![]() | ![]() | ![]() |
3845 إنّكم انصبرتم على البلاء و شكرتم فى الرّخاء و رضيتم بالقضاء كان لكم من اللّه سبحانهالرّضا. بدرستى كه شما اگر صبر كنيد بر بلا، و شكر كنيد در فراخى، و راضى شويدبتقدير خدا، خواهد بود از براى شما از جانب خداى سبحانه رضا و خشنودى.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 67
3846 إنّكم انزهدتم خلصتم من شقاء الدّنيا و فزتم بدار البقاء. بدرستى كه شما اگر بى رغبت باشيددر دنيا خلاصى يابيد از بدبختى دنيا، و فيروزى يابيد بسراى بقا.
3847 انّكم انقنعتم حزتم الغناء و خفّت عليكم مؤن الدّنيا. بدرستى كه شما اگر قناعت كنيد جمعكنيد توانگرى را و سبك گردد بر شما اخراجات دنيا.
3848 انّكم انرغبتم فى الدّنيا أفنيتم أعماركم فى ما لا تبقون له و لا يبقى لكم. بدرستى كه شمااگر رغبت كنيد در دنيا نابود سازيد عمرهاى خود را در آنچه باقى نمانيد شما از براىآن، و باقى نماند آن از براى شما، زيرا كه دنيا چنين است كه نه كسى هميشه باقىماند از براى آن، و نه آن باقى ماند هميشه از براى كسى.
3849 انّكم انأمّرتم عليكم الهوى أصمّكم و أعماكم و أرداكم. بدرستى كه شما اگر امير و فرماندهگردانيد بر خود خواهش را كر گرداند شما را و كور گرداند شما را و هلاك گرداند شمارا، يا بيندازد شما را يعنى در هلاكت يا پستى مرتبه، و بر هر تقدير ظاهر است كهمتابعت هوى و خواهش باعث آن مىشود هر گاه خواهش او تعلق گيرد بامرى كه مشروعنباشد و «كر گردانيدن و كور گردانيدن» باعتبار اين است كه كسى كه فرمان هوى وخواهش خود برد موعظه و نصيحت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 68
كسى را بر خلاف آن نشنود، و امرى را كه منافى آن باشد بنظرنياورد و نبيند، پس گويا كر و كور گرديده.
3850 إنّكم إنأطعتم أنفسكم نزعت بكم الى شرّ غاية. بدرستى كه شما اگر فرمان بريد نفسهاى خود رابر كند شما را و ببرد بسوى بدتر انجامى.
3851 إنّكم إنملّكتم شهواتكم نزت بكم الى الاشر و الغواية. بدرستى كه شما اگر مالك خود گردانيدخواهشهاى خود را بر جهاند شما را بسوى فرحناكى و گمراهى.
3852 إنّكم إنأقبلتم على اللّه أقبلتم وان أدبرتم عنه أدبرتم. بدرستى كه شما اگر روآوريد بر خداروآوردهايد يعنى بر نيكبختى و رستگارى، و اگر رو گردانيد از او رو گردانيد يعنىاز همان سعادت و رستگارى.
3853 إنّكم انرغبتم الى اللّه غنمتم و نجوتم و ان رغبتم الى الدّنيا خسرتم و هلكتم. بدرستى كهشما اگر رغبت كنيد بسوى خدا غنيمت يابيد و رستگار گرديد، و اگر رغبت كنيد بسوىدنيا زيان كنيد و هلاك گرديد.
3854 إنّكم انرجوتم اللّه بلغتم آمالكم و ان رجوتم غير اللّه خابت أمانّيكم و آمالكم. بدرستى كهشما اگر اميد داشته باشيد خدا را برسيد باميدهاى خود و اگر اميد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 69
داشته باشيد غير خدا را نوميد شود آرزوهاى شما و اميدهاى شما.
3855 انّكم انأطعتم سورة الغضب أوردتكم نهاية العطب. بدرستى كه شما اگر فرمان بريد تندى خشم رافرود آورد شما را بر نهايت هلاكت.
3856 انّكم لنتحصّلوا بالجهل أربا، و لن تبلغوا به من الخير سببا، و لن تدركوا به من الآخرةمطلبا. بدرستى كه شما حاصل نكنيد بسبب نادانى حاجتى را، و نرسيد بسبب آن از خيربدست آويزى، و درنيابيد بسبب آن از آخرت مطلبى را.
3857 انّكم فىزمان القائل فيه بالحقّ قليل، و اللّسان فيه عن الّصدق كليل، و اللّازم فيه للحقّذليل، أهله متعكّفون على العصيان، مصطلحون على الادهان، فتاهم عارم و شيخهم آثم وعالمهم منافق و قاريهم ممارق، لا يعظّم صغيرهم كبيرهم و لا يعول غنيّهم فقيرهم.بدرستى كه شما در روزگاريد كه گوينده در آن بحق كم است، و زبان در آن از راستى كنداست، و كسى كه لازم باشد در آن مر حق را يعنى جدا نشود از آن خوار است، اهل آنروزگار محبوس اند بر نافرمانى حق تعالى، و صلح كردهاند با يكديگر بر مداهنه، جوانايشان بدخوست يا بد ذات شرير ، پيرايشان گنه كار، و عالم ايشان منافق است
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 70
و خواننده ايشان بيرون رونده است يعنى از دين يا از خير وخوبى، تعظيم نمىكند كوچك ايشان بزرگ ايشان را، و عيال خود نمىگرداند توانگرايشان درويش ايشان را، «محبوساند بر نافرمانى» يعنى مدار ايشان بر آن است و از آنتجاوز نكنند، و «مداهنه» بمعنى غشّ و نفاق است و اين كه ظاهر كسى بر خلاف باطن اوباشد.
