بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب تفسیر المیزان جلد 9, علامه محمدحسین طباطبایی رحمه الله علیه ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     Almiza01 -
     Almiza02 -
     Almiza03 -
     Almiza04 -
     Almiza05 -
     Almiza06 -
     Almiza07 -
     Almiza08 -
     Almiza09 -
     Almiza10 -
     Almiza11 -
     Almiza12 -
     Almiza13 -
     Almiza14 -
     Almiza15 -
     Almiza16 -
     Almiza17 -
     Almiza18 -
     Almiza19 -
     Almiza20 -
     Almiza21 -
     Almiza22 -
     Almiza23 -
     Almiza24 -
     Almiza25 -
     Almiza26 -
     Almiza27 -
     Almiza28 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

(و قيل اقعدوا مع القاعدين ) اين امر، يعنى جمله (مانند مردم معفو و معذور از جنگ شمانيز تقاعد بورزيد) امرى تشريعى نيست تا با امر به كوچ كردن و در جنگ شركت جستنمنافات داشته باشد، پس كسى نگويد كه چطور قبلا فرمود: (همه بايد حركت كنيد) وحال به منافقين مى فرمايد شما مانند سالخوردگان و زمين گير شدگان معاف هستيد؟زيرا بين ايندو دستور فرق است ؛ دستور اول امرى است تشريعى كه خداوند به زبانپيغمبرش بندگان خود را بدان ماءمور مى كند، و دستور دوم امرى است غير تشريعى كه ازناحيه سوء سريره و ترديد درونى و خبث باطن خود آنها است .
و اگر اين امر را به خود نسبت نداد، و نفرمود: (خداى تعالى گفت ) بلكه فرمود:(گفته شد كه تقاعد كنيد با تقاعدكنندگان ) بهمين منظور بود كه خود را از امر كردنبه رفتارى كه مورد خوشنوديش نيست منره نموده ، بفهماند كه اين روش را سبب هاىديگرى غير از خدا، از قبيل شيطان و هواى نفس باعث شده ، و اگر اين تخلف منافقين را درجمله (فثبطهم ) به خود نسبت داد، با واسطه بوده و بدين منظور بوده كه با معناىپاداش و امتنان بر مؤ منان منطبق گردد، و علاوه ، بخاطر اينكه دو امر متخالف ، يعنى دوامر (انفروا) و (اقعدوا) در يك سياق قرار گرفته و به يك صورت و يك جور اداءشده باشند.
مفسده حضور منافقين در ميان صفوف مؤ منين مجاهد


لو خرجوا فيكم ما زادوكم الا خبالا و لاوضعوا خلالكم ...



كلمه خبال به معناى فساد و اضطراب راى است . و كلمه (ايضاح ) به معناى شتابيدندر شر است . و (خلال ) به معناى بين و (بغى ) به معناى طلبيدن است . بنا براين ، معناى اينكه فرمود: (يبغونكم الفتنه ) اين است كه منافقين خواهان فتنه براىشما هستند. بعضى بجاى (براى شما) گفته اند: (در شما). و (فتنه ) بهمعناى محنت و گرفتارى است ، و از انواع گرفتاريها آنكه مناسب با مقام آيه است همانتفرقه و اختلاف كلمه است .
(وسماع ) به معناى كسى است كه هر حرفى را زود مى پذيرد و باور مى كند. اين آيهدر مقام تعليل جمله (و لكن كره الله انبعاثهم فثبطهم ) است ، و براى اينكه امتنان را همبرساند، بدون وصل يعنى بدون حرف عطف (واو) شروع شده ؛ و معناى آيه احتياجى بهتوضيح ندارد.


لقد ابتغوا الفتنه من قبل و قلبوا لك الامور حتى جاء الحق و ظهر امر الله و همكارهون



