![]() | ![]() | ![]() |
4366 بادروابالعمل عمرا ناكسا. پيشى گيريد بعمل عمر سر بشيب افكنده را يعنى عمل را پيشاندازيد بر چنين عمرى، و مراد بآن اواخر عمر و سن انحطاط است كه در تنزل و پستىاست و شبيه است بكسى كه سر بزير افكنده باشد و غرض اين است كه تا سن به آنجانرسيده و قوّت و توانائى هست اعمال خير بكنيد و تقصير نكنيد در آن و تأخير نكنيد،زيرا كه اگر اجل مهلت دهد و برسيد بآن سنّ آن عمرى است سربزير افكنده و در تنزّل وپستى و ضعف و سستى، در آن نمىگذارد كه چندان كار خيرى توان كرد.
4367 بادروابالعمل مرضا حابسا و موتا خالسا. پيش اندازيد عمل را بر بيماريى حبسكننده و مرگىرباينده. مراد تحريص بر تعجيل در كارهاى خير است و اين كه آنها را بايد كرد پيش ازاين كه بيماريى عارض شود كه منع كند از كردن آنها يا مرگ بربايد اين كس را. و ظاهراست كه در هر وقت احتمال عروض يكى از آن دو امر بزودى باشد پس بايد كه در هر وقتكمال سعى كند در كردن خيرات كه مبادا بعد از آن ديگر بسبب عروض يكى از آن دواحتمال ميسر نگردد.
4368 بادروا قبلقدوم الغائب المنتظر. پيشى گيريد پيش از آمدن غايبى كه انتظار او كشيده مىشوديعنى مرگ كه چون آمدن آن يقينى است گويا هر كسى انتظار آن مىكشد، و ممكن است كه«منتظر»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 244
بكسر ظاء خوانده شود بر وزن «مقتدر» در فقره بعد و بنا بر اينمعنى اين است كه غايبى كه انتظار مىكشد يعنى همان مرگ كه انتظار اذن و رخصتمىكشد از براى آمدن.
4369 بادروا قبلاخذة العزيز المقتدر. پيشى گيريد پيش از يك بار گرفتن غالب توانا يعنى حق تعالى كهغالب است بر هر كسى و تواناست بر هر چيز و مراد بگرفتن او گرفتن او آدمى راستبمرگ.
4370 بادروا قبلالضّنك و المضيق. پيشى گيريد بعمل پيش از تنگى حال و ضيق مجال يعنى بسبب رسيدن اجلو مقدّمات آن، «ضنك» و «مضيق» هر دو بمعنى تنگى است و تأكيد است.
4371 بادروا قبلالرّوع و الزّهوق. پيشى گيريد پيش از ترسيدن و بيرون رفتن جان. مراد ترسى است كهروى مىدهد در وقت مشاهده آثار و علامات مرگ و قبل از اين در فصل الف استفتاح اينعبارت مباركه بود و در آنجا «الرّدع» بدال بود نه بواو و معنى اين بود كه پيش ازبازداشتن يعنى بازداشتن شما از عمل برسيدن اجل.
4372 بادروا فىمهل البقيّة و انف المشيّة و انتظار التّوبة و انفساح الحوبة. پيشى بگيريد درمهلت بقيه و در ابتداى مشيت و انتظار توبه و وسعت گناه.
يعنى پيشى بگيريد بعملهاى خير در بقيه عمرى كه مانده از براىشما و مهلت داده شدهايد بآن قدر و «در ابتداى مشيت» يعنى در اوّل زمانى كه شما رامشيت و اراده تواند بود يعنى پيشى بگيريد بخيرات در اوايل زمانى كه اراده كارهاتوانيد كرد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 245
و تأخير مكنيد از آن بوقت ديگر، و ممكن است كه «انف المشية»بمعنى ابتداى مشيت نباشد بلكه بمعنى سختترين مشيت باشد يعنى در جوانى كه اراده ومشيت در آن سخت تر و محكم تر است و قوّتى دارد و باعتبار ضعف و پيرى سست نيست و«انتظار توبه» يعنى پيشى بگيريد بخيرات در وقتى كه انتظار توبه مىكشند از براىشما يعنى انتظار مىكشند كه اگر در آن وقت توبه و بازگشت كنيد قبول شود از شما، واگر بگذرانيد از آن وقت ديگر قبول نشود و آن تا وقت مرگ است پيش از مشاهده آثار آننشأه و اين عبارت مباركه قبل از اين در فصل الف استفتاح مذكور شد و در آنجا«انظار» بدل «انتظار» بود و آن بمعنى تأخير است يعنى در وقتى كه هنوز وقت قبولتوبه تمام نشده و تأخير شده تا مدتى بعد از آن و حاصل هر دو يكى است، و «وسعتگناه» يعنى وسعت وقت رسيدن بجزاى آن يعنى پيش از اين كه وقت رسيدن بجزاى آن باشديا وسعت وقت چاره آن يعنى پيش از اين كه بتوبه و بازگشت چاره دفع آن نتوان كرد، وممكن است كه «انفساخ» بخاء نقطهدار باشد و ترجمه بدل «وسعت گناه»: «زايلشدنگناه» باشد و معنى اين باشد كه او در وقتى كه گناه بتوبه و بازگشت زايل شود و وقتآن نشده باشد كه ديگر توبه سودى ندهد كه آن وقتى است كه مشاهد آثار آن نشأه كند، وممكن است بنا بر اين كه «انفساخ الحوبه» عطف بر «التوبه» باشد و معنى اين باشد كهدر وقت انتظار يا انظار توبه و زايل شدن گناه يعنى و انتظار يا انظار آن.
