بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب زندگانی حضرت ابوالفضل العباس (ع), علّامه محقق حاج شیخ باقر شریف قرشى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     ABBAS001 -
     ABBAS002 -
     ABBAS003 -
     ABBAS004 -
     ABBAS005 -
     ABBAS006 -
     ABBAS007 -
     ABBAS008 -
     FOOTNT01 -
 

 

 
 

next page

fehrest page

back page

فصل ششم : با نهضت حسينى 
ابوالفضل العباس ( عليه السّلام ) با نهضت بزرگ اسلامى كه برادرش سرورآزادگانو سيدالشهداء امام حسين ( عليه السّلام ) آغاز كرد، همگام و همراه شد؛ نهضت عظيمى كه ازبزرگترين نهضتهاى جهانى و پرثمرترين آنها براى ملتهاى روى زمين به شمار مىرود. اين نهضت ، سير تاريخ را دگرگون كرد، همه عالم را تكان داد، انسان مسلمان را آزادنمود و گروههاى ملى مسلمان را به سرپيچى از حكومت ظلم و ظالم ستيزى ، برانگيخت .
قمر بنى هاشم و افتخار عدنان در اين نهضت ، فعالانه شركت كرد و نقشى مثبت ايفا نمود،در تمام مراحل آن با برادرش حسين ( عليه السّلام ) همكارى كرد، تمام اهداف و خواسته هاىرحيمانه و خيرخواهانه اش را براى محرومان و ستمديدگان ، دانست و به آنها ايمان آورد.
عباس ، برجسته ترين عضو اين نهضت درخشان بود. مطيعانه ملازمت برادر را پى گرفت، خواسته هاى او را برآورد، بازوى توانمند او گشت ، به گفته اش ‍ ايمان آورد، مواضعو آرمانهايش را تصديق كرد و در سير جاودانه اش از مدينه به مكه و سپس به سرزمينكرامت و شهادت ، از برادر جدا نشد. در هر موقف و موضعى از نهضت امام حسين ( عليهالسّلام ) عباس همراه و شريك او بود.
در اينجا به اختصار از برخى فصلهاى تاريخى اين نهضت بزرگ كه عباس ‍ چهرهبرجسته آن بود، سخن مى گوييم .
حسين (ع ) بيعت نمى كند 
امام حسين ( عليه السّلام ) رسماً از بيعت كردن با يزيد سر باز زد و آن هنگامى بود كهحاكم مدينه ((وليد بن عقبه )) حضرت را شبانه فراخواند. حضرت كه خواسته وليد رامى دانست بازوى توانمندش ، عباس و ديگر جوانان بنى هاشم را براى حمايت خودفراخواند و از آنان خواست بر در خانه وليد بايستند و همينكه صداى حضرت بلند شد،براى نجات حضرت ، داخل خانه شوند. امام وارد خانه وليد شد و مورداستقبال گرم او قرار گرفت . پس از آن ، وليد خبر مرگ معاويه را به حضرت داد و گفتكه يزيد بيعت اهل مدينه عموماً و بيعت امام را خصوصاً خواستار شده است . امام تا صبح وتا آنكه مردم جمع شوند مهلت خواست . حضرت مى خواست در برابر آنان مخالفتكامل خود را با خلافت يزيد اعلام كند و آنان را به سرپيچى از حكومت و قيام عليه آندعوت كند. ((مروان بن حكم )) كه از سران منافقين و پايه هاىباطل بود، حضور داشت و براى آتش افروزى و فتنه انگيزى از جا جهيد و بر وليدبانگ زد:
((اگر حسين اينك بدون بيعت از تو جدا شود، ديگر به چنين فرصتى دست نخواهى يافت ،مگر پس از كشته هاى بسيار ميان شما، او را باز دار و بيعت بگير و اگر مخالفت كرد،گردن او را بزن ...)).
نگهبان حرم نبوت ، امام حسين با تحقير در چهره مروان خيره شد و فرمود:
((اى پسر زرقاء! آيا تو مرا مى كشى يا او؟ به خدا سوگند! دروغ گفتى و خوار شدى...)).
سپس پدر آزادگان متوجه وليد گشت و عزم و تصميم خود مبنى بر عدم بيعت با يزيد راچنين اعلام كرد:
((اى امير! ما اهل بيت نبوت ، معدن رسالت ، محل آمد و رفت ملائكه و جايگاه رحمت هستيم .خداوند نبوت را با ما آغاز كرد و با ما ختم كرد. اما يزيد، مردى فاسق ، مى خواره ، كشندهنفس به ناروا و متجاهر به فسق است . كسى چون من بامثل او بيعت نمى كند؛ به زودى خواهيم ديد و خواهيد ديد كه كدام يك از ما به خلافت و بيعتسزاوارتريم ...)).(54)
امام در دارالاماره و دژ قدرت حاكم ، بدون توجهى به آنان ، عدم بيعت خود را با يزيداعلام كرد. حضرت خود را آماده كرده بود تا براى رهايى مسلمانان از حكومت جبار وتروريستى يزيد كه خوار كردن آنان را هدف خود كرده و واداشتن آنان را به آنچه نمىپسندند، وجهه نظر خود قرار داده بود، جانبازى و فداكارى كند.
امام به فسق و بى دينى يزيد، دانا بود و اگر حكومت او را امضا مى كرد، مسلمانان را بهذلت بندگى دچارمى ساخت واعتقادات اسلامى را در درّه هاى عميق گمراهى نهان مى كرد،ليكن حضرت سلام اللّه عليه در برابر طوفانها ايستاد، بر زندگى تمسخر زده ،به مرگ خنديد و براى مسلمانان ، عزتى استوار و كرامتى والا به ارمغان گذاشت و پرچمتوحيد را در آسمان جهان به اهتزاز درآورد.
به سوى مكّه 
سرور آزادگان تصميم گرفت مدينه را ترك كند و به سوى مكه برود و آنجا راپايگاهى براى گسترش دعوت و تبيين اهداف نهضت خود قرار دهد و مسلمانان را به قيامعليه حكومت اموى كه جاهليت را با تمام ابعاد پليد خود مجسم كرده بود، برانگيزد.
حضرت قبل از حركت نزد قبر جدش پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) رفت و باصدايى اندوهباردرحاليكه بار مشكلات و بحرانها را بر دوش مبارك داشت ، به گفتگوبا روح مطهر ايشان پرداخت و از فتنه هاى روزگار شكايت كرد. سپس براى آخرين ديدارنزد قبر مادر بزرگوار و برادرش امام حسن رفت و با آنان وداع كرد.
