![]() | ![]() | ![]() |
4268 باكتسابالفضائل يكبت المعادى. بكسب كردن فضيلتها افتاده مىشود يا خوار كرده مىشود دشمن،مراد بفضيلتها امورى چند است كه باعث مزيّت و زيادتى صاحب آن باشد بر كسى كه عارىباشد از آن، و مراد اين است كه اصل كسب كردن فضيلتها غلبه است بر دشمنى
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 220
كه عارى باشد از آنها و خواركردن اوست، يا بمنزله انداختناوست، يا اين كه در واقع سبب اين مىگردد بتأييد حق تعالى، يا اين كه بسبب آنهاراه غلبه بر دشمن بر او ظاهر مىشود.
4269 بدوام ذكراللّه تنجاب الغفلة. بسبب دايم بودن ذكر خدا زايل مىشود غفلت، مراد ذكر قلبى استكه هميشه آدمى در ياد خدا باشد و اگر ذكر زبانى نيز اضافه آن شود بهتر باشد و مرادزايلشدن غفلت است از آنچه خير و صلاح او باشد در دنيا و آخرت و غفلتى كه بسبب آندر معصيتى افتد.
4270 بحسنالعشرة تدوم الوصلة. بنيكوئى معاشرت دايم مىماند پيوند يعنى پيوند آشنائى ومصاحبت، و در بعضى نسخه ها «الصحبة» بدل «الوصلة» است، و بنا بر اين معنى اين استكه: دايم مىماند مصاحبت.
4271 بتكرّرالفكر ينجاب الشك. بمكرّرشدن فكر بريده شود شكّ يعنى بايد در مسائل و غير آنها ازمطالب مكرّر فكر كرد تا راه شك بريده شود.
4272 بدوامالشّك يحدث الشّرك. بدايم بودن شكّ حادث مىشود شرك يعنى كفر يا شريك قرار دادن ازبراى خدا، و مراد اين است كه آدمى بايد كه عادت بشكّ نكند و بقدر مقدور در هر باببايد كه سعى كند در ازاله شكّ از خود كه اگر دايم ماند شكّ از براى او و عادت گرددآن منجرّ مىشود باين كه شكّ كند در بعضى امور كه شكّ در آنها شرك است، و ممكن استكه مراد شكّ در معارف الهيه باشد كه شكّ در آنها جايز نباشد،
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 221
و مراد به «دايم بودن شكّ» استقرار آن باشد و مراد اين باشد كهاگر شكى در آنها حاصل شود از قبيل وسوسه نفس بايد سعى كرد در ازاله آن بتكرّر فكريا غير آن كه اگر شكّ در آنها قرار گيرد و مجرّد وسوسه نفس نباشد حادث شود شرك، يااين كه در خصوص معارف الهيه هر چند مسئله باشد كه شكّ در آن شرك نباشد بايد كه شكّرا از خود زايل كرد كه اگر دايم بماند آن بتدريج منجرّ مىشود بشرك و شكّ در بعضىامور كه شكّ در آنها شرك باشد.
4273 بالحكمةيكشف غطاء العلم. بحكمت برداشته مىشود پرده علم، ظاهر اين است كه مراد به «حكمت»در اينجا دانستن مسائل است از روى دليل و مراد اين است كه هر چه را آدمى از روىدليل دانسته باشد پرده آن از براى او برداشته شده و بحقيقت آن رسيده، و اگر بعنوانتقليد بداند پرده خفا بر روى آن خواهد بود و بمنزله اين باشد كه كسى چيزى را از پسپرده ديده باشد، و ممكن است كه مراد به «حكمت» در اينجا جزو عملى آن باشد يعنىاعمال صالحه و مراد اين باشد كه آنها باعث اين مىشود كه پرده علم از براى صاحب آنبرداشته شود يعنى پرده از روى علم برداشته شود و علم بسيار از براى او حاصل شود.
4274 بوفورالعقل يتوفّر الحلم. بسبب بسيار بودن عقل وافر مىشود حلم، زيرا كه هر چند عقل كسىبيشتر باشد معرفت او بنيكوئى حلم و منافع آن و بدى خلاف آن و ضررهاى آن بيشتر باشدو يقين چنين عقلى سعى كند كه صاحب آن بهره وافرى از آن داشته باشد.
4275 بالعقولتنال ذروة العلوم. بعقلها رسيده مىشود باوج علمها يعنى بعقلها كه حق تعالىببندگان عطا كرده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 222
مىتوان بمراتب عاليه علوم و معارف رسيد پس آدمى نبايد كهبكاهلى و تقصير خود را از آن درجات محروم سازد و در بعضى نسخهها «الامور» بدل«العلوم» است موافق فقره بعد، و بنا بر اين مراد اين است كه: بعقلها رسيده مىشودباوج امرها يعنى كارها يا چيزها يعنى بكارهاى بلند يا مرتبههاى بلند مىتوانرسيد، پس آدمى نبايد كه بكاهلى و تقصير آن را عبث و بى فايده كند و خود را از ثمرهآن محروم سازد.
4276 بالصّبرتدرك معالى الامور. بصبر يافته مىشود امور بلند يعنى مرتبه هاى بلند يا كارهاىبلند، و مراد بصبر صبر بر مصيبتها و مكاره زمان است، و همچنين صبر بر تعب و زحمتطاعات و عبادات و ترك آنچه را خواهش آن باشد از محرّمات، و ظاهر است كه صبر براينها باعث مراتب بلند گردد، و همچنين باعث اين مىشود كه كارهاى بلند توان كرد كههمان كارهاى خير باشد كه صبر بر آنها ميكند از فعل طاعات يا ترك محرّمات.
