![]() | ![]() | ![]() |
4177 اذا احبّاللّه عبدا الهمه رشده و وفّقه لطاعته. هرگاه دوست دارد خدا بنده را در دل اواندازد راه راست او را و توفيق دهد او را از براى طاعت خود. «دوست داشتن خدا بندهرا» چنانچه مكرّر مذكور شد باعتبار خوبيى است كه در او باشد از اخلاق و خصال يااعمال و افعال، و مراد اين است كه هرگاه خدا بنده را دوست داشت از روى لطف و مرحمتخود در دل او اندازد آنچه را راه راست باشد از براى او جهت رسيدن او به آن چه صلاححال او باشد در هر باب و او را از براى يافتن آن راه تعب و زحمتى نبايد كشيد، ومهيا كند از براى او اسباب فرمانبردارى و طاعت خود را تا اين كه او را از براىتحصيل آنها نيز كلفت و مشقتى نبايد كشيد و اللّه ولىّ التوفيق و التأييد.
4178 اذا كانالحلم مفسدة كان العفو معجزة.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 196
هرگاه بوده باشد بردبارى مفسده خواهد بود عفو معجزه- مفسدهبمعنى جايگاه و محلّ فساد است يا بمعنى اصل فساد، و معجزه بمعنى جايگاه و محلّ عجزو ناتوانى است و يا اصل عجز و ناتوانى، و مراد اين است كه بردبارى وقتى خوب است كهباعث مفسده نباشد و اما هرگاه مفسده داشته باشد مثل اين كه هر چند آدمى با كسى حلمو بردبارى كند او ترك درشتى و بىادبى نكند بلكه زياد كند پس در آن حال حلم و در گذشتناز گناه او خوب نيست بلكه دليل عجز و ناتوانى اين كس است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 197
حرفباء
حرف باء بباى زايده
از آنچه وارد شده از سخنان حكمت آميز حضرت امير المؤمنين علىّبن ابى طالب عليه السلام در حرف باء بباى زايده يعنى بايى كه جزو كلمه نباشد هرچند از براى افاده معنيى زياد شده باشد نه باء زايده اصطلاحى كه افاده معنيى زيادىنكند بلكه از براى مجرّد تزيين لفظ يا نحو آن زياد شده باشد زيرا كه كلماتى كه نقلمىشود از آن قبيل نيست چنانكه بملاحظه آنها ظاهر مىشود،
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 198
فرموده است آن حضرت عليه السلام:
4179 بالشّكرتدوم النّعم. بسبب شكرگزارى دائم مى ماند نعمتها.
4180 بالتّواضعتكون الرّفعة. بتواضع ميباشد بلندى يعنى تواضع و فروتنى در درگاه حق تعالى و باخلق نيز باعث بلندى مرتبه گردد نزد حق تعالى و خلق نيز .
4181 بالافضالتعظم الأقدار. بسبب دهش و عطا بزرگ مىگردد قدرها، يعنى قدرهاى مردم بسبب عطا ودهش بزرگ مىگردد نزد خلق، و اين ظاهر است، و همچنين نزد حق تعالى چنانكه از اخبارو آثار بسيار ظاهر مىشود.
4182 بالصّمتيكثر الوقار. بخاموشى بسيار مىشود وقار يعنى خاموشى سبب زيادتى وقار اين كسمىگردد بخلاف سخن گفتن زياد كه باعث سبكى اين كس گردد.
4183 بحسنالموافقة تدوم الصّحبة. بنيكوئى موافقت دايم مىماند مصاحبت يعنى مصاحبان هرگاه باهم نيكو موافقت كنند و از مخالفت يكديگر اجتناب نمايند مصاحبت و اختلاط ميانهايشان باقى ماند و اگر نه زود زايل گردد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 199
4184 بالوقارتكثر الهيبة. بسبب وقار زياد مىشود هيبت، يعنى سنگين بودن و سبكىنكردن درسخنگفتن و ساير احوال باعث اين مىشود كه هيبت اين كس نزد مردم بسيار شود وانديشه نمايند از او و سبكى با او سلوك نكنند.
4185 بالحلمتكثر الانصار. بحلم و بردبارى بسيار مىشود مددكار، چه ظاهرست كه حلم و بردبارىباعث محبت و دوستى مردم مىشود، و هرگاه دوست گردند يار و مدد كار باشند.
4186 بالهدىيكثر الاستبصار. براه راست يافتن بسيار مىشود بينائى، يعنى هرگاه كسى در دين بلكهدر هر باب راه راست يافت بسيار مىشود بينائى او در امور متعلقه بآن، بخلاف كسى كهراه راست نيافته باشد در باب مطلبى، كه او هر چند سعى كند بينائى او را در آن بابحاصل نشود بلكه بسيار باشد كه باعث زيادتى دورى و گمراهى او گردد.
4187 بالايثاريسترقّ الاحرار. بجود و بخشش ببندگى در آورده مىشود آزادگان، يعنى بسبب جود وبخشش آزادگان مطيع و فرمانبردار اين كس گردند مانند بندگان.
4188 بالاحسانيستعبد الانسان. باحسان بنده كرده مىشود آدمى، اين بمنزله تأكيد فقره سابق است.
4189 بالمنّيكدّر الاحسان. بسبب منتگذاشتن تيره و مكدّر مىگردد احسان چنانكه مكرّر مذكور شدو عقل و شرع دو شاهد عدلند بر آن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 200
4190 بالنّصفةتدوم الوصلة. بعدل و انصاف سلوك نمودن دايم مىماند پيوند يعنى پيوند دوستى وآشنائى مردم با اين كس.
