بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر المیزان جلد 9, علامه محمدحسین طباطبایی رحمه الله علیه ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     Almiza01 -
     Almiza02 -
     Almiza03 -
     Almiza04 -
     Almiza05 -
     Almiza06 -
     Almiza07 -
     Almiza08 -
     Almiza09 -
     Almiza10 -
     Almiza11 -
     Almiza12 -
     Almiza13 -
     Almiza14 -
     Almiza15 -
     Almiza16 -
     Almiza17 -
     Almiza18 -
     Almiza19 -
     Almiza20 -
     Almiza21 -
     Almiza22 -
     Almiza23 -
     Almiza24 -
     Almiza25 -
     Almiza26 -
     Almiza27 -
     Almiza28 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

(منهم من يلمزك فى الصدقات ...)
و در الدر المنثور آمده كه بخارى ، نسائى ، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم ، ابوالشيخ و ابن مردويه از ابى سعيد خدرى روايت كرده اند كه گفت : در بينى كهرسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مشغول تقسيم غنيمت بود، ناگهان ذو الخويصرهتميمى از راه رسيد و گفت : يا رسول الله ! عدالت به خرج بده . حضرت فرمود: واىبر تو اگر من عدالت را رعايت نكنم پس چه كسى رعايت مى كند؟
عمر بن خطاب گفت : يا رسول الله ! اجازه بده گردنش را بزنم . حضرت فرمود: رهايشكن ، او دار و دسته اى دارد كه شماها نماز و روزه هايتان را درمقابل نماز و روزه آنان هيچ و ناچيز مى پنداريد، ليكن با همه اين عبادتها آنچنان از دينبيرون مى روند كه تير از كمان بيرون مى رود، بطورى كه نه از پر آن و نه از آهنپيكان آن و نه از برآمدگى سر آن و از هيچ نقطه آن اثرى باقى نماند و همه از هدفگذشته باشد؛ از ايشان مرد سياهى است كه يكى از دو پستانش مانند پستان زنان و يامانند يك تكه گوشت آويزان است ، وقتى مردم را دچار تفرقه و اختلاف مى بينند خروج مىكنند. راوى مى گويد: آيه (و منهم من يلمزك فى الصدقات ...)، در باره اين شخص واصحابش كه همان خوارج باشند نازل گرديد.
ابو سعيد مى گويد: من شهادت مى دهم كه اين سخنان را ازرسول خدا (صلى الله عليه و آله ) شنيدم ، و شهادت مى دهم كه در جنگ نهروان بعد ازآنكه على (عليه السلام ) خوارج را از دم شمشير گذراند و به كشتگان سركشى مى كردمن با او بودم ، و مردى را به همان صفتى كهرسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرموده بود ديدم .
و در تفسير قمى در ذيل آيه مذكور آمده كه اين آيه در موقعىنازل شد كه صدقات از اطراف جمع آورى شده ، به مدينهحمل شد. ثروتمندان همه آمدند، به خيال اينكه از اين صدقات سهمى مى برند، ولىوقتى ديدند رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) همه را به فقرا داد شروع كردند بهحرف مفت زدن ، و خرده گيرى كردن ، و گفتند: ما سنگينى صحنه هاى جنگ را بدوش خودتحمل مى كنيم و به همراهى او به جنگ مى پردازيم و دين او را تقويت مى كنيم و اوصدقات را به مشتى فقير مى دهد، كه نه توانائى ياريش دارند و نه دردى از او دوا مىكنند، خداوند اين آيه را نازل كرد: (و لو انهم رضوا ما اتيهم الله و رسوله و قالواحسبنا الله سيوتينا الله من فضله و رسوله انا الى الله راغبون ).
رواياتى درباره تقسيم صدقات واجب و مستحقين آن
آنگاه خود خداى تعالى صدقات را تفسير كرده و توضيح داد كه اين صدقات را چهكسانى بايد بپردازند، و به چه كسانى بايد داده شود، و فرمود: (انما الصدقاتللفقراء و المساكين و العاملين عليها و المولفه قلوبهم و فى الرقاب و الغارمين و فىسبيل الله و ابن السبيل فريضه من الله و الله عليم حكيم )، همه مردم را از مشموليتصدقات بيرون نموده ، تنها هشت صنف را مستحق آن دانست ، و از ايشان اسم برد.
آنگاه امام صادق (عليه السلام ) يكايك آن مصارف را توضيح داده ؛ درباره فقراء فرمود:كسانى هستند كه (زكات خوردن را حرفه خود قرار نداده باشند و) دريوزگى نكنند، وعيالوار باشند. دليل اينكه گفتيم بايد دريوزگى نكنند اين آيه است كه مى فرمايد:(للفقراء الذين احصروا فى سبيل الله لا يستطيعون ضربا فى الارض يحسبهمالجاهل اغنياء من التعفف تعرفهم بسيماهم لا يسئلون الناس الحافا).
و مسكينان عبارتند از افراد عليل ، از قبيل كورها و اشخاص بى دست و پا و جذامى ، و هرعليل ديگرى ، از مرد و زن و كودك .
و كاركنان در امر زكات عبارتند از كسانى كه براى گرفتن و جمع آورى و نگهدارى آنفعاليت مى كنند.
و مولفه قلوبهم عبارتند از مردمى كه قائل به توحيد خدا هستند، و ليكن هنوز معرفت دردلهايشان راه نيافته ، و نفهميده اند كه محمدرسول خدا (صلى الله عليه و آله ) است ، لذارسول خدا (صلى الله عليه و آله ) دلهاى ايشان را بدست مى آورد، به ايشان زياده از حدمحبت مى كرد و تعليم مى داد تا شايد او را به نبوت بشناسند، و يك سهم از صدقات راهم براى آنان قرار داد، تا دلهايشان به اسلاممتمايل گردد.
مؤ لف : در تاييد اين روايت كه تفسير قمى آن را بدون ذكر سندنقل كرده روايات بسيارى است كه همه داراى سند ومنقول از اهل بيت بطرق خود اهل بيت است ، و در بعضى از آنها مختصر تعارض وناسازگارى هست ؛ از خوانندگان هر كس بخواهد همه آن روايات را ديده و مطلب را از ميانهمه آنها تنقيح و تحقيق كند بايد به كتب حديث و فقه مراجعه نمايد.
كسانى كه در شمار (مؤ لفة قلوبهم ) بودندورسول خدا (صلى الله عليه و آله ) از زكات به آنان پرداخت كرد
و در الدر المنثور آمده كه بخارى ، ابن ابى حاتم و ابن مردويه از ابى سعيد خدرىنقل كرده اند كه گفت : على ابن ابى طالب از يمن مقدارى طلاى مخلوط بخاك براىرسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرستاد، و آنجناب آن را در ميان چهار نفر تقسيم كرد،و اين چهار نفر از اهل نجد و كسانى بودند كه بدست آوردن دلهاى آنان به نفع اسلامبود، و ايشان عبارت بودند از: 1 - الاقرع بن حابس ‍ حنظلى 2 - علقمه بن علاثهالعامرى 3 - عيينه بن بدر فزارى 4 - زيدالخيل طائى .
قريش و انصار وقتى ديدند رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) همه طلاها را به اين چهارنفر داد، به خرده گيرى پرداختند كه چرا به بزرگاناهل نجد مى دهى و به ما نمى دهى ؟! رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: منظورماين است كه دلهاى ايشان را بدست آورم .