4373 بادروا والابدان صحيحة و الالسن مطلقة و التّوبة مسموعة و الأعمال مقبولة. پيشى گيريد وحال آنكه بدنها درستند و زبانها گشادهاند و ببند نيفتادهاند چنانكه در وقت مرگخواهد شد و توبه مقبول است و عملها پذيرفته اند يعنى پيش از مشاهده مذكوره كه ديگربعد از آن توبه قبول نشود و هيچ عمل پذيرفته نگردد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 246
4374 بادرواآجالكم باعمالكم و ابتاعوا ما يبقى لكم بما يزول عنكم. پيش اندازيد عملهاى خود رابر اجلهاى خود و بخريد آنچه را باقى مىماند از براى شما به آن چه زايل مىشود ازشما. مراد تنبيه مردم است بر اين كه اجل هر كس بزودى در رسد و بعد از آن عملىنباشد پس بايد كه عملها پيش انداخته شود بر اجلها و اين باين مىشود كه از وقتفرصت گذرانيده نشود كه اگر تأخيرى شود ممكن است كه اجل ناگاه برسد و فرصت كردنعملى ندهد و مراد به آن چه باقى مىماند نعمتهاى اخروى است كه پاينده و جاويدخواهد بود و به آن چه زايل مىشود نعمتهاى دنيوى است كه فانى و زايل مىشود و درتعبير باين عبارت كمال تحريص است بر كردن چنين سودائى چه هر كه را اندك عقلى باشدميداند كه چنين سودائى سودمند است و امر باقى هر چند پست تر باشد ترجيح دارد برآنچه فانى شود هر چند نفيس تر باشد، چنانكه از بعضى از ارباب عرفان نقل شده كهگفته: اگر تنگ طلائى باشد و فانى شود و كوزه سفالى كه هميشه باقى ماند بايد كهعاقل آن كوزه را بر آن تنگ ترجيح دهد تا در وقت حاجت تشنه نماند و با وجود اين درخريدن آخرت بدنيا امر برعكس است و نعمتهاى اخروى با وجود دوام و پايندگى بهتر باشدبلكه نعمتهاى دنيا طرف نسبت آنها نتواند شد.
4375 بادرواباموالكم قبل حلول آجالكم تزكّكم و تصلحكم و تزلفكم. پيشى گيريد بمالهاى شما پيشاز رسيدن اجلهاى شما تا اين كه پاك گردانند شما را و بصلاح آورند حال شما را ونزديك گردانند شما را بدرگاه حق تعالى يعنى اگر پيشى گيريد بر اجلهاى خود بمالهاىخود يعنى بدادن آنها و صرف آنها در وجوه خيرات آنها چنين و چنين كنند و اگر نهسودى نباشد شما را از آنها بلكه باعث زيادتى
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 247
و زر و وبال گردند، و ممكن است كه معنى اين باشد كه: تا آنمبادرت و پيشى گرفتن پاك گرداند شما را و بصلاح آورد حال شما را و نزديك گرداندشما را.
4376 بادرواالموت و غمراته و مهّدوا له قبل حلوله و اعدّوا له قبل نزوله. پيشى گيريد بر مرگ وسختيهاى آن و تمهيد كنيد از براى آن پيش از در آمدن آن و آماده كنيد از براى آنپيش از فرود آمدن آن يعنى پيشى بگيريد بر مرگ بكردن عملهاى خير و تمهيد كنيد ازبراى آن يعنى اصلاح كنيد احوال خود را از براى آن يا بگسترانيد و تهيه كنيد ازبراى آن اسباب آن را و آماده كنيد از براى آن يعنى توشه و اسباب آن سفر پرخطر را.
4377 بادروا فىفينة الارشاد و راحة الاجساد و مهل البقّية و انف المشيّة. پيشى بگيريد در وقتراهنمائى و هنگام آسايش بدنها و مهلت بقيه و ابتداى مشيت يعنى پيشى بگيريد باكتسابسعادت در وقتى كه ميسر است راهنمائى يعنى راهنمائى شما مردم را يا راهنمائى مردمشما را، و «هنگام آسايش بدنها» يعنى در صحت و قوّت بدنها كه گرفتار كوفتها و ضعف وسستى نشدهاند، و «مهلت بقيه» يعنى در بقيه عمرى كه مانده از براى شما و مهلت دادهشده ايد به آن قدر، و «ابتداى مشيت» يعنى در ابتداى زمانى كه شما را مشيت و ارادهكارى تواند بود و غرض اين است كه پيشى بگيريد به آن چه مذكور شد در بقيه عمر دراوّل زمانى كه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 248
كارى توانيد كرد و تأخير مكنيد از آن و چند فقره قبل از ايننيز اين عبارت مذكور و شرح شد و مذكور شد نيز كه «انف المشية» ممكن است كه بمعنىسخت ترين مشيت باشد يعنى در وقت جوانى كه مشيت و اراده در آن سختتر و محكمتر استو باعتبار ضعف و پيرى سست نگشته.
4378 بادروااعمالكم و سابقوا آجالكم فانّكم مدينون بما اسلفتم و مجازون بما قدّمتم و مطالبونبما خلّفتم. بتعجيل كنيد عملهاى خود را و پيشى گيريد بكردن آنها بر مرگهاى خود پسبدرستى كه شما جزا داده مىشويد به آن چه پيش فرستادهايد و عوض داده مىشويد بهآن چه پيش كرده ايد و بازخواست كرده مىشويد بسبب آنچه پس انداخته ايد يعنى ازواجبات.
