بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر المیزان جلد 9, علامه محمدحسین طباطبایی رحمه الله علیه ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     Almiza01 -
     Almiza02 -
     Almiza03 -
     Almiza04 -
     Almiza05 -
     Almiza06 -
     Almiza07 -
     Almiza08 -
     Almiza09 -
     Almiza10 -
     Almiza11 -
     Almiza12 -
     Almiza13 -
     Almiza14 -
     Almiza15 -
     Almiza16 -
     Almiza17 -
     Almiza18 -
     Almiza19 -
     Almiza20 -
     Almiza21 -
     Almiza22 -
     Almiza23 -
     Almiza24 -
     Almiza25 -
     Almiza26 -
     Almiza27 -
     Almiza28 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

بله ، آن ايمان مستقر و اعتقاد راسخ است كه ديگر ممكن نيست از بين برود و خدا هم دربارهاش فرموده : (من يهد الله فهو المهتدى ) و نيز فرموده : (فان الله لا يهدى منيضل ).
و جمله (ان نعف عن طائفة منكم نعذب طائفة ) دلالت دارد بر اينكه منافقين نامبرده و موردگفتگوى اين آيات ، عده زيادى بوده اند و كلمه عذاب برايشان حتمى شده ، و ديگرقابل برگشت نبوده اند حال ، اگر بخاطر پارهاى مصالح عده اى از ايشان مورد عفو قرارگيرند، بارى ، بقيه بايد عذاب شوند؛ آنچه از نظم و سياق آيه استفاده مى شود ايناست . و به عبارت ديگر در اين جمله رابطهاى كه ميان شرط ( ن ) و جزا (نعذب ) هست درحقيقت رابطه ايست تبعى و طفيلى و اصل آن رابطه اى است كه ميان جزا و يك امر ديگرىبرقرار است كه شرط متعلق آن است ، و آن اين است كه عذاب بر همه آنان واجب است ،حال اگر بعضى از ايشان عفو شوند بقيه بدون تخلف عذاب خواهند شد.
از آنچه گذشت معلوم شد كه اولا وجه ترتب جمله (نعذب طائفة ) بر جمله (ان نعف عنطائفة ) چيست ،
اشكالى به آيه در مورد عفو بعضى منافقين و عذاب بعضى ديگر و پاسخ بهآن
و اين اشكال كه بعضيها بر آيه كرده و گفته اند (چه ملازمه اى ميان عفو از بعضى وعذاب بعضى هست و اين شرطيت چه معنائى دارد؟) وارد نيست .
و جوابش اين است كه : ملازمه و لزوم در اصل ، ميان وجوبنزول عذاب بر جماعت و ميان نزول بر بعض بوده ، سپس اين ملازمه از اين دو طرف بجاىديگرى يعنى به ميان عفو از بعض و نزول بر بعضمنتقل شده است .
و ثانيا، منظور از عفو ترك عذاب است بخاطر مصلحتى از مصالح دين ، نه اينكه به معنىآمرزش باشد كه مستند به توبه است ، چون هيچ وجهى بنظر نميرسد كه بخاطر آنصحيح باشد بگوئيم (اگر طائفهاى از شما را بخاطر توبهشان بيامرزيم ، طائفهديگر را بخاطر جرمشان عذاب خواهيم كرد) با اينكه اگر منافقين همهشان توبه كنندبطور قطع همه آمرزيده خواهند شد.
به شهادت اينكه خود خداى تعالى همه را دعوت به توبه كرده و فرموده : (فانيتوبوا يك خيرا لهم و ان يتولوا يعذبهم الله عذابا اليما فى الدنيا و الاخرة ).
ثالثا، عفو و بلكه عذاب مذكور در آيه ، عفو كردن و نكردن از عذاب دنيوى است ؛ چونبه نص آيات قرآنى عفو از عذاب اخروى ممكن نيست مگر بوسيله توبه يا بوسيله شفاعت، و فرض اينجاست كه در مورد منافقين نه توبهاى در كار است و نه شفاعتى ؛ اما توبه، مشخص شد كه مورد نظر آيه نيست . و اما شفاعت ، آنهم با آيات شفاعت ثابت شده كهشفاعت در آخرت جز به مؤ منينى كه ايمانشان مورد رضايت باشد نمى رسد، و ما بحث ازآن را در جلد اول اين كتاب گذرانديم ، پس ، قطعا مقصود از عفو، عفو دنيوى و مقصود ازعذاب ، عذاب دنيوى است .
و رابعا، هيچ مانعى نيست كه بگوئيم آيه (لا تعتذروا قد كفرتم بعد ايمانكم ان نعف عنطائفة ...) تتمه كلام رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) و منظور از عفو و عذاب ، عفو وعذاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) از ايشان است ، كه يكى را سياست كند، وآنديگرى را عفو نمايد.
ليكن ظاهر آيات بعدى اين است كه اين جمله كلام خود خداى تعالى و خطاب به منافقين است، و بدين جهت بايد گفت : در آيه التفاتى بكار رفته ، چون قبلا روى سخن بارسول خدا (صلى الله عليه وآله ) بود، اينك در اين جمله خطاب را ازرسول خدا (صلى الله عليه وآله ) به منافقين برگردانيده تا بفهماند كه بخاطر اينعملشان در شدت خشم و غضب است ، آنقدر كه اكتفا نكرد به اينكه ديگران او رارسول خدا معرفى كنند، بلكه خودش برخاست و شخصا مردم را مخاطب قرار داد و آنان رااز عذابى واقع شدنى و عذابى كه مفرى از آن نيست بترسانيد.
اوصاف عمومى و جامع منافقين


المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض ... و لعنهم الله و لهم عذاب مقيم



مفسرين گفتهاند كه اين دو آيه جمله مستانفه هستند كهحال عموم منافقين را متعرض شده و اوصاف عمومى و جامع ايشان را به عنوان معرفىبرميشمارند، و كيفرى را كه خداوند در عاقبت امرشان به ايشان مى دهد نام برده آنگاهمتعرض حال عموم مؤ منين شده ايشان را هم به صفات جامعى كه دارند معرفى نموده ومطالبى كه مايه تنبيه و بيدارى ايشان است ذكر مى كند. تا سخن در باره آنان درست درمقابل سخنانى باشد كه درباره منافقين به ميان آمده ،دليل اين معنا اين است كه جزاى كفار را با منافقين يكجا آورده و فرموده : (وعد اللهالمنافقين و المنافقات و الكفار...).
ظاهر امر اين است كه اين آيه در مقام تعليل جمله (ان نعف عن طائفة منكم نعذب طائفة ) استكه در آيه قبلى بود، و سياق مخاطب بودن منافقين هنوز باقى است و قطع نشده .
پس آيه قبلى چون دلالت ميكرد بر اينكه (خداوند منافقين را رها نمى كند تا آنكه بجرمنفاقشان عذابشان كند و اگر بعضى از ايشان را بخاطر حكمت و مصلحتى عفو كند، ديگرانرا عذاب خواهد كرد) لذا جاى اين سؤ ال بود كه كسى بپرسد: چه معنا دارد كه عدهاى رابخاطر عفو رها كند و عده ديگرى را دستگير و عذاب كند؟ و آيا اين از باب :
ستم كرد در بلخ آهنگرى


