بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب شبی در پایتخت بهشت, بیژن شهرامى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     fehrest01 -
     FOOTNT01 -
     LK000001 -
     LK000002 -
     LK000003 -
     LK000004 -
     LK000005 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

مى گويم : تمامى اين صفات ارزشمند و ناظر بر ورزش ، در وجود ذى جود امام علىبن ابيطالب (عليه السلام ) جمع است .
مى فرمايد: آرى از اين رو آيه پير فرزانه فرمود: ورزشكاران بايد بهعلى (ع ) اقتدا كنند. (197)
امام و جوانان  
مى فرمايد: جوانان در منظر امام على (عليه السلام ) از جايگاهى بلند برخورداربودند و حضرت چون دل ايشان را همچون اراضى ناكشته ، مستعد پرورش بذرهاىگوناگون مى دانست (198) همواره آنان را به دينمدارى و ادب نفس توصيه مى نمود وچون به شور و نشاط و نيروى سرشار جوانى وقوف داشت مى فرمود: ناتوانترين مردم كسى است كه از اصلاح (نفس ) خويش ناتوان و عاجز است . (199)
حكايت  
نقل است روزى اميرمومنان على (عليه السلام ) به گروهى از جوانان برخورد و در مقامگزينش قوى ترين ايشان ، فرمود: نيرومندترين شما كسى است كه به هنگام غضبخويشتن دارى كند و بردبارترين شما كسى است كه پس از قدرت عفو نمايد.(200)
مى پرسم : (اهميت بردبارى و نيز واپاييدن خود از در افتادن به چاه خشم و غضب چيست ؟)
مى فرمايد: (در آن است كه خشم كليد تمام بديها و بردبارى پردهاى پوشان است . (201)
مى پرسم : پوشنده ى چه ؟
مى فرمايد: نقصهاى خلق و خوى (202)
سپس مى فرمايد: امام ، جوانان را به ميراندن و زنده نمودندل و روشن كردن آن و نيز بخشيدن بدان ترغيب مى فرمود.
مى پرسم : ميراندن به چه ؟
مى فرمايد :به پارسايى
مى پرسم : زنده كردن به چه
مى فرمايد: به اندرز
مى پرسم :روشن كردن به چه ؟
مى فرمايد: به حكمت
مى پرسم : نيرو بخشيدن به چه ؟
مى فرمايد: به يقين (203)
سپس مى فرمايد: امام على (عليه السلام ) از جوانان به عنوان ارباب نيات پاك وانفاس پاكيزه (204) ياد مى فرمود و از طى شدن بهار زندگانى و تاراج اين گوهرفروزنده بر آنان انديشناك بود.
مى پرسم : تاراجگر گوهر تابناك فوق چيست ؟
مى فرمايد: خدا ناترسى
مى پرسم : و حافظ آن
مى فرمايد: پرهيزگارى
سپس مى فرمايد: حضرت به روحيات خاص جوانان عنايتى عظيم داشت ، از جمله حسكنجكاوى و چ كه در جهت هدايت آن فرمود: در خانه ها و بازمانده هاى آنان(ملل و اقوام گذشته ) بگرد و بنگر كه چه كردند و از كجا به كجا شدند و كجا بازگشودند و در كجا فرود آمدند. آنان را خواهى ديد كه از كنار دوستان رخت بستند و درخانه هاى غربت نشستند(205)
سپس مى افزايد: سفارش جوانان به آموختن علم ، تزكيه ى نفس ، پاكدامنى ، اجتناباز معاصى و رذايل اخلاقى (خاصه خود پسندى ، خشم و غرور) توصيه به ديندارى (خواهبه مفهوم خاص ، خواه به مفهوم عام آن )، سپردن مسئوليت و سمت بهنسل نو و عنايت به شخصيت و روحيات خاص ايشان ، توصيه ى آنان به ازدواج و كار وتلاش ، برخورد صادقانه و ارائه تصويرى درست و روشن (و به دور است بزرگنمايى يا كوچك نمايى ) از عهد شباب همه و همه نمونه هايى است از محبت و عنايت بى حدو حصر مولا على (عليه السلام ) به نسل جوان كه اهم آنها را مى توان در سيره نظرى وعملى آن حضرت و به طور خاص در نامه و سفارش بلند آن حضرت به امام حسن مجتبى(عليه السلام ) يافت .(206)
امام و گناهكاران  
مى پرسم : رفتار امام با گناهكاران و معصيت زدگان چگونه بود؟
مى فرمايد: رفتارى از سر اميدوارى به هدايت و نجات آنان .
حكايت  
يكى از ياران ، اميرمومنان على (عليه السلام ) را پرسيد: اى امير، آيا برگناهكاران امت مى توان سلام كرد؟ پاسخ داد: مى بينى كه خداوند ايشان را شايسته ىتوحيد مى داند، تو ايشان را شايسته ى سلام نمى دانى ؟! (207)
سپس مى فرمايد: امام (عليه السلام ) اگر چه بر پيشگيرى از وقوع جرم تاكيدداشت و در اين راستا دمى از زدودن زمينه هاى وقوع گناه و بزه باز نايستاد اما اگر باگناهكارى مواجه مى شد با شفقت و مهربانى از منكرش ‍ نهى و به معروف امرش مىفرمود و در صورت وجوب جارى شدن حد يا تعزير، حكم خدا را بى هيچ ملاحظه يا كم وكاستى درباره ى وى اجرا مى نمود. البته در تمامى اينمراحل از اينكه مى ديد فردى خود را در معرض لغزش و دريافت حد و تعزير قرار دادهسخت متاثر مى شد و از صميم قلب هدايت و نجات وى را از درگاه قدس ربوبى مسالتمى فرمود. جالب اينكه بسيارى از دريافت دارندگان حد و تعزير الهى تاثر حضرت(عليه السلام ) را به خوبى درك كرده در جهت رهانيدن خويش از منجلاب گناه اقدام مىكردند.
حكايت  
آورده اند كه يكى از دوستان امام على (عليه السلام ) مرتكب گناهى شد و حضرت (عليهالسلام ) در مقام اجراى حكم خداى وى پنجه راست او را قطع نمود. مرد با پنجه ى بريدهاز محل اجراى حكم بيرون آمد. در اين حال فردى از خوارج با قيافه اى ترحم آميز جلو آمد وخطاب به وى گفت : دستت را چه كسى بريد؟
پاسخ داد: سيد اوصيا و پيشواى سپيد رويان عرصه محشر و قيامت ، امام هدايت على بىابيطالب (عليه السلام ) كه ذيحق ترين مردم نسبت به مومنين است ...

مرد كه انتظار شنيدن جوابى اينگونه قاطع و دندان شكن را نداشت گفت : واى برتو!دستت را مى برد و باز اينگونه ثناگويش هستى ؟!
پاسخ داد: چرا ثناگويش نباشم در حالى كه محبت و دوستيش با گوشت و خونمآميخته است ؟ به خدا سوگند كه دستم را جز به حقى كه خدا مقرر فرمود، قطعنكرد.(208)
سپس مى افزايد: امام عليه السلام حتى نسبت بهقاتل خويش نيز شفقت را از ياد نبرد

به جز از على كه گويد به پسر كه قاتل من
چون اسير توست اكنون ، به اسير مدارا (209)
در پايان اين بحث مى فرمايد: سيره ى عبادى امام على عليه السلام اهتمام حضرتشبه امور مسلمانان را اقتضا مى كرد، چرا كه به فرموده ى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله من اصبح و لم يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم هر كس كه صبح كند وبه امور مسلمانان اهتمام نورزد، مسلمان نيست .
سپس مى فرمايد: امام در خدمت و مهربانى به مومنين و پوشانيدن ، اطعام ، گشودنگرفتارى ، برآوردن حاجات ، اصلاح امور و زيارت ايشان سعى و كوششى وصفناپذير داشت . در مجالس شادى و عزاى آنان حضورش تعالى بخش ، در سلام دادن پيشقدم و در خوش خلقى ، انصاف و عدل و سفارش به تقواى الهى پيشرو بود. افراد غريبو در راه مانده را مدد مى رساند، والدين و اهل بيت خود را به احسن وجه تكريم مى فرمود،شوهران را به نيكورفتارى با زنان و اداى حقوق شرعى و قانونى ايشان و نسوان رابه متابعت خردمندانه و دينمدارانه از همسران خويش و اداى حقوق ايشان امر مى فرمود وبسيارى ديگر از كارهاى ارزشمند كه خرد از درك ، و توصيف از بيان و شمارش آنعاجزند.
تحفه پنجم : امام ،عبادت ،سياست 
امام و خلافت و حكومت  
مى فرمايد: سيره ى عبادى امام عليه السلام درحوزه ى سياست بيش از هر چيز معطوفبه حقيقت ناب الهى بودن امر خلافت و حكومت است ، حقيقتى كه اگردنياطلبان از خدا بى خبر مستورش نمى ساختند سعادت دنيا و آخرت را در عالى ترينسطح براى مردم همه ى مكانها و زمانها فراهم مى آورد. چرا كه منجر بهتشكيل حكومت دينى نيرومند و فارغ از كشمكشها و فتنه انگيزى هاى داخلى و پرصلابت واقتدار در عرصه جهانى مى شد كه اولين برنامه كارى آن برپا داشتن نماز و بسط وتعميق فرهنگ نورانى و نجاتبخش آن مى بود.
مى گويم : دوست دارم درباره ى اين حقيقت والا و تعالى بخش ، بيشتر بدانم ومطالبى را نيز از زبان حضرتعالى بشنوم
مى فرمايد: بر خلاف نظر آنانكه با اقامه ىدلايل بى پايه و براهين سست و بى مايه اظهار داشته اند كه پيامبر صلى الله عليه وآله جانشينى براى خود انتخاب ننموده و تحقق امر خلافت را به شورايى كه خود بهعنوان رسول خدا صلى الله عليه و آله در شكل گيرى آن نيز كوچكترين نقشى نداشتوانهاد، خلافت به عنوان مهم ترين و سرنوشت سازترين امور در امتداد نگاه قرآن و بهتبع آن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله قرار داشته است .