4379 بادرواالامل و سابقوا هجوم الاجل فانّ النّاس يوشك ان ينقطع بهم الامل فيرهقهم الاجل.پيشى گيريد بر آرزو، و سبقت كنيد بر هجوم اجل، بدرستى كه مردم نزديك است كه بريدهشود بايشان آرزو، پس فرو گيرد ايشان را اجل. «پيشى گيريد بر آرزو» يعنى از پىآرزوها مرويد و آنها را بر پشت سر خود اندازيد، يا اين كه پيشى بگيريد بكارهاى خيربر آرزوها و مقدّم داريد آنها را بر آرزوها، و «سبقت كنيد بر هجوم اجل» يعنى سبقتكنيد بكردن كارهاى خير بر ناگاه رسيدن اجل يا داخل شدن آن بى اذن و رخصتى، «پسنزديك است كه بريده شود بايشان اميد» يعنى نزديكند باين معنى كه بريده شود اميدايشان و نرسند بآن و ناگاه يا بى اذن و رخصت در رسد اجل ايشان پس از پى چنين امرىنبايد رفت و خود را بآن مشغول از اعمال خير نبايد كرد، و ممكن است كه معنى اينباشد كه نزديكند باين كه اميد ببرد بر ايشان راه را و نگذارد كه ايشان براه راستكه اطاعت و فرمانبردارى باشد بروند پس ناگاه در رسد اجل ايشان و فوت شده باشد ازايشان آن سعادت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 249
4380 بادرواصالح الاعمال و الخناق مهمل و الروح مرسل. تعجيل كنيد شايسته عملها را و حال آنكهگلو واگذاشته شده، و روح رها كرده شده است يعنى پيش از اين كه مرگ گلو را بگيرد وقبض روح بشود.
4381 بادر شبابكقبل هرمك و صحّتك قبل سقمك. پيشى بگير جوانى خود را پيش از پيرى خود، و تندرستىخود را پيش از بيمارى خود. يعنى پيشى بگير بأعمال خير در جوانى كه آسان است آنهاپيش از پيرى كه دشوار مىگردد و بسا باشد كه مانع شود از آنها و «در تندرستى پيشاز بيمارى» بر همان قياس.
4382 بادر غناكقبل فقرك و حياتك قبل موتك. پيشى بگير توانگرى خود را پيش از درويشى خود، وزندگانى خود را پيش از مرگ خود يعنى پيشى بگير بخيرات و مبرّات تا توانگرى دارى وتأخير مكن كه مبادا فقير شوى و ديگر آنها ميسر نگردد ترا، و پيشى بگير بهمه اعمالخير تا حيات دارى و پس مينداز از اوّل اوقات آن كه مبادا مرگ در رسد و بازمانى ازآنها.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 250
حرف باء بلفظ «بئس»
از آنچه وارد شده از سخنان حكمت آميز حضرت امير المؤمنين علىّبن ابى طالب عليه السلام در حرف باء كه واقع شده بلفظ «بئس» كه كلمه ذمّ است، ازآن جمله است قول آن حضرت:
4383 بئس الدّاءالحمق. بد دردى است كمى عقل، زيرا كه دردى است كه باعث فساد دنيا و آخرت مىگردد وچه دردى چنين باشد.
4384 بئسالّشيمة الخرق. بدخوئى است خرق يعنى درشتى و ناهموارى، زيرا كه با وجود اين كهشرعا مذموم است مفاسد آن در دنيا نيز بسيار است، و «خرق» بمعنى كودنى و حمق نيزآمده و ممكن است كه مراد در اين جا آن باشد و بمنزله تأكيد فقره سابق باشد.
4385 بئسالرّفيق الحرص. بد رفيقى است حرص، زيرا كه با هر كه رفيق باشد مشغول سازد او رابدنيا و از سعادت آخرت برآرد بلكه در دنيا همواره او را گرفتار تعب و زحمت دارد.
4386 بئسالاختيار الرّضا بالنّقص. بد برگزيدنى است راضى شدن بكمى يعنى كمى مرتبه و نقص وپستى آن بسبب صفات و ملكات پست مرتبه يا افعال نكوهيده. و غرض اين است كه حق تعالىآدمى را اهليت و قابليت مراتب بلند و درجات رفيعه داده بسعى در ازاله رذايل واكتساب
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 251
فضائل پس سعى در آنها نكردن و راضى بنقص مرتبه و پستى آن شدنبد اختيار و برگزيدنى است.
4387 بئس الشيمةالنّميمة. بدخويى است سخن چينى، زيرا كه از دنائت نفس ناشى مىشود و منشأ فتنههاو فسادها مىگردد و اين است كه در قرآن مجيد و احاديث معصومين صلوات اللّه عليهمأجمعين نهى از آن و مبالغه در ذمّ آن بسيار شده.
4388 بئس الطّبعالشّره. بدخصلتى است غلبه حرص، زيرا كه هميشه آدمى را در رنج و تعب سعى دارد وغالب اين است كه در وزر و وبال مىاندازد و در اكثر نسخهها «الطمع» بميم واقع شدهنه بباى يك نقطه و ظاهر اين است كه از تصحيف بعضى ناسخين باشد و بر تقدير صحت آنممكن است كه مراد اين باشد كه: بد طمعى است غلبه حرص يعنى طمعى كه از راه غلبه حرصباشد و احتياجى بآن نباشد.
4389 بئسالطّعام الحرام. بدخوردنى است حرام، زيرا كه با وجود وزر و وبال آن دل را سياه كندو حريص بر معاصى ديگر سازد و حرام أعمّ از اين است كه بالذّات حرام باشد مثل گوشتخوك يا بسبب عارضى باشد مثل مال مغصوب يا دزدى يا نجس يا آنچه بعنوان ربا گرفتهشده باشد و امثال آنها.