4277 بقدر الهممتكون الهموم . بقدر همتها ميباشد غمها يعنى بقدر خواهشها و اراده ها ميباشد غمهازيرا كه هر اراده و خواهشى لازم دارد غمى را كه عارض مىشود بسبب تعب و زحمتى كهبايد كشيد در طلب آن و در حفظ آن بعد از حاصل شدن و در فوت آن هرگاه حاصل نشود يابعد از حصول فوت شود و غرض ترغيب بر كم كردن خواهشها و ارادههاست تا اين كه غمزياد نبايد خورد، و ممكن است كه مراد اين باشد كه بقدر بلندى همتها ميباشد غمها پسكسى را كه همت بلند باشد و مرتبه بلند خواهد در دنيا يا آخرت غم او زياده است ازكسى كه بمرتبه پست راضى شود زيرا كه تعب و زحمت هر شغلى در دنيا بقدر بزرگى آن شغلو بلندى مرتبه آنست و همچنين زحمت تحصيل هر مرتبه در آخرت بقدر بزرگى و بلندى آنمرتبه است و بنا بر اين مراد در همتهاى دنيا اين است كه همت بر مراتب بلند در آنهاباعث زيادتى غمهاست پس اجتناب
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 223
از آنها اولى است، يا مجرّد بيان اين كه همت بر هر مرتبه از آنهالازم دارد غمها را بقدر آن مرتبه پس هر كه را تاب آن باشد همت بر آن گمارد و اگرنه ترك كند و در همتهاى آخرت غرض اين است كه مرتبه بلند در آن بى غم زياد بقدر آنمرتبه نمىشود پس كسى كه آنرا خواهد بايد كه آن غم را بر خود گذارد و كسى كه چناننكند و اوقات بفرح و سرور گذراند مستحقّ مرتبه بلند در آن سرا نخواهد شد پس اگراظهار همت بر آن كند بمجرّد زبان باشد و در واقع همتى بر آن نداشته باشد.
4278 بقدرالقنية يتضاعف الحزن و الغموم. بقدر قنيه افزون مىشود اندوه و غمها، «قنيه» بكسرقاف و ضمّ آن و سكون نون و فتح ياء دو نقطه زير مالى را گويند كه كسب شده باشد ياذخيره شود، و معنى دويم در اينجا ظاهرترست.
4279 بالتّقوىتقطع حمة الخطايا. بسبب پرهيزگارى بريده مىشود حمه گناهان، «حمه عقرب» بضمّ حاء وتخفيف ميم زهر آن و ضرر آن است، و بنا بر اين مراد اين است كه: پرهيزگارى سبب اينمىشود كه زهر و ضرر گناهان سابق بريده شود و زايل گردد، و ممكن است كه بتشديد ميمخوانده شود بمعنى شدّت يا گرمى يا تيزى و بنا بر اين نيز مراد زايل شدن شدّت ياگرمى يا تيزى گناهان سابق است.
4280 بالورعيكون التنزّه من الدّنايا. بسبب پرهيزگارى ميباشد پاكيزگى از صفات پستمرتبه.
428 بحسنالأخلاق تدرّ الارزاق. بسبب نيكوئى خويها روان مىشود روزيها يعنى وسعت مىيابد وفراخ مىگردد،
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 224
و اين يا باعتبار اين است كه حق تعالى بازاى اخلاق نيكوى اوروزى او را فراخ مىگرداند، و يا باعتبار اين كه مردم چنين كسى را رعايت كنند ونگذارند كه تنگى در وجه معاش كشد.
4282 بحسنالصّحبة تكثر الرّفاق. بسبب خوبى مصاحبت بسيار مىشود رفيقان.
4283 بصدق الورعيحصن الدّين. براستى پرهيزگارى در حصار مىشود و حفظ كرده مىشود دين يعنىبپرهيزگارى كه واقعى باشد نه پرهيزگارى و صلاح ظاهرى.
4284 بالرّضابقضاء اللّه يستدلّ على حسن اليقين. براضى بودن بتقدير خدا استدلال كرده مىشود برنيكوئى يقين، يعنى هر كه راضى و خشنود است به آن چه خدا در باره او تقدير كرده ايندليل اين است كه يقين او بحق تعالى و دانائى او و عدل او نيكوست و احتمال جهل وحيف و جور در شأن او نمىدهد.
4285 بالصّالحاتيستدلّ على حسن الايمان. بعملهاى صالح استدلال كرده مىشود بر خوبى ايمان، يعنىعملهاى صالح كسى دليل اين است كه ايمان او نيكوست، و خلاف آن دليل ضعف و سستىايمان است، و ظاهر اين كلام اين است كه اعمال جزو ايمان نباشد چنانكه مذهب مشهورميانه علماست چنانكه مكرّر مذكور شد.
4286 بحسنالتّوكّل يستدلّ على حسن الايقان. بنيكوئى توكل استدلال كرده مىشود بر خوبى يقينداشتن، يعنى هر كه توكل او بر خدا نيكو باشد و همه امور خود را باو واگذاشته باشداين دليل اين است
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 225
كه يقين او بحقّ تعالى و ساير معارف الهيه نيكوست و در بعضىنسخهها «صدق ايقان» است و بنا بر اين ترجمه اين است كه: استدلال كرده مىشود برراستى يقين داشتن، و حاصل هر دو يكى است.
4287 بكثرةالتّواضع يتكامل الشّرف. بسبب بسيارى فروتنى يعنى بدرگاه حق تعالى و با خلق نيزكامل مىشود شرف و بزرگى.