و در الدر المنثور آمده كه عبد الرزاق ، ابن منذر، ابن ابى حاتم و ابن مردويه از يحيى بنابى كثير روايت كرده اند كه گفت : (مولفه قلوبهم ) از بنى هاشم ، ابو سفيان بنحارث بن عبد المطلب ؛ از بنى اميه ، ابو سفيان بن حرب ، از بنى مخزوم ، حارث بن هشامو عبد الرحمان بن يربوع ؛ از بنى اسد، حكيم بن حزام ؛ از بنى عامر،سهيل بن عمرو، و حويطب بن عبد العزى ؛ از بنى جمح ، صفوان بن اميه ؛ از بنى سهم ،عدى بن قيس ؛ از ثقيف ، علاءبن جاريه و يا حارثه ؛ از بنى فزاره ، عيينه بن حصن ؛ ازبنى تميم ، اقرع بن حابس ؛ از بنى نصر، مالك بن عوف ؛ از بنى سليم ، عباس بنمرداس بودند.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) هر يك نفر از ايشان را صد راس شتر ماده داد، بجزعبدالرحمان بن يربوع ، و حويطب بن عبد العزى را، كه بهر يك از ايشان پنجاه ماده شتربداد.
و در تفسير قمى در روايت ابى الجارود از امام ابى جعفر (عليه السلام ) آمده كه فرمود:مولفه قلوبهم (در عصر رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) عبارت بودند از: ابو سفيانبن حرب بن اميه و سهيل بن عمرو، كه او از بنى عامر بن لوى بود، و همام بن عمر وبرادرش ‍ (برادران بنى عامر بن لوى )، و صفوان بن اميه بن خلف قريشى جمحى ، واقرع بن حابس تميمى يكى از بنى حازم ، و عينيه بن حصن فزارى و مالك بن عوف وعلقمه بن علاثه ، و من شنيده ام كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بهر يك از اينهاصد شتر با چوپانش ‍ مى داد، و گاهى بيشتر و كمتر هم مى شد.
مؤ لف : اين چند نفر از مولفه قلوبهم آنهائى بوده اند كهرسول خدا (صلى الله عليه و آله ) با عطا كردن ، دلهايشان را بدست آورده ، نه اينكهمنحصر به ايشان باشد، و مقصود از آيه شريفه هم تنها اين چند نفر باشد.
مواردى از پرداخت صدقه واجب در فرمايش امام صادق (ع )
و در تفسير عياشى از ابن اسحاق از بعضى راويان شيعه از امام صادق (عليه السلام )نقل شده كه گفت : از آنجناب درباره برده اى سؤال شد كه با مولايش قرار بسته كه بهاى خود را از دستمزد خود بپردازد و فعلا مقدارىپرداخته و ديگر نمى تواند ما بقى را بپردازد. حضرت فرمود: ازمال صدقه او را مى خرند و آزاد مى كنند، زيرا خداى تعالى در كتاب مجيدش مى فرمايد:(و فى الرقاب ).
و نيز در همان كتاب از زراره نقل شده كه گفت : حضور حضرت ابى عبد الله (عليه السلام) عرض كردم : بنده اى كه زنا كرده تكليفش ‍ چيست ؟ فرمود: نصف حد آزادگان ، به اوتازيانه مى زنند. پرسيدم : اگر دوباره زنا كرد چطور؟ فرمود: باز هم بهمان اندازهتازيانه مى زنند. عرض كردم : باز هم اگر مرتكب شد چطور؟ فرمود: هيچوقت از نصف حدتجاوز نمى كند، مى گويد عرض كردم : آيا سنگسار هم مى شود؟ فرمود: بله در نوبتهشتم ، اگر هشت مرتبه مرتكب شد كشته مى شود.
مى گويد: عرض كردم : پس فرق ميان بنده و آزاد چيست با اينكهعمل هر دو يكى است ؟ فرمود: خداوند بر بردگان ترحم كرده و نخواسته كه هم بردهباشند و هم از نظر حد مانند آزادگان مجازات شوند. زراره مى گويد: سپس اضافه كرد:بر پيشواى مسلمين است كه بهاى او را از بيت المال از سهم رقاب به صاحبش بپردازد.
و نيز در همان كتاب از صباح بن سيابه نقلكرده كه گفت : هر مسلمانى كه بميرد و قرضى از خود باقى بگذارد كه آن را در راهفساد و يا اسراف خرج نكرده باشد بر پيشواى مسلمانان است كه قرض او را از بيتالمال بپردازد، و اگر نپردازد گناهش به گردن اوست ، زيرا خداى تعالى مى فرمايد:(انما الصدقات للفقراء و المساكين و العاملين عليها و المولفه قلوبهم و الغارمين )و اين گونه اشخاص از غارمين هستند كه از صدقات ، سهمى در نزد امام مسلمين دارند؛ اگرامام مسلمين سهم ايشان را حبس كند و نپردازد گناهش به گردن اوست .
و نيز در همان كتاب از محمد القصرى از ابى عبد الله (عليه السلام ) روايت كرده كه گفت: من از آنجناب از صدقه پرسيدم ، فرمود: صدقه را آنطور كه خدا فرموده تقسيم كن ،ولى از سهم بدهكاران به آن بدهكارانى نبايد داد كه مهر زنان خود را بدهكارند. و نيزبه آن كسانى كه به نداى جاهليت ندا درمى دهند نبايد داد. پرسيدم نداى جاهليت چيست ؟فرمود: اينكه فرياد بزند آهاى قبيله فلان بريزيد، و با اين ندا مردم را بجان همبيندازد. و نيز به كسانى كه نمى فهمند باپول مردم (كه قرض گرفته اند) چه مى كنند (يعنى آن را اسراف و بيهوده به مصرفمى رسانند) نبايد داد.
و نيز در همان كتاب از حسن بن محمد روايت آورده كه گفت : حضور امام صادق (عليه السلام) عرض كردم : مردى وصيت كرده كه مالى را به من بدهند و من آن را در(سبيل الله ) خرج كنم ، حال در چه راهى خرج كنم . حضرت فرمود: راه حج . پرسيدم ،آخر او وصيت كرده در (سبيل الله ) به مصرف برسانم . فرمود: در راه حج خرج كن ،براى اينكه من از مصاديق سبيل الله هيچ مصرف را سراغ ندارم كه از حج بالاتر باشد.
مؤ لف : و در اين باره (تقسيم صدقات واجب و مستحقين آن )، روايات بيشمارى وارد شده كهما نمونه اى از آنها را نقل كرديم .
چند روايت در ذيل آيه (يقولون هو اذن قل اذن خير لكم ...)
و در الدر المنثور در ذيل آيه (و منهم الذين يوذون النبى ...) آمده كه ابن اسحاق ، ابنمنذر، و ابن ابى حاتم ، از ابن عباس نقل كرده اند كه گفت :نبتل بن حارث هميشه نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مى آمد و فرمايشات آنجنابرا مى شنيد و به نزد منافقين مى رفت و آنچه شنيده بود به آنان گزارش مى كرد، و اينشخص همان كسى است كه به منافقين گفته بود محمد دهن بين و يكسره گوش است ، هر كههر چه بگويد تصديقش مى كند و خداوند در باره اش اين آيه را فرستاد: (و منهم الذينيوذون النبى و يقولون هو اذن ...).