4390 بئس القوتاكل مال الايتام. بدقوتى است خوردن مال يتيمان. «قوت» قدرى از خوردنى را گويند كهبر پاى تواند ماند بآن بدن آدمى و ذكر اين بخصوص بعد از ذمّ مطلق خوردن حرام ازبراى مبالغه در بدى آن است چنانكه در آيات و احاديث بسيار وارد شده و در تعبير
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 252
بلفظ «قوت» نه بلفظ «طعام» اشاره است ببدى خوردن آن اگر همهبقدر قوت باشد.
در تعبير
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 252
بلفظ «قوت» نه بلفظ «طعام» اشاره است ببدى خوردن آن اگر همهبقدر قوت باشد.
4391 بئسالقلادة قلادة الآثام. بد قلاده ايست قلاده گناهان. «قلاده» گردن بند را گويند واستعاره گردنبند از براى گناهان و همچنين طوق شايع است باعتبار اين كه وبال آنهالازم مىشود صاحب آنها را و جدا نمىشود از او مانند لازمبودن گردنبند و طوق، ودر بعضى احاديث وارد شده كه هر كه زكاة مال خود را ندهد مارى مى پيچد بر گردن اوروز قيامت و بنا بر اين استعمال گردنبند و طوق ممكن است كه باين اعتبار باشد يعنىبسبب آنها مارى بپيچد بر گردن صاحب آنها مانند گردنبند و طوق، و ممكن است كهتشبيه بقلاده باشد كه بر گردن سگ ميكنند از براى بستن آن و كشيدن آن بهر جا كهخواهند ببرند و چون صاحب گناه بسبب آن در بند مىافتد و گرفتار مىگردد تا بجزاىآن برسد پس گويا آن قلاده مىشود در گردن او كه بآن او را در بند دارند و سرنمىدهند.
4392 بئسالصّديق الملول. بددوستى است آنكه از اين كس ملول و دل زده باشد يعنى بايد كه دوسترا از خود ملول نكرد كه دوستى كه ملول گردد بددوستى است و اعتمادى ديگر بر دوستىاو نباشد، و ممكن است كه مراد اين باشد كه دوست خوب آن است كه از دوست زود بزودملول نشود و هر كه باندك چيزى ملول شود بد دوستى است.
4393 بئسالسّجيّة الغلول. بد خصلتى است خيانت، و احاديث ديگر نيز در اين باب بسيار است.
4394 بئس العادةالفضول. بد خصلتى است پرگوئى يا زياده كاريها. يعنى مشغول شدن بكارهايى كه پر مهمّنباشد و بازماندن بسبب آنها از مهمات.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 253
4395 بئس القرينالجهول. بد همنشينى است كسى كه بسيار نادان باشد.
4396 بئس الوجهالوقاح. بدروئى است روئى كه بى شرم باشد.
4397 بئسالشّيمة الالحاح. بدخصلتى است الحاح يعنى ابرام كردن در سؤال.
4398 بئس القرينالعدوّ. بد همراهى است دشمن. مراد اين است كه با دشمن رفيق و همراه نبايد شد زيراكه با رفاقت و همراهى احتراز از شرّ او مشكل است.
4399 بئس الجارجار السّوء. بد همسايه ايست همسايه بد. زيرا كه حق همسايگان بر يكديگر اين است كهبكار هم آيند و بر يكديگر احسان كنند چنانكه در احاديث بسيار وارد شده حتى اين كهروايت شده از حضرت رسالت پناهى صلّى اللّه عليه و آله كه جبرئيل مرا چندان وصيتكرد در باب همسايه كه من گمان كردم كه ميراث مىبرد پس همسايه كه بكار نيايد و نيكىنكند و بدى كند كمال بدى خواهد داشت، و ممكن است كه مراد مذمّت همسايه بد باشد هرچند بدى باين كس نكند باعتبار اين كه آدمى بالطبع مايل است به آن چه مشاهده كند ازابناى جنس خود پس هرگاه همسايه كسى بد باشد نمىشود كه بعضى بديهاى او باو ياببعضى از متعلقان او سرايت نكند.
4400 بئس الرفيقالحسود. بد رفيقى است حسود يعنى كسى كه تمناى زوال نعمت مردم ميكند و بدى
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 254
رفاقت چنين كسى ظاهر است چه هرگاه نعمتى از كسى ببيند تمناىزوال آن كند و نمىشود كه بآن اعتبار سعى نكند در زوال آن و قطع نظر از آن مكدّر وملول شود و غمگين نشيند و ظاهر است كه كدورت و حزن رفيق باعث كدورت و حزن آدمى نيزمىگردد.
4401 بئس العشيرالحقود. بد هم زندگانى است كينهور، زيرا كه كسى كه كينه كسى داشته باشد نمىشودكه در صدد ايذاء و آزار او نباشد و با وجود معاشرت و آميزش در اكثر اوقات احترازاز شرّ چنين كسى بغايت دشوار است.
4402 بئس العملالمعصية. بدكردارى است نافرمانى حق تعالى.
4403 بئس الرّجلمن باع دينه بدنيا غيره. بدمردى است كسى كه بفروشد دين خود را بدنياى غير خود، و كمالبدى اين معنى و سخافت عقل چنين كسى ظاهر است.