اينك كاروان حسينى با تمام افراد خانواده رهسپار مكه شده اند تا به خانه خدا كه بايدبراى همگان جاى امن باشد، پناهنده شوند. ابوالفضل سرپرستى تمام كارهاى امام وخاندان او را به عهده دارد و نيك از پس آنها برمى آيد. عباس در كنار برادر، پرچم را بهاهتزاز درآورده است و مصمم ، پيش مى رود. امام جاده عمومى را پيش گرفت ، يكى از همراهانبه حضرت پيشنهاد نمود مانند ((ابن زبير)) از بيراهه حركت كند و بدين ترتيب ازتعقيب نيروهاى دولتى در امان ماند، ليكن حضرت با شجاعت و اعتماد به نفس پاسخ داد:
((به خدا سوگند! اين راه را همچنان ادامه مى دهم ، تا آنكه خانه هاى مكه را ببينم ، تاخداوند در اين باب آنچه را اراده كند و مرضىّ اوست ، انجام دهد...)).
كاروان امام ، شب جمعه سوم شعبان به مكه رسيد و در خانه ((عباس بن عبدالمطلب )) فرودآمد. اهل مكه استقبال گرمى از حضرت به عمل آوردند و صبح و شام براى به دست آوردناحكام دين خود و احاديث پيامبرشان به ديدار حضرت مى شتافتند. حُجاج و ديگر زايرانبيت اللّه از همه نقاط نيز براى زيارت امام نزد ايشان مى رفتند. حضرت براى نشرآگاهى دينى و سياسى در ميان بازديدكنندگان خود چه مكّى و چه غير آن لحظه اىفروگذار نمى كرد و آنان را به قيام عليه حكومت اموى كه قصد به بندكشيدن و خواركردن آنان را داشت ، دعوت مى كرد.
هراس حاكم مكّه 
قدرت محلى در مكه از آمدن امام به آنجا و تبديل شهر به مركزى براى دعوت و اعلامنهضت خود، هراسان شد. حاكم مكه ((عمرو بن سعيد اشدق )) طاغوتى كه خود شاهد ازدحاممسلمانان به گرد امام بود و گفته هاى آنان مبنى بر اولويت امام به خلافت وناشايستگى خاندان ابوسفيان كه حرمتى براى خداوندقايل نبودند، مشاهده مى كرد شتابان نزد حضرت رفت و خشمگين گفت :
((چرا به بيت الحرام آمده اى ؟)).
گويى خانه خدا ملك بنى اميه است و نه متعلق به همه مسلمانان ! حضرت با آرامش و اعتمادبه نفس ، پاسخ داد:
((من به خداوند و اين خانه پناهنده شده ام )). آن طاغوت هم فوراً نامه اى به اربابشيزيد نوشت و او را در جريان آمدن امام به مكه ، رفت و آمد مردم با ايشان و تجمع آنانبه دور حضرت ، قرار داد و گوشزد كرد كه اين مساءله خطرى جدّى براى حكومت يزيد،دربردارد.
هنگامى كه يزيد، نامه ((اشدق )) را خواند، به شدت هراسان شد و يادداشتى براى((ابن عباس )) فرستاد و در آن ، حضرت امام حسين را به سبب تحركش ‍ تهديد كرد و ازابن عباس خواست براى بهبود امور و بازداشتن امام از ستيز با يزيد، دخالت كند. ابنعباس در پاسخ ، نامه اى به يزيد نوشت و در آن يزيد را به عدم تعرض به امامنصيحت كرد و توضيح داد كه امام براى رهايى از قدرت محلى مدينه و عدم رعايت مكانت ومقام حضرت ، توسط آنان به مكه هجرت كرده است .
امام در مكه توقف كرد، مردم همچنان به ديدار حضرت مى رفتند و از ايشان مى خواستند تاعليه امويان قيام كند.
نيروهاى امنيّتى ، به شدت مراقب حضرت بودند، تمام تحركات و فعاليتهاى سياسىايشان را ثبت مى كردند، آنچه را ميان ايشان و ديدار كنندگان مى گذشت ، مى نگاشتند وهمه را براى يزيد به دمشق مى فرستادند تا در جريان امور قرار گيرد.
تحرّك شيعيان كوفه 
خبر هلاكت معاويه ، شيعيان كوفه را خشنود كرد و آنان شادمانى خود را از اين واقعه ابرازكردند و كنفرانسى مردمى در خانه بزرگترين رهبر خود، ((سليمان بن صرد خزاعى ))،تشكيل دادند و در آن با ايراد خطابه هاى حماسى بهتفصيل ، رنج و محنت خود را در ايام حكومت معاويه برشمردند و متفقاً تصميم گرفتند باامام حسين بيعت كرده و بيعت با يزيد را رد كنند.
فوراً هياءتى كه يكى از افراد آن ((عبداللّه بجلى )) بود، برگزيدند تا نزد امامرفته ايشان را به آمدن به كوفه و تشكيل حكومت در آن شهر تشويق كنند. آنان مىخواستند كه امام با حكومت خود، امنيت ، كرامت و آسايش از دست رفته شان در حكومت اموى رابه آنان بازگرداند و شهرشان را همانطور كه در زمان اميرالمؤ منين ( عليه السّلام )بود به پايتخت دولت اسلامى بدل كند.
هياءت نمايندگى به سرعت به مكه رفته و شتابان به حضور امام ( عليه السّلام )شرفياب شده و خواسته هاى اهل كوفه را عرضه كرد ومصرّانه از حضرت درخواست نمودبراى آمدن به كوفه بشتابد.
نامه هاى كوفيان 
اهل كوفه به هياءتى كه نزد امام فرستاده بودند، اكتفا نكردند، بلكه باارسال هزاران نامه بر عزم خود نسبت به يارى امام تاءكيد نموده و اعلام داشتند كه دركنار ايشان خواهند ايستاد و با جان و مال خود از حضرت دفاع خواهند كرد و مجدداً از حضرتخواستند براى آمدن به كوفه بشتابد تا حكومت اسلامى و قرآنى كه نهايت آرزوى آناناست ، تشكيل دهد. همچنين حضرت را در برابر خداوند اگر خواسته آنان را اجابت نكند مسؤ ول دانستند.
امام ( عليه السّلام ) ديد كه حجت شرعى قائم شده و بر ايشان است كه پاسخ مثبتى بهآنان دهد.