كتاب خدا در آيات متعددى ولايت و خلافت را منحصر در خدا و رسولش ‍ و امام على بنابيطالب (و يازده فرزند معصومش عليه السلام ) نموده است (210) ورسول خدا كه بنا بر نص صريح قرآن و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحىيوحى (211)
يعنى هرگز از روى هوا و هوس سخن نمى گويد بلكه تمام حرفهايش ‍ وحى استكه از سوى خداوند به او وحى مى شود، همچنين ، در زمانها و مكانهاى مختلف آن را صراحتاابلاغ فرموده است كه آشكارترين آن پس از حجه الوداع و در موضع غدير خم با آنشكوه و عظمت خاص انجام پذيرفت .
سپس مى فرمايد: الهى بودن امر خلافت و حكومت ناظر بدين امر خطير و بسيار مهم وحياتى است كه بعد از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله رهبرى مادى و معنوى ، ظاهرى وباطنى و در يك كلام رهبرى همه جانبه ى امت اسلامى همچنان در اختيار پيشوايان معصوم استكه احتمال راه يافتن هر نوع اشتباه و انحرافى در پندار و كردار ايشان (چهقبل از امامت و چه بعد از آن ) كاملا منتفى است .
سپس مى افزايد: آرى ، خداى تعالى امام عليه السلام را كه همانند پيامبر صلىالله عليه و آله داراى مقام و عصمت و مصونيت از گناه و اشتباه است ، براى خلافت وجانشينى پيامبرش برگزيده و او را براى مردم رهبر الگو، نمونه و اسوه قرار داده استو الا كسى كه در كارها و امورات روزمره اش نيز دچار خطا، اشتباه و نسيان مى شود،صلاحيت احراز اين مهم را ندارد.
مى پرسم : امام عليه السلام در برابر كتمان كنندگان اين حقيقت نجاتبخش ‍ چهتدبيرى اتخاذ فرمود؟
مى فرمايد: با توجه به خطرات عظيمى كهاصل و اساس اسلام را تهديد مى كرد به احتجاج بسنده كرد و حقيقت مسلمى را كه آنان خودبدان وقوف داشتند، ديگر بار اثبات فرمود تا حجت به طوركامل بر آنها تمام شود.
هان به خدا سوگند جامه خلافت را در پوشيد و مى دانست خلافت جز مرا نشايد، كهآسيا سنگ تنها گرد استوانه به گردش درآيد. كوه بلند را مانم كه سيلاب از ستيغ منريزان است ، و مرغ از پريدن به قله ام گريزان - چون چنين ديدم - دامن از خلافت برچيدم، و پهلو از آن پيچيدم و ژرف بينديشيم كه چه بايد، و از اين و آن كدام شايد؟ با دستتنها بستيزم يا صبر پيش گيريم و از ستيز بپرهيزم ؟
كه جهانى تيره است - و بلا بر همگان چيره - بلايى كه پيران در آن فرسوده شوند وخردسالان پير، و دينمدار تا ديدار پروردگار درچنگال رنج اسير، چون نيك سنجيدم شكيبايى را خردمندانه تر ديدم و به صبر گراييدمحالى كه ديده از خار غم خسته بود و آوا در گلو شكسته . ميراثم ربوده ى اين و آن ، و منبدان نگران .
(212)
فان كنت بالشورى ملكت امورهم
فكيف بهذا والمشيرون غيب
وان كنت بالقربى حججت خصيمهم
فغيرك اولى بالنبى واقرب (213)
سپس مى فرمايد: امام عليه السلام از آنجا كه خلافت و امامت مسلمين را وظيفه ى الهىخويش و لازمه ى رهنمونى مردم به سوى فلاح و رستگارى مى دانست با منكران آن بهاحتجاج پرداخت والا به هيچ روى علاقه اى به تكيه زدن بر مسند حكومت و قدرت (چنان كهدر بين سياستمداران ديده مى شود) نداشت .
حكايت  
عبدالله پسر عباس گويد: در ذوقار نزد اميرالمومنين عليه السلام رفتم و او نعلينخود را پينه مى زد. پرسيد: بهاى اين نعلين چند است ؟ گفتم : بهايىندارد. فرمود: به خدا اين را از حكومت شما دوست تر دارم مگر آنكه حقى رابرپا سازم يا باطلى را براندازم . (214)
امام و وحدت اسلامى  
مى پرسم : ثمره ى سكوت و خويشتندارى الهى حضرت امير عليه السلام در حدفاصل سالهاى يازده تا سى و پنج هجرى چه بود؟
مى فرمايد: حفظ اسلام (از خطرات عظيمى كه آن را تهديد مى كرد) از طريقپاسداشت و حدت امت اسلامى .
مى پرسم : چه خطراتى شريعت اسلام را تهديد مى كرد؟
مى فرمايد: خطرات گوناگونى بدين شرح
1- خطر وقوع جنگهاى داخلى
2- بحران ارتداد و از دين برگشتن گروههايى از مسلمانان
3- ظهور گسترده ى پيامبران دروغين از قبيل مسيلمه ى كذاب ، اسود عنسى ، طليحه بنخويلد اسدى ، سجاح بنت حارث و...
4- تهديد خارجى
5- و موارد ديگر
مى پرسم : امام عليه السلام جهت رفع اين خطرات و حفظ مصالح عاليه ى دين بهچه اقدامى دست يازيد؟
مى فرمايد: نخست آنكه با غاصبان خلافت از در ستيز وارد نشد و بدين ترتيباحتمال وقوع جنگهاى داخلى در اردوگاه اسلام را از بين برد، چه ، اگر امام دست بهشمشير مى برد تا حق الهى خويش را مسترد دارد، وفاداران به اسلام سه دسته مى شدندگروهى كه به يارى حضرت عليه السلام مى شتافتند، گروهى كه بر ضد او موضعمى گرفتند و گروهى عمده كه بى تفاوتى و حاشيه نشينى اختيار مى كردند. بدينترتيب فتور و سستى پيكره ى امت اسلامى را فرا مى گرفت و آسيب پذيرى آن را ازساير خطرات را به شدت افزايش مى داد. امام عليه السلام خود در اين زمينه مىفرمايد: شكيبايى را بهتر از پراكنده كردن مسلمانان و ريختن خون ايشان يافتم ،چرا كه بسيارى از مردم ، تازه مسلمان بودند و دين همچون مشك پر از شير بود كه اندكغفلتى آن را تباه و اندك تخلفى آن را واژگون مى نمود. (215)
سپس مى فرمايد: در مواجهه با بحران ارتداد و از دين برگشتن برخى از تازهمسلمانها و نيز از ميان برداشتن پيامبران دروغين كه عده اى را گرد خويش جمع كرده بودندامام نقش بسيار مهمى را ايفا فرمودند، از يكسو با اشارت حضرت ، خليفه ىاول در مدينه باقى ماند و فرماندهى سپاه اسلام در جنگ با مرتدين و مدعيان دروغينپيامبرى به ديگرى واگذار شد چرا كه اگر خليفه از مدينه بيرون مى رفتاحتمال بروز هرج و مرج و آشوبگرى از سوى مسلمان نمايان ، و مرتدان و حتى هجوم آنانبه دارالخلافه تقويت مى شد.
از سوى ديگر امام عليه السلام ياران و شيعيان خود را به جهاد با دشمنان دين خدابرانگيخت و از ميان اصحاب خويش افرادى چون عدى بن حاتم طايى و حذيفه بن يمان رامامور كرد كه از ارتداد قبايل خويش ممانعت بهعمل آورند.
(216)
سپس مى افزايد: از سخنان آن حضرت است كه سزاوارتر از ديگران بهخلافت منم . به خدا سوگند - بدانچه كرديد - گردن مى نهم تا اينكه مرزهاى مسلمانانايمن بود و كسى را جز من ستمى نرسيد. من خود اين ستم پذيرايم و اجرا چنين گذشتفضيلتش را چشم مى دارم و به زر و زيورى كه در آن برهم پيشى مى گيرد، ديده نمىگمارم (217)
امام و اجراى عدالت  
مى فرمايد: در سال 35 هجرى خليفه ى سوم درگذشت و خلافت متوجه امام على بنابيطالب عليه السلام گرديد در حاليكه اگر پذيرفتن آن را وظيفه اى الهى خويشنمى ديد بدان التفاتى هم نمى فرمود.
به خدايى كه دانه را كفيد (218) و جان را آفريد، اگر اين بيعت كنندگاننبودند، و ياران ، حجت بر من تمام نمى نمودند، و خدا علما را نفرموده بود تا ستمكارشكمباره را برنتابند (219) و به يارى گرسنگان ستمديده بشتابند رشته ى اين كاراز دست مى گذاشتم و پايانش را چون آغازش مى انگاشتم و چون گذشته خود را بهكنارى مى داشتم و مى ديديد كه دنياى شما را به چيزى نمى شمارم و حكومت را پشيزىارزش نمى گذارم . (220)
مى گويم : در اينجا نيز ديگر بار شاه بيتغزل زيباى سيره ى عبادى امام عليه السلام كه همانا عبارت از تسليم بودن محض دربرابر خواست الهى است در اذهان تداعى مى كند.
مى فرمايد: آرى ، به خداى تعالى قسم چنين است كه مى گويى .
سپس مى فرمايد: عدالت ، روح پويا و پرطراوتى است كه اگر در كالبد حكومتىماندگار شد خوشبختى را براى اتباع آن به ارمغان مى آورد، عنصرى كيميا، صفت كهخداى تعالى امر بدان فرموده است : ان الله يامربالعدل و الاحسان (221)
سپس مى افزايد: اين روح بلند تنها آنجا كه رهبران الهى بهره مند از عصمت بركرسى حكومت تكيه زدند در كالبد حكومتها دميده شد، از جمله چند صباحى كه خلافت مسلميندر دستان مبارك اميرمومنان على عليه السلام قرار گرفت .