و در تفسير قمى در ذيل اين آيه آمده است كه : سببنزول اين آيه اين بود كه عبد الله بن نبتل (يكى از منافقين ) همواره نزدرسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مى آمد و فرمايشات آنجناب را مى شنيد و براىمنافقين نقل مى كرد، و به اصطلاح سخن چينى مى كرد، خداوندجبرئيل را فرستاد و به آنجناب گفت : اى محمد! مردى از منافقين نمامى مى كند و مطالبتو را براى منافقين مى برد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) پرسيد او كيست ؟ گفت :مرد سياه چهره اى است كه سرش پر مو است ، با دو چشمى نگاه مى كند كه گوئى دو تاديگ است ، و با زبان شيطان حرف مى زند.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) او را صدا زد و او قسم خورد كه من چنين كارى نكرده ام. حضرت فرمود: من از تو قبول كردم ، ولى تو ديگر اينكار را مكن . آن مرد دوباره نزدرفقاى خود برگشت و گفت : محمد مردى دهن بين است ، خدا به او خبر داده بود كه من عليهاو سخن چينى مى كنم و اخبار او را براى شماها مى آورم و او از خدايشقبول كرده بود، ولى وقتى من گفتم كه من چنين كارى را نكرده ام ، از من همقبول كرد.
و بدين جهت خداوند اين آيه را نازل كرد: (و منهم الذين يوذون النبى و يقولون هو اذنقل اذن خير لكم يومن بالله و يومن للمومنين ) يعنى خدا را در آنچه به او مى گويدتصديق مى كند و حرفهاى شما را هم در آنچه عذر مى آوريد مى پذيرد، ولى در باطنتصديق ندارد، و براى مؤ منين ايمان مى آورد و از آن مؤ منين آن كسانى هستند كه به زباناقرار به ايمان مى كنند و ليكن اعتقادى به گفته خود ندارند.
مؤ لف : نزديك به اين معنا روايت ديگرى است كه در نهج البيان از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده .
و در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم از سدى روايت كرده كه گفت : عده اى از منافقينكه در آنها جلاس بن سويد بن صامت ، جحش بن حمير و وديعه بن ثابت نيز بودندخواستند كه بر رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) شبيخون بزنند، بعضى از آنهابعضى ديگر را منع كردند و گفتند: مى ترسيم او خبردار شود وقبل از اينكه شما او را از بين ببريد او شما را از بين ببرد. بعضى از آنها گفتند: محمدگوش است ، ما برايش قسم مى خوريم باور مى كند و ما را تصديق مى نمايد، بدين جهتاين آيه نازل شد: (و منهم الذين ...).
و در تفسير عياشى از حماد بن سنان از امام صادق (عليه السلام )نقل شده كه گفت : من مى خواستم سرمايه اى به فلانى بدهم تا به يمن برود، نزدابى جعفر (عليه السلام ) رفته عرض كردم : مى خواهم سرمايه اى به فلانى بدهم ،فرمود: مگر نمى دانى كه او شراب مى نوشد؟ گفتم : چرا، از مؤ منين به من خبر رسيدهكه در باره اش چنين مى گويند. فرمود: مؤ منين را تصديق كن ، زيرا خداى تعالى فرموده: (يومن بالله و يومن للمومنين ) سپس اضافه كرد معناى اين آيه اين است كهرسول خدا (صلى الله عليه و آله ) خدا را تصديق مى كند، و براى مؤ منين نيز تصديق مىكند، چون او نسبت به مؤ منين رووف و مهربان بوده است .
آيات 74 - 64 سوره توبه


يحذر المنفقون ان تنزل عليهم سوره تنبئهم بما فى قلوبهمقل استهزؤ ا ان الله مخرج ما تحذرون (64)
و لئن سالتهم ليقولن انما كنا نخوض ونلعب قل ابالله و آيته و رسوله كنتم تستهزؤ ن (65)
لا تعتذروا قد كفرتم بعد ايمنكم اننعف عن طائفه منكم نعذب طائفه بانهم كانوا مجرمين (66)
المنفقون و المنفقت بعضهم منبعض يامرون بالمنكر و ينهون عن المعروف و يقبضون ايديهم نسوا الله فنسيهم انالمنفقين هم الفسقون (67)
وعد الله المنفقين و المنفقت و الكفار نار جهنم خلدين فيها هىحسبهم و لعنهم الله و لهم عذاب مقيم (68)
كالذين من قبلكم كانوا اشد منكم قوة و اكثر امولاو اولدا فاستمتعوا بخلقهم فاستمتعتم بخلقكم كما استمتع الذين من قبلكم بخلقهم وخضتم كالذى خاضوا اولئك حبطت اعملهم فى الدنيا و الاخره و اولئك هم الخسرون (69)
المياتهم نبا الذين من قبلهم قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهيم و اصحب مدين و الموتفكتاتتهم رسلهم بالبينت فما كان الله ليظلمهم و لكن كانوا انفسهم يظلمون (70)
والمومنون و المومنات بعضهم اولياء بعض يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يقيمونالصلوة و يوتون الزكوة و يطيعون الله و رسوله اولئك سيرحمهم الله ان الله عزيزحكيم (71)
وعد الله المؤ منين و المومنات جنت تجرى من تحتها الانهر خلدين فيها و مسكن طيبهفى جنت عدن و رضوان من الله اكبر ذلك هو الفوز العظيم (72)
ياايها النبى جهد الكفارو المنافقين و اغلظ عليهم و ماويهم جهنم و بئس المصير (73)
يحلفون بالله ما قالوا ولقد قالوا كلمه الكفر و كفروا بعد اسلامهم و هموا بما لم ينالوا و ما نقموا الا ان اغنيهمالله و رسوله من فضله فان يتوبوا يك خيرا لهم و ان يتولوا يعذبهم الله عذابا اليمافى الدنيا و الاخرة و ما لهم فى الارض ‍ من ولى ولا نصير (74)


.