به شوشتر زدند گردن مسگرى


نيست ؟ و چون جاى اين سؤ ال بوده سبب را ذكر كرده تا جواب ايناشكال داده شده باشد. و سبب اين است كه چون منافقين همه سر و ته يك كرباسند و درصفات خبيث و اعمال زشت با هم شركت دارند، قهرا در كيفراعمال و عاقبت احوال نيز با هم شريكند.
و اگر زنان منافق را هم ذكر كرده با اينكه قبلا صحبتى از زنان منافق به ميان نيامدهبود، بعيد نيست براى اين باشد كه شدت ارتباط وكمال اتحاد ميان آنان را برساند و بفهماند كه در صفات نفسانى همه يك جورند، و نيزاشاره كرده باشد به اينكه پارهاى از زنان نيز اعضاى مؤ ثرى هستند در اجراء برنامههاى منافقين و رلهاى مهمى را ميتوانند در اين جامعه فاسد بازى كنند.
پس ، معناى آيه اين شد كه : نبايد كسى تعجب كند كه چطور خداوند بعضى از منافقين رابه علتى رها كرد و بعضى ديگر را عذاب مى كند، زيرا زنان و مردان منافق محكوم بهنوعى وحدت روحى هستند كه همه را بصورت يك فرد درمى آورد و همه را در اوصاف واعمال و كيفر الهى شريك مى سازد، و به همين جهت صحيح است كه گفته شود: (اگر مابعضى را عفو كنيم بعض ديگر را عذاب خواهيم كرد).
آرى ، همه منافقين امر به منكر و نهى از معروف مى كردند و از انفاق در راه خدا خوددارى مىنمودند. و به عبارت ديگر با اعراض از ياد خدا، خدا را فراموش كرده بودند، و چونمردمى فاسق و خارج از زى بندگى بودند خدا هم آنان را فراموش كرد و آن پاداشهائىكه به بندگان خود - كه همواره به ياد مقام پروردگارشان بودند - داده بود بهآنها نداد.
آنگاه وعده اى را كه به منافقين داده بيان نمود و فرمود: (وعد الله المنافقين و المنافقاتو الكفار - اگر كفار را عطف به منافقين كرد براى اين است كه منافقين نيز كافرند -نار جهنم خالدين فيها هى حسبهم ) همين كيفر ايشان را بس است ، كيفرى است كه بغيرايشان نميرسد (و لعنهم الله ) و ايشان را دور كرد (و لهم عذاب مقيم ) ايشان را استعذابى ثابت كه هرگز زايل نمى شود و تمامى ندارد.
از اين بيان روشن گرديد كه جمله (نسوا الله فنسيهم ...)، بيان جمله قبلى است كهفرمود: (يامرون بالمنكر و ينهون عن المعروف و يقبضون ايديهم ) و از اين بيان ايننتيجه استفاده ميشود كه امر به معروف و نهى از منكر و انفاق در راه خدا، ذكر خداست .


كالذين من قبلكم كانوا اشد منكم قوة و اكثر اموالا و اولادا فاستمتعوا بخلاقهم ...



راغب گفته است : كلمه (خلاق ) فضيلتى است كه آدمى آن را با خلق خود كسب نمايد، وبه همين معنا است در آنجا كه مى فرمايد: (و ما له فى الاخرة من خلاق ). و سايرين ،كلمه نامبرده را به مطلق بهره و نصيب معنا كرده اند.
اين آيه تتمه خطابى است كه در جمله (لا تعتذروا قد كفرتم بعد ايمانكم ) منافقينمخاطب آن بودند، و هر دو آيه در يك سياق متصل قرار دارند. در اين آيهحال منافقين تشبيه شده به حال كفار و منافقينى كهقبل از ايشان بودند و اين قياس را بدان جهت آورد تا بر مطلبى كه در جمله (المنافقين والمنافقات بعضهم من بعض ) و اينكه منافقين و كفار در اعراض از ياد خدا و سرگرمىبه متاع دنيا و استهزاء به آيات خدا و سرانجام بى نتيجه ماندن اعمالشان در دنيا وآخرت مثل همند، استشهاد كند.
و معناى آيه - و خدا داناتر است - اين است كه : شما منافقين مانند كفار و منافقينى هستيدكه قبل از شما بودند، آنها داراى نيرو و ثروت و اولاد بودند، بلكه ثروت و اولاد آنهااز شما بيشتر بود، سرگرم بهره خود از دنيا شدند و از زندگى ، سعادتى كسبنكردند.
نتيجه اين همانندى اين است كه شما سرگرم لذت مادى شديد همانطور كه آنها شدند، شماآيات خدا را استهزاء كرديد همچنانكه آنها استهزاء كردند، اعمالتان در دنيا و آخرت حبط وبى نتيجه شد همچنانكه از آنان شد، شما زيانكار شديد همچنانكه آنها شدند، و به همينجهت به شما وعده آتش جاودانه داد و از رحمت خود دور كرد.
اينكه فرمود (آنها از شما از نظر نيرو و مال و اولاد قويتر بودند) اشاره به اين استكه آنها نتوانستند خدا را عاجز كنند و اين قوت و نيرو بلاى حبطعمل و خسران را از آنها دفع نكرد پس شما چطور ميتوانيد با اينكه قوت واموال و اولادتان از آنها كمتر است ؟!


الم ياتهم نبا الذين من قبلهم قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهيم و اصحاب مدين والمؤ تفكات ...



در اين آيه به سياق چند آيه قبل كه خطاب در آنها بهرسول خدا (صلى الله عليه وآله ) بود برگشته و منافقين غايب فرض شدهاند ورسول خدا (صلى الله عليه وآله ) حاضر، تارسول خدا (صلى الله عليه وآله ) داستانهائى را كه قرآن از امم گذشته آورده برايشانبخواند و تذكر دهد كه مگر داستان قوم نوح را نشنيديد كه چگونه خداى سبحان تمامىآنها را غرق كرد؟ و قوم هود كه خداوند بوسيله بادى صرصر و بى رحم همه را زندهبگور ساخت و قوم صالح كه خدا با زلزله زير و رويشان كرد و قوم ابراهيم كه خداپادشاهشان نمرود را بكشت و نعمت خود را از آنان سلب فرمود، و مؤ تفكات ، يعنى شهرهاو دهاتى از دهات قوم لوط كه زير و رو شدند - كلمه مؤ تفكات از (ائتفكت الارض )است ، كه به معناى زير و رو شدن زمين است .
(اتتهم رسلهم بالبينات ) - يعنى با آيات و ادله و براهين واضح . اين جمله بياناجمالى همان نباى است كه در صدر آيه بود، پس ‍ معنا چنين ميشود: داستان قوم نوح و عاد وثمود و سايرين اين بود كه پيغمبران آنان هر يك براى قوم خود آيات بينه و برهانهاىروشن آوردند ولى آنها تكذيب كردند و عاقبت امرشان به هلاكتشان انجاميد، و اين از سنتخدا نيست كه به قومى ستم كند، اين خود آنان بودند كه به خود ستم كردند، زيرا خداىتعالى حق و باطل را براى آنان روشن ساخت و راه رشد را از بيراهه جدا كرد و هدايت را ازضلالت مشخص نمود، و ليكن اين اقوام و امتها خودشان به خود ستم كردند، يعنىسرگرم تمتع از بهره دنيائيشان شده آيات خدا را استهزاء و انبياى او را تكذيب نمودند.
بيان حالعامه مؤ منين


و المؤ منون و المؤ منات بعضهم اولياء بعض ...



