بسم الله الرحمن الرحیم
 
نگارش 1 | رمضان 1430

 

صفحه اصلی | کتاب ها | موضوع هامولفین | قرآن کریم  
 
 
 موقعیت فعلی: کتابخانه > مطالعه کتاب سخنان امام حسین (ع) از مدینه تا کربلا, محمدصادق نجمى ( )
 
 

بخش های کتاب

     FEHREST -
     FOOTNT01 -
     SOKHAN01 -
     SOKHAN02 -
     SOKHAN03 -
     SOKHAN04 -
     SOKHAN05 -
     SOKHAN06 -
     SOKHAN07 -
     SOKHAN08 -
     SOKHAN09 -
     SOKHAN10 -
     SOKHAN11 -
     SOKHAN12 -
     SOKHAN13 -
     SOKHAN14 -
     SOKHAN15 -
 

 

 
 

 

next page

fehrest page

back page

سكوت كفرگونه
و اين همان حقيقتى است كه اميرمؤ منان عليه السلام در جنگ صفين بيان داشت آنگاه كهپيرمردى از شاميان در ميان دو صف ظاهر گرديد و صدا كرد يا اباالحسن يا على ! باشخص تو كار دارم و مى خواهم تو را ببينم ، آن حضرت نيز از ميان صفوف لشكر خويشبيرون آمد چون به همديگر نزديك شدند مرد شامى چنين گفت :
يا على ! تو در اسلام داراى سابقه طولانى و خدمات بس ارزنده و شايانى هستى آياحاضرى پيشنهادى بكنم تا اين همه خون مسلمانان بر زمين نريزد؟
اميرمؤ منان عليه السلام فرمود: پيشنهاد تو چيست ؟ عرضه داشت شما به عراقبرگرديد و تو باشى و مردم عراق و ما به شام برگرديم و ما باشيم و مردم شام نهما مزاحم شما باشيم و نه شما مزاحم ما.
اميرمؤ منان عليه السلام در پاسخ وى فرمود: ((پيشنهاد تو را كه از روى علاقه وخيرخواهى بود فهميدم درباره اين جنگ من نيز زياد فكر كردم و شبها را به بيدارى بسربردم و سر و تهش را ملاحظه نمودم بالا خره خود را بر سر دو راهى جنگ و كفر يافتم وجنگ را بر كفر ترجيح دادم ؛ زيرا خداوند از اولياى خود راضى و خشنود نخواهد گرديدآنگاه كه در روى زمين معصيت شود و آنان مهر سكوت بر لب بزنند و به وضع موجودراضى بوده و دست از امر به معروف و نهى از منكر بردارند، پس جنگ با اينها (معاويه وپيروانش ) را آسانتر از تحمل كردن زنجيرهاى جهنم دريافتم (116))).
به طورى كه ملاحظه مى نماييد، اميرمؤ منان عليه السلام سكوت درمقابل گناهان را براى خود گناهى بس بزرگ و در سطح كفر و دورى از اسلام معرفى مىكند و سكوت اولياى خدا را در مقابل معاصى موجب نارضايى و عدم خشنودى خدا.
بخش دوم : از مكه تا كربلا: در پاسخ ابوهرم
متن سخن :
((يا اَباهِرَمٍ! اِنَّ بَنِى اُمَيَّةَ شَتَمُوا عِرْضِى فَصَبَرْتُ وَاَخَذُوا مالى فَصَبَرْتُ
وَطَلَبُوا دَمِى فَهَربْتُ وَاَيْمُاللّه لِيَقْتُلُونى فَيَلْبَسهُمُ اللّهُ ذُلاّ شاملاً
وَسيْفاً قاطِعاً وَيُسلِّطُ عَلَيْهِمْ مَنْ يُذِلَّهُمْ حَتَّى يَكُونُوا اَذَلَ مِنْ قَوْمِ سَبَاءٍ
اِذْ مَلِكَتْهُمُ امْرَاةٌ فَحَكَمَتْ فى اَمْوالِهِمْ وَدِمائهِمْ))(117).
ترجمه و توضيح لغات :
شَتْم : فحش و ناسزا گفتن . عِرْض : آبرو. هَرب : گريختن . ذُلّ (با ضم ): خوارى وذلّت . شامل : فراگير، مى گويند شَمِلَهُ: او را فرا گرفت .
ترجمه و توضيح :
در منزل ((رهيمه )) مردى از مردم كوفه به نام ((ابوهرم ))(118) به خدمت حسين بن علىعليهما السلام رسيد و عرضه داشت (( يَا ابْنَ رَسُولِاللّهِ ما الّذى اَخْرَجَكَ عَنْ حَرَمِجَدِّكَ؛)) چه انگيزه اى تو را واداشت كه از حرم جدت بيرون بيايى ؟)).
امام عليه السلام در پاسخ وى چنين فرمود:((اى اباهرم ! بنى اميه با فحاشى و ناسزاگويى احترام مرا درهم شكستند من راه صبر و شكيبايى را در پيش ‍ گرفتم . و ثروتم رااز دستم ربودند، باز هم شكيبايى كردم ولى چون خواستند خونم را بريزند از شهر خودخارج شدم و به خدا سوگند اينان (بنى اميه ) مرا خواهند كشت و خداوند آنها را به ذلتفراگير و شمشير برنده مبتلا كرده و كسى را بر آنان مسلط خواهد نمود كه به ذلت وزبونيشان بكشاند و به قتلشان برساند وذليل تر از قوم سباء گرداند كه يك نفر زن به دلخواه خود برمال و جانشان حكومت و فرمانروايى نمود)).
نتيجه
گفتگوهاى امام عليه السلام با افراد مختلف برخلاف سخنرانيهاى عمومى آن حضرت خيلىفشرده و كوتاه و پاسخى را كه به ((ابوهرم )) داده است يكى از آن موارد است ولى درعين كوتاهى ضمن معرفى بنى اميه دو موضوع را تذكر داده يا دو مساءله را پيش بينىنموده است : شهادت خويش و سقوط حكومت بنى اميه و ذلت آنان .
و اين سخن امام عليه السلام نيز تاءكيدى است بر تاءكيدات ديگر كه آن حضرت با علمو آگاهى ، شهادت را برگزيده و آنچه در آينده به وقوع پيوست او همان را به صورتقطع و به طور حتم و يقين پيش بينى مى نمود.
بخش دوم : از مكه تا كربلا: در پاسخ طرماح بن عدى و يارانش
متن سخن :
((اَما وَاللّه اِنِّى لاَرْجُو اَنْ يَكُونَ خَيْراً مااَرادَاللّهُ بِنا قُتِلْنا اَمْ ظَفَرْنا ...
فِمنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَما بَدَّلُوا تَبْدِيلاً.
اَللّهُمَّ اجْعَلْ لَنا وَلَهُمُ الْجَنَّةَ وَاجْمَعْ بَيْنَنا وَبَيْنَهُمْ فى مُسْتَقَرٍّ مِنْ رَحْمَتِكَ
وَرَغائبِ مَذْ خُورِ ثَوابِكَ ...
اِنَّ بَيْنَنا وَبَيْنَ الْقَوْمِ عَهْداً وَميثاقاً ولَسْنا نَقْدِرُ عَلَى الا نْصِرافِ حَتّىتَتَصَرَّفَ بِناوَبِهِمُ الا مُورُ فى عاقِبَةٍ)).
ترجمه و توضيح لغات :
قُتِلْنا (فعل مجهول است ): كشته شويم . ظَفَر: پيروزى . قضى نَحْبَهُ قَضاء: انجامدادن و به اتمام رسانيدن . نَحْب : عهد و پيمان كشته شدن در راه خدا را نيز نحب گويند؛زيرا شهيد خود را ملزم ساخته است تا پاى جان پيش برود و گويا با شهادت خويش بهپيمانش وفا مى كند. مُسْتَقَرّ: پايگاه . رَغائب (جمع رَغْبَة ): چيز مورد علاقه و آنچهثواب و اجر بزرگ از آن انتظار مى رود. مَذْخُور: ذخيره شده . عَهْد و ميثاق : پيمان .
ترجمه و توضيح :
طبرى (119) مى گويد: چهار تن به نام عمروبن خالد، سعد، مجمع و نافع بنهلال به همراهى طرماح بن عدى از كوفه حركت كرده بودند كه درمنزل ((عذيب الهجانات )) با حسين بن على عليهما السلام مواجه گرديدند و در ضمنگفتگو با آن حضرت عرضه داشتند: يابن رسول اللّه ! ((طرماح )) درطول راه اين اشعار را زياد تكرار مى كرد و به جاى ((هدى )) براى شتران آنها را مىخواند:
((شترمن !از زجر و فشارم ناراحت نباش و پيش از صبح وهرچه زودترمراحركت بده .
بهترين سوارت را بهترين مسافرت را، تا به مردى برسانى كه آقايى و كرامت درسرشت و نژاد اوست .
آقاست و آزاد مرد است و داراى سعه صدر كه خداوند او را براى انجام بهترين امور بهاينجا رسانده است .
خدايش تا آخر دنيا نگهدارش باد))(120).
چون اشعار طرماح كه حاكى از اشتياق فراوان او به درك حضور امام عليه السلام بود درحضور آن حضرت خوانده شد، امام عليه السلام در پاسخ آنان چنين فرمود:
((اما وَاللّه اِنِّى لاَرْجُو اَنْ يَكُونَ خَيْراً ...؛)) به خدا سوگند! اميدوارم اراده و خواستخدا درباره ما خير باشد خواه كشته شويم يا پيروز گرديم )).
آنگاه امام عليه السلام از اين مسافران عقيده و طرز تفكر مردم كوفه را سؤال نمود، عرضه داشتند يابن رسول اللّه ! امّا بزرگان و سرانقبايل كوفه به عالى ترين و سنگين ترين رشوه از سوى ابن زيادنايل گرديده اند و اما افراد ديگر، قلبشان با شما و شمشيرشان بر عليه شماست .سپس جريان كشته شدن قيس بن مسهر صيداوى (پيك امام ) را به آن حضرت اطلاع دادند.امام با شنيدن اين خبر تاءسف بار، اين آيه را خواند :((فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهْ...؛)) گروهى از مؤ منان به پيمان خود (شهادت در راه خدا) وفا نمودند و گروه ديگردر انتظار، به سر مى برند و عهد و پيمان خويش را تغيير نداده اند)). آنگاه امام عليهالسلام چنين دعا نمود:((اَللّهُمَّ اجْعَلْ لَنا ولَهُمُ الْجَنَّة ...؛)) خدايا! بهشت را براى ماو آنان قرار بده و ما و آنان را در پايگاه رحمتت به مرغوبترين ثوابهاى ذخيره شده اتنايل بگردان )).
سپس ((طرماح )) سخن آغاز نمود و چنين گفت :
يابن رسول اللّه ! من به هنگام خروج از كوفه در كنار اين شهر، گروه زيادى را ديدمكه اجتماع كرده بودند چون انگيزه اين اجتماع را سؤال كردم گفتند: اين مردم براى مقابله با حسين بن على و جنگ با او آماده مى شوند، يابنرسول اللّه ! تو رابه خدا سوگند كه از اين سفر برگرد؛ زيرا من مطمئن نيستم حتى يكنفر از مردم كوفه به كمك و يارى شما بشتابد و اگر تنها اين گروه را كه من ديدم درجنگ با تو شركت كنند، در شكست تو كافى است در صورتى كه هر روز و هرساعت كه مىگذرد بر نيروى انسانى و تسليحات جنگى آنان افزوده مى شود.
طرماح ، چنين پيشنهاد كرد: يابن رسول اللّه ! من فكر مى كنم كه شما و من نيز در ركابشما به سوى ((احبا)) كه منطقه سكونت قبيله ما ((طى )) و دامنه كوههاى سربه فلككشيده است حركت كنيم ؛ زيرا اين منطقه آنچنان از امنيت برخوردار و از تعرض دشمن بهدور است كه در طول تاريخ ، قبيله ما در مقابل سلاطين ((عسان )) و همه سفيد و سياه مقاومتنموده و به جهت وضع جغرافيايى ويژه اى كه دارد هيچ دشمنى به اين نقطه دست نيافتهاست ؛ گذشته از موقعيت جغرافيايى ، اگر شما ده روز در اين نقطه توقف كنيد، تمامافراد قبيله ((طى ))، سواره و با پاى پياده به يارى شما خواهند شتافت و من خودم تعهدمى كنم كه بيست هزار نفر شمشير به دست و شجاع از قبيله ام را به يارى تو برانگيزمكه در پيشاپيش شما با دشمن بجنگند تا هدف و برنامه شما روشن گردد.
امام در پاسخ و پيشنهاد طرماح فرمود: خدا به تو و به افراد قبيله ات جزاى خير بدهد.
