه ربقة الايمان
وقتى خشن و غليظ شد، ايمان از او برداشته مى شود.
فاذا نزعت منه رقة الايمان لمن تلقه الا شيطانا ملعونا(122)
پس هنگامى كه ايمان از او گرفته شد، به شيطان ملعونىبدل خواهد شد.
و لا متكلف و لا متعمق
اهل تكلف نيست و در چيزى كه به او مربوط نيست فرو نمى رود.
تكلف از كلفت به معنى مشقت است . مؤ من در روابط اجتماعى به مقدار توانى كه داردعمل مى كند و خود را به مشقت نمى افكند. از آن طرف در معاشرت با ديگران كارها وسخنان مؤ منان را زير ذره بين نمى گذارد و در آن عميق نمى شود. در نگرش به افكار واعمال خود نيز متعارف و متعادل است .
جميل المنارعة
منازعه اش زيباست .
به طورى كه اگر شخصى ثالثى از بيرون نظاره گر اين منازعه باشد از رفتار مؤمن لذت مى برد، چون حتى در منازعه هم مسائل اخلاقى و انسانى را مراعات مى كند.
كريم المراجعة
بازگشتش كريمان است .
كرامت به معناى بزرگوارى است اما مراجعه در اينجا به چه معناست ؟ در اينجا احتمالاتگوناگونى قابل طرح است .
1. ممكن است مقصود اين باشد كه وقتى مومن درباره شخصى مرتكب اشتباهى شد، بابزرگوارى عمل مى كند و باز مى گردد.
2. امكان دارد مراد اين باشد كه حتى در هنگام نياز به كسى ، مراجعه اش به او با تملق وچاپلوسى همراه نيست ، بزرگوارانه و كريمانه است .
عدل ان غضب .
در وقت خشم از عدالت خارج نمى شود.
گاهى مى گوييم : زيد عادل ، و گاهى گفته مى شود: زيدعدل . زيد عدل ، يعنى حقيقت زيد عدالت است و زيد با عدالت اتحاد پيدا كرده است .
رفيق ان طلب
ملايم است اگر چيزى خواهد.
لا يتهور ولا يتهتك
مومن اهل تهور و پرده درى نيست .
قواى نفس انسان به يك اعتبار عقل و شهوت و غضب است و هر يك از اينها سه حالت دارند:افراطى ، تفريطى و اعتدالى .
حد اعتدال در اين قوا، فضيلت است ، تهور، حالت افراطى قوه غضب است ، و به معناىوارد شدن در امرى است كه عقلا و شرعا سزاوار نيست .
ولا يتجبر
مومن ، متكبر نيست .
تجبر را به تكبر معنا كرده اند. نه خود را بزرگ مى بيند و نه خود رابزرگ مى نماياند.
خالص الود
دوستى اش خالصانه است .
در معناى اين كلام سه تصوير محتمل است :
1. مومن در روابط اجتماعى اهل خدعه و نيرنگ و نفاق نيست دوستى اش ‍ بى قيد و شرط است.
2. مومن دوست مى پذيرد و رفاقت مى كند اما محور اين رفاقتها الله تعالى است دشمنىاش هم براى خداست ، يعنى حبش خالصالله و بغضش نيز مخلصالله است .
3. مظروف دل مومن فقط محبت خداست . محبتش به خدا خالص است و در كنار هيچ محبت ديگرىنيست .
وثيق العهد. وفى العقد
عهدهايش وثيق و محكم و به پيمانهايش وفادار است .
محكم به دو معنا است : 1. محكم در برابر منزلزل ؛ 2. محكم در برابر چيزى كه كنده شودو از بين برود. عهدهاى مومن نه تنها كنده نمى شود بلكهمتزلزل هم نمى گردد؛ چه عهدهاى با خالق و چه پيمانهاى با مخلوق .
شفيق وصول
مهربان پيوند زننده است .
به عبارت ديگر ناصح مشفق است . اصرار دارد كه به مومنان خير برساند. حرص مومن دراين موارد است و در مهربانى كردن به مومنان حريص ‍ است .