بعد از آن تذكر و بيان حال منافقين ، اينك حال عامه مؤ منين را بيان ميكند و مى فرمايد:(مردان و زنان با ايمان اولياى يكديگرند)، تا منافقين بدانند نقطهمقابل ايشان مؤ منين هستند كه مردان و زنانشان با همه كثرت و پراكندگى افرادشان همهدر حكم يك تن واحدند، و به همين جهت بعضى از ايشان امور بعضى ديگر را عهده دار مىشوند.
و به همين جهت است كه هر كدام ديگرى را به معروف امر ميكند و از منكر نهى مى نمايد. آرى، بخاطر ولايت داشتن ايشان در امور يكديگر است - آنهم ولايتى كه تا كوچكترين افراداجتماع راه دارد - كه به خود اجازه مى دهند هر يك ديگرى را به معروف واداشته و از منكرباز بدارد.
آنگاه مؤ منين را به وصف ديگرى توصيف نموده مى فرمايد: (و يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة ) نماز به پا ميدارند و زكات مى پردازند؛ و اين نماز و زكات دو ركنوثيق در شريعت اسلام است ، اما نماز ركن عبادات غير مالى است كه رابط ميان خدا و خلقاست ، و اما زكات رابطه اى است كه در معاملات ميان خود مردم برقرار است .
سپس وصف ديگرى از ايشان را برشمرده ، مى فرمايد: (و يطيعون الله و رسوله )،در اين جمله تمامى احكام شرعى را در يك جمله كوتاه (اطاعت خدا) و تمامى احكام ولايتىكه پيغمبر در اداره امور امت و اصلاح شؤ ون ايشان دارد، ازقبيل فرامين جنگى و احكام قضائى و اجراى حدود وامثال آن را در يك جمله كوتاه (اطاعت رسول ) جمع كرده است .
هر چند مى توان گفت كه اطاعت احكام خدا كه از آسماننازل شده از يك نظر ديگر اطاعت رسول است ، زيرا اينرسول است كه براى دعوت به اصول و فروع دين قيام نموده ، پس اطاعت احكام خدا اطاعتاو نيز هست .
(اولئك سيرحمهم الله ) - در اين جمله از اين معنا خبر مى دهد كه قضاى الهىشامل حال اين گونه افراد شده و رحمت او اشخاص متصف به اين صفات را در برخواهدگرفت . و گويا اين جمله را آورد تا مقابل آن جمله اى قرار گيرد كه در باره منافقينفرموده بود: (نسوا الله فنسيهم ). و نيز ظاهرا جمله (ان الله عزيز حكيم ) را آوردتا رحمت خود را تعليل كرده ، بفرمايد رحمت من هيچ منافاتى با عزت و سلطنتم ندارد وبه هيچ وجه حكمتم را نيز دچار اختلال و وهن و آميخته با جزاف نمى سازد.


وعد الله المؤ منين و المؤ منات جنات تجرى من تحتها الانهار...



كلمه (عدن ) مصدر و به معناى اقامت و استوار است ، مثلا گفته مى شود (فلان عدنبالمكان ) معنايش اين است كه فلانى در فلانجا ماندگار شد؛ و (معدن ) را به اينجهت معدن ميگويند كه جواهر و فلزات در آن قطعه از زمين مستقر گشته است . و بنابراين ،معناى (جنات عدن ) بهشتهاى ماندنى و از بين نرفتنى خواهد بود.
رضوان خدا، حقيقت رستگارى است و حتى در بهشت رضاى خدا نباشد بهشت همعذابخواهد بود
و معناى جمله (و رضوان من الله اكبر) بطورى كه سياق آن را افاده مى كند اين است كهخوشنودى خدا از ايشان از همه اين حرفها بزرگتر و ارزنده تر است . و اگر رضوان رانكره آورد براى اشاره به اين معنا است كه معرفت انسان نمى تواند آن را و حدود آن رادرك كند، چون رضوان خدا محدود و مقدر نيست تا وهم بشر بدان دست يابد، و شايد براىفهماندن اين نكته بوده كه كمترين رضوان خدا هر چه هم كم باشد از اين بهشتهابزرگتر است ، البته نه از اين جهت كه اين بهشتها نتيجه رضوان او و ترشحى ازرضاى اوست - هر چند اين ترشح در واقع صحيح است - بلكه از اين جهت كه حقيقتعبوديت كه قرآن كريم بشر را بدان دعوت مى كند عبوديتى است كه بخاطر محبت به خداانجام شود، نه بخاطر طمعى كه به بهشتش و يا ترسى كه از آتشش داريم ، وبزرگترين سعادت و رستگارى براى يك نفر عاشق و دوستدار اين است كه رضايت معشوقخود را جلب كند، بدون اينكه در صدد ارضاء نفس خويش بوده باشد.
و شايد به منظور اشاره به اين نكته است كه آيه را به جمله (ذلك هو الفوز العظيم) ختم نموده و اين جمله دلالت بر معناى حصر دارد و چنين افاده مى كند كه اين رضوانحقيقت هر فوز و رستگارى بزرگى است ، حتى رستگارى بزرگى هم كه با رسيدن بهجنت خلد دست مى دهد حقيقتش همان رضوان است ، زيرا اگر در بهشت حقيقت رضاى خدا نباشدهمان بهشت هم عذاب خواهد بود، نه نعمت .


يا ايها النبى جاهد الكفار و المنافقين و اغلظ عليهم و ماواهم جهنم و بئس المصير



(جهاد) و (مجاهدت ) به معناى سعى و بذلنهايت درجه كوشش در مقاومت است - چه به زبان باشد و چه به دست - تا آنجا كهمنتهى به كارزار شود.
و ليكن در قرآن كريم بيشتر در معناى كارزاراستعمال شده ، هر چند در غير قتال نيز استعمال شده مانند آيه (و الذين جاهدوا فينالنهدينهم سبلنا...)، ليكن در آن معنا شايع است .
و هر جا كه اين كلمه در قتالاستعمال شده تنها كفار منظورند كه تظاهر به مخالفت و دشمنى دارند،
مراد از جهاد با منافقين مقاومت و خشونت در برابر آنها است
و اما منافقين هر چند در واقع كافر و حتى از كفار هم خطرناك ترند، چون از راه كيد و مكروارد شده و كارشكنى مى كنند، ليكن آيات جهاد ايشان راشامل نمى شود، براى اينكه ايشان تظاهر به كفر و دشمنى نداشته ، در عوض از سايرمسلمانان هم خود را مسلمان تر جلوه مى دهند، و با اينحال ديگر معنا ندارد كه با ايشان جهاد شود.
و لذا چه بسا از استعمال جهاد در خصوص منافقين اين معنا بذهن برسد كه منظور از آن هررفتاريست كه مطابق مقتضاى مصلحت باشد، اگر مصلحت اقتضاء داشت معاشرتشان تحريمو ممنوع شود و اگر اقتضاء داشت نصيحت و موعظه شوند و اگر اقتضاء داشت بسرزمينديگرى تبعيد شوند، و يا اگر ردهاى از ايشان شنيده شد كشته گردند، و اگر طورديگرى اقتضاء داشت در حقشان عملى كنند.
خلاصه معناى جهاد با منافقين مقاومت در برابر كارشكنيها و نقشه كشيهاى ايشان است بهروسيله اى كه مصلحت باشد.
و چه بسا جمله (و اغلظ عليهم ) در دنبال جمله (جاهد الكفار و المنافقين ) شاهد براين معنا باشد كه مقصود از جهاد غلظت و خشونت است .
جمله (و ماواهم جهنم و بئس المصير) عطف است بر امرى كهقبل از آن گذشت ، و شايد اگر جمله خبريه به عطف بر جمله انشائيه (امر) شده ، مصححآن اين بوده كه امر (اغلظ) در معناى خبر است ، و معنايش اين است كه اين كفار و منافقينمستوجب غلظت و خشونت و جهادند - و خدا داناتر است .