سپس چنين فرمود:((اِنَّ بَيْنَنا وَبَيْنَ الْقَوْمِ عَهْداً وَمِيثاقاً ...؛)) در ميان ما و مردمكوفه عهد و پيمانى بسته شده است و در اثر اين پيمان امكان برگشت براى ما نيست تاببينم عاقبت كار به كجا بينجامد)). چون طرماح تصميم قاطع امام را ديد، اجازه خواست تااز حضور آن حضرت مرخص شود و آذوقه اى كه براى فرزندانش تهيه كرده است دركوفه به آنان برساند و هرچه سريعتر براى يارى امام به او، لاحق گردد. امام نيزبه او اجازه داد.
طرماح با عجله به خانواده اش سر زد و در مراجعتقبل از رسيدن به كربلا از شهادت امام عليه السلام و يارانش مطلع گرديد.
تحكيم بخشيدن به ارزشهاى انسانى
در اين گفتار امام ، مانند هر سخن و خطابه ديگرش نكات حساس و جالبى وجود دارد كه دراينجا تنها به يكى از اين نكات اشاره مى كنيم .
هر شخصى كه وارد ميدان مبارزه مى گردد و درمقابل جبهه دشمن قرار مى گيرد در پى پيروزى و در تعقيب تضعيف دشمن است و حسين بنعلى عليهمالسلام نيز از اين قانون كلى مستثنا نيست منتها شكست و پيروزى از نظر امامعليه السلام داراى يك مفهوم ديگر و بعد ديگرى است كه براى همه افراد حتى تصور آننيز امكان پذير نيست و در قيام آن حضرت تاءويلات و برداشتهاى مختلف و گاهى متضاداز همين جا و از درك نكردن ابعاد اين قيام سرچشمه گرفته است .
پيروزى از نظر امام ، انجام دادن يك وظيفه الهى و به پايان بردن يك مسؤ وليت شرعىو تحكيم ارزشهاى انسانى است اعم از اينكه در اين مسير به پيروزى ظاهرى نيز كه درهمه جنگها و مبارزات منظور و مقصود است نايل گردد يا نه .
و لذا مى بينيم آنجا كه طرماح بن عدى كه يكى از علاقه مندان و شيعيان خاص خاندانپيامبر و از ارادتمندان اميرمؤ منان و حسين بن على عليهما السلام است ، آن حضرت را درجريان امر قرار مى دهد و شكست ظاهرى آن حضرت را قطعى و مسلم مى داند. و به اصطلاحبه چاره جويى مى نشيند، آن حضرت ضمن دعا و التماس و درخواست از خداوند كه باشهداى ديگرش در بهشت برين و پايگاه رحمت قرار داده و از ثوابهاى ذخيره شده و درجاتويژه نصيبش گرداند، توجه طرماح را به يك نكته مهم كه همان مسؤ وليت الهى و تحكيمارزشهاى انسانى است جلب مى نمايد كه ما با مردم كوفه در ضمن مكاتبات و ملاقاتهاىحضورى ، عهد وپيمان بسته ايم ، ما به آنان وعده حركت به سوى كوفه و به عهدهگرفتن امامت و رهبرى و هدايت مردم اين شهر را داده ايم و آنان نيز وعده هر نوع كمك وپشتيبانى . و بر ماست كه به وعده خود وفادار باشيم گرچه در اين راه با هر نوع خطرنيز مواجه گرديم . و مردم (كوفه ) نيز خود دانند به وعده و عهد پيمان خويش وفادارباشند يا پيمان شكن .
واين است امتياز وفرق يك امام و رهبر روحانى ومعنوى بارهبران وپيشوايان سياسى .
بخش دوم : از مكه تا كربلا: سخنى با عبيداللّه بن حرّ جعفى (121)
متن سخن :
((يَابْنَ الحُرِّ اِنَّ اَهل مِصْرِكُمْ كَتَبُوا اِلَىَّ اءنّهُمْ مُجْتَمِعُونَ عَلى نُصْرتى
وَسَاءلُونى الْقُدُومَ عَلْيهِمْ وَلَيْسَ الاَمْرُ عَلى مازَعَمُوا
وَانَّ عَلَيْكَ ذنوباً كَثِيرَةً فَهَلْ لَكَ مِنْ تَوبَةٍ تَمْحُو بِها ذنوبَكَ؟ ...
تَنْصُرُوا ابْنَ بِنْتِ نَبِيِّكَ وَتُقاتِلُ مَعَهُ.
.. اَمَّا اِذا رَغِبْتَ بِنَفْسِكَ عَنّا فَلا حاجَةَ لَنا فِى فَرَسِكَ
وَلا فِيكَ وَما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً
وَانِّى اَنْصَحُكَ كَما نَصَحتَنِى اِنِ اسْتَطَعْتَ اَنْ لا تَسْمَعَ صُراخَنا
وَلا تَشْهَدَ وَقْعَتَنا فَافعَلْ فَوَاللّه لا يَسْمَعُ
واعِيَتَنا اَحَدٌ وَلا يَنْصُرُنا اِلاّ اَكَبّهُاللّه فى نارِ جَهَنَّمَ(122))).
ترجمه و توضيح لغات :
رَغبَ عَنْهُ: اعراض نمود. مُضِلّين (از ضلّ): گمراهان ، مُنْحَرِفين . عَضُد: نيرو، كمك . صُراخ: فرياد، صداى استمداد. وَقْعَة : جنگ . واعِيَة : ناله ، فرياد.
ترجمه و توضيح :
در منزل بنى مقاتل به امام اطلاع دادند كه ((عبيداللّه بن حرّ جعفى )) نيز در اينمنزل اقامت گزيده است ، امام عليه السلام نخست حجاج بن مسروق را به نزد وى فرستاد،حجاج گفت : اى فرزند حر! هديه گرانبها و ارمغان پرارجى براى تو آورده ام اگربپذيرى ، اينك حسين بن على عليهما السلام به اينجا آمده است وتو را به يارى مى طلبد،به او بپيوندى تا به ثواب و سعادت بزرگىنايل گردى كه اگر در ركاب او بجنگى به ثواب بى حدى رسيده اى و اگر كشتهشوى به شهادت نايل شده اى .
عبيداللّه بن حر گفت : به خدا سوگند! من از شهر كوفه بيرون نيامدم مگر اينكه اكثرمردم اين شهر، خود را به جنگ او و سركوبى شيعيانش آماده مى كردند و براى من مسلم استكه او در اين جنگ كشته خواهد شد و من توانايى يارى و كمك او را ندارم و اصلاً دوستندارم كه او مرا ببيند و من او را.
