بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب زندگانی حضرت ابوالفضل العباس (ع), علّامه محقق حاج شیخ باقر شریف قرشى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     ABBAS001 -
     ABBAS002 -
     ABBAS003 -
     ABBAS004 -
     ABBAS005 -
     ABBAS006 -
     ABBAS007 -
     ABBAS008 -
     FOOTNT01 -
 

 

 
 

next page

fehrest page

back page

2 نشر آگاهى دينى :
امام اميرالمؤ منين به گونه اى مثبت و فعال به نشر آگاهى دينى و گسترش ‍ ارزشهاىاسلامى ميان مسلمانان توجه كرد؛ زيرا سنگ بناى اصلاح جامعه و پايه بهبود روابطهمين است . از نخستين دستاوردهاى آگاهى دينى ، از بين رفتن جنايت و دور شدن انحرافاتو كجروى از جامعه است . و اگر جامعه از اين انحرافات پاك شود به نهايت شكوفايى وپيشرفت دست يافته است .
به طور قطع ما هيچ يك از خلفا و حاكمان اسلامى را نديده ايم كه اين چنين تربيت دينى واخلاقى را مدنظر داشته باشند، تنها امام اميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) است كه هماره و دراوضاع مختلف ، اين مهم را فراموش نمى كرد؛ بسيارى از خطبه هاى نهج البلاغه برژرفاى جان اثر مى گذارد، آن را مى لرزاند، به راه نيك خويى و نيك جويى سوق مىدهد، زيبايى ، فضايل را در برابر آدمى مى آرايد و زشتىرذايل را عيان مى كند و در نهايت ، پاكباختگانى خداجو مى پروراند. همانگونه كه نيكنفسانى از پاكان و صالحان مسلمان پرورش داد كه در برابر بحران ارزشها و سقوطاخلاقى ايستادند و با تفكر اباحى گرى كه در زمان حكومت امويان شايع شده بود پيكار كردند و بر سر آرمانهاى اسلامى جان باختند؛ از اين سازندگان انديشه اسلامى ،مى توان ((رشيد هَجَرى )) و ((عمرو بن الحمق خزاعى )) را ياد كرد.
3 نشر آگاهى سياسى :
يكى از مهمترين اهداف سياسى مورد نظر امام در ايام حكومتش ، نشر آگاهى سياسى در ميانطبقات مختلف جامعه اسلامى بود. مقصود ما از آگاهى سياسى ، آگاه كردن جامعه با تماموسايل نسبت به مسؤ وليت الهى ، هشيارى در برابركل مسايل اجتماعى و اوضاع عمومى است ؛ مسلمانان نسبت به امور اجتماعى كه به نحوى برسير جامعه و پيشرفت آن اثر دارد، مسؤ ولند تا كندى در حركت و تفرقه در صفوف آنانبه وجود نيايد و زندگى فردى و اجتماعى آنان دچار ركود نگردد.
اين مسؤ وليت را اسلام بر دوش همگان گذاشته و همه را ملزم به آن دانسته است ؛ پيامبراكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) فرمود:((كلكم راع و كلكم مسؤول عن رعيته )).(36)
پيامبر خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) مسؤ وليت سلامت جامعه ، دور داشتن فساد از آن وعمل براى حفظ مسلمانان را بر دوش يكايك مسلمين گذاشته است . از جمله احاديث مهمى كهبه ايستادگى در برابر پيشوايان ظلم و ستم ، فرامى خواند، اين حديث نبوى است كهسرور آزادگان براى مزدوران ، بندگان و اوباش ابن مرجانه مى خواند:
((اى مردم ! پيامبر خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) فرمود: هر كس حاكمى جائر و ستمگر راببيند كه حرام الهى را حلال كرده ، پيمان خدايى را شكسته ، با سنت پيامبر خدا( صلّىاللّه عليه و آله ) مخالفت كرده و در ميان بندگان خدا با گناه و تجاوز و حق كشى رفتارمى كند، اگر با گفتار يا كردارى او را انكار نكند، پس حق خداوند است كه او را بهجايگاه بايسته اش درآورد (و به عاقبت زشتش دچار سازد)...)).(37)
اين حديث شريف از انگيزه هاى سيدالشهداء( عليه السّلام ) براى اعلام جهاد مقدس بر ضدحكومت ستمگر اموى بود كه حرام خدا را حلال كرده ، پيمان الهى را شكسته ، با سنتپيامبر خدا مخالفت كرده بود و در ميان بندگان خدا با جور و حق كشى حكم مى راند.
بيدارى سياسى كه امام اميرالمؤ منين در ايام حكومت خود ميان مسلمانان گسترده بود، شعور وآگاهى انقلابى بر ضد ظالمان و خودكامگان ايجاد كرد و مجاهدان دست پرورده حضرت وآموخته اين روحيه را به نبرد با طاغيان برانگيخت و در راءس آنان پدر آزادگان ،سيدالشهداء و برادرش ، قهرمان بى همتا، ابوالفضل العباس ( عليهما السّلام ) وگروهى تابناك از جوانان اهل بيت ( عليهم السّلام ) و اصحاب گرانمايه آنان قرارداشتند كه براى رهايى مسلمانان از ذلّت و بندگى و بازآوردن زندگى با كرامت ميانمسلمانان بر طاغوت زمان ، يزيد بن معاويه شوريدند.
پيش از اين بزرگان نيز، مصلح بزرگ ((حصير بن عدى كندى ، عمرو بن الحمق خزاعى ،رشيد هَجَرى ، ميثم تمار)) و ديگر بزرگان آزاديخواه و دعوتگران اصلاح اجتماعى ، همينراه را رفتند؛ آنان بر معاوية بن ابى سفيان ، نماينده جاهليت زمان و سردمدار مخالفاناسلام ، شوريدند و درسى را كه از امامشان آموخته بودند، به كار بستند.
به هر حال ، امام اميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) بذر عصيان و شورش عليه ظلم و طغيان رادر جانهاى مسلمانان پاشيد و آنان را بر آن داشت تا در برابر سيرى ظالم و گرسنگىمظلوم ، ساكت نمانند و تن ندهند.