فرستادن مسلم به كوفه 
هنگامى كه تعداد هياءتها و نامه هاى تشويق آميز كوفيان براى آمدن حضرت به شهرشان، بسيار شد، ايشان ناگزير از پذيرفتن خواسته شان گشت . پس ‍ حضرت ، فرد ثقه ومورد اعتماد و بزرگ خانواده و پسر عم خود، ((مسلم بنعقيل )) را كه در فضيلت و تقوا نمونه بود به نمايندگى خود به سوى كوفهفرستاد. ماءموريت مسلم ، مشخص و محدود بود، ايشان موظف بود كوفيان و خواسته آنان راارزيابى كند و بنگرد كه آيا راست مى گويند و حقيقتاً خواستار حكومت امام هستند، تا در آنصورت امام راه شهر آنان را پيش بگيرد و در آنجا حكومت قرآن را برقرار سازد.
((مسلم )) به سرعت و بى درنگ به سوى كوفه حركت كرد و در خانه يكى از رهبران ورزم آوران شيعه ؛ يعنى ((مختار بن ابى عبيده ثقفى )) كه از آگاهى و بصيرتى تام درامور سياسى و مسايل روانى و اجتماعى برخوردار بود و شجاعتى بسزا داشت ، فرود آمد.مختار درهاى خانه اش را بر مسلم گشود و آنجا به مركز سفارت حسينىبدل گشت .
شيعيان كه خبر ورود مسلم را دريافت كردند، نزد حضرت رفتند و به گرمى به ايشانخوشامد گفتند و انواع احترامات لازم را تقديم داشتند و پشتيبانى خود را از ايشان اعلامكردند. آنان به گرد مسلم حلقه زدند و خواستار آن شدند تا با او به عنوان نماينده امامحسين ( عليه السّلام ) بيعت كنند.
مسلم خواسته آنان را پذيرفت و دفترى براى ثبت اسامى بيعت كنندگان تعيين كرد. درمدت كمى بيش از هجده هزار تن با حضرت به نيابت از امام ، بيعت كردند. تعداد بيعتكنندگان روز به روز افزايش مى يافت و با اصرار، از حضرت مسلم مى خواستند تا باامام مكاتبه كند و از ايشان بخواهد به سرعت بسوى كوفه بيايد و رهبرى امت را عهده دارشود.
ناگفته نماند كه قدرت محلى كوفه از تمامى رويدادهاى شهر و تحرك شيعيان باخبربود، ليكن موضع بى طرفانه اتخاذ نموده و از هرگونه واكنشى عليه آنان خوددارىكرده بود.
علت اين بى تفاوتى آن بود كه حاكم كوفه ، ((نعمان بن بشير انصارى )) از ((يزيد))كه موضعى ضد انصار داشت ، روگردان بود. علاوه بر آن ، دختر نعمان ، همسر مختار ميزبان و همگام مسلم به شمار مى رفت .
طبيعى بود كه مزدوران و وابستگان اموى ، موضع ملايمت آميز وسهل انگارانه نعمان در قبال كوفه را نپسندند، آنان با دمشق تماس گرفتند، يزيد را ازمواضع نعمان آگاه كردند، بركنارى او را خواستار شدند و به جاى او تعيين حاكمىدورانديش را كه بتواند قيام را سركوب كند و مردم را به زير يوغ حكومت يزيد بكشد،درخواست كردند. يزيد از دريافت اين اخبار هراسان شد و مشاور مخصوص خود، ((سرجون)) را كه ديپلماتى كارآزموده و مجرّب بود، فرا خواند و قضايا را با او در ميان گذاشت .سپس از او خواست كسى را كه بتواند اوضاع انفجارآميز كوفه راكنترل كند، به او معرفى كند. سرجون نيز ((عبيداللّه بن زياد)) را كه در خونريزى وتهى بودن از هر خصلت انسانى چون پدرش بود، براى امارت كوفه مناسب دانست .
عبيداللّه در آن زمان حاكم بصره بود. يزيد طى حكمى علاوه بر ولايت بصره ، امارتكوفه را نيز به ابن زياد واگذار كرد و بدين گونه تمام عراق تحت سيطره او قرارگرفت . ابن زياد دستورات اكيدى براى رسيدن فورى به كوفه صادر كرد تا بتواندقيام را سركوب كند و مسلم را از پاى درآورد.
سفر ابن زياد به كوفه 
همينكه ابن زياد حكم امارت كوفه را دريافت ، به سرعت راه آن ديار را پيش گرفت وبراى سبقت گرفتن از امام حسين در رسيدن به كوفه بدون كمترين درنگى تا نزديكيهاىآن شهر تاخت . در آنجا براى آنكه به كوفيان وانمود كند كه امام حسين است ، لباسهاىخود را تغيير داد و لباس يمنى پوشيد و عمامه اى سياه بر سر گذاشت . اين نيرنگ ، مؤثّر واقع شد و مردم به استقبال او شتافتند در حالى كه بانگ ((زنده باد)) سر مى دادند.ابن زياد به شدت نگران شد، از ترس ‍ آنكه مبادا رازش آشكار شود و بهقتل برسد، بر سرعت خود افزود تا به دارالاماره رسيد. در آنجا درها را بسته ديد، در رابه صدا درآورد. نعمان از فراز ديوار آشكار شد و به گمان آنكه امام حسين پشت در است ،با ملايمت گفت :
((يابن رسول اللّه ! من امانتم را به تو تحويل نخواهم داد، علاقه اى هم به جنگ با توندارم )).
پسر مرجانه بر او بانگ زد: ((در را باز كن كه مى خواهم باز نكنى ! شبت دراز باد!)).
يكى از كسانى كه در پس او بود، او را شناخت و بر مردم بانگ زد: ((به خداوند كعبه ! اوپسر مرجانه است )).
اين سخن چون صاعقه براى آنان بود. همه آنان در حالى كه از هراس و ترس ، وجودشانپر شده بود، به طرف خانه هاى خود شتافتند. آن طاغوت وارد قصر شد، براموال و تسليحات دست گذاشت و مزدوران اموى چون ((عمر بن سعد، شمر بن ذى الجوشن ،محمد بن اشعث )) و ديگر سران كوفه ، دور او را گرفتند و پس از بيان قيام و معرفىاعضاى برجسته آن ، به طرح نقشه هاى هولناك براى سركوب آن پرداختند.
فرداى آن روز، پسر مرجانه مردم را در مسجد اعظم شهر جمع كرد، آنان را از امارت خودبر كوفه آگاه كرد، مطيعان را به پاداش ، وعده داد و عاصيان را به كيفرهاى سخت ،تهديد كرد. سپس دست به گستردن وحشت و ترس ميان مردم زد؛ گروهى را بازداشت كردو بدون كمترين تحقيقى دستور اعدام آنان را صادر كرد و زندانها را از بازداشت شدگانپر كرد و از اين وسيله براى تسلط بر شهر استفاده نمود.