يعنى قسم مى خورم كه منافقان بطور مسلم پيش از اين جنگ (جنگ تبوك ) خواهان فتنه ومحنت و اختلاف كلمه و تفرقه اجتماع شما بودند، همچنانكه در جنگ احد عبد الله بن ابى بنسلول يك ثلث از جمعيت سپاهيان شما را از صحنه جنگ به طرف مدينه برگردانيد و ازيارى رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) دريغ نمود. آرى ، همين منافقين بودند كه هموارهامور را براى تو دگرگونه ساخته ، نعل را وارونه مى زدند و مردم را به مخالفت تودعوت و بر معصيت تخلف از امر جهاد تحريك نموده ، يهوديان و مشركان را برقتال با مسلمانان برمى انگيختند و در ميان مسلمين جاسوسى و خرابكاريهاى ديگر مىكردند تا آنكه حق - آن حق كه مى بايست پيروى شود - بيامد، و امر خدا و آنچه كه ازدين مى خواست پيروز گشت و بر خواسته هاى شيطانى كافران غالب آمد با اينكه كفاراز پيشرفت آن اكراه داشتند.
اين آيه شريفه به منزله استشهاد بر آيه قبلى است ، و بر آن مطلبى كه در دو آيهقبل بود مثال مى آورد.
و اگر در اين آيه خطاب را متوجه شخص رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) كرد بااينكه در آيه قبلى خطاب ، عمومى بود، براى اين است كه در اين آيه مطلب يعنى وارونهكردن امور فقط عليه آنجناب بود، به اين معنى كه منافقين همه دشمنى هايشان با آنجناببود، بخلاف آيه قبلى كه مضمونش عمومى است .
بحث روايتى
رواياتى در مورد كيفيت هجرت پيامبر (ص ) از مكه به مدينه و داستان غارو...
در الدر المنثور است كه ابن مردويه و ابو نعيم در كتابدلائل از ابن عباس روايت كرده اند كه در تفسير آيه (ان لا تنصروه فقد نصره الله )گفته است : بعد از آنكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) شبانه از خانه بيرون آمد وبه غار ثور رسيد. ابن عباس مى گويد: ابو بكر وقتى ديد كه آنجناب از شهر بيرونمى رود بدنبالش به راه افتاد و صداى حركتش به گوشرسول خدا (صلى الله عليه و آله ) رسيد و آنحضرت ترسيد مبادا يكى از دشمنان باشدكه در جستجوى او است ، وقتى ابو بكر اين معنا را احساس كرد شروع كرد به سرفهكردن . رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) صداى او را شناخت و ايستاد تا او برسد، ابوبكر همچنان بدنبال آنجناب بود تا به غار رسيدند.
صبحگاهان قريش به جستجوى آنحضرت برخاستند، و نزد مردى قيافه شناس از قبيلهبنى مدلج فرستادند. او جاى پاى آنحضرت را از در منزلش گرفته همچنان پيش رفتتا به غار رسيد. دم در غار درختى بود، مرد قيافه شناس در زير آن درخت ادرار كرد وپس از آن گفت : مرد مورد نظر شما از اينجا تجاوز نكرده - ابن عباس مى گويد: در اينهنگام ابو بكر در اندوه شد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: (محزون مباشكه خدا با ماست ).
ابن عباس سپس اضافه مى كند: رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و ابو بكر سه روزتمام در غار بودند و تنها على بن ابى طالب و عامر بن فهيره با ايشان ارتباط داشتند.عامر برايشان غذا مى آورد و على (عليه السلام ) تجهيزات سفر را فراهم مى نمود. على(عليه السلام ) سه شتر از شتران بحرين خريدارى نمود و مردى راهنما براى آنان اجيركرد. پس از آنكه پاسى از شب سوم گذشت على (عليه السلام ) شتران و راهنما رابياورد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و ابو بكر هر يك بر راحله و مركب خويشسوار شده به طرف مدينه رهسپار گرديدند. در حالى كه قريش بهر سو در جستجوىآنجناب شخصى را گسيل داشته بودند.
و نيز در همان كتاب آمده كه ابن سعد از ابن عباس و على (عليه السلام ) و عايشه (دخترابو بكر) و عايشه دختر قدامه و سراقه بن جعشم - روايات نامبردگان درهمداخل شده - روايت كرده كه گفته اند: رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) وقتى ازمنزل بيرون مى آمد كه قريش در خانه آنجناب نشسته بودند لاجرم مشتى از ريگ زمينبرداشت و بر سر آنان پاشيد در حالى كه مى خواند: (يس و القرآن الحكيم ...). آنگاهاز ميان آنان گذشت .
يكى از آن ميان گفت : منتظر چه هستيد؟ گفتند: منتظر محمديم گفت : به خدا قسم او از ميانشما عبور كرد و رفت . گفتند: به خدا سوگند ما او را نديديم ، آنگاه در حالى كه خاكهارا از سر خود مى تكاندند برخاستند. از آنسورسول خدا (صلى الله عليه و آله ) با ابو بكر به غار ثور رفته ،داخل آن شدند، و پس از ورود ايشان عنكبوتها به در آن غار تار تنيدند.
قريش با فعاليت هر چه تمامتر به جستجويش برخاستند، و سرانجام به در غاررسيدند، در آنجا يكى به ديگرى مى گفت : اين تار عنكبوتى كه من مى بينم آنقدر كهنهاست كه گويا قبل از تولد محمد در اينجا تنيده شده .
و در كتاب اعلام الورى در باره اينكه سراقه بن جعشم چه نحوه ارتباطى بارسول خدا (صلى الله عليه و آله ) داشت ، و در اينكه آيا او از دشمنان بوده و يا ازصحابه چنين گفته است : آنچه كه در بين عرب معروف شده و هر جا مى نشينند چه دراشعار و چه در محاورات خويش مى گويند و انتشار مى دهند، اين است كه سراقه از مكهبقصد كشتن رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بيرون آمد و او را تعقيب كرد تا شايد باكشتن آنجناب در ميان قريش افتخارى بدست آورد، و همچنان در تعقيب بود تا آنجناب راپيدا نمود، آنقدر نزديك شد كه ديگر خاطر جمع شد بهدف خود رسيده است ، و ليكنبطور ناگهانى چهار پاى اسبش به زمين فرو رفت و بكلى در زمين پنهان شد. سراقهبسيار تعجب كرد؛ زيرا مى ديد آن مكان ، زمين نرمى نبود كه پاى اسب فرو رود، آنهم تاشكم ، بلكه زمينى بسيار سفت و محكم بود. سراقه فهميد كه اين قضيه يك امر آسمانىاست (و اگر دير بجنبد ممكن است خودش هم فرو رود) لا جرم فرياد زد: اى محمد! ازپروردگارت بخواه اسب مرا رها كند، و من ذمه خدا را به گردن مى گيرم كه احدى را بهراهى كه در پيش ‍ گرفته اى راهنمائى نكنم و نگويم كه من محمد را كجا ديده ام .رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) دعا كرد و اسبش چنان به آسانى رها شد كه گوئىپاهايش را با يك گره جوزى بسته بودند.
و اين سراقه مردى بسيار زيرك و دورانديش بود، و از اين پيش آمد چنين احساس كرد كهبه زودى برايش پيش آمد ديگرى خواهد بود. لذا بهرسول خدا (صلى الله عليه و آله ) عرض كرد يك امان نامه براى من بنويس .
آنجناب هم به وى امان نامه داد و او برگشت .
محمد بن اسحاق مى گويد: ابو جهل در باره سراقه اشعارى گفته بود، سراقه نيز بااشعار زير، او را پاسخ گفت :
ابا حكم و اللات لو كنت شاهدا