4404 بئسالسّياسة الجور. بد سياستى است جور و ستم. «سياست» چنانكه مكرّر مذكور شد تربيتكردن رعيت و نظم و نسق احوال ايشان است و ظاهر است كه صاحب سياست وضع شده از براىرفع ظلم ديگران بر ايشان و رفع ظلم ايشان بر يكديگر، و ظاهر است كه ظلم و جور ازكسى كه متوقّع رفع و دفع آن باشند از او بسيار بدتر و قبيح تر باشد از ظلم كسى كهاين توقّع از او نباشد.
4405 بئس الذّخرفعل الشّرّ. بد ذخيرهايست كردن كار بد. مراد اين است كه هر چه آدمى بكند نوشته
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 255
مىشود و ثبت مىشود تا اين كه جزاى آن در آخرت داده شود پسآدمى هر چه بكند در حقيقت آن را ذخيره كرده از براى خود و ظاهر است كه فعل بد كهجزاى آن عذاب و عقاب باشد و بدذخيره ايست.
4406 بئس الظّلمظلم المستسلم. بد ظلمى است ظلم بر كسى كه مطيع و فرمانبردار باشد. پوشيده نيست كهمطلق ظلم اگر چه بد است اما ظلم بر كسى كه مطيع و فرمانبردار باشد مثل ظلمپادشاهان و حكام بر رعايا كه اطاعت و فرمانبردارى ايشان كنند بدتر و قبيحتر استاز ظلم بر كسى كه چنين نباشد بلكه سركشى كند يا نه اطاعتى داشته باشد و نه سركشى.
4407 بئس الكسبالحرام. بد كسبى است كسب حرام، زيرا كه رنج و تعب كسب را در آن بايد كشيد و وزر ووبال از براى خود تحصيل كرد.
4408 بئس قرينالورع الشبع. بد همراهى است از براى پرهيزگارى سيرى، زيرا كه ثمره پرهيزگارى وصولبمراتب عاليه است و سيرى مانع مىگردد از آن بسبب اين كه باعث خاموشى نور دل وتعطيل قواى عقليه و كسالت بدن گردد چنانكه گفته اند كه: در گرسنگى اجساد ارواحمىگردند و در سيرى ارواح اجساد ميشوند.
4409 بئس قرينالدّين الطّمع. بد همراهى است براى ديندارى طمع، زيرا كه كسى را كه طمع باشد هرچند ديندار باشد بسيار مىشود كه طمع او را بحرام اندازد و دين او را فاسد كند وبر تقديرى كه چنين نكند در اين شبهه نيست كه طمع آدمى را خوار و ذليل و پست مرتبهگرداند و آنها منافى رتبه ديندار و مرتبه اوست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 256
4410 بئس المنطقالكذب. بد گفتنى است دروغگوئى، چه عقلا و شرعا مذموم است و مفاسد بسيار بر آنمترتب مىگردد.
4411 بئس النّسبسوء الادب. بدنسبى است بدى ادب. مراد اين است كه بى ادب را مردم ببى ادبى نسبتدهند و اين بد نسبى است و بسيار بدتر است از اين كه نسب كسى پست باشد و بشخص بدىيا پست مرتبه برسد، پس كسى را كه ادب باشد هر چند نسبت ظاهرى پست باشد در حقيقتعالىنسبتر باشد از بىادبى كه نسب ظاهرى او بلند باشد.
4412 بئس السّعىالتفرقة بين الاليفين. بد كوششى است جدائى افكندن ميانه دو كس كه با هم الفت داشتهباشند، زيرا كه نظام عالم بالفت مردم است با يكديگر، پس سعى در خلاف آن در حقيقتسعى در اختلال اوضاع عالم است.
4413 بئسالقلادة قلادة الدّين. بد گردنبندى است گردنبند قرض، زيرا كه آدمى را همواره در همّو غمى دارد كه هيچ همّ و غمى بآن نرسد چنانكه روايت از حضرت رسالت پناهى صلّىاللّه عليه و آله مشهور است كه نيست همى مثل همّ قرض. و استعاره «گردن بند»باعتبار لزوم و جدانشدن آن همّ و غمّ است از صاحب آن مانند گردن بند چنانكه قبل ازاين در گناهان مذكور شد، و ممكن است كه تشبيه بقلاده سگ و مانند آن باشد كه بسببآن آنرا در فرمان خود دارند باعتبار اين كه قرض اين كس را در فرمان قرض خواه درمىآورد.
4414 بئسالاستعداد الاستبداد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 257
بد آمادگى است خود رأى بودن، زيرا كه كسى كه خود رأى باشد واعتماد تمام بر رأى خود داشته باشد و با عقلا در كارها مشورت نكند زيان و خسرانبسيار كشد پس خود رأى بودن در حقيقت خود را آماده آنها كردن است و آن بد آمادگىاست.
4415 بئس الزّادالى المعاد العدوان على العباد. بد توشه ايست بسوى آخرت كه بازگشت مردمان به آنستستمكردن بر بندگان حق تعالى، چون هر چه آدمى ميكند نوشته مىشود تا در آخرت بجزاىآن برسد پس در حقيقت آن را توشه راه خود كرده و ظاهر است كه ستم بر بندگان حقتعالى كه باعث هلاكت اخروى است بد توشه ايست كه كسى از براى خود بردارد.