4 حذف نورچشمى ها:
امام ( عليه السّلام ) در ايام حكومت خود انواع نورچشمى ها و پارتى بازيها را از ميانبرد و براى هيچ كس امتيازى خاص قايل نشد. نزديكان با افراد معمولى يكسان بودند واز حقوق و امتيازات يكنواختى برخوردار مى شدند. حضرت به گونه اى بى طرفانهميان عرب و موالى ، مساوات برقرار ساخت و همه را به يك چشم نگريست . همين باعث شدتا موالى ، دل به حضرت بستند و به امامت ايشان ايمان آوردند. امام انواع تبعيضاتنژادى و نورچشمى گرى را برانداخت و ميان مسلمانان بدون توجه به نژاد و قوميت ،مساوات عادلانه قايل شد. اين گونه برابرى در تاريخ ملتها و امتها بى مانند بوده است. مساوات امام ، روح حقيقت و جوهر اسلام را كه از نزد پروردگار عالمياننازل شده بود در خود داشت ؛ اسلامى كه براىوصل كردن آمده است نه فصل كردن ، اسلامى كه اجازه نمى دهد در ميان صفوف مسلمانانرخنه اى براى تسلط دشمنان و تفرقه مسلمين و سست شدن وحدت آنان به وجود بيايد.
5 نابود كردن فقر:
فلسفه امام ( عليه السّلام ) در حكومت ، مبتنى بر پيكار با فقر و دور كردن شبح منفورشاز مردم است ؛ زيرا فقر، فاجعه اى است كه اخلاق و موهبتهاى انسانى را ويران مى كند وامت ، هيچ يك از اهداف فرهنگى و بهداشتى خود را با وجود فقر نمى تواند تحقق بخشد.فقر، سدّى است ميان امت و خواسته هايى چون پيشرفت ،تحول و آسايش در جامعه . لازم به ذكر است كه از جمله برنامه هاى اسلامى براىحل بنيادى مساءله فقر كه موجب بهزيستى مردم مى گردد، مواردذيل است :
الف ايجاد مسكن .
ب تاءمين اجتماعى .
ج ايجاد كار.
د از بين بردن استثمار.
ه بستن راههاى رباخوارى .
و از بين بردن احتكار.
اينها برخى از روشهايى است كه اسلام در اقتصاد خود مورد توجه قرار داده است و امام درايام حكومتش آنها را به كار بست . سرمايه داران قريش تمام امكانات خود را به كارگرفتند تا حكومت امام را كه منافع و مصالح ناچيز و محدود آنان را از بين برده بود،واژگون كنند. در اينجا سخن از روش و فلسفه حكومتى امام را به پايان مى بريم .
مخالفان امام (ع ) 
در اينجا درنگى كوتاه داريم براى شناخت دشمنان حكومت امام كه هدفى والا نداشتند،بلكه تنها انگيزه آنان از مخالفت ، دستيابى به حكومت براى بهره ورى از ثروتهاىكشورها و حاكميت به ناحق بر گرده مسلمانان بود.
عايشه :
متاءسفانه ، عايشه از امام ، كينه اى ويرانگر و نفرتى سخت داشت . شايد علت آن تاآنجا كه مى دانيم به علاقه همسرش پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) به اماماميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) و پاره تن و دخت گرامى و محبوبش بانوى زنان عالم فاطمهزهرا( عليها السّلام ) و دو ريحانه حضرت ، سروران جواناناهل بهشت امام حسن و امام حسين ( عليهما السّلام ) و ستايش مكرر پيامبر از آنان و منزلت والاىآنان نزد خداوند، برمى گردد. خداوند متعال محبت آنان را بر همه مسلمانان واجب كرد و درقرآن كريم فرمود: ((اى پيامبر! بگو: بر رسالتم از شما جز محبت به قربى چيزىنمى خواهم ))، ليكن در همان وقت با عايشه رفتارى معمولى مى شد و در موارد بسيارى ،حضرت رسول ( صلّى اللّه عليه و آله ) عواطف او را جريحه دار مى كرد؛ حضرت بههمسرانش فرمود: ((سگهاى حواءب ، بر كدام يك از شما پارس ‍ خواهند كرد تا از صراطبلغزد)).
همچنين حضرت با اشاره به خانه عايشه فرمود:((شرّ، اينجا زاده مى شود و از اينجا پامى گيرد)) و موارد ديگرى كه عواطف او را برمى انگيخت .
علت ديگرى كه مى توان براى نفرت عايشه از امام ( عليه السّلام ) ياد كرد، موضعقاطع حضرت در قبال خلافت پدر عايشه ، ابوبكر و تحريم انتخاب او و خوددارى ازبيعت با او بود. عايشه پس از سقوط حكومت عثمان قصد آن داشت تا خلافت را مجدداً بهقبيله خود (تيم ) بازگرداند و بدين ترتيب بركل سياست دولت و دستگاههاى آن مسلط گردد و خلافت را تابع خواست و آرزوى خودبگرداند؛ زيرا يقين داشت در صورت دستيابى امام ( عليه السّلام ) به خلافت ، با اوچون ديگر شهروندان رفتار خواهد شد و از امتيازى ويژه بهره اى نخواهد داشت ؛ چونكهحكومت حضرت بر طبق كتاب و سنت است و اين معيارها در تمام امور سياسى و اقتصادى درنظر گرفته خواهد شد و حضرت ، مجالى براى اجراى عواطف و هواها نخواهد داد.
عايشه همه اين مسايل را مى دانست ، پس تمرد و عصيان خود را بر ضد حكومت حقِ اميرالمؤمنين اعلام كرد و ((طلحه و زبير)) و ديگر آزمندان و منحرفان از راه حق ازقبايل قريش كه از آغاز تابش نور اسلام با دعوت اسلامى به نبرد پرداخته بودند، بااو همدست شدند. به هر حال ، عايشه از مهمترينعوامل سرنگونى حكومت عثمان بود و فتوا به وجوب قتلش داده بود. هنگامى كه عثمان درآستانه هلاكت بود، عايشه راه مكه را پيش گرفت ، ولى همچنان در جريان اخبار بود و خبركشته شدن عثمان را با خوشحالى بسيارى دريافت كرد، ليكن ناگهان با خبر خلافت امام( عليه السّلام ) شوكه شد و فوراً موضع خود را عوض ‍ كرد و شعار خونخواهى عثمان راسر داد و با حرارت ، فرياد كشيد: ((عثمان مظلومانه كشته شد!! به خدا به خونخواهى اوبرخواهم خاست !!)) و رياكارانه براو مويه كرد و پيراهن خونين او را برگرفت و آن راشعارى براى شورش بر حكومت مشروع و حق طلبانه امام كه حقوق انسان را مطمع نظرقرار داده بود و مصالح محرومان و ستمديدگان را وجهه همت ساخته بود و ادامه حقيقىحكومت رسول اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) به شمار مى رفت قرار داد.