4288 بكثرةالتكبّر يكون التّلف. بسبب بسيارى تكبر ميباشد تلف يعنى تلف آخرت بلكه دنيا نيز.
4289 بصحّةالمزاج توجد لذّة الطّعم. بصحة مزاج دريافته مىشود لذّت مزه، و اين امر ظاهرى استو غرض از بيان آن يا تنبيه بر آن است كه تا كسى باعتبار دوام ايام صحت او يا تمادىآن از آن و از شكر چنين نعمتى عظيم غافل نگردد، و يا كنايه است از اين كه دل را بهوسهاو خواهشهاى دنيا مبتلى و بيمار نبايد كرد كه اگر نه ادراك لذّت عبادت نكند وهمچنين عقل را بشبهات فاسده مختلّ نبايد ساخت و اگر نه ادراك معارف حقه نتوان كرد.
از بندگى خداست قوّت ابرار
دنيا مطلب كه سازدت دل بيمار
بيمار ز خوردنى نيابد لذّت
لذّت نبرد ز بندگى دنيا دار
4290 باصابةالراى يقوى الحزم. بدرستى تدبير قوى مىشود دور انديشى يعنى هرگاه كسى در كارهاتدبير درست كند باين كه عقل كاملى داشته باشد و فكر و تأمل بر وجهى كه بايد بكنددور انديشى و رعايت صلاح انجام و عاقبت او قوى گردد، و اگر تدبير درست نكند حزم ودورانديشى او قوّت نيابد پس كسى را كه عقل كامل باشد بايد كه در هر كارى كه خواهدبكند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 226
بذل جهد خود در تأمل در آن و تفكر در مصالح و مفاسد آن بكند تااو را تدبير و راى درستى حاصل شود، و اگر عقل و شعور او كامل نباشد مشورت كند باكسى كه عقل و شعور او كامل باشد و او بر وجهى كه بايد تدبر و تفكر در آن كار نمايدو در بعضى نسخه ها بجاى «باصابة»: «باصالة» ذكر شده است و بنا بر اين معنى كلاماين مىشود كه: باصالت رأى يعنى محكمبودن آن قوى مىشود دور انديشى، يعنى هرگاهرأى كسى در كارها كه خواهد بكند قوى و محكم باشد دور انديشى و رعايت صلاح انجام وعاقبت او قوى باشد و اگر رأى او سست باشد دور انديشى بر وجهى كه بايد نتواند كردزيرا كه با رأى و عزم سست اهتمام نكند در كردن آنچه بايد كه بكند و اهمال كند درآنها و بسبب آن فوت شود از او بسيارى از آنچه صلاح عاقبت او در آن باشد، و ممكناست كه مراد باصالت رأى اين باشد كه آدمى اصيل باشد در آن و تابع ديگرى نبايد بودو ظاهر است كه چنين كسى دورانديشى او قوىتر باشد از كسى كه بايد كه تابع ديگرىباشد و بنا بر اين غرض منع از اين است كه كسى خود را تابع ديگرى كند و مستقل نباشددر آنچه خواهد.
4291 بترك ما لايعنيك يتمّ لك العقل. بترك كردن آنچه بكار نيايد ترا تمام مىشود از براى تو عقل،مراد اين است كه مشغول ساختن خود به آن چه كار اين كس نيايد باعث شغل زياد و تشويشو پراكندگى خاطر و عقل مىشود و سبب اين مىگردد كه در هيچ مطلبى مجتمع نتواند شدو بر وجهى كه بايد فكر نتواند كرد و عقل او كامل نگردد بخلاف كسى كه خود را مشغولآنها نسازد كه او خاطر خود را در مطالب ضروريه جمع تواند كرد و هرگاه عقل و فكر باجمعيت خاطر باشد و با تشويش و پراكندگى نباشد ظاهر است كه كامل و تمام گردد، وممكن است كه مراد اين باشد كه ترك مذكور نشان و دليل تمامى عقل تو مىشود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 227
4292 بكثرةالاحتمال يكثر الفضل . بسبب بسيارى احتمال بسيار مىشود فضل، ظاهر اين است كه مرادبه «احتمال» در اينجا متحملشدن مؤنات و اخراجات مردم باشد، و مراد به «فضل»زيادتى در مال و نعمت باشد يا تمامى و كمال، و ممكن است كه مراد بفضل عطا و احسانباشد و مراد اين باشد كه بسبب تحمل اخراجات مردم فضل و احسان آدمى بسيار مىشوديعنى اين كمال فضل و احسان است و بالاترين مراتب آن است، و ممكن است كه مراد به«احتمال» تحمل تعب و مشقت باشد و مراد به «فضل» همان تمامى و كمال باشد يا مزّيت وزيادتى بر ديگران باشد و مراد اين باشد كه تمامى و كمال يا مزّيت و زيادتى بر ديگرانبدون تحمل تعب و مشقت حاصل نمىشود يعنى تعب و مشقت در گزاردن طاعات و عبادات و درصبر بر ترك آنچه خواهش آن باشد از مناهى و صبر بر مصائب و نوائب و مانند آنها.
4293 بالايثارعلى نفسك تملك الرّقاب. بايثار بر نفس خود مالك مىشوى گردنها را، مراد به «ايثار برنفس» برگزيدن ديگرى است بر خود و عطا كردن باو چيزى را كه خود محتاج بآن باشد وظاهر است كه بخششها و دهشهاى كسى بر اين وجه سبب اين مىشود كه مالك گردنها گردديعنى مردم مطيع و فرمانبردار او گردند بر وجهى كه گويا مالك رقاب ايشان است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 228
4294 بتجنّبالرّذائل تنجو من العاب. باجتناب از رذيلتها نجات مىيابى از عيب و ننگ، رذيلتمقابل فضيلت است يعنى صفتى كه باعث پستى و نقص باشد چنانكه فضيلت صفتى باشد كهباعث تمامى و بلندى باشد.