مى پرسم : نگاه امام على عليه السلام به عدالت چگونه بود؟
مى فرمايد: خير السياسات العدل ، يعنى در منظر امام عليه السلام بهترينسياستها، عدل است (222) چنانكه دولت عادل از واجبات مى باشد. دولهالعادل من الواجبات (223)
سپس مى فرمايد: امام على عليه السلام در حالى حق به يغما رفته را در دسترسيافت كه بى عدالتى و تبعيض ، گستره ى دارالاسلام را احاطه كرده بود و جارى ساختنعدل نيز به دليل آنكه خشم ، نارضايتى و كارشكنى بسيارى از متنفذين و برجستگاناجتماع را برمى انگيخت ، كارى دشوار و صعب و حتى به زعم برخى متدينين خلاف مصلحتو تدبير مى نمود.
مى پرسم : به راستى دليل خشم و نارضايتى برجستگان اجتماع كه على القائدهاز صحابه ى رسول خدا صلى الله عليه و آله هم در ميان آنان بسيار يافت مى شد چهبود؟
مى فرمايد: متاسفانه آنان بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله فريب دنيا راخوردند و به دامهاى هزار رنگ آن دل نهادند، و چنان ثروتهاى بيتالمال مسلمين را غارت نمودند كه فقر و پريشانى گريبان گير جامعه ى اسلامى شد.يكى پس از مرگش هزار اسب ، هزار بنده ، هزار كنيز و پنجاه دينارپول بر جاى نهاد و ماترك ديگرى آن سان بود كه روزانهمعادل هزار دينار طلا عايدى داشت . يكى آنقدر سيم و زر بر جاى نهاد كه ورثه اش آنها رابا تبر شكستند و بين خود تقسيم كردند و يكى ديگر به هنگام مرگ يك ميليون درهمپول نقد در هميان داشت . (224)
طبيعى است كه چنين افرادى اجراى عدالت را برنتابند و در برابر جارى كننده ى آنبيرق مخالفت برافرازند.
سپس مى فرمايد: در چنين شرايطى امام عليه السلام در راستاىعمل به قرآن و سنت رسول الله صلى الله عليه و آله در صدد اجراى عدالت (بى هيچمصلحت بينى و عافيت طلبى ) برآمد تا آنجا كه فرمود:
به خدا اگر ببينم كه (وجوهى از بيت المال ) به مهر زنان يا بهاى كنيزكان رفتهباشد آن را باز مى گردانم كه در عدالت گشايش است و آن كه عدالت را برنتابد، ستمرا سخت تر يابد. (225)
سپس مى افزايد: آن طور كه انتظار مى رفت عدالت ورزى على عليه السلام بهمذاق دنيا طلبان زراندوز خوش نيامد و مخالفت و شورش آنان را در پى داشت . با اينوجود امام عليه السلام دمى از اجراى عدالت عدول نفرمود و آنگونهعمل كرد كه بايد مى كرد. پس از شهادت مظلومانه اش ‍ گفتند: على از شدت عدالتشبه شهادت رسد.
مى پرسم : مهمترين ثمره ى اتخاذ اين سياست الهى (عدالت ورزى ) چهبود؟
مى فرمايد: اگر چه كار شكنى و جنگ افروزى دنيا طلبان و غارتگران بيتالمال و نيز رواج روحيه ى دنيا گرايى در توده مردم و همچنين اندك بودن مدت زمان خلافتحضرت عليه السلام مانع از بروز همه جانبه بركات دولت كريمه ولى خدا عليهالسلام گرديد اما موجب شد تا جامعه ى اسلامى پس از سالها طعم شيرينعدل را بچشد و به سوى بهره مندى از عدالت اجتماعى به معناى واقعى گام بردارد.
سپس مى فرمايد: دريغ و درد كه بهره مندى دارالاسلام از حكومتعدل علوى كه بر آن بود بر ديندارى مردم بيفزايد و با اتكا به قرآن و سنت پيامبرصلى الله عليه و آله و اجراى احكام نورانى دين مبين اسلام سعادت دارين را به نيكوترينوجه براى مردم فراهم آورد، ديرى نپائيد و با شهادت حضرت عليه السلام و غصب حقالهى امام حسن عليه السلام در جانشينى آن حضرت ، به سر رسيد.
امام و بيت المال  
مى گويم : درباره ى اهتمام حضرت على عليه السلام به حفظ بيتالمال مسلمين حكايتى را در ذهن دارم .
حكايت  
در سال دهم هجرى حضرت على عليه السلام به منظور گرفتن جزيه از مسيحيان منطقه ىنجران از مدينه به يمن رفت و پس از انجام ماموريت ، جهت اداى فريضه ى حج و ديندارىبا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله راهى مكه شد.
حضرت پس از نائل شدن بدين دو فيض بزرگ به نزد لشگريان خود كه بيرون ازشهر اردو زده بودند بازگشت تا با آنها به نزدرسول خدا صلى الله عليه و آله بروند اما باكمال شگفتى مشاهده نمود كه سربازان بارها را گشوده و لباسهايى را كه از نصاراىنجران گرفته بودند، بر تن كرده اند.
امام عليه السلام كه از اين اقدام آنان سخت ناراحت شده بود، آنها را واداشت تابازگردانند. اين جريان سبب شد تا برخى از لشكريان شكايت بهرسول خدا صلى الله عليه و آله برند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پس از آگاهىاز اين ماجرا خطاب به شاكيان فرمود: از على شكايت نكنيد كه وى در راه اجراىفرمان خدا سختگير و محكم است و در دين خدا سازشكار نيست . (226)
مى فرمايد: آرى ، پاسداشت بيت المال مسلمين و تقسيم عادلانه ى وجوهات و مبالغموجود در آن يكى از درخشان ترين جلوه هاى عدالت ورزى امام على عليه السلام بوده است.
سپس مى فرمايد: آن حضرت پيش از هر كس خود و خاندان معصوم خويش را مقيد بهحفظ و پاسداشت بيت المال فرموده بود:
حكايت  
آورده اند كه طلحه و زبير شبى به نزد اميرمومنان على عليه السلام رفتند تا باحضرتش درباره ى انتظارات و توقعات خود از مقام خلافت به گفتگو بنشينند، توقعاتىنظير عهده دار شدن حكومت كوفه و بصره و حفظ سهم سابق خويش از بيتالمال و... اما به محض آغاز سخن ، ديدند كه حضرت شمع را خاموش نمود.
يكى از آنان پرسيد: شمع را چرا خاموش كردى ؟
فرمود: نخواستم در زير نور شميع كه از وجوه بيتالمال تهيه شده به گفتگوى خصوصى بنشينيم .
آن دو با مشاهده اين امر بيان انتظارات خويش را بى فايده ديده ، با ناراحتى آنجا راترك نمودند.

حكايت  
آورده اند كه در ايام خلافت اميرالمومنين على (عليه السلام ) روزى ام كلثوم دختر گرامىآن حضرت از خزانه دار گردنبندى را به عاريت خواست تا در ايام عيد آن را به گردنآويزد.
خزانه دار كه شيعه اى خالص و پاكباخته بود و ارادت زيادى به اميرالمومنين (عليهالسلام ) و خاندان آن حضرت داشت فورا اين تقاضا را اجابت كرد و گردنبندى را بهرسم امانت تقديم داشت .
ام كلثوم گردنبند را به گردن آويخت تا اينكه روزى امام (عليه السلام ) آن را ديد و
پرسيد: گردنبندى را از كجا آورده اى ؟!
عرض كرد: مل بيت المال است ، به امانت گرفته ام .
حضرت ناخردسند شد و گردنبند را از وى بازپس گرفت و نزد خزانه دار برد و درحالى كه از اقدام وى نيز اظهار نارضايتى مى كرد، فرمود: اگر دخترم اين را عاريتنگرفته (و تصاحب نموده ) بود دستش را قطع مى كردم . (227)
سپس مى افزايد: امام على (عليه السلام ) همانگونه كه در حفظ بيتالمال مسلمين ساعى بود، در هزينه كردن آن نيز نهايت دقت و موشكافى را به خرج دادهمبالغ موجود را به طور مساوى مابين مردم تقسيم مى فرمود. بعد از هر بار تقسيم نيز بهنماز مى ايستاد و با خداى خويش راز و نياز مى كرد.
مى پرسم : آيا كسانى كه از عملكرد امام (عليه السلام ) در تقسيم عادلانه ى بيتالمال ناراضى بودند، آن را به روى خود آوردند يا اينكه بهانه هاى ديگرى را براىشوريدن عليه امام (عليه السلام ) دستاويز خويش ‍ قرار دادند؟
مى فرمايد: آنان ابتدا از اينكه حضرت (عليه السلام ) مهاجرين ، انصار، عرب ،غير عرب ، سپيد، سياه و حى همسران ، اصحاب و ياران را يكسان به حساب مى آورد،ابزار نارضايتى نمودند، اما امام (عليه السلام ) ناخردسندى آنان را بى مورد دانست وفرمود: مرا فرمان مى دهيد تا به ستم بر كسانى كه والى آنانم ، غلبه نمايم ؟به خدا كه نپذيرم تا جهان سرآيد و ستاره اى در آسمان پى ستاره اى برآيد. اگرمال از آن من بود همگان را برابر مى دانستم - كه چنين سزاست - تا چه رسد كهمال ، مال خدا است . بدانيد بخشيدن مال به كسى كه مستحق آن نيست ، با تبذير و اسرافيكى است . قدر بخشنده را در دنيا بالا برد و در آخرت فرو آرد. او را در ديده ى مردمانگرامى كند و نزد خدا خوار گرداند...(228)
سپس مى فرمايد: آنان چون اعتراضات را بى فايده يافتند و به بهانه هاى واهىديگر سر به شورش برداشتند و كردند آنچه كردند.