لامر جوادى اذ تسيخ قوائمه


عجبت و لم تشكك بان محمدا


نبى ببرهان فمن ذا يكاتمه


عليك بكف الناس عنه فاننى


ارى امره يوما ستبدو معالمه


مؤ لف : اين روايت را كلينى در كافى به سند خود از معاويه بن عمار از ابى عبد الله(عليه السلام ) و نيز صاحب الدر المنثور نيز آن را به چند طريقنقل كرده اند. و نيز زمخشرى آن را در كتاب ربيع الابرار خود آورده است .
و در الدر المنثور آمده كه ابن سعد و ابن مردويه از ابن مصعب روايت كرده اند كه گفت : منانس بن مالك و زيد بن ارقم و مغيره بن شعبه را ديده بودم ، و از آنان شنيدم كه با خودچنين گفتگو مى كردند كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) وقتى آن شب وارد غار شد،خداوند درختى را به امر خود در برابر روى پيغمبرش رويانيد، بطورى كه بكلى آنحضرت را از چشم بينندگان پوشانيد، و عنكبوت را دستور داد تا دم در غار در برابررسول خدا (صلى الله عليه و آله ) تار بتند تا او هم با تارهاى خود آنجناب را ازبينندگان مستور سازد، و دو كبوتر وحشى را دستور داد تا در دهانه غار بايستند.
جوانان قريش كه هر يك از يك دودمان بودند با چوبدستى ، شمشير و چماقهايشان سر وكله هايشان پيدا شد، و همچنان نزديك غار مى شدند تا آنجا كه فاصله شان با آنجناببيش از چهل ذراع نماند. در آن ميان يكى از ايشان با عجله نزديك آمد و نگاهى در غار انداختو برگشت . بقيه نفرات پرسيدند چرا درون غار را تفحص نكردى ؟ گفت : من يك جفتكبوتر وحشى در دهنه غار ديدم و فهميدم كه معقول نيست كسى در غار باشد...
و نيز در همان كتاب آمده كه عبد الرزاق و ابن منذر از زهرىنقل كرده اند كه در ذيل جمله (اذ هما فى الغار) گفته است : مقصود از اين غار آن غارىاست كه در يكى از كوههاى مكه به نام ثور واقع است .
مؤ لف : رواياتى كه غار نامبرده را غار واقع در كوه ثور معرفى مى كنند بسيار زياداست . و اين كوه تقريبا در چهار فرسخى مكه قرار دارد.
و در اعلام الورى و قصص الانبياء آمده كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) سه روز درآن غار بماند و بعد از سه روز خداى تعالى به آنحضرت اجازه مهاجرت داد و فرمود: اىمحمد از مكه بيرون رو كه بعد از ابى طالب ديگر تو را در آن ياورى نيست .
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) از غار بيرون آمد و در راه به چوپانى از قريشيانبرخورد كه او را ابن اريقط مى گفتند. حضرت او را نزد خود طلبيد و فرمود: اى ابناريقط ! من مى خواهم تو را بر خون خودم امين گردانم (آيا حاضر هستى به اين امانت خيانتنكنى )؟ عرض كرد: در اين صورت به خدا سوگند تو را حراست و حفاظت مى كنم و احدىرا به سوى تو دلالت و راهنمائى نمى كنم . اينك بگو ببينم قصد كجا را دارى اى محمد؟حضرت فرمود: به طرف يثرب مى روم .
گفت : حال كه بدان طرف مى روى راهى به تو نشان مى دهم كه احدى آن راه را بلد نيست .فرمود: پس به نزد على برو و به وى بشارت بده كه خداوند به من اجازه مهاجرت داده ،اينك اسباب سفر و مركب برايم آماده ساز. ابو بكر هم گفت نزد اسماء دخترم برو و بهوى بگو براى من زاد و دو مركب فراهم كند و داستان ما را به عامر بن فهيره اعلام بدار وبه وى بگو زاد و دو راحله مرا بردارد و بياورد.
ابن اريقط نزد على (عليه السلام ) رفت و داستان را به عرضش رسانيد. على بن ابىطالب (عليه السلام ) زاد و راحله را براى آن حضرت فرستاد. عامر بن فهيره هم زاد و دوراحله ابى بكر را آورد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) از غار بيرون آمد و سوار شدو ابن اريقط آنجناب را از راه نخله كه در ميان كوهها به سوى مدينه امتداد داشت حركت داد وهيچ جا به جاده معمولى برنخوردند. مگر در (قديد) كه در آنجا بهمنزل ام معبد درآمدند.
راوى مى گويد: انصار از بيرون آمدن رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) از مكه خبردارشده بودند و در انتظار رسيدنش دقيقه شمارى مى كردند تا آنكه در محله قبا (در آن نقطهاى كه بعدا به صورت مسجد قبا درآمد) او را بديدند و چيزى نگذشت كه خبر ورودش درهمه شهر پيچيد. زن و مرد خوشحال و خندان و به يكديگر بشارت گويان به استقبالششتافتند.
نقد و بررسى استدلال به آيه غار بر فضيلت ابوبكر
مؤ لف : اخبار در داستان هجرت رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و جزئيات آن بسيارزياد است كه هم شيعه آنها را روايت كرده اند و هم سنى . و ليكن با همه زياديش آنقدرضد و نقيض يكديگرند كه نمى توان در اين كتاب به نقد و بررسى آنها پرداخت وداستان واقعى را از ميان آنها استخراج كرد. و ما از ميان همه آنها آن مقدارى را كه براجمال قضيه دلالت كند و تقريبا مورد اتفاق شيعه و سنى هم باشدنقل كرديم ؛ و همين مقدار كافى است .
و در الدر المنثور چنين آمده كه : خيثمه بن سليمان طرابلسى در كتاب خود كه درفضائل صحابه نوشته و نيز ابن عساكر از على بن ابى طالب روايت كرده اند كهفرمود: خداى تعالى همه مردم معاصر رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را مذمت كرده وتنها ابو بكر را مدح نموده و فرمود: (الا تنصروه فقد نصره الله اذ اخرجه الذين كفرواثانى اثنين اذ هما فى الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا).
مؤ لف : نقد اين بحث ، در مضامين آياتى كه در بر دارنده اين قضيه اند و همچنين رواياتصحيحى كه درباره داستان مذكور وارد شده ، نسبت به روايت فوق سوء ظن مى آورد؛براى اينكه آياتى كه در مقام مذمت مؤ منين (و يا به تعبير اين روايت در مقام مذمت عموم مردم )است ، و آيه غار هم در جمله (الا تنصروه ) بدان اشاره دارد واول همه آنها آيه (يا ايها الذين آمنوا ما لكم اذاقيل لكم انفروا فى سبيل الله اثاقلتم الى الارض ) مى باشد و نيزنقل قطعى ، ثابت مى كنند كه تثاقل از عموم مؤ منين نبود، بلكه پاره اى از مؤ منين دعوت وامر رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را نسبت به كوچ كردن براى جهاد پذيرفته وبى درنگ حركت كردند، و عده اى از مردم مؤ من و منافقتثاقل ورزيدند.
بهمين دليل خطاب در (يا ايها الذين آمنوا) هم ، كه تمامى مؤ منين راشامل است و همچنين مذمتى كه دنبال آن است مخصوص ‍ عده اى از مؤ منين خواهد بود، و خطابعمومى آن از قبيل خطابات عمومى ديگرى است كه مربوط به بعضى از مخاطبين است ،مانند خطابى كه در آيه (فلم تقتلون انبياء الله ) به عموم يهود شده ، در حالى كههمه افراد يهود انبياء را نكشتند و همچنين امثال آن در قرآن بسيار آمده است .
و بنابراين بيان ، دلالت آيه بر اينكه در روز غار جز خدا كسى پيغمبر را يارى نكردهدلالتى است قطعى .
و اين معنا خود بهترين شاهد است بر اينكه ضميرهائى كه در بقيه جملات آيه يعنى درجملات : (فانزل الله سكينته عليه و ايده بجنود لم تروها وجعل كلمه الذين كفروا السفلى و كلمه الله هى العليا) هست همه به پيغمبر برمى گردد.و جملات مذكور در مقام بيان اين جهتند كه خداى تعالى به تنهائى قائم است به نصرتاو، نصرتى عزيز و غيبى ، نصرتى كه احدى از مردم در آن دخالت ندارد، و آن عبارتستاز فرستادن سكينت بر وى و تاييد او بجنودى غايب از ديدگان ، و بالا دست قرار دادنكلمه حق و زير دست كردن كلمه باطل ، و اينكه خدا مقتدرى است شايسته كار.
از مساله نصرت و يارى كه بگذريم فضيلت ديگرى كه ممكن است فضيلت شمرده شود وانگشت روى آن گذاشته شود اين است كه بگويند كلمه (ثانى اثنين ) و همچنين كلمه(لصاحبه ) دلالت دارد بر اينكه وى رفيق راه و يار غاررسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بوده .
و ما نخست تسليم مى شويم كه بودن دو نفر كه يكى از آن دورسول خدا (صلى الله عليه و آله ) است و همچنين همنشين بودن با آنجناب خود يكى ازمفاخر و فضائل است .
و ليكن مى گوييم بفرضى هم كه ما آن را افتخار حساب كنيم ، يكى از افتخارات اجتماعىاست ، و اين اجتماع است كه براى اينگونه امور ارزش و نفاستىقائل است ، و اما قرآن كريم در منطق خود براى نفاست و قيمت ملاك ديگرى و براى فضيلتو شرافت معناى ديگرى دارد كه متكى بر حقيقتى است اعلا و بلندتر از مقاصد مادى واعتبارى ، اجتماعى ، و آن حقيقت عبارت است از كرامت و حرمت عبوديت و درجات تقرب به خدا.
آرى ، در نظر قرآن مصاحبت جسمى و يكى از صحابهرسول بشمار رفتن بهيچ وجه دلالتى بر احترام و شرافت ندارد. اين صريح قرآن استكه مكرر خاطرنشان ساخته كه اسم گذارى به اسماء مختلف و داشتن مزايائى كه مردمعامى آن را ارجمند و نظر اجتماعى آن را نفيس و بزرگ مى شمارد در نزد خداى سبحانكمترين ارزشى ندارد، و در نزد خداى تعالى حساب و ارزيابى همه بر روى دلها است ،نه بر آنچه كه از ظاهر اعمال ديده مى شود و نه بر تقدم از حيث حسب و نسب .