3858 إنّكمستعرضون على سبّى و البراءة منّى فسبونى و ايّاكم و البراءة منّى. بدرستى كه شمابزودى عرض كرده مىشويد بر دشنام دادن من و بيزارى جستن از من، پس دشنام دهيد مراو بپرهيزيد از بيزارى جستن از من. مراد اين است كه عرض كرده خواهد شد بر شما يعنىتكليف خواهند كرد شما را باين كه دشنام دهيد مرا يعنى ناسزا بگوئيد نسبت بمن وبيزارى جوئيد از من چنانكه خلفاى بنى أميه لعنهم اللّه تعالى كردند پس ناسزابگوئيد مرا اما بيزارى مجوئيد از من و آن باعتبار اين است كه ناسزا گفتن باعتبارتقيه جايز مىشود و بيزارى جستن امرى است قلبى و تقيه در آن نمىرود پس بهيچ وجهجايز نمىشود زيرا كه بيزارى جستن از كسى بمعنى اين است كه در دل دوستى او با اونداشته باشد بلكه بغض و دشمنى او را داشته باشد اما اگر تكليف كنند باظهار بيزارىجستن از او پس آن نيز حكم ناسزا گفتن دارد و با وجود تقيه جايز است هرگاه قلبىنباشد و مجرّد اظهار بزبان باشد و در كتاب مستطاب نهج البلاغه اين مضمون بعبارتديگر واقع شده و ابن ابى الحديد كه از اكابر علماى معتبر اهل سنت است در شرح آناشكال كرده در فرق ميانه «سبّ» و «برائت» و تجويز اول و منع از دوم با اين كه«سبّ» افحش از تبرّى مىنمايد و جواب گفته كه: آنچه اصحاب ما يعنى معتزله مىگوينددر اين باب اين است كه فرقى نيست ميانه «سبّ» و «تبرّى» از آن حضرت در اين كه هردو حرامند و فسقند و كبيرهاند و در اين كه اگر اكراه شود بر آنها بر وجهى كه خوفبر نفس باشد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 71
جايز مىشود فعل هر يك چنانكه جايز است اظهار كلمه «كفر» نزدچنين خوفى و جايز است در هريك كه نكند آن را هر چند داند كه كشته مىشود هرگاه غرضاعزاز دين باشد چنانكه در حال «جبر» بر كفر جايز است تن در دادن بكشتن و ترك اظهاركفر از براى اعزاز دين، و اين كه آن حضرت «برائت» را منع كرده باعتبار اين است كهاين لفظ وارد نشده در قرآن مجيد مگر نسبت بمشركان پس بحكم عرف شرعى مخصوص شدهبايشان پس نهى آن حضرت محمول مىشود بر اين كه حرمت آن زياده است از حرمت «سبّ» هرچند حكم آنها در عدم جواز بى اكراه و جواز بآن يكى باشد بعد از آن گفته: و امااماميه مىگويند كه: اكراه بر «سبّ» جايز مىسازد اظهار آن را و جايز نيست تن دردادن بقتل با آن و اما اكراه بر «برائت» پس جايز است با آن تن در دادن بقتل و جايزاست اظهار تبرى، و تن در دادن بقتل بهتر است، تمام شد كلام او و آنچه او از اماميهنقل كرده در كلام علماى ما بنظر اين فقير نرسيده و فاضل متتبع قاضى نور اللّهشوشترى رحمه اللّه در كتاب «احقاق الحق» گفته كه اماميه گفته اند كه اظهار «تبرّى»از ائمه عليهم السلام در مقام تقيه حرام است و استدلال كرده اند بر آن بقول اميرالمؤمنين عليه السلام كه فرموده «اما السب فسبونى فانه لى زكاة و لكم نجاة و اماالبراءة فمدّ و الاعناق» يعنى اما دشنامدادن من يعنى در مقام تقيه پس دشنام دهيدمرا پس بدرستى كه آن از براى من زكاتى است و از براى شما نجاتى است، و اما برائتپس بكشيد گردنها را يعنى راضى شويد بآن و بكشيد گردنها را از براى كشته شدن بر سرآنها.
و پوشيده نيست كه بنا بر آنچه او نقل كرده از مذهب اماميه نهىاز برائت در اين فقره مباركه بر نهى از اظهار بيزارى جستن نيز محمول مىتواند شد ولازم نيست حمل بر نهى از برائت در دل چنانكه ما ذكر كرديم، نهايت در كلام ديگرى ازعلماى ما مدعى به آن چه او نقل كرده بنظر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 72
نرسيده و در كتاب مستطاب كافى روايت شده كه: گفته شد بحضرتامام جعفر صادق عليه السلام كه مردم روايت ميكنند كه على عليه السلام گفته بر منبركوفه: اى مردمان بدرستى كه بزودى خوانده خواهيد شد شما بسوى سبّ من پس سبّ كنيدمرا، پس از آن خوانده خواهيد شد بسوى برائت از من پس برائت مجوئيد از من پس فرمود:حضرت صادق عليه السلام چه بسيار است دروغ گفتن مردم بر على عليه السلام بعد از آنفرمود كه: نگفته آن حضرت مگر اين را: بدرستى كه شما بزودى خوانده خواهيد شد بسوىسبّ، من پس سبّ كنيد مرا پس از آن خوانده خواهيد شد بسوى برائت از من و بدرستى كهمن بر دين محمدم صلّى اللّه عليه و آله و نفرمود كه: تبرّى مكنيد از من، پس گفتهمان سائل بآن حضرت عليه السلام كه: خبر ده مرا كه اگر كسى اختيار كند كشته شدن رانه برائت چونست پس فرمود آن حضرت كه: و اللّه نيست اين بر او و نيست از براى اومگر آنچه گذشته بر آن.