حجاج به نزد امام عليه السلام بازگشت و پاسخ ((ابن حر)) را به عرض وى رسانيدخود امام با چند تن از اصحابش به نزد عبيداللّه آمد و او از اماماستقبال نمود و خوشامد گفت .
خود عبيداللّه جريان اين ملاقات را چنين توصيف مى كند كه : چون چشمم به آن حضرتافتاد، ديدم من در دوران عمرم زيباتر و چشم پر كن تر از او نديده ام ولى در عينحال به هيچكس مانند او دلم نسوخته است و هيچگاه نمى توانم آن منظره را فراموش كنم كهوقتى آن حضرت حركت مى كرد چند كودك نيز دور او را گرفته بودند.
((ابن حر)) مى گويد: چون به قيافه امام تماشا كردم ، ديدم رنگ محاسنش شديدا مشكىاست پرسيدم كه رنگ طبيعى است يا از خضاب استفاده كرده ايد؟ امام پاسخ داد اى ابن حر!پيرى من زودرس بود. و از اين گفتار امام فهميدم كه رنگ خضاب است .
به هرحال ، پس از تعارفات و سخنان معمولى كه در ميان عبيداللّه و آن حضرت رد وبدل شد امام خطاب به وى چنين فرمود:((يَا ابْنَ الْحُرِّ اِنَّ اَهْلَ مِصْرِكُمْ؛)) پسر حر!مردم شهر شما (كوفه ) به من نامه نوشته اند كه همه آنان بر نصرت و يارى من اتحادنموده و پيمان بسته اند و از من درخواست كرده اند كه به شهرشان بيايم ولى حقيقت امربرخلاف آن است كه آنان به من نگاشته اند و تو در دوران عمرت گناهان زيادى را مرتكبشده و خطاهاى فراوانى از تو سرزده است آيا مى خواهى توبه كنى و از آن خطاها وگناهها پاك گردى ؟)).
عبيداللّه گفت : مثلاً چگونه توبه كنم ؟ امام فرمود:((تَنْصُرُ ابْنَ بِنْتِ نَبِيِّكَوتُقاتِلُ مَعَهُ؛)) فرزند دختر پيامبرت را يارى كرده و در ركاب وى با دشمنان اوبجنگى )).
عبيداللّه گفت : به خدا سوگند! من مى دانم كه هركس از فرمان تو پيروى كند، بهسعادت و خوشبختى ابدى نايل شده است ولى مناحتمال نمى دهم كه يارى من به حال تو سودى داشته باشد؛ زيرا در كوفه كسى رانديدم كه مصمم به يارى و پشتيبانى شما باشد و به خدا سوگندت مى دهم كه از اينامر معافم بدارى ؛ زيرا من از مرگ سخت گريزانم ولى اينك اسب معروف خود ((ملحقه ))را به حضورت تقديم مى كنم اسبى كه تا حال به وسيله آن دشمنى را تعقيب نكرده ام جزاينكه به اورسيده ام و هيچ دشمنى با داشتن اين اسب مرا تعقيب ننموده است مگر اينكه ازچنگال او نجات يافته ام .
امام عليه السلام در پاسخ وى چنين فرمود:
((اَمَّا اِذا رَغِبْتَ بِنَفْسِكَ عَنّا ...؛)) حال كه در راه ما از نثار جان امتناع مى ورزى مانيز نه به تو نياز داريم و نه به اسب تو زيرا من از افراد گمراه براى خود نيرونمى گيرم )).
آنگاه امام اين جمله را نيز اضافه نمود:
((همان گونه كه تو بر من نصيحت نمودى من نيز نصيحتى به تو مى كنم كه تا مىتوانى خود را به جاى دوردستى برسان تا صداى استغاثه ما را نشنوى و جنگ ما رانبينى ؛ زيرا به خدا سوگند! اگر صداى استغاثه ما به گوش كسى برسد و بهيارى ما نشتابد خدا او را در آتش جهنم قرار خواهد داد)).
عبيداللّه از اين سخنان پندآميز امام پند نگرفت و به سپاه وى نپيوست ولى تا آخر عمر ازاين جريان اظهار ندامت و پشيمانى مى نمود و براى از دست دادن چنين سعادتى ابرازتاءسف و تاءثر مى كرد.
نمونه اى از تاءثر او را از اشعار زير كه خويشتن را مورد خطاب وسرزنش قرار داده استمى توان به دست آورد.
((آه ! از حسرت و تاءسف سنگين كه تا زنده هستم در ميان سينه و گلويم در حركت است وبى قرارم كرده است .
آنگاه كه حسين بر اهل نفاق و ستم پيشگان از مثل من يارى مى طلبيد.
آنگاه كه حسين مى خواست براى برانداختن اهلضلال و نفاق به ياريش بشتابم .
آرى ، اگر آن روز از راه جان ، يارى و مواساتش مى نمودم در روز قيامت به شرافتى بسبزرگ نايل مى شدم ))(123).
وين جهد مى كند كه بگيرد غريق را
با مطالعه جريان ملاقات امام با ((عبيداللّه بن حر)) و درخواست كمك از وى اين سؤال در ذهن خواننده نقش مى بندد كه دعوت نمودن امام از يك نفر راهزن و جنايتكار معروفجهان عرب كه هيچ علاقه اى به آن حضرت نداشته و از مخالفين و دشمنان امير مؤ منانعليه السلام بوده است و از طرفى مرخص كردن گروهى كه از مدينه و مكه با وى حركتنموده اند(124) افرادى كه فداكارى و ايثار را به مفهوم عالى و همه جانبه درباره امامانجام داده اند و به قول خود آن حضرت صحابه اى باوفاتر از آنان در هيچ دورانى ديدهنشده است (125) ، چگونه قابل جمع است ؟ آن اجازه مرخصى به آن چنان ياران باوفابراى چيست ؟ و اين دعوت به كمك و همكارى از يك چنين فردى چرا؟