مخصوصا همين معنا را درباره اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و ملازمين آنجناببا صريح ترين بيان خاطرنشان ساخته و فرموده : (محمدرسول الله و الذين معه اشداء على الكفار رحماء بينهم تريهم ركعا سجدا... وعد اللهالذين آمنوا و عملوا الصالحات منهم مغفره و اجرا عظيما) اگر خواننده محترم تدبر كند مىبيند كه با همه مدحى كه در صدر آيه است ، درذيل آن چه قيودى را ذكر كرده است .
اين بود مختصرى بحث پيرامون آيه غار و روايات وارده در آن ، اگر بخواهيم بيش از اينبحث كنيم بحث تفسيرى ما مبدل به بحثى كلامى خواهد شد كه از غرض ما بيرون است .
و در كتاب الدر المنثور آمده كه ابن ابى حاتم و ابو الشيخ و ابن مردويه و بيهقى دركتاب دلائل و ابن عساكر در تاريخ خود از ابن عباس روايت كرده اند كه درذيل آيه (فانزل الله سكينته عليه ) گفته است : يعنى بر ابى بكر، زيرارسول خدا (صلى الله عليه و آله ) همواره بر سكينتى از پروردگار خود بود.
و نيز در همان كتاب آمده كه خطيب در تاريخ خود از حبيب بن ثابت روايت كرده كه در بارهآيه (فانزل الله سكينته عليه ) گفته است : اين آيه در حق ابى بكرنازل شده ، زيرا رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) هيچ آنى بدون سكينت نبود.
نقد و رد رواياتى كه مى گويند سكينت برابوبكرنازل شد
مؤ لف : از آنچه گذشت معلوم شد كه ضمير در (عليه ) به دلالت سياق (و على رغمدو روايت فوق ) به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) برمى گردد، و اين دو روايتبخاطر وقفى كه در آنهاست ضعيفند، علاوه بر اينكه در اين دو روايت ابن عباس و حبيبنظريه داده اند و نظريه آنها براى ديگران هيچگونه حجيت ندارد.
گذشته از اين ، استدلال آن دو به اينكه (رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) هيچ آنىخالى از سكينت نبوده ) استدلالى است ناتمام ، زيرا آيه (ثمانزل الله سكينته على رسوله و على المومنين ...) و همچنين آيه نظير آن كه در سورهفتح و مربوط به داستان حديبيه است ، مخالف آن است ؛ چون اين دو آيه تصريح مى كنندبه اينكه سكينت جديدى در خصوص اين دو مورد يعنى حديبيه و حنين بر آنجنابنازل شده ، و به شهادت همين دو آيه در مورد بحث يعنى در داستان غار هم سكينت برآنجناب نازل شده است .
و گويا بعضى از مفسرين متوجه اين اشكال شده اند لذااستدلال مزبور در روايت را حمل بر معناى ديگرى كرده و گفته اند: مقصود از ايناستدلال ابن عباس و حبيب اين است كه سكينت در غار ملازم با پيغمبر بوده ، و اين خودقرينه است بر اينكه سكينت بر ابى بكر نازل شده ، و بعيد هم نيست كه روايت حبيبدلالتش بر اين معنا نزديك تر باشد.
مفسر نامبرده بعد از آنكه روايت ابن عباس را اول و روايت حبيب را بعد از آننقل كرده گفته است :
بعضى از مفسرين لغت و معقول ، اين روايت را گرفته و تعليلى را كه (در آن است چنينتوضيح داده اند كه در آن روز براى رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) اضطراب وترسى جديد و تازه دست نداد (پس سكينت بر ابى بكرنازل شده )). بعضى ديگر اين حرف را چنين تقويت كرده اند كه(اصل در ضمير است كه به مرجع نزديك تر خود برگردد) و در آيه مورد بحث بهصاحب برمى گردد و ليكن اين حرف خيلى دل چسب نيست . بعضى ديگر گفته اند (ضميربه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) برمى گردد، و در نتيجه سكينت بر آنجنابنازل شده ، وليكن نزول سكينت بر آنجناب دليل بر اين نيست كه آنحضرت در آن روزدچار ترس و اضطراب شده باشد) اين حرف هم درست نيست ؛ زيرا همينكه مى بينيمنزول سكينت عطف شده بر (لا تحزن ) مى فهميم كه بخاطر همان ترس و اندوه ابىبكر و بعد از سفارش رسول خدا (صلى الله عليه و آله )نازل شده .
اما اينكه گفت : (آن روز ترس و اضطرابى بررسول خدا (صلى الله عليه و آله ) دست نداده تا سكينت بر اونازل شود) اگر اين معنا را از اينجا استفاده كرده كه چون در قرآن و در هيچ روايتىنيامده كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در آن روز ترسيده باشد، ما نيز مى گوييمدر قرآن و در هيچ روايتى نيامده كه آنجناب در داستان حديبيه و حنين ترسيده باشد، پسچطور نزول سكينت جديد را در آن دو واقعه قبول كرده است .
و اگر بگويد: نزول سكينت مستلزم اين است كه طرف قبلا دچار ترس و اضطراب شدهباشد. در جواب مى گوييم همانطور كه قبلا هم گفته بوديم چنين استلزامى در كار نيست ؛اگر چنين استلزامى صحيح بود بايد هيچ نعمتى بعد از نعمتىنازل نشود، و هميشه نعمت بعد از نعمتى مقابل و ضد خودشنازل گردد، و حال آنكه ما مى بينيم نعمت هاى ديگر الهى يكى پس از ديگرىنازل مى شود، نعمت بعد از نعمت ، رحمت بعد از رحمت ، ايمان و هدايت بعد از ايمان و هدايت ؛و همچنين بسيارى از انواع ديگر نعمت ها كه بعد از مشابه خودشنازل شده ، و قرآن كريم هم بر نمونه هاى بسيارى از اينقبيل تصريح دارد.
و اما اينكه گفت (رجوع ضمير به پيامبر درست نيست ، زيرا همينكه مى بينيم سكينت عطفشده بر (لا تحزن ) مى فهميم كه بخاطر همان ترس و اندوه ابى بكر و بعد ازسفارش رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) نازل شده ) اين نيز صحيح نيست ، زيرادرست است كه فاء تفريع دلالت دارد بر اينكه جملهمدخول آن مترتب بر ماقبل آن است ؛ و ليكن معناى اين ترتب و بعديت ، تنها ترتب و بعديتزمانى نيست ، و هيچ يك از علماى ادب چنين ادعائى نكرده ، بلكه ممكن است بعديت زمانىباشد، و ممكن هم هست بعديت رتبه اى باشد.
و با اين حال ديگر اين مفسر نمى تواند بگويد بايد جمله(فانزل الله سكينته عليه ) مترتب بر كلام قبلى خود باشد، آنهم ترتب زمانى ؛همچنانكه نمى تواند بگويد بايد مترتب به كلام نزديك تر خود باشد، مگر اينكهقبول كند آن حرف را كه اصل در ضمير اين است كه به مرجع نزديك تر خود برگردد، وحال آنكه خود او اين حرف را از ديگران نقل كرد و سپس گفته كه حرف صحيحى نيست .
و ما وقتى سياق آيه مورد بحث را از نظر بگذرانيم مى بينيم نزديك ترين جمله اى كهصالح باشد براى اينكه جمله (فانزل الله سكينته عليه ) متفرع بر آن گردد همانجمله (فقد نصره الله ) است ، كه بطور اجمال مى گويد: خدا در فلان جا و فلان جا اورا يارى كرد؛ و در اين جمله و جملات بعد از آن بطورتفصيل بيان مى كند كه چنين و چنان او را يارى كرده است .
پس معلوم شد آن جوابى كه اين آقا در آخر كلامش به آن مفسر داده عينا همان حرفى است كهخودش آن را تضعيف كرده و گفته بود: (اصل مذكور اصلى ندارد) اينك خودش هميناصل را با عباراتى ديگر مورد استدلال قرار داده است .
از همين جهت اشكال بر يك روايت ديگرى كه در الدر المنثور آن را از ابن مردويه از انس بنمالك نقل كرده معلوم مى شود. روايت اين است كه انس گفت :رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و ابو بكر وارد غار حرا شدند، پس آنگه ابو بكربه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) عرض كرد: جاى ما آنقدر روشن و پيداست كه اگركسى جاى پاى خود را ببيند من و تو را خواهد ديد. حضرت فرمود: چه فكر مى كنى درباره دو نفرى كه سومى آندو خداست ، خداوند سكينت خود را بر تونازل كرد، و مرا به لشكريانى كه شماها نمى بينيد تاييد فرمود.
صرفنظر از اينكه اين روايت متعرض غار حرا شده ، وحال آنكه با اخبار مستفيضه و بسيار زياد ثابت شده كهنزول آيه مورد بحث مربوط به غار ثور است نه غار حرا؛ ايناشكال در آن هست كه سياق آيه را تفكيك كرده ، يك ضمير به ابى بكر و يك ضمير ديگررا به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) برگردانيده ، و يك سياق اجازه چنين تفكيكى رانمى دهد.
آلوسى در روح المعانى هر دو ضمير را به ابى بكر برگردانيده و روايت را چنين آورده :(خداوند سكينت خود را بر تو (ابى بكر) نازل كرده ، و تو را بجنودى كه شماها نمىبينيد تاييد نموده ).
و ما نمى دانيم كداميك از اين دو نقل اصل و كداميك دست خورده و تحريف شده است . وبفرضى كه نقل آلوسى درست باشد علاوه بر آناشكال هائى كه در بيان سابق گذشت اشكال ديگرى دارد، و آن اين است كه در غار، غير ازرسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و ابو بكر كسى ديگرى نبوده پس در جمله (شماهانمى بينيد) روى سخن با چه كسانى است ؟.
و در تفسير قمى در ذيل آيه (لو كان عرضا قريبا و سفرا قاصدا) از ابى الجارود ازامام ابى جعفر (عليه السلام ) روايت آمده كه فرمود: مقصود اين است كه اگر غنيمت نزديكىدر بين بود تو را پيروى مى كردند.
و در تفسير عياشى از زراره و حمران و محمد بن مسلم از ابى جعفر و ابى عبد الله (عليهالسلام ) روايت كرده كه در ذيل آيه مزبور فرموده اند: معنايش اين است كه اينها كهخواهند گفت : ما استطاعت جهاد نداريم ، دروغ مى گويند و از علم خدا گذشته كه اگر اينسفر سفر نزديكى بود و سود مادى نزديكى داشت تو را پيروى مى كردند.