عمار بن ياسر چون اكراه كردند او را اهل مكه بر كفر پس اظهاركرد كفر را و دل او مطمئنّ بود بر ايمان پس گفت باو پيغمبر صلّى اللّه عليه و آلهنزد آن واقعه: اى عمار اگر عود كنند بآن پس عود كن تو نيز چنان، پس بتحقيق كه فروفرستاد خداى عزّ و جلّ عذر تو را يعنى قبول آن را يا معذور داشتن تو را، و امركرده تو را كه عود كنى چنان اگر عود كنند ايشان. و پوشيده نيست كه اين حديث شريفصريح است در جواز اظهار برائت نيز بلكه وجوب آن و اين كه نهى از آن در كلام آنحضرت نبوده و ابن ابى الحديد نيز از حضرت امام محمد باقر عليه السلام روايت كردهكه امير المؤمنين عليه السلام در خطبه بر سر منبر كوفه فرموده: پس اگر عرض شود برشما سبّ من پس سبّ كنيد مرا، و اگر عرض شود بر شما برائت از من پس بدرستى كه من بردين محمدم صلى اللّه عليه و آله و نفرمود كه: پس تبرى كنيد از من و اين نيز موافقاست با حديث شريف كافى. و روايت كرده نيز از حضرت امام جعفر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 73
صادق عليه السلام كه: اگر امر كنند شما را بسبّ من پس سبّ كنيدمرا، و اگر امر كنند شما را به تبرّى از من پس تبرّى مكنيد از من بدرستى كه من بردين محمدم صلّى اللّه عليه و آله، و نهى نكرد ايشان را از اظهار برائت، و مخفىنيست كه اين روايت صريح است در وقوع نهى از برائت، و اين كه در وقوع نهى از برائتواقعى است يعنى برائت در دل نه اظهار آن چنانكه ما اوّلا در شرح فقره مباركه ذكركرديم و اللّه تعالى يعلم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 74
حرف الف بلفظ «انّما»
از آنچه وارد شده از سخنان حكمت آميز حضرت على بن ابى طالبعليه السّلام در حرف الف بلفظ «انّما» كه متضمن معنى «ما» و «الّا» است يعنى نيستفلان مگر فلان چنانكه از كلمات منقوله ظاهر خواهد شد.
از آن جمله است قول آن حضرت عليه السّلام:
3859 إنّماالحلم كظم الغيظ و ملك النّفس. نيست بردبارى مگر فروبردن خشم و مالك بودن نفس يعنىاين كه هر گاه كسى را خشم بگيرد بر كسى بسبب گناهى كه نسبت باو كرده باشد فرو بردخشم خود را، و مالك باشد نفس خود را و نگذارد كه در صدد تلافى و انتقام در آيد.
3860 إنّماالحزم طاعة اللّه و معصية النّفس. نيست دور انديشى مگر فرمانبردارى خدا و نافرمانىكردن نفس خود، يعنى دور انديشى عمده اين است كه باعث سعادت ابدى مىشود و دورانديشيهاى ديگر نسبت بآن چيزى نيست و چندان ثمره ندارد.
3861 إنّماالنّاس رجلان متّبع شرعة و مبتدع بدعة. نيستند ناس مگر دو مرد پير و مذهب راستظاهرى و نو پديد آورنده بدعتى،
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 75
ظاهر اين است كه مراد به «ناس» غير ائمه طاهرين صلوات اللّهعليهم أجمعين باشد چنانكه شايع است استعمال ناس در ايشان و مراد اين است كه مردمغير ما دو فرقهاند فرقه كه تابع ما باشند و ايشان بر راه راستاند و فرقه كه پيروما نباشند و ايشان از اهل بدعت و ضلالتاند و كسى نيست كه پيرو ما نباشد و از اهلضلالت نباشد باين كه خود امام و پيشوا تواند بود و تابع كسى نبايد باشد.
3862 إنّماخلقتم للبقاء لا للفناء و انّكم فى دار بلغة و منزل قلعة. بدرستى كه شما خلق كردهنشدهايد مگر از براى باقى بودن نه از براى فانىشدن و بدرستى كه شما در خانهبلغهايد و در جايگاه قلعه مراد اين است كه شما آفريده نشدهايد مگر از براى آخرتكه خانه بقا و پايندگى است نه از براى دنيا كه دار فنا و زوال است و «بلغه» بضمّميم و سكون لام و فتح غين قدرى است از عيش كه اكتفا بآن توان كرد و مراد اين استكه دنيا خانه ايست كه در آن بايد اكتفا نمود به آن چه توان اكتفا نمود بآن از عيشو نبايد حريص بود در آن بر شهوات و مستلذات آن و جايگاه «قلعه» بضمّ قاف و سكونلام و فتح عين يا بضمّ قاف و لام هر دو و فتح عين يا بضمّ قاف و فتح لام و عين هردو يعنى جايگاه عاريه كه وطن نتوان ساخت آن را، و «بودن دنيا منزل چنين» ظاهر است.
3863 إنّماالعاقل من و عظته التّجارب. بدرستى كه عاقل نيست مگر كسى كه پند گفته باشد او راتجربهها.