يحلفون بالله ما قالوا و لقد قالوا كلمة الكفر و كفروا بعد اسلامهم و هموا بما لمينالوا...



سياق آيه اشعار دارد به اينكه منافقين عمل بسيار زشتى انجام داده و در ضمنعمل كلام زشتى هم به زبان آوردهاند و رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) ايشان را مؤاخذه نموده كه چرا چنين گفته ايد. در پاسخ به خدا سوگند خورده اند كه ما چنين نگفتهايم ، همچنانكه در آيه (و لئن سالتهم ليقولن انما كنا نخوض و نلعب ...) گذشت كهمنافقين كار زشتى كرده بودند كه آن را عنوان خوض و لعب داده و مى خواستند بگويند جزبازى منظور ديگرى نداشتيم .
خداى تعالى در هر دو قضيه تكذيبشان كرده ، درباره انكار قولشان فرموده : (و لقدقالوا كلمة الكفر) آنگاه همين تكذيب را دوباره تفسير نموده و فرموده : (و كفروا بعداسلامهم ) تا كسى خيال نكند از راه مبالغه گفتيم كافر شدند، نه ، جدا كافر شدند، ومحكوم به كفر، بعد از اسلام گشتند.
و شايد اگر در اينجا فرموده : (و كفروا بعد اسلامهم ) با اينكه قبلا فرموده بود:(قد كفرتم بعد ايمانكم ) براى اين باشد كه آيه قبلى كلامرسول خدا (صلى الله عليه وآله ) است كه بر حسب ظاهرحال منافقين كه همان ايمان ادعائى خود آنان است جريان يافته و فرموده (شما بعد ازايمانتان كافر شديد) و اما اين آيه كلام خود خداى تعالى است كه عالم به غيب و شهادتاست ؛ پس اگر بفرمايد منافقين كافر شدند، صرف ظاهرحال را نمى گويد بلكه حقيقت حال را مى رساند، و او شهادت داده به اينكه منافقين ازاصل ايمان نداشتند - نه اينكه بعد كافر شدند - و از شهادت زبانى تجاوز نكردند.پس ، ايشان از همان اول مسلم بودند، نه مؤ من ، و با اين حرفهائى كه زدند از اسلامخارج شدند.
و اين خود اشاره است به اينكه آن كلمه كفرى كه گفتند كلمه اى بوده كه يا هر دو شهادترا و يا يكى از آندو را رد مى كرد.
ممكن هم هست بگوئيم در اول كه فرمود: (قد كفرتم ...) درمقابل عملى است (كشتن رسول خدا) كه ميخواستند انجام دهند، و اينعمل با ايمان منافات دارد، نه با اسلام ؛ زيرا عملى كه هيچ كلام رده اى همراه ندارد وآنطور هم كه مى خواستند صورت نگرفت ضرر و منافاتى با اسلام ندارد، چون اسلامهمان مرحله لفظ و شهادت دادن است ، نه مرحلهعمل ؛ بخلاف دومى كه فرمود: (و كفروا بعد اسلامهم ) كه درمقابل آن ، كلام رده اى است كه به زبان آوردند، و معلوم است كه كلام رده با اسلامى كهقوامش با لفظ و كلام است منافات دارد، و با ايمان درونى و اعتقاد قلبى منافاتى ندارد.
و اما در رد اين گفتارشان كه در انكار عمل زشت خود گفته اند: ما داشتيم بازى مى كرديم ،فرمود: (و هموا بما لم ينالوا).
آنگاه در مقام سرزنش ايشان فرمود: (و ما نقموا الا ان اغناهم الله و رسوله من فضله )،يعنى سبب اين كينهشان اين بود كه خداوند آنها را ازفضل خود و به بركت دينش توانگر نمود و غنيمتهائى روزيشان كرد، امنيت و آسايشارزانيشان داشت و توانسته بودند در زير سايه آن امنيت ثروت جمع آورى نموده و از هرطرف مال دنيا به آنها روى بياورد، و همچنين رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) ايشان رابه زندگى شايستهاى كه در آن زندگى دره اى بركات آسمان و زمين باز است هدايتكرده بود، و غنيمتها را ميان آن تقسيم كرده ، همه را از عدالت برخوردار كرده بود، (و اينمردم ناسپاس بجاى شكرگزارى دست به دشمنى و كينه توزى زدند).
پس در اين سرزنش سبب سلم و رضا را سبب خشم و كينه قرار داده ، و يا به عبارتىاحسان و نيكى را بجاى بدى بكار برده ، و در اين قسم تعبير نوعى گلايه آميخته با مذمتنهفته است . و نظير اين تعبير در جاى ديگر قرآن نيز آمده و آن آيه (و تجعلون رزقكمانكم تكذبون ) است كه مى فرمايد: رزقى را كه خدا به شما داده علت تكذيب خدا وآيات او قرار ميدهيد، با اينكه طبعا ميبايستى رزق خدا باعث شكر نعمت او در شما بشود،همچنانكه بعضى از مفسرين نيز گفته اند كلمه(بدل ) در آيه در تقدير است و تقدير آيه : (و تجعلونبدل شكر رزقكم ) است .
ضميرى كه در (من فضله ) است به خداى سبحان برميگردد. صاحب مجمع البيان گفته: اگر نفرمود (من فضلهما از فضل خدا و رسول ) براى اين بوده كه پاس عظمت خداىتعالى رعايت شود، و با اسم او اسم كس ديگر جمع نشود و به همين جهترسول خدا (صلى الله عليه وآله ) وقتى مى شنود كه گويندهاى مى گويد: (اى مردم هركس خدا و رسول را اطاعت كند هدايت يافته و هر كس آن دو را نافرمانى كند گمراه شده است) ناراحت مى شود و مى فرمايد تو چه بد خطيبى هستى براى مردمت ؟ پرسيد: يارسول الله ! پس چطور ميبايستى بگويم . فرمود: بگو (و هر كس خدا ورسول را نافرمانى كند) نه اينكه بگوئى (هر كس آندو را)، مگر نديدى كه درقرآن كريم خداى سبحان اينطور فرموده : (و الله و رسوله احق ان يرضوه ).
بعضى ديگر در جواب اينكه چرا نفرمود (من فضلهما) گفته اند: براى اينكهفضل خدا از خود خداست ، ولى فضل رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) از خودش نيست ،فضل او هم از خداست ، پس همه فضلها از خداست .
البته در اين ميان غير از مساله تعظيم خداى سبحان نكته ديگرى نيز هست كه ما در تفسيرآيه (لقد كفر الذين قالوا ان الله ثالث ثلاثة ).
در جلد ششم اين كتاب به آن اشاره نموديم ، و آن اين بود كه وحدت خداى سبحان از جنسوحدت عددى نيست تا صحيح باشد با يك وحدت ديگرى عدد ديگرى را بنام (دو)تشكيل دهد.
سپس خداى تعالى براى اين منافقين بيان مى كند كه با همه اين گناهان مهلكه و كفرصريح و تصميمى كه به آن موفق نشدند اگر به سوى پروردگار خود بازگشت كنندخداوند توبه شان را مى پذيرد، و نيز عاقبت امر اين توبه و عاقبت اعراض از آن را بيانداشته و فرموده : (اگر توبه كنند براى خودشان خوب است ) چون منجر به آمرزش وبهشت مى شود، (و اگر اعراض كنند، و توبه نكنند خداوند به عذاب دردناكى در دنيا وآخرت مبتلايشان مى كند).