ترجمه آيات
منافقين حذر دارند از اينكه بر ايشان سوره اىنازل شود كه از آنچه در دلهايشان است خبرشان دهد، بگو مسخره كنيد كه خدا آنچه را كهاز آن حذر داريد بيرون خواهد افكند (64)
و اگر از ايشان بپرسى (كه داشتيد چه مى كرديد) بطور مسلم خواهند گفت داشتيم تفريحو بازى مى كرديم ، بگو آيا خدا و آيات و رسول او را مسخره مى كنيد (65)
عذر نياوريد، كه بعد از ايمانتان كافر شديد، (و ما) اگر از طائفه اى از شما بگذريمبارى طائفه ديگرتان را بخاطر اينكه گناه پيشه بودند عذاب خواهيم كرد (66)
مردان و زنان منافق بعضى از بعض ديگرند، مردم را به كار زشت واميدارند و از كار نيكنهى مى كنند و دستهاى خود را (از انفاق در راه خدا) باز مى گيرند، خدا را فراموش كردهاند، خدا هم ايشان را فراموش كرده ، آرى ، منافقين همان عصيان پيشگانند (67)
خدا به مردان و زنان منافق و به كفار، آتش جهنم وعده داده ، كه جاودانه در آنند، و همانبسشان است ، خدا لعنتشان كرده ، و براى آنان عذابى است هميشگى (68)
مانند آن كسانى كه قبل از شما بودند، و نيرومندتر از شما بوده واموال و اولادشان بيش از شما بود، و از بهره خود، برخوردار شدند، شما نيز از بهرهخويشتن برخوردار شديد، چنانكه اسلاف شما از نصيب خويش برخوردار شدند، شما ياوهگفتيد همانطور كه ايشان ياوه گفتند، ايشان اعمالشان در دنيا و آخرت بى نتيجه شد، وايشان ، آرى ، هم ايشانند زيانكاران (69)
مگر اين منافقين داستان آن كسانى كه قبل از ايشان بودند، يعنى معاصرين نوح و عاد وثمود و معاصرين ابراهيم و اصحاب مدين و دهكده هاى واژگون شده را نشنيده اند، كهپيغمبرانشان با معجزات بيامدند (و ايشان زير بار نرفته و در نتيجه دچار عذاب شدند)،پس ‍ چنين نبوده كه خدا ستمشان كرده باشد، بلكه آنان به خود ستم مى كرده اند (.7)
مردان و زنان مؤ من بعض از ايشان اولياء بعض ديگرند، امر به معروف مى كنند و از منكرنهى مى نمايند و نماز به پا مى دارند و زكات مى پردازند و خدا و رسولش را اطاعت مىكنند، آنها را خدا به زودى مشمول رحمت خود مى كند، كه خدا مقتدريست شايسته كار (71)
خداوند مؤ منين و مومنات را به بهشت هائى وعده داده كه از چشم انداز آنها جويها روان است ،و آنها در آن جاودانه اند، و قصرهاى پاكيره اى در بهشتهاى عدن و از همه بالاتر رضاىخود را وعده داده كه آن خود رستگارى عظيمى است (72)
اى پيغمبر! با كافران و منافقان كارزار كن ، و بر آنان سخت بگير، و جاى ايشان (درآخرت ) جهنم است ، كه سرانجاميست بد (73)
به خدا سوگند مى خورند كه (چيزى ) نگفته اند وحال آنكه كلمه كفر را بزبان راندند و بعد از اسلامشان كافر شدند، و به امرى همتگماردند كه بدان نائل نشدند، و اين غرور و سرمستى علتى نداشت جز اينكه خدا ورسولش ايشان را از كرم خود توانگر و بى نياز كرده بود،حال اگر توبه كنند برايشان بهتر است ، و اگر همچنان روى بگردانند خدا در دنيا وآخرت عذابشان كند، عذابى دردناك ، و در روى زمين دوست و ياورى نخواهند داشت (74).
بيان آيات
بيان اين دسته از آيات مربوط به منافقين و توطئه آنهابراىقتل پيامبر (ص ) در راه تبوك
اين آيات به ذكر يك خصوصيت ديگرى از خصوصيات منافقين و زشتى ديگرى از زشتيهاو جرائم آنان مى پردازد كه همواره سعى داشتند با پرده نفاق آن را بپوشانند. آنانكمال مراقبت را داشتند كه مبادا آن زشتى از پرده بيرون بيفتد و سوره اى از قرآن در بارهآن نازل شود و نقشه شوم آنان را نقش بر آب كند.
اين آيات خبر مى دهد از اينكه منافقين جمعيتى معتنابهى بوده اند، چون مى فرمايد: (اننعف عن طائفه منكم نعذب طائفه اگر ما از طائفه اى از شما بگذريم طائفه ديگرى از شمارا عذاب خواهيم كرد). و نيز دلالت دارد بر اينكه منافقين با يك باند ديگرى از منافقينارتباط داشته اند، چون مى فرمايد: (المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض مردان وزنان منافق با يكديگر ارتباط دارند) و نيز دلالت دارد بر اينكه همه ادعاى مسلمانى وايمان داشتند، حتى آن روزى كه زبان به كلمه كفر باز كردند و كفر درونى خود رابيرون ريختند، چون آيه (قد كفرتم بعد ايمانكم ) بخوبى بر اين معنا دلالت دارد.
و نيز برمى آيد همه براى پياده كردن نقشه اى كه با هم ريخته بودند فعاليت مىكردند و در موقع طرح آن به كفر خود تصريح كرده و تصميم بر امر بزرگى گرفتهبودند، كه خداى تعالى ميان آنان و انجام تصميمشانحائل شد و اميدشان نااميد و نقشه ها و فعاليتهايشان خنثى گرديد، و اين معنا را از آيه(و لقد قالوا كلمه الكفر و كفروا بعد اسلامهم و هموا بما لم ينالوا) بخوبى مىتوان فهميد.
و نيز برمى آيد كه پاره اى از حركات و عمليات كه از تصميم خطرناك آنها حكايت كند ازايشان سرزده بود، كه وقتى بازخواست شدند اين چه كارى بوده كه كرديد بهانه آوردهاند به عذرى كه بدتر از گناه بوده و اين معانى را از آيه (ولئن سالتهم ليقولنانما كنا نخوض و نلعب ) مى توان استفاده كرد:
آيات بعد از اين آيه در يك سياق متصل و مربوط بهم ، دلالت دارند بر اينكه اين واقعهدر ايامى اتفاق افتاده كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) براى رفتن به جنگ تبوكاز مدينه خارج شده و هنوز برنگشته بود، اين معنا را از آيه (فان رجعك الله الى طائفهمنهم ) و آيه (سيحلفون بالله لكم اذا انقلبتم اليهم ) مى توان فهميد.
پس خلاصه آيات اين مى شود: جماعتى از كسانى كه بارسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بيرون آمدند توطئه چيدند كه آسيبى به آن حضرتبرسانند، و در همين موقع بود كه به كلمات كفرآميزى كه كفر ايشان را بعد از آنكهاسلام آورده بودند ثابت مى كرد، سخن گفته ، آن را مخفى داشتند، آنگاه تصميم گرفتندنقشه اى كه براى كشتن رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) چيده اند پياده كنند، يا بدونخبر بر سرش بريزند، و يا بنحوى ديگر آن حضرت را بهقتل برسانند، خداوند كيد ايشان را باطل نمود و رسواشان كرد، و پرده از روى اسرارخطرناكشان برداشت ، بعد از آنكه مورد بازجوئى قرار گرفتند گفتند: ما داشتيم آهستهبا هم صحبت و بازى مى كرديم ، خداى تعالى به زبان پيغمبرش مورد عتابشان قرار دادكه شما خدا را مسخره و آيات او و پيغمبرش را استهزاء مى كنيد، آنگاه تهديدشان مى كندبه اينكه اگر توبه نكنند عذاب خواهند شد و پيغمبرش را امر مى كند تا به جهاد عليهايشان و عليه كفار قيام كند.
با اين معنا، انطباق اين آيات با روايت عقبه روشن تر از روايات ديگرى است كهداستانهاى ديگرى براى شان نزول اين آياتنقل مى كند، و ان شاء الله به زودى بيشتر آن روايات را در بحث روايتى ايراد خواهيمنمود.
نگرانى منافقين از جهت افشاء توطئه پليدشانتوسطرسول الله (ص )


يحذر المنافقون ان تنزل عليهم سوره تنبئهم بما فى قلوبهم ...



منافقين اين معنا را مى ديدند كه آنچه و يا بيشتر آنچه كه از اسرار خود ازرسول خدا (صلى الله عليه و آله ) پنهان مى دارند و در فاش ‍ نشدنش سعى بليغ بكارمى برند و كفر و نفاق و حرفهاى مفت و خرده گيريها و استهزاءها كه بهخيال خود پنهانش مى دارند به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مى رسد و آنجناب ازآن اسرار خبر دارد و در ضمن آيات قرآن به مردم هم مى رساند، چيزى كه هسترسول خدا (صلى الله عليه و آله ) آن را وحى آسمانى مى داند ولى منافقين كه قطعاايمان به وحى نازل شده توسط روح الامين نداشتند پيش خود مى گفتند در ميان ماجاسوسى وجود دارد كه حرفهاى ما را براى اونقل مى كند، و او هم به صورت كتابى آسمانى براى مردم مى خواند و مردم را از اسرارشبكه ما خبردار مى كند.