3864 إنّماالجاهل من استعبدته المطالب. بدرستى كه نيست نادان مگر كسى كه بنده كرده باشد اورا مطلبها يعنى بنده خواهشها و مطلبهاى دنيوى خود شده باشد و هميشه مانند بندگانسعى كند از براى
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 76
آنها، يا اين كه بمنزله بنده مردم شده باشد از براى تحصيلخواهشها و مطلبها.
3865 إنّماالدّنيا شرك وقع فيه من لا يعرفه. بدرستى كه نيست دنيا مگر دامى كه افتاده است درآن كسى كه نمىشناسد آن را يعنى گرفتار آن نمىشود مگر كسى كه درست نمىشناسد آنرا و آگاه نشده باشد بر ضرر و زيان آن.
3866 إنّماالدّنيا احوال مختلفة و تارات متصرّفة و أغراض مستهدفة. بدرستى كه نيست دنيا مگراحوال مختلف و هنگامهاى بريده شونده و نشانههاى نصب شده يعنى كسى در دنيا بر يكحال باقى نماند بلكه مدار مردم در آن بر اختلاف احوال باشد از جوانى و پيرى و قوّتو ضعف و توانگرى و پريشانى و دولت و نكبت و مانند آنها «و هنگام و وقت عمر و دولتو نكبت و ساير احوال هر كس منقطع و بريده شونده است و پاينده و باقى نماند» و«نشانه هاى نصب شده است» يعنى نشانهها است كه نصب شده از براى تيرهاى مصائب ونوائب.
و فرموده آن حضرت عليه السلام از براى مردى كه سعى مىكردهبغير خود به آن چه بوده در آن ضرررسانيدن بخود يعنى قصد مىكرده از براى او يامىكرده از براى او يا ظلم مىكرده از براى او به آن چه خود نيز متضررّ مىشدهبآن.
3867 إنّما انتكالطّاعن نفسه ليقتل ردفه. نيستى تو مگر مانند كسى كه ضربت زند خود را از براى اينكه بكشد كسى را كه رديف او باشد يعنى پشت سر او بر مركبى سوار باشد.
3868 إنّماالّلبيب من استسلّ الأحقاد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 77
بدرستى كه نيست عاقل مگر كسى كه بيرون كرده باشد از خودكينهها را يا از مردم يعنى كينه خود را از دلهاى مردم بيرون كرده باشد.
3869 إنّما سادةأهل الدّنيا الأجواد. بدرستى كه نيست سروران اهل دنيا مگر صاحبان جود و بخشش.
3870 إنّماالكرم التّنزّه عن المعاصى . بدرستى كه نيست گرامى بودن مگر پاكيزگى جستن ازبديها.
3871 إنّماالورع التّطهّر عن المعاصى. بدرستى كه نيست ورع مگر پاك بودن از گناهان يعنى كمالورع همين است و زياده بر اين مثل ترك دنيا بالكليه در كار نيست.
3872 إنّماالنبل التّبرّى عن المخازى. بدرستى كه نيست نبل يعنى نجابت يا تندى فطنت مگربيزارى جستن از خواريها يعنى از گناهان كه سبب خوارى اين كس ميشوند در آخرت بلكهدر دنيا نيز.
3873 إنّماالشّرف بالعقل و الأدب لا بالمال و الحسب. بدرستى كه نيست شرف مگر بعقل و ادب نهبمال و حسب يعنى آنچه شمرده شود از مفاخر پدران.
3874 إنّما أنتعدد أيّام فكلّ يوم يمضى عليك يمضى ببعضك فخفّض فى الّطلب و أجمل فى المكتسب.بدرستى كه نيستى تو مگر بشماره روزى چند، پس هر روزى كه مىگذرد بر تو
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 78
مىبرد پاره از ترا پس سهل انگارى كن در طلب، و اعتدال كن دركسب. مراد اين است كه نيست عمر تو مگر بشماره روزى چند محصور و معدود، و هر روزىكه بگذرد بر تو مىبرد بعضى از آن را، و در اندك وقتى تمام مىشود پس چنين عمرىقابل آن نيست كه كسى حريص باشد از براى آن در سعى در امور دنيا و سخت گيرى كند درآن بلكه بايد كه سهل انگارى نمود در آن و اعتدال گزيد و افراط ننمود.
3875 انّمايحبّك من لا يتملّقك و يثنى عليك من لا يسمعك. بدرستى كه دوست نمىدارد تو را مگركسى كه تملق نمىكند ترا، و ستايش نمىكند بر تو مگر كسى كه نمىشنواند ترا. وجههر دو ظاهر است چه دوست كسى آن است كه صاف باشد با او و آنچه در او ببيند از نقصىو عيبى كه تدارك توان نمود بگويد باو تا او تدارك آن نمايد، و كسى كه تملق نمايدبا كسى چنين نباشد و بهيچ وجه اظهار نقص و عيب او باو نكند، و همچنين ستايش كسى آناست كه كسى مدح او بر وجهى كند كه باو نشنواند زيرا كه آنچه غرض از آن شنواندن اوباشد غالب اين است كه اصلى ندارد و مجرّد خوش آمد است و ايضا در اكثر باعثمغرورشدن و عجب او مىگردد كه از بدترين صفات است پس در حقيقت مدح او نباشد بلكهايذاء و اضرار او باشد.
3876 انّما سمّىالعدوّ عدوّا لانّه يعدو عليك فمن داهنك فى معايبك فهو العدوّ العادى عليك. بدرستىكه ناميده نشده دشمن «عدوّ» مگر از براى اين كه ستم ميكند بر تو پس كسى كه مداهنهكند با تو در عيبهاى تو پس او عدوّى است ستم كننده بر تو.