4191 بالمواعظتنجلى الغفلة. بموعظه ها و پندها گشوده مىشود غفلت يعنى زايل مىگردد و غرض تحريضو اعظان است بر پند گفتن و موعظه نمودن و ترغيب ديگران در شنيدن آن.
4192 بالعلمتعرف الحكمة. بعلم شناخته مىشود حكمت، مراد بحكمت چنانكه بعضى گفته اند راستىگفتار و درستى كردار است، و ظاهرست كه شناختن راستى هر گفتار و درستى هر كردارنمىشود مگر بعلم و دانش.
4193 بالتّواضعتزان الرّفعة. بتواضع زينت داده مىشود بلندى، يعنى هرگاه كسى با وجود بلندى مرتبهو بزرگى قدر تواضع و فروتنى نمايد اين معنى باعث زينت و آرايش بلندى مرتبه او گرددو آن را در نظرها خوش آينده تر گرداند.
4194 بالتّوددتكون المحبّة. بتودّد ميباشد دوستى، «تودّد» بمعنى دوستىكردن و جلب دوستى و كشيدنآن است، و مراد اين است كه دوستى كردن با كسى و طلب كردن دوستى او بمهربانى نمودنبا او و احسان كردن و بجا آوردن شرايط دوستى، سبب اين مىشود كه او دوست گردد، يااگر دوست باشد دوستى او باقى ماند.
4195 بالبخلتكثر المسبّة.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 201
ببخيلى نمودن بسيار مىشود مسبه يعنى دشنام دادن مردم صاحب آنرا يا عيبها و عارها در اين كس كه به آنها دشنام توان داد و جايگاه دشنام باشند.
4196 بالتّوفيقتكون السّعادة. بتوفيق ميباشد نيكبختى يعنى نيكبختى بى توفيق حق تعالى و تهيه اواسباب خير را از براى اين كس حاصل نمىشود و بى آن هر چند كسى سعى كند و مبالغهنمايد در آن حاصل نگردد بلى خوبى كسى باعتبار بعضى اخلاق يا اعمال باعث اين مىشودكه حق تعالى او را توفيق دهد و بسبب آن نيكبخت گردد.
4197 بالجودتكون السّيادة. بجود و بخشش ميباشد بزرگى يعنى بسبب آن حاصل مىشود بزرگى در دنياو آخرت.
4198 بالشّكرتستجلب الزّيادة. بشكر گزارى كشيده مىشود زيادتى يعنى زيادتى نعمت يعنى بسبب شكرنعمت زياد مىگردد چنانكه حق تعالى در قرآن مجيد فرموده: «وَ إِذْ تَأَذَّنَ» اگرشكر نعمت كنيد هر آينه زياد گردانم آن را از براى شما.
4199 باليقينتتّم العبادة. بيقين تمام مىشود عبادت يعنى عبادت بىيقين تمام نباشد و ناقص باشدو مراد يقين بمسائلى است كه يقين به آنها بايد از احوال مبدء و معاد.
4200 بحسنالعشرة تدوم المودّة. بنيكوئى معاشرت و آميزش دايم مىماند دوستى، يعنى اگر دوستانخواهند كه دوستى ميانه ايشان باقى ماند بايد كه با هم معاشرت و آميزش نيكو بكنندكه اگر چنين نكنند دوستى ايشان زود زايل گردد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 202
4201 بالرّفقتتمّ المروءة. بمهربانى تمام مىشود مروّت يعنى مردى يا آدميت يعنى تا كسى با مردمبلطف و مهربانى سلوك نكند مردى يا آدميت او تمام نباشد و ناقص باشد.
4202 بكثرةالمّن تكدّر الصّنيعة. بسيارى منت گذاشتن تيره و ناصاف شود احسان، مراد تيرگى وناصافى زياد است و اگر نه بأصل منت گذاشتن نيز هر چند بسيار نباشد احسان تيره وناصاف گردد چنانكه قبل از اين مذكور شد كه: «بالمنّ يكدّر الاحسان» بمنت گذاشتنتيره مىگردد احسان، و ممكن است كه ذكر [بسيار] در اين فقره مباركه با ضميمه آنفقره اشاره باشد باين كه هر قدر منت كه بگذارند بر آن كس بسيار است و بسيار گراناست، و ممكن است كه ذكر [بسيار] در اينجا اشاره باشد باين كه اصل احسان منتى رالازم دارد و منفك از آن نتواند شد و غرض منع از منتگذاشتن زياد بر آن است كه منتبسيار عبارت از آن است.
4203 بكثرةالجزع تعظم الفجيعة. ببسيارى جزع و ناشكيبائى بزرگ مىگردد مصيبت يا باعتبار اينكه الم و مكروه بىتابى و قلق و اضطراب و شماتت مردم نيز اضافه الم آن مصيبت گردد،يا باعتبار اين كه با وجود صبر حق تعالى الم مصيبت را سهل و هموار گرداند، و با بىصبرى عظيم گرداند، و يا باعتبار اين كه بى صبرى باعث اين شود كه آن مصيبت مصيبتديگر از پى آورد چنانكه از بعضى احاديث ظاهر مىشود و مكرّر مذكور شد، و ياباعتبار اين كه باعث حبط اجر و ثواب آن يا نقص آن مىگردد اگر باعث وزر و وبالنشود و كافى است همين در بزرگ شدن مصيبت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 203
4204 بالمكارهتنال الجنّة. بسبب مكروهات رسيده مىشود بهشت يعنى مؤمن بسبب رسيدن امورى كه مكروهو ناخوش طبع باشد باو مثل مصيبتها و آزارها و كوفتها مىرسد ببهشت و در تلافى آنهابهشت باو داده مىشود پس بايد كه از رسيدن آنها غمگين نگردد بلكه شاد شود، و ممكناست كه مكروهات شامل تعب و زحمت عبادات و ترك آنچه خواهش آن باشد از محرّمات نيزباشد و اين مضمون در بعضى احاديث باين عبارت وارد شده «حفّت الجنّة بالمكاره وحفّت النّار بالشّهوات» فرو گرفته شده بهشت بمكاره و فرو گرفته شده جهنم بخواهشها.