مؤ لف : اين روايت را صدوق در كتاب معانى الاخبار بسند خود از عبد الاعلى بن اعين از ابىعبد الله (عليه السلام ) بهمين صورت نقل كرده .
آماده شدن مسلمين براى جنگ با روميان و خطبه پيامبر (ص ) براىآنانقبل از حركت به سوى تبوك
و در تفسير قمى در ذيل جمله (و لكن بعدت عليهم الشقه ) آمده كه معنايش اين است كه :و ليكن راه آنان تا تبوك دور بود (و بدين جهت عذر آوردند) و سبب آن اين بوده كهرسول خدا (صلى الله عليه و آله ) هيچ مسافرتى به آن دورى و به آن دشوارى نكرده(و به مردم پيشنهاد ننموده ) بود.
و اما اصل مطلب جريانش از اين قرار بوده كه : افرادى كه همه ساله از ييلاق از شام بهمدينه برمى گشتند و با خود پتو و خواربار مى آوردند و مردمى عوام بودند، در آن ايامدر مدينه انتشار دادند كه روميان در حال جمع آورى قشون هستند و مى خواهند با لشكرىانبوه با رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) نبرد كنند، وهرقل با همه لشكريانش حركت كرده و قبائل غسان و جذام و بهراء و عامله را هم با خودهمداستان نموده اينك خودش در حمص مانده و لشكريانش تا بلقاء رسيده اند.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) وقتى اين معنا را شنيد اصحاب خود را به تبوك كهيكى از شهرهاى بلقاء است فرستاد، و از آنسو افرادى را به ميان قبائلى كه درحول و حوش مدينه بودند و همچنين به مكه و نزد افرادى كه از ميانقبائل خزاعه و مزينه و جهينه مسلمان شده بودند فرستاد تا آنان را بر جهاد تحريككنند.
آنگاه به لشكريان خود دستور داد تا لواى جنگ را در ثنيه الوداع بيفراشتند، و بهافرادى كه توانائى مالى داشتند دستور داد تا به تهى دستان كمك مالى كنند، و هر كسهر چه اندوخته دارد بيرون آورده و انفاق كند. لشكر نيز چنين كرده و با تشويق يكديگرلشكرى نيرومندى تشكيل دادند.
آنگاه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به خطبه ايستاد و بعد از حمد و ثناىپروردگار فرمود: اى مردم ! راست ترين گفتارها كتاب خدا و سزاوارترين سفارشاتتقوا و بهترين ملتها ملت ابراهيم و نيكوترين سنت ها سنت محمد و شريف ترين سخنانذكر خدا و بهترين داستانها همين قرآن است . و نيكوترين امور سنتهاى ثابت و پا برجاست و بدترين امور، امور نو ظهور و تازه درآمده است .
و نيكوترين هدايت هدايت انبياء و شريف ترين كشته شدگان آنهايند كه در راه خدا شهيدشده باشند و تاريك ترين كوريها كورى ضلالت بعد از هدايت و بهترين كارها آن كارىاست كه نافع تر باشد. بهترين هدايتها آن هدايتى است كه پيروى گردد و بدترينكوريها كورى دل است . دست بالا (دهنده ) بهتر از دست پائين (گيرنده ) است . خواسته اىكه كم و به قدر كفاف باشد بهتر از آن خواسته اى است كه زياد و بازدارنده از ياد خداباشد. بدترين معذرتها معذرت در دم مرگ و بدترين ندامتها ندامت در روز قيامت است .پاره اى مردم كسانيند كه به نماز جمعه نمى آيند، مگر گاه بگاه ، و پاره اى ديگركسانيند كه به ياد خدا نمى افتند مگر بى اراده و نيت ، و از بزرگترين خطاهاى زباندروغ و بهترين بى نيازيها بى نيازى دل (و سيرى چشم ودل ) است .
نيكوترين توشه ها تقوا، و اساس حكمت ، ترس از خداست ، و بهترين چيزى كه دردل مى افتد يقين است ، و شك و ترديد از كفر است ، و دورى كردن از يكديگرعمل جاهليت ، و غل و غش از چرك جهنم ، و مستى ، اخگر و پاره هاى آتش و سرائيدن شعر ازابليس است . و شراب انبانه همه گناهان و زنان دامهاى شيطان و جوانى شعبه اى از جنوناست ، و بدترين كسب ها رباخوارى و بدترين خوردنها خوردنمال يتيم است ، و نيك بخت آن كسى است كه از ديگران پند بگيرد، و بدبخت آن كسى استكه در شكم مادر بدبخت باشد. و هر يك از شما سرانجام در خانه چهار ذراعى (قبر) قرارخواهد گرفت ، و در هر امرى آخر آن را بايد نگريست و ملاك هر امرى اواخر آن است ، وبدترين رباها دروغگوئى است و هر آينده اى ، نزديك است ، و ناسزا گفتن به مؤ من فسقو قتال با او كفر و خوردن گوشت او از نافرمانى خدا و حرمتمال او مانند حرمت خون اوست . و هر كه به خداتوكل كند خدا او را كفايت كند، و هر كه صبر كند به پيروزى مى رسد، و هر كه از جرمديگران در گذرد خداوند از جرائم او در مى گذرد، و هر كه خشم خود فرو ببرد خداوندپاداشش مى دهد، و هر كه صبر بر مصيبت كند خدا او را عوض مرحمت مى كند، و هر كه درپى انتشار فضائل خود برآيد خداوند در پى رسوائيش برخواهد آمد و هر كه در اين بارهسكوت كند خداوند به بيشتر از آنكه خود انتظار داشت فضائلش را انتشار مى دهد و هركس معصيت كند خدا عذابش دهد. بار الها ! مرا و امت مرا بيامرز. بار الها! مرا و امت مرابيامرز. من از خدا براى خودم و براى شما طلب مغفرت مى كنم .
راوى مى گويد مردم وقتى اين خطبه را شنيدند در امر جهاد دلگرم شده ، همه قبائلى كهآنجناب براى جنگ دستور حركتشان را داده بود حركت كردند، و پاره اى از منافقين و غيرمنافقين تقاعد ورزيدند.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به جد بن قيس برخورد، و به او فرمود: اى ابا وهبآيا براى اين جنگ با ما حركت نمى كنى ؟ گويا از ديدن زنان زرد پوست خوددارى نمىتوانى كرد. عرض كرد يا رسول الله ! به خدا سوگند قوم و قبيله من مى دانند كه درميان آنان هيچ كس به اندازه من علاقه به زن ندارد، و من مى ترسم اگر با شما حركت كنمو به اين سفر بيايم از ديدن زنان رومى نتوانم خوددارى كنم ، لذا استدعا دارم مرا مبتلامكن ، و اجازه بده در شهر بمانم . از سوى ديگر همين شخص به گروهى از قوم خود گفت: هوا بسيار گرم است ، در اين هواى گرم از خانه و زندگى خود بيرون مرويد.
پسرش گفت : آيا خودت فرمان رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را مخالفت مى كنىبس نيست اينك مردم را سفارش مى كنى كه گرمى هوا را بهانه كرده آنجناب را مخالفتكنند، به خدا قسم خداوند در همين باره آيه اى مى فرستد كه تا قيام قيامت مردم آن رابخوانند (و تو رسوا شوى )، اتفاقا خداى تعالى اين آيه را فرستاد: (و منهم منيقول ائذن لى و لا تفتنى الا فى الفتنه سقطوا و ان جهنم لمحيطه بالكافرين ).
آنگاه جد بن قيس اضافه كرده گفت كه محمد خيال مى كند جنگ با روم هممثل جنگ با ديگران است ، ولى من خوب مى دانم كه احدى از اين مسلمانان از اين جنگ برنخواهد گشت .
چند روايت در ذيل آيه شريفه : (عفا الله عنك لم اذنت لهم ...)
مؤ لف : در اين باره روايات بسيار ديگرى از طرق شيعه و سنى وارد شده است .
و در كتاب عيون به سند خود از على بن محمد بن جهم روايت كرده كه گفت : من وارد مجلسمامون شدم و على بن موسى (عليهماالسلام ) نيز در آنجا حضور داشتند؛ مامون رو بهآنحضرت كرد و گفت : يا بن رسول الله ! آيا نظر شما اين نيست كه انبياء معصومند.فرمودند: چرا. مامون در ضمن پرسش هاى خود پرسيد: (يا ابا الحسن پس آيه عفا اللهعنك لم اذنت لهم ) چه معنا دارد؟
حضرت رضا (عليه السلام ) فرمود: اين از قبيلمثل معروف (در، بتو مى گويم ديوار تو بشنو) است ، خداى تعالى در اين آيه روىسخن خود را به پيغمبرش كرده و ليكن مقصودش امت او است ؛ و همچنين است آيه (لئناشركت ليحبطن عملك و لتكونن من الخاسرين اگر شرك بورزى عملت بى اجر مى شود ومسلما از زيانكاران خواهى شد) و نيز آيه (و لو لا ان ثبتناك لقد كدت تركن اليهمشيئا قليلا اگر نبود كه ما تو را ثابت قدم كرده بوديم چيزى نمى ماند كه تو هم مقداركمى متمايل به ايشان مى شدى .) مامون گفت : درست فرمودى يا بنرسول الله .
مؤ لف : مضمون اين روايت درست مطابق بيانى است كه ما در معناى اين آيه گذرانديم ، نهآن حرفى كه ديگران زدند و گفتند (اذن دادن آنجناب به اينكه منافقين تقاعد بورزندترك اولائى بوده نه گناه )، زيرا اگر ترك اولى مى بود ديگر معنا نداشت كه عتابدر آيه از قبيل (در بتو مى گويم ديوار تو بشنو) بوده باشد.
و در الدر المنثور است كه عبدالرزاق در كتاب المصنف و ابن جرير از عمرو بن ميمون اودىروايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) دو كار كرد كه در آن دو كارهيچگونه دستورى نداشت ؛ يكى اينكه به منافقين اجازه تقاعد داد و ديگر آنكه اسيرگرفت ، و خداى تعالى در برابر اين دو عمل فرمود: (عفا الله عنك لم اذنت لهم ...).
داستان چند تن از مؤ منينى كه با تاءخير به لشگريان عازم تبوك پيوستند ياآنكهتخلف كردند و سپس توبه نمودند
مؤ لف : اشكالهائى كه بر اين روايت وارد است از بيان گذشته ما معلوم شد.
و در تفسير قمى در ذيل آيه (و لو ارادوا الخروج لاعدوا له عده ...) و همچنين درذيل آيه بعدش گفته است : عده اى هم از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) تخلف كردندكه داراى نيت صادق و بصيرت در دين بودند و هيچ شك و ترديدى در عقائدشان رخنهنكرده بود، ليكن پيش خود گفته بودند ما بعد از آنكهرسول خدا (صلى الله عليه و آله ) حركت كردند به او ملحق مى شويم .