ولى اگر در باره نقش ائمه هدى عليهما السلام قدرى دقت كنيم و برنامه آنها را در جنگ وصلحشان و در حركت و سكونشان مورد بررسى قرار بدهيم . پاسخ اين سؤال روشن خواهد گرديد؛ زيرا ائمه هدى عليهما السلام تداوم بخش راه پيامبران هستند كههدفى بجزرهايى انسانها و نجات غرق شدگان ندارند كه اين رهايى بخشى ، گاهىبه صورت عموم و گاهى به صورت خصوصى و شخصى انجام گرفته است و رفتنامام به چادر شخص ‍ معصيتكار و مجرمى همانند رفتن حضرت مسيح عليه السلام بهمنزل ((گُمركچى )) و يا زن بدكاره اى است و انگيزه هردو يكى است كه حضرت عيسى درپاسخ آنكه گفت : چرا به همراه حواريون بهمنزل زن بدكاره اى رفتيد؟ گفت :((طبيب بايد گاهى بهمنزل مريض برود))(126).
و امام هم در ملاقات با عبيداللّه حر همان مساءله طبابت و نجات او از گناهان و جنايتهاىفراوان گذشته اش را عنوان نمود و راه رهايى را در پيش پاى وى قرار داد و فرمود:((((وَاِنَّ عَلَيْكَ ذُنُوباً كَثِيْرَةً فَهَلْ لَكَ مِنْ تَوْبَةٍ تَمْحُوبِها ذنوبَكَ؟؛)) آيا آمادگى دارىكه گناهان فراوانى را كه از گذشته دور دارى باآب توبه بشويى ؟!)).
ولى آنگاه كه مى بيند عبيداللّه هدف امام را درك نمى كند و پيشنهاد پذيرفتن اسبى را مىنمايد كه در روز سختى مى تواند از ميدان جنگ و از برابر تيرها و شمشيرها نجاتش دهدو او همه مسائل را با عينك مادى و از ديدگاه پيروزى و شكست ظاهرى مى بيند و در دو كلمه((حمله و فرار)) خلاصه مى كند، فرمود: من به تو و به اسب تو نيازى ندارم (( (وَماكُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً )(127)))
بخش دوم : از مكه تا كربلا: در پاسخ عمروبن قيس و پسر عمويش
متن سخن :
((اِنْطَلِقا فَلا تَسْمَعا لى واعِيَةً وَلا تَرَيا لِى سَواداً
فَانَّهُ مَنْ سَمِعَ واعِيَتَنا اَوْ راءى سَوادَنا فَلَمْ يُجِبْنا اَوْ يُغِثْنا
كانَ حَقّاً عَلَى اللّهِ عَزَّوَجَلَّ اَنْ يُكِبَّهُ عَلى مِنْخَرَيْهِ فِى النّارِ))(128).
ترجمه و توضيح لغات :
يُغِيثُنا (از آغاثَ اِغاثَةً): به فرياد رسيدن . اَكبَّهُ: او را به صورت بر زمين زد. مِنْخَرَين :بينى .
ترجمه و توضيح :
باز در همان منزل ((بنى مقاتل )) بود كه عمروبن قيس مشرقى به همراه پسرعمويش بهحضور حسين بن عليهمالسلام شرفياب گرديد.آن حضرت پرسيد: آيا براى نصرت ويارى من آمده ايد؟ عرضه داشتند نه ؛ زيرا از طرفى ما داراى فرزندان زيادى هستيم و ازسوى ديگر مال التجاره مردم در نزد ماست و نمى دانيم سرنوشت شما به كجا خواهدانجاميد و صلاح نيست كه مال مردم در دست ما تلف و ضايع گردد.
در اينجا امام عليه السلام خطاب به آن دو چنين فرمود:((اِنْطَلِقا فَلا تَسْمَعا لىواعِيَةً)) ...؛ از اين منطقه دور باشيد تا صداى استغاثه من به گوش شما نرسد واثرى از من نبينيد؛ زيرا هركس صداى استغاثه ما را بشنود يا اثرى از ما ببيند ولى بهاستغاثه ما جواب مثبت ندهد و به فرياد ما نرسد خداوند او را با ذلت تمام در جهنمسرنگون خواهد نمود)).
مجازات سخت
از اين گفتار امام و مشابه آن كه در فراز پيش به تعبير نصيحت و خيرخواهى خطاب به((عبيداللّه بن حر)) بيان نموده است اين نكته به دست مى آيد افرادى كه به استمداد امامو رهبر مذهبى شان آنگاه كه نيازمند به امداد و كمك آنها است جواب مثبت نداده باشند بهبزرگترين عقاب و سخت ترين عذاب تواءم با خوارى و ذلت مجازات خواهند گرديد؛زيرا تعبير امام در اين دو مورد و درباره چنين افراد تنها اين نيست كه آنانداخل جهنم خواهند شد بلكه تعبير امام عليه السلام درعذاب و مجازات چنين افراد اين استكه ((اَكَبَّهُ اللّه عَلى مِنْخَرَيْهِ فى نارِ جَهَنَّمَ)) و مفهوم اين جمله شدت عذاب تواءمبا شدت ذلت و خوارى است و چرا چنين مجازاتى در انتظار چنين افرادى نباشد مگراستغاثه امام و رهبر، همان استغاثه قرآن و اسلام و آيين حق نيست ؟ مگر اين استغاثهاستغاثه پيامبر و استغاثه پيامبر نيز شديدترين امر الهى نيست ؟
ولى بايد توجّه داشت اين عذاب كه در گفتار حسين بن على عليهما السلام آمده است نه يكموضوع شخصى و انحصارى بلكه مربوط به مقام و عنوان رهبرى است كه اين عنوان يكروز در وجود شخص پيامبر تجسم مى يابد و روز ديگر در وجود جانشينان وى و ائمه هدىعليهما السلام و روز ديگر در مرتبه نازله و در وجود جانشينان ائمه هدى عليهما السلامكه همان مقام ولايت فقيه است .
نمونه ديگر از يك حرمان بزرگ !
اگر ((عبيداللّه بن حر)) آن هماى سعادت را كه بر خيمه اش نشسته بود به رايگان ازدست داد و از يارى امام و نيل به شهادت كه نجات و خوشبختى او را تضمين مى نموداستقبال نكرد و تا آخر عمر بر اين اشتباه بزرگ اشك حسرت ريخت ، شعر سرود، آه كشيدو... تاريخ عاشورا در اين كم سعادتى و حرمان بزرگ ((عمروبن قيس )) را نمونه اىبارزتر و مصداقى كاملتر از ((عبيداللّه )) معرفى مى كند؛ زيرا به طورى كه در فرازگذشته تذكر داده شد زندگى چند روزه ((عبيداللّه )) او را آن چنان شيفته خود كرده بودكه در مرحله نخست با ردّ موعظه و نصيحت امام خود را به كنار كشيد و با بيان اين جمله((به خدا سوگندت مى دهم كه از اين پيشنهاد معافم بدارى كه از مرگ سخت گريزانم ))يكباره از قبول مسؤ وليت شانه خالى نمود.