سپس مى افزايد: متاسفانه برق مسكوكات چشم بسيارى را كور نموده بود و الا مىبايست با مشاهده ى زندگانى ساده و برخورد آن حضرت با برادرشعقيل كه يك صاع گندم بيشتر از بيت المال خواسته بود و امام قطعه اى آهن تفتيده را بهدست او نزديك كرد تا آتش دوزخ را ياد وى آورد، كمر به يارى حضرتش (عليه السلام )مى بستند و اعتلاى همه جانبه ى دارالاسلام را ميسر مى ساختند.
امام و كارگزاران  
مى پرسم : مهمترين معيارى كه امام (عليه السلام ) در انتخاب حكام ايالات وكارگزاران حكومت مد نظر داشتتند، چه بود؟
مى فرمايد: بهره مندى از تقوى و كاردانى
مى پرسم : پس دليلعزل بسيارى از استانداران و كارگزاران از سوى امام (عليه السلام ) (در نخستين روزهاىتصدى امر خلافت ) دم بهره مندى ايشان از دو شرط مزبور بوده است ؟
مى فرمايد: آرى ، امام (عليه السلام ) بسيارى از كارگزاران فاقد صلاحيت را كهصرفا به واسطه ى خويشاوندى با دولتمردان سابق به كار گمارده شده بودند وبعضا از پرداختن به گناهان كبيره نيز ابايى نداشتند،عزل فرمود و به جاى آنان افرادى خدا ترس ، دينمدار، كاردان ، مجاهد، دلسوز، شجاع ،مورد اعتماد، قناعت پيشه و ساده زيست را كه بعضا دركمال گمنامى در دل مزارع و نخلستانهاى دور به كسب روزىحلال مشغول بودند، منصوب نمود.
مى پرسم : آيا كارشكنى و جنگ افروزى دنيا طلبان از خدا بى خبر، انجام ايناصلاح بزرگ را با مشكل مواجه ننمود؟
مى فرمايد: چرا، چنانكه افرادى نظير معاويه بن ابى سفيان به واسطه ىبرخوردارى از عده و عده ى فراوان ، پناه دادن به ناراضيان از عدالت امام (ع ) وتوسل به انواع دسيسه ها و مكرها و فريب ها، راى اميرمومنان على بن ابيطالب (عليهالسلام ) مبنى بر عزل خويش را ناديده گرفته سر به طغيان برداشتند.
سپس مى فرمايد: البته كسانى كه به امام (عليه السلام ) پيشنهاد مى دادند كهمعاويه را چند صباحى در سمت خود ابقا نمايد و پس از محكم شدن پايه هاى خلافت ، نسبتبه عزلش اقدام كند؛ اما امام (عليه السلام ) از اين امر به عنوان تاييد معاويه و سيره ىاسلام ستيزانه ى وى (ولو به صورت مقطعى و مصلحتى ) ياد نمود و آن را به شدت ردكرد.
مى گويم : انتظار امام (عليه السلام ) از كارگزارانش چه بود؟
مى فرمايد: اين مطلبى است كه تنها با مطالعه ى دقيق نامه هاى پرمحتوى آنحضرت (عليه السلام ) به كارگزاران حكومتش مى توان بدان وقوف يافت .
مى پرسم : مهمترين انتظار امام (عليه السلام ) از كارگزارانش چه بود.
مى فرمايد: اهتمام داشتن به امر نورانى و مقدس نماز چنانكه خطاب به محمد بنابى بكر، استاندار خويش در مصر نگاشت هر چيز از كار كه به جاى آرى پيرونماز توست كه بر مى دارى ، (229) و در جايى ديگر خطاب به ياران و نمايندگانخويش در جاى جاى دارالاسلام فرمود: كار اقامه نماز را بر عهده بگيرد و نگاهداشتآن را بپذيرد و آن را بسيار به جاى آريد و با نماز، خود را به خدا نزديك داريد كه نمازواجب است برمومنان و بايد گزارده شود به وقت آن . آيا گوش فرا نمى دهيد به پاسخدوزخيان كه چون از آنان پرسيدند: چه چيز شما را درآورد در آتش سوزان ؟گفتند: نبوديم از نمازگزاران (230) و نماز گناهان را ساقط مى كندچنانكه برگ از درخت ساقط مى گردد، و گناهان را از گناهكار مى گشايد چنانكه بند ازكسى بگشايند، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) نماز را به چشمه ى آب گرم كهبر در سراى مردى بود تشبيه فرمود كه او اگر روزان و شبان پنج بار خود را بدانبشويد، ديگر چركى بر تن وى نخواهد بود.
و رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) خود را با گزاردن نماز رنجه مى فرمود، با آنكهمژده ى بهشت شنيده بود. چون خداى سبحان بدو فرمود: و كسان خود را بفرما تانماز كنند و خود بر آن شكيبا باش (231) پس كسان خود را امر به نماز مىكرد و خود بر گزاردن نماز طاقت مى آورد...
(232)
سپس مى فرمايد: اين امر عجيب نيست چرا كه قرآن اهتمام به امر نماز را اولينبرنامه ى كارى حكومت صالحان برمى شمارد: الذين ان مكناهم فى الارض اقامواالصلوه .(233)
مى گويم : آن حكايت معروف هم مويد همين مطلب است .
مى فرمايد: حكايت حكايت
مى گويم :
حكايت  
آورده اند كه روزى در ميدان جنگ فردى به نزد على (عليه السلام ) آمد و سوالى دربارهى نماز پرسيد. در اين هنگام يكى از ياران حضرت ناظر قضيه بود جلو آمد و سخنىبدين مضمون عرض داشت كه حالا چه وقت پرسش ‍ است ، آن هم درباره ى نماز.
امام (عليه السلام ) بى توجه به اين اعتراض ، پاسخسوال كننده را دقيق و كامل داد و آنگاه افزود كه جنگ ما اصلا براى نماز است .

مى فرمايد: امام (عليه السلام ) پس از به كار گماردن كارگزاران ، بر كارايشان نظارت دقيقى را اعمال مى نمود و كوچكترين تخلفى را نيز بر نمى تافت وتحمل نمى فرمود چنانكه به يكى از عاملان خود نگاشت : از تو به من خبرى رسيدهاست ، اگر چنان كرده باشى ، پروردگار خود را به خشم آورده اى ، و امام خويش رانافرمانى كرده ، و امانت خود را از دست داده اى . به من خبر داده اند تو كشت زمين رابرداشته و آنچه پايت بدان رسيده براى خود نگاه داشته اى و آنچه در دستت بوده ،خورده اى حساب خود را به من بازپس بده و بدان كه حساب خدا بزرگتر از حساب مردماناست . (234)
امام و ساده زيستى  
مى فرمايد: يكى ديگر از جلوه هاى درخشان سيره ى عبادى امام (عليه السلام ) سادهزيستى و زهد است و حضرت (عليه السلام ) بدين امر توجه و اهتمام ويژه اى داشت چنانكهبارها (در پاسخ به كسانى كه او را از سخت گرفتن بر خويش منع مى كردند) مىفرمود: خداوند بر كسى كه امام و پيشواى مردم است واجب كرده كه مانند تهيدستان وناتوانان زندگى كند تا زندگى بر فقيران سخت و ناگوار نباشد. (235)
1- خانه ى امام  
مى فرمايد: خانه امام (عليه السلام ) چه در مدينه و چه در كوفه ساده ترين خانهها بود و حضرت (عليه السلام ) با وجود آنكه مى توانست با سهم خويش از غنائم ،بهترين خانه ها و عمارتها را براى خويش فرمايد اما با توجه به وضع نامطلوباقتصادى عامه ى مردم هرگز بدان اقدام نورزيد و موجودى خويش را چنانكه پيشتر گفتيمانفاق فرمود.
آن امام همام در مدينه در خانه اى كه حارثه بن نعمان در اختيار وى نهاد اقامت گزيدو در كوفه نيز سرايى محقر را براى سكونت برگزيد و بدين امر بسنده نكرد و ازكارگزارانش نيز خواست چون او عمل نمايند چنانكه وقتى شنيد شريح قاضى خانه اىبه قيمت هشتاد دينار خريده او را طلبيد و نگاهى از سر خشم به وى افكند و فرمود:به زودى كسى به سر وقتت مى آيد كه به نوشته ات نمى نگرد و از گواهت نمىپرسد تا آنكه تو را از آن خانه بيرون كند و بردارد و تهيدست به گورت سپارد. پسشريح مبادا اين خانه را از جز مال خود خريده باشى يا بهاى آن را از جزحلال به دست آورده باشى ، چه ، آنگاه خانه ى دنيا را زيان كرده اى و خانه ى آخرت رااز دست داده اى . اگر آنگاه كه اين خانه را خريدى نزد من مى آمدى ، براى تو سندى مىنوشتم ، بدين سان ، تا رغبت نمى كردى خانه به درهمى يا افزون از آن بخرى ، و آنسند چنين است : اين خانه اى است كه خريده است آن را بنده اى خوار، از مرده اى كه اورا از جاى برخيزانده اند براى كوچ و بستن بار. از او خانه اى از خانه هاى فريب خريدهاست در كويى كه سپرى شوندگان جاى دارند و تباه شوندگان روز به سرآرند... (236)
سپس مى فرمايد: امام (عليه السلام ) از اينكه تمامى مسلمانان خانه هاى آباد و نيكوداشته باشند استقبال مى كرد چنانكه در وليمه ى افتتاح خانه هاى نوساز برخى ازمومنين (كه حضرتش را دعوت كرده بودند) مشاركت مى جست اما با توجه به وضع بداقتصادى توده ى مردم ، ساده زيستى را براى خود و كارگزارانش فريضه اى الهى مىدانست .