از آن جمله يكى ابو خيثمه بود كه مردى قوى و داراى دو همسر و دو آلاچيق بود، همسران وىآلاچيق هايش را آب پاشى كرده ، در آن آب آشاميدنى خنكى فراهم نموده و طعامى تهيه كردهبودند، در همين بين كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مسلمانان را دستور حركت داد اوسرى به آلاچيق هاى خود زد و در جواب هواى نفس خود كه او را به استفاده از آنها دعوت مىكرد گفت : نه ، به خدا سوگند اين انصاف نيست كهرسول خدا (صلى الله عليه و آله ) با اينكه خداى تعالى از گذشته و آينده او درگذشته حركت كند و در شدت حرارت و گرد و غبار و با سنگينى سلاح راه بپيمايد و درراه خدا جهاد كند، آنگاه ابو خيثمه كه مردى نيرومند است در سايه آلاچيق و در كنار همسرانزيباى خود به عيش و لذت بپردازد؛ نه به خدا سوگند كه از انصاف بدور است .
اين بگفت و از جا برخاست شتر خود را آورد و اثاث سفر را بر آن بار كرد و بهرسول خدا (صلى الله عليه و آله ) ملحق شد. مردم وقتى ديدند سوارى از دور مى رسد بهرسول خدا (صلى الله عليه و آله ) گزارش دادند، حضرت فرمود: بايد ابو خيثمهباشد. ابو خيثمه نزديك شد و جريان خود را بعرض رسانيد. حضرت جزاى خير برايشطلب نمود و براى او دعاى خير فرمود.
ابوذر نيز سه روز از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) تخلف كرد؛ جريان كار او اينبود كه شترش ضعيف و لاغر بود و در بين راه از پاى درآمد، و ابو ذر ناگزير شد اثاثخود را از پشت شتر پائين آورده ، بدوش خود بكشد. بعد از سه روز مسلمانان ديدند مردىاز دور مى رسد؛ به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) گزارش دادند؛ حضرت فرمود:بايد ابو ذر باشد. گفتند: آرى ، ابو ذر است . حضرت فرمود به استقبالش برويد كهاو بسيار تشنه است . مسلمانان آب برداشته ، به استقبالش شتافتند.
ابوذر خود را به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) رسانيد در حالى كه طرفى آبهمراه داشت . رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: آب داشتى و تشنه بودى ؟ عرضكرد: بلى . فرمود: چرا؟ عرض كرد در ميان راه به سنگى گودى برخوردم كه در گودىآن آب باران جمع شده بود، وقتى از آن چشيدم ديدم آب بسيار گوارائى است ، با خودگفتم از اين آب نمى خورم مگر بعد از آنكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) از آنبياشامد.
حضرت فرمود: اى ابا ذر ! خدا رحمتت كند، تو تنها زندگى مى كنى و تنها هم خواهى مرد،و تنها محشور خواهى شد، و تنها به بهشت خواهى رفت . اى اباذر! مردمى ازاهل عراق بوسيله تو سعادتمند مى شوند، آنان به جنازه تو برمى خورند، تو راغسل و كفن كرده بر جنازه ات نماز مى خوانند و دفن مى كنند.
راوى سپس اضافه كرده : در ميان كسانى كه از آنجناب تخلف ورزيدند عده اى از منافقينبودند و عده اى هم از نيكان كه سابقه نفاق از ايشان ديده نشده بود، از آنجمله كعب بنمالك شاعر و مراره بن ربيع و هلال بن اميه رافعى بودند. بعد از آنكه خداوند توبهشان را قبول كرد، كعب گفته بود: من از خودم در تعجبم زيرا هرگز بياد ندارم كه روزىبه مثل آن ايامى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) حركت مى كرد سرحال و نيرومند بوده باشم و هيچوقت جز در آن ايام داراى دو شتر نبودم ، با خود مى گفتمفردا به بازار مى روم و لوازم سفر را خريدارى مى كنم بعدا خود را بهرسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مى رسانم ، به بازار مى رفتم و ليكن حاجت خود رابرنمى آوردم تا آنكه به هلال بن اميه و مراره بن ربيع برخوردم . آندو نيز ازرسول خدا (صلى الله عليه و آله ) تخلف كرده بودند باز هم متنبه نشدم با آندو قرارگذاشتم كه فردا به بازار برويم ، فردا به بازار رفتيم ولى كارى صورت نداديم، خلاصه در اين مدت كار ما اين بود كه مرتب مى گفتيم فردا حركت مى كنيم و حركت نمىكرديم تا يك وقت خبردار شديم كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) برمى گردد،آنوقت دچار ندامت و شرمسارى شديم .
پس از پايان جنگ وقتى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به مدينه نزديك شد بهاستقبالش شتافتيم تا او را تهنيت بگوييم كه بحمد الله بسلامت برگشته ، و ليكن باكمال تعجب ديديم كه جواب سلام ما را نداد، و از ما روى گردانيد، آنگاه متوجه برادراندينى خود شده به ايشان سلام كرديم ، ايشانهم جواب ما را ندادند، اين مطلب به خانوادههاى ما رسيد، وقتى به خانه آمديم ديديم زن و بچه هاى ما نيز با ما حرف نمى زنند، بهمسجد آمديم ديديم احدى نه به ما سلام مى كند و نه همكلام مى شود، لاجرم زنان ما نزدرسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مشرف شده به عرض رسانيدند شنيده ايم كه شمابر شوهران ما غضب فرموده اى ! آيا وظيفه ما هم اين هست كه از آنان كناره گيرى كنيم ؟حضرت فرمود: نه ، شما نبايد كناره گيرى كنيد و ليكن مواظب باشيد با شما نزديكىنكنند.
وقتى كار كعب بن مالك و دو رفيقش به اينجا كشيد، گفتند، ديگر مدينه جاى ما نيست ،زيرا نه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) با ما حرف مى زند و نه احدى از برادران وقوم و خويشان ، پس بيائيد به بالاى اين كوه رفته به دعا و زارى بپردازيم ، بالاخرهيا خدا از تقصيرات ما مى گذرد، و يا آنكه همانجا از دنيا مى رويم .
اين سه نفر از شهر بيرون شده و به بالاى كوه ذباب رفتند و در آنجا به عبادت وروزه پرداختند. زن و فرزندانشان برايشان طعام آورده به زمين مى گذاشتند و بدوناينكه حرفى بزنند بر مى گشتند، و اين برنامه تا مدتى طولانى ادامه داشت .
روزى كعب به آن دو نفر ديگر گفت : رفقا! حال كه به چنين رسوائى و گرفتارى مبتلاشده ايم و خدا و رسولش و به پيروى از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) خانواده هاىما و برادران دينيمان بر ما خشم گرفته اند و احدى با ما همكلام نمى شود، ما خود چرا بهيكديگر خشم نگيريم ، ما نيز مسلمانيم و بايد دستور پيغمبر را پيروى نموده با يكديگرهمكلام نشويم ؛ اينك هر يك از ما به گوشه اى از اين كوه برود و سوگند بخورد كهديگر با رفيقش حرفى نزند تا بميرد و يا آنكه خدا از تقصيرش درگذرد.
مدت سه روز هم بدين منوال گذرانيدند، و يكه و تنها در كوه بسر بردند، حتى طورى ازيكديگر كناره گرفتند كه يكديگر را هم نمى ديدند.
پس از سه روز يعنى در شب سوم رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در خانه ام سلمهبود كه آيه توبه و مژده مغفرت ايشان نازل شد، و آن آيه (لقد تاب الله بالنبىعلى المهاجرين و الانصار الذين اتبعوه فى ساعه العسره ) بود. امام صادق (عليهالسلام ) فرمود: آيه شريفه اينطور نازل شده ، و مقصود از مهاجرين و انصار ابو ذر،ابو خيثمه و عمير بن وهب بود كه از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) تخلف ورزيده ،بعد به وى ملحق شدند.
آنگاه راوى در باره آن سه نفرى كه آيه (و على الثلاثه الذين خلفوا) در حقشاننازل شده گفته : عالم (امام - (عليه السلام ) فرمود آيه اينطورنازل شده : (و على الثلاثه الذين خالفوا) زيرا كلمه (خلفوا) به معناى تخلفقهرى است كه مرتكبش تقصيرى نداشته و سزاوار ملامت نيست ، (حتى اذا ضاقت عليهمالارض بما رحبت ) از اين رو زمين با همه فراخيش بر آنان تنگ شد كه نهرسول خدا (صلى الله عليه و آله ) با ايشان همكلام مى شد و نه برادران دينى و نه زنو فرزندانشان ؛ و بهمين جهت ، مدينه بر آنان تنگ شد، و ناگزير از مدينه تار و مارشدند، و وقتى خداوند ديد براستى نادم شده اند توبه ايشان راقبول كرد.
مؤ لف : بزودى گفتارى در باره اين دو آيه و رواياتى كه در تفسير آندو وارد شده ازنظر خواننده خواهد گذشت .
و در تفسير عياشى از مغيره روايت شده كه گفت : من از او (امام ) شنيدم كه در خصوص آيه(و لو ارادوا الخروج لاعدوا له عدة ) مى گفت مقصود از (عدة ) نيت و تصميم است ، ومعناى آيه اين است كه : اگر مى خواستند خارج بشوند مى شدند.
مؤ لف : اين روايت صرف نظر از ضعفى كه دارد، و صرف نظر از اين كهمرسل است و راويانش معلوم نيستند، و نيز علاوه بر اينكه مضمر است يعنى معلوم نيست كهمطلب را از چه كسى نقل كرده با لفظ آيه هم تطبيق ندارد - و خدا داناتر است .
و در الدر المنثور آمده كه ابن اسحاق و ابن منذر از حسن بصرى روايت كرده اند كه گفت :عبد الله بن ابى و عبد الله بن نبتل و رفاعه بن زيد بن تابوت از بزرگان منافقين واز كسانى بودند كه عليه اسلام و مسلمين همواره نقشه چينى مى كردند و در باره آنان آيه(لقد ابتغوا الفتنه من قبل و قلبوا لك الامور...)نازل شد.
آيات 63 - 49 سوره توبه