«مداهنه» چنانكهمكرّر مذكور شد اين است كه كسى غشّ كند با كسى و اظهار كند باو خلاف آنچه را درخاطر دارد و حاصل كلام اين است كه عدوّ فعول است از «عدا عليه عدوا» يعنى ظلم كرداو را پس عدوّ بمعنى ظلم كننده است و اصل «عدوّ»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 79
«عدوو» بوده واو را در واو ادغام كرده اند عدوّ شده و دشمن را كه در لغت عرب عدوّ گويند باعتباراين است كه ظلم كند بر آنكه دشمن اوست يا بالفعل يا بر تقدير قدرت بر آن و عدممانعى از آن و بنا بر اين هر كه مداهنه كند با كسى و بديهاى كسى را پنهان كند ازاو و اظهار نكند باو تا او در تدارك رفع آن باشد چون در حقيقت ظلم كرده بر او پسحقيقت معنى دشمنى در او باشد و غرض بيان اين است كه دوست بايد كه با دوست خودمداهنه نكند و اگر نه در حقيقت دشمن باشد با او.
3877 انّما سمّىالصّديق صديقا لأنّه يصدقك فى نفسك و معايبك فمن فعل ذلك فاستنم اليه فانّهالصّديق. بدرستى كه ناميده نشده دوست «صديق» مگر از براى اين كه او راست مىگويدبتو در باره نفس تو و عيبهاى تو پس هر كه بكند اين را پس آرام گير بآن پس بدرستىكه اوست دوست، مراد اين است كه «صديق» فعيل است از «صديق» مىگويند باعتبار ايناست كه راست مىگويد با آنكه دوست اوست در باره نفس او و عيبهاى او و راست آنها راباو مىگويد تا او در مقام تدارك آنها باشد پس هر كه با تو چنين سلوك كند پس توآرام و اطمينان بگير باو كه او در حقيقت دوست تست و معنى دوستى در او باشد.
3878 انّما سمّىالرّفيق رفيقا لأنّه يرفقك على صلاح دينك فمن أعانك على صلاح دينك فهو الرّفيقالشّفيق. بدرستى كه ناميده نشده رفيق مگر از براى اين كه او نفع مىرساند ترا برآنچه صلاح دين تست پس كسى كه يارى كند ترا بر صلاح دين تو پس او ست رفيق مهربان.مراد اين است كه «رفيق» فعيل است از رفق بمعنى نفع رسانيدن و يارى كردن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 80
پس بمعنى نفع رساننده و يارىكننده است و رفيق را كه رفيقگويند باعتبار اين است كه نفع مىرساند بكسى كه رفيق اوست در آنچه صلاح دين او درآن باشد پس هر كه نفع رساند بتو در آن و يارى كند ترا بر آن پس او در حقيقت رفيقمهربان تو باشد هر چند دور باشد از تو و هر كه چنين نباشد او در حقيقت رفيق تونباشد هر چند همراه تو باشد و بحسب ظاهر او را رفيق تو گويند.
3879 انّما يعرفقدر النّعم بمقاساة ضدّها. بدرستى كه شناخته نمىشود قدر نعمتها مگر برنج كشيدنضدّ آنها. اشاره است ببعضى فوايد بلاها و امراض و سختيها و آن اين است كه قدرنعمتها خوب دانسته نمىشود مگر برنج كشيدن در اضداد آنها، پس آدمى تا بزحمت بلائىگرفتار نگردد قدر عافيت از آن را چنانكه بايد نداند و بشكر آن كما هو حقه نپردازد.
3880 انّماالمرأة لعبة فمن اتّخذها فليغطّها. بدرستى كه نيست زن مگر لعبتى پس هر كه فرا گيردآن را پس بايد كه بپوشد آن را. «لعبت» چيزى را گويند كه با او بازى كنند و مراداين است كه لعبتى است كه هر كه ببيند آن را رغبت كند بآن و خواهد بازى كند با آنپس بايد پوشاند آن را و حفظ كرد از نظر مردم. و ممكن است كه مراد اين باشد كه چوناز آلات و اسباب لهو و لعب است پس بايد آن را پوشانيد و مستور داشت باعتبار اين كهاظهار آنها خالى از قبحى نيست هر چند بازى با آنها مشروع باشد.
3881 انّماالدّنيا جيفة و المتواخون عليها أشباه الكلاب فلا تمنعهم اخوّتهم لها من التّهارشعليها. بدرستى كه نيست دنيا مگر مردارى و جمعى كه برادر يكديگر شده اند بر سر آنمانندهاى سگانند پس باز نمىدارد ايشان را برادرى ايشان از براى آن از گزيدن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 81
و دريدن يكديگر بر سر آن. يعنى چنانكه سگان با يكديگر برادرنداما بر سر مردارى كه رسيدند برادرى ايشان باز نمىدارد ايشان را از گزيدن و دريدنيكديگر بر سر آن همچنان اهل دنيا كه برادر يكديگر شده باشند بر سر دنيا منعنمىكند ايشان را برادرى ايشان از براى دنيا از اين كه بگزند و بدرند يكديگر را برسر آن.