مى پرسم : امام (عليه السلام ) امور مربوط به خلافت و حكومت را در كجا موردرسيدگى قرار مى دادند؟
مى فرمايد: هم در مسجد و هم در منزل
سپس مى فرمايد: امام (عليه السلام ) در همان خانه ى ساده ، اتاقى را جهت تهجد ونماز شب اختصاص داده بود و در آن نماز بپا مى داشت .
2- لباس امام  
مى فرمايد: لباس اميرمومنان على (عليه السلام ) نيز بسيار ساده بود و چنانكهپيشتر ديديم لباس خدمتكار ايشان (قنبر) از لباس ايشان نيكوتر و بهتر بود.
حكايت  
با على (عليه السلام ) گفت آن يكى در رهگذار
از چه باشد جامه ى تو وصله دار؟
اى امير تيز راى تيز هوش
جامه يى چون جامه ى شاهان بپوش
كس نديده اى جهانى را پناه
جامه ى صد وصله بر اندام شاه
گفت : صاحب جامه را بين ، جامه چيست
ديد بايد در درون جامه كيست ؟
ظاهر زيبا نمى آيد به كار
حرفى از معنى اگر دارى بيار؟
مرد صورت را به سيرت كار نيست
جامه گرصد وصله باشد عار نيست
كار ما در راه حق كوشيدن ست
جامه ى زهد و ورع پوشيدن است
زهد باشد جامه ى پرهيزكار
كار دنيا را به دنيا واگذار (237)
مى پرسم : آيا امام (عليه السلام ) لبس خاصى را براى تهجد و اقامه ى نمازاختصاص داده بودند؟
مى فرمايد: برخى از بزرگان دين جامه ى ساده و راحتى را براى تهجد و شب زندهدارى اختصاص مى دادند چنانكه امام رضا (عليه السلام ) لباسى را بهدعبل بخشيدند كه در تهجد شبانه ى خويش افزون از يك ميليون ركعت نماز در آن به جاىآورده بودند.
3- غذاى امام  
مى فرمايد: غذاى امام (عليه السلام ) هم بسيار ساده و مختصر بود و حضرت بعد ازكار و تلاش روزانه بر سر سفره ى افطار نيز كه مى نشست غالبا به نام و نمك و دربهترين حالت به نان و شير يا نان و خرما روزه مى گشاد و مى گفت : هر كسخوراكش زياد باشد، سلامتى اش اندك خواهد بود. (238)
حكايت  
آورده اند كه روزى مهمانى به خانه امام حسن مجتبى (عليه السلام ) آمد. سفره ى شام كهپهن گشت به حضرت (عليه السلام ) عرضه داشت : من چيزى نمى خورم امامفرمود: چرا؟
عرض كرد: به ياد مستمندى افتادم و دلم سوخت . من نمى توانم چيزى بخورم مگراينكه مقدارى غذا براى وى بفرستيد.
امام (عليه السلام ) فرمود: آن فقير كيست و كجاست ؟
گفت : دمى قبل در مسجد فقيرى را ديدم . بعد از نماز دستمالش را باز كرد تاافطار كند با اينكه نان جويى بيشتر در آن نبود، مرا به خوردن دعوت نمود ولى چونبه تناول طعام فقيرانه عادت ندارم نپذيرفتم و بيرون آمدم .حال اگر ممكن است مقدارى غذا براى وى بفرستيد
امام (عليه السلام ) در حاليكه اشك در ديدگان مباركش جمع شده بود، فرمود: اوپدرم اميرمومنان و خليفه ى مسلمانان على (عليه السلام ) است . او با اينكه بر سرزمينبزرگى حكومت مى كند. مانند فقيرترين مردم زندگى مى كند و هميشه غذايى ساده مىخورد. (239)
مى پرسم : آيا حضرت (عليه السلام ) از ين كار هدفى جز به ياد نيازمندان بودنو كمك به آنها و نيز حفظ سلامتى (كه به تحصيل رضاى الهى مى انجامند) داشت؟
مى فرمايد: آرى و آن با نشاط بودن به هنگام عبادت خداى تعالى است چه ، شكمپر، حال عبادت را از آدمى سلب مى نمايد.
4- درآمد امام  
مى فرمايد: سهم امام (عليه السلام ) از بيتالمال همانند سهم ديگر افراد بود و غالبا بخشى از اين سهم نيز صرف دستگيرى ازنيازمندان مى شد چنانكه وقتى عقيل از آن حضرت سهم بيشترى از بيتالمال را درخواست كرد بدو فرمود: اگر نه اين بود كه عائله خودم خرج دارند، تمامسهم خودم را به تو مى دادم و چيزى براى خود نمى گذاشتم .(240)
سپس مى فرمايد: ديگر عايدات امام (عليه السلام ) نظير وجوه رسيده از مدينه يامبالغ حاصل از فروش محصول برخى از نخلستانها كه خود آباد فرموده و مانند آن نيزكلا به نيازمندان پرداخت مى شد.
امام و پاسخ به شهادت  
مى فرمايد: پس رحلت رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله ) و همزمان باظهور پيامبر دروغين و خشنودى سران مرتجع يهود و نصارى حجم انبوهى از شبهات وسوالات متوجه خليفه ى اول و در پى او خلفاى دوم و سوم گرديد و اگر نمى بودپاسخگويى على (عليه السلام ) بدآنها، فتور و سستى در بناى رفيع اعتقادات دينىمردم خاصه آنان كه نومسلمان بودند، راه مى يافت .
سپس مى فرمايد: على (عليه السلام ) كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) او رادروازه ى شهر علم ناميد و ابواب علوم را بر روى مفتوح ساختمراحل ، استمداد خلفا را بى پاسخ نمى گذاشت و با ارائه پاسخهاىمستدل و جامع ، پرسش كنندگان و صاحبان شبهه را قانع و گاه موجبات تشرف آنان بهاسلام را فراهم مى آورد.
حكايت  
آورده اند كه روزى گروهى از دانشمندان يهودى نزد خليفه ى دوم آمدند و گفتند:پرسشهايى را مطرح مى كنيم اگر پاسخمان را دادى به حقانيت آيين و پيغمبر شماوقوف مى يابيم والا نتيجه ى عكس خواهيم گرفت .
خليفه گفت : هر چه مى خواهيد بپرسيد.
گفتند:
1- قفل و كليد آسمان چيست ؟
2- قبرى كه با صاحبش به راه افتد چه بود؟
3- چه كسى قومش را انذار كرد در حاليكه نه انسان بود و نه جن ؟
4- پنج جنبنده اى كه هيچ گاه در رحم مادر نبوده اند كدامند؟

خليفه دمى انديشيد و بالاخره اظهار بى اطلاعى نمود. يهوديان نيز در حالى كه آماده ىرفتن مى شدند حكم بر عدم حقانيت اسلام دادند. در اين هنگام على (عليه السلام ) كهتوسط سلمان فارسى از ماجرا مطلع شده بود، از راه رسيد و راه رسيد و خطاب بهدانشمندان يهود گفت : هر چه مى خواهيد از من بپرسيد چرا كه پيامبر (صلى اللهعليه وآله ) هزار باب از دانش را بر من مفتوح ساخت و از هر در نيز هزار در ديگر را؛البته مشروط بر اينكه پس از دريافت جواب به آيين ما درآييد.
دانشمندان يهودى پذيرفتند و چهار سوال خويش را ديگر بار مطرح كردند. امام (عليهالسلام ) فرمود: قفل آسمان شرك به خداست چرا كه هيچ عملى از مشركان بالا نمى رود وكليد آن شهادت به يگانگى خدا و رسالت محمد مصطفى (صلى الله عليه وآله ) است . وگورى كه با صاحبش به راه افتاد شكم نهنگى بود كه يونس پيغامبر (عليه السلام )را در بر گرفت و در درياها سير كرد و كسى كه نه انسان بود و نه جن و قومش را انذاركرد مورچه اى بود كه ديگر مورچگان را از له شدن در زير پاى سليمان و لشكريانشبرحذر داشت .
اما پنج جنبنده اى كه هيچ گاه در رحم مادر نبوده اند همانا عبارتند از: حضرت آدم ،حضرت حوا، شتر صالح ، گوسفند ابراهيم ، و عصاى موسى (كه به صورت اژدها درآمدو بر روى زمين به راه افتاد.)
سخن حضرت (عليه السلام ) كه به پايان رسيد خليفه شادمان شد و يهوديان بهيكديگر نگاه كردند و گفتند: اين جوان راست مى گويد آنگاه به حقانيتاسلام و رسول اكرم (صلى الله عليه وآله ) وقوف يافته ، مسلمان شدند. (241)
امام و شهروندان  
مى فرمايد: امام (عليه السلام ) تنها ملاك برترى را بهره مندى از تقوا مى دانست وبر يكسان بودن شهروندان در برابر قانون تاكيد فراوان داشت چنانكه خود همانندفردى عادى در دادگاه طرح دعوى مى كرد و حكم قاضى را بهدليل منطبق بودن بر سير درست دادرسى ، مى پذيرفت (هر چند كه به نفع او صادرنشده بود.)
حكايت  
در زمان خلافت على (ع ) در كوفه ، زره آن حضرت گم شد. پس از چندى در نزد يكمرد مسيحى پيدا شد. على (عليه السلام ) او را به محضر قاضى برد و اقامه ى دعوىكرد كه : اين زره از آن من است ، نه آن را فروخته ام و نه به كسى بخشيده ام واكنون آن را در نزد اين مرد يافته ام .
قاضى به مسيحى گفت : خليفه ى ادعاى خود را اظهار كرد، تو چه مى گويى؟ او گفت : اين زره مال خود من است و در عينحال گفته ى مقام خلافت را تكذيب نمى كنم . ممكن است خليفه اشتباه كرده باشد.