وصول از صله به معنى بسيار پيوند زننده است . مؤ من همواره پيوند مى زند، قاطع وفاصل نيست . خواه در خصوص ارحام ، خواه در خصوص ساير مومنان . يكى از بزرگانمى فرمود: هيچ گاه با كسى قطع ارتباط نكرده ام ، مگر آنكه اين قطع از ناحيه او بودهاست . اين صفت از بهترين صفات مؤ من است .
حليم
شكيبا است .
حليم ، صاحب طماءنينه نفس است .
برخى تصور كرده اند غضب در مقابل ، كظم غيظ است وحال آنكه غضب ، مقابل حلم قرار دارد. كظم غيظ، فرو نشاندن غضب است با فشارى كه ازدرون به شخص مى آيد كه در برابر عمل مكروهى خود را نگاه مى دارد. اما حليم ، نفسىاست كه به قدرى آراسته شده كه به محض برخورد يا مكروه به سبب طماءنينه اى كهدارد اصلا خشمش برانگيخته نمى شود در عظمت صفت حلم روايات زيادى وارد شده است ؛ ازجمله پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده اند:
ابتغ الرفعة بالله تعالى
طلب كنيد رفعت و بلندى را در نزد خداى تعالى
قالوا و ما هى يا رسول الله
عرض كردند اين رفعت چيست يا رسول الله ؟
قال تصل من قطعك و تعطى من حرمك و تحلم من جهلك (123)
فرمودند درباره كسى كه با تو قطع كرده است پيوند بزن و به كسى كه تو رامحروم كرده عطا و بخشش كن و درباره كسى كهعمل جاهلانه اى در حق تو مرتكب شده ، حلم بورز.
در روايتى ديگر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده اند: اگر سه خصلت در كسىنباشد، قابل اعتنا نيست . از جمله ، تقوايى كه او را از گناهان باز دارد و حلمى كه بهسبب آن از سفاهت سفيه بگذرد تا با او بتواند زندگى كند و...
خمول
گمنام است .
مؤ من شهرت طلب نيست . البته معناى اين سخن اين نيست كهاصل شهرت مذمت شده باشد.
قليل الفضول
اضافات گفتارى و عملى او كم است .
به عبارت ديگر مختصر و مفيد، مى گويد و انجام مى دهد.
راض عن الله عزوجل
مؤ من از خدايش خشنود است .
و هيچ گاه از خدايش شكوه نمى كند.
مخالف لهواه
با هواى نفسش مخالفت مى كند.
لا يغلظ على من دونه
مؤ من به زير دستش خشونت ندارد.
ولا يخوض فى مالا يعنيه
در كارى كه به او مربوط نيست فرو نمى رود.
خوض به معناى فرو رفتن است . خاض فى الماء يعنى به طورى در آبفرو رفت كه از ديده ها پنهان شد. مثلا مى گويند طلبه ها در مطالب خوض مى كننديعنى دقت زياد به خرج مى دهند؛ انگار در مطلب فرو مى روند.
ناصر للذين
يارى كننده دين است .
محام عن المؤ منين
در اين كلام ، على عليه السلام يك مطلب را مفروض دانسته اند و آن اينكه مؤ من به برادردينى اش ضرر نمى زند. اما اگر ضررى متوجه برادر ايمانى شده ، طبق اين حديث مؤ منبه حمايت از او اقدام مى كند و در صدد رفع مشكل او بر مى آيد. چه ، بى تفاوتى باايمان ناسازگار است .
كهف للمسلمين
پناهگاه مسلمانان است .
لايخرق الثناء سمعه
تعريف ديگران ، او را از خود، بى خود نمى كند.
خرق به معنى پاره كردن است . در اين تعبير، اميرالمؤ منين على عليه السلام استعاره اىبه كار مى برند كه مومن از شنيدن تعريف گوشش پاره نمى شود. و به تعبير ديگرخود را گم نمى كند. بزرگترين خطر براى انسان تعريفهاى بى جاست
كه شخص را گول مى زند.
لايتكى الطمع قلبه (124)
طمع قلب او را نمى خراشد.
ينكى در لغت به معنى خراش زدن است . از اين جمله ظاهرا در مى يابيم كهطمع نمى تواند دل مومن را بخراشد. يعنى توان نفوذ در آن را ندارد.