ولى ((عمروبن قيس )) پس از اعتذار مجدّدا تحت تاءثير موعظه و سخنان حسين بن علىعليهما السلام قرار گرفت و با شنيدن ((اِنْطَلِقا فَلا تَسْمَعا لى واعِيَةً)) ازپسر عمويش ((مالك بن نضر ارحبى )) مفارقت كرد و به ياران امام عليه السلام پيوست امّابا آن حضرت شرط نمود كه من تا آنجا از تو دفاع خواهم كرد كه دفاع من بهحال شما مفيد و در سرنوشت پيروزى شما مؤ ثر باشد و در غير اين صورت در مفارقت وجدائى از شما آزاد خواهم بود، امام هم اين بيعت مشروط را از وى پذيرفت و ((عمروبن قيس)) در آخرين ساعات زندگى امام عليه السلام و به هنگامى كه صداى استغاثه آن حضرترا مى شنيد و ياران باوفايش يكى پس از ديگرى به خاك و خون مى غلتيدند بر اسبتندرو خويش سوار شده و فرار را برقرار ترجيح داد و در چنين شرايطى امام عليهالسلام را ترك نمود و درست در دقايقى كه مى رفت به صفوف شهيدان لاحق شود، اينفيض عظيم و اين سعادت بزرگ و خوشبختى ابدى را از دست داد.
طبرى (129) مشروح اين ملاقات (130) و جريان مفارقت او را از زبان خودشنقل نموده است و خلاصه اش اين است : من در روز عاشورا چون متوجّه شدم كه لشكريانكوفه بر پى كردن اسبهاى ياران حسين بن على عليهما السلام همّت گماشته اند اسبخود را در زير يكى از خيمه هاى خالى بستم و پياده به دشمن تاختم و دو نفر از آنان رابه هلاكت رسانده و دست سوّمى را قطع نمودم : حسين بن على عليهما السلام مكرّر مىفرمود: ((الا تشل لايقطع اللّه يدك جزاك اللّه ...؛)) دستت درد نكند خدا از خاندانپيامبر جزاى خيرت دهد)).
((عمروبن قيس )) اضافه مى كند: وقتى ديدم همه ياران حسين بن على بجز سويد بنعمرو و بشر حضرمى به شهادت رسيدند به خدمت آن حضرت آمده و عرضه داشتم : يابنرسول اللّه ! مى دانى كه در ميان من و شما شرطى بود، حضرت فرمود راست مى گويىولى چگونه مى توانى از اين معركه جان سالم ببرى ؟ اگر توانايى آن را دارى دررفتن آزادى .
عمروبن قيس مى گويد: امام چون اذن مرخّصى داد و بيعت را از من برداشت اسب خود را ازدرون خيمه بيرون كشيدم و سوار شدم و تازيانه بر آن زدم و از گوشه اى صفوف دشمنرا باز كرده به حركت سريع خود ادامه دادم ولى پانزده نفر از افراد دشمن مرا تعقيبكردند در نزديكى ((شفيه )) كه روستايى است در كنار فرات به من نزديك شدند چونبرگشتم سه تن از آنان مرا شناختند و به ياران خود گفتند تا از تعقيب من منصرف شدندو بدين گونه از مرگ حتمى نجات يافتم .
بخش دوم : از مكه تا كربلا: در نزديكى كربلا
متن سخن :
((اِنّا للّه وَانَّا اِليهِ راجِعُونَ وَالحَمدُللّه ربِّالعالمين ...
اِنِّى خَفِقْتُ بِرَاءْسى فَعَنَّ بى فارِسٌ وَهُو يَقُولُ:
اَلْقَوْمُ يَسْرُونَ وَالْمَنايا تَسْرِى اِلَيْهِم فَعَلِمْتُ اَنَّها اَنْفُسُنا نُعِيَتْ اِلَيْنا ...جَزاكَاللّهُ مِنْ وَلَدٍ خَيْرَ ما جَزَى وَلَداً عَنْ وَالِدِهِ))(131).
ترجمه و توضيح لغات :
خَفَقَ بِرَاءْسِهِ: چرت زد. عَنَّ: ظاهر شد. يَسْرُونَ (ازسَرى ): شب هنگام حركت نمودن . مَنايا(جمع منيه ): مرگ . نُعِيَت :(مجهول از نَعى يَنْعى ): خبر مرگ دادن .
ترجمه و توضيح :
در منزل ((قصر بن مقاتل )) و در اواخر شب ، امام دستور داد جوانان مشكها را پر از آبكردند و به سوى منزل بعدى حركت نمودند، به هنگامى كه قافله در حركت بود صداىامام به گوش رسيد كه كلمه استرجاع را مكرر بر زبان مى راند ((اِنّا للّه وَانَّااِليهِ راجِعُونَ وَالحَمدُللّه ربِّالعالمين ))حضرت على اكبر فرزند دلير و شجاع آن حضرت از انگيزه اين استرجاع سؤال نمود.
امام اين چنين پاسخ داد:((اِنِّى خَفِقْتُ بِرَاءْسى ...؛)) من سرم را به زين اسبگذاشته بودم كه خواب خفيفى بر چشمم مسلط شد، در اين موقع صداى هاتفى به گوشمرسيد كه مى گفت : اين جمعيت در اين هنگام شب در حركتند مرگ نيز در تعقيب آنهاست و براىمن معلوم گرديد كه اين ، خبر مرگ ماست )).
حضرت على اكبر عرضه داشت :((لا اَراكَاللّهُ بِسُوءٍ اءلَسْنا عَلَى الْحَقِّ؟؛)) خداحادثه بدى پيش نياورد مگر ما برحق نيستيم ؟)).
امام فرمود:((بلى به خدا سوگند كه ما بجز در راه حق قدم برنمى داريم )).
على اكبر عرضه داشت :((اِذاً لانُبالى اَنْ نَمُوتَ مُحِقّينَ؛)) اگر بناست در راه حقبميريم ترسى از مرگ نداريم )).
امام در اين هنگام او را دعا نمود و چنين فرمود: ((خداوند براى تو بهترين پاداش فرزندىرا عنايت كند)).
آرى اگر كشتن و كشته شدن و قيام و انقلاب در راه حق باشد، از چنين مرگى ترسى نيستو اين درسى است كه مكتب حسين بن على عليهما السلام نه تنها براى فرزندش بلكهبراى تمام پيروانش آموخته است كه :