4205 بالصّبرتخفّ المحنة. بسبب صبر سبك مىگردد محنت، و وجه اين از شرح فقره سابق ظاهر مىشود.
4206 بالايمانتكون النّجاة. بسبب ايمان ميباشد رستگارى، و ممكن است كه غرض اين باشد كه رستگارىبى ايمان حاصل نشود و غير مؤمن هر چند تمام عمر خود را صرف طاعت و عبادت كند برنهج دين خود رستگار نگردد، و ممكن است كه غرض اين باشد كه ايمان آخر سبب رستگارىمىشود و مؤمن مخلد در جهنم نماند هر چند باعتبار بعضى گناهان بجهنم برود و چندىبماند.
4207 بالعافيةتوجد لذّة الحيوة. بسبب عافيت يافت مىشود لذّت زندگانى، يعنى با عافيت زندگانىلذّتى دارد و بى آن ندارد و مراد عافيت از بيماريهاست، و همچنين از خوف از دشمن ومانند آنها و غرض بيان بزرگى نعمت عافيت است، و اين كه شكر بر آن زياده از هرنعمتى بايد كرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 204
4208 بالعقليستخرج غور الحكمة. بعقل بيرون آورده مىشود ته حكمت، «عقل» قوّتى است كه بآنادراك حقايق چيزها مىشود و «حكمت» چنانكه مكرّر مذكور شد علم راست و كردار درسترا گويند، و مراد به «ته حكمت» يا مسائل دقيقه علوم حقه است كه چون دقيق است وظاهر نيست گويا در ته آن علوم واقع شده، و يا اسرار و منافع و مصالح خفيه است كهحق تعالى در كردارهاى خود و ايجاد مصنوعات رعايت كرده و چون مخفى است و ظاهر نيستآنها را ته حكمت فرموده اند پس بنا بر اوّل آنها ته حكمت اند باعتبار جزو علمى وبنا بر دويم آنها ته حكمتند باعتبار جزو عملى، و مراد حكمت حق تعالى است.
4209 بذكر اللّهتستنزل الرّحمة. بياد خدا فرود آورده مىشود رحمت، يعنى ياد خدا خواه بدل و خواهبزبان سبب فرود آمدن رحمت حق تعالى مىشود و اين است كه در جهاد و غير آن امر شدهكه ذكر خدا بسيار بكنيد.
4210 بالايمانيستدلّ على الصّالحات. بايمان استدلال كرده مىشود بر عملهاى صالح، يعنى ايماندلالت ميكند مؤمن را و راه مىنمايد بعملهاى صالح و كارهاى نيكو يعنى در واقع سبباين مىشود كه او آنها را بيابد و بكند، و ممكن است كه مراد اين باشد كه اگر ازكسى اعمالى ببينيم كه ظاهر آنها خوب باشد مثل عبادات يا اخبار بغيب و مانند آنها،پس اگر مؤمن است بايمان او استدلال بر صلاح و خوبى اعمال او مىتوان كرد و اگرمؤمن نيست آن اعمال را فاسد و تباه بايد دانست و نشان خوبى او نبايد دانست، يا اينكه هر عملى كه از كسى ببينيم اگر مؤمن باشد بايمان او بايد استدلال كرد بر صلاح وصحت آن يعنى آن را بايد بر محمل صحيح حمل كرد و حكم بفساد آن نكرد، و اگر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 205
مؤمن نيست حكم بصحت آن در كار نيست، و بنا بر اين موافق است باآنچه مشهور است ميانه علما كه: اصل در افعال مؤمنان صحت است.
4211 بالعدلتتضاعف البركات. بسبب عدالت دو چندان مىگردد بركتها يعنى بسبب عدالت پادشاهان وحكام بركتها زياد مىگردد زيادتى كامل، چنانكه در احاديث ديگر نيز وارد شده كه:سلوك بعدل باعث زيادتى بارش و بركت حاصلها و رفاهيت و امنيت خلق باشد، و سلوك بظلمو جور باعث خلاف آنها گردد.
4212 بالعقلتنال الخيرات. بعقل رسيده مىشود خيرات، يعنى عقل سبب اين مىشود كه صاحب آن برسدبكارهاى خير و مىدارد او را بر كردن آنها، و ممكن است كه مراد به «خيرات» ثوابهاو جزاهاى اعمال خير او باشد و بسبب عقل برسد به آنها، بسبب اين كه عقل باعث كردنآن اعمال شده پس بواسطه سبب رسيدن به آنها شده.
4213 بالبرّيملك الحرّ. باحسان بنده مىشود آزاد يعنى مطيع و فرمانبردار مىشود آزاد بمنزلهبنده چنانكه مكرّر مذكور شد، و ممكن است كه «برّ» بكسر باء كه بمعنى احسان باشدخوانده نشود بلكه بضمّ باء خوانده شود موافق حرّ و بنا بر اين ترجمه اين است كه به«گندم» يعنى بنان دادن بنده مىشود آزاد.