قاضى رو به على (عليه السلام ) كرد و گفت : تو مدعى هستى و اين شخص منكراست عليهذا بر تو است كه شاهد بر مدعاى خود بياورى .
على (عليه السلام ) خنديد و فرمود: قاضى راست مى گويد، اكنون مى بايست كهمن شاهد بياورم ولى من شاهد ندارم .
قاضى روى اين اصل كه مدعى شاهد ندارد به نفع مسيحى حكم كرد و او هم زره را برداشتو روان شد ولى مرد مسيحى كه خود بهتر مى دانست كه زرهمال كيست پس از آنكه چند گامى پيمود، مرتعش شد و برگشت و گفت : اين طرزحكومت و رفتارهاى بشر عادى نيست ، از نوع حكومت انبياست و اقرار كرد كه زره ازآن على (عليه السلام ) است .
طولى نكشيد او را ديدند مسلمان شده و با شوق و ايمان در زير پرچم على (عليه السلام) در جنگ نهروان مى جنگد
(242)
سپس مى فرمايد: امام شهروندان را گرامى و محترم مى داشت و از اينكه آنان دربرابرش كرنش نمايند سخت دورى مى جست .
حكايت  
چون دهقانان انبار هنگام رفتن امام به شام او را ديدند، براى وى پياده شدند وپيشاپيش دويدند. فرمود: اين چه كار بود كه كرديد؟ گفتند: عادتى است كه داريمو بدان اميران خود را بزرگ مى شماريم فرمود: به خدا كه اميران شما ازاين كار سودى نبردند و شما در دنيايتان خود را به رنج مى افكنيد و در آخرتتان بدبختمى گرديد. و چه زيانبار است رنجى كه كيفر در پى آن است و چه سودمند است آسايشىكه با آن از آتش امان است . (243)
سپس مى افزايد: اميرمومنان (عليه السلام ) از اينكه شهروندان را با پند و موعظتبه راه راست هدايت نمايد، از كژيها باز دارد و فراز پايگى بخشد، دمى نياسود و نسبتبه اين امر اهتمام ويژه اى را مبذول داشت .
امام و دادگرى  
مى فرمايد: سيره عبادى امام (عليه السلام ) اقتضا مى كرد كه دمى از اهتمام ورزيدنبه امور خدا باز نايستد حتى آن زمان كه حق الهى حضرتش ‍ در تصدى امر خلافتپايمال شده ديگران بر كرسى قدرت تكيه زده بودند.
سپس مى فرمايد: يكى از عرصه هايى كه هموارهاحتمال آن مى رفت در آن حقوق مسلمانان (به واسطه ى صدور احكام دور از صواب وناعادلانه ) ضايع شود دستگاه قضايى بود.
مى گويم : اين مطلب كه در صدر اسلام خلفا خود به قضاوت مى نشستند، صحتدارد؟
مى فرمايد: آرى ، آنان در پايتخت خويش شخصا به قضاوت مى پرداختند اما هرشهر براى خودش قاضى معينى داشت كه به شكايات و اختلافات مردم رسيدگى مىنمود و اگر كسى حكم وى را ناعادلانه به دور از انصاف مى يافت به دارالخلافه وشخص خليفه عارض مى گرديد.
مى پرسم : عادلانه بودن احكام صادره از سوى خلفا آشكار مى شد؟
مى فرمايد: على (عليه السلام ) بر قضاوت آنان نظارتى غير رسمى رااعمال مى فرمود و در موارد عديده اى با نقض حكم ، شخصا به دعاوى رسيدگى و حكم خدارا صادر مى كرد.
مى پرسم : رهاورد اين امر چه بود؟
مى فرمايد: گسترش عدالت و رفع ظلم از مظلوم و جلب اعتماد عمومى به دستگاهعدالت و حكومت اسلامى (244) و بالاتر از آن به دين مبين اسلام و احكام نورانى ونجات بخش آن ، بدين معنى كه مردم با مشاهده ى توانايى دستگاه قضايى در رفع ظلم وگسترش عدل به حقانيت اسلام پى برده و در متابعت از آن كوشاتر ظاهر مىشدند.
مى پرسم : واكنش خلفا به اين امر چگونه بود؟
مى فرمايد: آنان در بيشتر موارد از راى صائب و مبتنى بر علوم الهى على (عليهالسلام ) استقبال مى كردند و مى گفتند خدا ما را در موضعى و در تنگنايى كه على (عليهالسلام ) در آنجا دستگير ما نباشد، قرار ندهد.
حكايت  
آورده اند كه روزى بر اساس حكم خليفه ى ثانى قاتلى را به صاحب خون يعنى پدرمقتول سپردند تا قصاص نمايد وى نيز دو ضربت شمشير بركشنده ى فرزند فرود آوردو چون گمان كرد از پاى درآمده او را به كسانش ‍ سپرد.
پس از مدتى مرد ضربت خورده بهبود يافت و پدرمقتول درصدد برآمد تا وى را دوباره قصاص نمايد حكم خليفه نيز بر اين امر تعلقگرفت ، اما مرد به على (عليه السلام ) عارض گرديد و حضرت هم به كار وىرسيدگى فرمود: چنانكه از خليفه پرسيد: اين چه حكمى بود كه درباره ى اين مردصادر نمودى ؟
خليفه گفت : نفس در برابر نفس ، اين حكم خداست
على (عليه السلام ) فرمود: كشنده ى يك فرد را چگونه مى توان دوبار كشت ؟

خليفه با شگفتى گفت : راى و قضاوت شما چيست ؟
امام (عليه السلام ) رو به پدر مقتول كرد و گفت : حكم خدا اين است كهاول تو را به مرد ضربت خورده مى سپاريم تا دو ضربتى را كه به او زده اى از توقصاص كند و چون اين امر به پايان آمد او را به تو مى سپاريم تا در برابر خونفرزندت به قتل برسانى .
پدر مقتول قدرى انديشيد و گفت : اين كه با مرگ من همراه است ، راه ديگرى نيست؟
على (عليه السلام ) فرمود: نه ، راه ديگرى نيست و اين مرد بايد حق خود را از توباز ستاند.
مرد گفت : من از خون فرزندم گذشتم به شرطى كه او نيز از حق خود صرف نظرنمايد.
بدين ترتيب قضيه با رضايت طرفين خاتمه يافت و خليفه ديگر بار اين جمله معروفرا بر زبان جارى ساخت كه لو لا على لهلك عمر (245)
امام و عمران دارالاسلام  
مى فرمايد: اسلام دنيا را مزرعه آخرت و آباد بودن آن را لازمه ى رفاه اخروى مىداند چرا كه بندگان خداى تعالى (به دور از دنياطلبى ) به عمران زيستگاه خويشنپردازند، عفريت فقر و دريوزگى به سرايشان پاى مى نهد و فرشته ى ايمان رابيرون مى راند.
سپس مى فرمايد: على (عليه السلام ) نسبت به عمران و آبادانى دارالاسلام اهتمامخاصى را مبذول مى داشت و اين مهم را در سايه سار اشاعه ى تقوى و پارسايى ، نظم ،عدالت ورزى ، كار و تلاش ، پرهيز از اسراف و تبذير و استفاده ى مطلوب از همهامكانات جستجو مى فرمايد.
حكايت  
على بن ابيطالب (عليه السلام ) از خانه بيرون آمده بود و طبقمعمول به طرف صحرا و باغستانها - كه با كار كردن در آنها آشنا بود - ضمنا بارىنيز همراه داشت . شخصى پرسيد: يا على ! چه چيز همراه دارى ؟
فرمود: درخت خرما ان شاء الله
پرسيد: درخت خرما؟
تعجب آن شخص وقتى از بين رفت كه بعد از مدتى او و ديگران ديدند تمام هسته هاىخرمايى كه آن روز حضرت على (عليه السلام ) همراه خود مى برد، سبز و هر كدام درختىشد. (246)
امام و برخورد با فتنه ها و...  
مى فرمايد: از ديگر جلوه هاى سيره ى عبادى آن حضرت كه مى بايست در اين بحثبدآنها اشاره نماييم . اهتمام در امر گسترش دايره ى توحيد، كشف و ارائه ى حقايق بلند ورفيع دينى ، پاسخگويى به سوالات جديد شرعى ، رفع بدعتها، كور نمودن چشمفتنه ها و امثال آن اشاره نمود.
مى پرسم : فتنه ها، چگونه پديد آمد؟
مى فرمايد: طبقه فرمايش امام (عليه السلام ) آغاز پديد آمدن فتنه ها پيروىخواهشهاى نفسانى است و نوآورى در حكمهاى آسمانى ، نوآوريهاى كه كتاب آن را نمىپذيرد و گروهى از گروه ديگر يارى خواهد بر خلاف دين خدا اجراى آن را به عهدهگيرد... (247)
مى پرسم : مهمترين راه كور كردن چشم فتنه ها چيست ؟
مى فرمايد: اشاعه ى فرهنگ نورانى نماز چنانكه قرآن كريم فرمود: انالصلوه تنيه عن الفحشاء و المنكر(248) و على (عليه السلام ) فرمود:الصلوه حصن من سطوات الشيطان ؛ يعنى نماز سنگرى رويين در برابر حمله هاىشيطان است . (249)
نماز است رويين دژ اهل دين
بيا اى برادر به حصن حصين
چون شيطان نبايد در اين قلعه راه
شوى ايمن از او در اين پايگاه (250)
تحفه ششم : امام ،عبادت ،جهاد 
امام و جهاد  
مى فرمايد: اسلام دين منطق و استدلال است ، همانطور كه آيين صلح و دوستى ، مودتو مهربانى است و همواره بر آن بوده و هست كه پيام توحيدى نجاتبخش خويش را از طريقبيان و قلم به گوش جهانيان برسانيد و آنان را به سوى فلاح و رستگارى سوق دهدبا اين وجود اگر مانعى بر سر راه پيام رسانى به وجود آمد يا كيان اسلامى مطمع نظرو مورد دستبرد دشمنان خدا قرار گرفت ؛ به شكلى كه به آن هدف مقدس را دور ازدسترس ‍ يافت به جهاد كه اصلى سياسى - عبادى و شاخه اى از شاخسار توحيد است ،دست مى يازد و اين مهم را به انجام مى رساند.