هنگامى كه مسلم از آمدن ابن زياد به كوفه واعمال وحشيانه او با خبر شد، از خانه مختار به خانه بزرگ كوفيان و سرور مطاع آنان، سردار بزرگ ، ((هانى بن عروة )) كه به دوستىاهل بيت مشهور بود منتقل شد.
((هانى )) به گرمى از ((مسلم )) استقبال كرد و درهاى خانه را بر شيعيان او گشود و درزمينه تصميماتى كه براى استوارى و پشتيبانى نهضت و ستيز با دشمنان آن اتخاذ مىشد، همكارى كرد.
برنامه هاى هولناك  
پسر مرجانه با طرح و اجراى برنامه هايى در زمينه هاى سياسى ، پيروز شد و اوضاعشهر را كنترل كرد. كوفه پس از آنكه در اختيار مسلم بود، يكسره تغيير جهت داد و بهطرف ابن زياد روى آورد. از جمله طرحهاى اجرا شده ابن زياد، مواردذيل را مى توان نام برد:
1 شناسايى مسلم (ع ):
نخستين برنامه پسر مرجانه ، شناسايى فعاليتهاى سياسى مسلم ، دستيابى به نقاطقوت و ضعف نهضت و آنچه در اطراف حضرت مى گذشت بود. براى انجام اين ماءموريت ،((معقل )) غلام ابن زياد كه فردى زيرك ، باهوش و آگاه به سياست نيرنگ بود،برگزيده شد. پسر مرجانه به او سه هزار درهم داده و دستور داد با اعضاى نهضتتماس بگيرد و خود را از موالى كه اكثر آنان به دوستىاهل بيت شهرت داشتند معرفى كند و بگويد كه بر اثر شنيدن خبر آمدن نماينده حسين (عليه السّلام ) به كوفه براى گرفتن بيعت ، به اين شهر پاگذاشته است و همراه خودپولى دارد كه مى خواهد آن را در اختيار مسلم بگذارد تا از آن براى پيروز شدن بر دشمنسود جويد.
((معقل )) در پى اجراى ماءموريت خود به راه افتاد و به كنكاش از كسى كه سفير حسين رابشناسد، پرداخت . ((مسلم بن عوسجه )) را كه از بزرگان شيعه و از رهبران برجستهنهضت بود، به او معرفى كردند. معقل نزد او رفت و به دروغ ، خود را از محباناهل بيت وانمود كرد و فريبكارانه عطش خود را براى ديدار سفير امام ، مسلم ، نشان داد.
ابن عوسجه فريب سخنان معقل و شيفتگى دروغين او براى ديدن نماينده حسين را خورد و اورا نزد مسلم بن عقيل برد. معقل با مسلم بيعت كرد، پولها را به او داد و از آن پس ، به رفتو آمد نزد ايشان پرداخت .
طبق گفته مورخان ، معقل زودتر از همه نزد مسلم مى آمد و ديرتر از همه خارج مى شد وبدين ترتيب به تمام مسايل و امور نهضت واقف شد؛ اعضا و طرفداران پرحرارت آن راشناخت ، از رويدادها با خبر گرديد و تمام ديده و شنيده هاى خود را كلمه به كلمه به ابنزياد منتقل كرد. اين چنين بود كه پسر مرجانه از تماممسايل مطلع گشت و چيزى بر او پوشيده نماند.
2 بازداشت هانى :
ابن زياد دست به خطرناكترين عملياتى زد كه پيروزى او را در اجراى طرحهايش ،تضمين كرد؛ دستور داد ((هانى بن عروه )) بزرگ كوفه و تنها رهبرقبايل ((مذحج )) را كه اكثريت قاطع ساكنين كوفه راتشكيل مى دادند دستگير كنند. اين حركت ، موجى از وحشت و هراس را در كوفيان ايجاد كردو ضربه سخت و ويرانگرى به نهضت زد. ترس و خودباختگى بر ياران مسلم حاكم شدو آنان دچار شكست روحى شديدى شدند.
به هر حال ، هنگامى كه هانى را نزد ابن زياد آوردند، پسر مرجانه با خشونت و ددمنشى ازاو خواست فوراً مسلم ، ميهمان خود را تسليم كند.
هانى ، بودن مسلم در خانه اش را منكر شد؛ زيرا اين مساءله در نهايت پنهانكارى و خفابود. ابن زياد دستور داد جاسوسش معقل را حاضر كنند و همين كه هانى او را ديد، وارفت وسرش را به زير انداخت ، ليكن به سرعت ، دليرى او بر وضعيت مجلس ، پرتو افكند وچون شيرى شرزه غريد و ابن زياد را مسخره كرد و او را تمرد نمود و ازتحويل دادن ميهمان بزرگوارش به شدت خوددارى كرد؛ زيرا با اين كار، خوارى و ننگىبراى خود ثبت مى كرد. آن طاغوت بر او شوريد و بانگ زد و سپس به غلام خود ((مهران)) دستور داد تا او را نزديك بياورد، پس با عصاى خود به صورت مباركش زد تا آنكهبينى هانى را شكست ، گونه هاى او را پاره كرد و خون بر محاسن و لباسهايش سرازيرشد و اين كار را آنقدر ادامه داد تا آنكه عصايش شكست و پس از آن دستور داد هانى را دريكى از اتاقهاى قصر زندانى كنند.
3 قيام مذحج :
همينكه خبر بازداشت هانى منتشر شد، قبايل مذحج به طرف قصر حكومتى سرازير شدند.رهبرى آنان را فرصت طلب پست ، ((عمرو بن الحجّاج )) كه از وابستگان و حقيرترينمزدوران اموى بود، به عهده داشت . هنگامى كه به قصر رسيدند، عمرو با صداى بلندىكه ابن زياد بشنود فرياد زد:
((من عمرو بن الحجّاج هستم و اينان سواران و بزرگان مذحج هستند، نه از پيمان طاعت خارجشده ايم و نه از جماعت جدا گشته ايم ...)).
در اين سخنان اثرى از خشونت و درخواست آزادى هانى نبود، بلكه سراپا ذلت و نرمش دربرابر قدرت و پشتيبانى ابن زباد بود؛ لذا ابن زياد اهميتى بدان نداد و به شريحقاضى كه از وعاظ السلاطين و پايه هاى حكومت اموى بود دستور داد، نزد هانى برود وسپس در برابر مذحجيان ظاهر شود و زنده بودن و سلامتى او را خبر دهد و دستور او رامبنى بر رفتن قبايل مذحج به خانه هايشان به آنان ابلاغ كند. شريح نيز نزد هانىرفت و همينكه هانى او را ديد دادخواهانه فرياد زد:
((مسلمانان ! به دادم برسيد. آيا عشيره ام هلاك شده اند؟ متدينين كجا هستند؟اهل كوفه كجا هستند؟ آيا مرا با دشمنان خود تنها مى گذارند؟!...)).