3882 انّما اهلالدّنيا كلاب عاوية و سباع ضارية يهرّ بعضها بعضا و ياكل عزيزها ذليلها و يقهركبيرها صغيرها نعم معقّلة و اخرى مهملة قد اضلّت عقولها و ركبت مجهولها. بدرستى كهنيستند اهل دنيا مگر سگان فرياد كننده و درندگان عادت كرده بشكار، بفرياد مىآوردبعضى از آنها بعضى ديگر را، و مىخورد عزيز آنها خوار آنها را، و غلبه ميكند بزرگآنها كوچك آنها را، شترانند عقال كرده شده و پاره ديگر باز گذاشته شده بتحقيق كهگم كرده اند عقلهاى خود را و سوار شده اند مجهول خود را.
«بفرياد آوردنبعضى از آنها بعضى ديگر را» باعتبار ظلم و ستمى است كه بعضى بر بعضى ديگر ميكنند،و ممكن است كه «يهرّ» بفتح ياء باشد يعنى ناخوش مىدارد و مراد اين باشد كه ناخوشمىدارد بعضى از آنها بعضى ديگر را باعتبار دشمنى و عداوت كه ميان ايشان ميباشد. و«شترانند عقال كرده شده» يعنى اهل دنيا بعضى شترانند عقال كرده شده و بعضى رهاكرده شده كه بندى بر ايشان نباشد و مراد اين است كه بعضى از ايشان عاجز و ناتوانندمانند شترى كه عقال كرده شده باشد يعنى دست آن را از زانو دوته كرده باشند و بستهباشند و «بعضى باز گذاشتهاند» كه هر چه خواهند مىتوانند كرد و «گم كردن ايشانعقل خود را» باعتبار اين است كه عمل بمقتضاى عقلهاى خود نمىكنند پس گويا گمكردهاند عقلهاى خود را، و ممكن است كه معنى «أضلّت عقولها» اين باشد كه ضايعكردهاند عقلهاى خود را، و حاصل هر دو يكى است.
و «سوار شدهاند مجهول خود را» يعنى امرى چند را از اعتقادات واعمال كه نمىدانند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 82
صلاح و صحت آنها را و جهل و نادانى ايشان را بر آنها مىدارد،و ممكن است كه «ركبت» بمعنى سوار شدهاند نباشد بلكه بمعنى مرتكب شدهاند باشد، وحاصل هر دو يكى است.
3883 انّما مثلىبينكم كالّسراج فى الظّلمة يستضيء بها من ولجها. بدرستى كه نيست مثل من در ميانشما مگر مانند چراغ در تاريكى كه روشن مىشود بآن هر كه داخل شود در آن «مثل» بفتحميم و ثاى سه نقطه بمعنى شبيه و نظير است و بمعنى حال و صفت و شأن نيز آمده و بنابر اوّل بايد كه كاف در «كالسراج» زايده باشد و معنى اين باشد كه شبيه من در ميانشما چراغ است و كاف زايده در لغت عرب شايع است چنانكه آيه كريمه «ليس كمثله شيء»را نيز بعضى بر اين وجه حمل كرده اند و گفته اند كه مراد اين است كه: مثل خدا چيزىنيست نه اين كه مثل او يا شبيه مثل او چيزى نيست پس كاف زايده است و بنا بر دوّممراد اين است كه صفت يا حال يا شأن من مثل چراغ است يعنى مثل صفت يا حال يا شأنچراغ است كه در تاريكى باشد پس در كلام حذف مضافى شده و بر هر تقدير وجه تشبيه آنحضرت صلوات اللّه و سلامه عليه بچراغ ظاهر و روشن است.
و پوشيده نيست كه «بها» ضمير مؤنث چنانكه در نسخه ها بنظررسيده مناسب نيست بلكه مناسب «به» بضمير مذكر است زيرا كه راجع «بسراج» است و سراجتأنيثى ندارد و ظاهر اين است كه سهوى از ناسخ باشد يا اين كه تأويلى بايد كرد مثلاين كه مراد به «سراج» «سراجه» باشد با تاء وحدت و تأنيث ضمير بآن اعتبار باشد، و«سراج» بمعنى آفتاب نيز آمده و آن تأنيث سماعى دارد نهايت حمل بر آن در اين فقرهخالى از تكلفى نيست.
3884 انّما ابادالقرون تعاقب الحركات و السّكون.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 83
بدرستى كه هلاك نكرده است قرنها را مگر پى در پى آمدن حركتها وسكون «قرن» بفتح قاف و سكون راء بى نقطه هر جمعى را گويند كه هلاك شده باشند وباقى نمانده باشد از ايشان كسى، و هر اهل زمان واحد را نيز گويند، و هر وقتى اززمان را نيز گويند، و مقدار خاصى از زمان را نيز گويند كه آن بنا بر اختلاف اقوالاهل لغت صد سال است يا صد و بيست سال و يا هشتاد سال و يا هفتاد سال يا شصت سال ياپنجاه سال يا چهل سال يا سى سال يا بيست سال يا ده سال، بنا بر اول و دوم معنىظاهر است و بنا بر سيم يا چهارم مراد به «قرنها» اهل قرنهاست و حاصل كلام اين استكه: هلاك نكرده است اهل هر عصرى را مگر پى در پى آمدن حركات و سكون يعنى بودن آنهااز اجسامى كه گاهى متحرّك باشند و گاهى ساكن، زيرا كه اجسام صاحب حيات چنين راناچار است از مرگ و بزودى بمرگ هلاك شوند و غرض اين است كه شما نيز چون اين معنىمشترك است ميان شما و ايشان پس مثل ايشان بزودى فانى خواهيد شد پس در فكر تهيه سفرخود و توشه گرفتن از براى آن باشيد.