با اين وصف جهاد كوششى است در راستاى حاكميت دين خدا، دفاع از مرزهاى انسانى ورهايى بخشيدن انسانها از قيود و بندهاى اهريمنى ، تلاشى است در راستاى بيرون آوردنمنشور مقدس والهى انسانيت از دستهاى آلوده ى كسانى كه به تحريف آن انديشيده اند؛فعاليتى است مقدس در راه پاسداشت و برافراشته نگاه داشتن پرچم اسلام (نماز)؛پرچمى كه روزگارى در گستره ى ديگر اديان آسمانى هم در اهتراز بود اما شياطين باهدف انتقام كشى ، آن را به زير كشيدند چرا كه چيزى همانند آن بينى شان را به خاكنساييده بود و چه بسيار كوشيدند كه اين پرچم هدايت را نيز از بام سراى اسلام بهزير كشند يا كمرنگ نمايند اما جهاد را سد راه و برباد دهنده ىآمال شوم خويش يافتند.
بدين ترتيب هر ملتى كه دست از جهاد فى سبيل الله كشيد، شياطين ذلت را براى آن بهارمغان آوردند و بر آنان حاكميت يافتند؛ چنانكه وقتى در زمان على (عليه السلام ) مردم دررزم و قتال با دشمنان خدا و در راس آنان پسر ابوسفيان كاهلى كردند؛ معاويه بر آنانتاخت و حاكميت يافت ، هم كه او بدعتها در دين وارد كاهلى كردند، معاويه بر آنان تاخت وحاكميت يافت ، هم او كه بدعتها در دين وارد كاهلى كردند؛ معاويه بر آنان تاخت و حاكميتيافت ، هم او كه بدعتها در دين وارد نمود و آسيب ها زد، چنانكهخ نماز جمعه را نه تنها درغير جمعه برپاداشت بلكه آن را به سب و ناسزاگويى به ولى خدا (عليه السلام )نيز آلوده ساخت .
آرى جهاد به تعبير امام على (عليه السلام ) عبادتى است پاسدار ساير عبادات ،درى است از درهاى بهشت كه خدا به روى گزيده ى دوستان خود گشوده است ، و جامهى تقوى است كه بر تن آنان پوشيده است ؛ زره استوار الهى است كه آسيب نبيند، و سپرمحكم اوست - كه تير در آن ننشيند - هر كه جهاد را واگذارد و ناخوشايند داند، خدا جامه ىخوارى بر تن او پوشاند، و فوج بلا بر سرش كشاند، و در زبونى و فرومايگىبماند. دل او در پرده هاى گمراهى نهان ، و حق از او روى گردان ، به خوارى محكوم و ازعدالت محروم (251)
سپس مى فرمايد: فلسفه ى جهاد در كلام حضرت (عليه السلام ) به خوبى مبرهناست چنانكه فرموده ى ذيل بيان دارنده ى آن مى باشد: پروردگار!تو مى دانىآنچه كه انجام داديم و نبردى را كه شروع كرديم نه به منظور دست يازى به سلطنت ونه براى دست يابى به مال و متاع پست دنيا بود؛ بلكه براى آن بود تا نشانه هاى ازبين رفته ى دينت را باز گردانيم و اصلاحى همه جانبه در شهرهايت پديد آوريم تابندگان ستمديده ات در ايمنى قرار گرفته و قوانين و مقررات فراموش شده برپاگردد. (252)
سپس مى افزايد: با چنين نگاهى به جهاد، مكتبى در حوزه ى جهادى ايجاد مى شود كهدست پروردگان آن ، شيران روز و زاهدان شب هستند.
حكايت  
آورده اند كه روزى مالك اشتر نخعى فرمانده ى دلير و سرافراز سپاه امام على (عليهالسلام ) در كوفه از معبرى مى گذشت چونان هميشه با جامه اى ساده و رفتارى از سرتواضع و اخلاص .
يكى از بارزترين به قصد خنداندن ديگران دسته اى سبزى پلاسيده را برداشت و بهسوى مالك اشتر پرتاب كرد.
دست پرورده ى على (عليه السلام ) پس از پاك نمودن سر و روى خويش ، نگاهى به مردانداخت و بى آنكه حرفى بزند، از آنجا دور شد. در اين هنگام چند تن از مغازه داران خطاببه مرد استهزاء كننده گفتند: واى بر تو، دانستى به چه كسى اهانت روا داشتى ؟!
گفت : آرى رهگذرى فقير و ناشناس
گفتند: او مالك اشتر نخعى مجاهد فى سبيلالله و امير سرافراز لشكر خليه ى على بن ابيطالب (عليه السلام ) بود.
مرد از شنيدن اين مطلب سخت بر خود لرزيد، گويى دنيا را بر سرش ‍ كوفتند، مضطربو پريشان در مسيرى كه مالك بدان سو رفته بود، روان شد. بالاخره شير شرزه ىميدانهاى نبرد حق عليه باطل را در مسجد كوفه و درحال نماز يافت . گوشه اى منتظر ايستاد تا اينكه سلام نماز را داد و بيرون آمد. بهسويش رفت و خود را در پايش اندخت و بريده عذرها خواست و طلب عفو و بخشش نمود.
مالك خم شد و او را بلند كرد. لبخندى زد و گفت : نگران مباش ، به مسجد آمدم ونماز خواندم و از خداى تعالى خواستم تو رامشمول عفو و بخشش خويش قرار دهد. اين را گفت و از مسجد بيرون آمد.
مى گويم : پس در يك نگاه امير مومنان على (عليه السلام ) و دست پروردگان ايشانمجاهدان واقعى رسالتى بس سنگين بر عهده دارند، هم در سر حدات و هم در اجتماع.
مى فرمايد: آرى ، چنين است ، آنان به تعبير زيباى امام على (عليه السلام ) دژ وپناهگاه استوار مردم ، زينت بخش واليان ، عزت بخش دين ، آرام بخش ‍ راهها، آفريدگارانثبات و امنيت كشور و پشتوانه ى قوام و برپايى ملتند.
سپس مى فرمايد: مجاهدان راستين آنانند كه على (عليه السلام ) در فراقشان فرمود:كجايند برادران من ! همانها كه سواره به راه مى افتادند و در راه حق قدم بر مىداشتند؟ كجاست عمار؟ كجاست ابن تيهان ؟ كجاست ذوالشهادتين ؟ و كجايندامثال اينان ؟ برادرانى كه پيمان برجانبازى بستند؛ همانها كه سرهاشان براىستمگران فرستاده شد. (آن گاه امام دستى به محاسن كشيد و مدتى بس طولانى گريستو افزود:) آه برادرانم ! همانها كه قرآن تلاوت مى كردند و باعمل بدان ، آن استوار مى نمودند؛ در فرائض و واجبات توبه كرده و آنها را بپا مىداشتند، سنتها را زنده بدعتها را مى ميراندند، دعوت به جهاد را مى پذيرفتند و به رهبرخود اطمينان داشته ، صميمانه از او متابعت مى نمودند... (253)
امام و جهاد اكبر  
مى پرسم : جهاد بر چند نوع است ؟
مى فرمايد: بر دو قسم است : جهاد اكبر و جهاد اصغر.
مى پرسم : جهاد اصغر همان جنگ با دشمنان خداى تعالى و متجاوزان است ؟
مى فرمايد: آرى
مى پرسم : و جهاد اكبر؟
مى فرمايد: مجاهده با نفسى كه آدمى را به انجام كارهاى زشت و ناروا ترغيب مىنمايد.
مى پرسم : اهميت جهاد اخير بيشتر است ؟
مى فرمايد: آرى
مى پرسم : چرا؟
مى فرمايد: چون در اين قسم از جهاد مى بايست تا پايان عمر رو در روى سخت جاناهريمنى هزار چهره و هزار رنگ كه سلسله جنبان تمامى پلشتى هاست ، ايستاد.
مى پرسم : كارآمدترين سلاح در جهاد اخير چيست ؟
مى فرمايد: نماز كه حسب روايت بينى شيطان را به نيكوترينشكل به خاك مذلت و نوميدى مى سايد نه تنها كارآمدترين سلاح در اين رويارويى استبلكه خود عالى ترين مصداق جهاد اكبر محسوب مى شود.
مى گويم : آيا مى توان گفت همانطور كه جهاد اكبر از رزم وقتال فى سبيل الله برتر است ، نماز نيز بر جهاد اصغر مهترى دارد؟
حكايت  
آورده اند كه خليفه ى دوم مكرر به رسو گرامى اسلام (عليه السلام ) عرضه مى داشتكه چرا جهاد (با آن كه دل كندن ازجان ، مال ، زن و فرزند را مى طلبد)
فروتر از نماز است و حضرت (صلى الله عليه وآله ) مى فرمود: چون هر كس ، درضمن جهاد جان بازد يكمرتبه دست از جان شود و به فردوس برين پرگشاد اما براىقبولى نماز مجاهده ى هميشگى ، آن هم توام با اخلاص و حضور قلب لازم سات .
سپس مى فرمايد: همين كه مى بينم على (عليه السلام ) نيز چونان پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله ) در گرماگرم پيكار و جهاد فىسبيل الله دست از قتال و مجاهده مى كشد و به نمازى مى ايستد آن چنان ژرف و بلند، در مىيابيم كه جهاد برى حفظ نماز و فرهنگ نورانى مبتنى بر آن است .