سپس در حالى كه صداى افراد خاندان خود را شنيده بود، متوجه شريح شد و به او گفت:
((اى شريح ! گمان كنم اين صداهاى مذحج و مسلمانان هواخواه من باشد. اگر ده تن بر منوارد شوند، مرا نجات خواهند داد...)).
شريح كه آخرت و وجدان خود را به پسر مرجانه فروخته بود، خارج شد و به مذحجيانگفت :
((يار شما را ديدم ، او زنده مى باشد و كشته نشده است )). عمرو بن الحجّاج مزدور ونوكر امويان ، فوراً در پاسخ ، با صداى بلندى كه مذحجيان بشنوند، گفت :
((اگر كشته نشده است ، پس الحمدللّه )).
قبايل مذحج با خوارى و خيانت عقب نشستند گويى از زندان ، آزاد شده باشند و پراكندهشدند.
به تحقيق شكست و عقب نشينى سريع مذحجيان بر اثر زد و بند مخفيانه ، ميان رهبران آنانبا پسر مرجانه براى از پادرآوردن هانى بود. و اگر چنين نبود، آنان به زندان حمله مىكردند و او را آزاد مى ساختند. مذحجيان در اوج قدرت خود در كوفه ، رهبرى را كهبرايشان زحمت كشيده بود، در دست پسر مرجانه تروريست ، به اسارت رها كردند تا هرطور بخواهد او را مقهور و خوار كند. آنان به حقوق خود در برابر رهبرشان وفا نكردند.
4 قيام مسلم (ع ):
همينكه مسلم خبر بازداشت هانى و توهين به اين عضو برجسته نهضت را دريافت كرد،تصميم به آغاز قيام عليه ابن زياد گرفت . پس به يكى از فرماندهان سپاه خود((عبداللّه بن حازم )) دستور داد تا ياران خود را كه در خانه ها جمع شده بودند، فرابخواند. نزديك به چهار هزار رزمنده و به قولىچهل هزار تن در حالى كه شعار مسلمانان در جنگ بدر ((يا منصور امت ...)) را تكرار مىكردند، نداى حضرت را پاسخ دادند و آماده شدند.
مسلم به آرايش سپاه خود پرداخت ، محبّان و مُخلصاناهل بيت را به فرماندهى بخشهاى سپاه برگزيد و با سپاه به طرف دارالاماره پيشروىكرد. ابن زياد در آن هنگام در مسجد به خطابه پرداخته بود و مخالفان دولت و منكرانبيعت يزيد را تهديد مى كرد. همينكه خطابه او به پايان رسيد، بانگ و فريادانقلابيون را كه خواستار سقوطش بودند، شنيد؛ وحشت زده از ماجرا پرسش ‍ كرد، به اوگفتند كه مسلم بن عقيل در راءس جمعيت بسيارى از شيعيان خود به جنگ او مى آيد. آنبزدل ، هراسان شد، از ترس ، رنگ خود را باخت ، دنيا بر او تنگ شد و چون سگى لَه لَهزنان به طرف قصر شتافت ؛ زيرا نيروى نظامى حمايت كننده اى در كنارش نبود، بلكهتنها سى تن از نيروى انتظامى و بيست تن از اشراف كوفه كه به مزدورى امويانمعروف گشته ، همراه ابن زياد بودند. بر تعداد سپاهيان مسلم همچنان افزوده مى شد،پرچمها را برافراشته و شمشيرها را بركشيده بودند. طبلهاى جنگ به صدا درآمد و آنطاغوت ، به هلاكت خود يقين كرد؛ زيرا به ركنى استوار پناهنده نشده بود.
5 جنگ اعصاب :
ابن زياد به نزديكترين و بهترين وسيله اى كه پيروزى او را تضمين كند، انديشيد و جزجنگ اعصاب و شايعه پراكنى كه به تاءثير آن بر كوفيان آگاه بود، راهى نيافت ،پس به اشراف و بزرگان كوفه كه به مزدورى او تن داده بودند، دستور داد تا درصفوف سپاه مسلم رخنه كنند و بذر وحشت و هراس را بپراكنند. مزدوران نيز ميان سپاه مسلمرفتند و به دروغ پردازى و شايعه پراكنى پرداختند. عمده تبليغات آنان بر محورهاىذيل مى گشت :
الف :
تهديد ياران مسلم به سپاه شام و اينكه اگر همچنان به پيروى از مسلم ادامه دهند، سپاهشام از آنان انتقام سختى خواهد گرفت .
ب :
حكومت ، به زودى حقوق آنان را قطع خواهد كرد و آنان را از تمام درآمدهاى اقتصادى شانمحروم خواهد ساخت .
ج :
دولت ، آنان را به جنگ شاميان گرفتار خواهد كرد.
د:
امير، به زودى حكومت نظامى برقرار خواهد كرد و سياست زياد بن ابيه را كه نشانه هاىمرگ و ويرانى را با خود دارد، درباره آنان به كار خواهد بست .
اين شايعات در ميان سپاه مسلم چون توپ صدا كرد، اعصاب آنان را متشنج ساخت ،دلهايشان هراسان و لرزان شد، به شدت ترسيدند و در حالى كه مى گفتند: ((ما را چهكار، به دخالت در امور سلاطين !)) پراكنده شدند. اندك زمانى نگذشته بود كه بخشاعظم آنان گريختند و مسلم با گروه كمى كه مانده بودند، راه مسجد اعظم را در پيشگرفت تا نماز مغرب و عشا را بخواند. باقيمانده سپاه نيز كه وباى ترس آنان را ازپا انداخته و دلهايشان پريشان بود، ميان نماز، حضرت را تنها گذاشته و فرار كردندو حتى يك تن ، باقى نماند تا به ايشان راه را نشان دهد و يا به ايشان پناه دهد.
كوفيان با اين كار، لباس ننگ و عار را به تن نموده و ثابت كردند كه محبت آنان نسبتبه اهل بيت ( عليهم السّلام ) احساسى زودگذر و در اعماق وجود آنان نفوذ نكرده و آنانپايبند پيمان و وفا نيستند.