3885 انّما أنتمكركب وقوف لا يدرون متى بالمسير يؤمرون. بدرستى كه نيستيد شما مگر مانند سوارانىايستاده كه ندانند كه چه وقت برفتن امر كرده ميشوند مراد اين است كه شما نيز مثلآن سواران مشرف رفتنايد و دمبدم مأمور خواهيد شد بآن پس در تدارك زاد و راحله اينسفر پر خطر باشيد.
3886 انّماالمجد ان تعطى فى الغرم و تعفو عن الجرم. بدرستى كه نيست مجد يعنى كرم يا رسيدنبشرف مگر اين كه ببخشى در غرم و بگذرى از گناه «غرم» بضمّ غين و سكون راء بى نقطهبمعنى نادان است و چيزى كه اداى آن لازم باشد و ممكن است كه مراد اين باشد كه كرمنيست مگر اين كه عطا كنى و بدهى در آنچه لازم باشد بر تو اداى آن از حقوق مردممانند قرض و غير
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 84
آن يعنى عمده افراد كرم و ضرورترين آنها اين است و ممكن است كهمراد بغرم پريشانى و قرض دارى باشد و مراد اين باشد كه افضل افراد كرم اين است كهعطا كنى با وجود اعسار و پريشانى چه عطاى در توانگرى سهل است و چندان كرم و شرفىدر آن نباشد.
3887 انّماالعقل التّجنّب من الاثم، و النّظر فى العواقب، و الاخذ بالحزم. بدرستى كه نيستعقل مگر اجتناب كردن از گناه، و نظر كردن در عاقبتها، و فرا گرفتن بدور انديشىيعنى فرا گرفتن آن و استعمال آن در همه كارها و در بعضى نسخهها بجاى «التجنب»«التحوّب» واقع شده بجاى بى نقطه و واو و آن بمعنى توبه و ترك گناه است و مناسباست.
3888 انّماالورع التّحرّى فى المكاسب و الكفّ عن المطالب. بدرستى كه نيست ورع يعنى پرهيزگارىمگر تحرّى در كسبها و باز ايستادن از طلبها «تحرّى» بمعنى طلب امرى است كه حرىّ وسزاوار باشد و مراد اين است كه پرهيزگارى اين است كه كسى در كسبها كه كند طلب كندآنچه را كه سزاوار باشد و حرام و شبهه ناك نباشد، و «باز ايستد از طلبها» يعنى ازمردم طلب نكند و ممكن است كه «مكاسب» بمعنى كسبها نباشد بلكه بمعنى چيزى چند باشدكه خواهد كسب كند، و همچنين «مطالب» بمعنى طلبها نباشد بلكه بمعنى چيزى چند باشدكه خواهد بطلبد و حاصل هر دو يكى است.
3889 انّماالكرم بذل الرّغائب و اسعاف الطّالب. بدرستى كه نيست كرم مگر دادن عطاهاى بسيار وبرآوردن حاجت طلب كننده.
3890 انّماالدّنيا متاع ايّام قلائل ثمّ تزول كما يزول السّراب
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 85
و تقثع كما يقثع السّحاب. بدرستى كه نيست دنيا مگر متاع روزىچند اندك بعد از آن زايل مىشود چنانكه زايل مىشود سراب، و گشوده مىشود چنانكهگشوده مىشود ابر. «متاع» بمعنى منفعت است يا چيزى كه بآن بهره مند گردند و «سراب»آن است كه در بيابانها در نيمه روز مىنمايد كه گويا آب است.
3891 انّماالبصير من سمع ففكّر و نظر فابصر و انتفع بالعبر. بدرستى كه نيست بينا مگر كسى كهبشنود پس تفكر كند، و نگاه كند پس ببيند و نفع يابد بعبرتها يعنى آنچه بشنود ازمسائل و علوم بلكه از غير آنها نيز تفكر كند در آن و استنباط كند از آن علومى ديگركه استنباط توان نمود از آن، و «نگاه كند پس ببيند» يعنى ببيند آن را حقيقت ديدن وآن اين است كه پى برد از آن به آن چه پى توان برد از حقايق و دقايق. و «نفع يابدبعبرتها» يعنى از چيزها عبرت گيرد و عمل كند بآن عبرتها مثل اين كه هر چه را ببيندكه نتيجه خوب دارد مرتكب گردد و هر چه را بيايد كه ثمره بد دارد اجتناب كند از آن.
3892 انّماالحليم من اذا اوذى صبر و اذا ظلم غفر. بدرستى كه نيست بردبار مگر كسى كه هرگاهايذاء كرده شود، صبر كند و هرگاه ستم كرده شود نبخشايد.
3893 انّماالمرء مجزى بما اسلف و قادم على ما قدّم. بدرستى كه نيست مرد مگر جزا داده شده بهآن چه پيش كرده باشد و وارد شونده بر آنچه پيش فرستاده باشد.
3894 انّماالكيّس من اذا اساء استغفر و اذا اذنب ندم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 86
بدرستى كه نيست زيرك مگر كسى كه هرگاه بد كند طلب آمرزش كند وهر گاه گناه كند پشيمان گردد.
3895 انّما زهّدالنّاس فى طلب العلم كثرة ما يرون من قلّة من عمل بما علم . جز اين نيست كهبىرغبت كرده است مردم را در طلب علم بسيارى آنچه مى بينند از كمى كسى كه عمل كردهباشد به آن چه دانسته و «بودن اين معنى سبب بى رغبتى مردم در طلب علم» يا باعتباراين است كه علم بى عمل معلوم است كه بد است پس مردم بى رغبت مىگردند در طلب علماز خوف اين كه مبادا هرگاه عالم شوند عمل نكنند بآن مانند اكثر مردم، و اين وبالىگردد از براى ايشان، و يا باعتبار اين كه گمان ميكنند كه اگر خوب مىبود يا ضرورمىبود ايشان خود عمل مىكردند بآن پس عملنكردن اكثر را بآن، دليل اين ميكنند كهخوب نيست يا ضرور نيست.