خراشيدن طمع ، چه آسيبى به قلب مى رساند؟
طمع حالتى است كه براى نفس در برابر دنيا پديد مى آيد.دل آنچه را ديگران از نعم مادى دارند، طلب مى كند، اگر چه بدان احتياج نداشته باشد.طمع از رذائلى است كه از شعبات حب دنياست و روايات بسيارى در نكوهش آن وارد شده است، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند:
اياك والطمع فى الناس فانه فقر حاضر(125)
بپرهيز از طمع كه تهيدستى حاضر است .
چون آدم طمعكار همواره با احساس ندارى و نياز زندگى مى كند. به هر جلوه مادى چشم طمعمى دوزد اگر چه به آن احتياج نداشته باشد؛ لذا پيوسته احساس ندارى مى كند. حرصبا طمع از اين نظر اختلاف دارد كه حريص چيزى را كه دارد، بيشتر مى طلبد، امام باقرعليه السلام فرمود:
بسم العبد معبد له طمع يقوده (126)
چه بد بنده اى است ، بنده اى كه طمع جلودار اوست ،
حال ببينيم خراشيدن طمع چه آثارى دارد؟
طمع و ايمان با يكديگر ضديت دارند. دنيا و آخرت با يكديگر جمع شدنى نيستند. وقتىطمع در دلى وارد شد، ايمان از آن خارج مى شود. و چه خطرى بالاتر از بى ايمانى است؟ لذا در نقطه مقابل طمع ، ورع قرار دارد. از امام حسين عليه السلام پرسيدند كه چه چيزايمان را در بنده ، پا برجا مى كند؟
حضرت پاسخ فرمودند: ورع و سپس فرمودند:
والذى يخرج منه الطمع
آنچه موجب خروج ايمان از دل مى شود، طمع است .
طمع انسان را در معرض زوال ايمان قرار مى دهد. از اين رو در روايات از بى نيازى ازمردم و استغنا از خلق به عنوان فضيلتى بزرگ ياد شده است .
على عليه السلام در نهج البلاغه مى فرمايد:
ليجتمع فى قلبك الافتقار الى الناس و الاستغناء عنهم
بايد در قلبت دو حالت احتياج به مردم و استغناء از مردم جمعشود.
فيكون افتقارك عليهم فى لين كلامك و حسن وجهك
با داشتن روحيه نيازمندى ، كلامت نرم و رويت گشاده مى شود.
همان طور كه انسان اگر از كسى چيزى بخواهد و احساس احتياج كند، هم سخنش نرم مىشود و هم چهره اش باز و شكفته مى شود.
همچنين است اگر در دلت استغنا از ناس هم باشد، زيرا؛
فى نزاحة عرضك و بقاء عزك
آبرويت و عزتت را حفظ كنى .
در اين روايت ، جنبه هاى اجتماعى مورد نظر است . اما در بعد معنوى امام باقر عليه السلاممى فرمايد:
ثلاثة هن فخر المومن وزينه فى الدنيا والاخرة
سه چيز افتخار و زينت مؤ من در دنيا و آخرت است .
الصلوة فى آخر الليل
نماز در آخر شب
و باسه مما فى ايدى الناس
ماءيوس بودن از آنچه در دست مردم است .كنايه از استغنا از مردم است .
و ولاية الامام من آل محمد(127)
و پذيرش ولايت و امامت ائمه اطهار عليهم اسلام .
حال حتى اگر آنچه در دست ديگران است ؛ در اختيار كسى قرار گيرد، چه فايده اى براىشخص به بار مى آورد؟ اهل دنيا همه همتشان اين است كه بهتر بخورند و شهوترانى كنندو يك حيوان تمام عيار شوند. امام مومن چگونه است ؟
مومن دنيا را مزرعه اى براى جهان ديگر مى داند. امام حسن عليه السلام فرمودند:
ابن آدم انك لم تزل فى هدم عمرك منذ سقطت من بطن امك
اى فرزند آدم ، عمرت از روزى كه از بطن مادر خارج شده اى ، درحال نزول و سقوط است .