عايشه در مكه با اعضاى برجسته حزب خود چون طلحه و زبير و ديگر امويان ، انجمنهاكرد و به تبادل آرا پرداخت تا كدام شهر را مورد تعرض قرار دهند و در آن پايه حكومتخود را بريزند و از آنجا جنك را عليه امام و سرنگونى حكومت حضرت ، آغاز كنند. پس ازكنكاشها و دقت در امور شهرهاى اسلامى ، نظرشان بر آن قرار گرفت تا شهر ((بصره)) را كه در آن يارانى هم داشتند، اشغال كنند. پس از آن ، شورش مسلحانه خود را اعلامكردند و به سوى بصره پيشروى كردند و حيوانهاى آدم نما و واماندگان جامعه كهكمترين آگاهى و شعورى ندارند بدانها پيوستند و يكسره خود را به بصره رساندند.پس از درگيرى سختى ميان آنان و نيروهاى حكومت مركزى در آنجا، توانستند شهر رااشغال كنند و حاكم آنجا ((سهل بن حنيف )) را دست بسته نزد عايشه بياورند.
عايشه دستور داد محاسن سهل را بتراشند و اوباشان و عوانان نيز دستور او رااجراكردندو((سهل ))پس از كهولت سن و بلندى محاسن ،به جوانى بى موبدل شد.
همين كه خبر شورش عايشه و اشغال بصره به وسيله افرادش به اميرالمؤ منين ( عليهالسّلام ) رسيد، حضرت براى جلوگيرى از گسترش فتنه به ديگر شهرهاى اسلامى ،به سرعت با سپاهيانش راه بصره را پيش گرفت تا كانون فتنه را درهم بكوبد وشورشيان را درهم بشكند. سپاه امام از افراد آگاه و بابصيرتى چون صحابى بزرگ((عمار ياسر، مالك اشتر، حجر بن عدى ، ابن التيهان )) و كسانىتشكيل شده بود كه در بناى اسلام و استوارسازى پايه هاى آن در زمين ، نقشى شايستهداشتند.
سپاهيان امام ، راه بصره را پيش گرفتند و هنگامى كه بدانجا رسيدند، شهر را به وسيلهلشكريانى انبوه ، اشغال شده ديدند كه اطاعت و پيروى خود را از عايشه اعلام داشتهبودند. حضرت پيكهايى نزد فرماندهى لشكر عايشه چون طلحه و زبير فرستاد و برآنان صلح را عرضه داشت و براى حفظ خون مسلمانان از آنان خواست تا تن به مذاكراتىبا امام بدهند، ليكن شورشيان طرح صلح را رد كردند و بر عصيان خود پافشارىنمودند و با وقاحت اعلام كردند كه به خونخواهى عثمان برخاسته اند، در صورتى كهخودشان حكومت عثمان را واژگون كرده و او را كشته بودند.
هنگامى كه تمامى راههاى صلح و آشتى بسته شد، حضرت ناچار شد آنان را به جنگبخواند و ميان دو لشكر، جنگ سختى درگرفت كه بر اثر آن ، بيش از ده هزار سپاهىكشته شدند. در فرجام كار، خداوند، امام را بر دشمنانش پيروز كرد، طلحه و زبير كشتهشدند، ميدان رزم از كشته هاى دشمن انباشته شد و خداوند دردل زندگان آنان ترسى افكند كه بر اثر آن با خفت و سرشكستگى از ميدان كارزارگريختند.
لشكريان امام ( عليه السّلام ) بر عايشه ، فرماندهكل شورشيان دست يافتند و او را با احترام به يكى از خانه هاى بصره بُردند. امام بدونگرفتن تصميمى خشن عليه عايشه با او به نيكى رفتار كرد و او را (به خوبى همراهعده اى از زنان ) به مدينه فرستاد تا طبق دستور خدا و رسولش در خانه خود بنشيند واز دخالت در امورى كه در برابرش مسؤ وليت ندارد، خوددارى كند.
اين فتنه كه مورخان بدان ((جنگ جمل )) نام داده اند به پايان رسيد و در پس ‍ خود، اندوه وسوگى عظيم در ميان مسلمانان بجا گذاشت ، صفوف متّحد آنان را به هم ريخت و آنان رادچار شرّى بزرگ كرد. به طور قطع انگيزه هاى اين جنگ سالم نبودند ودلايل عايشه و حزبش ، منطقى نبود، بلكه آنان براى بهره ورى مادى و بهدليل نفرت شديدشان از حكومت امام كه در آن امتيازات ويژه خود را از دست داده بودند و باآنان چون ديگر مسلمانان رفتار مى شد، دست به اين جنگ نافرجام و فاجعه آميز زدند.
ابوالفضل ( عليه السّلام ) اين جنگ خونين را شاهد بود و به اهداف آن كه براندازىحكومت پدرش پيشاهنگ عدالت اجتماعى در زمين بود واقف شد و كينه هاىقبايل قريش بر او آشكار گشت و دانست كه دين در اعماق جان آنان نفوذ نكرده است ، بلكهآنان براى حفظ جان و مصالح خود به زبان ايمان آورده اند.
معاويه و بنى اميه :
در راءس مخالفان حكومت امام و معاندان او، ((معاوية بن ابى سفيان )) و بنى اميه قرارداشتند. خداوند قلوب آنان را از ايمان تهى كرده و آنان را در فتنه درافكنده بود، پس ، ازسرسخت ترين دشمنان امام بودند. بنى اميه قبلاً نيز با پيامبر و دعوت او به دشمنىبرخاسته بودند و به رسالت حضرت كفر ورزيدند و شبانه روز به توطئه گرىعليه پيامبراكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) دست زدند، تا آنكه خداوند پيامبرش را عزّت ونصرت داد و آنان را خوار كرد و مغلوب ساخت .