مسلم ، افتخار بنى هاشم در كويهاى كوفه سرگردان شد و بهدنبال خانه اى بود تا باقى مانده شب را در آن به سر برد، ليكن جايى نيافت . شهر ازرهگذر تهى شده بود. گويى مقرّرات منع رفت و آمد برقرار شده بود. كوفيان درها رابر خود بسته بودند. مبادا جاسوسان ابن زياد و نيروهاى امنيتى ، آنان را بشناسند وبدانند كه همراه مسلم بوده اند و در نتيجه ، آنان را بازداشت و شكنجه كنند.
6 در سراى طوعه :
پسر عقيل حيران بود و نمى دانست به كجا پناه ببرد. امواج غم و اندوه او را فراگرفتهبود و قلبش از شدت طوفان درد، در آستانه انفجار قرار داشت . دريافت كه در شهر،مردى شريف كه او را حمايت و از او پذيرايى كند، يافت نمى شود. سرگردان ، كوچه هارا پشت سر مى گذاشت ، تا آنكه به بانوى بزرگوارى به نام ((طوعه )) رسيد كه درانسانيت ، شرافت و نجابت سرامد همه شهر بود.
طوعه ، بر در خانه ، به انتظار آمدن پسرش ايستاده بود و از حوادث آن روز بر اوبيمناك بود. همينكه مسلم او را ديد به سويش رفت و بر او سلام كرد طوعه پاسخ داد.مسلم ايستاد، طوعه به سرعت پرسيد:
((چه مى خواهى ؟!
كمى آب مى خواهم .
طوعه به درون خانه شتافت و با آب بازگشت . مسلم آب را نوشيد و سپس نشست ، طوعهبه ايشان شك كرد و پرسيد:
آيا آب نخوردى ؟!
چرا...
پس به سوى خانواده ات راه بيفت كه نشستن تو شك برانگيز است )).
مسلم ساكت ماند. طوعه بار ديگر سخن خود را تكرار كرد و از او خواست آنجا را ترك كند،باز مسلم ساكت ماند. طوعه كه هراسان شده بود بر او بانگ زد:
((پناه بر خدا! من راضى نيستم بر در خانه من بنشينى )).
همينكه طوعه نشستن بر در خانه را بر مسلم حرام كرد، حضرت برخاست و با صدايى آرامو اندوه بار گفت :
((در اين شهر، خانه و بستگانى ندارم . آيا خواهان نيكوكارى هستى ، امشب از من پذيرايىكنى ؟ چه بسا پس از اين ، عمل تو را جبران كنم ...)).
زن دانست كه اين مرد، غريب است و داراى مكانت و منزلت بالا. و اگر در حق او نيكى كند، درآينده جبران خواهد كرد. پس از او پرسيد:
((اى بنده خدا، قضيه چيست ؟)).
مسلم با چشمانى اشكبار، گفت :
((من مسلم بن عقيل هستم ، اين قوم به من دروغ گفتند و فريبم دادند...)).
آن بانو خود را باخت و با دهشت و بزرگداشت پرسيد:
((تو مسلم بن عقيل هستى ؟!)).
((آرى ...)).
آن بانو با فروتنى به ميهمان بزرگوارش اجازه داد تا به خانه درآيد و بدين گونهشرافت و بزرگى را از آن خود كرد.
طوعه با بزرگداشت ، برگزيده بنى هاشم ، سفير ريحانهرسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) را پناه داد و مسؤ وليت پناه دادن به او را درقبال ابن زياد به دوش گرفت .
طوعه ، مسلم را به اتاقى جز آنكه در آن مى زيست ، راهنمايى كرد و روشنايى و غذابراى ايشان آورد. حضرت از خوردن غذا امتناع كرد. رنج و اندوه ، قلب ايشان را پاره پارهنموده و به فاجعه اى كه انتظارش را داشت ، يقين پيدا كرده بود، به حوادثى كه بهسراغش خواهد آمد، مى انديشيد و در فكر امام حسين (كه از او خواسته بود به كوفهبيايد،) غوطه ور بود؛ كوفيان با امام همان خواهند كرد كه با مسلم ...
اندك زمانى نگذشت كه ((بلال )) پسر طوعه وارد شد و ديد كه مادرش به اتاقى كهمسلم در آن بود، براى خدمت كردن ، زياد رفت و آمد مى كند. شگفت زده از مادر علت رفت وآمدش را به آنجا پرسش كرد، اما مادر از پاسخ دادن خوددارى نمود و پس از آنكهبلال بر سؤ الش پافشارى كرد، مادر با گرفتن سوگند و پيمان از پسر، براى رازنگهدارى ، ماجرا را به او گفت . آن پست فطرت از خوشحالى در پوست نمى گنجيد وتمام شب را بيدار ماند تا بامداد، شتابان ، جايگاه مسلم را به حكومت نشان دهد و بدينوسيله به ابن زياد تقرب جويد و جايزه اى دريافت كند.
اين پليد، تمام عرفها، اخلاق و سنتهاى عربى در باب ميهمان نوازى و دور داشتن هرگزندى از او را كه حتى در عصر جاهليت حاكم بود زير پا گذاشت و با حركت خودنشان داد از هر ارزش انسانى به دور است ؛ نه تنها او، كه اكثريت آن جامعه ، ارزشهاىانسانى را زير پا، لگدمال كرده بودند.
به هر حال ، زاده هاشم و سفير حسين آن شب را با اندوه ، اضطراب و تنش ‍ به سر برد.ايشان اكثر شب را به عبادت و تلاوت قرآن مشغول بود. يقين داشت كه آن شب آخرين شبزندگى اوست . در آن شب لحظه اى خواب او را درربود، در خواب ، عمّ خود اميرالمؤ منين (عليه السّلام ) را ديد كه به او خبر داد خيلى زود به پدر و عمويش ملحق خواهد شد؛ آنجابود كه مسلم يقين كرد كه اجل حتمى ، نزديك شده است .
7 نشان دادن جايگاه مسلم (ع ):
همينكه سپيده دميد، بلال با حالتى آشفته كه جلب توجه مى كرد، به سوى ((دارالامارة ))رهسپار شد تا جاى مسلم را نشان دهد. در آنجا نزد ((عبدالرحمن بن محمد بن اشعث )) رفت ؛عبدالرحمن ، متعلق به خاندان فرصت طلبى بود كه شرف و نيكى را سه طلاقه كردهبودند. بلال ماجرا را با وى در ميان گذاشت . عبدالرحمن از او خواست ساكت بماند تاديگرى خبر را نزد ابن زياد نبرد و جايزه را به خود اختصاص ندهد و خودش به سرعتنزد پدرش رفت و خبر بزرگ را به او داد. چهره محمد از خوشحالى برق زد و نشانه هاىخرسندى بر آن ظاهر شد. ابن زياد به زيركى دريافت كه بايد خبر مهمى كه مربوطبه حكومت است او را چنين خوشحال كرده باشد، پس سؤال كرد:
((عبدالرحمن به تو چه گفت ؟)).