4295 بالعمليحصل الثواب لا بالكسل. بعمل حاصل مىشود ثواب نه بكسالت و كاهلى يعنى نه با كسالتو كاهلى يعنى ثواب با آن حاصل نشود نه اين كه بسبب آن حاصل نمىشود زيرا كه آنمحلّ توهّم نيست و حاجت ببيان ندارد.
4296 بحسن العملتجنى ثمرة العلم لا بحسن القول. بخوبى كردار چيده مىشود ميوه علم نه بنيكوئىگفتار، يعنى ميوه علم كه رستگارى و فيروزى بمراتب عاليه باشد وقتى چيده مىشود كهبا خوبى عمل باشد نه باين كه گفتار نيكو باشد و عمل بآن نشود.
4297 بالعملتحصل الجنّة لا بالامل. بكردار نيكو حاصل مىشود بهشت نه باميد بهشت، چه اميد بهشتبى عمل بمنزله اميد حاصل است از زمينى بى كاشتن دانه و تخمى.
4298 بالاحسانتملك القلوب. باحسان بنده گردانيده مىشود دلها.
4299 بالسّخاءتستر العيوب. ببخشندگى پوشانيده مىشود عيبها.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 229
4300 بغلبةالعادات الوصول الى اشرف المقامات. بغلبه عادتهاست رسيدن بسوى بلندترين جايگاهها،ظاهر اين است كه مراد به «غلبه عادتها» غلبه بر عادتهاست يعنى غالبشدن بر هوسها وخواهشها و مانند آنها از آنچه مقتضاى طبع بشرى است و آدمى عادت به آنها كرده ومراد به «غلبه بر آنها» زايل كردن آنهاست و سلب آنها از خود يا اطاعت آنها نكردن وعمل بمقتضاى قواى عقليه نمودن و ممكن است كه مراد به «غلبه عادتها» اين باشد كهبصفات خوب و افعال خير عادت كند بر وجهى كه آنها غالب گردند يعنى ثابت و راسخگردند در او نهايت ثبات و رسوخ يا غالب شوند بر قواى شهويه و غضبيه و مانع شوند ازاطاعت و فرمانبردارى نفس آنها را و ظاهر است كه غلبه عادتها به هر يك ازين دو معنىسبب رسيدن بسعادت جاويد مىگردد كه بلند ترين مراتب و مقامات است.
4301 بالأعمالالصّالحات ترفع الدّرجات. بعملهاى صالح يعنى شايسته نيك بلند كرده مىشود درجه هايعنى آدمى بمرتبه هاى بلند از ايمان يا درجات بلند در بهشت مىرسد.
4302 بخفضالجناح تنتظم الامور. بفروتنى كردن انتظام مىيابد كارها، و اصل «خفض جناح» ايناست كه مرغ بال خود را پست كند و بر زمين گستراند و بعد از آن كنايه شده از فروتنىو نرمى و هموارى.
4303 بالفجائعيتنغّص السّرور. بمصيبتها مكدّر مىگردد شادى يعنى نمىشود كه شاديهاى دنيا بورودمصيبتها مكدّر و تيره و ناصاف نگردد پس شايسته آن نيستند كه كسى از براى آنها سعىكند بايد كه سعى از براى سرور و شادمانى اخروى كرد كه بهيچ وجه آميخته بكدورتىنگردد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 230
4304 بالطّاعةتزلف الجنّة للمتّقين. بطاعت يعنى طاعت الهى و فرمانبردارى او نزديك كرده مىشودبهشت براى پرهيزگاران يعنى طاعت در حقيقت نزديكى بهشت معنوى است يا سبب اين است كهبهشت صورى نزديك گردد بايشان يعنى مستحقّ و سزاوار آن گردند يا بزودى در قيامتداخل آن گردند و فاصله رفتن بجهنم از براى ايشان نباشد.
4305 بالمعصيةتؤصد النّار للغاوين. بمعصيت پوشانيده مىشود آتش براى گمراهان يعنى هر گناهى بمنزلهسرپوشى مىشود بر سر جايگاه صاحب آن از جهنم يا سبب اين مىشود كه سر جايگاه او رابپوشانند و بر هر تقدير پوشيدن آن از براى اين است كه حرارت در آن بيشتر بپيچدمانند تنور پر آتشى كه سر آن را بپوشند و ممكن است «تؤصد» بمعنى پوشانيده مىشودنباشد بلكه بمعنى بسته مىشود باشد و معنى اين باشد كه بمعصيت بسته مىشود درهاىجهنم از براى گمراهان يعنى بسبب آن درهاى جهنم را بر ايشان مىبندند، يا اصلگناهان بمنزله قفلها مىشود بر درهاى آن و بر هر تقدير بستن درها از براى اين باشدكه بيرون نتوانند رفت و گرمى آتش نيز در آن بيشتر بپيچد.