فخذ مما فى يديك لا بين يديك فان المومن يترود
پس آنچه كه درا اختيار دارى بگير نه آنچه را كه در پيش دارى ، چرا كه مومن در اين دنيابراى سفرش زاد و راحله تهيه مى شد.
اما كافر چه سرنوشتى دارد. 
فو الكافر يتمتع
پس كافر در كشتزار طبيعت مى چرد.
البته مومن و كافر هر دو، از دنيا بهره مند مى شوند اما نگرش اين دو، به دنيا مختلف است.
از نظر مومن دنيا ابزار براى تحصيل آخرت است اما كافر به دنيا به عنوان هدف و غايتمى نگرد.
ولا يصرف اللعب حكمه
مومن از كارهاى بيهوده دورى مى گزيند، بهدليل بينش حكيمانه اى كه دارد. اين معنا در صورتى است كه حكم را به معنى حكمتبگيريم ، اما مى توان آن را به معناى قضاوت هم گرفت . يعنى امور دنيوى قضاوتهاىوى را تغيير نمى دهد. مومن به حق حكم مى كند و دنيا او را از حق باز نمى دارد.
ولا يطلع الجاهل علمه
و مرد نادان به دانشش پى نبرد.
اين معنا در روايتى ديگر آمده است .
كلم الناس على قدر عقولهم (128)
با مردم به مقدار فهمشان تكلم كنيد.
سيره انبيا و اوليا اين بود كه وضع مخاطب را در گفتن حقايق در نظر مى گرفتند، چوندر غير اين صورت ، هم علم ضايع مى شد و هم مخاطب .كسى كه قابليت و ظرفيت نداردممكن است با شنيدن حقيقت به گمراهى و ضلالت بيفتد.
برخى در اين روايت ، جاهل را به كسى كه علمش اندك است ، اطلاق كرده اند، بعضى همغرض از جاهل را در اين روايت ، مخالفان ائمه عليه السلام البته معناى دوم بعيد است ومراد همان معناى اول است .
قوال عمال عالم حازم
بسيار گوينده عمل كننده است ، دانشمندى است دورانديش .
در اينجا به نسبت ميان قول و عمل در مومن اشاره شده است . آنچه را كه از نيكى مى گويد،خود به آن عمل است .
حزم به معنى دور انديشى و هوشيارى است . مومن حساب شده كار مى كند.مومنآن نيست كه تسبيحى در دست بگيرد و برود و گوشه اى بنشيند و ذكر بگويد. مومن درروايات چنين توصيف نشده است . اين چنين كسى ،تنبل است و فريب شيطان را خورده است .
لا بفحاش ولا بطياش
ناسزا گو و سبك نيست .
فحش به معناى از حد گذراندن بدى است .فحش يعنى بدى زياد كرد؛ ووقتى به كلام و الفاظ تعلق مى گيرد به معناى بد زبانى است .
طياش به انسان سبكى گويند كه قدرت تصميم گيرى در امور ندارد. اينمعنا خيلى ظريف است . آدم طياش همواره در ترديد و دو دلى است . اما مومن فكر مى كند،تدبير به خرج مى دهد و تصميم مى گيرد. برخى از افرادى كه دائما درمسائل ريز و درشت زندگى استخاره مى كنند، مصداق اين حالت هستند.
وصول فى غير عنف
مؤ من معاشرتى است بدون زحمت .
وصول به كسى گويند كه زياد معاشرت مى كند اما در معاشرت مراقب است كه افراد رادر زحمت و تعب نيندازد.
اصولا در باب صله ارحام ، بهترين صله رحم ، دستگيرى از ارحام است والا رفتن و مزاحمتصله نيست . امام رضا عليه السلام فرموده اند:
صل رحمك ولو بشربة من الماء (129)
صله ارحام كن اگر چه به دادن شربتى آب .
وافضل ما توصل به ارحم كف الاذى عنها(130)

و با فضيلت ترين چيزى كه با آن مى توان صله رحم كرد، اين است كه ارحام را آزارندهى .
يدول فى غير سرف .
اهل بذل و بخشش است بدون آنكه به اسراف دچار شود.