محمد سر از پا نشناخته پاسخ داد:
((امير پاينده باد! مژده بزرگ ...)).
چه هست ؟ هيچ كس چون تو مژده نمى دهد...
پسرم به من خبر داده است كه مسلم در خانه طوعه است .
ابن زياد از خوشحالى به پرواز درآمد و آمال و آرزوهاى خود را برآورده مى ديد. او درآستانه دستيابى به برگزيده بنى هاشم بود تا وى را براى پيوند دروغين ونامشروع اموى خود، قربانى كند؛ شروع به وعده دادنمال و مقام به ((ابن اشعث )) كرد و گفت :
((برخيز و او را نزد من بياور كه هرچه جايزه و نصيبكامل خواسته باشى ، به تو داده خواهد شد)).
ابن اشعث با دهانى آب افتاده از طمع به دنبال اجراى خواسته پست ابن زياد و دستگيرىمسلم به راه افتاد.
8 هجوم به مسلم (ع ):
پسر مرجانه ، محمد بن اشعث و عمرو بن حريث مخزومى را براى جنگ با مسلم تعيين كرد وسيصد تن از سواران كوفه را در اختيار آنان گذاشت . اين درندگان خونخوار كه بويىاز شرافت و مردانگى نبرده بودند، به جنگ مسلم كه مى خواست آنان را از ذلت و بندگىو ظلم و ستم امويان برهاند، آمدند.
همينكه آنان به خانه طوعه نزديك شدند، مسلم دريافت كه به جنگش ‍ آمده اند. پس بهسرعت اسب خود را زين كرد و لگام زد، زره را بر تن كرد، شمشير بر كمر بست و ازطوعه به سبب ميهمان نوازى خوبش تشكر نموده و به او خبر داد كه پسر ناجوانمردشجاى او را به ابن زياد، گزارش كرده است .
دشمن به خانه ريخت تا مسلم را بگيرد، ليكن ايشان چون شيرى بر آنان تاخت و باضربات شمشير همه را كه از شدت ترس گيج شده بودند، فرارى داد. كمى بعد بازبه طرف حضرت آمدند و ايشان با حمله ديگرى دشمنان را از خانه بيرون كرد و بهدنبال آنان خارج شد، در حالى كه با شمشيرش ، سرها را درو مى كرد. در آن روز مسلمقهرمانيهايى از خود نشان داد كه در هيچ يك ازمراحل تاريخى ، از كسى ديده نشده است ؛ به گفته برخى مورخان ،چهل و يك نفر را كشت و اين تعداد غير از زخميها بود. از توانمندى حيرت آور ايشان آن بودكه هر گاه يكى از مهاجمان را مى گرفت چون پاره سنگى به بالاى بام پرتاب مىكرد.
به تاءكيد مى گوييم ، در تاريخ انسانيت چنين قهرمانى و نيرومندى ، بى مانند بودهاست . و البته اين عجيب نيست ؛ زيرا عموى مسلم ، امام ، اميرالمؤ منين ( عليه السّلام )نيرومندترين ، دليرترين و استوارترين مردمان است .
بى سر و پاهاى كوفه كه از رويارويى مستقيم با حضرت ، ناتوان شده بودند پرتاب سنگ و گداخته هاى آتشين از روى بامهاى خانه هايشان به طرف مسلم را شروعكردند.
بدون شك اگر جنگ در فضاى باز و هموار ادامه پيدا مى كرد، مسلم آنان را از پا درمىآورد، ليكن اين جنگ نابرابر در كوچه ها و خيابانها بود. با اين همه ، مهاجمان پليدكوفه شكست خوردند و از مقابله با اين قهرمان يكتا درمانده شدند. مرگ و نيستى در ميانآنان گسترش مى يافت و ابن اشعث ناگزير نزد اربابش ، پسر مرجانه رفت و از اونفرات بيشترى براى جنگ درخواست كرد؛ زيرا از مقابله با اين قهرمان بزرگ ناتوانبود.
طاغوت كوفه حيرت زده از اين درخواست ، رهبرى ابن اشعث را توبيخ كرد و گفت :
((پناه بر خدا! تو را فرستاديم تا يك نفر را براى ما بياورى ، ولى اين صدمات سنگينبه افرادت وارد شده است !)).
اين سرزنش ، بر ابن اشعث گران آمد، پس به ستايش قهرمانيهاى پسرعقيل پرداخت و گفت :
((تو گمان كرده اى مرا به جنگ بقالى از بقالان كوفه يا جرمقانى از جرامقه حيره(55) فرستاده اى ؟ در حقيقت مرا به جنگ شيرى شرزه و شمشيرى بران در دستقهرمانى بى مانند از خاندان بهترين مردمان فرستاده اى )).
ابن زياد هم نيروى كمكى زيادى در اختيار او گذاشت و او راگسيل داشت .
مسلم ، قهرمان اسلام و فخر عدنان با نيروى تازه نفس به جنگ سختى پرداخت در حالىكه رجز ذيل را مى خواند:
((سوگند خورده ام ، جز به آزادگى تن به كشتن ندهم . اگرچه مرگ را ناخوشاينديافته ام . (در حال محاصره دشمن هرگاه اندكى بگذرد) شعاع خورشيد مى تابد و آبسرد را گرم و تلخ مى كند (كار را بر من دشوار مى سازد) هركس روزى با ناخواستهناپسندى مواجه خواهد شد.(56) مى ترسم از اينكه مرا دروغگو پنداشته (بگويند اوناتوان بود و دستگير شد) يا او را به حيله گرفتيم )).
آه ! اى مسلم ! اى پسر عقيل ! تو سالار خويشتنداران و آزادگان بودى ، پرچم عزت و كرامترا برافراشتى و شعار آزادى سر دادى ، امّا دشمنانت ، بندگانى بودند كه به پستى وخوارى تن دادند و زير بار بندگى و ذلت رفتند.
تو خواستى آزادشان كنى و زندگى آزاد و كريمانه را به آنان بازگردانى ، ولى آناننپذيرفتند و با تو به جنگ برخاستند و بدين ترتيب ، انسانيت و بنيادهاى زندگىمعنوى را از دست دادند.
ابن اشعث كه رجز مسلم مبنى بر مرگ آزادگان و شريفان را شنيد، به قصد فريب بهايشان گفت :
((به تو دروغ نمى گوييم و فريبت نمى دهيم ، آنان عموزادگان تو هستند، نه تو را مىكشند و نه به تو آسيبى مى رسانند)).