و منهم من يقول ائذن لى و لا تفتنى الا فى الفتنه سقطوا و ان جهنم لمحيطه بالكفرين(49)
ان تصبك حسنه تسوهم و ان تصبك مصيبه يقولوا قد اخذنا امرنا منقبل و يتولوا و هم فرحون (50)
قل لن يصيبنا الا ما كتب الله لنا هو مولئنا و على اللهفليتوكل المومنون (51)
قل هل تربصون بنا الا احدى الحسنيين و نحن نتربص بكم انيصيبكم الله بعذاب من عنده او بايدينا فتربصوا انا معكم متربصون (52)
قل انفقوا طوعا او كرها لن يتقبل منكم انكم كنتم قوما فسقين (53)
و ما منعهم انتقبل منهم نفقتهم الا انهم كفروا بالله و برسوله و لا ياتون الصلوه الا و هم كسالى و لاينفقون الا و هم كرهون (54)
فلا تعجبك امولهم و لا اولادهم انما يريد الله ليعذبهم بهافى الحيوه الدنيا و تزهق انفسهم و هم كفرون (55)
و يحلفون بالله انهم لمنكم و ما هممنكم و لكنهم قوم يفرقون (56)
لو يجدون ملجا او مغرت او مدخلا لولوا اليه و هم يجمحون(57)
و منهم من يلمزك فى الصدقت فان اعطوا منها رضوا و ان لم يعطوا منها اذا هميسخطون (58)
و لو انهم رضوا ما آتيهم الله و رسوله و قالوا حسبنا الله سيوتينا اللهمن فضله و رسوله انا الى الله راغبون (59)
انما الصدقت للفقراء و المسكين و العملينعليها و المولفه قلوبهم و فى الرقاب و الغرمين و فىسبيل الله و ابن السبيل فريضه من الله و الله عليم حكيم (60)
و منهم الذين يوذون النبىو يقولون هو اذن قل اذن خير لكم يومن بالله و يومن للمؤ منين و رحمة للذين آمنوا منكم والذين يوذون رسول الله لهم عذاب اليم (61)
يحلفون بالله لكم ليرضوكم و الله ورسوله احق ان يرضوه ان كانوا مومنين (62)
الم يعلموا انه من يحاددالله و رسوله فان لهنار جهنم خالدا فيها ذالك الخزى العظيم (63)