مرگ اگر مرد است گو پيش من آى
تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ
بخش سوم : در كربلا: هنگام ورود به كربلا
متن سخن :
((ما كُنْتُ لاَِبْدَاءَهُمْ بِالْقِتالِ(132) ...
اَللّهُمَّ اَعُوذُبِكَ مِنَ الْكَرْبِ وَالْبَلاءِ هاهُنا مَحَطُّ رحالِنا
وهاهُنا وَاللّهِ مَحَلُّ قُبُورِنا وَهاهُنا وَاللّهِ مَحْشَرُنا وَمَنْشَرُنا وَبِهذا وَعَدَنِى جَدّىرَسُول اللّه صلّى اللّه عليه و آله وَلا خِلافَ لِوَعْدِهِ))(133).
ترجمه و توضيح لغات :
مَحَطّ: محل فرود آمدن . رَحْل : اثاثيه مسافر. مَحْشَر: روز ومحل مبعوث شدن . مَنْشَر: محل زنده شدن در روز معاد.
ترجمه و توضيح :
قافله امام عليه السلام و به موازات آن سپاهيان حر، به حركت خود ادامه دادند تا به((نَيْنوا)) رسيدند و در اينجا با مردى مسلح كه سوار بر اسب تندرو بود مواجهگرديدند و او پيك ابن زياد و حامل نامه اى از سوى وى به ((حر)) بود. متن نامه چنين است:((جَعْجِعْ بِالْحسَيْنِ حينَ تَقْرَاءُ كِتابى وَلا تُنْزِلهُ اِلاّ بِالْعَراءِ عَلى غَيْرِماءٍ وَغَيْرِحِصْنٍ؛)) با رسيدن اين نامه بر حسين بن على فشار وارد بياور و در بيابانى بىآب و علف و بى دژ و قلعه اى فرودش ‍ آر)).
((حر)) نيز متن نامه را براى امام عليه السلام خواند و آن حضرت را در جريان ماءموريتخويش قرار داد.
امام فرمود: پس بگذار ما در بيابان نينوا و يا غاضريات يا شفيه فرود آييم .
حر گفت : من نمى توانم با اين پيشنهاد شما موافقت كنم ؛ زيرا من ديگر در تصميم گيرىخود آزاد نيستم چون همين نامه رسان ، جاسوس ابن زياد نيز مى باشد و جزئيات اقداماتمرا زير نظر دارد.
در اين هنگام ((زهير بن قين )) به امام عليه السلام چنين پيشنهاد نمود كه براى ما جنگكردن با اين گروه كم ، آسانتر است از جنگ كردن با افراد زيادى كه در پشت سر آنهاستو به خدا سوگند! طولى نخواهد كشيد كه لشكريان زيادى به پشتيبانى اينها برسد وآن وقت ديگر ما تاب مقاومت در برابر آنان را نخواهيم داشت .
امام در پاسخ پيشنهاد زهير چنين فرمود:((ما كُنْتُ لاَبْدَاءَهُمْ بِالْقِتالِ؛)) من هرگزشروع كننده جنگ نخواهم بود)).
آنگاه امام عليه السلام خطاب به حرّ فرمود: بهتر است يك قدر ديگر حركت كنيم ومحل مناسبترى براى اقامت خود برگزينيم . حرّ موافقت نمود و به حركت خود ادامه دادند تابه سرزمين كربلا رسيدند دراينجا حرّ و يارانش به عنوان اينكه اينمحل به فرات نزديك و محل مناسبى است از پيشروى امام جلوگيرى نمودند.
وقتى حسين بن على عليهما السلام تصميم گرفت در آن سرزمين فرود آيد، از نام آنجاسؤ ال كرد، پاسخ دادند كه : اينجا را ((طف )) مى گويند.
امام پرسيد نام ديگرى نيز دارد؟ عرضه داشتند:((كربلا)) هم ناميده مى شود.
امام با شنيدن اسم ((كربلا)) گفت :((اَللهُمَّ اَعُوذُبِكَ مِنَ الْكَرْبِ وَالْبَلاء؛)) خدايا!از اندوه و بلا به تو پناه مى آورم )). سپس فرمود: ((اينجاستمحل فرودآمدن ما و به خدا سوگند! همين جاستمحل قبرهاى ما و به خدا سوگنداز اينجاست كه در قيامت محشور و منشور خواهيم گرديد واين وعده اى است از جدم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و در وعده او خلافى نيست )).
آنچه از اين گفتار استفاده مى شود
در اين گفتار حسين بن على عليهما السلام سه نكته جالب و مهم وجود دارد:
1 - همان گونه كه بارها اشاره نموديم و در گفتار امام در موارد مختلف مكرر و با صراحتو گاهى با تلويح و اشاره آمده است ، آن حضرت از جريان حادثه خونين كربلا مطلع وباخبر بود و اين مورد نيز يكى از آنهاست كه به جزئيات اين حادثه ومحل وقوع آن كه همان سرزمين كربلاست با اتكا به اخباررسول خدا صلى اللّه عليه و آله شاره مى كند.
2 - و اما نكته دوم ، مساءله راه و روش و برنامه اى است كه حسين بن على عليهما السلام درمقام جنگ از آن پيروى مى كند كه به قول زهير بن قين اقدام به جنگ در آن شرايط به نفعآنان و در صورت تاءخير جريان دقيقا معكوس و هزيمتشان مسلم و حتمى است .
ولى امام در اين شرايط خاص برنامه جنگى خويش را چنين اعلام مى كند كه :((من شروعبه جنگ نخواهم كرد)).
و اين همان برنامه اى است كه اميرمؤ منان عليه السلام در جنگجمل براى يارانش اعلان نمود آنگاه كه در مقابل دشمن خون آشام قرار گرفت ، دشمنى كهدوبار دست به حمله زده و بهترين مسلمانان و زبده ترين شيعيان على عليه السلام را درشهر بصره به قتل رسانيده است :((لا تَبْدَاءُوا الْقَوْمَ بِالْقَتالِ ...؛)) شما شروعبه جنگ نكنيد با شمشير و نيزه به آنان حمله ننماييد و در خونريزى بر آنان سبقتنجوييد، با ملاطفت و مهربانى و با زبان نرم و ملايم با آنان سخن بگوييد (تا به جنگو ستيز وادارشان نكنيد))(134).
3 - هدف پيشوايان و ائمه هدى اصلاح افراد و جلوگيرى از انحراف و بهقول حسين بن على عليهما السلام ((امر به معروف و نهى از منكر)) است و اين هدف هم باتوسل به زور و از راه جنگ و خونريزى امكان پذير نيست بلكه جنگ ، آخرين حربه اىاست كه در صورت مسدود شدن تمام راهها بايد به آنمتوسل گرديد.
خلاصه ، پاسخ امام در آن شرايط خاص به زهير بن قيندليل ديگرى است بر اين كه منظور آن حضرت از اين حركت رسيدن به يك پيروزى ظاهرىجنگى نبود بلكه امام در تعقيب هدفى بود مافوق آن و در ابعاد وسيعتر.
بخش سوم : در كربلا: خطبه امام پس از ورود به كربلا
متن سخن :
((... اَمَّا بَعْدُ فَقَدْ نَزَلَ بِنا مِنَ اْلا مْرِ ما قَدْ تَرَوْنَ