4214 بفعلالمعروف يستدام الشّكر. بكردن كار خوب دايم داشته مىشود شكر، مراد اين است كه شكرنعمتهاى حق تعالى بكردن كارهاى خوب بعمل آيد پس تا بنده كارهاى خير ميكند شكر را
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 206
دايم داشته و در بعضى نسخه ها «بتوالى» بدل «بفعل» واقع شده وبنا بر اين ترجمه اين است كه: بسبب پىدرپى كردن كار خير دايم داشته مىشود شكر،بهمان معنى كه مذكور شد با تصريح باين كه دوام شكر به پى در پى كردن كار خيرمىشود نه باصل كردن كار خير، و ممكن است كه مراد بمعروف خصوص احسان باشد و مراداين باشد كه اگر كسى خواهد كه كسى را كه احسانى باو كرده باشد هميشه شكر او كندبايد احسان را باو پى در پى كند كه اگر قطع احسان از او كند ديگر او شكر او نخواهدكرد و بنا بر نسخه اوّل نيز ممكن است حمل كلام بر اين معنى، نهايت بنا بر آن معنىاوّل ظاهرترست و بنا بر هر دو آن معنى دقيق تر و متين ترست.
4215 بالعدلتصلح الرّعية. بعدل بصلاح مىآيد رعيت يعنى احوال ايشان انتظام مىيابد.
4216 بالفكرتصلح الرّويّة. بفكر بصلاح مىآيد رويّت، پوشيده نيست كه «رويّت» چنانكه از كتبلغت ظاهر مىشود بمعنى فكر است و ظاهر اين است كه در اينجا مجازا بمعنى رأى وانديشه باشد يعنى هر رأى و انديشه كه از روى فكر باشد صالح و محلّ اعتماد تواندبود، و هر رأى و انديشه كه از روى فكر نباشد فاسد باشد و بر آن اعتماد نتوان كرد.
4217 بالعقلصلاح البريّة. بعقل صلاح حال خلق حاصل شود يعنى هرگاه خلق موافق عقل سلوك كننداحوال ايشان بصلاح و خوبى باشد، يا اين كه هرگاه حاكم و صاحب اختيار ايشان عاقلباشد و موافق عقل سلوك كند احوال ايشان صلاح و استقامت يابد.
4218 بالتّعلّمينال العلم. بتعليم گرفتن رسيده مىشود علم يعنى رسيدن بعلم بدرس خواندن نزدعالمى
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 207
و فرا گرفتن از او مىشود نه باين كه مانند بعضى مردم پيش خودفكر كنند و بهر چه بفكر خود بيابند اعتماد كنند.
4219 بالكظميكون الحلم. بفروخوردن خشم ميباشد حلم، مراد اين است كه حلم و بردبارى باين حاصلمىشود كه اين كس مكرّر خشم خود را فرو خورد و در صدد انتقام و تلافى در نيايد تااين كه اين معنى ملكه او گردد، و ممكن است كه مراد تكرار وقوع آن نباشد بلكه مجرّداين باشد كه تا از كسى فرو بردن خشم بعمل نيايد حليم نباشد، و بمجرّد اين كه برخود گذاشته باشد كه اگر خشمناك شود خشم خود را فرو برد حلم حاصل نشود، زيرا كهبسيار است كه آدمى قصدى دارد كه كارى بكند و هرگاه وقت آن شد نفس او سركشى ميكند ونمىگذارد كه آنرا بعمل آورد.
4220 بالعلمتكون الحيوة. بسبب علم ميباشد زندگى، يعنى رستگارى آخرت كه زندگى جاويد است، وممكن است كه مراد اين باشد كه زندگى حقيقى آنست كه با علم باشد و جاهل بمنزلهمردگان است.
4221 بالصّدقتكون النّجاة. براستگوئى ميباشد رستگارى در دنيا و آخرت، و اين بنا بر غالب است واگر نه گاه هست كه راستگوئى خوب نباشد مثل اين كه باعث قتل شخصى بىگناه گرددچنانكه قبل از اين بتفصيل مذكور شد.
4222 بالكذبيتزيّن اهل النّفاق. بدروغگوئى زينت مىيابند اهل نفاق يعنى جمعى كه نفاق دارند وظاهر ايشان با باطن موافق نيست بدروغگوئى خود را زينت دهند و مردم را فريب دهندمثل
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 208
اين كه بهر كه برسند هر چند با او در كمال دشمنى باشند اظهاركمال دوستى و محبت كنند بلكه قسمتها نيز بر آن ياد كنند.
4223 بالشّرهتشان الاخلاق. بحرص و آز زشت و عيبناك مىگردد خويها و خصلتها، يعنى باعث اينمىشود كه خصلتهاى صاحب آن زشت و نكوهيده باشد، و ممكن است كه مراد اين باشد كهصاحب حرص هر چند خصلتهاى خوب داشته باشد بسبب حرص او آن خصلتها زشت و عيبناك وناقص و ناتمام گردد.
4224 بالصّدقتكمل المروءة. براستگوئى كامل مىشود مرّوت يعنى مردانگى يا آدميت يعنى تا با كسىراستگوئى نباشد هر چند مردانگى يا آدميت داشته باشد مردانگى يا آدميت او ناقص وناتمام باشد.
4225 بالتّواخىفى اللّه تثمر الاخوّة. ببرادر شدن در راه خدا ميوه مىدهد يعنى برادريى كه ثمرهمىدهد و نفعى دارد برادريى است كه در راه خدا باشد و غرض دنيوى در آن منظورنباشد.