و بهمين جهت از نفاق و كفرى كه در دلهاى ناپاك خود پنهان مى داشتند بسيار بيمناكبودند، و مى ترسيدند روزى اسرارشان فاش ‍ شود و در آن صورت رسوائى وهلاكتشان حتمى است ، چون رسول خدا بر آنان حكومت دارد و هر امرى در باره آنها صادر كندقابل اجراء خواهد بود.
مى ترسيدند سوره اى نازل شود كه كفر آنها و نقشه هاى شومى را كه عليه پيشرفترسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و دعوت او و تماميت كلمه او دارند همه را بر ملا كند؛خدا به پيغمبرش دستور داد كه به ايشان ابلاغ كن كه خدا به آنچه كه در دلها داريدواقف است و به زودى آنچه را كه از بروز آن مى ترسيديد اظهار مى كند و سوره اىنازل مى كند كه در آن پليديهاى شما را بر ملا كند.
با اين بيان ، معناى آيه مورد بحث روشن مى شود؛ پس اينكه فرمود: (يحذر المنافقونان تنزل عليهم سورة ) خطاب به پيغمبر و روى سخن با آن جناب است ، و آن جناب بهتعليم الهى عالم شده به اينكه اين كلام كه آن را براى مردم مى خواند كلام الهى وقرآنى نازل از ناحيه اوست ، و لذا خداى تعالى در اين آيه كلامى را كه منافقين از آن مىترسيدند اين چنين توصيف كرده : (سوره اى استنازل شده از ناحيه خدا بر مردم كه يك دسته از ايشان منافقين هستند)؛ نه آنطور كهمنافقين تلقى مى كنند و مى پندارند كه قرآن كلامى است بشرى كه به عنوان كلامىالهى بخورد مردم داده شده .
پس ، منافقين مى ترسيدند رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) كلامى را به عنوان سورهنازل شده و مربوط به منافقين بر مردم بخواند و اسرارشان را براى همه فاش ساخته، كفر و نقشه هاى خائنانه و خطرناكى را كه به زحمت در زير روپوشها پنهان داشتهبودند همه را بر ملا نمايد، پس در حقيقت از اين بر ملا شدن مى ترسيدند.
و اينكه فرمود: (قل استهزوا ان الله مخرج ما تحذرون ) گويا منظور از (استهزاء)همان نفاق درونى ايشان و آثار عملى آن است كه از نفاق درونى سرچشمه مى گرفت ، چراكه خداوند نفاق ايشان را استهزاء ناميده ، و در سوره بقره گفتار ايشان را كه حكايت ازنفاق درونيشان مى كند استهزاء خوانده ، و فرموده : (و اذا لقوا الذين آمنوا قالوا آمنا و اذاخلوا الى شياطينهم قالوا انا معكم انما نحن مستهزؤ ن ).
پس ، به شهادت اين آيه معلوم شد كه مقصود از استهزاء همان پنهان داشتن چيزى است كهاز برملا شدنش پره يز دارند، و با در نظر داشتن اينكه صيغه امر در (استهزوا)براى تعجيز آمده ، معناى آيه چنين مى شود: (بر نفاق خود ادامه دهيد و بپوشانيد آنچيزى را كه از بر ملا شدنش در مرئى و منظر مردم ترس داريد، ولى بدانيد كه خدا همهآنها را از پرده بيرون مى افكند و آنچه را پنهان مى داشتيد بر ملا مى كند و مردم را بهآنچه كه در دلها نهان داشتيد خبردار مى سازد).
بنابراين ، هر چند در صدر آيه مى فرمايد: (منافقين ازنزول سوره اى چنين و چنان مى ترسيدند) و ليكن در حقيقت ترسشان از اين بود كهرسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و مردم از راز دلشان آگاه شوند، پس آيه شريفهمثل اين مى ماند كه بفرمايد: (منافقين از نازل شدن سوره بيمناكند، به ايشان بگو كهخدا آن را نازل خواهد كرد)، و يا اينكه بفرمايد: (منافقين مى ترسند راز دلشان بيرونافتد، بگو هر چه مى خواهيد دين خدا را استهزاء نمائيد كه خدا به زودى راز شما را فاشكرده ، همه را از آنچه در دل نهان داشته ايد اطلاع خواهد داد).
اين را بدين جهت گفتيم تا معلوم شود هيچ اشكالى در آيه نيست ، و اشكالاتى هم كه كردهاند ساقط و بى اعتبار است .
نگرانى منافقين از جهت افشاء توطئه پليدشانتوسطرسول الله (ص )
مثلا يكى از آن اشكالات اين است كه : منافقين با اينكه در حقيقت كافر بودند و قرآن رانازل از ناحيه خدا نمى دانستند چطور در اين آيه فرموده است منافقين مى ترسند سوره اىبرايشان نازل شود.
اشكال دوم : با اينكه در واقع ايمان نداشتند، چطور صحيح است كه بفرمايد: (سورهبرايشان نازل شود) مگر بر غير پيغمبر و مؤ منين (يعنى بر منافقين ) هم سورهنازل مى شود؟.
اشكال سوم : ترسيدن از نزول سوره كه خود يك حالت درونى جدى است چطور ممكن استبا استهزاء جمع شود؟.
اشكال چهارم : صدر آيه مى فرمايد (منافقين مى ترسند كه سوره اىنازل شود) آنوقت در ذيل آن مى فرمايد: (خدا بيرون مى كند آنچه را كه از آن مىترسيد) و اين در حقيقت مثل اين مى ماند كه بفرمايد: (و خدا خارج مى كند سوره اى را ويا خدا خارج خواهد كرد تنزيل سوره را و در هرحال معنى ندارد.
بعضى ها از اشكال اول چنين جواب داده اند كه جمله (يحذر المنافقون ...) انشائى استدر صورت خبر، و معنايش انشاء است نه خبر، و آن اين است كه منافقين بايد بترسند ازاينكه سوره اى برايشان نازل شود...
ليكن اين وجه ضعيف است ؛ چون هيچ دليلى بر آن نيست ، علاوه بر اينكهذيل آيه با اين وجه نمى سازد، زيرا معنا ندارد بفرمايد: (منافقين بايد از چنين و چنانبترسند، بگو استهزاء كنيد كه خدا آنچه را كه از آن مى ترسيد بيرون خواهد افكند)يعنى آنچه را كه واجب شد كه از آن بترسيد افشاء خواهد كرد، و اين هيچ معنائى ندارد.
بعضى ديگر گفته اند: منافقين از روى استهزاء اظهار ترس مى كردند، نه اينكه جدابترسند.
لازمه اين جواب اين است كه منافقين نسبت به فاش نشدن كفر و فسق درونيشان اطمينانداشتند، و اين چيزى نيست كه انسان نسبت به آن اطمينان پيدا كند كه احدى نمى تواند برآنها اطلاع يابد. علاوه بر اين ، قرآن اين حرف را تكذيب نموده و در آيات بيشمارىداستانهائى از منافقين نقل مى كند كه كفر و فسق و نقشه هاى شومشان را از ترس بر ملاشدن سخت در پنهان داشتن آن سعى مى كرده اند، مانند آيات سوره بقره و سوره منافقين وغير آندو.
آرى ، منافقين چون مى ديدند اسرارشان يكى پس از ديگرى فاش مى شود يقينا از فاششدن آن بيم داشته اند، و معنا ندارد كه نسبت به آن اطمينان داشته باشند كه الى الابداحدى بدانها راه نمى يابد، و اگر اظهار ترس مى كرده اند بمنظور استهزاء بوده ،چطور چنين چيزى ممكن است با اينكه خداى تعالى مى فرمايد: (يحسبونكل صيحه عليهم ).