وَانَّ الدُّنْيا قَدْ تَغَيَّرَتْ وَتَنَكَّرَتْ وَاَدْبَرَ مَعْرُوفها
وَلَمْ يَبْقَ مِنْها اِلاّ صُبابَةٌ كَصُبابَةِ الا ناءِ
وَخَسيسُ عَيْشٍ كَالْمَرْعى الْوَبيلِ
اَلا تَرَوْنَ اِلَى الْحَقِّ لا يُعْمَلُ بِهِ وَالَى الْباطِلِ لا يُتَناهى عَنْهُ
لِيَرْغبَ الْمُؤْمِن فِى لِقاءِا للّه
فَاِنِّى لا اَرَى الْمَوْتَ اِلا سَعادَةً وَالْحَياةَ مَعَ الظّالِمِينَ اِلا بَرَماً،
النّاسُ عَبيدُ الدُّنْيا وَالدِّينُ لَعِقٌ عَلى اَلْسِنَتِهِمْ يَحُوطُونَهُ مادَرَّتْ مَعايِشُهُمْ للّه
فَاِذا مُحِّصوا بِالْبَلاءِ قَلَّ الدَّيّانُونَ))(135).
ترجمه و توضيح لغات :
تَنَكُّر: قيافه بدنشان دادن . اِدْبار: پشت كردن . صُبابَة : ته مانده آب در كاسه . خسيسعَيْشٍ: زندگى پست ذلت بار. مَرْعَى الْوبيل : چراگاه سخت و سنگلاخ كه در آن كمتر علفسبز شود. بَرَمْ (بر وزن فَرَس ): زجر و آزردگى . عَبيد (جمع عَبد): برده لَعْقَ (مصدراست به معناى اسم مفعول ): چيزهاى شيرين مانندعسل كه با انگشت ليسيده شود. يَحُوطُونهُ (از حاطَ، يَحُوطُهُ): چيزى را حفظ و حراست كردنو دفاع از آن نمودن . دَرَّتْ مَعايِشَهُمْ: دَرّ: خوشى وكمال آسايش . مَعايِش (جمع معيشه ): آنچه زندگى به آن وابسته است . مُحِّصُوا (ازتَمْحيص ): در بوته آزمايش قرار دادن .
ترجمه و توضيح :
حسين بن على عليهما السلام در دوّم محرم الحرامسال 61 هجرى وارد كربلا گرديد و پس از توقف كوتاه در ميان ياران و فرزندان وافراد خاندان خويش قرار گرفت و اين خطبه را ايراد نمود:
((اما بعد، پيشامد ما همين است كه مى بينيد؛ جدا اوضاع زمان دگرگون گرديده ، زشتيهاآشكار و نيكيها و فضيلتها از محيط ما رخت بربسته است ، ازفضائل انسانى باقى نمانده است مگر اندكى مانند قطرات ته مانده ظرف آب . مردم درزندگى ننگين و ذلت بارى به سر مى برند كه نه به حق ،عمل و نه از باطل روگردانى مى شود، شايسته است كه در چنين محيط ننگين ، شخص باايمان و بافضيلت ، فداكارى و جانبازى كند و به سوى فيض ديدار پروردگارشبشتابد، من در چنين محيط ذلت بارى مرگ را جز سعادت و خوشبختى و زندگى با اينستمگران را چيزى جز رنج و نكبت نمى دانم )).
امام به سخنانش چنين ادامه داد:((اين مردم برده هاى دنيا هستند و دين لقلقه زبانشان مىباشد، حمايت و پشتيبانيشان از دين تا آنجاست كه زندگيشان در رفاه است و آنگاه كه دربوته امتحان قرار گيرند، دينداران ، كم خواهند بود)).
آنچه از اين گفتار امام استفاده مى شود
در اين خطبه حسين بن على عليهما السلام كه اولين خطابه و سخنرانى آن حضرت درسرزمين كربلاست ، به دو نكته حساس زير اشاره شده است :
1 - انگيزه قيام :
به طورى كه در فرازهاى گذشته از سخنان امام عليه السلام اشاره گرديد آن حضرتبراى قيام خود چندين علت و انگيزه مختلف بيان نموده است كه مخالفت با حكومت يزيد،تغيير و تحريف در احكام و بالا خره موضوع امر به معروف و نهى از منكر، مجموع اينعلل و انگيزه ها را تشكيل مى دهد كه همه اين انگيزه ها نيز در اين گفتار آن حضرت ،خلاصه گرديده است .
آنجا كه اوضاع متغير، زشتيها ظاهر و فضايل ، سركوب و فراموش شده است ذلت وخوارى بر زندگى مردم سايه شوم خود را گسترده است ، نه به حقعمل مى شود و نه از باطل جلوگيرى ، بجاست كه شخص مؤ من و متعهد در راه تغيير چنينوضعى به شهادت و لقاى حق راغب و شائق باشد و شخص ‍ امام عاليترين و بارزترينمصداق چنين مؤ من با فضيلت است كه در اين شرايط، مرگ را بجز سعادت و براىزندگى مفهومى جز زجر و شكنجه و مرگ تدريجى نمى داند.
2 - مساءله آزمايش :
و اما نكته دوم ، موضوع آزمايش و امتحان است كه بهترين راه شناخت حقايق و افكارشخصيتها و اصالت انسانهاست ؛ چه افرادى كه خود را مؤ من نشان مى دهند و چهگروهايى كه براى خود شعارهاى داغ و كوبنده انتخاب مى كنند و چه اشخاصى كه ازقيافه حق پرستى و وجهه مذهبى برخوردارند، ولى حقيقت اين گروه ها و اين چهره ها واصالت اين افراد به دست نمى آيد مگر از راه امتحان و آزمايش در شدايد و گرفتاريها،در جزر و مدها و در ميدان جنگ و مبارزات ، آنجا كه منافع مادى و بلكه جانشان در خطر است .
اينك كه فرزند فاطمه به سوى ((اللّه )) مى شتابد و قدم به سرزمين عشق و شهادت مىگذارد از افراد زيادى كه تا آن روز دم از اسلام مى زدند و در ميان مسلمانان از وجهه خاصمذهبى برخوردار بودند، خبرى نيست .
فرزند رسول اللّه در راه اسلام و قرآن به خاطر امر به معروف در برابر دشمنديرينه اسلام قرار گرفته و آماده كشته شدن و به قربانى دادن خاندانش و به اسارترفتن اهل و عيالش مى باشد ولى اين گونه افراد قدم از قدم برنمى دارند و لب از لبنمى گشايند، نه از عبداللّه بن عباس خبرى هست و نه از عبداللّه بن زبير و نه از عبداللّهبن عمر كه هر سه خود را شخصيت برجسته مذهبى مى دانستند و به خاطر مذهبى بودن ، درميان مردم از وجهه و محبوبيت ويژه اى برخوردار بودند كه موضوع شهادت و اسارت درراه احياى اسلام و آزادى مسلمين مطرح است مثل اينكه چنين افرادى در ميان مسلمانان وجودندارند.
و اين شدايد و حوادث است كه مردان بزرگ واقعى را از مسلمانان مصنوعى و كاذب كه درمواقع عادى مسلمان تر و مذهبى تر از همه هستند مى شناساند و نقاب از چهره هايشان برمىدارد كه :((َاِذا مُحِّصُوا بِالْبَلاءِ قَلَّ الدَّيّانُونَ))

next page

fehrest page

back page