آنان با اكراه نه با ايمان قلبى مسلمان شدند و پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله )با بلند نظرى و راءفت و رحمت عظيم خود آنان را پذيرفت و بخشيد و با آنان همچون باديگر دشمنان رفتار كرد و اگر اين اخلاق والاى حضرت نبود، آنان را از صفحه روزگارمحو مى كرد. بنى اميه در دوران پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) قدر و منزلتىشايان ذكر نداشتند، با خوارى مى زيستند و مسلمانان با چشم دشمنى به آنان مىنگريستند و زشتكاريها، دشمنيها و جنگهاى آنان با پيامبر( صلّى اللّه عليه و آله ) ونبوتش را بازگو مى كردند. متاءسفانه پس از فاجعه وفات پيامبر اكرم ( صلّى اللّهعليه و آله ) امويان در صحنه اجتماعى ظاهر شدند و بلند آوازه گشتند. اين ظهور و اعتلابه دلايل سياسى خاصى صورت گرفت . ابوبكر، ((يزيد بن ابى سفيان )) را بهامارت دمشق گماشت و خود تا بيرون مدينه براى بدرقه و توديع او خارج شد.
مورخان مى گويند: ((ابوبكر تنها براى يزيد، اين كار را كرد و براى ديگركارگزاران خود چنين احترامى قايل نمى شد)). خود همين مطلب گواه ارزشى است كهابوبكر به يزيد و خاندانش داده بود. هنگامى كه يزيد هلاك شد، امارت دمشق بهبرادرش معاويه واگذار شد. معاويه بسيار مورد توجه عمر بود و اخبار بسيارى را كهدرباره انحرافات و كجرويهايش به خليفه مى رسيد، به هيچ مى گرفت . به عمر خبردادند كه معاويه اعمالى مغاير اسلام مرتكب مى شود؛ حرير و ديبا به تن مى كند و درظروف طلا و نقره غذا مى خورد در حالى كه اين كارها در اسلام حرام است خليفه درتوجيه اعمال او و دفاع از او دست به عذرتراشى زد و گفت : ((معاويه كسراى عرب است!!)). كى اين بى سر و پاى راهزن پست ، كسراى عرب بود؟! و به فرض هم كه چنينباشد، آيا او مجاز بود محرمات الهى را مرتكب شود و حسابى پس ندهد؟! خداوند با كسىخويشى و پيوندى ندارد و با همه يك نسبت دارد؛ هر كه از حدود شريعت الهى خارج شود واعمال ناشايست مرتكب گردد، كيفر خواهد ديد. پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) در اينباره مى فرمايد: ((اگر عصيان كنم ، سقوط خواهم كرد)).(38)
و امام چهارم زين العابدين مى فرمايد: ((خداوندمتعال بهشت را براى مطيعان خود آفريد، اگرچه بردگان حبشى باشند و دوزخ را براىعاصيان خلق كرد، اگرچه سروران قرشى باشند)).
به هر حال ، عمر، معاويه را مشمول انواع الطاف و مزايا ساخت و دامنه حكومتى او راگسترش داد و روح بلند پروازى را در او دميد. معاويه نيز در خطه حكومتى خود، سلطنتخواهانه به امارت پرداخت ، بزرگان و سرشناسان را به خود نزديك مى كرد و باانواع بخششها دل و عقل و ايمان آنان را مى خريد و دوستى خود را در دلهاى سفلگان مىنشاند.
عايشه با شورش عليه حكومت امام ( عليه السّلام ) زمينه را براى شورش مسلحانه معاويهعليه حكومت امام كه درخشانترين حكومتى است كه درطول تاريخ در شرق عربى به وجود آمده است آماده كرد و معاويه اين گرگ جاهلى ازآن دستاويزى براى تمرد خود ساخت .
معاويه ، خونخواهى عثمان را وسيله اى براى فريب بى سر و پاها قرار داد و امام را متهمكرد كه مسؤ ول خون عثمان است و در همان وقت به دستگاههاى تبليغاتى خود دستور دادبانگ مظلوميت عثمان را سردهند و او را از اعمالى كه خلاف اسلام بود و مرتكب شده بود چه در زمينه هاى اقتصادى و چه سياسى تبرئه كنند.
معاويه با ديپلماتهاى بزرگ و سياست بازان كارآزموده جهان عرب مانند ((مغيرة بن شعبهو عمرو بن عاص )) و مانند آنان مجهز شده بود و اين مشاوران با شناخت عميقى كه از جامعهو احوال آن داشتند، برايش برنامه هاى پيچيده اى ارائه مى كردند تا بر حوادث دشوار،پيروز شود.
اعلان جنگ  
معاويه رسماً از بيعت با امام سرباز زد و اعلان جنگ كرد. در حالى كه مى دانست با برادررسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) وصى ، باب مدينه علم حضرت و كسى كه منزلتشنزد پيامبر همچون منزلت هارون نزد موسى است ، مى جنگد. او با اميرالمؤ منين به جنگبرخاست همانطور كه پدرش ابوسفيان با پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) جنگكرد. سپاهيان معاويه كه راه جنگ با حضرت را پيش گرفته بودند، از عناصرذيل تشكيل مى شدند:
الف سفلگان :
بى سر و پاها، بى خردان ملتها هستند و مانند چهارپايان و حتى بدتر در هر زمانىمورد استفاده و بهره گيرى حكومت قرار مى گيرند تا اهدافش را برآورده سازند و سرهاىخود را بر باد مى دهند تا پايه هاى حكومت استوار گردد. اكثريت قاطع سپاهيان معاويههمين افراد فريب خورده بودند كه حق را از باطل تشخيص نمى دادند و تبليغات ، آنان رابه هر رنگى كه مى خواست درمى آورد. معاويه از آنان پلى ساخت ، تا به مقاصدشريرانه خود دست يابد.
ب منافقان :
منافقان به زبان ، اسلام آورده و كفر و دشمنى با اسلام را دردل خود پنهان كرده بودند و شبانه روز به فتنه انگيزى و توطئه چينى عليه اسلاممشغول بودند، اسلام و مسلمانان بشدت از دست اين تيره ، رنج و محنت كشيدند؛ زيرا آنانهميشه كانون خطر عليه مسلمانان و اسلام بودند. سران و پيش كسوتان منافقان مانندمغيرة بن شعبه ، عمرو بن عاص ، مروان بن حكم و ديگر باغيان كه هماره مترصد فرصتىمناسب براى نابودى اسلام و كندن ريشه هاى آن بودند، به لشكر معاويه ملحق شدند وبه معاويه كه بزرگترين دشمن اسلام به شمار مى رفت ، پيوستندو او را يارى كردندو همراه سپاهش به جنگ برادر رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) و بزرگترين مدافعاسلام شتافتند. تمام منافقينى كه با پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) جنگيدهبودند، به معاويه ملحق شدند و از ياران و اعضاى حزب او گشتند و براى جنگ بااميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) همدست شدند.