براى روشن روايت ، توضيح مطلبى ضرورى است .بخل كه اقتار هم گفته مى شود؛ نقطهمقابل اسراف است . بخل صفت شخصى است كه در جايى كه واجب است مصرف كند، نمىكند. اسراف مصرف مواهب الهى است در جايى كه لازم و شايسته نيست .
حد وسط اسراف و اقتار، جود و سخاوت است . سخاوت ملكه انسانى است كه مواهب الهى رادر جايى كه لازم است و سزاوار، خرج مى كند.
بعضى فكر مى كنند كسى كه بريز و بپاش دارد، انسان سخاوتمندى است .
در حالى كه چنين نيست و براى تشخيص سخاوت از اسراف بايد موقعيت ، موارد، مقدار وضرورت مصرف ملحوظ گردد. امام هشتم عليه السلام در ضمن روايتى فرموده اند كهانسان به كمال ايمان نمى رسد مگر آنكه در وى سه خصلت باشد:
النفقه فى الدين
دين شناس باشد.
و حسن التقدير فى المعيشة
در معيشت و زندگيش ، اهل اندازه گيرى باشد.
والصبر على الرزايا(131)
در گرفتاريها صابر باشد.
حال ممكن است سؤ ال شود كه موارد مصرف و محل شايسته براى انفاق كجاست ؟ پاسخ رابايد از فقه جويا شد. و ابتدا بايد از واجب النفقة شروع كرد. امام رضا عليه السلامفرمودند:
صاحب النعمة يحب ان يوسع على عياله
كسى كه خداوند به وى نعمت مادى داده واجب است كه بر خانواده اش ‍ وسعت و توسعه دهد.
اين وجوب ، وجوب استحبابى است . متاءسفانه ، برخى به نام رياضت و خودسازى برخانواده خود تنگ مى گيرند. مقدس بازيها گاهى به چنين انحرافاتى منجر مى شود. آدمىنمى فهمد كه دارد به سوى جهنم سير مى كند.
گاهى هم ، بعضى فقط خود و خانواده شان را مى بينند و از ديگران غافلند، اين هم درستنيست . بايد در انفاق ، هر كس به وضع مالى خويش نظر كند. مطابق با در آمدش ، انفاقكند.
لابختال ولا بغدار
نيرنگ باز و حيله گر نيست .
ختل در لغت ، زشت ترين حيله ها را گويند: ختال هم به معنى فريب دادن است.اهل لغت مى گويند ختل رعت الصيد يعنى گرگ پنهان شد تا فريب دهد.
معنى روايت اين است كه مومن نسبت به مومنان ، مكر و حيله نمى كند. غدار هم نيست ، غدار بهمعنى پيمان شكن است . پيمان شكنى هم ريشه در حيله و مكر دارد. البته مكر كردن در جنگواجب است و مومن بايد زيرك باشد.
در تاريخ نوشته اند وقتى مسلم بن عقيل در خانه هانى بود، عبيدالله به عيادت هانى آمد.هانى به مسلم گفت از پشت پرده بيرون بيا و عبيدالله را بهقتل برسان .
عبيدالله آمد و رفت و مسلم او را نكشت . وقتى مورد اعتراض واقع شد، فرمود، ما در صحنهجنگ نبوديم و من اين عمل را با مروت سازگار ندانستم . به تعبير ما، اين كار نامردىبود.
ولا يقتفى اثرا ولا يخيف بشرا
مومن در جستجوى عيوب مردم نيست و بر هيچكس ستم نكند.
كسانى كه عيب جو هستند از نظر روايات ، از ايمان خارج مى شوند.امام صادق عليه السلامفرمودند:
ادنى مايخرج به الرجل من الايمان ان يواءخىالرجل على دينه فيحصى عليه عتراته و زلاته ليعنفه بها يوما ما.(132)
نزديكترين كارى كه شخص را از ايمان خارج مى كند نزديكى شخصى به مومن براىجستجو از عيوب ايشان است ، براى آنكه مدرك و مستندى از ايشان براى كوبيدنش داشتهباشد.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده اند:
يا معشر من اسلم بلسانه و لم يخلص الايمان قلبه لاتزموا المسلمين

next page

fehrest page

back page