حكايت  
آورده اند كه روزى على (عليه السلام ) در گرماگرم جنگ ، لختى يكبار نظرى به آسمانمى افكند و سپس به كارزارش با دشمنان ادامه مى داد. يكى از ياران جلو آمد و علت اين امرنگاه كردن به آسمان را از حضرتش ‍ (عليه السلام ) جويا شد.
امام در پاسخ فرمود: مترصد اقامه ى نماز دراول وقت هستم .
عرض كرد: نماز؟ آن هم در اين موقعيت خاص جنگى ؟
امام فرمود: آرى نماز، از ياد نبريد كه جهاد ما براى چيست . ما براى نماز مى جنگيم.
سپس مى افزايد: قرآن ناطق (عليه السلام ) بر مبناى سيره ى عبادى خويش ، جهاداكبر و كاملترين مصداق آن ينى نماز را از ساير وجوه و اقسام جهاد برتر مى دانستچنانكه فرمود: بازداشتن خود از هوى و هوس ، بزرگترين جهاد است و به بهشتنخواهد رسيد مگر كسى كه با خودش ‍ جهاد كند.
مى پرسم : رابطه اى ميان اين دو قسم ازجهاد موجود است ؟
مى فرمايد: آرى
مى پرسم : آن چيست ؟
مى فرمايد: آن كه جهاد اكبر مقدمه ى جهاد اصغر است .
مى گويم : يعنى كسانى كه مى خواهند مجاهد باشند بايد ابتدا پيروزمند ميدان جهاداكبر باشند؟
مى فرمايد: آرى ، دست به تيغ بردن و مجاهد شدن آسان است اما لازمه ى مجاهد فىسبيل الله بودن و فيض شهادت را جستن آن است كه فرد ابتدا از مجاهده با نفس بدفرمانظفرمند باز آيد
مى پرسم : بهره مندى جهاد اصغر از مقدمه اى چنين عظيم و مهم تا چه حد ضرورىاست ؟
مى فرمايد: نگاهى به جنگهاى بدر و احد ما را به سوى پاسخ رهنمون مىشود.
مى گويم : چگونه ؟
مى فرمايد: در غزوه ى بدر اكثريت سپاه و سيزده نفرى ى اسلام كه در برابرلشكر نهصد و پنجاه نفرى كفر صف آراسته بودند را افرادى عاشق شهادت و جانبازى وفاتح جهاد اكبر تشكيل مى داد كه (به اميد تحصيل رضاى الهى و نه كسب غنائم و زخارفپست دنيايى ) شمشير عنايات ، امداد غيبى و نصرت الهى قرر داد و پيروزى گروهى كمعده و عده بر گروهى كثير و تا بن دندان مسلح را اراده فرمود: چنانكه قرآن كريمتصريح داشت : كم من فئه قليله غلبت فئه كثيره باذن الله (254) اما درغزوه ى احد آنجا كه لشكر هفصد نفره ى اسلام درمقابل سپاه سه هزار نفرى كفر موضع گرفت ، محبت و حب جان ومال گروهى از شكست خوردگان جهاد اكبر، سپاه اسلام را در معرض آسيب پذيرى و حتىشكست قرار داد، چنانكه مشركان از هجوم آنان به سوى غنائم سود جسته ، از پشت سر برمسلمانان تاختند و بسيارى را به هزيمت وا داشتند و اگر نبود رشادت و جانفشانى على(عليه السلام ) كه ضربتهاى كارى و متعدد انبوه مهاجمين را به جان خريد و به همراهىدو تن ديگر دفاع از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله ) را تا سر حد جان ادامه دادند،شكست لشكر اسلام رقم مى خورد. آرى ، عنايات الهى با پايمردى فاتحان جهان اكبر وريخته شدن خون هفتاد مجاهد فى سبيل الله جلب شد و اين غزوه با پيروزى جبهه اسلامبه پايان رسيد.
مى پرسم : واكنش قرآن كريم نسبت به سرپيچى افراد از دستوررسول اكرم (صلى الله عليه وآله ) (مبتنى بر حفظ مواضع كليدى و استراتژيك ميدانجنگ و ترك ننمودن آنها جهت گردآورى غنائم جنگى ) چيست ؟
مى فرمايد: در آيات چندى بدين امر اشارت فرموده است از جمله كريمه اى كه در آنمى خوانيم : ان الذين تولوا منكم يوم التقى الجمعان انما استزلهمالشيطان يعنى آنانكه در بين شما در جنگ احد پشت به جنگ كرده و منهزم شدند،شيطان آنان را به سبب نافرمانى ها و بدكاريهايشان به لغزش افكند. و نيز آيه اىكه مى فرمايد: و ما اصابكم يوم التقى الجمعان فباذن الله و ليعلم المومنين وليعلم الذين نافقوا...يعنى و آنچه در روز ديدار دو گروه در جنگ احد به شمارسيد به اذن خدا بود تا معلوم دارد مومنان را و نيز معلوم شودحال كسانى كه نفاق و دورويى كردند...
مى پرسم : سهم على (عليه السلام ) از اين پيروزى سرنوشت ، چه اندازهبود؟
مى فرمايد: بسيار، چنانكه بيش از نيمى از كشته شدگان دشمن در جنگهاى بدر واحد را على (عليه السلام ) به تنهايى به دركواصل نمود.
سپس مى فرمايد: با به تصوير كشيده شدن جلوه هايى از سيره ى عبادى امام (عليهالسلام ) در اين مصاف مهم چگونه اى ؟
مى گويم : علاقه مند هستم ، همچون تشنه ى فتاده اى كه به آبميل دارد.
مى فرمايد: در جريان جنگ احد، مشركان از غايت شرك و ضلالت فرياد مى زدند:اعل هبل ، اعل هبل يعنى سر بلند بادهبل ، يا مى گفتند: عزى لنا و لا عزى لكم يعنى مابت عزى داريم و شمانداريد. و مسلمانان خاصه على (عليه السلام ) به اشارترسول خدا (صلى الله عليه وآله ) پاسخ مى دادند: الله اعلى واجل ، ينىخدا بلند مرتبه تر و بزرگتر است و الله مولانا و لا مولى لكم يعنى خدامولاى ما است و شما سرورى چون او نداريد.
مى گويم : متابعت محض و دفاع ازدين خدا ورسول اكرم (صلى الله عليه وآله ) به عنوان وجه مشخصه ى سيره ى عبادى امام (عليهالسلام ) در جريان جنگ احد نيز به نيكوترينشكل ممكن روى مى نماياند.
مى فرمايد: آرى
سپس ادامه مى دهد: با مراجعت پيروزمند سپاه اسلام به مدينه ، على (عليه السلام )فاطمه ى زهرا (صلى الله عليه وآله ) را نگران و مضطرب يافت چرا كه خبر جلى وموهوم كشته شدن نبى مكرم اسلام (صلى الله عليه وآله ) به درون شهر نيز راه يافتهبود. در اين هنگام حضرت (عليه السلام ) جهت انبساط خاطر و رفع نگرانى دختر پيامبر(صلى الله عليه وآله ) اشعارى بدين مضمون بر لسان مبارك جارى ساخت كه با توجهبه مضامين بلند آن مى توان به جلوه هايى از سيره ى عبادى حضرت (عليه السلام ) درگستره ى جهاد فى سبيل اله وقوف يافت : اى فاطمه !اين شمشير سرزنش ناپذيررا بپذير كه من نه ترسو بودم و نه پست . به جان خويش سوگند وظيفه ام را درفرمانبردارى از پروردگارى كه به حال بندگان داناست ، انجام دادم و نيز در يارىپيامبرش .
با اين فداكارى مقصودم پاداش خدايى بود و بس و خشنودى خدا را در بهشت و نعمتشيافتم . من رادمردى هستم كه هنگام شدت گرفتن و استوار شدن رزم نيز مى درخشد و موردملامت قرار نمى گيرد. با اين شمشير برنده و آبديده اى كه استخوآنهارا درهم مى شكندبه فرزندان عبدالدار (قريش ) حمله بردم و آنها را مجروح ساختم . آنان را در اين بيابانبه خاك انداختم و جمعشان را پراكنده ساختم . آنان را در اين بيابان به خاك انداختم وجمعشان را پراكنده ساختم ، گروهى با كالبدهاى بى روح و گروهى با پيكرهاىمجروح . شمشيرم را شهاب آسا مى چرخاندم و بر وجودشان فرود مى آوردم و تا آنگاه كهخدا آنها را شكست داد استقامت كردم و قلب رنجديده ى بردباران را با كشتن آنها التيامبخشيدم .
اى فاطمه اين شمشير را بگير و از خون پاك كن زيرا پيمانه ى لبريز از آب جوشاندوزخ را به كام قريش فرو ريخته است .
(255)
مى گويم : ظاهرا در روايتى ديده ام كه پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله) ضربه اى از ضربات على (عليه السلام ) را بالاتر و برتر از تمامىاعمال امت برشمرد. حال اگر ممكن است درباره آن توضيح دهيد و بعد مشخص فرماييد كهآيا اين فرمايش در تضاد با آنچه كه درباره ى برترى نماز بر جهاد گفتيم نيست.
مى فرمايد: به نكته اى بسيار جالب اشاره نموديد كه پيام بسيار مهمى در آننهفته است .
مى گويم : چه پيامى ؟
مى فرمايد: اين كه مرتبت على عليه السلام در پيشگاه پروردگار آنقدر چشمافساست كه ضربه اى از ضربات حضرتش بر تمامىاعمال و عبادات جن و انس برترى دارد، ناگفته پيداست كه اين ضربه ضربتى ،سرنوشت ساز و منحصر به فرد بوده است .
سپس مى فرمايد: پيش از پاسخ دادن بهسوال دوم شما به شرح ماجرايى مى پردازم كه اين حديث شريف نبوى در ارتباط با آنصادر شد.

next page

fehrest page

back page