ترجمه آيات
از جمله آنان كسى است كه مى گويد به من اجازه بده و مرا به گناه مينداز، (ولى بايد)بدانيد كه به گناه افتاده اند و جهنم محيط به كافران است (49)
اگر تو را پيش آمد خيرى بكند غمگينشان مى سازد و اگر مصيبتى بتو برسد گويند مااز پيش احتياط خود را كرديم ، و با خوشحالى برگردند (.5)
بگو به ما جز آنچه كه خدا برايمان مقرر كرده نمى رسد كه او مولاى ما است و مؤ منانبايد به خدا توكل كنند (51)
بگو مگر براى ما جز (وقوع ) يكى از دو نيكى را انتظار مى بريد؟ (قطعا نه ) ولى ما درباره شما انتظار داريم كه خدا بوسيله عذابى از جانب خود و يا بدست ما جانتان رابگيرد، پس منتظر باشيد كه ما نيز با شما منتظريم (52)
بگو چه به رغبت انفاق كنيد و چه به كراهت ، هرگز از شما پذيرفته نمى شود، شماگروهى عصيان پيشه ايد (53)
مانع قبول شدن انفاقشان جز اين نبود كه ايشان خدا و پيغمبر او را منكر بودند، و جز بهحال ملامت به نماز (جماعت ) نمى آيند و انفاق جز به كراهت نمى كنند (54)
اموال و اولادشان ترا بشگفت نياورد، خدا مى خواهد بوسيله آن در زندگى دنيا عذابشان كندو ساعت مرگ جانشان را بگيرد و در حالى كه كافرند جان سپارند (55)
به خدا قسم مى خورند كه از شمايند، ولى آنان از شما نيستند، بلكه گروهى هستند كه(از شما) مى ترسند (56)
اگر پناهگاه يا نهانگاه يا گريزگاهى مى يافتند شتابان بدان سو رو مى كردند (57)
برخى از آنان در (تقسيم زكات ) بر تو خرده مى گيرند اگر از آن عطايشان كنندراضى شوند، و اگر از آن عطايشان نكنند آنوقت خشمگين مى شوند(58)
چه مى شد اگر به عطاى خدا و پيغمبر او رضا مى دادند و مى گفتند خدا ما را بس است ،زود باشد كه خدا از كرم خويش به ما عطا كند و نيز پيغمبر او، و ما به خدا اميدواريم(59)
زكات فقط از آن فقرا و تنگدستان و عاملان آنست و آنها كه جلب دلهايشان كنند، و براىآزاد كردن بردگان و قرض داران و صرف در راه خدا و به راه ماندگان است ، و اينقرارى از جانب خداست و خدا داناى شايسته كار است (.6)
برخى از آنان كسانى هستند كه پيغمبر را آزار كنند و گويند او دهن بين است ، بگو براىشما دهن بين خوبى است به خدا ايمان دارد و مؤ منان را تصديق مى كند، و براى باايمانان شما رحمتى است و كسانى كه پيغمبر را اذيت كنند عذابى دردناك دارند (61)
براى شما به خدا قسم مى خورند تا شما را (از خويش ) راضى كنند (و شما فريبشان رانخوريد زيرا) اگر ايمان داشتند بتر و سزاوارتر اين بود كه خدا و پيغمبر او را راضىكنند (62)

next page

fehrest page

back page