4416 بئس الغريمالنّوم يفنى قصير العمر و يفوّت كثير الاجر. بدقرضخواهى است خواب، فانى مىسازدعمر كوتاه را، و فوت ميكند اجر بسيار را. مراد مذّمت خواب است باين كه مانندقرضخواهى است بى رحم كه از براى وصول حق خود تمام سرمايه مديون و ما يعرف او رابباد فنا دهد و در بيان اين فرمودهاند كه: «فانى ميكند عمر كوتاه را» يعنى عمرآدمى را كه بسيار كوتاه و اندك است خواب آن را فانى و نيست مىسازد زيرا كه آدمىتا در خواب است در حكم ميت است و در حقيقت عمرى ندارد، و «فوت ميكند اجر بسيار را»يعنى اجر و ثواب بسيار را كه مىتوان در بيدارى تحصيل كرد بسبب كردن عملهاى نيكو وغرض از اين تنبيه بر اين است كه آدمى قدر عمر خود را كه سرمايه اوست بايد كه بداندو بخورد و خواب باطل و فاسد نسازد مگر بقدر ضرورت.
4417 بئس القرينالغضب يبدى المعايب و يدنى الشرّ و يباعد الخير. بد همنشينى است خشم، ظاره مىسازدعيبها را، و نزديك مىسازد شرّ را، و دور مىگرداند خير را. ظاهر ساختن خشم عيبهارا، ظاهر است، چه كسى كه خشم بر او
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 258
غلبه كرد هرزه گويد و دشنام دهد و انواع سبكيها از او ظاهرشود، و همچنين «نزديك گردانيدن آن شرّ را» ظاهر است، زيرا كه غالب اين است كه سبباين مىشود كه آزارى چند كند آن كسى را كه خشم بر اوست زياده از قدرى كه مستحقّ آنباشد بلكه بسا باشد كه بغير حقّ منجرّ بهلاكت نفوس و تلف اموال گردد و همچنين «دورگردانيدن آن خير را» ظاهر است چه دور ميكند از حلم و بردبارى و هموارى و مانندآنها از صفات حميده.
4418 بئسالخليقة البخل. بدخوئى است بخيل بودن.
4419 بئسالشّيمة الامل يفنى الاجل و يفوّت العمل. بدخصلتى است اميد، فانى مىسازد مدّت عمررا و فوت ميكند عمل را يعنى بدخصلتى است قانع نبودن و آرزوها و اميدهاى دور و درازدر دنيا داشتن زيرا كه مشغول مىسازد آدمى را بسعى از براى آنها تا اين كه فانىمىشود مدّت عمر و فوت مىشود عملهاى خيرى كه باعث رستگارى آخرت باشد.
4420 بئستالدّار الدّنيا. بدسرائى است دنيا يعنى از براى كسى كه دل بر آن بندد و آن را منزلاقامت گرداند نه كسى كه در آن اكتساب توشه آخرت نمايد.
4421 بئسالاختيار التعوّض بما يفنى عمّا يبقى. بد برگزيدنى است عوض گرفتن آنچه فانى مىشودكه دنيا باشد از آنچه باقى مىماند كه آخرت باشد يعنى از سر آخرت گذشتن از براىدنيا.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 259
حرف «باء» بباى ثابته بلفظمطلق
از آنچه وارد شده از سخنان حكمت آميز حضرت امير المؤمنين علىّبن ابى طالب عليه السلام در حرف «باء» بباى ثابته بلفظ مطلق يعنى بائى كه جزو كلمهباشد و زايده نباشد و در همه فقرات مخصوص بلفظ خاصى نباشد چنانكه در فصل سابق بودبلكه بالفاظ مختلف باشد و در هر فقره بلفظى باشد غير لفظ فقرات ديگر.
فرموده است آن حضرت عليه السلام:
4422 بكر السّبتو الخميس بركة. بامداد روز شنبه و پنجشنبه بركت است يعنى از براى
كارها مثل سفر و تجارت و غير آن، و از حضرت رسالت پناهى صلّىاللّه عليه و آله نقل شده كه دعا كردند كه «اللهمّ بارك لّامتى فى بكورها يومسبتها و خميسها» يعنى خداوندا بركت ده براى امّت من در صبحگاه رفتن ايشان بكارهادر روز شنبه ايشان و پنجشنبه ايشان، و ظاهر است كه دعاى آن حضرت صلّى اللّه عليه وآله مستجاب است.
4423 برّالوالدين اكبر فريضة. يعنى نيكوئى كردن بپدر و مادر بزرگتر فريضه ايست مشهور ايناست كه «فريضه» مرادف واجب است و هر دو بيك معنى اند و بعضى گفته اند كه: فريضهواجبى را گويند كه وجوب آن قطعى باشد يا از قرآن مجيد معلوم شده باشد و بر هرتقدير در بودن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 260
برّ والدين از فريضه هاى بزرگ شبهه نيست زيرا كه وجوب آن وتأكيد در آن از قرآن مجيد و سنت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و اجماع مسلمانانمعلوم و قطعى است.
4424 بطن المرءعدوّه. شكم آدمى دشمن اوست، زيرا كه بسيار است كه بسبب خواهشها آدمى را در وزر ووبال مى اندازد و اين نهايت دشمنى است و غرض اين است كه فرمان او نبايد برد وبخواهش آن عمل نبايد كرد.
4425 بعد المرءعن الدّنيّة فتوّة. دورى آدمى از صفات و اخلاق پست مرتبه جوانمردى است.
4426 بركة المالفى الصّدقة. بركت مال و افزونى آن در تصدّق است يعنى صدقهدادن سبب افزونى مالمىگردد.