اما عذاب دنيوى ايشان با سياست و مجازات بدست پيغمبر است ، و يا به استدراج و مكرخدائى ، و اگر هيچ عذابى نبينند مگر همينكه دارند با نفاق خود بر خلاف نظام عالم كهبر اساس راستى و ايمان تنظيم شده سير مى كنند، همين سلسله اسباب ايشان را خرد ورسوا مى كند، و همين عذاب براى آنان بس است ، همچنانكه خداى تعالى فرموده : (و اللهلا يهدى القوم الفاسقين ). و اما عذاب آخرت ايشان معلوم است كه آتش دوزخ خواهد بود.
و اينكه فرمود: (و ما لهم فى الارض من ولى و لا نصير) معنايش اين است كه اين مردمدر زمين كسى را نخواهند داشت كه سرپرست امورشان شود، و عذاب را از ايشانبرگرداند، و همچنين ياورى نخواهند داشت كه در دفع عذاب موعود كمكشان كند، براىاينكه ساير منافقين هم مثل خود اينان گرفتارند و در فساد در يك صف قرار داشته ، همهبر روى يك ريشه استوارند كه از ساير اسباب جهان منقطع و جداست ، و در برابر آناسباب محكوم به فنا است ، پس در نتيجه نه سرپرستى دارند و نه ناصرى . و بعيدنيست اين جمله از آيه اشاره باشد به آن بيانى كه ما در معناى عذاب دنيا كرديم .
بحث روايتى
روايات مختلفى كه در ذيل آيه : (يحذر المنافقون ...) وشاءننزول آن نقل شده اند
در مجمع البيان در ذيل آيه (يحذر المنافقون انتنزل عليهم سورة ...)، گفته است : بعضى گفته اند اين آيه در باره دوازده نفرنازل شده كه در عقبه كمين كرده بودند، تا وقتىرسول خدا (صلى الله عليه وآله ) در مراجعت از تبوك بدانجا مى رسد بر سرش بتازندو او را از پاى درآورند، و ليكن جبرئيل رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) را از اينجريان خبردار كرد و دستور داد افرادى را بفرستند تا با تازيانه به سر و صورتشتران آنان بزنند.
در آن موقع عمار ياسر زمام مركب رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) را مى كشيد و حذيفهآن را از عقب مى راند، حضرت به حذيفه فرمود: به سر و صورت مركبهاى آنها بزن .عرض كرد: من هيچ يك از ايشان را نمى شناسم .رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) فرمود: اينها فلانى و فلانى هستند - و همه آنان رااسم برد. حذيفه عرض كرد: چرا نمى فرستى ايشان را بكشند. فرمود: دوست ندارم فرداعرب بگويد همينكه قدرتى بدست آورد ياران خود را كشت -نقل از ابى كيسان .
نظير اين روايت از حضرت ابى جعفر امام باقر (عليهالسلام ) نيز روايت شده ، ولى در آندارد كه : در ميان خود مشورت كردند كه آنجناب را بهقتل برسانند، يكى به ديگرى گفت اگر در اين بين فهميد و پرسيد چكار مى كنيد، مىگوئيم مشغول بازى بوديم ، و اگر هم نفهميد او را بهقتل مى رسانيم .
بعضى گفته اند: جماعتى از منافقين در جنگ تبوك به يكديگر مى گفتند اين مردخيال كرده كه قصرهاى شام و قلعه هاى آن را فتح ميكند، ولى هيهات ! هيهات ! كه بتواند.خداى تعالى اين حرف را به اطلاع رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) رسانيد، حضرتفرمود: آن چند نفرى را كه مى روند توقيف نموده نزد من آريد، وقتى حاضرشان كردندفرمود: داشتيد اين حرفها را مى زديد. گفتند: اى پيغمبر خدا مامشغول بازى بوديم . و بر اين ادعايشان سوگند هم خوردند، و بدين جهت اين آيهنازل شد: (و لئن سالتهم ليقولن ...) نقل از حسن و قتاده .
و گفته شده كه اين واقعه در موقع مراجعت از جنگ تبوك به سوى مدينه اتفاق افتاد، وداستانش چنين بود كه : سه و يا چهار نفر پيشاپيشرسول خدا (صلى الله عليه وآله ) راه مى رفتند و استهزاء و خنده مى كردند، و ليكن تنهاخنده بود و حرفى نمى زدند . جبرئيل نازل شد ورسول خدا (صلى الله عليه وآله ) را از اين قضيه خبر داد، حضرت به عمار ياسرفرمود: جبرئيل به من خبر داد كه اين چند نفر مرا و قرآن را استهزاء مى كنند، و اگر ازآنان بپرسى كه چه مى كنيد مى گويند: داشتيم جريان اين سفر و افراد آن را تعريف مىكرديم . عمار ياسر خود را به ايشان رسانيد و پرسيد از چه مى خنديد؟ گفتند: داريمجريان سوارگان را تعريف مى كنيم . عمار گفت : (صدق الله و رسوله ) خود را آتشزديد، خدا شما را آتش بزند. لاجرم همگى نزدرسول خدا (صلى الله عليه وآله ) آمدند و عذرخواهى كردند، خداوند اين آيات رانازل كرد - نقل از كلبى و على بن ابراهيم و ابى حمزه .
و نيز گفته شده كه : مردى در غزوه تبوك گفته بود من مردى دروغگوتر و ترسوتر درجنگ از اينها - يعنى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) و يارانش - نديده ام . عوفبن مالك در پاسخش گفته بود: دروغ ميگوئى ، اينطور نيست ، و ليكن اين حرفها را بدانجهت مى زنى كه منافقى . آنگاه برخاست كه بهرسول خدا (صلى الله عليه وآله ) گزارش دهد؛ وقتى آمد ديدقبل از او جبرئيل با وحى آسمانى خبردارش كرده است ، لاجرم مرد به عذرخواهى پرداخت وگفت : ما داشتيم بازى ميكرديم و آيه (كنا نخوض و نلعب ) در اين بارهنازل شد - نقل از ابن عمر و زيد بن اسلم و محمد بن كعب .
قول ديگرى كه گفته اند اين است كه : مردى از منافقين گفته بود محمد به ما خبر مى دهدكه شتر فلانى در فلان و فلان بيابان است ، و او از غيب چه خبر دارد؟ پس اين آيهنازل شد - نقل از مجاهد.
و نيز گفته شده كه اين آيه در باره عبد الله بن ابى و گروهشنازل شده است - نقل از ضحاك .
و نيز در مجمع البيان در ذيل آيه (يحلفون بالله ما قالوا) آمده كه در شاننزول اين آيه اختلاف است ، بعضى گفته اند:رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) در زير سايه درختى نشسته بود پس فرمود: بزودىمردى نزد شما مى آيد كه با دو چشم شيطانى به شما نگاه مى كند. چيزى نگذشت كهمردى چشم كبود وارد شد، حضرت فرمود: بر سر چيست كه اينقدر تو و اصحابت مرابدگوئى مى كنيد؟ مرد رفت و رفقاى خود را بياورد و همگى به خدا سوگند ياد كردندكه چنين حرفى نزده اند، بى درنگ اين آيه نازل شد -نقل از ابن عباس .
و گفته شده كه در جنگ تبوك منافقين با رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) حركت كردهبودند، در بين راه هر وقت با