4226 بالتّانّىتسهل المطالب. بتأنّىنمودن آسان مىشود مطلبها يعنى هرگاه كسى تأنّى كند درمطلبها و شتاب نكند در آنها آسان گردد آنها و اگر شتاب كند در آنها دشوار گردند، واين مضمون در احاديث ديگر نيز وارد شده، و ممكن است كه اين از جانب حق تعالى باشدتا اين كه مردم تأنّى كنند در كارها و شتاب نكنند، و ممكن است كه باعتبار اين باشدكه هرگاه بتأنّى متوجه مطلبى شوند از روى فكر و رويت متوجه شوند بخلاف اين كه شتابكنند و ظاهرست كه كارى كه از روى فكر و رويت كرده شود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 209
آسانتر باشد از همان كار هرگاه بى فكر كرده شود.
4227 بالصّبرتدرك الرّغائب. بصبر يافته مىشود رغايب، يعنى چيزى چند كه مردم رغبت كنند در آنهاو نيكو دانند، و مراد اين است كه صبر را ميوههاى نيكو باشد.
4228 بالصّحةتستكمل اللذّة. بسبب تندرستى كامل مىشود لذّت چه ظاهرست كه عليل و بيمار را چندانبهره از لذّتها نباشد و غرض اين است كه قدر نعمت صحت و تندرستى را بايد دانست و ازشكر آن نبايد غافل شد.
4229 بالزّهدتثمر الحكمة. بزهد ميوه مىدهد حكمت، مراد به «زهد» چنانكه مكرّر مذكور شد بىرغبتى در دنياست و حريصنبودن بر آن و ترك محرّمات آن بلكه مشتبهات نيز، و ظاهراين است كه مراد به «حكمت» در اينجا مجرّد علم درست است نه علم و عمل هر دو كهمعنى شايع آنست چنانكه مكرّر مذكور شد، و وجه ظهور مذكور باندك تأملى ظاهر مىشودو مراد اين است كه: حكمت تا با زهد در دنيا نباشد نفعى ندارد و فايده بر آن مترتبنشود.
4230 بالظّلمتزول النّعم. بسبب ستم زايل مىشود نعمتها، يعنى نعمتها كه ستم كننده داشته باشد،و اين مضمون در احاديث بسيار وارد شده.
4231 بالبغىتجلب النّقم. بسبب بغى كشيده مىشود انتقامهاى الهى، يعنى بغى سبب آنها مىشود«بغى»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 210
چنانكه مكرّر مذكور شد بمعنى ستم و سركشى كردن و سربلندى نمودنو عدول كردن از
حق و دروغگفتن همه آمده، و هر يك در اين مقام مراد مىتواندبود.
4232 بالافضالتسترقّ الأعناق. بنعمت دادن بندگى در آورده مىشود گردنها، چنانكه مكرّر اين مضمونمذكور شد.
4233 بحسنالعشرة تأنس الرّفاق. بسبب نيكوئى معاشرت انس مىگيرند رفيقان، يعنى اگر كسى بارفيقان بنيكوئى معاشرت و آميزش كند و سلوك خوب نمايد رفيقان با او انس و آرامگيرند و الّا رم كنند و ترك رفاقت نمايند، و غرض اين است كه هر كه رفاقت كسى راخواهد بايد كه با او بنيكوئى معاشرت كند و اگر نه زود ترك رفاقت او كند.
4234 بالعلميستقيم المعوج. بعلم راست مىگردد كج شده يعنى اگر كسى كج شده باشد و از راه راستگشته باشد بتحصيل علم راست تواند شد و براه راست تواند آمد، يا اين كه بعلم كارهارا كه كج شده باشند و از استقامت بدر رفته باشند راست مىتوان كرد بحسن رأى وتدبير درست كه بعلم و دانائى حاصل شود.
4235 بالحقّيستظهر المحتجّ. بحقّ پشت قوى ميكند حجت گوينده يعنى كسى كه حجت و دليل گويد برمطلبى اگر بمقدمه چند باشد كه حقّ باشند پشت او قوى باشد و غلبه كند بر خصم، و اگربمقدمه باشد كه حقّ نباشد پشت او قوى نباشد و هر چند خصم را عاجز و ساكت نمايدتكيه او بر تكيه گاه محكمى نباشد، چه ممكن است كه بعد از آن همان خصم يا ديگرىمطلع شود بر بطلان آن مقدمه، و ظاهر شود فساد حجت و دليل او، و غرض
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 211
از اين است كه آدمى اگر خواهد كه پشت او قوى باشد در دليلى كهگويد بايد كه برهان گويد و بجدل و مغالطه و مانند آنها متمسك نشود، و ممكن است كهمراد اين باشد كه عمده از براى كسى كه حجت و دليل گويد اين است كه ملاحظه حقيتمدّعى بكند تا پشت او قوى باشد كه اگر مدّعى حقّ نباشد پشت او قوى نباشد و هر چندسعى كند در اقامت دليل و حجت و مخاطبان را عاجز و ساكت نمايد باعتبار اين كه قادربر جواب دليل او نباشند تكيه او بر چيزى نيست و بزودى مردم بر فساد دليل او و راهجواب آن مطلع گردند.
4236 بالرّفقتدرك المقاصد. بمهربانى و هموارى دريافته مىشود مقصدها يعنى بمقصدها مىتوانرسيد.
4237 بتحملالمؤن تكثر المحامد. بمتحمل شدن مؤنتها بسيار مىشود ستايشها يعنى هر كه متحملاخراجات مردم شود و آنها را بر خود گيرد مردم او را مدح و ثناى بسيار كنند باعتباراين كه اين معنى شيوه كسى است كه در غايت كرم باشد.