ج سودپرستان :
سودپرستان ؛ يعنى كسانى كه امتيازات و منافع نامشروع خود را در حكومت امام پيشاهنگعدالت انسانى از دست داده بودند، بخش ديگرى از سپاهيان معاويه بودند. در راءس اينقشر،كارگزاران ، كارمندان و حكام دوران عثمان بودند كه امام به مجرد به دست گرفتنحكومت ، معزولشان كرده بود. آنان كه منافع خود را از دست داده بودند و مى ترسيدنداموال نامشروعى كه از بيت المال اختلاس كرده بودند، مصادره شود، با معاويه همگام شدندتا با حكومت عادلانه امام بجنگند.
اينان برخى از عناصر تشكيل دهنده سپاه معاويه بودند كه مى رفتند تا با فرماندهاسلام و پيشاهنگ عدالت انسانى ، پيكار كنند.
اشغال فرات  
سپاهيان معاويه راه عراق را پيش گرفتند و در منطقه ((صفين )) اردو زدند و آنجا را مركزجنگى خود قرار دادند. فرماندهى كل ، به گروهى از لشكريان دستور داد فرات رااشغال كنند و بر آبشخور آن موانعى قرار دهند تا لشكر امام از دستيابى به آب محرومگردند و از تشنگى بميرند. معاويه اين حركت را سرآغاز پيروزى مى دانست ؛ حركتى كهخبث ذاتى و دنائت طبع او را به خوبى نشان مى دهد. از نظر تمام ملتها و امتها، استفاده ازآب ، حق طبيعى هر انسان و حتى حيوان است ، ليكن معاويه و بنى اميه از تمامى سنتهاروى گرداندند و آب را به عنوان سلاحى در جنگهاى خود به كار گرفتند. آنان ريحانهرسول خدا و اهل بيت نبوت را در واقعه كربلا از آب منع كردند تا آنكه از شدت تشنگىدر آستانه مرگ قرار گرفتند.
هنگامى كه خبر حركت لشكر معاويه به صفين ، به حضرت رسيد، ايشان نيز همان راه راپيش گرفتند همينكه به فرات رسيدند، آنجا رااشغال شده به وسيله سپاهيان معاويه ديدند و نتوانستند به آب دست پيدا كنند.
فرماندهان سپاه حضرت ، نزد ايشان رفتند و از امام اجازه پيكار با دشمن خواستند.حضرت بر آن بود كه قبل از پيكار با سپاهيان معاويه ، آزادى دستيابى به آب راخواستار شوند؛ زيرا ((آب )) در تمام شرايع و اديان براى همگان مباح است و نمى تواناز آن منع كرد، ليكن دشمن از پذيرش درخواست امام سرباز زد و بر گمراهى خودپافشارى كرد.
پس از آن ، امام ناگزير به نيروهاى مسلح خود اجازه گشودن آتش جنگ بر دشمن را صادركرد و آنان با يك حمله ، دشمن را به شكستى سخت دچار كردند و آنان سنگرها و مواضعخود را ترك نمودند و سپاهيان امام ، فرات رااشغال كردند. گروهى از فرماندهان سپاه نزد حضرت رفتند و از ايشان اجازه خواستند تابا دشمن مقابله به مثل كنند و آب را بر آنان ببندند، ليكن امام درخواست آنان را رد كرد وآب را براى آنان مباح ساخت ، همانگونه كه در شريعت الهى براى همگان مباح است .امويان پست اين عمل كريمانه امام را ناسپاسى كردند و پاسخى زشت دادند. آنان آب رابر فرزندان حضرت در كربلا قطع كردند تا آنكه تشنگى ، آنان را از پا انداخت وجگرهايشان آتش ‍ گرفت .
دعوت امام (ع ) به صلح 
امام بشدت از جنگ و خونريزى بيزار بود، لذا به صلح و موافقت دعوت مى كرد،هياءتهايى نزد پسر هند فرستاد و از او خواست در زمره ديگر مسلمانان درآيد و آنان را ازجنگ باز دارد، ليكن معاويه اين درخواست والا را نپذيرفت و بر كجروى و نادرستى خودپافشارى كرد و به دروغ ادعاى خونخواهى عثمان كه بر اثر رفتارهاى نادرستسياسى و ادارى خود به قتل رسيده بود نمود.
جنگ  
پس از آنكه تمامى تلاشهاى امام براى صلح و حفظ خون مسلمانان شكست خورد، ايشانناگزير از در جنگ وارد شد؛ جنگى ويرانگر كه غير از معلولان دهها هزار كشته از دوطرف بجا گذاشت و دو سال طول كشيد. گاهى جنگ به اوج خود مى رسيد و زمانى فروكشمى كرد و برخوردهاى كوچكى رخ مى داد. در خاتمه جنگ ، حضرت در آستانه پيروزىكامل و كنترل ميدان نبرد قرار گرفت و آثار شكست در سپاهيان معاويه آشكار گشت وتمامى پايگاههاى نظامى او پراكنده شدند و معاويه قصد گريز داشت كه ابيات ((عمروبن اطنابه )) به مضمون ذيل به يادش آمد:
((عفت و آزرمم ، پيكارم با قهرمان نيرومند، بخششهايم به آسيب ديدگان و ستايش فزونىكه دريافته ام و سخنم به قلبم هنگامى كه از هراس ، جاكن مى شد و بشدت مى تپيد اين بود: آرام باش ، كه يا پيروز مى شوى و مورد ستايش قرار مى گيرى و يا كشته مىشوى و آرامش مى يابى ، همه اينها مرا به ثبات و پايدارى واداشتند)).(39)
اين شعر همان طور كه خود پس از آن واقعه و در زمان قدرت مى گفت او را به ثبات وايستادگى فراخواند. البته به نظر ما اين شعر او را به ثبات و صبر فرانخواند؛زيرا پسر هند، بويى از عفت و آزرم و ديگر مفاهيم ابيات فوق نبرده بود، بلكه ترفندىكه سپاه عراق را دچار تفرقه كرد و ما از آن سخن خواهيم راند او را به پايدارى واداشت.