يكديگر خلوت مى كردند رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) را ناسزا مى گفتند واصحابش را دشنام مى دادند و دين اسلام را مورد طعنه قرار مى دادند. حذيفه اين قضيه رابه گوش رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) رسانيد، حضرت ايشان را خواست و پرسيداين حرفها چيست كه از شما براى من نقل مى كنند. آنها قسم خوردند كه ما چنين سخنانىنگفته ايم - نقل از ضحاك .
و نيز گفته شده كه اين آيه در باره جلاس بن سويد بن صامتنازل شده ، و جهتش اين بود كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) روزى در تبوك خطابهاى ايراد فرمود و در آن خطابه منافقين را پليد خواند و سرزنش كرد. جلاس گفت : بهخدا سوگند اگر محمد در آنچه كه مى گويد راستگو باشد ما از خران بدتر باشيم .عامر بن قيس اين سخن را بشنيد و در جواب گفت : آرى ، به خدا سوگند محمد راستگو استو شما هم از خران بدتريد. بعد از آنكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) به مدينهبازگشت عامر بن قيس به حضورش ‍ شتافته ، جريان را به عرضش رسانيد. جلاس درجواب گفت : اى رسول خدا! او دروغ ميگويد.
رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) به آنها دستور داد تا كنار منبر سوگند ياد كنند.جلاس برخاست و كنار منبر ايستاده ، قسم خورد كه چنين حرفى نزده است . عامر همبرخاست و سوگند ياد كرد كه او چنين حرفى را زده و اضافه كرد بار الها در باره هريك از ما كه راستگو هستيم آيهاى بر پيغمبر صادقتنازل فرما.
رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) و همه مؤ منين آمين گفتند؛ پسقبل از آنكه جمعيت متفرق شود جبرئيل نازل شد و اين آيه را بياورد، تا رسيد به جمله(فان يتوبوا يك خيرا لهم ).
جلاس گفت : يا رسول الله ! خدا حقيقت اين مطلب را كه من آماده توبه هستم به تورسانيد؛ عامر بن قيس هر آنچه گفت راست بود و من آن حرف را زده بودم و اينك استغفار مىكنم و به درگاه خدا توبه مى برم . پس رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) توبه اشرا پذيرفت - نقل از كلبى و محمد بن اسحاق و مجاهد.
و از قتاده نقل شده كه گفته است : آيه مورد بحث در باره عبد الله بن ابى بنسلول نازل شده كه گفته بود: (لئن رجعنا الى المدينة ليخرجن الاعز منهاالاذل )، اگر به مدينه مراجعت كرديم البته بايد اربابان عزت و ثروت (يهوديان )مسلمانان ذليل (فقير) را از شهر بيرون كنند.
و از زجاج و واقدى و كلبى نقل شده كه گفته اند: اين آيه در شاناهل عقبه نازل شده كه با يكديگر مشورت كردند كهرسول خدا (صلى الله عليه وآله ) را در مراجعتش از تبوك در عقبه از پاى درآورند ونقشهشان اين بود كه نخست تنگ زين مركب آنجناب را پاره كرده و سپس آن را سيخ بزنندتا در نتيجه رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) بيفتد. خداى تعالىرسول خود را از نقشه آنان آگاه ساخت ؛ و همين ، خود يكى از معجزات آنحضرت بشمار آمده، چون مشورت منافقين بسيار محرمانه و سرى بود و ممكن نبود احدى آنهم بلافاصله از آنخبردار شود.
رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) به عقبه رسيد در حالى كه عمار و حذيفه با او بودندكه يكى از جلو و ديگرى از عقب شتر آنجناب را سوق مى دادند؛رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) به مردم دستور داد كه از ته دره عقبه عبور كنند. و آنعدهاى كه تصميم گرفته بودند رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) را بهقتل برسانند، دوازده و يا پانزده نفر بودند؛رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) ايشان را شناخت و يك يك آنان را اسم برد - مشروحاين داستان در كتاب واقدى آمده است .
امام باقر (عليه السلام ) فرموده است : عده نامبرده هشت نفر از قريش و چهار نفر از طوائفديگر عرب بودند.
كداميك از روايات با آيات مورد بحث تطبيق مى كند؟
مؤ لف : اين بود آنچه صاحب مجمع البيان - رحمة الله عليه - درذيل آيه مورد بحث آورده ، و آنچه كه ايشان آورده از روايات مرويه در كتب تفسير و جوامعحديث از كتابهاى دو فريق است ، و در اين ميان روايات ديگرى است كه ايشان آنها رانياورده و نياوردنش هم بهتر است ، لذا ما هم ازنقل بيشتر آنها خوددارى مى كنيم .
و اما آنچه كه از روايات نقل كرده هيچ يك از آنها با آيات مورد بحث تطبيق نمى كند، مگرحديث عقبه . كه يك بار آن را در تفسير آيه اولىنقل كرده و يك بار هم در تفسير آيه دومى ، يعنى آيه (يحلفون بالله ما قالوا...).
و اما ساير روايات وارده رواياتى است كه قصص و وقايع متفرقى را متضمن است كه اگرصحيح باشد و چنين وقايعى رخ داده باشد از قصه هاى منافقين خواهد بود و نسبت بهآيات مورد بحث كمترين ارتباطى ندارد.
و اين آيات - همچنانكه در بيان سابق از نظرتان گذشت - يازده آيه است كه بهممربوط و متصلند و غرض واحدى را افاده مى كنند و آن عبارتست ازنقل يكى از داستانهاى منافقين كه مى خواستندرسول خدا (صلى الله عليه وآله ) را ترور كنند، و در ضمن سخنى گفته بودند كه ازكفر درونيشان حكايت داشت ، و خداى تعالى ميان ايشان و انجام نقشه شومشانحائل گرديد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) از ايشان از آنچه تصميم داشته وآنچه كه گفته بودند پرسيد و بازجوئى فرمود. آنهاعمل خود را تاويل و گفته خود را انكار نموده ، بر آن سوگند ياد كردند، پس خداىتعالى انكار و قسمشان را تكذيب كرد.
اين آن مقدار مطلبى است كه از خلال آيات استفاده مى شود، و اين معنا در ميان همه رواياتجز بر روايت مربوط به داستان عقبه تطبيق نمى كند.
و هيچ مجوزى نيست كه ما در تفسير آيات به آن روايات استناد جوئيم ، مگر اينكه مسلكآقايان را داشته باشيم كه مضمون روايات را بر آياتتحميل مى كنند. چه اينكه الفاظ آيات با اين تطبيق مساعد باشد و چه اينكه نباشد و هرچند در ميان خود روايات اختلاف فاحش كه خود موجب سوء ظن به صدور آنها است وجودداشته باشد، و هر كه مراجعه كند خواهد ديد كه وضع روايات نامبرده اين بحث چنين است .