4427 برّ الرّجلذوى رحمه صدقة. احسان و نيكوئىكردن مرد با خويشان خود تصدّق است يعنى ثواب آن رادارد. و اين منافات ندارد با آنچه در بعضى احاديث وارد شده كه: صدقه ده برابر جزاداده مىشود و قرض بهجده برابر وصله برادران ببيست برابر و صله رحم ببيست و چهاربرابر، زيرا كه هرگاه ثواب آن زياده از ثواب صدقه باشد مىتوان گفت كه: ثواب صدقهرا دارد گو زياده بر آن نيز داشته باشد، و ممكن است كه گاهى اقتصار شود بر ذكرقدرى ثواب كمتر از قدر واقعى باعتبار مصلحتى مثل اين كه اگر قدر زايد مذكور شودسامع استبعاد كند و قبول نكند و شكّ كند در آن، پس اقتصار شود بر ذكر قدرى از ثوابكه سامع بعيد نداند و انكار آن نكند، و ممكن است كه ثواب استحقاقى هر دو برابر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 261
باشد و غرض از اين كلام آن باشد و حديث مذكور محمول شود بر اينكه حق تعالى از راه تفضل صدقه را بده برابر مضاعف كند و صله رحم را ببيست و چهاربرابر و بنا بر اين زياده بودن ثواب تفضلى صله رحم بر صدقه كه از آن مستفاد مىشودمنافات ندارد با تساوى هر دو در ثواب استحقاقى، و ممكن است كه مراد باحسان بخويشاندر اينجا احسانها و مهربانيهاى غير مالى باشد و ثواب آنها ثواب صدقه باشد و مرادبآن حديث اين باشد كه مالى كه در صله رحم داده شود ببيست و چهار برابر مضاعف شود واين زيادتى بر صدقه منافات ندارد با اين كه احسانهاى ديگر با خويشان برابر باشد باصدقه و اللّه تعالى يعلم.
4428 بلاءالانسان فى لسانه. بلاى آدمى در زبان اوست يعنى بسيار است كه از راه زبان ببلاهاگرفتار مىشود از بلاهاى اخروى و دنيوى و اگر زبان خود را نگاهدارد از آنها محفوظمىماند و اين ظاهر است.
4429 بيانالرّجل ينبىء عن قوّة جنانه. گفتار مرد خبر مىدهد از قوّت دل او يعنى از گفتاراو قوّت و ضعف دل او را استنباط مىتوان كرد.
4430 بادرالطّاعة تسعد. پيشى گير بطاعت يعنى فرمانبردارى حق تعالى تا نيكبخت شوى. و اينفقره اگر چه بلفظ «بادر» است و مناسب اين بود كه در فصل سابق سابق كه در ذكرفقراتى بود كه عنوان آنها «بادر» يا «بادروا» باشد مذكور شود نهايت چون فقره بعدكه اخت آن است بلفظ «بادر» نبود بآن اعتبار هر دو را در اين فصل ذكر نمود نه در آنفصل.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 262
4431 باكر الخيرترشد. پيشى گير بخير يعنى تعجيل كن در آن تا راه راست يابى.
4432 بكاء العبدمن خشية اللّه يمحّص ذنوبه. گريستن بنده از ترس خدا پاك مىسازد گناهان او را.
4433 بلاءالرّجل على قدر ايمانه و دينه. بلا و محنت مرد بر اندازه ايمان او و دين اوست،زيرا كه بلائى كه حق تعالى بمؤمنان مىفرستد از براى امتحان و آزمايش ايشان است واين كه ظاهر شود بر مردم مرتبه صبر ايشان تا بان نسبت ثواب داده شوند و بدرجاتبلند رسند پس هر چند ايمان و دين كسى قوى تر باشد گاه هست كه ببلا بيشتر گرفتارمىشود تا مرتبه او در تسليم و رضا بهتر ظاهر شود و بآن قدر مرتبه و درجه او بلندگردد اين است كه انبياء و اوليا صلوات اللّه عليهم اكثر اوقات بانواع بلايا و محنممتحن مىشدهاند .
4434 بركة العمرفى حسن العمل. بركت زندگانى در خوبى عمل است يعنى عمرى كه در عمل نيكو صرف شود هرچند كوتاه باشد بركت دارد باعتبار اين كه اثر آن پاينده و جاويد بماند بخلاف عمرىكه چنان نباشد كه هر چند دراز باشد بركتى ندارد زيرا كه هر قدر كه باشد بزودى فانىشود و اثر خيرى بر آن مترتّب نشود و چنين چيزى را چه بركتى تواند بود، و ممكن استكه مراد اين باشد كه عمل نيكو سبب بركت عمر و درازى آن گردد.
4435 بلاءالرّجل فى طاعة الّطمع و الامل.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 263
بلاى مرد در فرمانبردارى طمع و آرزوست يعنى طمع از مخلوق وآرزوهاى دور و دراز از آرزوهاى امور دنيوى، و مراد اين است كه: بلاها كه آدمى خودمنشأ آنها مىشود بسبب اين دو امر است و آنچه در فقره سابق سابق گذشت كه: بلاى مردبر اندازه ايمان و دين اوست، آن در بلاهائى است كه از جانب حق تعالى باشد پسمنافاتى ميانه اين دو فقره مباركه نيست.
4436 بذل العلمزكاة العلم. عطا كردن علم زكاة علم است. مراد اين است كه هر نعمتى را زكاتى باشد وزكاة علم اينست كه عطا كنند و بياموزند آن را بجمعى كه طلب آن كنند و اهل آن باشندو چنانكه زكاة مال باعث پاكيزگى و فزايش آن مىگردد بذل علم نيز سبب فزايش آن وپاكيزگى آن مىگردد.