نيرنگ بزرگ  
زمان پيروزى حتمى سپاه امام فرا رسيده بود و حضرت در آستانه پيروزى بود و همانطور كه فرمانده كل نيروهاى مسلح سپاه امام ، مالك اشتر مى گفت به اندازه دوشيدن شيرگوسفندى فرصت باقى بود تا معاويه كشته شود يا اسير گردد. متاءسفانه در همينلحظات حساس و تعيين كننده ، در لشكر امام ، كودتاى نظامى رخ داد و بخش بزرگى ازسپاهيان تمرد كردند. سپاه معاويه قرآنهايى بر سر نيزه ها كرده بودند و مردم را بهداورى قرآن ، پايان دادن به جنگ و حفظ خون مسلمانان فرامى خواندند. قسمتى از سپاه اماماين دعوت ويران كننده حكومت امام وافول دولت قرآن را پذيرفتند و پاسخ مثبت دادند.شگفتا! معاويه و پدرش نخستين كسانى بودند كه با قرآن جنگيدند،حال چه شده است كه سپاه معاويه تن به داورى قرآن مى دهد؟!
آيا پسر هند كه براى ارضاى آرزوهاى جاهلى خود و انتقام از اسلام ، شط خون جارى مىكرد و مسلمانان را مى كشت . به قرآن ايمان آورده است و براى حفظ خون مسلمين مى كوشد؟!
نخستين كسى كه اين دعوت فريبكارانه را پذيرفت ، مزدور اموى ((اشعث بن قيس )) بودكه چون سگى پارس كنان به طرف امام دويد و با صداى بلندى كه سپاهيان بشنوندحضرت را مخاطب ساخت و گفت : ((مى بينم مردم از دعوت قوم براى پذيرش داورى قرآنخشنود و راضى هستند، پس چه بهتر كه بنگرى معاويه چه مى خواهد ...)).
امام از پاسخ به اين مزدور منافق كه ذاتاً با اسلام سرجنگ داشت ، خوددارى كرد. گروهىاز خائنان ، گرد اشعث جمع شدند و در حالى كه حضرت را محاصره مى كردند فرياد مىزدند: ((حرف اشعث را بپذير)).
حضرت ناگزير به خواسته آنان تن داد و آن خائن ، نزد معاويه رفت و از او پرسيد:
((چرا اين قرآنها را سر نيزه ها كرده ايد؟)).
معاويه فريبكارانه پاسخ داد:
((براى اينكه ما و شما به فرمان خداوند متعال در كتابش گردن نهيم . مردى را كه از اوخشنوديد برمى گزينيد و ما نيز مرد مورد رضايت خود را انتخاب مى كنيم ، سپس با آنانعهد مى كنيم تا بر طبق كتاب خداوند رفتار كنند و از آنعدول نكنند، آنگاه هر تصميمى را متفقاً گرفتند، به كار مى بنديم و از آن متابعت مى كنيم)).
اشعث بانگ برداشت و گفت : ((حق همين است )).
اشعث ، در حالى كه بر ضرورت آتش بس و بازگشت به كتاب خدا تاءكيد مى كرد و آنرا بازمى گفت ، از نزد معاويه خارج شد. به طور قطع ، شورشى كه اين منافق مزدور،سردمدار آن بود، نتيجه بر سر نيزه كردن قرآن ها نبود، بلكه به زمانى نه چندانكوتاه قبل از آن بازمى گشت . پيوندهاى نهانى ميان اشعث و معاويه و وزير زيرك وفريبكارش ((عمرو بن عاص )) براى تحقق اين توطئه به وجود آمده بود. يكى از دلايلىكه اين نكته را مسجل مى سازد، عدم وجود يك سازمان اطلاعاتى و بازرسى در ميان لشكرامام براى كنترل كسانى كه با لشكر معاويه رفت و آمد دارند، بود. راه باز بود و زد وبندهاى زيادى ميان معاويه با اشعث و برخى از فرماندهان سپاه عراق صورت گرفتهبود. معاويه با دادن رشوه هاى كلان و وعده منزلتهاى والا واموال بسيار، آنان را فريفته و با خود همراه كرده بود.
به هر حال ، امام مجبور به پذيرش ((تحكيم )) گشت . بخشهايى از سپاه حضرت باشمشيرهاى بركشيده و نيزه هاى آماده امام را در ميان گرفتند و فرياد مى زدند: ((حكم تنهااز آن خداست )). به تدريج اين ندا، بدل به شعارى براى تمردشان از دستور امام وايستادن در برابر ايشان گشت . خيلى زود تمرد به شورشتبديل گشت و فتنه ها و تنشهاى بسيارى را موجب شد.
در هر صورت ، امام خودشان يا به وسيله پيكهاى خود درصدد قانع كردن آنان وبازگرداندنشان به راه حق برآمد، ليكن موفق نشد و ديد كه آنان آماده جنگ با حضرت وسرنگونى حكومت مشروع ايشان هستند. ناگزير به خواسته آنان تن درداد و به فرماندهنيروهاى نظامى خود، سردار بزرگ ، ((مالك اشتر)) دستور داد عمليات نظامى را متوقف واز ميدان نبرد عقب نشينى كند. مالك كه ميدان را دركنترل خود داشت و با پيروزى كامل فاصله بسيار كمى داشت . از انجام دستور خوددارىكرد و بر ادامه جنگ تاءكيد ورزيد، ليكن به او خبر دادند كه امام در خطر است و متمردانايشان را محاصره كرده اند، پس ‍ ناگزير شد كه جنگ را متوقف كند.
بدين گونه مقصود معاويه براندازى حكومت امام برآورده شد و در همان لحظات ،پيروزى بر امام برايش ثبت گشت و به گفته يكى از نويسندگان معاصر، با پيروزىمعاويه ، بت پرستى قرشى نيز پيروز شد و پا گرفت .
تحكيم 
مشكلات و بحرانهاى پياپى در برابر امام قد برمى افراشتند در حالى كه ماهيتشورشيان مزدور را آشكار مى كردند.
آنان بر انتخاب ((ابوموسى اشعرى )) به عنوان نماينده عراقيان پافشارى مى كردند.اشعرى ، علاوه بر نفاق و خبث و پليدى و دشمنى بى مانند با امام ، از كمترين آگاهى ودرك وقايع ، نصيبى نداشت و كودن بود. منافقان و شورشيان سپاه امام از او چون پلىبراى رسيدن به مقاصد خود؛ يعنى بركنارى امام از زمامدارى و تثبيت معاويه در جايگاهخود، استفاده مى كردند.