مضافا بر اينكه ، در اين روايات نقطه ضعف ديگرى وجود دارد و آن اين است كه از آنهااستفاده مى شود كه مى خواهند بگويند آيات مورد بحث در سياق واحد و در مقام بيان يكغرض واحد نيستند، بلكه هر چند آيه آن ، در مقام بيان غرضى غير از غرض چند آيه ديگراست و هر دسته براى خود شان نزول جداگانه اى دارد - با اينكه خواننده محترم توجهفرمود كه آيات مذكور يك سياق واحد و متصل است و جز بيان يك غرض ، هدف ديگرىندارد.
و در الدر المنثور است كه عبد الرزاق و ابن منذر و ابو الشيخ از كلبى روايت كرده اند كهگفته است : وقتى رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) از جنگ تبوك برمى گشت ، درروبرويش سه دسته در حركت بودند كه خدا ورسول و قرآن را استهزاء مى كردند. راوى مى گويد: يكى از آنها مردى بود به ناميزيد بن وديعه كه خيلى در اين گفتگوها با ايشان مخلوط و همراه نبود و خود را از آنهاكنار مى كشيد، و به همين جهت آيه نازل شد كه (اگر از طائفه اى از شما بگذريمطائفه ديگر شما را عذاب خواهيم نمود) و آن يك نفر را طائفه ناميد.
مؤ لف : همين روايت منشا شده كه بعضيها بگويند كلمه طائفه بر يك نفر هم اطلاق مىشود، با اينكه آيه شريفه به منزله كنايه است ، نه تسميه (نامگذارى )، و نظير اينكنايات در آيات قرآن بسيار است ، و ما قبلا بدان اشاره كرديم .
و نيز در همان كتاب است كه ابن مردويه از ابن عباسنقل كرده كه گفت : اين آيه در شان عده اى از منافقين قبيله بنى عمرو بن عوف كه يكى ازايشان وديعة بن ثابت و ديگر مردى از اشجع - همسوگند بنى عمرو بن عوف - به ناممحشى بن حمير بود نازل شد، نامبردگان در موقعى كهرسول خدا (صلى الله عليه وآله ) رهسپار تبوك بود با آنحضرت راه مى پيمودند؛ يكىاز ايشان به ديگرى گفت شما خيال مى كنيد مردم روم هممثل ساير مردم كارزار مى كنند؟ به خدا قسم فردا مى بينيم همه شما را كه با طنابدستهايتان را بسته باشند و به اسيرى ببرند.
محشى بن حمير گفت : من حاضر و راضيم به هر نفر ما صد تازيانه بزنند و در عوضآيه قرآنى نازل نشود و گفته هاى ما را فاش نكند.
رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) به عمار فرمود: خودت را برسان به اين چند نفر،كه خود را آتش زدند، و از ايشان بپرس چه گفتگو مى كردند، اگر بكلى منكر شدند وگفته هاى خود را كتمان كردند بگو شما چنين و چنان گفتيد. عمار خود را به ايشان رسانيدو پرسيد چه مى گفتيد؟ نفرات يكسره به حضوررسول خدا (صلى الله عليه وآله ) آمده ، عذرخواهى كردند و آيه شريفه (لا تعتذروا قدكفرتم بعد ايمانكم ان نعف عن طائفة منكم ) نازل شد، و آن شخصى كه خداى تعالى از اوعفو فرمود محشى بن حمير بود كه بعدا به نام عبد الرحمان ناميده شد، و از خدا خواستتا او را موفق به شهادت بفرمايد وكسى هممحل شهادتش را نداند. خداوند دعايش را مستجاب نموده ، او در يمامه به شهادت رسيد وكسى نفهميد قاتلش كه بود و در كجا به خاك سپرده شد عينى و اثرى از او باقى نماند.
مؤ لف : داستان محشى بن حمير در تعدادى از روايات وارد شده ، چيزى كه هست بهفرضى هم كه صحيح باشند مستلزم آن نيست كه بگوئيم آيه شريفه در باره آننازل شده . علاوه بر اينكه ، ميان مضمون اين روايات و مضمون آيات تفاوت بسيارى است. و بر ما هم واجب نيست كه بهر داستانى از داستانهاى زمانرسول خدا (صلى الله عليه وآله ) برمى خوريم - و آن داستان هر چه باشد - آن رابه يكى از آيات قرآن ببنديم ، آنگاه آيه را به همان داستان تفسير نموده و آن را حاكمبر آيه قرار دهيم .
و در الدر المنثور است كه ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم و ابو الشيخ از ابن عباسروايت كرده اند كه گفت : چقدر امشب شبيه ديشب است . آنگاه آيه (كالذين من قبلكم كانوااشد منكم قوة ... و خضتم كالذين خاضوا) را تلاوت نموده ، گفت : مقصود بنىاسرائيل اند كه اينك ما مسلمانان هم داريم مثل آنها ميشويم ، و به آن خدائى كه جان من دردست اوست روش يهود را آنچنان پيروى خواهيد كرد كه حتى اگر ايشان به سوراخسوسمارى بروند شما هم بدنبالشان خواهيد رفت .
مؤ لف : اين روايت را مجمع البيان نيز از ابن عباسنقل كرده است .
و نيز در مجمع البيان از تفسير ثعلبى از ابى هريره از ابى سعيد خدرى ازرسول خدا (صلى الله عليه وآله ) نقل شده كه فرمود: شما مسلمانان نيز روشى را پيشخواهيد گرفت كه امم گذشته پيمودند، ذراع به ذراع وجب به وجب و باع به باع ، حتىاگر يكى از ايشان به درون سوراخ سوسمارى درآيد شما نيز در خواهيد آمد. گفتند: يارسول خدا همانطورى كه فارسيان و روميان واهل كتاب كردند؟ فرمود: پس اينكه گفتم امم گذشته مقصودم چه بود، مگر غير از اينها كهنام بردى مردم ديگرى هم هستند؟
و نيز در همان كتاب از تفسير ثعلبى از حذيفهمنقول است كه : منافقينى كه امروز در بين شما هستند بدترند از منافقينى كه در زمانرسول خدا بودند. پرسيديم : چطور؟ گفت : منافقين معاصررسول خدا (صلى الله عليه وآله ) نفاق خود را پنهان ميداشتند، و ليكن منافقين امروز نفاقخود را آشكار مى كنند.
چند روايت در بيان مقصود از جمله : (نسواالله فنسيهم )
و در عيون به سند خود از قاسم بن مسلم از برادرش عبد العزيز بن مسلم روايت مى كند كهگفت : من از حضرت رضا (عليه السلام ) معناى جمله (نسوا الله فنسيهم ) را پرسيدم ؛فرمود: خداى تعالى دچار فراموشى و سهو نمى شود، نسيان و سهو از خصوصياتمخلوق حادث است ، مگر نشنيده اى كه خداوند فرموده : (و ما كان ربك نسيا پروردگارتو فراموش كار نيست ). معناى اينكه در آن آيه فرمود: (خدا را فراموش كردند خدا همايشان را فراموش كرد) اين است كه به كيفر اينكه خدا را فراموش كردند خدا هم خودايشان را از ياد خودشان برد و در نتيجه خود را فراموش كردند، همچنانكه در جاى ديگرفرموده : (و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئك هم الفاسقون و نباشيدمثل كسانى كه خدا را فراموش كردند و خدا هم خودشان را از يادشان برد، ايشان همان مردمفاسقند) و اگر در آن آيه ديگر فرموده : (فاليوم ننساهم كما نسوا لقاء يومهم هذا)معنايش اين است كه ما امروز ايشان را وا مى گذاريم همانطورى كه ايشان خدا را تركگفته و خود را براى ديدار امروزشان آماده نساختند.