بعضى ديگر از اين اشكال چنين جواب داده اند: اكثر منافقين در باره دعوترسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در شك بودند - نه اينكه يقين به دروغ بودن آنداشتند - و اين عده احتمال مى دادند كه سوره اىنازل شود و مردم را از منويات ايشان خبردار كند، و اين ترس و هراس كه از ايشاننقل شده خود اثر طبيعى شك و ترديد است ؛ زيرا اگر يقين مى داشتند به اينكهرسول خدا (صلى الله عليه و آله )، رسول خدا نيست و از ناحيه خدا آيه اىنازل نمى شود، ديگر معنى نداشت كه چنين ترسى در خاطرشان خطور كند، و اگر هم يقينبه رسالت او مى داشتند باز هم جا نداشت كه چنين ترسى به خود راه دهند، چوندلهايشان به نور ايمان آرام و مطمئن مى بود.
اين جواب - كه تنها جوابى است كه بيشتر مفسرين بر آن اعتماد كرده اند - هر چندبظاهرش جواب روبراهى است ، الا اينكه وقتى مى تواند مادهاشكال را از بيخ بركند كه تعبير آيه ، (يخاف المنافقون انتنزل عليهم سورة ) و يا نظير آن مى بود، كه در اين صورت صحيح بود بگوئيمخوف ، با شك و ترديد مى سازد نه با يقين .
و ليكن تعبير آيه شريفه (يخاف المنافقون ) نيست ، بلكه (يحذر المنافقون )است . مى فرمايد منافقين از نزول چنين سوره اى حذر داشتند نه ترس ، و حذر حالتى استكه با احتراز و پره يز آميخته است ، و چنين حالتى صدق نمى كند مگر بر كسى كه دستبه وسائلى زده باشد كه خود را از آنچه كه مى ترسد حفظ كند، و از شرى كهاحتمال مى دهد روى بياورد نگه بدارد.
و اگر صرفا شك مى داشتند و اثرى از آن خطر احتمالى نديده بودند و دست بهوسائلى كه حفظشان كند نزده بودند، ديگر پره يز و احتراز در حقشان معنا نداشت ؛ پساينكه قرآن تعبير كرده به اينكه (منافقين در حذر و احتراز بودند) خود شاهد اين استكه منافقين مى ترسيدند اين بار هم مثل دفعات قبلى كه آيات سوره بقره و غير آننازل شد و رسوايشان كرد آيه ديگرى نازل شود و رسوايشان كند، و بهمين جهت تعبيركرد به (حذر) نه خوف و شك و ترديد؛ پس ، جواب صحيح و بىاشكال همان جوابى است كه ما داديم .
اشكال دوم در ارتباط با آيه (يحزر المنافقون ...) و پاسخ هايى كه به آن دادهشدهاست
اما اشكال دوم كه با اينكه منافقين ايمان به خدا و قرآن نداشتند چطور مى ترسيدند آيهو يا سوره اى در باره شان نازل شود؟ بعضى ها از ايناشكال چنين جواب داده اند كه كلمه (على ) در جمله (انتنزل عليهم ) به معناى كلمه (فى در) است همچنانكه در آيه (و اتبعوا ما تتلواالشياطين على ملك سليمان ) على به معناى (فى ) آمده ؛ و معناى آيه اين است :(منافقين مى ترسيدند كه در باره ايشان و در بيان حالشان سوره اىنازل شود و از منويات آنها خبر دهد).
و اين جواب اگر جمله (تنبئهم بما فى قلوبهم ) نبود جواب بى عيبى بود - چنانچهتوضيحش خواهد آمد -.
بعضى ديگر در جواب اين اشكال گفته اند: ضميرى كه در كلمه (عليهم ) است به مؤمنين برمى گردد، نه به منافقين ، و معنايش اين است : (منافقين مى ترسند از اينكه سورهاى بر مؤ منين نازل شود و آنها را از آنچه در قلوب منافقين است خبر دهد، و يا خود منافقينرا از منوياتشان خبر دهد).
بعضى ديگر اين جواب را رد كرده و گفته اند اگر ضمير (عليهم ) را به مؤ منينبرگردانيم تفكيك در ضمائر لازم مى آيد. از اين نيز جواب داده اند كه تفكيك ضمائرعيبى ندارد و منافاتى با بلاغت كلام ندارد، بله ، اگر باعث شود كه معناى كلام در هم وبر هم و غير مفهوم بشود البته اشكال دارد؛ نه در همه جا.
بعضى ديگر اين جواب را پسنديده و چنين تاييد كرده اند كه : اصلا تفكيك ضماير لازمنمى آيد، براى اينكه قبلا هم ضميرى به مؤ منين برگشته بود و آن ضمير(ليرضوهم ) بود كه مى فرمود: منافقين براى مؤ منين سوگند مى خورند تابدينوسيله ايشان را راضى كنند، پس ‍ از آن خدا توبيخشان كرد كه اگر ايمان داريد خداو رسول سزاوارترند كه شما آنها را راضى كنيد.
اينك در اين آيه به طريق استيناف مطلب را از سرگرفته و مى فرمايد: منافقين دراحترازند كه مبادا سوره اى بر مؤ منين نازل شود و آنها را از آنچه منافقين دردل نهفته دارند آگاه نمايد و در نتيجه وثوق و اطمينانى كه مؤ منين به ايشان دارند از بينبرود، با اين حال كه سياق كلام درباره مؤ منين است اگر ضمير (عليهم ) را هم بهايشان برگردانيم تفكيكى در ضماير بوجود نمى آيد.
و ليكن اين تاييد صحيحى نيست ، زيرا پر واضح است و جاى هيچ ترديدى نيست كهموضوع بحث در اين آيات و آيات بسيارى كهقبل و بعد از آنها و مربوط به آنها است همه منافقين اند، نه مومنين ، و سياق ، سياق خطاببه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) است نه به مومنين ؛ و اگر در جمله (يحلفونبالله لكم ليرضوكم ) خطاب متوجه مؤ منين شده ، در حقيقت التفاتى بوده كه بمنظورتذكر به يك غرض خاصى كه قبلا شرح داديم بكار رفته ، و بعد از آن ، جمله دوبارهبه سياق قبلى و اصلى برگشته و خطاب را متوجهرسول خدا (صلى الله عليه و آله ) نموده ، پس معنا ندارد بگوئيم سياق آيات ، سياقخطاب به مؤ منين است .
و اگر سياق مربوط به مؤ منين بود جا داشت بفرمايد: (انتنزل عليكم سورة تنبوكم بما فى قلوبهم مى ترسند سوره اى بر شمانازل شود و شما را به آنچه آنان در دل نهفته دارند خبر دهد). و هيچ جا نداشت از اينتعبير عدول نموده و ضمير را ضمير غايب (عليهم ) بياورد، در حالى كه قبلا هم درباره مؤ منين سياق غايبانه اى نگذشته بود.
علاوه ، اينكه گفته است : (اينك در اين آيه بطرق استيناف مطلب را از سر گرفته )بكلى اتصال و ارتباطى را كه در ميان آيات مورد بحث بچشم مى خورد از بين مى برد؛چون در اول گفتار گفتيم اين طائفه از آيات يك غرض اصلى و استقلالى دارند كه همهمطالبشان در پيرامون آن است .