امام نتوانست گسترش اين توطئه را در سپاه متوقف كند تا آنجا كه فرماندهان سپاه حضرت، دستورات و رهنمودهاى لازم را از طرف معاويه و وزيرش عمرو بن عاص دريافت مىكردند و حضرت بكلى از عرصه سياسى كنار گذاشته شد؛ امام دستور مى داد اما كسىاطاعت نمى كرد، سپاه را فرامى خواند، اماپاسخى دريافت نمى داشت و بالا خره سكّانكشتى حكومت در اختيار معاويه قرار گرفت .
((ابوموسى )) به بركنارى امام حكم كرد و عمرو بن عاص به ابقا و تثبيت معاويه دستورداد و بدين گونه بازى تحكيم با بركنارى امام از حكومت و سپردن زمام كار به معاويه ،به پايان رسيد.
مقدس ترين حكومتى كه در شرق پا گرفته بود و اميد مى رفت عدالت سياسى و اجتماعىرا ميان مردم حاكم كند، درهم پيچيده شد و گرگهاى خونخوار و درندگان اموى و ديگرقبايل قريش ، آن را برنتافتند و مانع تحقق اهداف و آرمانهاى والاى آن شدند.
ابوالفضل ( عليه السّلام ) در دوران جوانى ، پرده هاى اين تراژدى بزرگ را مشاهدهكرد، قلبش فشرده گشت ، عواطفش لرزيد و اثرى ماندگار بر او گذاشت . مصايبىسنگين براى اهل بيتش به وجود آمده بود و محنتها و دشواريها براى آنها بجا گذاشتهبود.
شورش خوارج 
يكى ديگر از مصايب امام كه حضرت را رنجور كرد، شورش خوارج بود. اكثريت آنان ازبهايم بشر بودند كه معاويه برگرده آنان سوار شد و بدون آنكه خود بدانند ازآنان پلى ساخت براى دستيابى به اهداف و آرزوهاى خود، آنان حضرت را وادار بهقبول ((تحكيم )) كردند و خواستار توقف جنگ شدند و بر انتخاب ابوموسى اشعرى منافق، پافشارى كردند. پس از پذيرش تحكيم ، ابوموسى امام را از منصب خودعزل كرد و در همان حال عمرو عاص اربابش ‍ معاويه را در جايگاه خود ابقا كرد. تازه آنانمتوجه نيرنگى شدند كه از عمرو عاص و قرآن سر نيزه كردن او، خورده بودند وكوتاهيشان در امر جامعه اسلامى بر آنان آشكار گشت . در حقيقت آنان خود مسؤول تمام اين پيامدها بودند، ليكن بر حضرت خرده گرفتند و به خاطر پذيرفتن تحكيم، امام را تكفير كردند!!
هنگامى كه لشكر امام از صفين حركت كرد و به سوى كوفه آمد، خوارج از همراهى با آنخوددارى كردند و راه ((حروراء)) را در پيش گرفتند و به ((حروريه )) منسوب شدند.آنانكه تعدادشان به گفته مورخان به دوازده هزار تن مى رسيد، ((شبث بن ربعىمنافق )) را كه بعدها يكى از سرداران ابن زياد در كربلا شد و با ريحانهرسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) امام حسين ( عليه السّلام ) جنگيد به فرماندهى جنگ و((عبداللّه بن الكواء عسكرى )) را به امامت جماعت برگزيدند و كار را پس از پيروزى بهشورا و بيعت با خدا واگذاشتند و از مهمترين احكامى كه برايش مى جنگيدند، امر بهمعروف و نهى از منكر معرفى كردند و شعارشان را ((لاحكم الاللّه )) انتخاب نمودند. اماچه زود شعار خود را فراموش كردند و با كشتار بى گناهان و خونريزى و ايجاد خوف وهراس ميان مسلمانان ، حكومت را به شمشير واگذاشتند و تيغ بران را حاكم شناختند.
امام پيكى نزدشان فرستاد و آنان را بر انديشه ناصوابشان سرزنش كرد و راه حق رابدانان نشان داد. اما پيك به نتيجه نرسيد. امام خود، همراه بزرگان اصحابش نزد آنانرفت و با آنان مناظره و محاجه كرد و با دلايل استوار، نادرستى و فساد انديشه و تباهىراهشان را ثابت كرد.
گروهى سخنان حضرت را پذيرفتند و گروهى ديگر بر عقايد خود پافشارى كردند.اعمال فسادآميز آنان روز به روز آنان را از امام دورتر مى كرد و كارها دشوار مى شد.((خوارج )) دست به ويرانگرى و ايجاد رعب و وحشت و فسادانگيزى زدند، كوفه را ترككردند و در ((نهروان )) اردو زدند.
صحابى بزرگوار ((عبداللّه بن خباب بن الارت )) كه از صحابيان بزرگوار وجليل القدر بود، بر آنان گذشت و با آنان سخنانى رد وبدل كرد. آنان بر او تاختند و عبداللّه و همسرش را كشتند. شر و فساد آنان در همين حدتوقف نكرد، بلكه دست به ايجاد ترس و وحشت ميان مسلمانان زدند.
امام ، ((حارث بن مرّه عبدى )) را نزد آنان فرستاد تا از سبب اين فساد انگيزى پرسشكند، ليكن آنان قصد پيك كردند و او را كشتند. پس از آن ، حضرت ديد كه آنان خطربزرگى براى حكومت و سرچشمه فتنه و ويرانگرى ميان مسلمانانند پس بايد با آنانپيكار كرد. امام با لشكرى به مصاف آنان رفت و در نبردى هولناك همه را از پا درآورد وتنها نُه نفر جان بدر بردند(40) و بالا خره جنگ نهروان پايان يافت .ابوالفضل العباس ( عليه السّلام ) شاهد اين جنگ بود و انگيزه هاى آن از جمله ناخشنودىآنان از عدالت امام و ذوب شدن حضرت در اقامه حق ميان مردم را دريافت .
ناگفته نماند كه ابوالفضل ( عليه السّلام ) در جنگ صفين و نهروان شركت نكرد؛ امام ،او را مانند برخى از فرزندان و اصحاب بزرگ خود براى حفظ جان آنان از رفتن بهميدان بازداشت . يكى از دلايل اين مطلب آن است كه مورخانى كه در باب جنگ صفين ونهروان قلم زده اند، كمترين نقشى براى حضرت عباس در آنها ذكر نكرده اند.
پيامدهاى دهشتناك  
جنگهاى جمل و صفين پيامدهاى بسيار ناخوشايندى براى امام داشت و ايشان را بشدترنجور كرد كه از جمله موارد ذيل را مى توان نام برد:
1 سرپيچى و نافرمانى كامل در سپاه امام تا آنجا كه هيچ يك از بخشهاى آن مطيع اوامرحضرت نبودند. خودباختگى و شكست روحى ، سراسر سپاه را دربرگرفته بود و آناندر قبال حوادثى كه روى مى داد بشدت زبون شده بودند.