و در تفسير عياشى از جابر از ابى جعفر (عليه السلام ) روايت شده كه از آيه (نسواالله ) سؤ ال شد، ايشان در جواب فرمود: اطاعت خدا را ترك كردند، پس ايشان رافراموش كرد يعنى ترك كرد.
و در همان كتاب از ابى معمر سعدانى روايت شده كه گفت : على (عليه السلام ) در معناىآيه (نسوا الله فنسيهم ) فرمود: مقصود اين است كه ايشان خدا را در دار دنيا فراموشكردند و او را اطاعت ننموده ، به او و رسولش ايمان نياوردند، خدا هم ايشان را در روزقيامت فراموش كرد، يعنى از ثواب خود بهره اى براى آنان نگذاشت و در نتيجه مانندكسانى شدند كه در تقسيم خير از قلم افتاده باشند.
مؤ لف : اين روايت را مرحوم صدوق هم در كتاب معانى به سند خود از ابى معمر از امامعلى بن ابيطالب (عليه السلام ) نقل كرده است .
و در كافى به سند خود از ابى بصير از امام ابى عبد الله (عليه السلام ) روايت كردهكه در ضمن حديثى در معناى (و المؤ تفكات اتتهم رسلهم بالبينات ) فرمود: مقصود ازايشان قوم لوط است كه (ائتفكت عليهم ) يعنى زمين برايشان زير و رو شد، و پائين وبالا گرديد
و در تهذيب به سند خود از صفوان بن مهران آورده كه گفت : به امام صادق (عليه السلام) عرض كردم زن مسلمان نزد من مى آيد، او مرا به شغلم (چارپادار) ميشناسد و من او را بهمسلمانى مى شناسم ، و او محرمى ندارد، آيا او راحمل بكنم ؟ فرمود: عيب ندارد، حمل كن ، زيرا مؤ من براى زن مؤ من محرم است ، آنگاه اين آيهرا تلاوت نمود: (و المؤ منون و المؤ منات بعضهم اولياء بعض ).
رواياتى در مورد خشنودى و رضاى الهىدرذيل جمله : (و رضوان من الله اكبر)
مؤ لف : اين روايت را عياشى در تفسير خود از صفوانجمال از آن حضرت نقل كرده .
و در تفسير عياشى از ثوير از على بن الحسين (عليه السلام ) روايت شده كه فرمود:وقتى اهل بهشت وارد بهشت شده و ولى خدا به جنات و قصرهاى خود درآيد و هر مؤ منى براريكه (تخت ) خود تكيه زند، خدمت گزارانش به دورش حلقه مى زنند، و شاخه هاى پرميوه ، خود را به طرفش خم مى كنند و در پيرامونش چشمه سارها جوشيدن مى گيرد و ازچشم اندازش نهرها به جريان مى افتد و برايش بساطها گسترده مى گردد و پشتيهابرايش مى گذارند و هر چه را كه بخواهد و اشتها كندقبل از آنكه به زبان آورد خدامش ‍ برايش حاضر مى سازند و برايش حور العين از جنانبيرون مى آيند و بندگان خدا آنچه كه خدا بخواهد در اين حالت و در اين تنعم بسر مىبرند.
تا آنكه پروردگار جبار براى آنان تجلى نموده مى فرمايد: اى اولياء و اىاهل طاعت من ! و اى ساكنان بهشت من كه در جوار منمنزل گرفته ايد! ميل داريد به شما از كرامتى بالاتر از آنچه داريد خبر دهم ؟ عرض مىكنند: پروردگارا آن چيست كه از اين بهشت كه هر چه بخواهيم در آن مى يابيم بهتر وبالاتر است ؟.
بار ديگر همان پرسش تكرار ميشود و عرض مى كنند: پروردگارا، بله ؛ آن كدام خير مىباشد كه بهتر از اين بهشت است ؟ خداى تعالى فرمايد: رضايت من از شما و دوستى مننسبت به شما است كه از آن لذتها و نعمتها كه در آنيد بهتر است . بعرض ميرسانند: آرى، پروردگار ما! رضايت تو از ما، و محبت تو، به ما، بهتر و گواراتر است .
آنگاه على بن الحسين (عليه السلام ) اين آيه را تلاوت فرمود: (وعد الله المؤ منين والمؤ منات جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها و مساكن طيبة فى جنات عدن و رضوانمن الله اكبر ذلك هو الفوز العظيم ).
و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از جابر روايت كرده كه گفترسول خدا (صلى الله عليه وآله ) فرمود: وقتىاهل بهشت به بهشت درمى آيند خداى تعالى مى فرمايد: آيا بيش از اين ، چيز ديگرى مىخواهيد تا برايتان آماده سازم ؟ عرض مى كنند: پروردگارا مگر چيز ديگرى هم مانده كهدر اينجا فراهم نشده باشد؟ مى فرمايد: آرى (بالاتر از همه اين نعمتها) رضاى من استكه تا ابد بر شما خشم نمى گيرم .
مؤ لف : اين معنا در روايات بسيارى از طريق شيعه و سنى وارد شده است .
در جامع الجوامع از ابى درداء از رسول خدا (صلى الله عليه وآله )نقل كرده كه فرمود: عدن خانه خدا است كه هيچ چشمى آن را نديده و صورتش به قلب هيچبشرى خطور نكرده و غير از سه طائفه كسى را در آن راه نيست : انبياء، صديقين و شهداء.خداى تعالى فرموده : خوشا بحال كسى كه بدرون تو درآيد.
مؤ لف : عموميت بهشت كه روايت آن را ميرسانيد منافاتى با اختصاص آن براى سه طائفهندارد، زيرا از آيه (و الذين آمنوا بالله و رسله اولئك هم الصديقون و الشهداء عندربهم كسانى كه ايمان آوردند به خدا و فرستادگانش ، ايشانند همان صديقين و شهداءنزد پروردگارشان ) استفاده ميشود كه خداى سبحان عموم مؤ منين را به شهدا و صديقينملحق ميكند.
در تفسير قمى در ذيل آيه (يا ايها النبى جاهد الكفار و المنافقين ...) گفته است :پدرم از ابن ابى عمير از ابى بصير از امام ابى جعفر (عليه السلام ) روايت كرده كهفرمود: با كفار و منافقين جهاد كن و ايشان را ملزم به انجام فرائض ساز.
و در الدر المنثور است كه بيهقى در كتاب شعب الايمان از ابن مسعود روايت كرده كه گفت :بعد از آنكه آيه (يا ايها النبى جاهد الكفار و المنافقين )نازل شد به رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) دستور داده شد تا بدست خود با كفار ومنافقين مبارزه كنند، و اگر نتوانست با قلب خود و اگر آن را نيز نتوانست به زبان خود واگر آنهم برايش مقدور نبود با برخورد خشن و ترش روئى با ايشان مبارزه كند.
مؤ لف : در اين روايت از حيث ترتيب اجزاء جهاد و امر به معروف تشويشى است ، چون جهادبا قلب بعد از همه انواع جهاد است نه قبل از آن .

next page

fehrest page

back page