4306 بتقديراقسام اللّه للعباد قام وزن العالم و تمّت هذه الدّنيا لاهلها. باندازه قراردادنقسمتهاى خدا از براى بندگان راست شده سنجيدن عالم و تمام شده اين دنيا از براى اهلدنيا، مراد اين است كه نظام دنيا بسبب اين است كه حق تعالى از براى هر چيز تقديرىو اندازه كرده كه مناسب آن بوده و مصلحت در آن دانسته و اگر يكسر مو بر خلاف آنمىشد بزياد كردن قسمتى يا كم نمودن آن انتظامى كه حالا يافته نمىيافت و از دايرهاعتدال بيرون مىرفت و وجه اين ظاهر است چه حقّ تعالى بهمه مراتب و اوضاع داناست وبر همه قادر و توانا و از همه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 231
مستغنى و بى نياز و ظاهر است كه چنين كسى هر وضعى را كه ازساير اوضاع اصلح باشد اختيار مىنمايد هر چند اسرار مصلحت بعضى امور بر افهام مابسبب كوتاهى و قصور آنها ظاهر نباشد.
4307 بالصّدق والوفاء تكمل المروءة لاهلها. براستى و وفادارى كامل مىشود مروّت از براى اهلمروّت يعنى اهل مروّت يعنى مردانگى يا آدميت تا باين دو صفت حميده مزّين نگردندمروّت ايشان كامل و تمام نگردد.
4308 بالرّفقتهون الصّعاب. بنرمى و هموارى آسان مىشود كارهاى سخت دشوار.
4309 بالتّأنّىتسهل الاسباب. بتأنّى آسان مىشود سببها يعنى سببها و وسيلههاى كارها.
4310 بالاحتمالو الحلم يكون لك النّاس انصارا و اعوانا. باحتمال و حلم ميشوند از براى تو مردمانيارى كنندگان و ياوران. ممكن است كه مراد باحتمال متحمل شدن بىآدابيهاى مردم وخشونتهاى ايشان باشد و در صدد تلافى و انتقام برنيامدن از براى آنها كه همان حلمباشد و عطف حلم بر آن تفسيرى باشد، و ممكن است كه مراد متحمل شدن مؤنات و اخراجاتايشان باشد و بنا بر اين غير حلم باشد و ظاهرست كه هر يك از آنها سبب بسيارى اعوانو انصار مىگردد.
4311 باغاثةالملهوف يكون لك من عذاب اللّه حصن. بدادرسى ستمديده دادخواه ميباشد از براى تو ازعذاب خدا حصارى. يعنى آن سبب اين مىگردد كه از عذاب خدا محفوظ و مصون باشى بمنزلهكسى كه در حصارى
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 232
باشد كه بسبب آن از بلائى محفوظ ماند.
4312 بعقلالرّسول و ادبه يستدلّ على عقل المرسل. بعقل فرستاده شده و ادب او استدلال كردهمىشود بر عقل آنكه او را فرستاده.
مراد اين است كه ايلچيى كه پادشاهى بجائى فرستد و همچنين هر كهبرسالت از نزد بزرگى بجائى رود بايد كه ملاحظه شود كه صاحب عقل و ادب باشد زيرا كهمردم از عقل و ادب او استنباط مرتبه عقل و ادب آنكه فرستاده ميكنند پس هر چند عقلو ادب او كاملتر باشد گمان ميكنند كه فرستنده او نيز چنين است و اگر نادان و بىادب باشد گمان ميكنند كه فرستنده او نيز چنان است.
4313 بالبشر وبسط الوجه يحسن موقع البذل. بشكفتگى و گشاده روئى نيكو مىشود جايگاه بخشش يعنىهرگاه كسى بكسى بخششى كند اگر آن را از روى شكفتگى و گشاده روئى دهد آن بخشش درنظر او و همچنين نزد حق تعالى مرتبه نيكو داشته باشد و اگر نه آن بخشش را وقعى ورتبه در نظر او نباشد و همچنين نزد حق تعالى.
4314 بايثار حبّالعاجلة صار من صار الى سوء الآجلة. بسبب برگزيدن دوستى دنيا كه حاضر است رفته هركه رفته بسوى بدى آخرت كه آينده است.
4315 بقدر علّوالرّفعة تكون نكاية الوقعة. بقدر بلندى رفعت ميباشد كاويدن زخم واقعه يعنى الم ودرد مصيبت و بلائى كه واقع شود و تشبيه شده آن بالم و درد كاويدن زخم و اين ياباعتبار اين است
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 233
كه بلاها و مصيبتها كه باعث خفت و خوارى باشد بر كسى كه رفعتمرتبه داشته باشد گران تر باشد و بيشتر تأثير كند از كسى كه پست مرتبه باشد چه خفتو خوارى بر او چندان گران نباشد، و يا باعتبار اين كه بلا و مصيبت از براى هر كسدر خور رفعت مرتبه او باشد و كسى را كه بلند مرتبه باشد بلاها از براى او بيشترباشد از كسى كه پست مرتبه باشد چنانكه ارباب دولتها و منصبها و مالداران را انواعبلاها در پيش باشد كه مردم درويش از آنها ايمن باشند و بر هر تقدير غرض اين است كهصاحب رفعت مرتبه در دنيا چندان رفاهيتى ندارد بلكه باندازه آن درد و الم در برابردارد پس كسى را كه نباشد آرزوى آن نكند و حريص بر تحصيل آن نباشد.
4316 بالتّقوىقرنت العصمة. بتقوى همراه شده نگاهداشتهشدن. مراد به «تقوى» ترس از خداست ياپرهيزگارى يعنى اجتناب از معاصى و مراد به «نگاهداشته شدن» نگاهداشته شدن ازگناهان است و مراد اين است كه كسى را كه تقوى باشد حق تعالى باو لطف كند و او رانگاهدارد از غلبه نفس اماره و هواها و هوسهاى آن و نگذارد كه بگناهى افتد و اگرتقوى نباشد حق تعالى را باو آن لطف نباشد و بخود واگذارد پس مطيع و فرمانبردارخواهشهاى خود گردد و گرفتار معاصى و گناهان شود.