4238 بالعفافتزكو الأعمال. بپرهيزگارى و اجتناب از حرام پاكيزه مىگردد عملها يعنى قبولمىگردد طاعات و عبادات، چنانكه حق تعالى فرموده: «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَابْنَيْ» يعنى قبول نمىكند خدا مگر از پرهيزگاران، و مراد قبول كامل است، و ممكناست كه [تزكو] بمعنى «پاكيزه مىگردد» نباشد بلكه بمعنى «فزايش ميكند» باشد، ومراد اين باشد كه بسبب پرهيزگارى فزايش ميكند اجر و ثواب عملها و زياد مىگردد،يعنى عبادتى كه با پرهيزگارى باشد اجر و ثواب آن زياد باشد از همان عبادت هرگاهغير پرهيزگار بكند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 212
4239 بالصّدقةتفسح الآجال. بتصدّق وسعت مىيابد اجلها يعنى مدّت عمرها و اين بنا بر آنست كهحقّ تعالى گاه هست كه تقدير كرده كه مدّت عمر كسى فلان قدر باشد اگر تصدّق نكند وفلان قدر زياد شود اگر تصدّق كند پس در آن صورت اگر تصدّق كند عمر او وسعت يابديعنى زياد شود بر آن قدرى كه از براى او تقدير شده بود بشرط عدم تصدّق و همچنين دردعا و مانند آنها از آنچه وارد شده كه گاهى باعث زيادتى عمر مىگردد.
و اين معنى يعنى زيادشدن عمر گاهى بسبب تصدّق در احاديث بسياروارد شده مثل آنچه در حديث معتبر آمده كه يهودئى بر حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه وآله گذشته گفت: السام عليك، حضرت در جواب فرمود: عليك، اصحاب عرض كردند كه اينيهودى جز اين نيست كه سلام كرد بر تو بمرگ يعنى بجاى سلام سام گفت و سام بمعنى مرگاست يعنى مرگ بر تو باد، حضرت فرمود كه: من هم همچنان بر او برگردانيدم، بعد از آنحضرت فرمود كه: اين يهودى را مىگزد مارى سياه در پشت گردنش، پس مىكشد او را، بعداز آن يهودى رفت و هيمه بسيار جمع كرده برداشته بزودى برگشت آن گاه حضرت رسول- صلّى اللّه عليه و آله- باو گفت: بگذار اين هيمه را، پس چون گذاشت ديدند كه مارسياهى در ميان هيمه است و دندان گذاشته بر چوبى حضرت فرمود كه: اى يهودى چه عملكرده امروز- گفت: عملى نكرده ام مگر اين هيمه را كه برداشتهام و با من دو نانبود يكى را خوردم و ديگرى را بر مسكينى تصدّق نمودم، پس حضرت فرمود كه: بآن ناندفع كرده اللّه تعالى از او، و فرمود كه: بدرستى كه صدقه دفع ميكند مردن بد را ازآدمى، و در بعضى نسخهها «تفسخ» بخاى نقطه دار است و بنا بر اين ترجمه اين است كهبتصدّق فسخ كرده مىشود اجلها، و ظاهرتر بنا بر اين اين است كه: اجل بمعنى وقت مرگباشد نه مدّت عمر چنانكه در نسخه اول مذكور شد يعنى فسخ كرده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 213
مىشود يعنى نقض مىشود وقتى كه از براى مرگ او قرار شده و مرگاو بوقت ديگرى افتد، و ممكن است كه مراد همان معنى باشد و فسخ آن باعتبار اين باشدكه مدّت زياد مىشود بر آن.
4240 بالدّعاءيستدفع البلاء. بسبب دعا دفع كرده مىشود بلا يعنى گاهى دفع مىشود بآن، و اين نيزدر احاديث بسيار وارد شده و كيفيت اين نيز بر نحوى است كه در تصدّق در فقره سابقمذكور شد.
4241 بحسنالافعال يحسن الثناء. بخوبى كارها نيكو ميباشد ستايش، مراد اين است كه مناط نيكوئىمدح و ثناى كسى نيكوئى عمل اوست نه بسيارى آن چنانكه حقّ تعالى فرموده: «وَ هُوَالَّذِي خَلَقَ» تا اين كه آزمايش كند شما را كه كدام يك از شما عمل او بهتر است،و نفرموده كه: عمل او بيشتر است، و خوبى اعمال باين مىشود كه موافق شرايط و آدابىباشد كه حقّ تعالى در هر عبادتى مقرّر كرده و نيت در آن خالص باشد از براى خدا واصلا آميخته بغرضى ديگر كه اخلال بآن كند نباشد و چون اين شرط از همه عمده تر استو مردم بسيار از آن غافل ميشوند آن حضرت صلوات اللّه و سلامه عليه از براى تنبيهايشان فرموده:
4242 بالاخلاصترفع الاعمال. بخالص كردن نيت يعنى از براى رضاى حقّ تعالى بلند كرده مىشودعملها، يعنى بدرجه قبول مىرسد چه اگر آميخته بريا يا غرضى ديگر باشد كه منافىاخلاص باشد قبول نشود بلكه سبب عذاب و عقاب گردد.
4243 بالّطاعةيكون الاقبال.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 214
بطاعت ميباشد اقبال، مراد اين است كه اقبال و بخت بلند اين استكه كسى طاعت و فرمانبردارى خدا كند كه سبب رستگارى جاويد گردد و اگر بى آن دينا روبكسى آورد آن اقبال نيست بلكه باعث زيادتى وزر و وبال است.