3896 انّما حظّاحدكم من الارض ذات الطّول و العرض ذات الطّول و العرض قيد قدّه متعفّراً علىخدّه. بدرستى كه نيست بهره احدى از شما از زمين صاحب آن درازى و پهنا مگر بقدر،قدّ او در حالى كه غلطيده باشد در خاك در افتاده بر گونه خود، مراد اين است كهبهره كسى از شما از زمين با آن درازى و پهنا نيست مگر بقدر قدّ او در وقتى كه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 87
دفن مىشود در آن پس دنيا شايسته آن نيست كه كسى حريص باشد درطلب آن و سعى زياد كند از براى آن و خود را از آخرت با همه وسعت بهره هر كس از آنو كثرت نعمتهاى پاينده آن محروم گرداند و ذكر «بودن او افتاده بر گونه» اشارهباين است كه بر پهلو بخاك افتد و بهره او از زمين در طرف عرض بقدر عرض پهلوى اوباشد نه بقدر تمام عرض او بخلاف اين كه بر پشت بخوابد يا بر او.
3897 انّماالحازم من كان بنفسه كلّ شغله و لدينه كلّ همّه و لآخرته كلّ جدّه. بدرستى كه نيستدورانديش مگر كسى كه بوده باشد بنفس او تمامى مشغولى او، و از براى دين او همهاندوه او، و از براى آخرت او تمام جهد او، يعنى تمامى مشغولى او در اصلاح نفس خودباشد، و همه اندوه او از خوف نقص دين او باشد، و سراسر جدّ و جهد او از براى تحصيلآخرت باشد.
3898 انّماالدّنيا دار ممرّ و الآخرة دار مستقرّ فحذوا من ممرّكم لمستقرّكم و لا تهتكوااستاركم عند من يعلم اسراركم. بدرستى كه نيست دنيا مگر خانه گذرگاه و آخرت خانهمحلّ قرار است پس فرا گيريد از گذرگاه خود از براى محلّ قرار خود و مدريد پردههاىخود را نزد كسى كه ميداند اسرار شما را مراد به «فرا گرفتن از گذرگاه از براى محلّقرار» اين است كه فرا گيرند در گذرگاه چيزى چند از عملهاى نيكو كه سبب رفاهيتايشان باشد در خانه محلّ قرار و مراد به «ندريدن پرده ها نزد كسى كه ميداند اسرارايشان را يعنى حق تعالى كه عالم است باسرار هر كس و آنچه در دل گذارند چه جاى آنچهآشكارا كنند» اين است كه كار بدى مكنيد نه آشكار و نه نهان كه باعث رسوائى
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 88
شما شود زيرا كه هر چه بكنند در آشكار يا نهان آشكار است بر حقتعالى و هرگاه بد باشد باعث رسوائى ايشان مىشود پس گويا پرده خود را دريدهاندنزد او تعالى شأنه.
3899 انّما مثلمن خير الدّنيا كمثل قوم سفر نبابهم منزل جديب فامّوا منزلا خصيبا و جنابا مريعافاحتملوا و عثاء الّطريق و خشونة السّفر و جشوبة المطعم لياتوا سعة دارهم و محلّقرارهم. بدرستى كه نيست مثل كسى كه دانا شده باشد بدنيا مگر مانند مثل قومى مسافركه موافق نباشد ايشان را منزلى خشك پس قصد كنند منزلى پرگياه و فضائى پر علف را پسبردارند مشقت راه را و درشتى سفر را و جشوبت خورش را تا اين كه بيايند بوسعت خانهايشان و محلّ قرار ايشان. مراد اين است كه حال و صفت كسى كه دانا شده باشد بحالدنيا و غرض از آن مثل حال و صفت مسافرست كه در منزل ناموافقى باعتبار خشكى و قحطىآن باشند پس سفر كنند از آنجا بقصد منزلى پرگياه و فضايى پر آب و علف پس متحملشوند مشقت راه را و درشتى سفر را و جشوبت خورش را يعنى غليظى و زبونى آن را يابى نانخورشبودن آن را از براى اين كه بيايند بوسعت خانه ايشان و محلّ قرار ايشان يعنى بخانهوسيعى از براى خود و جايى كه محلّ قرار ايشان تواند بود پس داناى بحال دنيا نيزميداند كه ورود بر دنيا از براى قرار و استراحت در آن نيست بلكه منزلى است پر تعبو مشقت تا اين كه از آنجا بروند بخانه وسيع و محلّ قرار خود كه بهشت باشد و بنا براين جمعى مسافر كه تشبيه بآن شده جمعى است كه آخر مسافر شوند از منزل خود باعتبارخشكى و قحطى آن، و ممكن است كه مراد جمعى باشد كه بالفعل مسافر باشند و در منزلخشكى باشند و قصد كنند رجوع بخانه خود كه منزلى باشد پر آب و علف و بر خود گذارندمشقت راه آن را از براى وصول بوسعت خانه خود و محلّ قرار خود و وجه تشبيه اين باشدكه كسى كه دانا باشد بحال دنيا ميداند كه در دنيا مسافر است و
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــص 89
![]() | ![]() | ![]() |