4317 بالعفوتستنزل الرّحمة. بعفو نمودن طلب كرده مىشود فرود آمدن رحمت. يعنى عفو كردن كسىگناه ديگرى را و در گذشتن از آن سبب نزول رحمت حق تعالى مىشود بر او، زيرا كههرگاه بنده با كمال نقص و حاجت و غلبه قواى شهويه و غضبيه عفو كند و انتقام نكشدحق تعالى كه: «اكرم الاكرمين» است يقين با او اين سلوك كند و عفو كند از او و رحمتكند او را، و ممكن است كه مراد اين باشد كه طلب نزول رحمت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 234
حق تعالى از راه عفو و بخشايش او مىتوان كرد و اگر نه گناهانبندگان چندان باشد كه مستحقّ رحمت نباشند.
4318 بالعقلكمال النّفس. بعقل و خردمندى است كمال نفس پس هر چند عقل و خرد كسى بيشتر باشد نفساو كاملتر و تمامتر باشد.
4319 بالمجاهدةصلاح النّفس. بجهاد كردن است صلاح نفس يعنى صلاح حال نفس در اين است كه آدمى با اوجهاد كند باين كه اطاعت او نكند و كام او را بر نياورد تا اين كه او را مغلوب سازدو مطيع و فرمانبردار خود نمايد تا اطاعت و فرمانبردارى حق تعالى تواند نمود.
4320 بالعقلصلاح كلّ امر. بعقل ميباشد صلاح هر كارى، يعنى هر كارى كه از روى عقل كرده شودصالح و شايسته باشد.
4321 بالجهليستثار كلّ شرّ. بسبب نادانى بر انگيخته مىشود هر شرّى.
4322 بالفكرتنجلى غياهب الامور. بفكر گشوده مىشود تاريكيهاى كارها.
4323 بالايمانيرتقى الى ذروة السّعادة و نهاية الحبور. بسبب ايمان بالا رفته مىشود بسوى مرتبهبالاى نيكبختى و نهايت سرور و شادمانى، مراد نيكبختى اخروى است و سرور و شادمانىدر آن سراى جاويد.
4324 بالتّوبةتمحّص السيّئات.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 235
بتوبه و بازگشت پاك كرده مىشود گناهان.
4325 بالايمانيستدلّ على الصّالحات. بايمان استدلال كرده مىشود بر عملهاى صالح، اين فقره دراوائل اين باب نيز نقل و شرح شد و حاجت اعاده نيست.
4326 بالطّاعةيكون الاقبال. بطاعت ميباشد اقبال، اين فقره نيز قبل از اين نقل و شرح شد.
4327 بالتّقوىتزكو الاعمال. بتقوى يعنى پرهيزگارى يا ترس از خدا پاكيزه مىشود يا فزايش ميكندعملها.
4328 بكثرةالافضال يعرف الكريم. ببسيارى بخشش شناخته مىشود كريم يعنى تا كسى بخشش بسيارنكند او كريم نباشد و بمحض اين كه گاهى بخشش كند كريم نباشد زيرا كه كريم كسى استكه كرم ملكه او شده باشد و ظاهر است كه اين بدون بخشش بسيار نمىشود، و ممكن استكه مراد به «كريم» در اينجا مقابل «بخيل» نباشد بلكه بمعنى شخص گرامى بلند مرتبهباشد و مراد اين باشد كه ببخشش بسيار مىتوان شناخت كه صاحب آن گرامى و بلند مرتبهاست يعنى بخشش بسيار دليل و نشان بلندى مرتبه و علوّ نفس است.
4329 بكثرة الاحتماليعرف الحليم. ببسيارى تحمل شناخته مىشود حليم يعنى تا كسى تحمل ايذاء و خلاف آدابمردم بسيار نكند او حليم نباشد و بمجرّد اين كه گاهى تحمل كند حليم نيست زيرا كهحليم آنست كه حلم ملكه او شده باشد و ظاهر است كه حصول ملكه بدون تكرار تحمل وبسيار شدن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 236
آن نمىشود چنانكه در فقره سابق در كرم مذكور شد، و ممكن استكه مراد اين باشد كه حليم را باين مىتوان شناخت پس كسى كه دعوى حلم و بردبارى كندو اين معنى در او نباشد دروغ مىگويد و نظير اين معنى در فقره سابق نيز مىتوانگفت.
4330 بالاحسانيملك الاحرار. بنيكوئى كردن بنده مىگردند آزادگان، و اين مضمون مكرّر مذكور شد.
4331 بحسنالوفاء يعرف الأبرار. بنيكوئى وفادارى شناخته ميشوند نيكوكاران، يعنى هر كهوفادارى نيكو داشته باشد اين دليل و نشان اين است كه نيكو كار است، و هر كهوفادارى او نيكو نباشد آن نشان اين است كه نيكو كار نيست.
4332 بحسنالّطاعة يعرف الأخيار. بنيكوئى فرمانبردارى شناخته ميشوند نيكان يعنى هر كه اوفرمانبردارى حقّ تعالى را نيكو كند اين دليل اين است كه از نيكان است و هر كه بر خلافآن باشد نيك نيست.
4333 بالادبتشحذ الفطن. بادب تند كرده مىشود زيركيها، يعنى آموختن ادب فهم و فطنت را تند كندمانند فسان كه كارد را تيز سازد.
4334 بالورعيتزكّى المؤمن. بورع يعنى باز ايستادن از حرامها پاكيزه مىگردد مؤمن.