پس آيه شريفه (يحذر المنافقون ) بيان علت سوگند خوردن منافقين نيست ، بلكهمطلب تازه اى را شروع كرده تا غرضى را برساند كه مجموع آيات يازده گانه در مقامرساندن آن غرضند.
و كوتاه سخن ، آيات قبل از اين آيه اسمى از مؤ منين نبرده بود تا ذهن آدمى به آن منعطف ومشغول باشد، و بمحض برخورد به ضميرىاحتمال دهد كه شايد به ايشان برگردد؛ با اينحال اگر ضمير را به مؤ منين برگردانيم حق همان است كه آن شخص گفته بود كه تفكيكضمير لازم مى آيد، و انصاف هم اين است كه اين تفكيك با بلاغت منافات دارد، زيرا باعثابهام و پيچيدگى گفتار مى شود.
پس ، حق اين است كه ضمير (عليهم ) به منافقين برمى گردد - همچنانكه ما هم قبلاگفته بوديم - و اين اشكال كه با نداشتن ايمان چطور ممكن است خداوند بفرمايد:(نازل شود سوره اى بر ايشان ، يعنى منافقين ) وارد نيست ، زيرا منافقين در ميان مؤمنين مى زيستند و از آنها جدا و متمايز نبودند، و با چنين آميختگى مانعى نداردنزول سوره بر مؤ منين را نزول بر منافقين نيز بدانيم ، همچنانكه نظير اين تعبير را درمورد مؤ منين كرده و فرموده : (و اذكروا نعمه الله عليكم و ماانزل عليكم من الكتاب و الحكمه يعظكم به ).
و نظير آن را در باره اهل كتاب هم تعبير كرده و فرموده : (يسئلكاهل الكتاب ان تنزل عليهم كتابا من السماء) و نيز در باره مشركين در حكايتى از ايشانچنين فرموده : (و لن نومن لرقيك حتى تنزل علينا كتابا نقروه ).
و نسبت منافقين با اينكه در ميان مؤ منين قرار داشتند و جزو ايشان بحساب مى آمدند درنزول قرآن بر ايشان دورتر از نسبت مشركين واهل كتاب كه نبود ، پس چطور قرآن نزول آيه را بر مشركين واهل كتاب نسبت ميدهد و شما هيچ وحشتى نميكنيد، اما اينجا كهنزول آن را به منافقين نسبت داده تعجب و اشكال ميكنيد ؟.
نزول و انزال و تنزيل گاهى به عنايت انتهاء با كلمه (الى ) متعدى ميشود و گاهىبه عنايت بلندى و آمدن از بالا با كلمه (على ) متعدى ميگردد، و در تعبيرات قرآن هردو جورش بسيار آمده . و منظور از نازل شدن كتاب به قومى و يا بر قومى اين است كهآن كتاب ( آن آيه ، آن سوره ) متعرض حال آن قوم و بيان مطلبى در باره ايشان شده ، كهدر دنيا و آخرتشان سودمند ميباشد.
و اما اشكال سوم كه بر حذر بودن كه يك حالت درونى و جدى است با استهزاء چطورميسازد؟ بعضى از آن اينطور جواب دادهاند كه از جمله(قل استهزؤ ا) برمى آيد كه حذر ايشان جدى نبوده بلكه بعنوان استهزاء حالت حذر وترس به خود ميگرفته اند.
و اين جواب صحيح نيست ، زيرا آيات بسيارى كهقبل از اين آيات در سوره بقره و نساء و سورههاى ديگر در باره ايشاننازل شده و بسيارى از نيات سوء آنان را فاش كرده بود همه دلالت دارند بر اينكه حذرو ترس منافقين جدى بوده نه بعنوان استهزاء.
علاوه ، خداى تعالى تعبيراتى در باره ايشان كرده كه همه از ترس واقعى آنان حكايتميكند، مثلا در سوره منافقين فرموده : (يحسبونكل صيحة عليهم از هر صدائى ميترسند و خيال ميكند عليه آنهاست ) و در سوره (بقره) آيه (19) مثلى در باره ايشان آورده و فرموده : (يجعلون اصابعهم فى آذانهم منالصواعق حذر الموت انگشتان خود را در گوش خود ميگذارند از ترس ‍ صاعقه كه مباداعذابى باشد كه بر ايشان نازل ميشود).
و حق مطلب اين است كه استهزاء منافقين همان نفاقشان بوده ، كه در ظاهر و به زباناظهاراتى ميكرده اند كه مخالف با عقيده باطنيشان بوده ، آيه شريفه (و اذا لقوا الذينآمنوا قالوا آمنا و اذا خلوا الى شياطينهم قالوا انا معكم انما نحن مستهزن ) هم اين معنا راتاييد ميكند.
و اما اشكال چهارم كه صدر و ذيل آيه با هم نميسازد، جوابش اين است كه آن چيزى كه ازآن احتراز داشتند در حقيقت فاش شدن نفاق ، و برملا شدن نيات و عقائد درونيشان بوده ، واگر از نزول سوره ميترسيده اند براى همين بوده ، پس محذورى كه در صدر وذيل آيه آمده يكى است ، و معناى جمله (ان الله مخرج ما تحذرون ) اين است كه خدا ظاهر وفاش خواهد كرد آن نفاقى را كه پنهان كردهايد و از آنچه در دلها نهفته داريد خبر خواهدداد.
جواب منافقين به سؤ ال از رفتار توطئه گرانه شان


و لئن سالتهم ليقولن انما كنا نخوض و نلعبقل ابالله و آياته و رسوله كنتم تستهزؤ ن )



كلمه (خوض ) بطورى كه در مجمع البيان گفته به معناى فرو رفتن پا در مايعى ازقبيل آب و يا گل است ، و ليكن استعمالش در غير آن دو شايع شده .
راغب در مفردات ميگويد: كلمه (خوض ) به معناى عبور در آب است و ليكن بطور كنايهدر اقدام به امور هم استعمال ميشود و در قرآن در بيشتر مواردى كه آمده مواردى است كهاقدام و شروع در آنها مذموم است .
در اين آيه نفرموده كه از منافقين چه چيز را بپرسى ، همينقدر فرموده كه اگر از آنهابپرسى ، و بيان نكرده آن چيست كه اگر رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) از ايشانپرسشى كند، از آن چيز پرسش خواهد كرد، و ليكن جمله (ليقولن انما كنا نخوض و نلعب) با در نظر گرفتن سياقى كه دارد، و كلمه (انما) كه در آن هست دلالت دارد براينكه كارى بوده كه از ايشان سر زده و تا اندازهاى بهرسول خدا (صلى الله عليه وآله ) ارتباط داشته و عملى مرئى بوده كه بيننده را بهسوء ظن وا ميداشته ، و منافقين نمى توانسته اند با عذر و بهانه آن را توجيه كنند، مگراينكه بگويند داشتيم بازى ميكرديم و قصد ديگرى نداشتيم .
و اين خوض و لعب كه با آن عذر خواستند از اعمال زشتى است كه هيچ انسانى درحال عادى به آن اعتراف نميكند تا چه رسد به مؤ منين و كسانى كه تظاهر به ايمانميكنند، آنهم مخصوصا در عملى كه راجع و مربوط به خدا ورسول باشد؛ چيزى كه هست منافقين وجه ديگرى كهعمل خود را با آن توجيه كنند نيافتند مگر اينكه بگويند مقصود ما بازى و خوض بوده .