2 معاويه پس از واقعه صفين به تقويت و حفظ لشكر خود كمر بست و در آن روح عزم واخلاص دميد و يقين پيدا كرد كه بر سپاه امام پيروز خواهد شد.
3 شهرهايى كه تابع حكومت امام بودند در معرض حملات تروريستى گروههاىجنايتكارى قرار گرفتند كه معاويه براى ايجاد ترس در ميان مردم آنان را فرستادهبود. شهرهاى نزديك به پايتخت امام نيز مورد حملات سگهاى تروريست معاويه قرارگرفتند در حالى كه امام نمى توانست از آنها دفاع كند و امنيت و استقرار را در آنها حفظنمايد، حضرت با حرارت ، سپاهيان را براى حراست از حدود و ثغور وطن از تجاوز فرامى خواند، ليكن هيچ يك از آنان لبيك نمى گفتند.
4 سپاهيان معاويه ، مصر را اشغال نظامى كردند و آن را از تحت حكومت امام خارج ساختند.حكومت امام دچار شكست و عقبگرد شده و پس از اين حوادث ، شكلى ميان تهى در عرصه حكومتپديدار گشت .
شهادت امام (ع ) 
امام محنت كشيده در حومه كوفه ، در ميان انبوه مشكلات و بحرانهايى كه بهدنبال يكديگر فرا مى رسيدند، مى ديد كه باطل و تباهى معاويه درحال استوار شدن و نيرومندى است و شر و ناراستى او فراگير مى شود، ليكن او نمىتواند دست به كارى زند تا اوضاع نابسامان اجتماعى را كه هشدارى بود براى غروبحكومت حق و پاگرفتن حكومت ظلم و جور، بهبود بخشد.
رنج و اندوه ، قلب امام را درهم فشرده بود. پس دستان مشتاق را به دعا بلند كرد و باحرارت از خداوند خواست تا او را از اين جهان پرفتنه وباطل راحت كند و به جوار خود منتقل كند. خداوند نيز دعاى حضرت را اجابت كرد؛ گروهى ازجنايتكاران خوارج ، در مكه كنفرانسى تشكيل دادند و پس از يادآورى كشته هايشان كهشمشير حق در نهروان ، سرهاى آنان را درو كرده بود و اظهار تاءسف و دريغ بر آنان ،به بحث از مشكلات و فتنه هاى عالم اسلامى و شكافى كه رخ داده بود، پرداختند و بهگمان خود، عامل آنها را امام على ( عليه السّلام )، معاويه و عمرو عاص دانستند. پس تصميمگرفتند آنان را ترور كنند و براى اين كار، زمان خاصى در نظر گرفتند. ((عبدالرحمنبن ملجم يهودى زاده )) به شهادت رساندن امام اميرالمؤ منين را به عهده گرفت . ناگفتهنماند كه اين كنفرانس در برابر چشم و گوش حكومت محلى مكهتشكيل شد و به احتمال زياد با آن در ارتباط بود و نيروهاى منحرف و مخالف امام ، بهابن ملجم كمك مالى دادند تا حضرت را به شهادت برساند.
به هر حال ، ابن ملجم با انبانى از شر براىاهل زمين و حوادثى ويرانگر براى مسلمانان ، راه كوفه را در پيش گرفت و به مجردورود، با مزدور امويان ((اشعث بن قيس منافق )) تماس گرفت و ماءموريت خود را با اودرميان گذاشت . اشعث او را به ارتكاب اين جنايت تشويق كرد و انواع كمكها را براىانجام مقصود، در اختيارش گذاشت .
در بامداد شب نوزدهم ماه رمضان ماه مبارك خداوند پيشواى موحدان و سيد متقيان ، راه مسجدرا درپيش گرفت تا نماز صبح را ادا كند. به خداوند روى آورد. به نماز خواندن پرداختو هنگامى كه سر از سجده برداشت ، آن يهودى زاده بر او تاخت و سر مباركش را باشمشير شكافت ؛ سرى كه گنجينه اى از علم و حكمت و ايمان بود و در آن جز انديشهخيرخواهى براى محرومان و درماندگان و گسترش حق و عدالت ميان مردم و نشر احكام الهى، چيزى نبود.
هنگامى كه حضرت سوزش شمشير را حس كرد، لبخند پيروزى و خرسندى بر لبانشظاهر شد و گفت :
((به خداوند كعبه ، رستگار شدم !)).(41)
اى امام مصلحان ! به راستى كه رستگار شدى ، زندگيت را براى خداوند بخشيدى وخالصانه و موحدانه در راهش جهاد كردى ، آرى ، اى امام متقيان ، رستگار شدى ؛ زيرا درتمامى زندگيت ، نه نيرنگ زدى ، نه فريب دادى و نه مداهنه كردى ، بلكه به سيدرسولان ، پسر عمّت ( صلّى اللّه عليه و آله ) اقتدا كردى و با بصيرتى تمام پيشرفتى ، حقا كه رستگارى بزرگ همين بود.
اى امام فرزانه ! تو رستگار شدى ؛ زيرا دنيا را آزمودى و آن را سراى ناپايدار وفناپذير يافتى ، پس سه طلاقه اش كردى و از لذات زودگذر آن و خوشيهايشروگرداندى و به سوى خداوند شتافتى و آنچه را مى پسنديدى و تو را به آستانشنزديكتر مى كرد، انجام دادى .
حضرت را به خانه اش رساندند، چشمان مردم گريان و دلهايشان پريشان گشت و غم واندوه وجودشان را فراگرفت .
امام با آرامش و سكينه خاطر، متوجه مبداء هستى شده و در راز و نياز با حضرت حق ، فرورفته بود و از آن درگاه ، همنشينى و مرافقت پيامبران و اوصيا را خواستار شده بود. سپسحضرت يكايك فرزندان را از نظر گذراند و توجه و محبتى خاص به فرزندش((ابوالفضل ( عليه السّلام ) )) كرد؛ زيرا از پس پرده غيب دريافته بود كه عباس ازبرافرازندگان پرچم قرآن خواهد بود و به يارى برادرش ريحانهرسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) و بزرگترين مدافع رسالت اسلام برخواهد خاست .

next page

fehrest page

back page