4335 بالجوديبتنى المجد و يجتلب الحمد. بجود و بخشش بنا گذاشته مىشود بزرگى و كشانيده مىشودستايش.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 237
4336 بالاحسان وتغّمد الذّنوب بالغفران يعظم المجد. بنيكى كردن و پوشيدن گناهان بدر گذشتن از آنهابزرگ مىشود بزرگى.
4337 بالرّفقتدرك المقاصد. بهموارى دريافته مىشود مقصدها.
4338 بالبذلتكثر المحامد. ببخشش بسيار مىشود ستايشها يعنى بخشش سبب اين مىشود كه مردم آدمىرا مدح و ثنا بسيار كنند.
4339 بالاحسانتملك القلوب. بنيكى كردن بنده مىشود دلها يعنى چنانكه بخريدن مالك بدنها مىتوانشد بنيكى كردن دلها را بنده مىتوان كرد كه دوست گردند و مانند بندگان مطيع وفرمانبردار شوند.
4340 بالافضالتستر العيوب. بعطا كردن پوشانيده مىشود عيبها.
4341 بالتّودّدتتأكّد المحبّة. بتودّد تأكيد مىيابد دوستى. «تودّد» بمعنى جلب دوستى است يعنىكارى چند كردن از مهربانى و احسان كه جلب دوستى كسى بكند و مراد اين است كه: هرگاهكسى با دوست شرايط دوستى و آنچه جلب آن ميكند از مهربانى و احسان بجاى آورد دوستىميانه ايشان محكم باشد و اگر نه سست باشد و باندك چيزى زايل گردد.
4342 بالرّفق تدومالصّحبة. بمهربانى دايم مىماند مصاحبت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 238
4343 ببذلالرّحمة تستنزل الرّحمة. ببخشيدن رحمت طلب كرده مىشود فرود آمدن رحمت. يعنى هرگاهبندگان رحم كنند بر يكديگر اين سبب آن مىشود كه حقّ تعالى رحمت كند بر ايشان پسباين وسيله طلب فرود آمدن رحمت حق تعالى مىتوانند كرد.
4344 ببذلالنّعمة تستدام النّعمة. ببخشيدن نعمت طلب كرده مىشود دوام نعمت. يعنى هرگاه كسىاز نعمتى كه داشته باشد عطا كند بديگران اين سبب مىشود كه نعمت او دايم بماند پسباين وسيله طلب دوام نعمت مىتواند كرد.
4345 بالتّعبالشّديد تدرك الدّرجات الرّفيعة و الرّاحة الدّائمة. بتعب سخت يافته مىشودپايههاى بلند و آسايش جاويد يعنى آسايش در بهشت كه دايمى است. و مراد به «تعبسخت» تعب اطاعت و فرمانبردارى حقّ تعالى است در امتثال اوامر و ترك مناهى و صبر برمصايب و نوايب و هر تعب سختى كه در راه خدا كشيده شود.
4346 بصلةالرّحم تستدرّ النّعم. بسبب بجا آوردن پيوند با خويشان يعنى احسان و مهربانىنمودن با ايشان بسيار مىشود نعمتها.
4347 بقطيعةالرّحم تستجلب النّقم. ببريدن از خويشان جلب مىشود انتقامها و عذابها يعنى كشيدهمىشود بجانب صاحب آن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 239
4348 بتكرارالفكر تسلم العواقب. بمكرّركردن فكر بسلامت مىشود عاقبتها يعنى هرگاه كسى دركارهائى كه خواهد كه بكند مكرّر فكر كند و بعد از آن بمقتضاى آن عمل كند عاقبتكارهاى او بسلامت شود و ضررى نكشد از آنها يعنى ضرر اخروى بلكه دنيوى نيز در اكثراوقات.
4349 بحسنالنّيات تنجح المطالب. بخوبى نيتها بر آورده مىشود مطلبها يعنى مطلبهاى اخروى وممكن است كه سبب برآمدن مطلبهاى دنيوى نيز گردد.
4350 بالنّظر فىالعواقب تؤمن المعاطب. بفكر كردن در عاقبتها يعنى عاقبت كارها حاصل مىشود ايمنىاز هلاكتها يعنى هلاكتهاى اخروى بلكه دنيوى نيز در اغلب اوقات.
4351 بالاستبصاريحصل الاعتبار. بديده ورى و نظر از روى بينائى حاصل مىشود عبرت گرفتن. مراد بعبرتو اعتبار پند است و اصل آنها مشتق از عبور است بمعنى گذشتن و پند را كه عبرت واعتبار گويند باعتبار اين است كه در حقيقت استدلال كردن بامرى است بر امرى پسگذشتن از چيزى است بسوى چيز ديگر.
4352 بلزومالحقّ يحصل الاستظهار. بلازم بودن حق و جدا نشدن آن حاصل مىشود قوى پشتبودن هركه همواره با حق باشد و جدا نشود از آن يا حق با او باشد و جدا نشود از او قوى پشتباشد او در هر باب، زيرا كه بسبب اين حق تعالى حامى و ناصر او باشد.
4353 بالاحسانتسترقّ الرّقاب. بنيكوئى نمودن بنده گردانيده مىشود گردنها، چنانكه مكرّر مذكورشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 240
4354 بملكالشّهوة التنزّه عن كلّ عاب. بمالك بودن شهوت يعنى آن را بفرمان خود در آوردن حاصلمىشود پاكيزگى از هر عيبى.
4355 بالبكاء منخشية اللّه تمحّص الذّنوب. بگريستن از ترس خدا پاك كرده مىشود گناهان.