مسلم بدون توجه به دروغهاى ابن اشعث ، به شدت پيكار خود را با دشمنان ادامه داده وبه درو كردن سرهاى آنان پرداخت آنان از مقابل حضرت مى گريختند و به ايشان سنگپرتاب مى كردند. مسلم اين حركت ناجوانمردانه را توبيخ كرد و بر ايشان بانگ زد:
((واى بر شما! چرا مرا با سنگ مى زنيد، آن طور كه كفار را مى زنند؟! در حالى كه ازخاندان نيكان هستم واى بر شما! آيا حق رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) و فرزندان اورا رعايت نمى كنيد؟!)).
اين دون همتان از همه ارزشها و سنتها به دور بودند و حقرسول اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) را كه آنان را از صحرانشينى به بالاترين مرحلهتمدن بشرى رساند تا آنجا كه چشمها خيره شد اين چنين ادا كردند كه فرزندان آنحضرت را به بدترين وجه بكشند و زجر دهند.
به هر حال ، سپاهيان ابن زياد از مقاومت در برابر اين قهرمان بزرگ ، ناتوان شدند وآثار شكست بر آنان ظاهر گشت . ابن اشعث درمانده شد، پس ناگزير به مسلم نزديك شدو با صداى بلند گفت :
((اى پسر عقيل ! خود را به كشتن مده ، تو در امانى و خونت به گردن من است ...)).
مسلم تحت تاءثير گفته هاى او قرار نگرفت و به امان دادن او توجهى نكرد؛ زيرا مىدانست كه ابن اشعث به خاندانى تعلق دارد كه از مهر و وفا و پيمان ، جز نام نمىشناسند؛ لذا حضرت اين چنين پاسخ داد:
((اى پسر اشعث ! تا قدرت جنگيدن دارم ، هرگز خود را تسليم نخواهم كرد. نه ، اين كارمحال است )).
سپس مسلم چنان به او حمله ور شد كه آن بزدل ، چون سگى لَه لَه زنان گريخت ، تشنگى، سختى ، حضرت را آزار مى داد تا آنكه ايشان گفتند:
((پروردگارا! تشنگى مرا از پا درآورد)).
سپاهيان با ترس و وحشت ، مسلم را محاصره كردند، ليكن نزديك نمى شدند. ابن اشعث برآنان بانگ زد:
((ننگ آور است كه شما از يك مرد، اين چنين هراس داشته باشيد، همگى با هم بر او حملهببريد...)).
آن پليدان بى شرم نيز به حضرت حمله كردند و با شمشيرها و نيزه هايشان ايشان راسخت مجروح كردند، ((بُكير بن حَمران احمرى )) با شمشير، ضربه اى به لب بالاىحضرت زد كه آن را شكافت و به لب زيرين رسيد، ايشان نيز با ضربه اى آنناجوانمرد را بر خاك افكند.
9 اسارت :
زخمهاى بسيار و خونريزى مداوم ، نيروى حضرت راتحليل برد و ديگر نتوانست ايستادگى كند؛ مهاجمان بى سر و پا ايشان را به اسارتدرآوردند و براى رساندن خبر اسارت رهبر بزرگى كه براى آزادى شهرشان و حاكميتقرآن در آنجا و رهاندن آنان از ستم امويان ، به كوفه آمده بود؛ به پسر مرجانه بريكديگر پيشى مى گرفتند.
ابن زياد از خوشحالى مى خواست پرواز كند، دشمنِ خود را در چنگ داشت و نهضت راسركوب كرده بود.
مسلم را نزد بنده و مزدور امويان آوردند، گروهى ازدحام كرده ، به صف تماشاچيانپيوسته بودند؛ آنان كسانى بودند كه با او (مسلم ) بيعت كرده و پيمانهاى وفادارىبسته بودند، ولى از در خيانت وارد شده و با حضرت جنگيدند.
مسلم را تا در قصر آورده بودند، تشنگى به شدت ايشان را مى آزرد، در آنجا كوزه آبسردى ديدند، پس متوجه اطرافيان شدند و گفتند:
((مرا از اين آب بنوشانيد)).
مزدور پست و لئيم امويان ، ((مسلم بن عمرو باهلى )) به سرعت گفت :
((مى بينى چقدر خنك است ! به خدا سوگند! از آن قطره اى نخواهى چشيد تا آنكه در آتشدوزخ ((حميم ))، آب جوشان بنوشى )).
اين حركت و مانند آن ، كه از اين مسخ شدگان صادر مى شد، نشان مى دهد كه آنان از هرارزش انسانى به دور بودند.
به طور قطع اين نشانه گوياى تمامى پليدان بى حيثيت ، از قاتلان پيامبران ومصلحان است . مسلم شگفت زده از اين انسان مسخ شده ، پرسيد:
((تو كيستى ؟)).
((باهلى )) خود را از بندگان و دنباله هاى حكومت دانست و گفت :
((من آنم كه حق را شناخت ، زمانى كه تو آن را ترك كردى ، به خيرخواهى امت و امام پرداخت، وقتى كه تو نيرنگ زدى . شنيد و اطاعت كرد، هنگامى كه تو عصيان كردى ؛ من مسلم بنعمرو باهلى هستم )).
كدام حق را اين احمق سبك سر شناخته بود! مگر نه اينكه او و اكثريت قاطع افراد جامعه اىكه در آن مى زيستند؛ در گرداب باطل و منكر دست و پا مى زدند. بالاترين افتخار اينبى شرم ، آن است كه سرسپرده پسر مرجانه ، پليدترين مخلوقى كه تاريخ بشرى ،شناخته است مى باشد.
مسلم بن عقيل با منطق نيرومند و فياض خود، چنين پاسخ داد:
((مادرت به عزايت بنشيند! چقدر سنگدل ، خشن و جفاكارى ! تو اى پسر باهله ! به حميم وخلود در آتش دوزخ ، سزاوارتر از من هستى )).
((عمارة بن عقبة )) كه در آنجا حاضر بود، از سنگدلى و پستى باهلى ، شرمنده شد، پسآب سردى خواست و آن را در قدحى ريخت و به مسلم داد. همينكه حضرت خواست آب رابنوشد، قدح ، پر از خون لبهاى ايشان شد. سه مرتبه آب را عوض كردند و هر بار،قدح پر از خون مى شد؛ سپس حضرت فرمود:
((اگر اين آب روزى من بود آن را مى نوشيدم )).

next page

fehrest page

back page