4244 بالقناعةيكون العزّ. بقناعت ميباشد عزّت و ارجمندى، چه هر كه قانع شود بداده خدا طمع ازكسى نكند و آبروى خود را نزد كسى نريزد و چنين كسى هر چند فقير باشد نزد همه كسعزيز و محترم باشد، بخلاف كسى كه طمع كند كه هر چند مالدار باشد خوار و ذليل گردد.
4245 بالّطاعةيكون الفوز. بطاعت و فرمانبردارى ميباشد فيروزى، مراد اينست كه فيروزى و كاميابشدن آنست كه بسبب طاعت و فرمانبردارى خدا باشد چه آن فيروزى برستگارى جاويد وكاميابى از آنست، و فيروزى و كاميابى بدنيا كه با نافرمانى باشد آن در حقيقتناكامى است و سبب زيادتى زيان و خسران.
4246 بالتكبّريكون المقت. بتكبر ميباشد دشمن داشته شدن يعنى تكبر سبب اين مىشود كه حق تعالىاين كس را دشمن دارد چنانكه آيات و احاديث بسيار دلالت بر آن دارد، و همچنين سببدشمنى خلق مىشود زيرا كه متكبر با هر كس سلوكى كه مرضّى او باشد نكند و بايناعتبار با او دشمن گردند چنانكه بتفحص احوال مردم ظاهر و باهر مىگردد.
4247 بالتّوانىيكون الفوت. بسبب سستى ميباشد فوت، يعنى سستى سبب فوت مطالب اخروى و دنيوى گردد،پس آدمى بايد كه راه آن بخود ندهد و عزم او در كردن كارهاى خير و همچنين ضرورياتامور دنيوى قوى باشد و اهتمام به آنها داشته باشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 215
4248 بالفناءتختم الدّنيا. بنيستى ختم مىشود دنيا يعنى عاقبت دنياى هر كس فنا و زوال است، وهمچنين عاقبت تمام دنيا، پس شايسته آن نيست كه كسى دل بآن بندد و حريص بر آن باشد.
4249 بالحرص يكونالعناء. بسبب حرص ميباشد رنج، زيرا كه حريص هميشه در تعب و رنج طلب باشد و هر چهحاصل شود طلب زياده بر آن كند و هرگز از طلب باز نايستد.
4250 بالياسيكون الغناء. بنوميدى ميباشد توانگرى يعنى نوميد ساختن خود از خلق و قطع طمع ازايشان در حقيقت توانگرى است، زيرا كه توانگرى زياده از آن نباشد كه كسى را حاجتبخلق نباشد، و ممكن است كه مراد اين باشد كه سبب توانگرى ظاهرى گردد و بسبب آن حقّتعالى او را توانگر گرداند.
4251 بالمعصيةتكون الشقاء. بسبب نافرمانى ميباشد بدبختى، يعنى بدبختى اين است كه كسى عصيان كندو فرمان حق تعالى نبرد و عاقبت خود را تباه گرداند نه اين كه در دنيا فقير و بىچيز باشد يا ببلاها و مصيبتها گرفتار گردد چنانكه بسيارى از مردم گمان ميكنند.
4252 بعوارضالآفات تتكدّر النّعم. بآفتها كه عارض ميشوند تيره و ناصاف مىگردد نعمتها، مراداين است كه نعمتهاى دنيوى از براى كسى صاف نمىماند و همواره بورود عوارض و آفاتمكدّر و تيره مىگردد پس شايسته آن نيست كه كسى حريص بر آنها باشد و سعى در طلبآنها كند، سزاوار سعى نعمتهاى اخروى است كه كدورت را به آنها اصلا راهى نيست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 216
4253 بالايثاريستحقّ اسم الكرم. بسبب ايثار حاصل مىشود استحقاق و شايستگى نام كرم، «ايثار»چنانكه مكرّر مذكور شد بمعنى جود و كرم باشد و بمعنى اختيار كردن كسى بر خود ودادن چيزى باو در حال احتياج خود بآن و در اينجا مراد معنى دويم است و مراد ايناست كه شايسته اسم «كرم» كسيست كه ايثار كند و چيزى بكسى دهد با وجود احتياج خودبآن، نوه هر كه جود و بخشش كند، و ممكن است كه «ايثار» بمعنى جود و كرم باشد ومراد به «كرم» در اينجا جود و بخشش نباشد بلكه گرامى بودن باشد و مراد اين باشد كهتا كسى جود و بخشش نداشته باشد شايسته اين نيست كه او را گرامى و بلند مرتبهگويند.
4254 بقدراللذّة يكون التغصيص. بقدر لذّت ميباشد غصه دادن يعنى نعمتهاى دنيوى صاف نمىباشدو هر نعمتى بقدر لذّت آن غصه همراه يا در عقب دارد.
4255 بقدرالسّرور يكون التّنغيص. بقدر شادمانى ميباشد مكدّر ساختن يعنى مكدّر ساختن آفات وعوارض عيش آدمى را، و اين بمنزله تأكيد فقره سابق است.
4256 بركوبالاهوال تكتسب الاموال. بمرتكب شدن هولها و ترسها كسب كرده مىشود مالها، مراداينست كه غالب اينست كه در كسب اموال ارتكاب هولها بايد كرد مثل سفرهاى دريا ومشاهده تلاطم و طوفان و رفتن بيابان و برخوردن راهزنان و دزدان، پس اگر كسى ازبراى كسى اموال كه بزودى فانى گردد مرتكب چنين هولها شود پس چرا تعب و زحمت افعالىرا بر خود نگذارد كه اجر و ثواب آنها پاينده و دايم باشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 217
4257 بالصّدقتتزيّن الاقوال. براستى زينت و آرايش مىيابد گفتارها.