4356 بالرّضا عنالنّفس تظهر السّوءات و العيوب. براضى و خشنود بودن از نفس ظاهر مىشود بديها وعيبها، زيرا كه اصل راضى بودن از نفس عجب و خود بينى است و آن از اعظم عيوب استچنانكه مكرّر مذكور شد، و با وجود اين باعث اين مىشود كه آدمى در پى اصلاح نفسنباشد و بديها و عيبها كه بحسب عادت لازمه نفس بشرى است در او بماند بلكه روز بروزمتمكن و قوى گردد.
4357 بالتّوبةتكفّر الذّنوب. بتوبه يعنى پشيمانى و بازگشت پوشيده مىشود گناهان.
4358 ببلوغالآمال يهون ركوب الاهوال. برسيدن باميدها آسان مىگردد مرتكب شدن هولها يعنى بعداز رسيدن كسى بمطلب تعبى كه كشيده باشد بسبب ارتكاب امور هولناك سهل و آسان نمايدپس جمعى كه مطالب بزرگ در آخرت يا در دنيا در نظر داشته باشند انديشه نكنند ازهولها كه بايد مرتكب آنها شوند در سعى از براى آنها، زيرا كه بعد از رسيدن بمطلبهاآنها آسان نمايد.
4359 بالاطماعتذلّ رقاب الرّجال. بطمعها خوار مىشود گردنهاى مردان. چون گردن عضويست از آدمى كهبىآن باقى نماند از آن راه شايع شده نسبت دادن بآن چيزى را كه خواهند كه نسبت باودهند چنانكه وصف پادشاهان بمالك رقاب مشهور است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 241
حرف باء بلفظ «بادر» و«بادروا»
از آنچه وارد شده از سخنان حكمتآميز حضرت امير المؤمنين علىبن ابى طالب عليه السّلام در حرف باء بلفظ «بادر» بصيغه مفرد يعنى پيشى بگير، و«بادروا» بصيغه جمع يعنى پيشى بگيريد.
فرموده آن حضرت عليه السلام:
4360 بادرالطّاعة تسعد. پيشى بگير بطاعت خدا و شتاب كن در آن تا نيكبخت گردى.
4361 بادر الخيرترشد. پيشى بگير در كار خير تا راه راست يابى.
4362 بادرالفرصة قبل ان تكون غصّة. پيشى بگير بسوى فرصت پيش از اين كه فرصت غصه شود يعنىهرگاه فرصت كار خيرى يابى پيشى بگير بآن كار و شتاب كن در آن پيش از اين كه فرصتفوت شود و آن غصه شود و گلوى ترا بگيرد مانند استخوان يا مانند آن كه در گلو ماند.
4363 بادر البرّفانّ اعمال البرّ فرصة. بشتاب بسوى نيكوئى پس بدرستى كه كارهاى نيكو فرصت است يعنىنوبت و وقتى دارند و هميشه ميسر نمىشوند پس اگر شتاب نكنى بسا باشد كه فرصت ونوبت آن فوت شود و آن غصه در گلو ماند.
4364 بادرواالعمل و اكذبوا الامل و لاحظوا الاجل.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 242
پيشى گيريد بعمل و دروغگو يابيد اميد را، و ملاحظه كنيد اجلرا. مراد پيشىگرفتن بعمل خير است، و «دروغگو يابيد اميد را» يعنى اميدها را درآنچه مىگويند بشما بزبان حال از مرغبات در سعى از براى مأمولات خود و موانع ازشتاب در كارهاى خير دروغگو دانيد و عمل بقول آنها مكنيد يا اين كه آنها را دروعدها كه بشما مىدهند بحاصل شدن آن مأمولات دروغگو دانيد و دانيد كه اكثر آنهابعمل نيايد پس خود را بعبث مشغول سعى در تحصيل آنها مسازيد، و ممكن است كه معنى «وأكذبوا الامل» اين باشد كه دروغگو گردانيد اميد بشما كرده دروغ گردد، و «ملاحظهكنيد اجل را» يعنى رسيدن وقت مرگ هميشه ملحوظ شما باشد و از آن غافل مگرديد وهمواره در انديشه آن باشيد تا اين معنى معين بر پيشىگرفتن بكار خير و دروغگويافتن يا گردانيدن اميد گردد، و ممكن است كه معنى تمام فقره مباركه اين باشد كه:شتاب كنيد در عمل خير، و دروغگو دانيد اميد را در آنچه قرار مىدهد از براى شما ازطول عمر بقدر درازى خود، و ملاحظه كنيد هر دم رسيدن وقت مرگ را، پس فريب اميدمخوريد و بآن اعتبار كارهاى خير را تأخير مكنيد بگمان اين كه اگر حالا نشود وقتديگر خواهد شد.
4365 بادرواالعمل و خافوا بغتة الاجل تدركوا افضل الامل. پيشى گيريد بسوى عمل يعنى عملهاىخير و بترسيد از ناگاه رسيدن اجل تا دريابيد افزونترين آرزو را يعنى اگر شتاب كنيدبعمل خير دريابيد افزونترين آرزوها را كه سعادت جاويد باشد و اگر تأخير كنيد خوفآن هست كه ناگاه اجل در رسد و بى توشه و تهيه بايد رفت نعوذ باللّه منه و اين بنابر اين است كه عبارت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 243
«بادروا العمل»باشد چنانكه در بعضى نسخه هاست و در اكثر نسخهها «بادروا الامل» است و بنا بر اينترجمه اين است كه: پيشى گيريد بر اميد يعنى پيشى گيريد بكارهاى خير بر اميدهاىدنيوى، و ترجمه باقى كلام بر همان نحو است كه مذكور شد و نسخه اوّل ظاهر تر است.
![]() | ![]() | ![]() |