بهمين جهت به رسولگرامى اش دستور ميدهد كه بر عذرى كه آورده اند توبيخشان كند، و چنين فرموده :(بگو آيا به خدا و آيات و فرستاده او استهزاء مى كرديد) آنگاه در آخر آيات عملشانرا تفسير نموده و چنين فرموده : (اينها به خدا قسم مى خورند كه نگفتند، وحال آنكه به تحقيق كلمه كفر را گفتند و بعد از اينكه اسلام آوردند كافر شدند و بهكارى دست زدند كه از آن مى ترسيدند ...).
و از مجموع همه اين قرائن بدست مى آيد كه منافقين قصد سوئى نسبت بهرسول خدا (صلى الله عليه وآله ) داشتند و مى خواستند آن حضرت را بهقتل برسانند، و حتى دست به كار نيز شده بودند و در حينعمل حرف كفرآميزى هم زده بودند و ليكن تيرشان به خطا رفت و شرشان از آن جناببرگرديد، و چون به نتيجه نرسيدند و نقشه شان فاش گرديد،رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) پرسيد كه مى خواستيد چه بكنيد؟ چنين عذر آوردند كهما داشتيم بازى ميكرديم ، پس رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) توبيخشان كرد و بهآنها چنين فرمود: (آيا به خدا و رسول او و آياتش استهزاء ميكرديد؟) خداوند همعذرشان را رد نمود و قصد واقعى آنان را بر ملا ساخت .
و كوتاه سخن ، معناى آيه اين است : (من سوگند ميخورم كه اگر از ايشان بپرسى كهچه ميكرديد، و مقصودتان از اين حركات بى هنگام چه بوده است ؟) با اينكه كاملا هويدابود كه قصد جان تو را داشتهاند مع ذلك خواهند گفت : ما قصد سوئى نداشتيم ، ومنظورمان از اين كارهائى كه تو را به گمان بد انداخته اين بود كه تفريحى كردهباشيم ، به همين منظور داشتيم مانند سواران بازى ميكرديم .
اين اعتذار از ايشان در حقيقت استهزاء به خدا و آيات ورسول او بود؛ براى اينكه خود اعتراف دارند به اينكه آن كار را كه كردند از راه بازىو خوض كرده اند، حال كه خودشان اعتراف دارند پس به ايشان بگو: (آيا به خدا وآيات او و رسولش استهزاء ميكرديد؟) يعنى آيا ازعمل زشتى كه كرده ايد با يك عمل زشت ديگر كه خود كفر به خدا است عذر خواهى ميكنيد؟
و بعيد هم نيست كه غرض اصلى بيان اين جهت باشد كه اين خوض و لعب استهزاء بهرسول است ، و اگر خدا و آياتش را هم ذكر كرده براى اين بوده كه دلالت كند بر اينكهاستهزاء به رسول كه خود آيتى از آيات خدا است استهزاء به آيات خدا نيز هست ، واستهزاء به آيات خدا استهزاء به خداى عظيم است ، پس استهزاء بهرسول خدا (صلى الله عليه وآله ) استهزاء به خدا و آياتش نيز هست .
معناى كلمه (طائفة )


لا تعتذروا قد كفرتم بعد ايمانكم ان نعف عن طائفة منكم نعذب طائفة ...



راغب در مفردات در معناى كلمه (طائفة ) مى گويد: (طوف ) به معناى گشتن دورچيزى است و به همين جهت پاسبانى را كه در اطراف خانه هاى يك محله مى گردد و حراستمى كند (طائف ) مى نامند - تا آنجا كه مى گويند - و طائفه از مردم ، جماعتى ازايشان است ، و طائفه از هر چيز يك قطعه از آن است .
بعضى ها در آيه (فلو لا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا فى الدين ) گفته اند:اين كلمه گاهى به يك نفر و بيش از يك نفر گفته مى شود و بر همينقول آيه (و ان طائفتان من المؤ منين ) و آيه (اذ همت طائفتان منكم ) راحمل كرده اند.
و طائفه اگر در معناى جمع استعمال شود، جمع طائف مى باشد، و اگر در معناى مفرد باشددر آن صورت مى توان گفت كه اين كلمه ، كلمه جمعى است كه بطور كنايه در واحد بكاررفته ، و صحيح هم هست كه بگوئيم (طائفة ) مانند (راوية ) و (علامة ) وامثال اينها است (كه حرف (تاء) در آنها علامت تاكيد و كثرت است ).
يكى از مفسرين اين قول را كه كلمه طائفه بر يكى و دو تاى از مردم نيز اطلاق ميشودهمچنانكه بر سه تا به بالا اطلاق مى شود، تخطئه كرده ، و آنقدر مبالغه كرده كه آنرا غلط خوانده است و حال آنكه هيچ دليلى بر گفتهاش ندارد، و در ماده اين كلمه هيچ عددمعينى قرار نگرفته و اطلاقش بر يك قطعه از هر چيز خود مؤ يد اين است كه در يكىاستعمال ميشود.
آيه مورد بحث نهى مى كند منافقين را از عذر خواهى و اينكه اين عذر خواهى فائده ندارد ولغو است ، براى اينكه شما بعد از ايمانتان كافر شديد و بعد از حكم به كفر، ديگر چهفائدهاى ممكن است در عذر خواهى بوده باشد.
مراد از ايمان منافقين در جمله : (لقد كفرتم بعد ايمانكم )
و اينكه فرمود: (بعد از ايمانتان ) منظور از ايمان منافقين ، ايمان ظاهرى آنان است ،يعنى همان تظاهرى كه به ايمان مى كرده اند ( و از نظر فقه دين محكوم به مسلمانى شدهبودند)، و گر نه اگر براستى داراى حقيقت ايمان و آن هدايت الهى بودند ديگر دچارگمراهى نمى شدند؛ آيه (و لقد قالوا كلمة الكفر و كفروا بعد اسلامهم ) كه در آخرآيات مورد بحث قرار دارد و بجاى ايمان اسلام را آورده - كه معنايش گفتن شهادتين است- اين معنا را تاييد مى كند.
ممكن هم هست بگوئيم يكى از مراتب ايمان ، اعتقاد و اذعان خيلى ضعيفى است كهاحتمال از بين رفتن هم دارد، مانند ايمان بيماردلان كه خداى تعالى آنها را در شمار مؤ منينآورده ، و آنوقت ايشان را با منافقين دانسته نه از منافقين ، و اگر ما بتوانيم چنين مرتبهضعيفى از ايمان را كه قابل زوال باشد فرض كنيم ، ديگر چه مانعى دارد افرادى داراىايمان باشند و بعد از ايمانشان به طرف كفر بروند.
و چطور چنين فرضى ممكن نيست ، و حال آنكه خداى تعالى كسانى را سراغ داده كه ازايمانى قوى دست برداشته و به طرف كفر گرائيده اند، مانند آن كسى كه در آيه (واتل عليهم نباء الذى آتيناه آياتنا فانسلخ منها فاتبعه الشيطان فكان من الغاوين و لوشئنا لرفعناه بها و لكنه اخلد الى الارض و اتبع هواء) داستانش را آورده .
و نيز آيه (ان الذين آمنوا ثم كفروا ثم آمنوا ثم كفروا ثم ازدادوا كفرا...) و آياتبسيارى ديگر كه در آنها متعرض كفر بعد از ايمان شده ، همه وجود چنين مرتبهاى از ايمانرا ممكن مى دانند، پس چه مانعى دارد كه اعتقاد، مادام كه اعتقاد است و به مرحله اوج نرسيدهاز قلب زايل شود.

next page

fehrest page

back page