4437 بالعلمتدرك درجة الحلم. بدانش يافته مىشود پايه بردبارى يعنى علم وسيله اين مىشود كهآدمى علم و بردبارى تحصيل كند و اين پايه بلند و درجه ارجمند كه مدح انبياى عظام واولياى كرام بآن مىشود بيابد، و ممكن است كه مراد اين باشد كه بعلم مىتوان يافتبلندى مرتبه علم و فضيلت و شرافت آن را.
4438 بذل العطاءزكاة النّعماء. دادن عطا زكاة نعمت است يعنى زكاة نعمت اين است كه صاحب آن از آنعطا كند بديگرى و چنانكه زكاة باعث فزايش مال مىگردد اين نيز سبب زيادتى نعمتمىشود.
4439 بقيّةالسّيف انمى عددا و اكثر ولدا. باقى مانده از شمشير فزايندهترست از روى عدد وبيشترست از روى فرزند.
مراد اين است كه هرگاه جمعى بنا حق اكثر ايشان بشمشير دشمنكشته شوند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 264
و قليلى از ايشان باقى بماند حق تعالى بلطف خود بركتى بايشاندهد كه عدد ايشان فزايش كند و اولاد ايشان بسيار شود و اين تأكيد و بيان سابق استو اين معنى در باره حضرت سيد الساجدين زين العابدين صلوات اللّه و سلامه عليهمشاهده عالميان شده چه در واقعه كربلا «بقية السيفى» كه از مردان بود همان حضرتصلوات اللّه و سلامه عليه بود و حق تعالى ذريّت طاهره آن حضرت را چنان بسيار كردكه در اطراف و اكناف جهان پهن شده اكثر ولايات بزيود وجود جمعى كثير از ايشانآراسته و پيراسته گشته.
4440 بذل الجاهزكاة الجاه. عطاكردن جاه زكاة جاه است، مراد به «جاه» عزّت و اعتبار و روشناس بودناست و مراد اين است كه زكاة جاه و امرى كه باعث فزايش آن شود اين است كه آدمى آنرا بذل و عطا كند يعنى صرف كند آن را و سعى كند بوسيله آن را در برآوردن حاجتهاىمؤمنان و رسانيدن ايشان بجاه و عزّت و اعتبار.
4441 باكروافالبركة فى المباكرة و شاوروا فالنجح فى المشاورة. مباكرت كنيد يعنى بامداد متوجهكارها گرديد، زيرا كه بركت در مباكره است يعنى حق تعالى سعى در بامداد را بركتىدهد كه سعيهاى در اوقات ديگر را ندهد، و مشورت كنيد پس فيروزى در مشورت كردن است،زيرا كه عقلها يارى هم كنند و حق تعالى بسبب اين كه جمعيت و الفت مردم را بايكديگر دوست مىدارد يارى همه كند.
4442 بذل ماءالوجه فى الطلب اعظم من قدر الحاجة و ان عظمت و انجح فيها الطّلب. بخشيدن آبرو درطلب حاجتى عظيم تر است از قدر حاجت و هر چند عظيم باشد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 265
آن حاجت و برآورده شود در آن مطلب. مراد ذمّ طلب و سؤال است واين كه آبرو از براى هيچ حاجتى نبايد ريخت زيرا كه هر چند حاجت عظيم باشد وبرآورده شود برابرى نمىتواند كرد با قدر آبرو و از سر آبرو نمىتوان گذشت از براىآن چه جاى اين كه مطلب حقير باشد يا برآورده نشود.
4443 بخّ بخّلعالم علم فكفّ و خاف البيات فاعدّ و استعدّ، ان سئل افصح و ان ترك سكت كلامهصواب و سكوته عن غير عىّ عن الجواب. خوشا خوشا از براى عالمى كه دانا شده باشد پسبازداشته باشد، و ترسيده باشد از شبيخون پس مهيا كرده باشد و آماده شده باشد، اگرپرسيده شود اظهار كند و اگر واگذاشته شود خاموش باشد، سخن او درست است و خاموشى اونه از راه عاجز بودن از جواب است. «پس بازداشته باشد» يعنى نفس خود را از معاصى واز «شبيخون» يعنى ناگهان آمدن مرگ، و «مهيا كرده باشد» يعنى اسباب راه خود را، و«آماده شده باشد» يعنى از براى آن سفر و تهيه آن را گرفته باشد، «اگر پرسيده شود»غرض از آن اين است كه در مجالس بىضرورتى اظهار علم و فضل خود نكند از براى اظهاركمال يا غرضى ديگر از اغراض دنيوى بلكه اگر مسئله بپرسند از او اظهار كند جواب آنرا و اگر واگذارند او را خاموش باشد، «سخن او درست است» يعنى چنين عالم سخن گفتناو در وقتى كه سخن گويد درست است از براى اين كه از براى ضرورت گفته يا سخنان اودرست است از براى اين كه فرض شد كه دانا شده و مطلبى در آنچه مىگويد از اغراضدنيوى ندارد و ظاهر است كه چنين كسى خلاف آنچه را علم بآن دارد نگويد، و «خاموشىاو در وقتى كه خاموش باشد نه از راه عجز از جواب است» يعنى از آن راه نيست تا اينكه مذموم باشد و از راه نقص او باشد زيرا كه مفروض شد كه او عالم شده بلكه از براىاحتياط است كه مبادا متضمن اظهار فضيلتى يا غرضى ديگر از
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 266
اغراض دنيوى باشد و خاموشى چنين ممدوح است، و ممكن است كه«كلامه» (تا آخر) صفت ديگر از براى «عالم» باشد و ترجمه اين باشد كه: خوشا عالمىچنان و چنين كه سخن او درست باشد و خاموشى او نه از روى عجز از جواب باشد.
![]() | ![]() | ![]() |