4258 بالسّخاءتزان الافعال. ببخشندگى زينت داده مىشود كارها، يعنى بسبب بخشندگى كارهاى صاحب آندر نظر مردم زينت و آرايش يابد و خوش نمايد يا اين كه كارهاى خير و طاعات و عباداتاو زينت و آرايشى داشته باشد نزد حق تعالى زياده بر طاعات و عبادات ديگران، و اجرو ثواب او زياد باشد از اجر و ثواب ديگران كه مثل همان اعمال را كرده باشند.
4259 بالاخلاصيتفاضل العمّال. بخالص گردانيدن نيت زيادتى كنند بر يكديگر عمل كنندگان يعنى بقدرزيادتى اخلاص زيادتى كنند بر يكديگر در مرتبه تقرّب بخدا و اجر و ثواب، پس هر چنداخلاص كسى بيشتر باشد مرتبه او بلندتر باشد و اجر و ثواب او زيادتر.
4260 بالجودتسود الرّجال. ببخشندگى سيد و مهتر ميشوند مردان.
4261 بلينالجانب تأنس النّفوس. بنرمى پهلو انس و آرام مىگيرد دلها، يعنى سبب اين مىشود كهمردم با صاحب آن انس و آرام گيرند و از او وحشت و رم نكنند، و «نرمى پهلو» كنايهاست از تكبر ننمودن و بدخو نبودن چه متكبر و بدخوى گوئيا پهلوى درشتى دارد كه كسىدر پهلوى او نتواند نشست و غير متكبر و خوشخو بر خلاف آنست.
4262 بالاقبالتطرد النّحوس.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 218
باقبال دور كرده مىشود نحسها، يعنى بعضى امور كه ميمنت نداشتهباشد و مراد به «اقبال» يا بخت بلنديست كه بسبب طاعت و فرمانبردارى خدا حاصل شودچنانكه در چند فقره قبل از اين مذكور شد كه «بطاعت ميباشد اقبال» و يا مطلق بختبلند و رو آوردن دنياست هر چند آنچه از راه طاعت نباشد خوب نباشد و در حقيقت اقبالنباشد و حاصل كلام اين است كه هرگاه كسى را اقبال باشد اقبال حقيقى يا مطلق اقبالو روآوردن دنيا باو امورى كه نحوستى دارد بحسب دنيا از براى او اثرى نمىكند وضررى ندارد و اقبال او آسيب آنها را دفع ميكند، و ممكن است مراد به «اقبال» دراينجا اقبال آدمى باشد بسوى خدا و روآوردن او بجانب خدا و سپردن خود باو وواگذاشتن هيمه امور خود باو، و بر هر تقدير ظاهر اين فقره اين است كه بعضى امورباشد كه در واقع نحوستى داشته باشد و نحوست آنها باقبال دفع شود و حمل كلام بر اينكه مراد امورى باشد كه مردم نحس مىدانند دور مىنمايد.
4263 بحسنالاخلاق يطيب العيش. بنيكوئى خويها نيكو مىشود زندگانى، زيرا كه صاحبان خويهاىخوب بسبب وقوع مكروهات پر مكدّر و غمگين نگردند و مردم نيز بايشان پر اذيتىنرسانند بلكه رعايت كنند پس زندگانى بر ايشان بخوشى گذرد بخلاف مردم بدخو كه بسبباندك مكروهى كه روى دهد مكدّر و غمگين گردند و با مردم نيز درشتى كنند و بآن سببمردم بايشان بيشتر اذيت رسانند پس اكثر اوقات زندگانى بر ايشان تلخ گردد.
4264 بكثرةالغضب يكون الّطيش. بسبب بسيارى خشم ميباشد طيش يعنى سبكى و از جا بر آمدن، و مراداين است كه خشم زياد را بخود راه نبايد داد و هرگاه كسى را خشمى بگيرد بايد كه فروخورد آنرا و نگذارد كه زياد شود و اگر نه همين كه زياد شد سبب اين شود كه از جابرآيد براى انتقام و سبكى كند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 219
4265 بعدلالمنطق تجب الجلالة. بعدل گفتار ثابت مىشود بزرگى، عدل در چيزى اين است كه ميانهروى شود در آن نه افراط شود و نه تفريط، و مراد اين است كه ميانه روى در گفتار كهنه بسيار گفته شود كه مردم او را پرگو گويند و نه كم كه مردم او را نادان و عاجزشمارند سبب اين مىشود كه اين كس در نظر مردم بزرگ گردد، و ممكن است كه مراد اينباشد كه عدل كردن در گفتار يعنى اين كه آنچه آدمى گويد موافق عدل باشد و چيزىنگويد كه در آن حيف و جورى باشد مثل هرزه و دشنام و غير آن سبب بزرگى مىگردد درنظرها يا در واقع نيز.
4266 بالعدول عنالحقّ تكون الضّلالة. بميل كردن از حق ميباشد گمراهى، مراد اين است كه ميانه حقّ وباطل واسطه نيست هر كه يكسر مو از راه راست بگردد گمراه و از اهل ضلالت باشد پسميل از حق و مسامحه در آن بهيچ وجه نبايد كرد.
4267 بالسّيرةالعادلة يقهر المناوى. بسلوك كردن طريقه كه موافق عدل باشد مقهور و مغلوب مىگردددشمن يعنى بسبب اين حق تعالى چنين ميكند كه دشمن او مقهور و مغلوب گردد، و ممكناست كه مراد به «مقهورشدن دشمن» اين باشد كه او را كه عاجز مىسازد از اين كه حجتىبر او بگيرد و تقصيرى بر او لازم سازد.
![]() | ![]() | ![]() |